هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: چه کسانی به شما کمک کرده اند؟
پیام زده شده در: ۲۱:۰۳ دوشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۷
#1
اولین بار مرحوم پیام فخرایی چنین سایتی را بما معرفی کرد و ما وارد سایت گشتیم شدیم و ناممان شارزاس بود و آن موقع ما مجرد بودیم و مهنی "مرلینگاه" و عمق مفهوم آفتابه را نمیدانستیم و در زیر پرچم مرلین نبودیم...بعد ما آشنا شدیم با همسرمان در سایتی و او زن من گشت و من رودولف شدم بعد از قانون آستاکباری سایت و بسیار زن ذلیل شدم...من فراوان زن ذلیل شدم و بعد کمکهای من کی بود؟نبود که...فقط لرد بود که فرت فرت ماموریت مداد و زن من که مرا فراوان میکشت و بلیز بود که کل کل داشتیم و مونی بود که او را میکشتیم برای تفرج و تنفس!!!
من همینجا از محضر برادر کالین تشکر میکنم که آسلام را بمن نمایاند و من در زیر ریش مرلین یافتم صلح و دوستی و آسلام را و فراوان کف کردم از نیروی ریش مرلین و اینها و من مرگخوار بودم از بدو تولد که بدنیا آمدم زدم پرستار را کشتم و بلاتریکس بجان خودم پرستارش مرد بود مرا نکش...آخ!!!


بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۲:۳۳ دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۷
#2
یک مبحثی که خیلی بوقی است این است که خواهران سایت هرگز در میتینگ حضور نمیابند و من بدبخت هر دفعه میایم و خیلی تابلو میشود و همه ملتی که در راه ما هستند بدجوری ما را نگاه میکنند ومن خیلی میتینگ دوست دارم ولی چون هیچ خواهری نیست من نیز نخواهم آمد-پرسی نزن...جون هرکی دوست داری...پرسی...اونی که بلند کردی بیله ها؟بزنی من میمیرم بچم مانتی یتیم میشه!!!-بهرحال اگر خواهران هم حضور دارند ما هم حضور خواهیم یافت!!!


بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!


Re: صحنه محبوب کتاب 7 که میخواین توی فیلم ببینین؟
پیام زده شده در: ۰:۱۲ پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۶
#3
هوم،بهترین فصل بواقع همان فصل مرتبط با اسنیپ بود،ما از اسنیپ همانقدر بدمان میامد که از غذای سلف دانشگاه ولی بعد از خواندن آن فصل از اسنیپ خوشمان آمد ولی همچنان از غذای سلف بدمان میاید...اگر بازیگر نقش اسنیپ همین برادر ریکمن باشد چه حالی میکنیم فیلم7!!!!


بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!


Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست مرگخواريت)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ پنجشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۶
#4
نام ونام خانوادگي:رودولف لسترنجس
سابقه عضويت در مرگخوار ها :از زمان مرحوم مرلین کبیر در رکاب لردهای مختلف بودیم و هستیم و خواهیم بود و اصولا هر چی زنم بگوید همان است!!!
سابقه عضويت در محفل ققنوس :
هدف ازعضویت :بودن در رکاب لرد فعلی و همسر سابق عزیزم!!!

سوالات اختصاصی:

1-آیا حاضرید در راه خدمت به لرد جان خود را فدا کنید؟چرا؟
هرچی زنم دستور بده همون میشه!!!

2-نظر شما درباره محفل قق چیست؟
هرچی زنم بگه!!!
3-بهترین و مناسبترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟

راههای زیادی وجود داره:
الف/سپردن بدست دستان توانمند آیت المرلین کالین
ب/سپردن بدست توانمند پسرم مانتی
ج/انداختن وی در روغن داغ و سرخ کردن وی برای مانتی
د/گذاشتن وی در مایکروویو و پختن وی برای پسرم مانتی
و/هر چی زنم بگه!!!

الهی من فدای خشانتت بشم عزیزم...چیز یعنی ارباب!!!


بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!


Re: اگه جادوگري 2تا چوب دستي داشته باشه و در جنگ تن به تن شكست بخوره اون وقت 2 تا شم از دست ميده؟
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ پنجشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۶
#5
جادوگر بوقی که با دو تا چوبدستی هم شکست بخوره بنظر من از درخت صنوبر آویزوننش کنن بهتره چون آبروی هرچی جادوگره برده!!!


بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۲:۵۱ شنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۶
#6
از این رو که من همواره نماینده قشر ساحره در میتینگها هستم و ملت شهیدپرور تهران خیلی بدجور نگاه میکنند منرا اگر در این میتینگ خواهران سایت نیز حضور دارند منهم خواهم آمد در غیر این صورت از دیدار من محروم همی خواهید شد!!!*چکش*


بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!


Re: فدراسیون کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱:۴۷ یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸۶
#7
ناگهان،هری کنترل خودش را از دست میدهد و بشدت گاز میدهد و از چراغ قرمز به طرز فجیعی عبور میکند،ملتی که همراه وی روی جارو نشسته است قالب را بطور کامل تهی میکنند:
هرمیون و رون:
-اه...هری میشه یکمی آرومتر بری؟!
-نه...دامبلدور در خطره...من اینو احساس میکنم...آلبوس!!!
در همین موقع جارویی آژیرکشان به جلوی جاروی هری میاید و وی را مجبور به توقف میکند:
-جاروی آذرخش کله زخمی بزن کنار!!!
هری،که بشدت به قانون علاقمند است همچنان به راه خود ادامه میدهد:
-میگم بزن کنار!!!
هری،پلیس را به بوق هم حساب نمیکند و همچنان به راهش ادامه میدهد،پلیس که بشدت خشمگین شده چوب دستی خود را بیرون میاورد:
-منفجریوس جاروئیوس کله زخمیوس!!!
جاروی کله زخمی با صدای مهیبی منفجر میشود و هر یک به سمتی پرتاب میشوند،هرمیون به یک تابلوی اعلانات برخورد میکند و عین لواشک به تابلو میچسبد،رون بداخل بانک پرتاب میشود و پلیس به گمان اینکه وی برای دزدی به بانک آمده بشدت وی را دستگیر میکند و هری بصورت یک زاویه سینوسی به سمت پنجره ای در حال حرکت است!!!

-----فدراسیون------
لرد سیاه و آلبوس روبروی هم ایستاده اند و آلبوس با حسرت به لباس کاراته وی نگاه میکند،لرد سیاه که بشدت دلش میخواهد خشنترین فن کاراته را روی وی اجرا کند به سمت وی حمله ور میشود:
-بالاخره به آرزوم رسیدم!!!
آلبوس یکی از پرونده های روی میز را جلوی خودش میگیرد تا صدمه نخورد...ناگهان شیشه اتاق منهدم میشود و یک چیزی همانند شهاب سنگ،در حالی که جیغ میزند آلبوس از جلوی آنها رد میشود و از دیوار مقابل به بیرون پرتاب میشود:
آلبوس و لرد سیاه:
-الان این چی بود؟
-من چه بدونم...
-تو خیر سرت بهترین جادوگر قرنی...مدیر هاگوارتزی...بعدهم این چیزه داشت اسم تورو صدا میکرد...
-هوم...حتما یکی از طرفدارام بوده!!!
لرد سیاه:


ویرایش شده توسط رودولف در تاریخ ۱۳۸۶/۷/۱ ۲:۱۲:۱۷

بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!


Re: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۱۵ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۶
#8
-این کچله کیه؟شماها کی هستین؟این غولیه کیه؟من کیم؟
ملت مرگخوار که در کف آلبوس مانده اند شدید به وی خیره شده اند:
ملت مرگخوار:
آلبوس نزدیکترین فرد به خودش را میگیرد و بشدت تکان میدهد بطوری که فرد مورد تکان قرار گرفته شده مغزش بشدت به جمجمه اش برخورد میکند و به رحمت ایزدی میرود:
-این کچله باباته!!!
همه با خشانت تمام به رودولف خیره میشوند:
ملت:
رودولف:
-آآآآهههههه پدر...تو کجا بودی؟
آلبوس لرد را بشدت در آغوش میگیرد و های های گریه میکند:
-بابا
ملت مرگخوار:
لرد که بشدت علاقمند شده است رودولف را بجای ماهی روی آتش کباب کند با کمک مانتی و گلی آلبوس را از خودش جدا میکند و بشدت بدنبال رودولف میدود:
-میکشمت!!!
-لرد امان بده میخوام حرف بزنم!!!
وقتی رودولف میبیند که لرد ایستاده و با خشانت دارد او را نگاه میکند شروع به توضیح دادن میکند:
-در این کارمن یک استراتژی خیلی مهمی بود،آلبوس الان فکر میکنه پسرته...پس هر چی تو بگی گوش میده...پس نتیجه میگیریم بدبخت محفلی ها!!!
و بعد دوباره شروع به دویدن میکند تا مبادا لرد همچنان عصبانی باشد ولی لرد اکنون در غور تفکر فرو رفته است:
-راست میگه ها...آلبوس بابا بیا اینجا کارت دارم!!!
آلبوس طی یک حرکت ارزشی و تحت یک زاویه سینوسی میپرد بغل لرد:
-چیه بابایی؟
-پسرم اگه یه بار دیگه اینجوری بپری بغلم میدم مانتی بخورتت!!!!
آلبوس یک نگاه به قد وبالای مانتی میکند و بعد از بغل لرد بلند میشود...لرد وقتی به قیافه آلبوس نگاه میکند از شدت حیرت دوباره روی زمین می افتد:
-کی ریشای این بوقیو شبیه موهای یانگوم بسته؟!
-من،باحال شده؟
لرد بسیار علاقمند است که بلیز را در همان لحظه بکشد ولی وقت تنگ است بنابراین رو به آلبوس میکند:
-آلبوس...یک عده ای هستند که خیلی بابایی رو اذیت میکنن...بابایی پیر شده نمیتونه کاری کنه...کمک میکنی بابایی از دستشون راحت بشه؟
آلبوس میخواهد دوباره بغل لرد بپرد ولی با دیدن مانتی پشیمان میشود:
-آره بابایی!!!
-خوب بابایی این راهو مستقیم میری میرسی به یه گروه...همشونو برای بابایی بکش!!!
-چشم!!!
آلبوس بصورت لی لی کنان از ملت مرگخوار دور میشود:
-باباییی...
-کروشیو!!!
و بدین ترتیب بلیز قربانی بامزه بازی اش میگردد...


ویرایش شده توسط رودولف در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱۴ ۲:۲۰:۵۲

بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۳:۴۰ پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۶
#9
پست پایانی جنگ...یوهاهاها


اوضاع بشدت قمر در عقرب شده است،همه مشغول جنگیدن هستند و متاسفانه بعلت وضعیت غیربهداشتی میدان جنگ قیافه مردم جنگجو اندکی به رنگ سبز زیتونی گرائیده و بنابراین همه از صمیم قلب آرزو دارند یا میدان جنگ عوض شود و یا کلا بیخیال جنگ بشوند و همه بریزند در حمام،البته با حفظ شعار آسلامیوس و اینا!
رودولف در حالی که رنگ صورتش برنگ صورت گلی-یعنی گل گوشتخوار بلیز که مسلما سبز است-در آمده بصورت ملتمسانه نگاهی به بلاتریکس میکند:
رودولف:
بلاتریکس:
و بدین صورت رودولف درک میکند که نمیتواند کاری کند که بیخیال جنگ بشوند و بنابراین به سرکارش بازمیگردد که عبارت است از مقادیری شکنجه کردن هرکس سرراهش قرار گرفت!
بلیز که مشغول کشیدن یک نفر از دهان گلش به بیرون است سر مانتی داد میزند:
-آخه بچه تو این محیط غیربهداشتی هرچی روی زمین بود که نباید برداری بخوری...ایدز میگیری!
-نون!(ترجمه:نون چقدر بد با گلی رفتار میکنه،گلی قلبش شکست! مانتی کمکم کن نون داره منو اذیت میکنه...نون قلب نداره،گلی دیشب شام نخورده الان گرسنه است ولی نون داره غذای گلی رو ازش میگیره...مانتی کمک! )
مانتی که بشدت غیرتی شده است نیز مشغول جدا کردن بلیز از گلی میشود تا بدین صورت آسلامیوس را حفظ کرده باشد.
ملت محفل که میبینند به تدریج از جمعیتشان کم و به میزان خوشحالی و شادمانی مانتی افزوده میشود به سرعت دور هم جمع میشوند تا دراین مورد تصمیمی بگیرند و این عمل باعث برانگیختن اعتراض مرگخواران میشود:
-رفقای نیمه راه!
-هوی بوقیا داریم میجنگیم مثلا...کجا رفتین؟
-مگه دارین والیبال بازی میکنین که اینجوری دور هم جمع شدید؟!
ملت محفلی همچنان دور هم جمع شده اند و مشغول صحبت هستند:
-ما باید یک کاری بکنیم،همینجوری که این غول بی شاخ و دم دارد پیش میرود دو دقیقه دیگه به عنوان دسر دامبلدور رو هم میخوره بعد آیندگان نمیگویند پس این محفلی ها بوق بودند؟!
ملت محفلی:
-پس بیائید یک کاری کنیم!
او،پیشنهادش را به همه میگوید و همه موافقت میکنند و برمیگردند سرجنگشان:
-مانتی بازی دوست داره!!!
ملت محفلی:
بلیز که متوجه حرکات مشکوکی در میان محفلی ها شده به سرعت خودش را به لرد میرساند که مشغول مبارزه با دامبلدور و دستمال قدرت وی است:
-کایکو تو نخواهی توانست منرا شکست بدهی..یوهاهاها!(اوج خشانت)
-ارباب ارباب یک موردی پیش آمده...وضعیت خیلی مشکوکه!
لرد با خشانت هرچه تمامتر به او نگاه میکند:
-چه وضعیت مشکوکی؟
-راستش محفلی ها نیم ساعت دورهم جمع شدند وبعد اصلا کلا عوض شدند...انگار یه اتفاقی افتاده...ارباب میشه بس کنیم؟همه خسته شدیم بعدهم بوی اینجا واقعا دیگه داره از حد تحمل خارج میشه...میشه بریم؟
لرد با خشانت به ملت محفلی خیره میشود و بعد از دیدن قیافه های آنها بدین نتیجه میرسد که بلیز درست میگوید،قیافه آنها بصورت تابلویی خبر از اتفاقی نامبارک برای مرگخواران میدهد:
-هوم...باید یه خبرهایی شده باشه...
بلیز هنوز سئوال خود را مطرح نکرده گردبادی در همان محیط شکل میگیرد و بعد چند نفر با ابهت در میان محل جنگ ظاهر میشوند...ابهت آنها خیلی زیاد است،بطوری که همه به سرعت درک میکنند صاحابش اومد!
کویرل:
ملت حاضر در میدان نبرد:
از آنجایی که گردباد بوجود آمده در چنین فضایی مسلما میتواند فجایع زیادی به بار بیاورد پس هیچکس رسما از دیدن کویرل خوشحال نشد چون وضعیت جسمانی و پوشاکی مردم حاضر در میدان نبرد...خوب...یکمی به هرکسی حالت تحمل دست میدهد بخصوص اینکه گردباد باعث ایجاد نیروی گریز از مرکز شده و لباس همه آلوده به چیزهایی شده که روی زمین است!!!(ایشششش)
کویرل وقتی قیافه همه را میبیند به سرعت متوجه موضوع میشود ولی خودش را میزند به آن راه و بشدت و با خشانت زیادی به لرد و افرادش نگاه میکند:
کویرل:
ملت مرگخوار:
-به چه جرات در مکانی که متعلق به من است جنگ براه انداختید؟
-به همان جراتی که بز طلایی مرا ربودید ای بوق!!!
ملت مرگخوار از چنین جملات زیبایی از سوی لرد به وجد آمده و وی را بشدت تشویق میکنند:
ملت به وجد آمده:
کویرل که بشدت عصبانی است به افرادش دستور حمله میدهد ولی افرادش که تازه رداهای خود را پوشیده اند تا همراه او بیایند چندان تمایلی به وارد شدن به میدان جنگ و دچار شدن به وضعیت جنگجویان ندارند،لرد پوزخندی میزند و مدالش را لمس میکند...ناگهان،دیوارها فرو میریزند و رعد وبرقی مهیب آسمان را میشکافد و صدای باد خیلی شدید میشود و اصولا بادی شدید وزیدن میگیرد و یکی دو نفری را هم باد برد گویا و بعد خاکها و چیزهای دیگر روی زمین مینشیند و ملت شاهد یک بز میشوند:
ملت:
لرد به ملت مرگخوار اشاره میکند و همه روی بز سوار میشوند،کویرل که بشدت از این سوءاستفاده از حیوانات بجوش آمده یقه لرد را میگیرد:
-200نفر مرگخوارت را سوار یک بز کردی؟خجالت نمیکشی؟
لرد کویرل را هل میدهد و به مرگخوارانش ملحق میشود و کویرل در کمال حیرت،مشاهده میکند که بز همینجوری کش آمده و همه مرگخواران براحتی سرجایشان نشسته اند،وی،که از این جادوی لرد سیاه در عجب مانده انگشت حیرت میگزد و ملت مرگخوار در حالی که یوهاهاها کنان میخندند همراه با بزی که حالا بالهای 60متری اش را باز کرده به نقطه ای نامعلوم کوچ میکنند.
کویرل لبخندی میزند و به محفلیها خیره میشود:
-فرار کردند!
ملت محفلی:
کویرل که هنوز متوجه وضعیتی که بوجود آورده نشده همچنان مشغول شادمانی و سرور و از این مباحث است،در حالی که ملت محفلی لحظه به لحظه به وی نزدیکتر میشوند و وضعیت برایش لحظه به لحظه وخیمتر میشود!!!


ویرایش شده توسط رودولف در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۸ ۳:۴۴:۵۴

بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!


Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۳:۰۷ چهارشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۶
#10
-ارباب بزشونو گم کردن...اگه یه دفعه بخندی میکشمت رودولف...ما باید بریم بز ارباب رو پیدا کنیم و از اون محفلیهای بوقی...رودولف نخند...بگیریمش...من مطمئنم اونها نمیدونن اون بز میتونه...رودولف خفه میشی یا بکشمت؟بلیز چرا میخندی؟میکشمتون!
در اثنایی که بلاتریکس دنبال رودولف و بلیز میکند،ملت اسلی دور هم جمع میشوند تا فکرهای خود را روی هم بگذارند و برای این معضل چاره ای بیندیشند...دراین حین،آنی مونی مشغول درست کردن معجونی برای سلامتی ارباب است و بشدت در حال هم زدن معجون است،ایگور،کتاب قطوری بدست گرفته و مشغول راهنمایی آنی مونی است:
-سپس چشم سوسک را اضافه کرده و 77676بار بهم میزنید!
-
در حالی که همه مشغول فکر کردن برای حل این معضل هستند،ماندانگاس و سارا بشدت مشغول طراحی نقشه هایی پلید برای ربودن بز طلایی ارباب عالیقدر اسلی هستند:
-راستش بزش چند عیاره؟
-راستش از سکته ای که لرد زد فکر کنم 24 عیار باید باشه!
ماندانگاس و سارا اندکی بهم نگاه میکنند و بعد هردو بدین شکل در میایند:
ماندانگاس و سارا:
-خوب...پس ما باید اول به اینها کمک کنیم که بز رو بدست بیارند و بعد خودمون بزو میدزدیم و میفروشیمش و ثروتمند میشیم!
لرد،که از دست مرگخوارها دلش میخواهد برود قطب شمال برای آرامش اعصاب،نگهبانی از ریموس را به مانتی و گلی سپرده و خود در اتاقش بدور از نفرینهای بلاتریکس مشغول استراحت است!
-مانتی گرگ دوست داره،این گرگه خیلی مامانیه!
-نون!(ترجمه:مانتی این گرگ نیست گرگینه است میباشد!)
-مانتی اصولا حیوانات رو دوست داره! :grin:
ریموس که از این غلیان عشق و احساسات مانتی هیچ احساس خوبی ندارد سعی میکند به راهی برای فرار کردن فکر کند چون میداند ملت محفل اینقدر پول برایش پرداخت نمیکنند:
"خوب،این دوتا رو که نمیشه کشت،این از این،از این تالار هم زنده من فکر نکنم بتونم فرار کنم،اینم از این،محفلی ها هم که پول بده نیستن،پس فقط میمونه یک راه...باید خودم رو به لرد نزدیک کنم و زنده بمونم...البته...اگر بتونم!"
ریموس وقتی از خیالاتش بیرون میاید که مانتی درست در حلق وی قرار گرفته است:
-پیشی چرا تو غذا نمیخوری؟
- جونم؟
-مانتی پیشی دوست داره،ریموس پیشیه مانتیه!
-نون!(ترجمه:خوش بحالت مانتی!)
ریموس که به عمق فاجعه پی برده است سعی میکند یکمی تندتر فکرکند:
"خوب حالا وضعیت فرق میکنه این غول بیابونی منو بجای پیشی عوضی گرفته...ولی صبر کن...میتونم از این طریق خودم رو به لرد نزدیک کنم!"
ریموس سعی میکند لبخند زیبا جادار مطمئنی بزند:
-مانتی...من پیشیه توئم برام چیکار میکنی؟
-مانتی برای پیشی هرکاری میکنه!
-خوب پس کمکم کن بلندشم!
-پیشی ها راه نمیرن میخزن!
- چیکار میکنن؟!
-مانتی قبلا یه پیشی داشت سه متربود میخزید...مانتی خیلی پیشی رو دوست داشت ولی ارباب به پیشی گفت باید بره با باسی-مخف باسیلیسک-ازدواج کنه،پیشی مانتی نیش داشت...مانتی دلش برای پیشی تنگ شده!!!
و اندکی بعد تازه ریموس متوجه منظور مانتی از کلمه پیشی میشود و به این فکر می کند که اگر خودش را بکشد بهتر است یا اگر خودش را بکشد؟!


بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.