خلاصه تا پایان همین پست(با مطالعهش نیازی به خوندن این رول ندارید):
کاخ باکینگهام و تخت آهنینش خالی شدن و خانوادههای جادوگری به دنبال تصاحبش هستن. مالفویها اولین نفر به کاخ میرسن و بعد ویزلیها هم برای تصرف کاخ دست به عمل میشن.
اون طرف لندن دوتا آبنبات متفکر و هوشمند با پریدن توی نای گروگان و زاخاریاس کنترل بدنشون رو به دست میگیرن و قصد دارن سردستهشون، پاپ کارامل اعظم، که خودش یه آبنبات هوشمنده رو به تخت آهنین برسونن.
توی خیابون پاپ کارامل، زاخاریاس و گروگان با ویزلیها مواجه میشن و ازشون آدرس باکینگهام رو میپرسن...
~~~~~~~~~~~~
اما زمزمهی موجود تاریک خوفناک بد ناقلا تنها چیزی نبود که زاخاریاس میشنید. باد سرد پاییزی هم تنها چیزی نبود که روی صورتش ناخن میکشید. املاکی دو شخصیتی گروگاننشویی، متقارن با موجود سیاه کنار زاخاریاس ایستاده بود و روی چهرهش زخم میانداخت.
- عـــوق! عـــــق!
- گروگان؟
گروگان قرار نبود جواب بده. طی
وقایعی آبنباتی هوشمند از قماش هرپوی کثیف که کلکسیون شخصیای از انواع کثافتها و جانتاویروس و کوفت و زهر باسیلیسک روی خودش حمل میکرد راه نایشو سد کرده بود و نمیذاشت صحبت کنه.
فلشبک به چند ساعت قبل:اما اصلا چی شد که گذر گروگان به کلیسا خورد؟ تو مدتی که آبنبات ساکن بدن گروگان بود یه سری بحرانهای شخصیتی رو تجربه کرد و برای خودش تو نای گروگان به معنای زندگی، من کی هستم؟ کاشکی به جای آبنبات بریتانیایی یه اژدهای شاد تو دشتای نروژ بودم و... فکر کرده بود.
بعد از اینکه که این مراحلو رد کرد دیگه لباسای هنری بازیگرطوری میپوشید و دستمال گردن میزد، تو پارک معده گروگان که روی صندلیهای فلزی مینشست کتابهای فلسفی میخوند و خلاصه از این دست کارهای بورژوازی شمال لندنی میکرد.
یکی از همین روزا که داشت از پارک معده به نای برمیگشت تو راه مری چشمش به یه دیوار نویسی خورد که میگفت "درود بر پاپ کارامل" و بالاش هم یه عکس از آبنبات بیضی کاراملی بود که کلاه میترای پاپ روی سر گذاشته بود.
اون روز هم گذشت و شب بعد وقتی توی پیادهروهای زبون گروگان راه میرفت چشمش به زبون کوچیک که روی سقف حلق میدرخشید و خیابونو نورانی میکرد خورد، میدونید آبنبات روی زبون کوچیک عکس کیو دید؟ پاپ کارامل. بعد از این واقعه شگفت آبنبات شروع به مطالعه آثار کارامل کرد.
مدتی گذشت و آبنبات حسابی مجذوب کارامل شده بود و ریش گذاشته بود و ابروهاش به هم جوش خورده بودن. تو بازار دماغ شایعاتی شنید از اینکه هواپیمای شکلاتی پاپ به زودی تو کلیسای مرکزی لندن فرود میاد پس تصمیم گرفت برای از دست ندادن این رویداد خودش اداره امور بدن گروگانو برعهده بگیره.
یه تیکه کوچیک از خودش که درواقع یه چیپ مغزی علمی-تخیلی کنترل ذهن بودو کند و به مرکز مغز گروگان پست کرد بعد که چیپ به مغز گروگان چسبید حالا این آبنبات بود که اونو کنترل میکرد، پس بلافاصله خودشو با غیب و ظاهر شدن به برجک کلیسا رسوند...
پایان فلشبکبا دیدن زاخاریاس ایدهای به ذهن آبنبات رسید، با دستور به مغز گروگان یه آبنبات نعنایی عادی از جیبش بیرون اورد و با یه دستور دیگه یکی از شمشیرای زاخاریاسو "اکیو" کرد. بعد چیپ مغزی-آبنباتی مختصات خونه گریمولد رو به عضلات گروگان داد و چشمای گروگان روی خونه که از دور تو افق معلوم بود قفل شد.
اها راستی نویسنده هم دلش خواست مثل وینکی بنویسه پس گروگان آبنبات عادی رو از بستهبندی بیرون اورد، روی هوا انداخت و با شمشیر مثل توپ تنیس شوت کرد...
آبنبات رفت و رفت و وقتی به زمین رسید کف خیابونای لندن رو متر کرد و از محله سیاهپوستا، اسنیپ اسیدو و اسنوپ تسترال گذر کرد و حسابی نعشه شد و همراه ریموس تو ماه کامل برای ساحرهها زوزه کشید و جشت ارشاد گرفتشون و با ویل تو آسمون بالای کوههای هیمالیا واترپولو زد و با دامبلدور به ملت بغلهای مشکوک داد و با دابی و سیریوس امنیت رو برای خنده از لندن گرفت و به مردم گفت « ما هم مثل شما، صبح جمعه بیدار شدیم دیدیم شهر ناامنه» و بعد از یه روز امنیت رو برگردوند تا بالاخره به هرپو رسید.
آبنبات نعنانی که حالا آبدونبات صداش میزنیم، در اشاره به اینکه دومین آبنبات هوشمند داستانه، تا الان حسابی کارای کثیف کرده بود ولی هنوز فیزیکی و شیمیایی کثیف نبود پس یک هفته به شاگردی هرپو دراومد و تو کثیفترین باتلاقا مراقبه و کارای بودایی و بوداری کرد تا حسابی چرک و استاد شد.
بعد از تمام این وقایع آبدونبات معادله خدای انیشجَین رو حل کرد و توانایی تلپورت تو زوپس رو به دست اورد پس طبق فرمان آبنبات اوریجینال به نای زاخاریاس تلپورت کرد و چیپ مغزی آبنباتی رو جاساز کرد.
هم زاخاریاس هم گروگان تو مشت آبنباتا بودن و ارادهای از خودشون نداشتن پس از برجک کلیسا پایین اومدن و به تالار اصلی وارد شدن. خودشونو بین جمعیت زیادی از آبنباتای مختلف دیدن که شادی میکردن و پلاکاردهایی مثل "پاپ آمد، ملکه رفت" به دست گرفته بودن.
ناگهان یه هواپیمای کوچولوی شکلاتی تو ابعاد هواپیماهای اسباببازی، پنجره لعابکاری شده کلیسا رو شکست و فرود اومد. بعد درش باز و پله زیرش دراز شد و به زمین رسید. پاپ کارامل اعظم با کلاه میترا و ردای بلند سفید همراه یه خلبان پایین میاومد.
- تخت آهنین باکینگهــــام تخت آبنباتی-مسیحی باید باشــــد!
ملت آبنباتی سر و دست که نه اما قند و گلوکز میشکستن و پاپ رو تشویق میکردن. پاپ به گروگان اشاره کرد پس اون خم شد و خودشو به به طرف آبنبات کاراملی روی زمین رسوند. پاپ فرمود:
- شانه این آدمیزاااااد نشیمنگاه من باید باشــد!
گروگان پاپ رو گرفت و روی شونهش گذاشت، پاپ به سمت گروگان، زاخاریاس و در خروج اشاره کرد پس اونا راه افتادن و همزمان که پاپ برای آبنباتا دست تکون میداد کلیسا رو ترک کردن.
- مقصد ما کاخ باکینگهــــام باید باشــــد!
وقتی قدم به خیابونهای لندن گذاشتن تو پریوت درایو و مترو و زیر زخم هری پاتر دنبال کسی میگشتن که ازش آدرس بپرس تا اینکه چشمشون به یه ردیف مو هویجی افتاد که پشت سر هم قدم برمیداشتن. اونا ویزلیها بودن که به طرف کاخ میرفتن. پاپ و همراها خودشونو به ویزلیها رسوندن.
- فرزندانم، آدرس این کاخ باکینگهـــــــام کجا باید باشد؟