تلما لحظهای مکث کرد؛ نه از آن مکثهای معمولی، از آن مکثهایی که آدم میکند تا مطمئن شود اگر قرار است احمقانهترین جمله عمرش را بگوید، حداقل همه شاهدش باشند. برای همین کمی جلو آمد، دستهایش را پشت کمرش قلاب کرد و با لحنی که سعی میکرد اعتمادبهنفس از آن چکه کند گفت:
- سادهاس. بچهها همیشه یه چیزی دارن که ازش محافظت میکنن… یه راز کوچیک، یه گنج شخصی، یه چیز مهم که فکر میکنن اگر لو بره، دنیای کوچیک خودشون منفجر میشه.
چند مرگخوار به هم نگاه کردند. یکی از آنها که از قیافهاش پیدا بود مغزش هنوز در حال بوت شدن است، زیر لب غر زد:
- آره خب… اگه اینقدر ساده بود که الان ما اینجا جلسه اضطراری «چطور یک بچه را فریب بدهیم» برگزار نکرده بودیم.
تلما شانه بالا انداخت؛ از آن شانه بالا انداختنهایی که میگوید مشکل از شماست، نه از من.
- چون شماها دارید خیلی اشتباه نزدیک میشین. شماها زیادی ترسناکین.
چند مرگخوار همزمان به لباسهای سیاهشان، ماسکهای فلزیشان و چوبدستیهایی که بیشتر شبیه ابزار پایان دنیا بودند نگاه کردند.
یکیشان گفت:
- منظوری داری؟
کاساندرا آرام به مرگخوار نگاهی انداخت و گفت:
- تو وقتی لبخند میزنی، مردم وصیتنامه مینویسن.
تلما ادامه داد:
- بچهها جلو آدمهای خیلی ترسناک قفل میکنن. مغزشون میره تو حالت فرار کن یا جیغ بکش. ما باید کاری کنیم که فکر کنه با یه مشت آدم عادی طرفه… حتی شاید کمی
خنگ.
یکی از مرگخوارها فوراً اعتراض کرد:
- چرا خنگ؟!
تلما خیلی خونسرد گفت:
- چون بچهها به آدمهای خیلی باهوش اعتماد نمیکنن. حس میکنن قراره سرشون کلاه بره.
چند نفر آهسته سر تکان دادند؛ انگار ناگهان این یک کشف فلسفی عظیم شده باشد.
در همین لحظه بلاتریکس که تا آن موقع مثل یک مجسمه خطرناک ایستاده بود، ابرویش را بالا انداخت و با تمسخری که میشد با ان امید محفلی هارو از بین برد گفت:
- یعنی میخوای من برم باهاش بازی کنم؟
سه مرگخوار بیاختیار «پِق» خندیدند.
بلاتریکس حتی سرش را برنگرداند. فقط خیلی آرام گفت:
- ای احمق های چوبدستی نشناس… پنج ثانیه وقت دارین وصیتنامه ذهنی بنویسین.
خندهها فوراً قطع شد. یکی حتی خندهاش را برعکس قورت داد و صدای عجیبی شبیه بوق قورباغه داد.
تلما با سرعتی که نشان میداد به جانش علاقه دارد گفت:
- نه نه! منظورم شما نبودین!
بلاتریکس نگاهش را به او دوخت.
تلما سریع ادامه داد:
- شما خیلی… خیلی… باشکوهین برای این کار.
کاساندرا زیر لب گفت:
-
ترجمه: خیلی ترسناکین 
.
تلما وانمود کرد گوشش موقتاً خاموش شده.
- شما فقط نظارت میکنین. از دور. خیلی دور. با فاصلهای که اگر بچه نگاه کرد، فکر کنه درختین. مثل کجول هات.
یکی از مرگخوارها گفت:
- من قیافهام اصلاً شبیه درخت نیست.
مرگخوار کناریاش گفت:
- اگر ماسکت را برعکس بزنی، شاید بتونی به عنوان یه کاکتوس ایفای نقش کنی.
بلاتریکس هنوز داشت تلما را نگاه میکرد؛ از آن نگاههایی که آدم حس میکند دارد اسکن میشود تا بفهمند چند درصد حماقت و چند درصد شجاعت در مغزش وجود دارد.
- تو خیلی مطمئنی.
تلما لبخند کوچکی زد.
- سعی میکنم باشم.
بلاتریکس آهسته دور او قدم زد؛ مثل گربهای که دارد تصمیم میگیرد با موش بازی کند یا مستقیم بخوردش.
- یا خیلی شجاعی… یا خیلی احمق.
یکی از مرگخوارها آهسته گفت:
- یا یه ترکیب از هر دو… مدل «شجاعِ احمق».
چوبدستی بلاتریکس کمی بالا آمد.
مرگخوار فوراً گفت:
- شوخی کردم! شوخی علمی بود!
بلاتریکس بالاخره ایستاد و گفت:
- خیلی خب.
چند مرگخوار ناخودآگاه صاف ایستادند؛ مثل دانشآموزانی که مدیر وارد کلاس شده.
- برو جلو.
تلما نفس کوتاهی کشید.
بلاتریکس ادامه داد:
- ولی یادت باشه… اگه این نقشهت جواب نده—
لبخند تلما کمی یخ زد.
- جواب میده.
بلاتریکس سرش را کمی کج کرد و با لحنی آرام اما آنقدر خطرناک که هوا هم دو درجه سردتر شد گفت:
- بهتره همینطور باشه.
بعد رو به بقیه مرگخوارها کرد.
- شماها هم پشت درختها قایم میشین.
یکی غر زد:
- چرا همیشه ما میشیم تیم «بوته و درخت»؟
یکی دیگر گفت:
- چون دفعه پیش که جلو رفتی، بچه فکر کرد پایان دنیا رسیده.
- اون بچه خیلی اغراق میکرد!
بلاتریکس آهسته گفت:
- اگر تا سه ثانیه دیگه پشت اون درختها نباشین… کاری میکنم آرزو کنین کاش واقعاً درخت بودین.
در عرض دو ثانیه، شش مرگخوار با سرعتی که حتی جاروهای پرنده هم به آن حسادت میکردند پشت درختها پخش شدند.
تلما با تعجب نگاهشان کرد.
یکی از آنها سرش را از پشت درخت بیرون آورد و گفت:
- تجربه کاری. ما به این میگیم «
فرار تاکتیکی قبل از نفرین».
تلما نفس عمیقی کشید، لباسش را مرتب کرد و زیر لب گفت:
- خیلی خب… فقط یه بچهاس… یه بچه ساده…
از پشت درخت صدایی آمد:
- آخرین باری که یکی گفت «فقط یه بچهاس»، اون بچه بعداً معلوم شد یه هیولای آتشنفسه.
تلما دوباره به جلو نگاه کرد.
مرگخوار دیگری آهسته گفت:
- شرط میبندم پنج دقیقه دیگه یا ما راز رو داریم… یا بلاتریکس اعصاب نداره.
کاساندراگفت:
- با توجه به پیشگوییم، روی گزینه دوم سرمایهگذاری میکنم.
و در حالی که پشت درختها یک جمع مرگخوار نیمهمخفی، نیمهفضول، آماده تماشای یک فاجعه احتمالی بودند...