جلسه ارزیابی رشد(حاوی کوین صد درصد طبیعی)راهروی بخش بهداشت کودکان سنت مینگوس پر از گیاه یا پرتره هایی از حیوانات مختلف بود و با وجود خیل عظیم بچه ها در هر گوشه و طرف ، صدای جنگل می داد.

نیمفادورا در حالی که دست بچه ی کوچکی را گرفته و می کشید سراسیمه از این راهرو عبور می کرد. موهایش به رنگ آدامس خرسی بودند و در هر گوشش ، گوشواره ای به شکل آلبالو آویزان بود.
بچه ی حدودا سه و نیم ساله گاری ای پر از بستنی را با دست آزادش به دنبال خودش می کشید. کوین در حین دویدن، سرش را به این طرف و آن طرف میچرخاند و به هر پرترهای که از دیوار آویزان بود خیره میشد

؛ انگار داشت از این راهروی عجیب لذت میبرد.
وقتی به اتاقی ساکت در انتهای راهرو رسیدند تانکس سه بار در زد و بعد از شنیدن صدای بفرمایید در را باز کرد.
-ببخشید!...می خواستم رشد این بچه رو ارزیابی کنید.
تانکس در حالی که به کوین اشاره می کرد به جادودرمانگر مسن و کچلی که به سمتشان می آمد نگاه کرد.
کوین لبهی در را با نوک انگشتانش لمس کرد و رد چسبناک بستنی را روی فلز سرد به جا گذاشت.
جادو درمانگر دست کوین را گرفت و به اتاق بغل برد.
:« شما اینجا منتظر باشید تا ما برگردیم.»
کوین در حالی که میرفت، نگاهی به گاری بستنیاش انداخت که تنها در راهرو مانده بود، لب پایینش را جلو آورد اما چیزی نگفت

.
وقتی به اتاق رسیدند پیرمرد سوال های مختلفی ازش پرسید و گاهی از او می خواست تا کاری را انجام دهد و دائم در دفتر رو به رویش چیز هایی را تیک می زد. کوین با انگشتش روی میز خط خطی میکشید و هر چند دقیقه یک بار با بیتابی به سمت در نگاه میکرد.

تا ده دقیقه ی بعدی تانکس طول عرض اتاق را صدها بار پیمود.
وقتی برگشتند روی صندلی نشسته بود اما هنوز داشت پایش را با بی قراری تاب می داد.
کوین از پشت سر نیمفادورا بیرون دوید، خودش را به زحمت روی صندلی کناری بالا کشید و شروع کرد به تاب دادن پاهایش که به زمین نمیرسید.
جادودرمانگر به پشت میزش برگشت.
-خانم شما با کوین چه نسبتی دارید؟
نیمفادورا از جویدن ناخن هایش دست کشید تا دهانش آزاد شود و بتواند جواب بدهد:« من روش کراش مادرانه دارم.»
کوین در همین حین یک دستمال کاغذی از روی میز دکتر برداشت و شروع کرد به تا کردنش به شکل بادبزنی کثیف و چروک.
جادودرمانگر ابرو بالا داد اما بیشتر نپرسید.
-شرایط ما اینجا شرایط خاصیه

مثلا بچه های سه ساله معمولا از بزرگسالان و دوستان خودشون تقلید می کنن اما اینطور که شنیدم در ارتباط با کوین این شما هستید خانم تانکس که از اون تقلید می کنید.
کوین ناگهان دست از بادبزن تا کردن برداشت، به دکتر خیره شد و بعد با دقت شروع کرد به کپی کردن حالت ابروی بالارفتهی او؛ ابروی چپش بالا رفت، راستش نرفت.

-همینطور بچه ها ی چهار ساله از نقش بازی کردن به عنوان مامان یا بابا برای عروسک هاشون لذت می برن. اما خانم تانکس دوباره باید بگم که این شمایید که دارید ادای مامانا رو در میارید؟

جادودرمانگر همانطور خشک به نیمفادورا زل زد و قاطعانه منتظر پاسخ ماند.
تانکس در حالی که سعی می کرد چیز جالبی روی کفشش برای خیره ماندن پیدا کنه سر تکان داد:« فکر کردم...فکر کردم...اومدیم کوین رو از نظر رشدی مورد ارزیابی قرار بدیم! اگر می دونستم منم قراره مورد ارزیابی قرار بگیرم... سعی می کردم بیشتر رشد کنم.»
کوین از بس حرفهای دکتر برایش کسلکننده شده بود، از صندلی پایین آمد و شروع کرد به غلتاندن بادبزن کاغذی زیر کفشش.

جادودرمانگر با تاسف سر تکان داد:« فکر می کنم می تونیم از آسون به سخت پیش بریم و اول از شرایط کوین شروع کنیم.»
نیمفادورا با تاکید سر تکان داد و دفترچه و خودکارش را به دست گرفت. کوین دفترچه را از دستش قاپید، دو خط روی آن خط خطی کرد و بعد با ذوق آن را پس داد.
جادودرمانگر ادامه داد:« کوین از لحاظ جسمی و عاطفی یه کودک سه چهار ساله ی ایده آله. از بازی کردن با بقیه لذت می بره. با خلاقیت رول پلی انجام می ده. در مورد چیزهایی که دوست داره یا بدش میاد صحبت می کنه. داستان می گه و شعر می خونه و می تونه اسم و فامیل رو با هم بگه.
از لحاظ شناختی هم هوش خوبی داره. مفهوم شمارش و زمان رو متوجه می شه و می تونه تو نقاشی یه آدم دو -سه جزئی بکشه.
می تونه با قیچی ببره، پوره ش رو له کنه یا تو لیوان آب بریزه.
همه ی اینها نشون میده که اون به خوبی رشد کرده.»
نیمفادورا دستان در هم مشت کرده اش را به نشانه ی دعا بالا آورد:« خدا رو شکر!»

کوین هم دستهای چسبناکش را به تقلید از او بالا برد و با صدای بلند گفت:« شرک!»
جادودرمانگر با بی حوصلگی ادامه داد:«اما..!»
تانکس از جایش پرید:«اما چی؟»
کوین هم از جیش پرید اما فقط برای اینکه بپرد روی پایش.
جادودرمانگر نفسش را صدا دار بیرون داد:« مدل صحبت کردن کوین به عنوان یه بچه ی سه و نیم ساله عجیبه. گفتید چند وقته که سه و نیم سالشه؟»
دورا قبل از جواب دادن صدایش را صاف کرد :« آمم... خوب... من تازه به جادوگران پیوستم اما شناسه ش می گه حدودا سه سالی میشه.»
کوین در همین حین یک خودکار از روی میز دکتر برداشت و شروع کرد به کشیدن دایرههای تو در تو روی کف دستش.
جادودرمانگر سر تکان داد:« که اینطور!»
صبر تانکس لبریز شد:« خواهش می کنم آقای دکتر! لطفا به من بگید اینجا چه خبره. من طاقتش رو دارم.»

کوین ناگهان ایستاد و نگاهش را بین خاله دورا و دکتر پرسه زد؛ حس کرد حرف مهمی دارد رد و بدل میشود.
جادودرمانگر چند ثانیه ای با خودکار روی میزش ور رفت و بالاخره به حرف در آمد:« اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد وقتی بود که در مورد عمو ریموش صحبت کرد...»
نیمفادورا با هیجان سر تکان داد:« بله بله ریموس، ریموس شوهر منه.»

کوین با شنیدن اسم ریموس، یک دفعه خودش را به پشت صندلی چسباند و لبخند زد؛ همان لبخندی که همیشه با شنیدن صدای پای عمو ریموس میزد.
-بله...اما بهش می گه عمو ریموش!
دورا مدتی به جادودرمانگر خیره شد:« آهان! یعنی می گید تو این سن باید بتونه حرف س رو به خوبی تلفظ کنه؟»
کوین در همین حین سعی کرد با زبانش صدای «س» دربیاورد و در عوض یک «ش» بلند و بادار از گلویش بیرون زد؛ بعد خندید انگار خودش هم از این صدا تعجب کرده.
جادودرمانگر به نفی سر تکان داد:« مهارت گفتن حرف سه حدودا چهار و نیم سالگی ایجاد میشه و اینکه نتونه به خوبی اداش کنه، چه س رو ش بگه یا چه س رو ش بگه کاملا طبیعیه.»
تانکس با گیجی سر تکان داد. کوین هم سر تکان داد، بیآنکه متوجه باشد دارد چه کاری را تأیید میکند.
جادودرمانگر ادامه داد:« اما حرف« ر»، آخرین حرفیه که مهارت گفتنش شکل می گیره. یه بچه تا حدود پنج و نیم سالگی معمولا «ر» رو بیشتر«و» یا گاهی«ل» تلفظ می کنه. اما کوین خیلی راحت می گه شیریوش، می گه ریموش!...این...خیلی عجیبه! حتی می تونه «ژ» رو تلفظ کنه. به بازی می گه باژی. اما گفتن حرف «ژ» به مراتب سخت تر از «ز» هست...من فکر می کنم...کوین یه بچه ی استثناییه.»
دورا با عصبانیت از جایش بلند شد:« نه!...
من قبول نمی کنم. ما به همین راحتی از کوین دست بر نمی داریم. کوین یه بچه ی کاملا طبیعی و سالمه! به خوبی هم رشد می کنه و یه روز از تو هم بهتر میشه.»
کوین که از داد زدن نیمفادورا ذوقزده شده بود، روی صندلی شروع کرد به بالا و پایین پریدن.

- من اشتشنایی ام! هورا! وقتشه بشتنی بخورم.
چشمان جادودرمانگر با دستش نیمفادورا را خطاب قرار داد تا توجهش را جلب کند.
-خانم تانکس!...

دورا اما کف دستش را بالا آورد :« دیگه بسه! هر چی شنیدم کافی بود.»

و بعد با چهره ای خیس از اشک جلوی صندلی کوین زانو زد. کوین متعجب شد، صورت عروسکیاش در هم رفت و با دست چسبناکش گونهی تانکس را لمس کرد؛ بدون اینکه بفهمد چرا دارد گریه میکند.
- خوبی خاله؟
:« کوین عزیزم! من می دونم تو می تونی. بگو عمو لیموش.»
جادودرمانگر در حالی که از جایش بلند می شد تا نزدیک شود اعتراض کرد:« معمولا «و» تلفظ می کنن. ویموش حالت معمولشه.»
نیمفادورا به تندی سرش را برگرداند و با نگاهی خشمگین جادودرمانگر را سرجایش نشاند:« اینطوری که تلفظش برای من سخت می شه! »
-همین فکر رو می کردم.
-چی گفتیییی؟
جادو درمانگر دو دستش را به نشانه ی تسلیم بالا برد:« هیچی! هیچی ! به کارت برس.»
کوین در همین حین داشت بسته بستنیای را باز میکرد و بیخیال بود
و تانکس دوباره رویش را به سمت کوین بگرداند. کوین، بگو نیمپا دولا! تو می تونی عزیزم. نیم...پا... دو...لا...!»
« کوین درحالی که بستنیاش را میلیسید، سرش را کج کرد و با تعجب نگاهی به نیفادورا تانکس انداخت. بستنی شکلاتی لای انگشتان تپل و کوتاه او آب میشد و قطرههای قهوهای روی زمین سرد بیمارستان چکه میکرد.
-خاله این کارا چیه؟
- بگو بذار عمو دکتره ببینه. نیم... پا... دو... لا!
نگاه کوین بین دکتر که با حالتی تمسخرگونه به آن دو خیره شده بود و تانکسی که خودش را همقد او کرده بود تا کلمه جدید را یادش بدهد، جا به جا شد. نور مهتابی بالای سرشان به گوشوارههای آلبالویی شکل نیمفادورا میخورد و سایههای کوچکی روی دیوار سفید اتاق انداخته بود. هنوز هم دلیل رفتار عجیب آدم بزرگ های اطرافش را درک نمیکرد. او فقط به هوای اینکه قرار است یک گاری بستنی گیرش بیاید همراه خاله دورا راه افتاده بود و نمیدانست حالا وسط بیمارستان چه میکند. بوی الکل و مواد ضدعفونیکننده را زیر بوی شیرین بستنی حس میکرد.
-کوین عزیزم بگو. اگه درست بگی با عمو ریموس میبرمت پارک باژی... چیز بازی کنی.
تانکس نگاهی جسورانه به جادودرمانگر انداخت که جرئت نکند نظر بدهد.
- پارک؟ واقعنی!؟

چشمان کودک از هیجان درخشید و با دهانی که دورش بستنی ای بود خندید و بستنی شکلاتی رنگ، روی لبهایش کش آمد. نیمفادورا که دید دارد موفق میشود سرش را با هیجان تکان داد، طوری که موهای آدامس خرسیاش تاب خوردند و گفت:
-بله پارک! فقط کافیه همون کلمه رو بگی.
·-یه پا دو لّا؟

کوین همچنان با ذوق به تانکس نگاه میکرد. او هم با مهربانی مادری عاشق، سرش را تکان داد. عطر ملایم نعنا و پنکیک از موهای نیمفادورا بلند شد؛ همان عطری که همیشه کوین را یاد دستپخت ریموس میانداخت.
-نه عزیزم دقت کن. نیمپادولا.
- نیم پوند دلار!

درمانگر پوزخندی زد اما نیمفادورا تسلیم نشد. روی پیشانی او یک رگ باریک زیر نور میزد.
- آفرین داری نزدیک میشی! نیم... پا... دولا!
- خاله دورا خیلی شخته اینی که میگی. حوشلم شر رفت.

کوین پایش را به زمین کوبید و صدای کوبیدن کفش کوچکش روی کاشیهای سرد اتاق پیچید.بعد برگشت تا بستنی دیگری بردارد.

پ.ن:ممنون از کوین عزیزم که باهام بازی کرد و بخش های مربوط به شخصیتش رو نوشت