ورود
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
سفیدترین سفید! سیاهترین سیاه!


شاید باید دوباره از معجون استفاده میکرد... شاید اینبار تصویر شفافتری ببیند!
اما بلافاصله تردید به جانش افتاد. معجون "خاطرهی دیوار" هر بار بخشی از ذهن بیننده را در خاطره دخالت میداد. اگر همین الان دیدههایش آمیخته با شک و ترس خودش بود، بار دوم چطور؟ آیا شفافتر میشد یا فقط بیشتر در گرداب توهماتش فرو میرفت؟
چند لحظه همانطور خیره به شیشهی خالی معجون نشست. قلبش آرام نمیگرفت. ذهنش تکرار میکرد: دوباره امتحان کن... دوباره امتحان کن...
اما ناگهان نگاهش روی کشوی میز افتاد. کشویی که قفل طلسمی داشت و سالها دست نخورده باقی مانده بود. نفسش بند آمد. درون آن کشو، گردنبند زمان قرار داشت؛ وسیلهای که بارها از خودش قول گرفته بود دیگر به آن دست نزند.
ردای بلندش را عقب زد و آهسته کشو را گشود. نور خفیفی از گردنبند شیشهای بیرون زد و زنجیرش مثل مار براق در نور شمعها درخشید.
دامبلدور گردنبند را با احتیاط بیرون کشید. وزنش سبک بود، اما مسئولیتی که با خودش میآورد سنگینتر از کوه. با خودش فکر کرد:
ـ معجون... یا گردنبند؟
یکی تصویرهای دروغین به خوردم میده، اون یکی با زمان بازی میکنه و میتونه همهچیز رو نابود کنه...
او با عواقب هر دو اشنا بود، معجون ممکن بود توهمی دروغین ساخته ذهن خودش نشانش دهد،شاید هم واقعیت را!
یا شاید باید با زمان بازی میکرد، البته خودش به خوبی میدانست چقدر تغیر گذشته خطرناک است.
انگشتانش لرزیدند. گردنبند درست در کف دستش بود. احساس میکرد هر دو انتخاب، دروازهای به فاجعهاند. تنها تفاوت این بود که کدامشان فاجعه را زودتر به در میکوبید.
افرادی که لایک کردند
Only Raven


دامبلدور آهسته از روی صندلی بلند شد. هوای دفتر به طرز غیرعادیای سنگین شده بود. هنوز تصویری که معجون به او نشان داده بود در ذهنش میچرخید: سایهای که خم شد، صندوقچه را باز کرد و سنگ را برداشت. اما چیزی درست نبود.
معجون «خاطرهی دیوار» از کمیابترین معجونها بود. سالها طول کشیده بود تا دستور تهیهاش به دستش برسد. ولی یک نکته را خودش هم همیشه میدانست؛ این معجون فقط بازتاب عینی آنچه را که دیوار «دیده» بود نشان نمیداد. گاهی هم چیزهایی را که ذهن بیننده انتظار داشت ببیند، در تصویر دخیل میکرد. اما اینجوری ذهنش بیشتر آشفته میشد!
دامبلدور با خودش زمزمه کرد:
- واقعاً آن سایه را دیدم؟ یا ذهنم چیزی را بهم نشون داد که احتمالش رو میدادم؟
به سمت صندوقچه رفت. قفلها و طلسمها همه سر جایشان بودند. هیچ نشانی از شکسته شدن یا نبرد وجود نداشت. این یعنی دزد دقیقاً همان طلسمها را میشناخت. کسی که این دانش را داشت... باید یا از نزدیکترین یارانش باشد، یا خود او ناخواسته آن را لو داده باشد.
انگشتانش لرزیدند. اولین کسی که به ذهنش آمد، سیریوس بلک بود. او بارها شاهد طلسمهای حفاظتی دفترش بود. دامبلدور سریع این فکر را پس زد. سیریوس؟ هرگز. اما همین پس زدن باعث شد شک دوباره پررنگتر شود. اگر نمیتواند حتی احتمال خطای اعضای گروه مورد اعتمادش را بپذیرد، یعنی نگاهش محدود شده است. و همین محدودیت، همان نقطهضعفی است که هر دشمنی میتواند از آن استفاده کند.
چشمش به قفسهی کتابها افتاد. یکی از جلدها نیمهباز بود. نزدیک رفت. دفترچهای مربوط به یادداشتهای سال قبلش. اما صفحهای وسط آن گم شده بود، با رد پارهشدن. قلبش فرو ریخت. کسی اینجا آمده بود، نه فقط برای سنگ، بلکه برای دانش. و آن یادداشتها؟ شامل توضیحاتی در مورد خود معجون بودند. کسی که آنها را برداشته بود، میدانست که دامبلدور بعداً از معجون استفاده خواهد کرد. پس شاید تصویری که دیده، عمداً آلوده شده بود.
او آهسته نشست. ذهنش پر از صدا شد: «به چه کسی اعتماد داری؟»
فیلچ میتوانست بیدعوت وارد دفتر شود. اسنیپ بارها توانسته بود ذهن دیگران را بخواند. حتی اعضای محفل، مثل هیبرنیوس و ریگولوس، که همیشه ساکت و بیسروصدا بودند هم میتوانستند انگیزههایی داشته باشند. هر فکر، مثل خنجری نوکتیز در قلبش مینشست.
دامبلدور به آرامی زمزمه کرد:
- باید به همه شک کنم؟! اگه حتی یک نفر را بیدلیل استثنا کنم، درست همون جاست که ضربه میخورم! اما نه! نمیتونم این کار را بکنم! این برخلاف قواعد ذهنی منه!
هر چه دامبلدور بیشتر در فکر فرو میرفت و درون جدال ذهنیاش غرق میشد، شمعها کمسو تر میشدند و تاریکی بیشتری، دفتر را فرا میگرفت. تنها صدای تیکتاک ساعت بود که ادامه داشت، مثل یادآوریای سنگین: زمان علیه او پیش میرود.
افرادی که لایک کردند


این صدای دامبلدور بودکه خشکش زد زده بود. صدایش ناله ای از سر ناامیدی شباهت داشت. نگاهش بین صندوقچهی خالی و شعلههای لرزان شمعهای دفترش رفت و برگشت. اتاق که همیشه برایش مثل پناهگاه آرامش بود، حالا انگار سردتر و تاریکتر شده بود. سایهها روی دیوار میرقصیدند و سکوت، مثل پتوی سنگینی روی همهچیز افتاده بود. ادمک های درون تابلو با کنار رفتن دامبلدور نفسشان را فرو خوردند. ولی انگار حتی فینیاس هم میدانست الان وقت حرف زدن نیست!
دامبلدور، انگشتانش را محکم روی لبهی صندوقچه گذاشت؛ آنقدر محکم که بندهای دستش سفید شدند.
طلسمهایی که خودش گذاشته بود. طلسمهایی که حتی قدرتمندترین جادوگران هم در هم شکستنشان را غیرممکن میدانستند. قفلها، لایهها، معماها... همهشان با دقتی وسواسگونه طراحی شده بودند. هیچکس نباید توانایی رسیدن به سنگ را میداشت. هیچکس... مگر اینکه دقیقاً همانقدر میدانست که او میدانست!
سکوت بیش از حد طولانی شد. صدای تیکتاک ساعت دیواری در اتاق پیچید و هر ثانیه مثل چکشی بر شقیقهاش فرود میآمد. برای لحظهای حس کرد، اتاق به او فشار میآورد، انگار دیوارها نزدیکتر میشدند.
به آهستگی از پشت میز بیرون آمد. ردایش با صدای خشخش روی زمین کشیده شد. قدمهایش سنگین بود و هر قدم، بار مسئولیتی را که حالا سنگینتر از همیشه روی دوشش افتاده بود، یادآوری میکرد.
کنار میز ایستاد.
کار هرکسی که بود، غریبه نبود،و...
دیوار!
خودش بود خاطره از از دیوار ها وقتش بود از معجونش استفاده کند!
معجونی نایاب، که خاطره را نشان میداد! نه ان خاطره های معمولی! بلکه خاطره دیوار!
شیشه معجون را بیرون اورد و به مایع نقرهفامش چشم دوخت، این معجون، کلیدی برای بدست اوردن ان سنگ ارزشمند بود.
باید مطل میکرد...
شیشه را سر کشید. و به داخل خاطره وارد شد.
این، دفتر دامبلدور بود! هیچ تغیری کرده بود، به جز فردی سایهای سیاهپوش، خم شده روی صندوقچه.
سایه آهسته سر بلند کرد. چهرهاشمشخص نبود، اما حرکاتش بیش از حد آشنا.
دامبلدور نفسش را بیرون داد و به مرد خیره شد. اگر حدسش درست بود... این بار ماجرا فقط مربوط به هاگوارتز نبود. این بار، ممکن بود تمام دنیای جادوگری در برابر سنگی که خودش ساخته بود، به زانو دربیاید.
شمعها ناگهان تکان خوردند و شعلهها کشیدهتر شدند. انگار حتی نور هم از رازی که فاش شده بود، ترسیده باشد.
افرادی که لایک کردند
Only Raven


هفتهی آخر سال تحصیلی بود. جنب و جوش های مدرسهی هاگوارتز کمکم داشت تموم میشد و همهی اساتید و دانشآموزا منتظر بودن که برسن خونه و استراحت خودشون رو شروع کنن. طبیعتا انتظار برای استراحت، از سختترین نوع انتظار بود و همه میخواستن زودتر انتظاراتشون به پایان برسه. تنها کسی که ذهنش از همه شلوغتر بود و منتظر چیزی نبود، دامبلدور بود.
البته دامبلدور هم منتظر بود. منتظر بود که مدرسه خلوت بشه، تا بتونه روی طلسم جدیدش رو باز کنه. طلسم جدیدی که ممکن بود بسیار خطرناک باشه. سنگ دَرک! سنگی که ذهن آدم رو به روی همهچیز باز میکنه. طلسمی خطرناک که ممکنه استفاده کنندهی اون رو به جنون بکشه. اما اگه کسی که به سنگ دست پیدا میکنه، بتونه قدرتش رو تحمل کنه و کنترل خودش رو از دست نده، به سطح جدیدی از دانایی دست پیدا میکنه.
سنگ درک، حاصل جادو و کیمیاگری دامبلدور به تنهایی بود. تا به الان کسی از وجودش خبر نداشت و دامبلدور میخواست به زودی بعد از خلوتی که با رفتن دانشآموزا به دست میآورد تصمیم بگیره که چهجوری از سنگ محافظت کنه. کاری که بسیار مخاطرهآمیز و خطرناک بود. باید سنگ درک رو متناسب با خود سنگ، بسیار فکر شده و متمرکز انجام میداد. وگرنه ممکن بود کل جامعهی جادوگری در خطر بیفته.
- پروفسور! دانشآموزان رفتن...
آرگوس فیلچ وارد دفتر شده بود که رفتن دانشآموزان رو به دامبلدور خبر بده. آرگوس فیلچ همیشه بدون توجه به خلوت دامبلدور وارد میشد و دامبلدور اکثر اوقات با نرمی برخورد میکرد. اما همیشه نمیتونست خودش رو کنترل کنه و ناراحت نشه.
- خودم متوجهم! حالا میتونی بری...
دامبلدور همزمان با رفتن فیلچ، از پشت میزش بلند شد. به کنار صندوقچهای رفت که محل نگهداری سنگ درک بود. دامبلدور با خودش چندین طلسم محافظتی و معما طرح کرده بود که سنگ درک رو نگهداری کنه. پیش خودش بارها به این قضیه فکر کرده بود. این دفعه از دفعه قبل که ماجراهای زیادی برای سنگ قدرت پیش اومده بود، درس گرفته بود و میخواست که سنگ درک رو خیلی سفت و سختتر از خطر دور نگه داره. اما مشکلی پیش اومده بود.
سنگ درک سر جاش نبود! سنگ درک دزدیده شده بود.
افرادی که لایک کردند

_ و یه راست می فرستم آزکابان.ریموس لوپین رو هم هرچه زودتر تحویل بدید به ما و گرنه نجینی رو از وسط گره می زنم.
از همین حالا به مدت یک هفته ریموس پیش شما می مونه تام. هفته ی دیگه این موقع تحویلش بدید تا مجبور نشم با این سن بیام در خونت عربده کشی!
به اون آنی مونی هم بگو خوب غذا درست کنه. وزن ریموس کم بشه من می دونم و شما!
افرادی که لایک کردند

میانگین امتیازات محفل:41 امتیاز
میانگین امتیازات مرگخواران::42 امتیاز
از محفل ققنوس درخواست میکنیم هر چه زودتر یکی از اعضایی رو که در ماموریت شرکت کرده به عنوان اسیر به خانه ریدل بفرسته!
افرادی که لایک کردند

انتخاب فعالترین عضو محفل در دو هفته ایی از تاریخ 22 شهریور الی 5 مهر :
ادوارد بونز(سوروس اسنیپ)
جایزه : +10 امتیاز
بهترین نویسنده محفل :
ادوراد بونز(سوروس اسنیپ)
به دلیل زدن پست آغاز سوژه جدید پادگان نظامی
جایزه : +10امتیاز
موفق باشید. با احترام
افرادی که لایک کردند

انتخاب فعالترین عضو محفل در دو هفته ایی از تاریخ 8 شهریور الی 22 شهریور :
ویولت بودلر
جایزه : +10 امتیاز
بهترین نویسنده محفل :
---
پست خاصی برای این مورد ، مد نظر قرار نگرفت.
جایزه : +10امتیاز
موفق باشید. با احترام
افرادی که لایک کردند

انتخاب فعالترین عضو محفل در دو هفته ایی از تاریخ 25 مرداد الی 8 شهریور :
لاوندر براون
جایزه : +10 امتیاز
بهترین نویسنده محفل :
چارلی ویزلی
به دلیل زدن یک پست عالی که موجب زنده شدن سوژه در تاپیک بحث های سر میز غذا زده شد.
جایزه : +10امتیاز
موفق باشید. با احترام
افرادی که لایک کردند

انتخاب فعالترین عضو محفل در دو هفته ایی از تاریخ 11 مرداد الی 25 :
ویولت بودلر
جایزه : +10 امتیاز
بهترین نویسنده محفل :
آبرفورث دامبلدور
به دلیل پست و سوژه عالی در تاپیک خانه شماره دوازده گریمالد
جایزه : +10امتیاز
موفق باشید. با احترام
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج