جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  201 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1388 10:43
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

لرد پشت میز مخصوصش نشسته بود و مشغول مطالعه پیام امروز بود.بلا در پشت پیشخوان لیوان ها را تمیز میکرد و هر ازچندگاهی صدای دامب و دومبی از از پشت سرش شنیده میشد!
در پشت سر بلا با شدت باز شد و نارسیسا در حالی که حسابی سیاه و دود گرفته شده بود بیرون امد و گفت:خسته شدم...خسته شدم.کلافه شدم!آخه این چه فریه؟درسته که مال زمان سالازاره ولی خود سالازار خیلی وقته رفته اون دنیا!نمیدونم لرد چه اصراری داره هنوز از این لگن کار بکشه!

...چیزی گفتی نارسیسا؟
نارسیسا که تازه متوجه حضور لرد شده بودم به صورت :دی در میاد و با لکنت میگه:نه ارباب فقط داشتم میگفتم این فر خیلی قدیمی شده.گمونم دلش برای سالازار کبیر تنگ شده.بد نیست بذاریمش توی موزه که همه ازش بهره ببرن!
لرد با بی تفاوتی گفت:لازم نکرده.اون فر هنوز میتونه کار کنه.پول اضافه ندارم که مدام خرج چیزهای الکی کنم!

در همین حال رودولف و مورگان وارد کافه شدن و خرید های شونصد کیلویی کافه را روی زمین گذاشتند!
رودولف بعد از ادای احترام به لرد و بلا روی نزدیک ترین صندلی نشست و در همان طور که خودش را باد میزد گفت:هوا داره گرم میشه ارباب.بهتره یه فری به حال یخچال بکنیم.اگه مواد غذایی مون خراب بشه کافه حلوت میشه.

لرد قلم پرش را از روی میز برداشت و مشغول حل کردن سودوکوی جادویی روزنامه شد.این جدول مثل سودوکو های معمولی بود.باید اعداد را درون خانه های خالی میگذاشتند تا جمع سطر و ستون اعداد یک عدد ثابت شود.اما تفاوت با سودوکو های معمولی این بود که اعداد در این جدول مدام جایشان را عوض میکردند و لرد تنها کسی بود که میتوانست این جدول خفن ر ا حل کند!
لرد در حالی که به عدد 6 که مدام جایش را عوض میکرد کروشیو میفرستاد گفت:انی مونی رو فرستادم یخچال رو درست کنه.هر وقت هم مشتری های کافه کم شد با دوتا کروشیو درست میشه وضع!(عدد 6 از فرط کروشیو رمقی برای نماند و درون جدولی که جای اصلی اش بود افتاد و جان به جان افرین تسلیم کرد!)

لرد پس از تمام کردن جدول روزنامه را بست و میخواست به سمت پیشخوان برود که چیزی او را متوقف کرد.با حالتی عجیب دوباره روزنامه را باز کرد و این بار با دقت مشغول خواندن یکی از صفحه های وسطی آن شد.
مورگان که به شدت کنجکاو شده بود به بالای سر لرد رفت و با دیدن مطلب درون روزنامه او هم خشک شده مشغول خواندن روزنامه زد!

رودولف با شک و تردید پرسید:ارباب؟چی نوشته اون تو؟نکنه محفل ترکیده!
لرد روزنامه را بست و بعد از فرستادن کروشیو برای مورگان با لبخند شومی گفت:من برنده جایزه ویژه جدول پیام امروز شدم.
بلا با خوشحالی گفت:اوه عالیه ارباب.تبریک میگم.حالا جایزه چی هست؟امیدوارم در خور شما باشه وگرنه من و نارسیسا روزنامه رو رو سرشون خراب مکنیم!

لرد سری تکان داد و گفت:جایزه ویژه یک عدد فرچال با تمامی امکاناته!
رودولف با چشم های گرد شده گفت:چندچال؟فرچال چیه دیگه!
مورگان بعد از رها شدن از دست کروشیو گفت:این یه چیز مخصوصه.در واقع ترکیب فر و یخچاله.تازه علاوه بر اینا ظرف میشوره و میتونه معجون هم درست کنه!در واقع یه آشپزخونه کامله!
نارسیسا با عصبانیت گفت:یعنی چی؟خجالت نمیکشن به ارباب یخچال جایزه دادن؟اجازه بدیم برم خفه شون کنم!

لرد به نارسیسا نگاه کرد و گفت:مگه شما ها فر و یخچال جدید نمیخواستین؟
با گفتن این جمله لبخند گشادی بر روی لب مرگخواران نقش بست!
لرد از پشت میز بلند شد و گفت:توی روزنامه نوشته جایزه رو امروز تا قبل از ظهر دم کافه تحویل میدن.ولی حواستون باشه پیام امروز خیلی بد قوله.اگه تا ظهر نیاوردنش خودتون میرین میارینش!من فعلا میرم بالا استراحت میکنم و انتظار دارم وقتی میام پایین فرچالم اینجا باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388 02:20
نمایش جزئیات
آفلاین
توضیح:به دلیل پتانسیل پیچ خوردگی که در سوژه وجود داره بهتره زودتر تموم بشه.
____________________________
پردی ها به سرعت همه صندلیهای کافه را اشغال کردند.
نارسیسا و بلاتریکس به دستور لرد شروع به پذیرایی کردند.لرد سیاه لبخندی زد.
-خب.به کافه ما خوش اومدین.حالا میتونیم...

حرف لرد سیاه توسط نعره یک عدد پردی قطع شد.
-اول غذا!

لرد سیاه بعد از خیط شدگی کامل جلوی مرگخوارانش دستور سرو غذا را صادر کرد.

پردی ها با ولع تمام محتویات آشپزخانه کافه را بلعیدند.

لرد سیاه لبخند دوستانه اش را همچنان حفظ کرده بود.
-خب...حالا میتونیم درباره نابودی محفل با هم همکاری کنیم.ما تجهیزاتمونو در اختیار شما قرار میدیم.شما هم محفلو بگیرین.

نجینی فش فش کنان روی میز خزید.
-فیسشوسشسو؟(این وسط چی به شماها میرسه؟)

لرد سیاه سر نجینی را گرفت و با همان لبخند دوستانه در جیب ردایش چپاند.
-خب،موافقین؟

پردی ها بعد از نگاه کوتاهی به هم تایید کردند.

سه روز بعد:

فریاد لرد سیاه کافه را به لرزه در آورد.
-متحد شدن؟یعنی چی متحد شدن؟با اون همه توپ و تانک و طلسم و جادویی که بهشون دادیم.

مورفین گانت پشت میز کوچکی پناه گرفت.
-ارباب ژون میگن دامبل اغفالشون کرده.گفتن در اولین فرشت حمله میکنن به ما.با تجهیژات خودمون و نیروی محفل.

طی سه ساعت بعد بلا شانه های لرد را ماساژ میداد و نارسیسا سعی میکرد چند قطره از چای گیاهی آرام بخش را در حلقش بریزد.

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 20 فروردین 1388 12:27
نمایش جزئیات
آفلاین
بیرون در:

نجینی با سرعتی بگی نگی بیشتر از سرعت یه حلزون،رفت طرف غول ها و یه چشم غره رفت تا غول ها برترسند!نجینی اومد جلو و با یه ضربه ی محکم سه تا غول رو انداخت پایین!

غول ها برای یه لحظه به هم نگاه کردن و بعد از مدتی یکی از اونا به نجینی چشمک زد!

نجینی با سرعت اومد جلو و کله ش رو کمی خاروند...

-آسسسسسسسسسسسسستیرنتسمر!

-نجججججججججینی!!

برای دو دقیقه دو غول همدیگه رو بغل میکنند و ملت از تعجب دهنشون دو سه دقیقه باز میمونه!

نجینی بلاخره غول رو ول کرد و یه نگاهی به ملت بهت زده انداخت!غول شماره ی دو دستش رو گرفت:«سنمتورا؟(کجا بودی برادر؟!پردی ها به ما گفته بودن تو اینجایی!به خاطر همین اومدیم!!)

-سووولسبسبنستشس!(قضیه ش مفصله!حالا بذار بریم از اینجا برات کامل توضیح میدم!)

بعد سه تا غول دمشونو گذاشتن رو کولشون و رفتن!!ولدمورت که از شدت تعجب یه چک زده بود به خودش تا همچین صحنه ای رو باور کنه،در حالت خماری از میون جمع حیرت زده اومد بیرون و رفت توی کافه...

درون کافه:

ولدمورت به محض این که وارد میشه،دوباره دهنش باز میمونه....!

کافه کاملا به هم ریخته بود...
زرده های تخم مرغ همه جا پخش شده بود،تما می پوستر های ولدمورت خراب شده بودن،روی کف زمین آرد ریخته بود و نارسیسا و بلا در اون کنج اتاق داشتن از خرد کن مشنگی استفاده میکردن!

ولدمورت با دیدن این صحنه کاملا بیهوش شد و همون لحظه یه تخم مرغ هم روی سرش افتاد!

نارسیسا و بلا با نگرانی خرد کنو انداختن روی زمین و رفتن بالای سر ولدمورت...

-ارباب...ارباب....ارباب!

-نه ارباب!شما نباید بمیرین!دیگه هیچکی نیست که به این مرگخوار ها دستور بده....!

صدایی ناگهانی به گوش بلا و نارسیسا رسید که تمام موهای اونا رو سیخ کرد:«من نمرده م بی عرضه ها!!نگاه کنید چه بوق بازی ای در آوردید!!»

نارسیسا و بلا سرشون رو پایین انداختن و از در کافه رفتن بیرون تا این که با صحنه ی دلخراشی مواجه میشن...

نارسیسا:

بلا:

پردی ها اومده بودن نزدیک در و تمام مرگخوارا رو به غارت رسونده بودن و حالا فقط بلا و نارسیسا و ولدمورت زنده مونده بودن!!!

آسپ:

نارسیاسا و بلا تمام ناخن های دستشون رو خورده بودن و سرشون رو به دیوار میزدن!!

ناگهان در این هیر و بیری ولدمورت سر و کله ش پیدا میشه و سریع چشماش از حدقه در میان!!

آسپ:حملــــــــــه!

نارسیسا:یه لحظه صبر کنید....بیاین شیرینی!

همهمه ای طولانی میون پردی ها افتاد و بعد از یه ربع بحث و گفتگو،تصمیم گرفتن که پیشنهاد اونا رو قبول کنن!

درون کافه:

ولدمورت:«بفرمایید لطفا بشینین!(چشمک به بلا!)

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 19 فروردین 1388 01:47
نمایش جزئیات
آفلاین
یه خلاصه جهت شفاف سازی:

هشت نفر آدم مشکوک، هرشب به کافۀ تفریحات سیاه میان و هشت تا قهوه سفارش میدن و پچ پچ می کنن و بعدم میذارن میرن.

ملت مرگخوار کشف می کنن که (به لطف عمو آبر :ygin:) این گروه، پردی ها هستن و می خوان با استفاده از مرگخوارها، محفل رو نابود کنن. مرگخوارها هم تصمیم می گیرن که با سوء استفاده از این گروه، محفل رو نابود کنن.

در همین حین، به دلیلی مرموز، اون 8 نفر که تا حالا مث بچۀ آدم نشسته بودن و مرموز بازی می کردن، یهو شروع می کنن به بهم ریختن کافه و دعوا با بروبکس مرگخوار. مرگخواران هم اونا رو می کشن (!!!) ولی یکیشون در میره و عده جمع می کنه و علاوه بر اون غول های غارنشینی رو که قرار بوده به مرگخوارا بپیوندن رو اغفال می کنه (!!!) و میفرسته سروقت مرگخوارا. غول ها هم 7 تا جسد میذارن رو دست مرگخوارا.

و اینک دنبالۀ ماجرا:

***************

لرد سیاه رو به مرگخوارانی که با چهره های درهم، به قیل و قال خارج کافه می نگریستند کرد و با خونسردی گفت:
- چن تا از این جسدا مرگخوارن؟

بلاتریکس جواب داد:
- هیچ کدومشون ارباب. تمامشون جن های خونگی ای هستن که هوکی برای نظافت کافه از وزارتخونه فرستاده بود.

- هوووم! پس مهم نیست. کار اون غول ها رو نجینی میسازه. شما برین سراغ همون جماعتی که اونجا جمع شدن و می خوان کافه رو داغون کنن.

نارسیسا با وقار به لوسیوس نگاهی انداخت و لوسیوس خطاب به لرد گفت:
- ارباب، نارسیسا عقیده داره اگه با سیاست باهاشون رفتار کنیم و بکشونیمشون توی کافه، می تونیم از طلسم فرمان برعلیهشون استفاده کنیم و کارایی که خودمون می خوایم رو بهشون دیکته کنیم.

لرد سیاه به سردی به مالفوی ها نگریست:
- هنوز قدرت ذهن جویی منو درک نکردید؟ اون نظر من بود که به ذهن نارسیسا تلقین کردم. می خواستم ببینم متوجهش میشین یا نه. برین همین کار رو بکنین.

و رو به نجینی ادامه داد:
- فششش فوووش فیششش. (زود میری همۀ این غول ها رو یه لقمه می کنی!)

نجینی غر زد:
- فیوس فوس فوس فوسیس! (دلمو ببین! هنوز اون غول غارنشینی که واسه صبحونه خوردم هضم نشده. جا ندارم!)

لرد سیاه با تحکم گفت:
- فشان فوشون. فش فیشین!!! (خوب برو مرلینگاه. رو حرف منم حرف نزن!!!)

نجینی فس فس کنان قل خورد و از در خارج شد. نارسیسا و بلاتریکس و مورگانا هم به طرف آشپزخانه دویدند تا با پختن کیکی خوشمزه و خوشبو، جماعت شورشی را اغفال کنند و به داخل کافه بکشانند.

*****

می دونم پست جالبی نشد. ولی امیدوارم داستان رو جمع و جور کرده باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 15 فروردین 1388 08:09
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه :بلا ،نارسیسا ،مورفین برین اون ها را خوب شکنجه کنید و بندازیدشون بیرون.

بلا:ولی ارباب اگر ما ...

_کروشیو بلای بوقی مگر حرف ارباب اما یا اگر داره! رودولف تو به جای بلا می ری زود باشید.

بعد از چند دقیقه که چندین نور قرمز و سبز رد و بدل می گردد، نارسیسا و رودولف واردقسمت پشتی که ارباب درش نشسته می شوند.

نارسیسا :تمامشون رو خلاص کردیم.ولی...

لردسیاه درحالی که نجینی را ناز می کرد در حالی که مار شکمش بر آمده شده بود (نکته ای از سوژه ی قبلی تفرقه ی بین دو جبه ی سیاه و سفید.)می گوید:کروشیو نارسیسای بوقی ،دستور باید به طور کامل انجام شود ولی، اگر و اما ندارد.مورفین کجاست ؟

رودولف سریع گفت :ارباب نارسیسا می خواست بگه مورفین برای این که مواد بهش نرسیده الان بی حال در سالن اصلی ست.

_منتظر چی هستی برو بهش برس.بلا برو اعضای به درد بخورشون را برای نجنی بیار و از شربقیه آشغالاشون یک جوری خلاص شو.نارسیسا تو هم برو ریخت و پاش ها و خرابی ها رو بهشون برس.

نجینی :فسوس سسسیس سسسش فیس سفس سس. (من خودم می تونم شکار کنم می دونی که گوشت مرده که درد نمی کشه رو دوست ندارم.)

_فیسسسس فوسسوس فیس.(الان ممکن هست بهت فشار بیاد.)

در همین موقع بلا وسط اتاق ظاهر می شود.و خیلی سریع می گوید:ارباب به دادمون برسید. یکی از این پردی ها رو مورفیس فکر کرده کشته ولی نکشته و خودش از خال رفته والان ما هفتا جسد داریم.و همون طور که اول هم می خواستم بهتون بگم اونا الان جدیدا نیرو زیاد جمع کرده اند و اگر بفهمند...هق هق هق

_چند نفر؟

_این طوری که من فهمیدم ده برابر تعداد ما که شامل پیمان با غول های غار نشین هم میشه اونا می خواستن با ما هم پیمان ببندن که...هق هق هق

لرد و نجینی:
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 13 فروردین 1388 09:18
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا : مای لرد به نظرتون بهتر نیست برم به بهونه یه چیزی ببینم چی میگن ؟
لرد : چرا خوبه اوکی برو...

بلا با گامهایی بلند از پشت پیشخوان آشپزخانه بیرون میاد و به سمت میز 8نفره مشکوک میره.

- اهم اهم ببخشید چیزی میل دارین؟
- نه!!

- سالاد ماست نوشابه سیب زمینی؟از سوپای کافه محفل هم داریم

- نه!!
بلا که به شدت خیط شده بود آرام برگشت به سمت پیشخوان اما در این لحظه بود که جمله ای که نسبتا با صدای بلند ادا شده بود شنید.

الان وقتشه ما باید از قدرت مرگخوارا استفاده کنیم علیه محفل.ما محفلو میخوایم مهم نیست از چه راهی پس درود بر پردی ها!

بلا که به شدت تعجب کرده بود بدو رفت پشت پیش خوان و گفت : ارباب فهمیدم اونا پردی ها هستن.
ملت :

لرد : مطمئنی؟
- بله خودم شنیدم.

لرد : خوبه میتونیم بفرستیموشن محفل رو بی غل و غش واسمون بگیرن.

بلا : ارباب اونا هم دقیقا همین نقشه رو واسه ما دارن
لرد : بی خود کردن همینه که من میگم کروشیو بلای پر رو...

رودولف : مای لرد به نظرم بیا بریم جیگرشونو بخوریم با هم رفیق شیم به اتفاق بریم محفلو بگیریم اینکه خیلی بهتره.

لرد : هوووووووم باید بفکرم،اگه از پشت بهمون خنجر بزنن چی؟ ازین پردی ها بعید نیست...
لرد همینطور که در افکارش فرو رفته بود ناگهان با صدای مورفین از خواب پرید.
- دایی ژون بیا ببیبین دارن همه شندلیارو میریژن تو خیابون.

(در اینجا یدونه ازین آهنگای قدیمی که واسه فیلمای فارسی میزاشتن پخش میشه)

لرد و مرگخوارا به سمت فضای اصلی کافه رفتن و دیدن که پردی ها دارن همه محتویات رو یا داغون میکنن یا میریزن تو کوچه.
لرد : بکس زود از منافع سفیدـ سیاهمون حفاظت کنین بدویین



-------------------------
لرد جونیور ساری اگه محتواش یه خورده سیاسی شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 13 فروردین 1388 00:48
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران بطرز عجیبی سرگرم سوت زدن شدند.
لرد سیاه با حالت تهدید آمیزی به چشمان تک تک مرگخواران خیره شد.
-گفتم...کی...اول...داوطلبه؟مفهوم شد؟

دالاهوف گوشی موبایل مشنگیش را برداشت و سعی کرد با جدی ترین حالت ممکن به صفحه خالی آن خیره شود.مونتگومری سرگرم سفت کردن پیچ و مهره های بیل جدیدش شد.
نگاه لرد سیاه روی نارسیسا متوقف شد.
-تو!بیا جلوتر.

نارسیسا با وحشت نگاهی به همسرش انداخت.لوسیوس سری تکان داد.نارسیسا به آرامی از جا بلند شد و بطرف لرد رفت.لرد سیاه جامی پر از معجون عجیب بطرف نارسیسا گرفت.نارسیسا با تردید جام را بطرف دهانش برد و جرعه ای نوشید.
لرد سیاه بی صبرانه منتظر تغییر بود.
-خوب...الان احساس نمیکنی محجبه شدی؟

نارسیسا دستش را جلوی دهانش گرفت و بطرف دستشویی دوید.لرد سیاه با عصبانیت جسد روی میز را تکان داد.
-هی،پاشو...تو الان باید نارسیسا بشی.
جسد تکان نخورد.

لوسیوس به سختی لبخندش را پنهان کرد.
ارباب...ظاهرا معجونتون دیگه کار نمیکنه.

کافه محفل ققنوس:

تام ریدل پدر نگاه مشکوکانه ای به کاسه سوپ انداخت.چشمان مشتاق تدی و جیمز و آبرفورث باعث شد به سختی یک قاشق از سوپ را ببلعد.
-این دیگه چیه؟میخوایین منو به کشتن بدین؟شما چطور جرات میکنین؟چنین غذایی برای مامور مخفی وزارت سحر و جادو؟اصلا من اینجا چیکار میکنم؟من رفته بودم کافه ساه برای کنترل کیفیت...بعد...بعد چی شد؟آهان...از دریچه آشپزخونه چشمم افتاد به اس...اس...اسمشو نبر و بیهوش شدم.زود اعتراف کنین.کی منو آورد اینجا و شما چه رابطه ای با اسمشو نبر دارین؟اصلا این سوپ چرا اینجوریه؟آشپزشو بفرستین اینجا ببینم...

پایان سوژه.
-------------------------------------------------------------
سوژه جدید:


مورگانا شعله گاز را کم کرد و و نگاهی به میز شماره پنج انداخت.
-باز طبق معمول هشت نفر...روی همون میز...

بلاتریکس وسیله سیم پیچی شده ای را روی میز انداخت و روی صندلی نشست.
-فایده ای نداره.محفل یاب رو همه جا کار گذاشتم.اونا محفلی نیستن.دارم دیوونه میشم.بازم هشت تا قهوه سفارش دادن و هیچکدومم بهش لب نزدن.الان درست بیست دقیقه اس که اینجا نشستن.درست پنج دقیقه دیگه پا میشن و میرن و فردا دوباره...

نارسیسا بستنی بزرگی را در سینی گذاشت.
-شاید واقعا خطری ندارن.شاید اصلا بهتر باشه کنجکاوی نکنیم.

بلا با عصبانیت مشتش را روی میز کوبید.
-رفتارشون مشکوکه.هر روز سر همین ساعت میان جلسه تشکیل میدن...چرا اینجا؟چرا نصفه شب؟چرا مخفیانه؟باید سر از کارشون در بیارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 10 فروردین 1388 12:55
نمایش جزئیات
آفلاین
تدی:

مالی در حالیکه پشت جیمز و تدی روی صندلی نشسته بود و مشغول سبزی خرد کردن روی میز کوچک مقابلش بود با برهنه به میان بحث پرید:

- بازرس کجا بود جیمز؟! وزارت بدون اطلاع که بازرس نمی فرسته ؟! قبلش میگه !

مالی به همراه تد و جیمز از پشت پنجره درب آشپزخانه به درون کافه می نگریستند. جیمز دائما به بالا می پرید تا صحنه را نظاره کند، اما قدش کوتاه بود. در آغوش مالی جای گرفت و نظاره گر شد. بازرس در حالیکه که اشک می ریخت در حال نوشتن مطالبی درون دفترچه ی سیاه رنگی بود.

جیمز:

مالی مشتش را درون دهان جیمز فرو کرد و صدای جیغ خفه شد. بازرس به پنجره درب آشپزخانه خیره شد. هر سه از پشت پنجره کنار آمدند. جیمز در حالیکه دست مالی را گاز می گرفت، موفق به رهایی شد، و تکه ی آخر جیغش را کشید و به سمت مالی زبون درازی کرد و به سمت عموو دامبل که مشغول پختن گوشت ققنوس خاکستر شده بود، دوید.(ققنوس خاکستر شده چیه که گوشت داشته باشه !) وحشت در چهره ی تدی و مالی نمایان بود.

جیمز: عمووو آبر، تو یه سوپ درست کن ! عموو آلبوس ! عموو آلبوس ! بازرس وزارت ! می خوان کافه رو ببندن !

دامبل در حالیکه ققنوس را به همراه گوجه لای نون می کشید، با لذت آنرا درون یه بشقاب ترک خورده انداخت. سپس به سمت جیمز برگشت و سیلی محکمی به گوشش نواخت. جیمز در حالیکه اشک درون چشمانش حدقه زد، با خشم ریش دامبل را کشید و لای چرخ گوشت کرد. با خنده ای موذیانه دکمه چرخ گوشت را فشار داد. ووووووووژژژژژژژ !

ریش های دامبل به سمت جلو حرکت می کردند و به مانند گوشت چرخ شده و کرم های دندون ولدی کچل درون سطلی می ریختند. آبرفورث در حالیکه به شدت مشغول آماده کردن سوپ گوشت چرخ کرده برای بازرس بود، چشمم به سطل بود، با شادمانی محتویات سفید درون سطل را درون سوپ خالی کرد با بیل مشغول هم زدن شد. شادمانه گفت:

- جیمزی ! عمووویی ! زیادی آرد ریختی رو گوشت هااا ! خیلی سیفید میفید شده !

تدی و مالی با عجله سمت جیمز و دامبل دویدند. تدی جیمز را از روی دستگاه چرخ گوشت پایین کشید و به سمت یخچال می برد که، جیمز تدی را با جیغ بنفش عقب راند. جیمز اکنون با دندانش کمربند شلوار لی دامبل را محکم گاز می گرفت. تدی همچنان مشعول کندن و کشیدن جیمز از شلوار دامبل بود. مالی روی سر دامبل ایستاده بود و با قیچی ریش دامبل را می برید که اکنون به مرحله فک دامبل رسیده بود و می رفت که دامبل هم چرخ شود !

مالی: به خیر گذشت آلبوس ! هووو !

تدی که دست از جیمز کشیده بود، سریعا صندلی را پشت آلبوس قرار داد. جیمز همچنان از شلوار دامبل آویزون بود، در حین نشستن دامبل نیز در کنار دامبل جای گرفت و به جویدن کمربند ادامه میداد. تدی شروع به صحبت کرد:

- راست می گفت جیمز ! بازرسه ! الانم داشت با گریه یه چیزایی تو دفتر سیاه می نوشت ! به گمونم از دست جیغ های جیمز به گریه اومده ! یه سوپ هم سفارش داده ! آبر داره آماده میکنه !

جیغ کوتاهی از میان دهان جیمز شنیده شد. دامبل در حالیکه دنبال ریش های صورتش می گشت تا بر آن دست بکشد، با تاسف سرش را پایین انداخت و دستی بر موهای سر مالی ویزلی کشید که سریعا دسش را عقب کشید. قاشق داغ مالی ویزلی درون دستش فرو شده بود و جیز جیز می کرد. دامبل بلاخره لب گشود:

- سوپ چی میخواد ؟! آبر چی داری درست میکنی ؟!

صدای آبر از درون فِر شنیده می شد که طنین می انداخت:

- سوپ گوشت چرخ( ریش چرخ کرده) کرده رو آماده کردم ! فقط آردش زیاد بود! سفید شد.ببرینش دارم مرغ سیاه پوست می پزم الان !


در کافه تفریحات سیاه


لرد سیاه پشت میزی نشسته بود و پیام امروز می خواند. بلیز به وسیله واکس (Shoeblack) سر عریان لرد سیاه را برق می انداخت. درب آشپزخانه گشوده شد و بلاتریکس به همراه سایر مرگخواران بیرون آمدند. آنی مونی که آخر سر از همه بیرون آمد، دیگ بزرگی را روی سرش حمل می کرد که بخار سبز از آن بیرون می آمد. مرگخواران پیرامون میز لرد سیاه حلقه زدند. آنی مونی دیگ را روی میز در مقابل اربابش قرار داد و عقب رفت.

لرد سیاه: عالیه ! خب تستش می کنیم...مورفین ! برو از تو فریزر یه جسد بیار !

ثانیه ای بعد، مورفین از آشپزخانه بازگشت و جسد یخ زده ی زنی را روی میز در کنار دیگ معجون تناسخ پرتاب کرد. لرد سیاه با عصبانیت سر مورفین داد کشید و گفت:

- معتاد بی ناموس ! رفتی زن آوردی ؟! حداقل با حجابشو بیار ! این چیه دیگه ؟! این چیه الان بلاک میشیم!

مورفین سریعا چادر سیاهی به دور پیکر زن کشید. لبخند موذیانه لرد باری دیگر روی لب هایش جان گرفت. سپس رو به یارانش کرد و برایشان دست زد. مرگخواران متعجب به یکدیگر خیره مانده بودند. بلاخره لرد دهان باز نمود:

- خب کی داوطلب میشه اول بمیره ؟! سخت نیستا ! زودی زنده میشین ! روح تون میره تو این خانم چادری و با حجاب ! خب کی اول داوطلبه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1388/1/10 14:19:42
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 10 فروردین 1388 12:05
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگ خواران همچنان با حالت های بهت زده خیره به لرد مانده بودن .

لرد : مگه با شما ها نبودم سریعتر اماده شید ، هوی مورفین اون درو ببند و نذار کسی بیاد تو ،نارسیسا ، بلا و مورگانا شما ها با من بیاید اشپز خانه و تو ردولف برو به اون مشنگ ساحره منحرف کن کمک کن از زمین بلند شه و یکم به سرو وضعش برس به عنوان ناظر بفرستش کافه محفل !

ملت :

لرد که داشت کم کم اعصابش بهم می ریخت کرشیوی حواله ردولف کرد و گفت : دِ زود باشید !

ملت مرگ خوار که تازه متوجه صحبتهای تاریک بخش لرد شده بودن سریع به دستورهای لرد جامعه عمل پوشاندن !

ردولف : دِ پاشو مشنگ ساحره منحرف کن ، شانس اوردی لرد از این اختراع جدیدش کیفور بود والا الان تو دوباره سرگردون بودی !


کافه محفل ققنوس

صدای جیغ جیمز از ده فرسخی کافه شنیده می شد !

تام رایدل پدر در بدن ناظر وزارت خانه وارد کافه شد و اروم در یک صندلی نزدیک اشپز خانه نشست.

تدی : جیمز جون من کمتر جیغ بزن همه مشتری ها رو فراری دادی !
جیمز : پس اون کی اونجا نیشسته ؟ ها زودباش بگو دیگه ، همش به من می گی مشتری ها رو فراری دادی .

تدی در حالی که داشت منوغذاهای کافه رو به زور در دست جیمز جا می داد گفت : اروم فقط کمی ارومتر !
جیمز:
تدی :

جیمز به سوی مهمان جدید رفت و منو غذاها را به سوی گرفت و گفت : چی سفارش می دید ؟
ناظر : یه سوپ لطفا .

جیمز در حالی که چشمانش به یک کارت در جیب ناظر دوخته شده بود اروم به سوی اشپز خانه حرکت کرد.

اشپز خانه

جیمز :
تدی : مگه ما قرار نذاشتیم وقتی اینجا مشتری هست تو جیغ نکشی ؟
جیمز : اخه اون مشتری نیست اون ناظر کیفی وزارت خانه است ، فکر کنم اومد کافه رو ببنده
تدی :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 12 اسفند 1387 14:54
نمایش جزئیات
آفلاین
همین اوضا احوال بود که یه دفعه همه نگاهشون متوجه لرد شد که سخت رفته بود تو فکر...

بلیز : ارباب جون،جونیور، اربابر خوشگلم؟

اما ولدی چنان غرق در افکار بوز که جواب نداد.

نارسیسا : نمیشه بزار یه باز بزنیم بیدار شه


BUZZ!!!

لرد : چیه؟ چی شده؟ هاااااااااا؟

بلا : مای لرد ما الان اینجا 20 مین منتظریم شما دو کلمه بحرفی!

بلا بلافاصله پس از تموم شدن جملش رفت و پشت نارسیسا قایم شد.

لرد : هوووووم این معجون جدید اسمش چی بود؟

بلیز : تناسخ ارباب جون بزار کمی توضیح بدم...

لرد : نمیخواد خودم بلدم

اما همه حضار میدانستند حرف لرد بدون شک برای جلوگیری از پرحرفی بلیز بود.

ایوان : خوب ارباب حالا که چی؟ همون اسمو فقط میخواستین؟


لرد : هوووووووووووووووووم نــــــــــــــــــــــــــه یو هاهاهاهاهاهاهاها

لرد انتظار داشت قیافش خیلی ترسناک بشه و همه بترسن اما هیشکی از جاش تکون نخورد.

لرد : ئه نترسیدین؟:o-:

ملت :

لرد : ئـــــــــــه خوب بترسین دیگه نامردا

ملت که علاقه وافری داشتن به لرد در کسری از ثانیه لبیک گفتن و هر کی رفت یه گوشه یی قایم شد.


لرد : :devil:

بابای لرد : پسرم این کارا چیه باید روحیات مسالمت آمیز...

لرد : تو خفه بینم... این معجون جدیده خیلی خوب چیزیه از هورکراکسم بهتره ایـــــــــــــــــــــــــــــول ایول

ملت خفن از رفتار لرد تعجب کرده بودن که لرد دوباره ادامه داد : من به مقدار لازم از این معجون میخوام زود باشین همه به سمت آشپز خونه ، کافه هم تا اطلاع ثانوی تعطیله


بلا : آخه مای لرد واسه چیتونه این همه؟ اگه واسه خنک بنوشید و ایناست به خدا پپسی بهتره ها


لرد : نخیر، اینا واسه سیفید کشونه! با این معجون میتونیم سیفید کشون را بندازیم خودمونم اگه مردیم زودی دوباره زنده میشیم تازه تو یه بدن دیگه

لرد که لپاش گل انداخته بود ادامه داد : واااااااااااییییییییییی فکر کن من تو بدن یه آدم مودار یعنی میشه؟

ایوان : ارباب با این باباتون چی کنیم؟


لرد : اون در حال حاضر بازرس ادارست .اسه نفوذ مهره خوبیه میفرستیمش توی کافه سیفیدا:devil::devil:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1387/12/12 16:32:58
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1387/12/12 16:34:21
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1387/12/12 16:41:11
seems it never ends... the magic of the wizards :)