جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 21 اردیبهشت 1405 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه ارزیابی رشد(حاوی کوین صد درصد طبیعی)

راهروی بخش بهداشت کودکان سنت مینگوس پر از گیاه یا پرتره هایی از حیوانات مختلف بود و با وجود خیل عظیم بچه ها در هر گوشه و طرف ، صدای جنگل می داد.
نیمفادورا در حالی که دست بچه ی کوچکی را گرفته و می کشید سراسیمه از این راهرو عبور می کرد. موهایش به رنگ آدامس خرسی بودند و در هر گوشش ، گوشواره ای به شکل آلبالو آویزان بود.
بچه ی حدودا سه و نیم ساله گاری ای پر از بستنی را با دست آزادش به دنبال خودش می کشید. کوین در حین دویدن، سرش را به این طرف و آن طرف می‌چرخاند و به هر پرتره‌ای که از دیوار آویزان بود خیره می‌شد؛ انگار داشت از این راهروی عجیب لذت می‌برد.
وقتی به اتاقی ساکت در انتهای راهرو رسیدند تانکس سه بار در زد و بعد از شنیدن صدای بفرمایید در را باز کرد.
-ببخشید!...می خواستم رشد این بچه رو ارزیابی کنید.
تانکس در حالی که به کوین اشاره می کرد به جادودرمانگر مسن و کچلی که به سمتشان می آمد نگاه کرد.
کوین لبه‌ی در را با نوک انگشتانش لمس کرد و رد چسبناک بستنی را روی فلز سرد به جا گذاشت.

جادو درمانگر دست کوین را گرفت و به اتاق بغل برد.
:« شما اینجا منتظر باشید تا ما برگردیم.»
کوین در حالی که می‌رفت، نگاهی به گاری بستنی‌اش انداخت که تنها در راهرو مانده بود، لب پایینش را جلو آورد اما چیزی نگفت.

وقتی به اتاق رسیدند پیرمرد سوال های مختلفی ازش پرسید و گاهی از او می خواست تا کاری را انجام دهد و دائم در دفتر رو به رویش چیز هایی را تیک می زد. کوین با انگشتش روی میز خط خطی می‌کشید و هر چند دقیقه یک بار با بی‌تابی به سمت در نگاه می‌کرد.

تا ده دقیقه ی بعدی تانکس طول عرض اتاق را صدها بار پیمود.
وقتی برگشتند روی صندلی نشسته بود اما هنوز داشت پایش را با بی قراری تاب می داد.
کوین از پشت سر نیمفادورا بیرون دوید، خودش را به زحمت روی صندلی کناری بالا کشید و شروع کرد به تاب دادن پاهایش که به زمین نمی‌رسید.
جادودرمانگر به پشت میزش برگشت.
-خانم شما با کوین چه نسبتی دارید؟

نیمفادورا از جویدن ناخن هایش دست کشید تا دهانش آزاد شود و بتواند جواب بدهد:« من روش کراش مادرانه دارم.»
کوین در همین حین یک دستمال کاغذی از روی میز دکتر برداشت و شروع کرد به تا کردنش به شکل بادبزنی کثیف و چروک.
جادودرمانگر ابرو بالا داد اما بیشتر نپرسید.
-شرایط ما اینجا شرایط خاصیه
مثلا بچه های سه ساله معمولا از بزرگسالان و دوستان خودشون تقلید می کنن اما اینطور که شنیدم در ارتباط با کوین این شما هستید خانم تانکس که از اون تقلید می کنید.
کوین ناگهان دست از بادبزن تا کردن برداشت، به دکتر خیره شد و بعد با دقت شروع کرد به کپی کردن حالت ابروی بالارفته‌ی او؛ ابروی چپش بالا رفت، راستش نرفت.

-همینطور بچه ها ی چهار ساله از نقش بازی کردن به عنوان مامان یا بابا برای عروسک هاشون لذت می برن. اما خانم تانکس دوباره باید بگم که این شمایید که دارید ادای مامانا رو در میارید؟
جادودرمانگر همانطور خشک به نیمفادورا زل زد و قاطعانه منتظر پاسخ ماند.
تانکس در حالی که سعی می کرد چیز جالبی روی کفشش برای خیره ماندن پیدا کنه سر تکان داد:« فکر کردم...فکر کردم...اومدیم کوین رو از نظر رشدی مورد ارزیابی قرار بدیم! اگر می دونستم منم قراره مورد ارزیابی قرار بگیرم... سعی می کردم بیشتر رشد کنم.»
کوین از بس حرف‌های دکتر برایش کسل‌کننده شده بود، از صندلی پایین آمد و شروع کرد به غلتاندن بادبزن کاغذی زیر کفشش.
جادودرمانگر با تاسف سر تکان داد:« فکر می کنم می تونیم از آسون به سخت پیش بریم و اول از شرایط کوین شروع کنیم.»
نیمفادورا با تاکید سر تکان داد و دفترچه و خودکارش را به دست گرفت. کوین دفترچه را از دستش قاپید، دو خط روی آن خط خطی کرد و بعد با ذوق آن را پس داد.
جادودرمانگر ادامه داد:« کوین از لحاظ جسمی و عاطفی یه کودک سه چهار ساله ی ایده آله. از بازی کردن با بقیه لذت می بره. با خلاقیت رول پلی انجام می ده. در مورد چیزهایی که دوست داره یا بدش میاد صحبت می کنه. داستان می گه و شعر می خونه و می تونه اسم و فامیل رو با هم بگه.
از لحاظ شناختی هم هوش خوبی داره. مفهوم شمارش و زمان رو متوجه می شه و می تونه تو نقاشی یه آدم دو -سه جزئی بکشه.
می تونه با قیچی ببره، پوره ش رو له کنه یا تو لیوان آب بریزه.
همه ی اینها نشون میده که اون به خوبی رشد کرده.»
نیمفادورا دستان در هم مشت کرده اش را به نشانه ی دعا بالا آورد:« خدا رو شکر!»
کوین هم دست‌های چسبناکش را به تقلید از او بالا برد و با صدای بلند گفت:« شرک!»
جادودرمانگر با بی حوصلگی ادامه داد:«اما..!»
تانکس از جایش پرید:«اما چی؟»
کوین هم از جیش پرید اما فقط برای اینکه بپرد روی پایش.
جادودرمانگر نفسش را صدا دار بیرون داد:« مدل صحبت کردن کوین به عنوان یه بچه ی سه و نیم ساله عجیبه. گفتید چند وقته که سه و نیم سالشه؟»
دورا قبل از جواب دادن صدایش را صاف کرد :« آمم... خوب... من تازه به جادوگران پیوستم اما شناسه ش می گه حدودا سه سالی میشه.»
کوین در همین حین یک خودکار از روی میز دکتر برداشت و شروع کرد به کشیدن دایره‌های تو در تو روی کف دستش.
جادودرمانگر سر تکان داد:« که اینطور!»
صبر تانکس لبریز شد:« خواهش می کنم آقای دکتر! لطفا به من بگید اینجا چه خبره. من طاقتش رو دارم.»
کوین ناگهان ایستاد و نگاهش را بین خاله دورا و دکتر پرسه زد؛ حس کرد حرف مهمی دارد رد و بدل می‌شود.
جادودرمانگر چند ثانیه ای با خودکار روی میزش ور رفت و بالاخره به حرف در آمد:« اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد وقتی بود که در مورد عمو ریموش صحبت کرد...»
نیمفادورا با هیجان سر تکان داد:« بله بله ریموس، ریموس شوهر منه.»
کوین با شنیدن اسم ریموس، یک دفعه خودش را به پشت صندلی چسباند و لبخند زد؛ همان لبخندی که همیشه با شنیدن صدای پای عمو ریموس می‌زد.
-بله...اما بهش می گه عمو ریموش!
دورا مدتی به جادودرمانگر خیره شد:« آهان! یعنی می گید تو این سن باید بتونه حرف س رو به خوبی تلفظ کنه؟»
کوین در همین حین سعی کرد با زبانش صدای «س» دربیاورد و در عوض یک «ش» بلند و بادار از گلویش بیرون زد؛ بعد خندید انگار خودش هم از این صدا تعجب کرده.
جادودرمانگر به نفی سر تکان داد:« مهارت گفتن حرف سه حدودا چهار و نیم سالگی ایجاد میشه و اینکه نتونه به خوبی اداش کنه، چه س رو ش بگه یا چه س رو ش بگه کاملا طبیعیه.»
تانکس با گیجی سر تکان داد. کوین هم سر تکان داد، بی‌آنکه متوجه باشد دارد چه کاری را تأیید می‌کند.
جادودرمانگر ادامه داد:« اما حرف« ر»، آخرین حرفیه که مهارت گفتنش شکل می گیره. یه بچه تا حدود پنج و نیم سالگی معمولا «ر» رو بیشتر«و» یا گاهی«ل» تلفظ می کنه. اما کوین خیلی راحت می گه شیریوش، می گه ریموش!...این...خیلی عجیبه! حتی می تونه «ژ» رو تلفظ کنه. به بازی می گه باژی. اما گفتن حرف «ژ» به مراتب سخت تر از «ز» هست...من فکر می کنم...کوین یه بچه ی استثناییه.»
دورا با عصبانیت از جایش بلند شد:« نه!...
من قبول نمی کنم. ما به همین راحتی از کوین دست بر نمی داریم. کوین یه بچه ی کاملا طبیعی و سالمه! به خوبی هم رشد می کنه و یه روز از تو هم بهتر میشه.»
کوین که از داد زدن نیمفادورا ذوق‌زده شده بود، روی صندلی شروع کرد به بالا و پایین پریدن.
- من اشتشنایی ام! هورا! وقتشه بشتنی بخورم‌.
چشمان جادودرمانگر با دستش نیمفادورا را خطاب قرار داد تا توجهش را جلب کند.
-خانم تانکس!...
دورا اما کف دستش را بالا آورد :« دیگه بسه! هر چی شنیدم کافی بود.»
و بعد با چهره ای خیس از اشک جلوی صندلی کوین زانو زد. کوین متعجب شد، صورت عروسکی‌اش در هم رفت و با دست چسبناکش گونه‌ی تانکس را لمس کرد؛ بدون اینکه بفهمد چرا دارد گریه می‌کند.
- خوبی خاله؟
:« کوین عزیزم! من می دونم تو می تونی. بگو عمو لیموش.»
جادودرمانگر در حالی که از جایش بلند می شد تا نزدیک شود اعتراض کرد:« معمولا «و» تلفظ می کنن. ویموش حالت معمولشه.»
نیمفادورا به تندی سرش را برگرداند و با نگاهی خشمگین جادودرمانگر را سرجایش نشاند:« اینطوری که تلفظش برای من سخت می شه! »
-همین فکر رو می کردم.
-چی گفتیییی؟

جادو درمانگر دو دستش را به نشانه ی تسلیم بالا برد:« هیچی! هیچی ! به کارت برس.»
کوین در همین حین داشت بسته بستنی‌ای را باز می‌کرد و بی‌خیال بود
و تانکس دوباره رویش را به سمت کوین بگرداند. کوین، بگو نیمپا دولا! تو می تونی عزیزم. نیم...پا... دو...لا...!»
« کوین درحالی که بستنی‌اش را می‌لیسید، سرش را کج کرد و با تعجب نگاهی به نیفادورا تانکس انداخت. بستنی شکلاتی لای انگشتان تپل و کوتاه او آب می‌شد و قطره‌های قهوه‌ای روی زمین سرد بیمارستان چکه می‌کرد.
-خاله این کارا چیه؟
- بگو بذار عمو دکتره ببینه. نیم... پا... دو... لا!

نگاه کوین بین دکتر که با حالتی تمسخرگونه به آن دو خیره شده بود و تانکسی که خودش را هم‌قد او کرده بود تا کلمه جدید را یادش بدهد، جا به جا شد. نور مهتابی بالای سرشان به گوشواره‌های آلبالویی شکل نیمفادورا می‌خورد و سایه‌های کوچکی روی دیوار سفید اتاق انداخته بود. هنوز هم دلیل رفتار عجیب آدم بزرگ های اطرافش را درک نمی‌کرد. او فقط به هوای اینکه قرار است یک گاری بستنی گیرش بیاید همراه خاله دورا راه افتاده بود و نمی‌دانست حالا وسط بیمارستان چه می‌کند. بوی الکل و مواد ضدعفونی‌کننده را زیر بوی شیرین بستنی حس می‌کرد.

-کوین عزیزم بگو. اگه درست بگی با عمو ریموس می‌برمت پارک‌ باژی... چیز بازی کنی.
تانکس نگاهی جسورانه به جادودرمانگر انداخت که جرئت نکند نظر بدهد.

- پارک؟ واقعنی!؟
چشمان کودک از هیجان درخشید و با دهانی که دورش بستنی ای بود خندید و بستنی شکلاتی رنگ، روی لب‌هایش کش آمد. نیمفادورا که دید دارد موفق می‌شود سرش را با هیجان تکان داد، طوری که موهای آدامس خرسی‌اش تاب خوردند و گفت:
-بله پارک! فقط کافیه همون کلمه رو بگی.

·-یه پا دو لّا؟
کوین همچنان با ذوق به تانکس نگاه می‌کرد. او هم با مهربانی مادری عاشق، سرش را تکان داد. عطر ملایم نعنا و پنکیک از موهای نیمفادورا بلند شد؛ همان عطری که همیشه کوین را یاد دستپخت ریموس می‌انداخت.

-نه عزیزم دقت ‌کن. نیمپادولا.
- نیم پوند دلار!

درمانگر پوزخندی زد اما نیمفادورا تسلیم نشد. روی پیشانی او یک رگ باریک زیر نور می‌زد.
- آفرین داری نزدیک میشی! نیم... پا‌... دولا!
- خاله دورا خیلی شخته اینی که میگی. حوشلم شر رفت.

کوین پایش را به زمین کوبید و صدای کوبیدن کفش کوچکش روی کاشی‌های سرد اتاق پیچید.‌بعد برگشت تا بستنی دیگری بردارد.

پ.ن:ممنون از کوین عزیزم که باهام بازی کرد و بخش های مربوط به شخصیتش رو نوشت
شجاعانه زندگی کن
ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن
پاسخ: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 23 اسفند 1404 19:22
نمایش جزئیات
آفلاین
و متاسفانه با یک صدای غرّنده‌ی رعد و برق، همان نصفه‌ جانِ رو به اتمامی که وزیر مملکت داشت، به اتمام رسید.
صدای جیلیز و ویلیز همه‌جا را پر کرده بود.
کوین بیچاره باید در سن کم تمام این چیزهای وحشیانه را می‌دید و با حقیقت‌های خوفناک و ترسناک و وحشتناک و هولناکِ زندگی رو‌به‌رو می‌شد. اما خوب است که در همان اوایل زندگی‌ات، طعم قانون جنگل را درون دهانت مزه‌مزه کنی و بِچشی:
یا می‌خوری، یا خورده میشی.
بعد از چند لحظه سکوت به احترام بانو هلگا، یکی از بزرگان بیمارستان که از قضا مداح هم بود، از جیبش میکروفونی درآورد و شروع کرد به خواندن چیزی.
- هآ...
هاهاهای های هاهای...
چه کرد آن درخت بی‌ شاخ و برگ...
همان غول صحرایی بی شاخ و دم...
همان بوته‌ی بی همه‌چیز...
با مامی دل‌ها...

ناگهان از میان جمع، چیزی سبز، تکان خورد و با زمزمه کردن هزاران « ببخشید، عذر می‌خوام، معذرت! » خودش را دقیقا به وسط پشت‌بامِ بیمارستان، همان جایی که حرف H با فونتی بزرگ و رنگی به زیبایی خونِ سرخ بانوی دل‌ها نوشته شده بود، رساند. و آن شخص کسی نبود به جز کجول هات.
- ببینم، اینجا چه خبره؟ یه‌بار، دوبار، چندبار به ما نژاد بی‌گناه درختان و بوته‌ها توهین می‌کنید؟ حالا درسته که تا سه نشه، بازی هم نمی‌شه ولی یکم روت رو کم کن آقای محترم، دیگه چرا فحش میدی!؟

آقای مداح که از مرگ بانویش به دستِ نژاد درختانِ عصبانی بسی بسیار دلخور شده بود، ابرو درهم کشید و داد کشید و با انگشتش کجول را نشانه قرار داد :
- به‌خاطر شماهاس که روی این برانکارد به‌جای زیبای بیدار، زیبایی خفته و روش رو هم ملحفه‌‌ی نازکِ سفیدی به نازکی قلب ماها پوشونده. شماها باید قطع شین! از ریشه! از بیخ و بُن!

ناگهان، از جیبَش چیزی درآورد، گویی لباس هاگرید را قرض گرفته باشد و در آن هرچیزی، از جمله میکروفون و مشعل آتشین و حتی گوجه پیدا شود.
- حملهههههه! هجوم بیاورید یارانم، هجوم بیاورید که انتقام بانو را پس می‌گیریم!

یاران مداح با مشعل‌هایی آتشین به دنبال کجول راه می‌افتند و بعضی هم به او گوجه پرت می‌کنند. کجول، که از کارَش بسی بسیار پشیمان بود، کله‌اش را گرفت و دِ بدو! هِن و هِن کنان، در محوطه‌ی کوچک می‌دود تا کمتر مورد عنایتِ گوجه‌های پلاسیده‌ی جبهه‌ی عاشقان قرار گیرد و عاشقان هم به دنبالِ او.
- جییییییغغغغغغغ!
کوین هم از شدت زجر و غم و اندوهِ حادثه‌ی ناگواری که درحال رخ دادن است چشمانش را می‌گیرد.
- روونا... فکر کولَم دیگه وقت، وقتشه که بژنیم به چاک!
ویرایش شده توسط پنه‌لوپه کلیرواتر در 1404/12/23 19:31:58
ویرایش شده توسط پنه‌لوپه کلیرواتر در 1404/12/23 21:23:59
پاسخ: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 22 اسفند 1404 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
مخوف و هولناک، آذرخش آسمان می‌خراشید.

دکترها و دکترزاده‌ها جمع شده‌بودند بالای بلندترین طبقهٔ بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو و با خورجینی از ترس و هراس زیر بغل‌هاشان داشتند به دکتر کوین کارتر نگاه می‌کردند و تختی که روبرویش بود--تختی که وصل شده‌بود به شانصدهزار وات و دویست میلیون آمپر انرژی خالص تیرهای برق سراسر شهر لندن. روی تخت، همهٔ آن‌چه از هلگا هافلپاف مانده‌بود لزجانه و ملچ‌ملوچ‌کنانه زیر ملافه‌ای سفید وول می‌خورد.

- هم‌مدرکان عزیزم، امروز فرصتی‌ست برای جهانیان که یک بار دیگه تجدید پیمان کنن با آرمان‌های پزشکی جادویی! امروز، بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو به تمام بیمارستان‌های دیگه نشون خواهد داد که چرا در طی این سال‌ها بعنوان بهترین بیمارستان سوانح جادویی جهان انتخاب شده. آیا همه شما وضع وزیر مملکت رو ندیدید اون روز سرنوشت‌ساز که سوار بر تختی روان آورده‌شد به بیمارستان؟ آیا اون پازل شنیع یادتون نیست؟ و امروز خواهید دید که متخصصان ما در بیمارستان سنت مانگو چگونه یک خورشت رو دوباره آدم خواهند کرد!

رعدی قَدَر ابر و باد و ماه و زمین و زمان را توی هم پیچید و نگذاشت دکترها و دکترزاده‌ها برای کوین کارتر دست بزنند. اگر می‌گذاشت، می‌زدند.
کوین کارتر رفت بالای سر گابلین مذمومش.
- ببرش بالا!

همزمان با پرش آذرخشی تازه، گابلین مذموم (که حسابی خیس خورده‌بود توی باران و خانوم گابلینه از دستش ناراحت بود و صدبار بهش گفته‌بود از اولش هم باید یک شغل درست و حسابی می‌گرفت توی مرداب هالادورین ولی آقا گابلینه بعد از هفدهمین باری که بانکی که تویش کار می‌کرد ورشکسته‌ شد و حقوقش را قاراشمیش کرد تصمیم گرفته‌بود همهٔ بانک‌ها دزدند و باید نابود شوند و با یاروهایی می‌گشت که باهاش هم‌نظر بودند و می‌خواستند با هم دینامیت بخرند و دالتون شوند و بانک‌ها را آن‌قدر بزنند که دردشان بگیرد ولی متاسفانه دینامیت پول می‌خواست و چه دنیای پلیدی بود و چه مونوپولی کثیفی که همه چیز را بانک‌ها می‌گرداندند و خلاصه آقا گابلینه فعلاها از این خرده‌شغل به آن‌یکی می‌پرید تا پول دینامیت جمع کند. ها. چی داشتیم می‌گفتیم؟ آقا گابلینه خیس بود و ناراحت و حتی از شلغم هم بدبخت‌تر. پس تخت هلگا هافلپاف را انداخت پشت کمرش و همینطوری که کلی مراقب بود هلگا نریزد بیرون، بردش بالای چند پله، نزدیک صاعقه‌گیر بیمارستان و بعد یادش افتاد هنوز توی پرانتز است و هرکاری کند قبول نیست. پس دوباره هلگا را برداشت و آورد پایین و کمرش کلی درد گرفت و پرانتز را بست و) تخت هلگا را برد پای میلهٔ صاعقه‌گیر بیمارستان.

کوین کارتر دوان رفت سمت خنزرپنزرهای دانشمندانه‌اش و چندتا اهرم بالا پایین کرد و تعدیل فشار کرد و یک مشت دکمه فشار داد و کلی نور چشمک زدند روی کلی صفحه.
- ببینید و عبرت بگیرید!

رعد و برق‌ها می‌غرّیدند.

دکتر دوطبقه و پرستار باتم‌زاده همدیگر را محکم بغل کردند.

برقی جهید تا بخورد وسط صاعقه‌گیر بیمارستان.

و رفت سراغ تخت هلگا هافلپاف.

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 2 بهمن 1404 19:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کوین سریع چشمانش را بست. هرچه نباشد او کودکی حساس بود و دیدن این‌چنین صحنه های دلخراش و خشنی باعث آسیب دیدن روحیه‌ لطیفش می‌شد. پرستار که رفتار های دکتر دو طبقه برایش عجیب بود سعی کرد که شرایط را برایش توضیح دهد.
- آقای دکتر! اگه نتونین که وزیر رو به حالت سابق‌‌...

ناگهان حرفش را ادامه نداد. لحظه‌ای نگاهی دوباره به بیمار انداخت. به نظر نمی‌رسید که بتواند دوباره مثل قبل شود. بنابرین حرفش را تصحیح کرد.
- منظورم اینه که اگه نتونین ایشون رو به حالت عادی‌تری در بیارین و درمان‌شون کنین، آقای مدیر قطعا اخراج تون میکنه. و همینطور فکر نمیکنم که مردم دکتری رو که نتونسته وزیرشون رو خوب کنه دوست داشته باشن.

پرستار بعد تمام شدن حرفش اتاق عمل را ترک کرد و دکتر دو طبقه را با وزیری که تمام اجزایش جابه‌جا شده بود، تنها گذاشت.

کوین ناراحت بود. دلش نمی‌خواست که از بیمارستان اخراج شود؛ او از دکتر بودن خوشش آمده بود. تازه دوست نداشت که مردم با یک لگد او را از جامعه جادوگری بیرون بیاندازند. همچنین اگر معلوم می‌شد که او یک دکتر تقلبی‌ست و حتی باعث آسیب دیدن وزیر مملکت است چه می‌شد؟ حتما او را به زندان آزکابان می‌فرستادند؛ کوین به دم‌خور شدن با دمنتور ها علاقه‌مند نبود! حتی نمیخواست تصور کند که قرار است چه اتفاقاتی در آینده رخ دهد.



"تصورات کوین"


- بندازین شون آزکابان!
- مجازات‌شون کنین!
- چوبدستی‌هاشون رو بگیرین!

جادوگران خشمگین و عصبانی، فریاد های بلندی سر می‌دادند. چیزهای متفاوتی می‌گفتند اما همه خواستار یک چیز بودند. مجازات متهمان آسیب به وزیر وقت.
معاون وزیر درحالی که همه را به آرامش دعوت می‌کرد، گفت:
- نگران نباشید! هردوی اون مجرمان، به حبس در زندان آزکابان محکوم شدن و جزای کارشون رو خواهند دید. اما متاسفانه خانم هلگا هافلپاف دچار آسیب‌های جبران‌ناپذیری شدن که تمام تلاش ما اینه که ایشون رو به حالت قبل برگردونیم!

صدای فریادهای مردم دوباره بلند شد.


"زمان حال"


کوین سرش را تکان داد تا تصورات وحشتناکش را از ذهنش بیرون بیاندازد. بعد سرش را خم کرد و خواست به روندا نگاه کند.
- روندا ما باید خانم وژیر رو نجات بدیم و اسممون رو تو تاریخ ثبت کنیم!

افرادی که لایک کردند

Certainty is a delightful illusion
پاسخ: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 3 مهر 1404 19:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
طبقه‌ی اول مضطرب شد و لرزید. طبقه‌ی دوم مضطرب نشد، اما او هم لرزید! بالاخره روی طبقه‌ی اول قرار داشت.

- حالا چطور جراحی کنیم؟

- کاری نداره که! مث خمیربازی میمونه. از هر جای بدن که اضافی بود ورمیداریم میذاریم اون جایی که خراب شده.

کسی منتظر پاسخ دکتر دوطبقه نشد. باتم زاده اتاق عمل را آماده کرده و مسئول اورژانس هلگا را روی تخت خواباند. رییس بیمارستان که این جراحی را کلید رسیدن به وزارت بهداشت و درمان جادویی می‌دید، دکتر را هل داد داخل اتاق عمل و در را پشت سرش بست.

پیکر نیمه جان و ناهوشیار هلگا هافلپاف در مقابل دکتر دوطبقه قرار داشت.

- اممم ... مشکل چیه؟

- خودتون ببینید دکتر!

پرستار باتم‌زاده این را گفت و ملحفه را از روی هلگا کنار زد.

- جـــــــیــــــــــــــــــــــغ!
-جـــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!

بید کتک‌زن ترکیب هلگا را همه جوره ریخته بود به هم.

- این که بیشتر شبیه پازله دکتر!

مهره‌ی یازدهم هلگا جای چشم چپش را گرفته بود و خود چشم چپ، برای تعطیلات، جزایر لانگرهاوس را انتخاب کرده بود تا حسابی در سواحل جزیره چشم‌چرانی کند! انگشت سوم دست راست رفته بود صله‌ی رحم. مثانه سعی می‌کرد در غیاب قلب که معلوم نبود کجاست، بتپد. رگ‌ها حسابی در مورد چیزی که او پمپاژ می‌کرد غرولند داشتند اما خودش اعتقاد داشت از هیچی بهتر است و آن‌ها از سر شکم‌سیری حرف می‌زنند! این وسط نشیمنگاه هم بدجوری دچار پارگی شده بود. تنها چیزی که سالم و سر جای خود مانده بود، غدد شیری بود! مرلین را هزار مرتبه شکر ... چه چیز مهم‌تر از سلامت وزیر محبوب و مردمی؟ هرچند جزئی!

- درسته دکتر ... یک پازل 1000 تکه با درجه سختی فوق‌دشوار!

افرادی که لایک کردند

دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مهر 1404 13:35
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز اکوی صدای دکتر کارتر خودش را به قدر قناعت به در و دیوار نکوبانده‌بود که یکهو صدای دیگری زد توی کله‌اش و جایش را گرفت.
- اه. خیلی متشکرم که اجازه پرسیدین ازمون. داشتیم کوبیده می‌شدیم اینجا خیر سرمون.
- وییییی ووووووو ویییییی وووووووو.
- می‌بینی دیوارجون؟ می‌بینی چه دوره‌زمونه‌ای شده؟ زمان ما ممکلت این‌قدر بی‌قانون بود؟ همینه آلودگی صوتی می‌شه دیگه، هر صدایی فک می‌کنه حقشه بزنه تو صف، بخوره تو دیوار بقیه.
- وییییی ووووووو ویییییی وووووووو ویییییییییییییییییییییییییییییییییی.

دیوار جوابی به اکوی صدای دکتر کارتر نداد و عوضش همان‌طور که بود، بود، و وایساد تا صدای تازه‌وارد کلی بهَش بخورد و اکو شود و هر لحظه فضا ببلعد و چاق‌وچله‌تر شود و آن‌قدر گنده شود که کل مانگوهای سنت‌مانگو بلرزند. اکوی صدای دکتر کارتر که دید چقدر همه محو این صدا جدیده شده‌‌اند، یک کم ناراحت شد و یک کم بهَش فحش داد و یک کم دیگر غصه خورد و از خودش پرسید کجای راه را اشتباه رفته که وضعش این شده. آیا اکوی صدای دکتر کارتر مال دوره زمانه دور و درازی بود؟ آیا اکوی صدای دکتر کارتر عتیقه بود؟ آیا اکوی صدای دکتر کارتر باید خیلی وقت پیش بازمی‌نشست؟ آیا در این دوره پسامدرن، در این عصر سرعت و وسواس‌های ثانیه‌ای و توجه‌های سرسوزنی، جایی برای اکوی صدای دکتر کارتر نبود؟ اکوی صدای دکتر کارتر به آرزوهای دوران طفولیتش فکر کرد--دوازده ثانیه پیش که از دهان دکتر کارتر بیرون خزیده‌بود، اکویی بود سرشار از امید و آرزو. اکوی صدای دکتر کارتر می‌خواست وقتی بزرگ شد توی اپراها اکو شود؛ سمفونی نهم بخواند؛ توی کنسرت‌ها بچرخد؛ لای ساکسوفون‌ها بخرامد؛ دور تارهای الکتریک گیتارهای آینده بپرد... اما حالا چه بود؟ روح پژواکی فراموش‌شده در ترک‌های بیمارستانی عنکبوت‌بسته.

اکوی صدای دکتر کارتر با زندگی‌اش چه کرده‌بود؟ اکوی صدای دکتر کارتر دیگر نمی‌توانست این‌گونه ادامه بدهد. چی بود که ادامه بدهد؟

غمگین و سرسنگین، از تنفر سرشار و از انزجار بیزار، اکوی صدای دکتر کارتر پوستش را در‌آورد، دست کرد توی اندرونش، فرکانسش را پاک کرد و فرکانس دیگری روی خودش نوشت. اکوی صدای دکتر کارتر دیگر اکوی صدای دکتر کارتر نبود. پیچان لای اکوی صدایی که جایش را گرفته‌بود، تبدیل شد به بخشی ازش، و همراهش به در و دیوار خورد و قد کشید و گنده شد و لولید لای کل اسکلت بیمارستان.

- صدای چیه این؟ آشناش.
- آمبولانس؟

از ته سالن، مامورهای آمبولانس، دوان و ترولی هُل‌دهان، داشتند هلگا هافلپاف را می‌آوردند.
- اورژانس! اورژانس! برین کنار. بید کتک‌زدن وزیر مملکتو کتک زد! برین کنار! پرستار باتم‌زاده، سریعا تخت رو حاضر کنین. دکتر دوطبقه، آماده جراحی‌این؟

طبقه‌های دکتر دوطبقه به هم زل زدند.

افرادی که لایک کردند


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مهر 1404 23:19
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
در اتاق باز شد و لیلی با چشمانی پر از تعجب و کنجکاوی وارد شد،بدون اینکه چشم از درختی که از اتاق بیرون رفته بود، بردارد و جلوی پایش را نگاه کند و وارد اتاق شد. ولی خب، گلدان جلوی پایش را هم مثل باقی وسایل ندید و با سر به سوی روی زمین شتافت.
-اخ...! ببخشید! اون چیزی که دیدم درخت بود یا… کوین؟!

بعد از بلند شدن، با کوین مواجه شد که داشت از ته دل می‌خندید و کاملاً بی‌نظم بود. گردنش نسبت به بقیه بدنش خیلی کوچک به نظر می‌رسید و شبیه یک دکتر دو طبقه بدون هماهنگی اعضا بود.
کوین با شنیدن اسمش سریع خودش را جمع و جور کرد و سعی کرد حرفه‌ای به نظر برسد:

-اهم! اهم! نخیر… من دکتر دو طبقم! خب، در مورژ اون درختم خیلی پیش نمیاد، ولی… ظاهرا که درخت‌ها گواهی سلامت می‌خوان!

لیلی نفس عمیقی کشید، شانه‌هایش را جمع کرد و تصمیم گرفت وانمود کند نه کوین را میشناسد نه هیچ کس دیگری را. با همان نگاه کنجکاو و کمی طنزآمیزش گفت:
-بله، کاملاً درست می‌گین! احتمالا تشابه اسم… خب یعنی.. تشابه ظاهری بوده!

کوین دستش را بلند کرد:
-خب؟
-خب! او...
-واسه چی اومدید؟
-میخواستم گواهی سلامت بگ...
-اینو که میدونم واسه چی؟
-میزاری بگم یا نه؟
-بگو!
-خب، راستش گواهی سلامت می‌خوام برای استخدام… فقط… دکتر مطمئنین می‌تونین برام بنویسیدش؟

کوین لبخند زد و گفت:
-خب… اره… چی‌یه… حالا اونو یه کاریش می‌کنم.
-

کوین اهسته زمزمه کرد:
-روندا، بدو!

یک کاغذ از وسط لباسش بیرون آمد و کوین سریع آن را به لیلی داد و و تظاهر به تکاندن لباسش کرد!
-خب دیگه خدافژ!
-احیانا نباید اول میپرسیدی ببینم سلامت دارم یا نه؟
-چی... چرا... چیزه... من خیلی ماهرم و ... ام ...تشخیص میدم در ضمن... همینکه اینو پرسیدی ینی داری دیگه!
-

کوین با تمام قوا لیلی را بیرون کرد، در را بست و به ان تکیه داد.
-نژدیک بود بفمه هااا… مریژ بدیی!

افرادی که لایک کردند


Only Raven

پاسخ: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 20 مرداد 1404 00:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
سنت مانگو به مشکل بودجه خورده و تصمیم گرفته تا با چسبوندن بیماری های مختلف به آدما، ازشون پول بگیره. دکتر زالین که گواهی سلامت برای همه صادر می کرد، برای استراحت به جای دوری میره و به جای اون، روندا و کوین با هم دست به یکی می کنن و به برسی بیمارها می پردازن. برای اینکه هویت واقعی شون فاش نشه روندا کوین رو روی شونه هاش میذاره و بعد لباس دکتری می پوشه و معروف میشه به دکتر دو طبقه.



چیزی از خروج ریگولوس و اوژنی نگذشته بود که مریض بعدی با سر و صدای زیادی وارد شد.
- این آدما حتی عرضه ساختن یه در درست حسابی رو هم ندارن! بعد از من انتظار دارن.

کوین سرش را بالا آورد تا به بیمار تازه وارد نگاه کند. روندا هم با دست هایش دکمه های روپوش پزشکی را کنار زد تا ببیند کیست که نیامده انقدر غر می زند. با دیدن بیمار، برگ های نداشته شان ریخت.
بیمار یک درخت بود!

- سلام آقای دکتر! من بیدم. بید کتک زن. اومدم دنبال گواهی سلامت عقلانی-روانی.

کوین آب دهانش را صدا دار قورت داد و با دست به بید کتک زن اشاره کرد روی کاناپه بنشیند. هیچکس نمی دانست یک بید دقیقا گواهی سلامت را برای چه لازم دارد.

- گفتن برای موندن تو هاگوارتز حتما باید گواهی داشته باشم. تازه بدون تایید پزشک نمیذارن حساب گرینگوتز باز کنم. دلم می خواد بگیرم انقدر کتکشون بزنم که حالیشون بشه با کی طرفن!

کودک با تعجب بید را نگریست. اصلا درک نمی کرد درخت می خواهد با گالیون چه کار کند. با این حال موظف بود وضعیت او را برسی کرده و برایش گواهی صادر کند. برای همین سعی کرد سوالی را از او بپرسد که در یک فیلم ماگلی، روانشناسی از بیمارش پرسیده بود.
- جناب بید ما چهار تا شَندَلی داریم و شیش تا بچه. این بچه ها باید چجوری رو شندلیا بشینن؟
- مثل آدم! آخه این سواله که می پرسی دکتر؟
- نه... منژورم این بود که چهار تا شندلی داریم و فقط چهار نفر می تونن روش بشینن. اون دوتای دیگه باید چی کار کنن؟
- بیان بشینن رو سر من! مشکلات آدما به من چه مربوطه دکتر؟ همین که اعضای خانوادمو میز صندلی کردین بس نیست، حالا هم می خواین معضلاتتونو من حل کنم؟ شیطونه میگه برم اون بچه ها رو همچین کتک بزنم که هوس رو صندلی نشستن از سرشون بپره.

میزان خشونت بید کتک زن انقدری زیاد بود که کوین و روندا لحظه ای به خودشان گرخیدند. او نه تنها گواهی سلامت نمی گرفت، بلکه نیازمند گواهی بستری در تیمارستان به مدت بسیار طولانی بود. شهرداری هرچه سریعتر باید این درخت را قطع می کرد.

- ببخشید که زیاده روی کردم آقای دکتر... این روزا چنان وضع هاگوارتز خراب شده که کتک زدن مسئولینش هم جوابگو نیست. باید از ریشه قطع شون کرد! با تبر همچین بزنی ناکار بشن.
- درشته... ولی بنژم شما یه چند باری دم و باژدم عمیق انجام بده، شاید مشکلات رفع شد.

بید نگاه خشمگینی به کوین انداخت. کدام مشکلی با دم و بازدم حل می شد که این یکی حل شود؟!

- خب... یعنی... حداقل با دم و باژدم آروم تر می شی و میتونی گفتگوی میان تمدن ها انجام بدی و نیاژی هم به خشونت و کتک کاری نیشت دیگه.
- دکتر این مسئولین اگه حرف حساب حالیشون شده بود تا الان یه فکری به حال ما کرده بودن! اینا فقط باید کتک بخورن تا راه درستو برن... این گواهی سلامت من چی شد پس؟ نکنه شما هم کتک می خواید؟

لرز بدی به جان روندا و کوین افتاد. هیچ کدام کتک نمی خواستند و از طرفی هر چقدر هم دکتر قلابی بودند باز هم وجدان کاری و عقل سلیمشان اجازه نمی داد که به چنین درخت کتک زن بی اعصابی، گواهی سلامت عقلانی_روانی بدهند. پس باید فکر یک چاره می کردند قبل از اینکه سیاه و کبود شوند.

- فهمیدم کوین! این آدرس رو بده بهش بره از اونجا گواهی بگیره.

دستی درست از جایی که به نظر می رسید شکم دکتر باشد، خارج شد و برگه ای حاوی آدرس روی میز گذاشت. بید کتک زن چشم نداشت ولی اگر داشت، قطعا با دیدن دست چشمانش از حدقه خارج می شدند و کف اتاق می افتادند.
- آقای دکتر اون دست اضافه جریانش چیه؟

کوین که متوجه وخامت اوضاع شده بود فوری کاغذ را از روندا گرفت و لا به لای برگ های درخت چپاند و بعد با عجله دست دخترک را داخل لباسش جا داد.
- هیچی هیچی! شما برو به این آدرش هر کی رو هم اونجا دیدی کتک بژن مشکلاتت حل میشه و گواهی میگیری!

کوین با آخرین زورش بید کتک زن را از در اتاق بیرون انداخت و بعد بستن در نفس راحتی کشید.
- روندا حالا آدرش کجا رو دادیم بهش؟
- آزکابان! بره یکم اونجا کتک کاری کنه فوری میندازنش زندان... البته امیدوارم.


حق با روندا بود. ساعت ها بعد درون مجله های عصر گاهی خبری از درختی دیوانه وجود داشت که به آزکابان رفته و با کتک هایش همه را مهمان کرده بود. از شانس بد وزیر مملکت نیز آن روز بازدید از آزکابان داشت و او هم به سرنوشت شوم بقیه دچار شده بود و برای همین درخت را زندانی کرده بودند.

- خب... حداقلش اژ تعداد قربانی های خشونت های درختی کم کردیم... مریژ بعدی بیاد تو لطفا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 21 خرداد 1404 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- آقای نویسنده! میای یا به زور متوسل شم؟
اوژنی مانند اژدهایی خشمگین که سه ساعت معطلش کرده‌اند نگاهی به ریگولوس انداخت که وسط راه، قلم و کاغذ درآورده بود و می‌نوشت.
- آقای نویسنده!

ریگولوس چنان آهی کشید که هرکس نمی‌دانست، گمان می‌کرد مجبورش کرده‌اند از یگانه عزیزش دل بکند.
- اوژنی جان، یه ایده به ذهنم رسیده بود.

اوژنی کم مانده بود ناله سر دهد و فغان برآورد؛ اما می‌دانست ریگولوس تاب فریادش را ندارد و از ترس بیهوش می‌گردد؛ بنابراین فقط به آرامی سرش را به دیوار تماما سفید سنت‌مانگو کوبید.
- بذار بریم گواهی سلامتمون رو بگیریم بعد ایده‌ت رو بنویس.

ریگولوس سرفه‌ای کرد.
- آخه ما سلامت داریم که بخوایم گواهی سلامت بگیریم؟

ریگولوس به نکته‌ی ظریفی اشاره کرده بود. ریگولوس هزار و یک بیماری جسمی داشت و اوژنی هم از دوهزار بیماری روحی رنج می‌برد؛ اما دخترک همیشه جوابی در آستین، پاچه، کفش و حتی جورابش داشت.
- گواهی بیماری می‌گیریم.

ریگولوس حوصله‌ی بحث با اوژنی را نداشت؛ بیشتر به خاطر این که می‌دانست شخصیت‌ اصلی رمانش مانند خودش سر لجبازی دارد و تا حرفش را به کرسی ننشاند آرام نمی‌گیرد.

اوژنی در را با لگد باز کرد و وارد شد. به کوین نگریست. با دیدن کوین، قیافه‌اش جوری شد انگار دارد یک پاتروناس گنجشک را در حال شکار اژدها می‌بیند.
- آقای نویسنده، مطمئنی این دکتره؟

ریگولوس اخمی کرد. از همه انتظار نانجیب‌زادگی داشت به جز اوژنی. او کی نانجیب‌زاده بازی را یاد دخترش داده بود؟ بلافاصله مانند یک بانوی ویکتوریایی غش کرد؛ دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و با قوسی نود درجه روی زمین افتاد‌

اوژنی به سمت کوین شتافت. کوین کوشید مثل بزرگ‌ترها به نظر برسد.
- مشکلتون ژو بفرمایید.

اوژنی بلافاصله دهان باز کرد؛ گویی منتظر بود که یک اشاره شود و به سر بدود و بیماری‌های خودش و ریگولوس را برشمارد.
- خب، آقای دکتر، بفرمایید بنویسید... ریگولوس بلک، سندرم غش بی‌قرار. وسواس نوشتن. وسواس نقاشی کشیدن. اوژنی، طبق گفته آقای نویسنده سندرم نانجیب‌زاده بازی در عین نجیب‌زاده بودن.

اوژنی که دید کوین نمی‌نویسد، یک کاغذپوستی و قلم پر از کیف ریگولوس کش رفت و کوشید به برج زهر باسلیسیک شدن ریگولوس فکر نکند. با سرعتی کمی کمتر از سرعت برقکی که سکه‌ی طلا دیده، شروع به نوشتن بیماری‌های خودش و ریگولوس کرد.
- خب جناب دکتر، بفرمایید. فقط کافیه امضا کنید.

کوین که هزار برابر اعدادی که شمردن آن‌ها را می‌دانست، به درگاه مرلین شکر نموده بود که لو نرفته، خط کج و معوجی کشید و گفت:
-بفژمایید.

اوژنی گواهی به دست، ریگولوس را کول کرد و از اتاق خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 19 خرداد 1404 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مارکوس از پشت پنجره سرک کشیده بود و داشت نگاه می‌کرد به اون همه به‌هم‌ریختگی که توی بیمارستان سنت مانگو جریان داشت. یه عالمه آدم داشتن داد و بیداد می‌کردن، یه نفر لنگه کفش تو دستش بود، یکی داشت غر می‌زد، یکی دیگه گواهی سلامت صادر می‌کرد و یه بچه کوچیک هم ادای دکترها رو در می‌آورد. مارکوس اما فقط ایستاده بود و داشت این صحنه‌ها رو با نگاهی مثل «خب، اینم یه روز عادی دیگه » می‌دید.
لبخند کج و معوجی زد و به خودش گفت: «آخه اینا کین ؟ ایجا بیمارستانه یا پارک بازی ؟»

یه دستی به موهاش کشید، بعد بی‌خیال برگشت از پنجره فاصله گرفت. تو دهنش چیزی گفت مثل: «بابا اینا همشون از من بیشتر تو دردسر می‌افتن... به چه دردشون می‌خوره این گواهی سلامت و این مزخرفات ؟»

بعد چند قدم با حالتی مثل آدمی که تازه یادش افتاده یه جا وقت داره، آرام و بی‌صدا رفت سمت در خروجی. هیچ‌کدوم از این هیاهوها براش مهم نبود. انگار نه انگار که یه تیمارستان وسط این شلوغی‌هاست.

وقتی به در رسید، یه نگاهی به پشت سر انداخت، با همون لحن خونسرد و یه کم شیطنت‌آمیز گفت: «حالا که اومدم ببینم این همه زحمت واسه چی بود، دیدم هیچی همون بهتر که برم. دکتر شدن که هنر نمی‌خواد، نون دادن به مریضا هنر می‌خواد... که من ندارم

درب رو باز کرد و با یه قدم کُند و خیلی راحت زد بیرون، مثل اینکه این داستان مال یه آدم دیگه‌ست، نه خودش.

بعد هم رفت که رفت؛ یه سایه بی‌خیال توی خیابون‌های مه‌آلود شب، که انگار همه این اتفاق‌ها فقط یه صحنه‌ی کمدی بودن و او بازیگر مهمی نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»