جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  202 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: باکینگهام پلیس (قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: دوشنبه 21 اردیبهشت 1405 15:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین


خلاصه تا پایان همین پست(با مطالعه‌ش نیازی به خوندن این رول ندارید):
کاخ باکینگهام و تخت آهنین‌ش خالی شدن و خانواده‌های جادوگری به دنبال تصاحبش هستن. مالفوی‌ها اولین نفر به کاخ می‌رسن و بعد ویزلی‌ها هم برای تصرف کاخ دست به عمل می‌شن.

اون‌ طرف لندن دوتا آبنبات متفکر و هوشمند با پریدن توی نای گروگان و زاخاریاس کنترل بدنشون رو به دست می‌گیرن و قصد دارن سردسته‌شون، پاپ کارامل اعظم، که خودش یه آبنبات هوشمنده رو به تخت آهنین برسونن.
توی خیابون پاپ کارامل، زاخاریاس و گروگان با ویزلی‌ها مواجه می‌شن و ازشون آدرس باکینگهام رو می‌پرسن...

~~~~~~~~~~~~


اما زمزمه‌ی موجود تاریک خوفناک بد ناقلا تنها چیزی نبود که زاخاریاس می‌شنید. باد سرد پاییزی هم تنها چیزی نبود که روی صورتش ناخن می‌کشید. املاکی دو شخصیتی گروگان‌نشویی، متقارن با موجود سیاه کنار زاخاریاس ایستاده بود و روی چهره‌ش زخم می‌انداخت.
- عـــوق! عـــــق!
- گروگان؟

گروگان قرار نبود جواب بده. طی وقایعی آبنباتی هوشمند از قماش هرپوی کثیف که کلکسیون شخصی‌ای از انواع کثافت‌ها و جانتا‌ویروس و کوفت و زهر باسیلیسک روی خودش حمل می‌کرد راه نایشو سد کرده بود و نمی‌ذاشت صحبت کنه.

فلش‌بک به چند ساعت قبل:

اما اصلا چی شد که گذر گروگان به کلیسا خورد؟ تو مدتی که آبنبات ساکن بدن گروگان بود یه سری بحران‌های شخصیتی رو تجربه کرد و برای خودش تو نای گروگان به معنای زندگی، من کی هستم؟ کاشکی به جای آب‌نبات بریتانیایی یه اژدهای شاد تو دشتای نروژ بودم و... فکر کرده بود.

بعد از اینکه که این مراحلو رد کرد دیگه لباسای هنری بازیگر‌طوری می‌پوشید و دستمال گردن می‌زد، تو پارک معده گروگان که روی صندلی‌های فلزی می‌نشست کتاب‌های فلسفی می‌خوند و خلاصه از این دست کارهای بورژوازی شمال لندنی می‌کرد.

یکی از همین روزا که داشت از پارک معده به نای برمی‌گشت تو راه مری چشمش به یه دیوار نویسی خورد که می‌گفت "درود بر پاپ کارامل" و بالاش هم یه عکس از آب‌نبات بیضی کاراملی بود که کلاه میترای پاپ روی سر گذاشته بود.

اون روز هم گذشت و شب بعد وقتی توی پیاده‌رو‌های زبون گروگان راه می‌رفت چشمش به زبون کوچیک که روی سقف حلق می‌درخشید و خیابونو نورانی می‌کرد خورد، می‌دونید آبنبات روی زبون کوچیک عکس کیو دید؟ پاپ کارامل. بعد از این واقعه شگفت آبنبات شروع به مطالعه آثار کارامل کرد.

مدتی گذشت و آبنبات حسابی مجذوب کارامل شده بود و ریش گذاشته بود و ابروهاش به هم جوش خورده بودن. تو بازار دماغ شایعاتی شنید از اینکه هواپیمای شکلاتی پاپ به زودی تو کلیسای مرکزی لندن فرود میاد پس تصمیم گرفت برای از دست ندادن این رویداد خودش اداره امور بدن گروگانو برعهده بگیره.

یه تیکه کوچیک از خودش که درواقع یه چیپ مغزی علمی-تخیلی کنترل ذهن بودو کند و به مرکز مغز گروگان پست کرد بعد که چیپ به مغز گروگان چسبید حالا این آبنبات بود که اونو کنترل می‌کرد، پس بلافاصله خودشو با غیب و ظاهر شدن به برجک کلیسا رسوند...

پایان فلش‌بک

با دیدن زاخاریاس ایده‌ای به ذهن آبنبات رسید، با دستور به مغز گروگان یه آبنبات نعنایی عادی از جیبش بیرون اورد و با یه دستور دیگه یکی از شمشیرای زاخاریاسو "اکیو" کرد. بعد چیپ مغزی-آبنباتی مختصات خونه گریمولد رو به عضلات گروگان داد و چشمای گروگان روی خونه که از دور تو افق معلوم بود قفل شد.

اها راستی نویسنده هم دلش خواست مثل وینکی بنویسه پس گروگان آبنبات عادی رو از بسته‌بندی بیرون اورد، روی هوا انداخت و با شمشیر مثل توپ تنیس شوت کرد...

آبنبات رفت و رفت و وقتی به زمین رسید کف خیابونای لندن رو متر کرد و از محله سیاه‌پوستا، اسنیپ اسیدو و اسنوپ تسترال گذر کرد و حسابی نعشه شد و همراه ریموس تو ماه کامل برای ساحره‌ها زوزه کشید و جشت ارشاد گرفتشون و با ویل تو آسمون بالای کوه‌های هیمالیا واترپولو زد و با دامبلدور به ملت بغل‌های مشکوک داد و با دابی و سیریوس امنیت رو برای خنده از لندن گرفت و به مردم گفت « ما هم مثل شما، صبح جمعه بیدار شدیم دیدیم شهر ناامنه» و بعد از یه روز امنیت رو برگردوند تا بالاخره به هرپو رسید.

آبنبات نعنانی که حالا آبدونبات صداش می‌زنیم، در اشاره به اینکه دومین آبنبات هوشمند داستانه، تا الان حسابی کارای کثیف کرده بود ولی هنوز فیزیکی و شیمیایی کثیف نبود پس یک هفته به شاگردی هرپو دراومد و تو کثیف‌ترین باتلاقا مراقبه و کارای بودایی و بوداری کرد تا حسابی چرک و استاد شد.

بعد از تمام این وقایع آبدونبات معادله خدای انیشجَین رو حل کرد و توانایی تلپورت تو زوپس رو به دست اورد پس طبق فرمان آبنبات اوریجینال به نای زاخاریاس تلپورت کرد و چیپ مغزی آبنباتی رو جاساز کرد.

هم زاخاریاس‌ هم گروگان تو مشت آبنباتا بودن و اراده‌ای از خودشون نداشتن پس از برجک کلیسا پایین اومدن و به تالار اصلی وارد شدن. خودشونو بین جمعیت زیادی از آبنباتای مختلف دیدن که شادی می‌کردن و پلاکاردهایی مثل "پاپ آمد، ملکه رفت" به دست گرفته بودن.

ناگهان یه هواپیمای کوچولوی شکلاتی تو ابعاد هواپیماهای اسباب‌بازی، پنجره لعاب‌کاری شده کلیسا رو شکست و فرود اومد. بعد درش باز و پله‌ زیرش دراز شد و به زمین رسید. پاپ کارامل اعظم با کلاه میترا و ردای بلند سفید همراه یه خلبان پایین می‌اومد.
- تخت آهنین باکینگهــــام تخت آبنباتی-مسیحی باید باشــــد!

ملت آبنباتی سر و دست که نه اما قند و گلوکز می‌شکستن و پاپ رو تشویق می‌کردن. پاپ به گروگان اشاره کرد پس اون خم شد و خودشو به به طرف آبنبات کاراملی روی زمین رسوند. پاپ فرمود:
- شانه این آدمیزاااااد نشیمنگاه من باید باشــد!

گروگان پاپ رو گرفت و روی شونه‌ش گذاشت، پاپ به سمت گروگان، زاخاریاس و در خروج اشاره کرد پس اونا راه افتادن و هم‌زمان که پاپ برای آبنباتا دست تکون می‌داد کلیسا رو ترک کردن.
- مقصد ما کاخ باکینگهــــام باید باشــــد!


وقتی قدم به خیابون‌های لندن گذاشتن تو پریوت درایو و مترو و زیر زخم هری پاتر دنبال کسی می‌گشتن که ازش آدرس بپرس تا اینکه چشمشون به یه ردیف مو هویجی افتاد که پشت سر هم قدم برمی‌داشتن. اونا ویزلی‌ها بودن که به طرف کاخ می‌رفتن. پاپ و همراها خودشونو به ویزلی‌ها رسوندن.
- فرزندانم، آدرس این کاخ باکینگهـــــــام کجا باید باشد؟
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: باکینگهام پلیس (قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: شنبه 15 آذر 1404 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ورود زاخاریاس.


روز خوبی به نظر میرسید... باد سرد پاییزی در هر حرکت دستی به صورتم میکشید و گویی رد ناخونی از سوزشی تیز روی پوستم به جا میگذاشت ... معمولا آن پایین، بین مردم به این اندازه سرد نیست اما هرگز برایم اهمیتی نداشت. در برجک کلیسای مرکزی شهر لندن، روی زمین نشسته بودم و پشتم با دیواری که به آن تکیه داده بودم احوال پرسی میکرد. چند ساعتی از صبح کذشته بود و رنگ ابر ها در آسمان به نقره ای چشمک میزد. درحالی که برای چندمین بار طراحی ماهرانه ناقوس کلیسا را با نگاهم مرور میکردم زمزمه هایی از دل تاریکی نظرم را جلب کرد.
تمام مدت صدایشان را میشنوم. از بیرون و حتی داخل ذهنم. در زمان فراقت گوش دادن به صداهای گوناگونشان میتواند سرگرم کننده و یا جنون آمیز باشد اما یکی از شوم ترین آنها در من زندگی میکند. دقیقا درون بدنم. بخشی از تمام زندگی من است و طبق قراردادی که با تاریکی بسته ام بعد از مرگم بدنم ظرفی میشود برای زندگی دوباره ی آن موجود تاریک.
* میشنوی؟
- ؟
* شیطان تخت آهنیو خالی کرده.
- پس بلاخره اتفاق افتاد... انگار بعد سال ها خدا یه پنجره برای مردم باز کرده. این میتونه آغاز یه دولت لیبرال دموکرات باشه. برای اولین بار در تاریخ جادوگری. اما یه چیز مشخصه؛ همه ی مدعیای تخت فقط به فکر خودشونن و عمرا به اینا فکر بکنن. این یعنی من باید برای مردم این تختو بدست بیارم. اگه موفق بشم تاریخ جادوگری به قبل و بعدش تقسیم میشه...
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1404/9/15 23:20:56
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: باکینگهام پلیس (قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: شنبه 15 آذر 1404 20:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: کاخ باکینگهام و تخت آهنین‌ش خالی از سکنه شده و مالفوی‌ها قصد دارن به اونجا نقل مکان کنن، اما یکی به همه‌ی خانواده‌های بزرگ اینو خبر می‌ده و باعث می‌شه همه برای گرفتن اون تخت دسیسه بچینن.

____


در قصر باکینگهام، در حالی‌که لوسیوس مالفوی روی تخت آهنین نشسته بود، دراکو به سمت پدرش اومد.
- ددی، منم می‌خوام روی تخت آهنین بشینم!
- نمی‌شه. اینجا فقط جای منه پسر.
- ولی منم می‌خوام روش بشینم!
- یکی عین همین برات می‌خرم فقط دست از سر این یکی بردار و بذار با آرامش به نشستنم ادامه بدم.
- ولی من می‌خوام روی همین بشینم! مگه من جانشینت نیستم؟

در حالی‌که لوسیوس داشت به تمام دفعاتی که به جای زدن توی دهن دراکو تصمیم گرفته بود با تربیت مسالمت‌آمیز پیش بره فکر می‌کرد و نارسیسا مطمئن نبود اونا هنوز هم دارن راجع به صندلی حرف می‌زنن، دراکو با عصبانیت از خونواده‌ش فاصله گرفت. اون معتقد بود تمام زندگیش همین‌طور باهاش رفتار شده و هیچوقت اونو جدی نگرفتن و حالا هم پدر پیرش نمی‌ذاشت اون صاحب تخت آهنین بشه.
باید کاری می‌کرد.

آن‌سوی لندن

ویزلی‌ها که دیگه طلسم گستردگی‌ای برای گسترده‌تر کردن خونه‌شون بلد نبودن و خونه‌شون چند روز پیش منفجر شده بود، به خونه‌های اجاره‌ای مسکن مهر لندن پناه آورده بودن و به سختی روزگارشون رو می‌گذروندن، تا اینکه یک روز چارلی با یک خبر دست اول به سراغشون اومد.
- شما هم شنیدین چی شده؟ قصر باکینگهام و تخت آهنین خالی شده. وقتشه بهش حمله کنیم و برای همیشه مشکلاتمون رو حل کنیم!

مالی ویزلی در ابتدا سعی کرد با شعار نه به جنگ و پیس فوراور چارلی رو آروم و منصرف کنه، اما با دیدن جینی که روی چهار تا از خواهر و برادراش نشسته بود و درس می‌خوند، کوتاه اومد و پیشنهاد چارلی رو قبول کرد. کمی بعد، ویزلی‌ها قابلمه به سر دور نقشه‌ی باکینگهام نشسته بودند و استراتژی جنگشون رو می‌چیدن.
ویرایش شده توسط دلفی در 1404/9/15 20:46:44
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


پاسخ: باکینگهام پلیس (قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1404 17:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ملک اربابی بلک ها از همیشه پر هیاهو تر شده بود،و چه فرصتی از این بهتر؟
در نقره فام خانه ی بلک ها، طوری به رهگذران نگاه میکند انگار اشتباه انهاست که دارند از جلویش رد میشوند، که البته در مورد وارنسکی چندان غیر منطقی هم عمل نمیکرد.
_بانو بلاتریکس، از اخرین باری که دیدمتون چقدر زیبا تر شدید! همنیشینی با لرد بهتون ساخته ها

_ وای اره جوزف جون، بلا به فداش با اون کله ی سلونده اش ، مار بازیاش و که دیگه نگم... او وایسا ببینم توی دلال اینجا چیکار داری؟ دلفییییی سرتو از اون گوشی لعنتیت بکش بیرون.

_ اوه بانو بلاتریکس، میدونید که بنده ی حقیر درگاهتون بی دلیل هیچوقت اینجا نمیام، مرد نیست تو خونه؟

_ فکر کنم باشه وایسا ببینم... اوه نه تیکه ی اخر استخونشم نجینی خورده، بیا داخل بابا تنه لش جنازه ی من ده تا مرد مثل تورو میزنه.

_ ا ا البته که اینطوریه، چشم.

وارنسکی انتظار دیدن مناظری حاصل از وحشیگری را داشت ولی نه تا به این حد، به دلیل سانسوری بودن قادر به گفتن اکثرشان نیستم اما باید بگویم لرد جدیدا چقدر به سلامتی اش میرسد، چون از استخوان زند زیرین مشنگ ها برای خودش بارفیکس درسته کرده بود!
وقتی روی صندلی ای نشستم و کمی صحنات برایم قابل درک تر شد،شروع به صحبت کردم.
_ بانو بلا، میگم لرد تا کی میخواد دوماد سرخونه باشه؟
_ چیچی سرخونه؟ خفه شو بابا لرد تاج سر خاندان بلکه، ما باید بابت حضورش به خودمون ببالیم!
_ خوب بر منکرش لعنت، اما لرد با اون عظمت همایونی، با اون وقار و وجنات و با داشتن بانویی مثل شما و دختر خانومتون که هزارماسالازار داره بزرگ میشه نباید یک جای جا دار تر واسه خودتون دستو پا کنید؟ به مرلین قسم من نگران حال این مار بیچاره ام هستم اینقد اینجا موند افسرده شد، نگاش کن تورو سالازار
_ امممم، خوب باید با لرد مشورت کنم.
_ میدونم که با این پیشناهادی که میدم میتونید قانعش کنید، یه جا میشناسم توپ، دوبلکس رو به نما نورگیر تازه ساخت ، اصلا انگار واسه خودتون ساختنش، نزدیک یک ده کده ی سوتو کور مشنگی ام هست، فکرشو بکنید! چقد ادم واسه شکنجه کردن اونجا میتونه باشه؟
بلاتریکس که ناخواسته نیشش تا بناگوش باز شده بود، کاملا مشخص بود که تحت تاثیر جملات اخرم قرار گرفته همانطور که پیش بینی میکردم رفتار کرد.
_ چشم حالا شما فعلا چاییتونو بخورید، وایسید اقامون بیاد باهاش صحبت میکننم.
با ذوقی که هنگام گفتن این جملات از طرفش احساس میکردم چوبدستی اش را تکان داد و اب زمبویی کم رنگ رو به رویم پدیدار شد، در حال تظاهر به خوردن ان دوباره نقشه را در ذهنم مرور کردم، دقیقا همانطور بود که باید میبود!
رکب خوردی لوسیمرث.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط جوزف وارنسکی در 1404/7/27 17:31:45
پاسخ: باکینگهام پلیس (قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: شنبه 26 مهر 1404 07:51
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
گریندلوالد ابتدا از این که لوسیوس مالفوی هوس شاه شدن به سرش زده و می‌خواد تخت آهنی رو با پول به دست بیاره خشمگین می‌شه و به این فکر می‌کنه بره بالا سرش و یه گوشی چیزی ازش بماله، اما طبق عادت چند دقیقه به خودش زمان می‌ده تا آروم بگیره.

جوزف: قربان میدونید زمین‌های اونجا هر سال چند درصد رشد می‌کنه؟ الهیه و فرمانیه و اونجا چی بود که دوردور می‌کنن؟

گلرت: اندرزگو؟

جوزف: آره آره، اونجاها اینقد زود رشد نکردن که زمین‌های اطراف کاخ رشد کردن.

گلرت: یه دقیقه زبون به کام بگیر ما فکر کنیم.

جوزف که منظور گلرت رو اشتباه متوجه شد، یه کام گرفت و حبس کرد و دوباره کام گرفت و این بار رها کرد و گفت: استاد شما هم یه کام بگیر.

گلرت فکرهایش را کرده بود. یک کام از او گرفت و جواب داد: ما تصمیم گرفتیم مستقیم با لوسیوس روبرو نشویم. جوزف، بدون اینکه اسمی از ما ببری جغدی برای ویزلی‌ها بفرست و پیازداغ هرچه بیشتر براشون بنویس مالفوی‌ها چه نقشه‌ای دارن. بعد ببینیم چی می‌شه.

پس اینطور شد که خاندان ویزلی از نیات شوم خاندان مالفوی باخبر شدند و هوس کردند پس از سال‌ها فقر و بیچارگی، کمی هم طعم ثروت و قدرت را بچشند.

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: باکینگهام پلیس (قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: جمعه 25 مهر 1404 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
_ گلرت قربان، اوه قربان چقدر این قدرتون رو دوست دارم قربان، اره نزدیک بود انگشتم قطع بشه! البته انگشتی که توسط شما قطع بشه...

صدای خنده ی قاطع گریندلوالد مثل شمشیری سکون فضارا دو شقه میکند،پیراهن مردانه اش نمیتواند جلوی ساطع شدن بوی خاصش را بگیرد، این بو در ذهن جوزف اشناست، بوی تملک خواهی!
مگر میشود اشنا نباشد! بویی است که زندگیه جوزف بر پایه ی آن پیش میرود.

_وارنسکی! وارنسکی چرب زبون، حدس میزنم داری قیمت انگشتر یاغوت دروازه های جوشان دست راستم رو با قیمت فرش ایرانی زیر پام جمع میزنی و به قیمت بهایی که باید بابت دزیدنشون ازم بدی تقسیم میکنی،وارنسکی میشناسمت وارنسکی، پدر بزرگت اره خودش بود، خود بی همچیزش، قماشتون رو خوب میشناسم.

_ اوه جناب گلرت، از اینکه من رو در حد این میدونید که تصور دزدی من از شما به ذهنتون میاد خیلی مفتخرم جناب گلرت، اما نه قربان هرگز! حدس میزنم کاری با منه جارو سوار حقیر داشتید قربان بفرمایید اره بفرمایید!

صدای خنده ی گریندلوالد بار دیگر فضا را پر میکند

_ وارنسکی شیطون، واقعا که اوای کلامت مار رو از سوراخ میکشه بیرون، حیف که من میشناسمت، ولی یجاشو درست حدس زدی کاری باهات داشتم پسر، کاری که فقط از قالتاقی مثل تو برمیاد!
زمینی که داشتی ازش بر میگشتی رو یادته؟

_ بله جناب گریندیوالد، حقا که شایسته بود ولی اربابانش نه، شما شایسته تر برای حکم فرمانی به اون عمارت...

اینبار گریندلوالد نمیخندد، دست هایش را به هم میکوبد و انرژِِی حاصل از آن وارنسکی را به سه متر دورتر پرت میکند.

_ بسه. دیگه طاقت ایرلندی بازی هاتو ندارم!
دروغ میگی ذهنت پر از دروغه، میدونی قراره یچیزی بهت بماسه واسه همین موندی، پس گوش کن، اون کاخ پسر همون کاخی که چند لحظه پیش در جوارش بودی، لوسیوس خریدتش!
نباید زیاد از عهد قراردادش بگذره چون در این صورت تمام اون زمین و هرچی داخلشه به مالکیت لوسیوس در میاد، جنی کارگذار اونجاست که خاطراتی داره که واسم با ارزشه، اگه دست لوسیوس بیوفته نمیتونم ازش استفاده کنم!
خوشبختانه دلال اون زمین خانومی هست که خیلی باهاش مراوده داری، اره لازم نیست سرخ شی بالاخره قالتاق ترینا یه قالتاق مثل خودشون نیاز دارن نه؟ میخوام این اتفاق نیوفته.

_ چه چیزی با سعادت تر از خدمت کردن به اربابی چون شما، اما قربان من برای همکاری با نیجریا نیاز به...

_ اوه اره یادم رفت، میخوای بدونی چی به تو میرسه؟ خوب میدونم که چند وقتیه دنبال رسمی کردن قمارخونه اتی، سایمون دوست خوبمه میتونم واست کاراشو بکنم و خوب پونصد گالیون چطوره؟

_ نه

این کلمه همچون ضربه ی اولی به دومینوی تشکیل شده در ذهن گیرندلوالد، محاسبات او را به خاک مالید!

_ چی؟ چطور جرعت کردی؟ به درخواست سخاوتمندانه ی من نه میگی؟

_ اوه هرگز قربان، ولی جوری با من صحبت میکنید انگار مرلین نکرده الزایمر دارید و نمیدانید که من همجا گوش هایم میشنوند قربان، دقیقا میدانم که دارید راجب جن دروغ میگویید،بوی دروغتان فاحش است! واقعا که چنین بوی دروغ فاحشی از شما بعید است قربان، بله بله میدانم که چقدر برایتان مهم است که لوسیوس وارث تخت اهنی نشود!
اخه اون زودتر از شما این ملک رو پیدا کرد مگه نه؟ بله خیلی ازار رسانه که دون پایه ای مثل لوسیوس در اجرای فرامین سالازار از شما مطیع تر باشه!

رنگ صورت گلرت سرخ و سرخ تر میشد، رگ های پیشانی اش طوری ورم میکردند انگار به جای خون مذاب در انها جاری است، از خشم روی پاهایش ضرب گرفته بود.

_ ای کثافت، جالب بود جدی میگم ولی خوب تو که میدونی، من گریندلوالد ام و تو میمون چوب سوار نخود مغز، چطور میخوای کاری که گفتم و انجام ندی؟

_ قربان من هرگز نمیخوام سرپیچی کنم، من رو ببخشید که با اطلاعاتم ذهنتون رو خسته کردم! بله بله بوی اقتشاش ذهنتون تا اینجا هم اومده، اوه میخواید منو با نایجریا تهدید کنید؟ اره بوشو حس میکنم اوه قربان شما که دیگه میدونید هرگز بانوان رو نباید قاطی بحثای مردونه کرد، ولی خوب اگه بکشیدش شاید بتونم جاشو تو املاک ودینز بورگ پر کنم، فقط به چشماش اسیب نزنید قربان، جذاب ترین بخش صورتش چشماشه، به عنوان اثار خلقت باید به زیبایی احترام گذاشت قربان. اوه بله بله میخواید منو تهدید به مرگ کنید، قبلش باید بگم در این صورت شاهد قیام گابلین های کفاش خواهید بود، میدونم که سرمایه اتون تو گرینگاتز چیزی بیشتر از سکه و طلاست قربان، بالاخره اجنه که حرف هم نوعشونو نمیندازن حرف شما رو بگیرن!
نگران نباشید قربان من فقط زمینشو میخوام، افتخارش واسه خودتون.

هربار که وارنسکی جمله اش را تمام میکرد، گریندلوالد دلیل دیگری برای اینکه چرا این دلقک جارو سوار با این بنیه ی ضعیف تبدیل به همچین تاجر موفقی در دنیای جادو شده است میافت، او اصلا ارزش های انسانی را نمیشناخت، خیلی بد ذات بود، نه نه بد ذات چیست، اون اصلا ذاتی نداشت! وقتی از کشتن نامزدش حرف میزد هیچ حسی جز لبخند مصنوعی ازار دهنده در صورتش دیده نمیشد، این گلرت را خشمگین میکرد، خیلی خشمگین.
صدای چکه چکه ی قطرات خونی که گریندلوالد از شدت خشم با فشاری که روی رانش میاورد ایجاد کرده بود، بدرقه ی نگاهتان در مکانی دیگر میشوند.
خانه ای غرق در تنش، خانه ای که همچون نام صاحبشان همیشه مراوده با آن به سیاهی می انجامد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط جوزف وارنسکی در 1404/7/25 21:09:49
پاسخ: باکینگهام پلیس (قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: جمعه 25 مهر 1404 18:24
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
سوژه‌ی جدید



تخت آهنی



آهنگ گیم آو ترونز در پس‌زمینه پلی می‌شود.

کاخ باکینگهام و تخت آهنین آن خالیست!

چندین نفر به صرافت آن افتاده‌اند که خود را به تخت آهنی برسانند و خود را شاه/ملکه‌ی هفت اقلیم جادوگری معرفی کنند!

خاندان‌های درگیر: بلک‌ها (چند نفر از بلک‌ها درگیری داخلی دارند)، اسلیترینی‌ها (از نسل سالازار اسلیترین)، ویزلی‌ها (اتحاد دارند و ممکن است پرسی ویزلی به آنها خیانت کند)، مالفوی‌ها و هر خاندان دیگری که شایستگی حضور در این سوژه را داشته باشد!



---------------
جوزف وارنسکی در برابر ورودی کاخ باکینگهام ایستاده و با نگاه «الان این کاخ کلا با زمینش چند می‌ارزه»طوری اون رو ورانداز می‌کنه.

ووشت، ووشت، ووشت!

سه نفر پشت سرش ظاهر می‌شن.

لوسیوس مالفوی، نارسیسا بلک و فرزندشان دراکو مالفوی.

لوسیوس: داشتم می‌گفتم همسری. اینجی قراره کلش واس ماس باشه.

نارسیسا: یعنی قراره بیایم اینجا زندگی کنیم؟ وسط لندن؟ یه کمی کثیف نیست اینجا؟ ایششش

لوسیوس: آره آره... قراره تو بشی ملکه و من بشم شاه. نمی‌تونیم خیلی از رعیت دور باشیم که. باید تو مرکز باشیم.

نارسیسا: اصلاً خوشم نیومد. (پشت چشم نازک می‌کند و با حالت قهر برمی‌گردد.)

دراکو: مامی جون تو رو مرلین تو رو مرلین قبول کن. اینجا خیلی از ویلتشایر بهتره. دختراش...

نارسیسا: پسر خوشگلم فکر کردی وقتی شاهزاده بشی دیگه می‌تونی هر دختری رو دوست داشتی بگیری؟ مجبور می‌شی بری از یه خانواده اصیل زن بگیری.

جوزف ورانسکی که این مکالمات را می‌شنود و متوجه نقشه‌های لوسیوس مالفوی می‌شود، سریع خودش را غیب می‌کند تا به مدعی دیگری برای تخت آهنی خبر برساند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/7/25 18:34:44
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باکینگهام پلیس (قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1403 16:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درک کردن این موضوع، بیش از توان مرگخواران بود. زیرا مرگخواران اربابی مرتب و منظم داشتند که به موهای نداشته‌اش هم شانه می‌کشید!
یکی از مرگخواران فریاد زد:
- خب بیشعور تو خودت یه خطر بزرگ برای بهداشت جهانی محسوب میشی!

بلاتریکس چشمان تیزبینی داشت و متوجه تعداد کثیری شپش در کنار شانه شد و در حالی که جیغ بنفش می‌کشید، گفت:
- تو غلط کردی شونه‌ی اربابمو گذاشتی بین این همه شپش!

محفلی که تا چند دقیقه قبل در حال کشیدن موهای بلاتریکس بود و در حال حاضر تلاش می‌کرد تا حلقه‌ی ازدواجش را از بین موهای او پیدا کند، با اخم گفت:
- شونه‌ی ارباب کیلو چنده بابا... تو به جای این که فکر کله‌ی کچل اربابت باشی یه شونه به موهای خودت بزن!

حالا نوبت بلاتریکس بود که موهای فرد محفلی را از جا بکند...
در همین حال، مروپ جلو رفت و رو به کسی که بیش از چهل سال موهایش را شانه نزده بود گفت:
- گوجه گندیده‌ی مامان... اگه شونه‌ی کلم بروکلی مامان رو پس بدی، ما هم همه‎ی شپش‌ها رو انتقال می‌دیم تو ریش دامبلدور مامان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باکینگهام پلیس (قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1403 20:01
نمایش جزئیات
آفلاین
- این چه جور شپشیه که فقط یه طرفش دست و پا داره؟
- کورین مگه؟ این که شپش نیست.

تمام شپش های سر بنده مرلین دور شانه جمع شده بودند و با تعجب او را بررسی می‌کردند. بعد از سالیان سال زندگی یکنواخت و بدون هیجان، کوچکترین مناسبتی شپش‌ها را دور هم جمع می‌کرد و مایه سرگرمیشان می‌شد. گاهی از شدت بیکاری، شپش ها به خاطر تولد شپش های جدید که روزی ده بار اتفاق می‌افتاد مهمانی برپا کرده و با شدت بیشتری پوست سر بنده مرلین را می‌خوردند. در این مورد هم شپش‌ها به علت کمبود تفریح بدون هیچ توجهی به حرف شپش قبلی شروع به پچ پچ کردن درمورد شانه کردند.
- این داداشمون کی جانباز شده؟
- جانباز دیگه چیه؟ مد جدیده! همه نصف بدنشونو قطع می‌کنن.
- مد دیگه چیه؟ گناه زیاد کرده، خدای شپش‌ها زده نصفش کرده.
- گناه دیگه چیه؟ مشکل مادرزادیه، از اول همینجوری بوده.
- مشکل مادرزادی دیگه چیه؟ این تصادف کرده، صددرصد رفته زیر تریلی.

شانه، اگر شانه نبود و می‌توانست سرخ شود قطعا زیر نگاه این‌ همه شپش روی لبو را کم می‌کرد اما شانه، شانه بود و اگر به جای شپش‌های سر بنده مرلین، تمام شپش های عالم نیز به او زل می‌زدند نمی‌توانست تغییر رنگ بدهد. در نتيجه همان رنگی که بود باقی ماند و فقط خود را کمی بیشتر جمع و جور‌ کرد و در میان همهمه‌ی شپش‌ها با صدایی کمی واضح‌تر از خروس سرماخورده گفت:
- من شونه‌ام.

همان لحظه فریادی رعد‌آسا تمام شپش‌ها، دنیای اطراف شپش‌ها و حتی جیرجیرک های حیاط را نیز در سکوت فرا برد.
- هوی تو! اون شونه‌ی اربابه روی سرت؟
- نه به مرلین! من؟ شونه؟ من چهل ساله موهامو شونه نزدم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باکینگهام پلیس (قلعه مرموز لندن)
ارسال شده در: شنبه 30 تیر 1403 18:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شپش ابتدا خواست نگاهی عاقل اندر سفیه به شانه بیاندازد و از آنجایی که عاقل نبود پس فقط نگاه کرد.

- نمی‌خوای بگی این کله کیه؟!
- دارم فکر می‌کنم.

شانه که کمی عاقل بود توانست نگاهی عاقل اندر سفیه به شپش بیاندازد و برایش متأسف شود.

- آخرین بار روی کله یه پیرمرد بودیم. الان...

بیشتر فکر کرد تا وقت تلف کند ولی نمیشد پس صادقانه گفت:
- والا یادم نیست تو کله کی هستم.
- یعنی چی که نمی‌دونی؟! غیر از تو شپش دیگه‌ای اینجا نیست؟
- چرا هستن.

شپش این را افتخار گفت و بعد به جایی اشاره کرد. شانه سرش را کج کرد تا به آنجا نگاه کند.
شانه ناگهان با گروهی از تعداد زیادی شپش رو به رو شد.
به هر حال شانه بود. برایش سخت بود که با این همه شپش رو به رو شود. سعی کرد از ناراحتی پس نیفتد.

- بیا بریم ازشون بپرسیم کجاییم‌.

شانه همراه شپش رفت تا از بقیه بپرسد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way