سوژه: مدیران به بزرخ تبعید شدن و برای رسیدن به بهشت باید از همه حلالیت بگیرند.
خلاصه:
مدیران پس از انتقام مودی میمیرند و سر از برزخ در می آورند. شرط ورود شان به بهشت، گرفتن حلالیت از اعضایی است که با تصمیم هایشان به آنها ظلم کردهاند. لینی فهرستی بلند بالا از شاکیان دارد و اولین نفر، زاخاریاس اسمیت است. او برای بخشیدن مدیران، آنها را مجبور میکند به «دلقک خیاری» تبدیل شوند. تام جاگسن و آگلانتاین با تهدید بلاتریکس، به هم بسته می شوند و با لباس خیار و آرایش دلقکی، اجرایی مضحک و خطرناک انجام می دهند. در نهایت با دخالت مستقیم بلاتریکس، زاخاریاس مجبور به حلال کردنشان میشود و اولین مرحله با تحقیر و خستگی به پایان میرسد.
در ادامه، مشخص میشود نفرات بعدی در لیست، شش نفر از هافلپاف (یا در واقع کل هافلیا) هستند. بلاتریکس از شدت استرس سکته می کند و مافلدا که نادیده گرفته می شود، افسردهتر میگردد. در این میان، سو لی به جمع مدیران میپیوندد و آنها راهی کوچه هافلستان و کاخ فلاملیان میشوند تا از هافلی ها حلالیت بطلبند. ورودشان با اعتراض هری همراه میشود و فلش بکی فاش می کند که مدیران چگونه او را به شکلی فاجعه بار دستکاری کرده و «برگزیده» ساخته اند؛ افشایی که سنگینی گناه مدیران را بیشتر از قبل نشان میدهد.
و اینک ادامه ی ماجرا....
---
بهشت هافلپافیها فراتر از تصور هر جادوگری است؛ جایی که نور زرد، همواره از افق می تابد و هر ذره گرد و غبار تبدیل به هزار پرتو می شود. نیکلاس فلامل با کمک سنگ جادو وارد برزخ شد و راهی بهشت هافلستان و کاخ فلاملیان شد. با خودش فکر کرد.
-اینجا دیگه گلرت نمیتونه دنبالم کنه.
لبانش را کج کرد و آه کوچکی بیرون داد.
-کاش به نیوت میگفتم میام اینجا. مطمئنم نگرانه. البته بهتر که نیومد با اون جک و جونورهاش، که همش سر و ته شون از کیفش میزنه بیرون.
نیکلاس فلامل از اینکه فهمید چه زمانی زیادی را صرف فکر کردن به نیوت کرده از خودش عصبانی شد و لبش را گاز گرفت چون دید درست جلوی کاخ فلاملیان ایستاده است.
درختان زرد پچ پچ میکردند و به او خوش آمد می گفتند و پاترونوسِ هافلی هایی که هنوز زنده بودند دور نیکلاس می چرخیدند و اورا بو میکردند.
نیکلاس فلامل وارد کاخ شد و آهسته از دل سایه بیرون آمد. ردِ نور روی ردای کهنه اش افتاد و چوبدستی اش مثل شاخه ای خشک، جیرجیر کرد.
همان لحظه صدای هانا ابوت از پشت سر پیچید.
-به به… عزرائیلِ زرد ما هم اومد. تو این جا؟ تو که مدیر نبودی نیکلاس. دنبال چی می گردی؟ تو هم اومدی تا مدیرا ازت حلالیت بگیرن؟
-اره نیکلاس؟ وای پسر خیلی خوب شد. اون ها حسابی از دیدنت عصبی میشن.
این یکی صدای نیمفادورا تانکس بود و یکی یکی هافلی های سابق سر و کله شان پیدا شد. ارنی مک میلان، ارنست پرنگ، لاکریتا بلک قدیمی، سدریک و بقیه.
-راستش نه...من خودم یه طلبکار دارم که بدجور دنبالمه اما فکر نمیکنم اینجا بتونه تعقیبم کنه.
مدیران هم که به برزخ تبعید شده بودند و میخواستند از هافلی ها حلالیت بگیرند پشت میز های چوبی زرد قهوه ای نشسته بودند و در دستشان کاغذ سفید و جوهر و قلم سفید تر بود. هافلی ها مجبورشان کرده بودند تا بدی هایی که در حق هافلپافی ها کرده بودند را اعتراف کنند.
-من معمولا هافلی ها رو دست کم میگیرم و اصلا جدی نمیگیرم. نمیدونم شاید چون زیاد میخندن.
-من همیشه به رنگ طلایی هافلپافیا حسودی میکردم.
-من هافلیهارو مسخره کردم چون همیشه دوست داشتم جای اونا باشم اما نشد.
-من یه بار خواستم کلا هافلپاف رو از تالار حذف کنم. ولی بعد فهمیدم بدون اونا کی مسخره مون کنه؟!
-دابی تنظیمات رو باگ کرد. اگه هافلپافی خواست پست زد. زمان ارسال به پایان رسیده است بود.
-من اون روز قوانین رو سخت تر کردم و نمرههای شما رو بدون دلیل پایین آوردم.
-غرورم باعث شد بارها تصمیمات خودخواهانه بگیرم و خواستههام رو به شما تحمیل کنم.
-بنویسین. همینارو بنویسین.
-نمی نویسه که.
لاکریتا با چوبدستی اش به کف دستش می کوبید و چشم هایش را روی مدیران دوخته بود. لبخندی معنادار روی لبش نقش بسته بود و نفسش کوتاه و سریع بود.
-فقط کاش همهی مدیرا اینجا بودند.
چهرهاش پر از رضایت بود، انگار هر تنبیه که می دید برایش مثل یک بازی شیرین و سرگرم کننده بود.
ارنی با عجله به سمت سطل آب یخ رفت و یک حرکت سریع و دقیق انجام داد، سطل را روی سر مدیران خالی کرد. آب یخ مدیران را شست و بخار سردی از کف زمین بلند شد. ارنی با نگاهی کنجکاو و کمی متعجب برگشت به سمت دیگر هافلیها.
-نیستن؟ فکر میکردم همهشون باید بیان.
چشمهایش برق می زد، از دیدن واکنش مدیرها خوشحال بود.
سدریک دیگوری که کمی جلوتر ایستاده بود، ناگهان به سمت گوش یکی از مدیران مرگخوار خم شد و با دقتی عجیب، گوش او را گاز گرفت!
-اره، اون مو سفیده نیومده… اسمش چی بود؟ اولش گ داشت.
نیکلاس ابتدا چیزی نفهمید. کمی خم شد و با دقت گوش داد. دوباره هافلیها اشاره کردند.
آره، خود گلرت… همون که دنبال سنگ جادو بود. میگن میاد تا اعترافاتش رو بده.
نیکلاس لحظهای خشکش زد، قلبش تند زد و نفسش به شماره افتاد. دستش روی چوب دستی اش جمع شد و لبخندی تلخ زد؛ نه از خوشحالی، بلکه از همان ترکیب ترس و هیجان که همیشه وقتی با گلرت رو به رو میشد حس می کرد.
سرش را کمی عقب کشید و به مدیرهای دیگر نگاه کرد؛ حالا دیگر نمیتوانست هیچ چیزی را پیشبینی کند. ذهنش پر از سناریو های احتمالی شد.