جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خوابگاه مديران
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 03:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: ملت جادوگرانی از ظلم و جور و البته نبود مدیرا خسته شدن و منوی مدیریت هم ترکیده و قهر کرده. حالا ملت جادوگرانی به رهبری آکی و کاتاناش به راه می‌افتن و برای اعتراض، شعار گویان به سمت خوابگاه مدیرا راه می‌افتن و حالا به دم در خوابگاه مدیرا رسیدن...

***


- زود باشین! سریع تمام معابر رو ببندین! هرکسی که اثری از مدیریت روش بود رو بگیرین! منوی مدیریت، کمربند مدیریت، جوراب مدیریت، کفش مدیریت... نه شرت مدیریت نداریم! اون دسترسی بهش یکم سخته! همشونو بگیرین!

یکی از اعضای جادوگران وسط معرکه‌گیری تلما و آکی، از فرصت استفاده کرده بود و فاز کوسه‌ی دریا گرفته بود و می‌خواست تنگه‌ی ورودی به خوابگاه مدیرا رو محاصره کنه. به همه هم دستور می‌داد که هر اثری از هر مدیری دیدن، بلافاصله هرچی آفند و پدافند و هایپر خیلی سونیک، از اون مدلاش که توی سگا بود و شاهین و عقاب و کرکس و جغد و کفتر و موسی‌ کو تقی و خلاصه همه‌چیز رو فعال کنن و بریزن به سر اون بنده مرلین از مرلین بی‌خبر مرلین تو سر زده‌ای که از اونجا رد می‌شه.
چون مدیرا که از اونجا رد نمی‌شن.

مدیرا مشخصا الان توی تنگناهای بسیاری قائم شده بودن و دسترسی بهشون، از دسترسی به نت بین الملل توی این اوضاع سخت‌تر بود. خلاصه که ما از مرلین می‌خوایم که به حال هرکی که گیر این جماعت می‌افتاد رحم کنه. ولی مرلین که تازه برگشته بود، از چیزی خبر نداشت و نمی‌دونست که اصلا چه‌خبره و کی به کیه، طبیعتا به اون بنده‌ی خودش رحم نکرد.

و جماعت جادوگرانی یه بنده خدای کچلی که داشت از آرایشگاه مدیرا بیرون می‌اومد رو گرفتن و به جرم مدیر بودن به کله‌ش سیلی زدن.
- ای مدیر! الان به سزای اعمالت می‌رسی!
- بابا مدیر چیه؟ من ناظمم نیستم! باور کنین...
- پس اینجا چیکار می‌کردی؟ این کمربند چیه پوشیدی؟ این جوراب چیه پوشیدی؟ چرا کچلی؟ من مطمئنم تو حسنی!
- بابا به‌خدا من اومدم آب بخورم!

ولی جادوگرانی‌ها قبول نمی‌کردن و می‌خواستن مدیرا رو ریشه‌کن کنن. پس طبیعتا از اولین مدیری که پیدا کرده بودن شروع کردن.
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/2/12 3:08:41
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: خوابگاه مديران
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 16:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- نه‌خیرشم!

ملت جادوگران به این‌ور و اون‌ور نگاه می‌کنن تا گوینده‌ی جمله‌ی بالا رو پیدا کنن. ولی پیدا کردن یه نفر توی اون شلوغی کار خیلی سختی بود. اما اونا ملت فوضول کنجکاوی بودن و به‌این راحتی تسلیم نمی‌شدن! برای همین با دقت بیشتری نگاه می‌کنن. همه جیب‌هاشون رو می‌گردن تا مبادا گوینده یکی از شپش‌های توی جیباشون باشه. حتی گنده‌ترها بقیه رو بلند می‌کنن تا ببینن بلکه گوینده‌ی جمله، مورچه‌ای بوده که زیر پای اونا قرار داشته. اما هیچکدوم از این‌کار ها، باعث موفقیت‌شون در یافت گوینده نمی‌شه.

گوینده‌ی جمله که از این میزان توجهی که بهش نشون داده شده بود، خیلی خوشحال و راضی بود، یه گوشه‌ای بی سر و صدا می‌مونه تا ملت بیشتر بهش توجه کنن و دنبالش بگردن. اما نویسنده که از این‌همه توصیف کردن جستجوی ملت خسته شده بود، یقه‌ی گوینده رو می‌گیره و از جمعیت بیرون می‌کشه. بعد با انواع و اقسام تهدیداتی مثل حذف کردنش از سوژه، فرود آوردن پاتیل معجون روی سرش تا استفاده از سرش به‌عنوان وسیله‌ای برای شکستن در خوابگاه مدیران، راضیش می‌کنه تا حرف بزنه. به هر حال قلم پر و قدرت، دست نویسنده بود!

- اِهم!

گوینده‌ سرفه‌ای می‌کنه. ملت که در سکوت کامل به‌دنبال سرنخی ازش می‌گشتن، به سرعت این رو می‌شنون و به سمت اون برمی‌گردن؛ چند نفر از شدت هیجان و خوشحالی پیدا کردن گوینده، غش و ضعف می‌کنن و حتی با پاشیدن آب‌قند روی صورتشون هم به هوش نمیان. و در نهایت، همه به گوینده، یعنی تلما که با ابروهای درهم رفته و چشم‌های ریز شده‌اش به اونا زل زده بود، نگاه می‌کنن.

- احیاناً این ساموراییه چرا افتاده جلو؟ واسه‌ی چی ما باید بهش اعتماد کنیم؟

ملت چونه‌شون رو می‌خارونن. تلما سوال منطقی‌ای پرسیده بود؛ اما مشکل اینجا بود که جادوگرانی‌ها چیزی از منطق حالی‌شون نبود!

- چرا نباید اعتماد کنیم؟

تلما آهی می‌کشه.
- خب چون که شما ازش مطمئن نیستین. شاید داره با مدیرا همکاری می‌کنه!
- یه سامورایی هیچوقت به کسایی که بهش اعتماد کردن خیانت نمی‌کنه!

تلما با این حرف آکی، عصبانی میشه. صورتش شروع به قرمز شدن می‌کنه و طوری که انگار سیب‌زمینی توی ماهی‌تابه‌ست، شروع به بالا و پایین پریدن می‌کنه.
- فکر کردی خبر ندارم همه‌ی مدیرا رفیق جون‌جونیت هستن؟! کور خوندی! من آمار تک‌تک تون رو دارم. و طبق اطلاعات من، نباید به این سامورایی و شمشیر متحرکش اعتماد کنیم.

نگاه ملت بین تلما و روباهش و آکی و کاتانا که مقابل هم ایستاده بودن و منتظر یه تلنگر برای حمله بودن، می‌چرخه. اونا باید چی‌کار می‌کردن؟

- این دوتا رو بی‌خیال بشین! ما نباید از هدف‌مون دست بکشیم. مدیرا باید تاوان گناه‌هاشون رو به ما پس بدن! بیاین با هم بهشون حمله کنیم!

این صدای فریاد، باعث میشه که توجه‌ها از تلما و آکی برداشته بشه و دوباره به نقشه‌ی اصلی برگرده. جادوگرانی‌ها دوباره آماده‌ی هجوم به خوابگاه مدیرا بودن!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: خوابگاه مديران
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1405 12:41
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
حالا که مسیرهای منتهی به خوابگاه مدیران توسط رهبر آکی داشت به ویرانه‌هایی تبدیل می‌شد که در پست ابتدایی سوژه خوندین و اگه نخوندین وای بر شما چون آه هلنا دیر یا زود شما رو خواهد گرفت، مدیرای حاضر در خوابگاه مدیران حتی اگه تا الانم نفهمیده بودن که چه شورشی بر علیهشون راه افتاده، تا اون لحظه دیگه بر اثر سر و صداها حسابی شیرفهم شده بودن که بدبختی در حال نازل شدن بر سرشونه و در نتیجه‌ش داشتن بر فرق سر خود می‌کوبیدن که آخ مگر ما چه کردیم و وای حالا چه باید کنیم!

نه در واقع. جز پارتِ کوبیدن بر سر، باقیش حقیقت نداره چون جلسه‌ی مدیران به تازگی تموم شده بود و در حالی که همه در حال ترک محل جلسه بودن تا به خوابگاه خودشون برگردن، متوجه شورش می‌شن و فرصتی برای تجمع دوباره پیدا نمی‌کنن. برای همین هرکدوم هرجایی که بودن نگاهی به اطرافشون می‌ندازن تا یه جایی برای پنهان شدن پیدا کنن!

اما آیا پنهان شدن از دست جامعه‌ی خشمگین جادوگران ممکن بود؟

خیر!

تازه خنده‌های شیطانی شورشیان هم انواع و اقسام داشت که در نوع خود بی‌نظیر و بی‌سابقه بود و مهر تاییدی به بر حق بودن شورشی که برعلیه مدیران به راه انداخته بودن می‌کوبید.

بالاخره بعد از این که جادوگرانیان حسابی از خجالت مسیرهایی در میان که جرات کرده بودن به خوابگاه مدیران منتهی بشن، آکی با رسیدن به جایی که خوابگاه مدیران در چند قدمیشون قرار داشت، با حرکت دستش جمعیت رو به متوقف شدن دعوت می‌کنه و رو به یاران پشت به دشمن فریاد می‌زنه:
- پراکنده بشین، همه‌ی راه‌های خروجی رو ببندین و تک‌تک مدیران رو پیدا کنین! نباید بذاریم هیچ مدیری از سرنوشتش در تبعید به جزایر بالاک فرار کنه!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/8 13:16:28
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: خوابگاه مديران
ارسال شده در: دوشنبه 7 اردیبهشت 1405 08:39
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
درحالیکه کاتانا و آکی سوگیاما آن بیرون داشتند شلوغش می‌کردند، گریندلوالد موفق شد بدون جلب توجه از لای پنجره‌ای (به همان سبک گریندلوالد جوان در فیلم هری پاتر) وارد یکی از اتاق‌های خوابگاه مدیران بشود.

اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، بوی انکارناپذیر جوراب بود.
چشم‌هایش را بست و شروع کرد به غر زدن.
- آخ آخ چه افتضاحی! چه بوی گندی! صد رحمت به بوی جوراب نشسته‌ی هاگرید و کلبه‌ی کثافتش!

با سرگیجه مبارزه کرد و پس از دقایقی جنگیدن با توهمات حاصل از مصرف بوی دست‌دوم مانده در فضا، بالاخره موفق شد چشم‌هایش را باز کند و نگاهی به اطراف بیاندازد.
- ای روح درونت باد با این عادت ناپسند! همه کلکسیونر ماشین کلاسیک، تمبر، تابلوفرش و تارانتیلا می‌شوند؛ آنوقت مدیر ما کلکسیون جوراب درست کرده!

بندهای رخت نامرئی در جهات مختلف جوراب‌های رنگ و وارنگ و بدبو را به شکلی جادویی بین زمین و هوا معلق نگاه داشته بود.

گلرت سه لایه افسون ماسک جادویی روی صورتش اجرا کرد و به سراغ همه‌ی کشوها و درها رفت تا چیزی را بیابد که به دنبالش نیامده بود.
- کمرخارون؟ نه مرسی

کشوی دیگری باز کرد.
- خیار فلفل‌زده؟ اینجا خوابگاه دابیه یا آلبوس؟! ای بابا

یکراست رفت سراغ آخرین کشو.
- حتی نمی‌دونم این چیه! چایی‌ساز؟ کتری؟ اوه نه! سوپ‌ساز مید این چاینا! بیچاره دراکو چقدر سوپ از این خورده. همینه که این بچه تا به این سن هنوز روزی سه چهار بار دستشویی رو بغل کرده.

بعد از گشتن همه‌ی کشوها و کمدها و یافتن هر چیز غیرمعمول و غیرقابل‌ذکر، بالاخره دستش به یک چیز سفت اما نامرئی خورد.

- خود خودشه! کمربند شلوار منوی مدیریت!

صداهای بیرون با نظم و شدت بیشتری به گوش می‌رسید.
- کوافل، بلاجر، فشفشه! رای ما رو پس بده!

گلرت کمربند را داخل جیبش انداخت و از همان پنجره خارج شد.

آن بیرون در محوطه، آکی که حالا دیگر پشت دست بازی نمی‌کرد، مسیر اعتراضات را منحرف کرده بود و با کاتانا دیگران را به آتش زدن سطل‌زباله مجبور می‌کرد.
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: خوابگاه مديران
ارسال شده در: دوشنبه 7 اردیبهشت 1405 02:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- سیسی ها و داداشیا محترم!

سیسی ها و داداشیا محترم هنوز مشغول سر دادن شعار بودن، ذره ای توجه به سامورایی خوش قد و بالا و کاتانا اش نکردند.

ـ سیسی ها و داداشیا محترم!

سیسی ها و داداشیا محترم که هنوز مشغول سر دادن شعار بودن، باز هم ذره ای توجه به سامورایی خوش قد و بالا و کاتانا اش نکردند.

- سیسی ها و داداشیا محترم!

- سیسی ها و داداشیا محترم هنوز که هنوزه مشغول سر دادن شعار بودن. البته که این سری می خواستن توجه کنن ولی چون این سری نویسنده نمی خواست اونا هم نخواستن.

ـ سیسی ها و داداشیا محترم!

سیسی ها و داداشیا محترم هنوز که هنوز که هنوزه مشغول شعار سر دادن بودن. بازم می خواستن توجه نکنن ولی خب از اونجایی زوپس دیگه فونت بزرگتر نداشت، از طرفی نویسنده هم یه رگ عقده ای داره و اگه بیشتر از این آکی محبوبش اینگور می شد، ممکن بود یه هاراگیری سراسری رخ بده و اوضاع قمر در عقرب بشه؛ پس گفت "کافیه" و این توصیف رو جوری می بنده که به سامورایی خوش قد و بالا و کاتانا توجه بشه.

ـ چی چی میگوی دادا؟
ـ من فقط می خوام بگم دارید اشتباه می زنید!
ـ وا؟! مربی گفت همین رو بزن منم دارم میزنم دیگه!
تمام چشم ها به سمت هادی تسترال بان برگشت. او همانطور که در میان جمعیت اسکات میزد و هر ثانیه عضله های ناشناخته دیگری از بدنش بیرون می زد، درست تو تخم چشم های آکی نگاه می کنه‌.
ـ سالازار یه عقلی به تو بده، یه پول گنده ام به من! ببینید اهالی محترم و قشنگ جادوگران ماهیت شعارتون از ریشه مشکل داره. توپ و تانک مال اون ماگلای عقب مونده است، همینطور گل! ما چوب دستی داریم، جادو داریم، یه جای گل چیز داریم!
ـ منطقیه!

مورفین گانت از لابه لای جماعت بیرون میاد و سریعا حرف های سامورایی رو تایید می کنه. پشت سر اون ملت دادخواه ساحره و جادوگر هم به این فکر میکنن که صحبت های ای سامورایی خوش قد و بالا منطقیه و از اونجایی که این سامورایی همیشه صد شهر بازی بوده و کسی هیچ وقت نقشش رو بلند نکرده، ترجیح میدن تا اطلاع ثانوی پشت دستش بازی کنن.
ـ خب الان ما باید چی بگیم؟ چه شعاری بدیم؟
ـ حسن مصطفی حیا کن، زوپس رو رها کن!
ـ این خیلی ساده است، دوسش ندارم.

گویا هنوز ملت کامل قانع نشده بودند. اطلاع ثانوی به پایان رسیده بود.
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: خوابگاه مديران
ارسال شده در: شنبه 5 اردیبهشت 1405 23:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
یه نفر بین اعضای معترض که معلوم بود از این داد بِزَن هاس و گردن کلفت، چوبدستیشو گرفت جلوی دهنش و زیر لب زمزمه کرد "بطنین" و سپس فریاد زد:
_ توپ تانک فشفشه... حسن مصطفی ...

اینجا بود که شخصی دیگر از سوی دیگر جمعیت معترضان چوبدستیش را جلوی دهنش گرفت و گفت بطنین و سپس فریاد زد:
_ بوق بـــــوق بــــــــــــوق!

گردن کلفت اول در این سوی جمعیت:
_ مرتیکه چرا بوق بوق کردی؟؟ چرا سانسور کردی شعار ما رو؟

گردن کلفت دوم در آن سوی جمعیت:
_ چون که اینجا زن و بچه وایساده مرد حسابی! خجالت نمیکشی حرفای مستهجن میزنی؟

گردن کلفت اول در این سوی جمعیت:
_ مستهجن چیه؟ میخواستم بگم: توپ تانک فشفشه ... حسن مصطفی گُل کِشه!

گردن کلفت دوم در آن سوی جمعیت:
_ خر خودتی! گُل کِش چیه؟

گردن کلفت اول در این سوی جمعیت:
_ گل دیگه! که مشنگ ها میکشن! که میرن فضا!

گردن کلفت دوم در آن سوی جمعیت:
_ حسن مصطفی مگه مشنگه؟

گردن کلفت اول در این سوی جمعیت:
_ آره! میگن فشفشه س اصلا!

اینجا بود که گردن کلفت اول دیگر معطل نکرد و چوبدستیش را که مانند بلندگو بود به دهانش چسباند و با شور و حرارت دستانش را تکان داد و گفت:
_ ملت معترض! همه با من تکرار کنید:
سپس دستش را به سمت جادوگران گرفت و گفت:
جادوگرا بلند بگن: توپ تانک قِرقِره ...

جادوگرا: توپ تانک قرقره

سپس دستش را به سمت ساحره ها گرفت:
آبجیامون: حسن مصطفی فشفشه!

ساحره ها: حسن مصطفی فشفشه!

خلاصه جمعیت به پیروی از گردن کلفت اول مدام دو شعار را تکرار میکردند و قدم به قدم به خوابگاه مدیران نزدیکتر میشدند:
_ توپ تانک فشفشه... حسن مصطفی گل کشه!
_ توپ تانک قرقره... حسن مصطفی فشفشه!

و صدای گردن کلفت دوم در بین جمعیت گم شده بود که همچنان اعتراض میکرد و میگفت اصلا شعارتون مشکل داره و توپ و تانک مال مشنگاس!
پاسخ: خوابگاه مديران
ارسال شده در: شنبه 5 اردیبهشت 1405 20:09
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین




سوژه جدید





سرزمین سایت جادوگران خیلی خوشگل و سرسبزآبی بود و ساکنانش خوش و خرم در کمال وحدت، صمیمیت و خوشی در کنار همدیگه داشتن جشن و پایکوبی می‌کردن. همه به قدری خوش‌حال بودن انگار که به تازگی در نبردی بر علیه شر پیروز شده باشن.

دوربین از دور شروع به حرکت می‌کنه و از بالای سرشون حرکت می‌کنه تا این که وارد مسیری می‌شه که در نهایت به خوابگاه مدیران منتهی می‌شه. دوربین هرچی جلوتر می‌ره، به جای اون سرزمین زیبا، انگار که به سمت خرابه‌هایی در حرکت باشیم. تا این که در نهایت به اتاقی که بسیار بی‌در و پیکر بود و حتی سقفی بالاش قرار نداشت می‌رسیم. جایی که تابلوی "خوابگاه مدیران"ش که نصفش سوخته بود همون موقع با صدای تقی از جا کنده می‌شه و با برخورد به زمین کاملا پودر می‌شه.

این وسط صدای هق هق گریه‌ای شنیده می‌شه. هلنا ریونکلاو بود که وسط آوار نشسته بود و به باقی‌مونده‌ی خوابگاه چشم دوخته بود. اون خاطرات تلخ و شیرین زیادی در طی سالیان دراز مدیریتش در اونجا تجربه کرده بود. از سال 1391 تا 1405 به جز دو وقفه‌ی یک ساله. افراد زیادی اومده و رفته بودن... واقعا خاطرات زیادی بود!

- ولی من قبل از این که مدیر باشم یکی از اعضای جادوگرانم.

در کنارش منوی مدیریت غمگین و دل‌شکسته نشسته بود و هر از گاهی با زدن به شانه‌ی هلنا تلاش می‌کرد تا اونو دلداری بده. منوی مدیریت بعد از اتفاقی که افتاده بود با سایت جادوگران قهر کرده بود و همراه هلنا گرخیده بود. اون لیستی که از مشاهداتش تهیه کرده بود رو به هلنا نشون می‌ده.

نقل قول:
هیبرنیوس مالکولم: احتمالا به جزایر بالاک تبعید شده است. (جایی که شناسه‌های بسته شده به اونجا می‌رن)
سالازار اسلیترین: احتمالا به اعضا پیوسته است.
هلگا هافلپاف: احتمالا راه‌های ورود به سرزمین جادوگران را به رویش بسته‌اند.
سیبل تریلانی: احتمالا از شدت افسردگی به خاطر اتفاقی که برای همکارانش رخ داده است پا به فرار گذاشته است.
سیریوس بلک: احتمالا در تار و پود جادوگران مخفی شده است چرا که هر از گاهی صدای هاپ‌هاپش از بدنه‌ی جادوگران شنیده می‌شود.
دابی: احتمالا جهت بردگی به خدمت گرفته شده است. او دیگر جن آزاد نیست.
هلنا ریونکلاو: احتمالا چون روح است هنوز قادر به پاکسازی او نشده‌اند. بعنوان عنصر نامطلوب شماره 1 تحت تعقیب است.
حسن مصطفی: احتمالا راه‌های ورود به سرزمین جادوگران را به رویش بسته‌اند.


منوی مدیریت حدسی از بلای احتمالی‌ای که در شورش اخیر بر سر مدیران اومده بود تهیه کرده بود، اما خودش هم مطمئن نبود که تا چه حد احتمالاتش با حقیقت مطابقت دارن. با این حال گذشته دیگه اهمیتی نداشت، تنها چیزی که مهم بود این بود که از الان به بعد اعضای جادوگران بدون "منوی مدیریت" چطور می‌تونستن سایت رو اداره کنن؟ احتمالا هنوز خبر نداشتن که منوی مدیریت بعد از شورش اعضا علیه مدیران پا به فرار گذاشته و دیگه در دسترس نیست!

یک روز قبل

- ببینین من خودم همین چهار ماه پیش مدیر بودم و می‌دونم. اینا وضعشون خیلی خرابه. اصلا و ابدا به فکر ما یا جادوگران قشنگمون نیستن. فقط از ما بیگاری می‌شن تا جیبای خودشون رو پر از گالیون کنن. اگه همینطور ادامه بدیم جادوگران نابود می‌شه. آیا این چیزیه که ما می‌خوایم؟

فریادهای "نمی‌خوایم نمی‌خوایم" از هر چهار گوشه‌ی سرزمین به هوا بلند می‌شه. دیگه هرچی مدیرا طی این همه سال علیه اعضای جادوگران ظلم کرده بودن بس بود. وقتش بود تا اعضا خودشون کنترل جادوگرانو برعهده بگیرن.
در حالی که همه با سخنرانی‌های اعضای متعددی از جادوگران حسابی شارژ شده بودن تا تو یه حمله‌ی سریع همه‌ی مدیران رو به جزایر بالاک بفرستن، شخصی دوان دوان راهی رو به جلو بین جمعیت پیدا می‌کنه. با رسیدن به جلوی جمعیت رو به سایرین فریاد می‌زنه:
- آمار دقیق و قابل اعتمادی دارم که الان همه‌شون تو خوابگاه مدیران هستن به جز مامی هلگا و حسن مصطفی. می‌دونم منتظر فرصتی بودیم تا همه حضور داشته باشن و یک جا از شر همه‌شون خلاص شیم. ولی 6 نفر هم کم نیست! بعدا به حساب هلگا و حسنم یجوری می‌رسیم.

با شنیدن این سخنان، همه‌ی اعضا نگاهی به هم می‌ندازن و ثانیه‌ای طول نمی‌کشه که همگی چوبدستی‌ها رو آماده کرده و به سمت خوابگاه مدیران به حرکت در بیان. وقتش بود تا به حضور مدیران در سایت جادوگران پایان بدن!

~~~~~~~

* سرنخ‌هایی از نحوه‌ی حذف مدیران در نقل قول اومده که تماما احتمالات منوی مدیریت که چشماش آلبالو گیلاس می‌چینه هست و بنابراین کاملا احتمال اشتباه بودنشون هست و شما می‌تونین هر جور دیگه‌ای که ذهن خلاقتون اجازه می‌ده اون مدیر رو حذف کنین. #نه_به_مدیران.
** لطفا با خیال راحت با سوژه همراهی کرده و هرچه سریع‌تر ما عنصرهای نامطلوب جادوگران رو حذف کنین تا برسیم به فاز دوم سوژه یعنی اداره جادوگران بدون منوی مدیریت. #منوی_مدیریت_کجاست؟ #نه_به_مدیران.
*** تمام پستای این تاپیک برای اعضا فقط تا پایان فاز اول سوژه یعنی حذف مدیران و قبل از ورود به فاز دوم به جای 2 گالیون، تا 5 گالیون به همراه داره که 2 گالیونش مثل باقی پستا از گنجینه‌ی بی‌نهایت زوپس در پایان ماه به صورت خودکار و تا 3 گالیون اضافه‌ش از جیب هلنا پرداخت می‌شه، بسته به این که چقد در آزار و حذف مدیران در پستتون موفق باشین. هرچی بهتر و بیشتر مدیری رو زجر بدین، گالیون بیشتری می‌گیرین. #نه_به_مدیران.
**** هم‌چنین فقط تا پایان این ماه با ورود به فاز دوم اگه به طور هوشمندانه بتونین هلنا و باقی مدیرانی که گوشه کنار سایت می‌پلکن رو تو سوژه پیدا کرده و آزار بدین، باز هم تا 3 گالیون جایزه مضاف بر 2 گالیون می‌گیرین! #نه_به_مدیران.
(آیا واضح نیست به زور از کدخدایان مجوز گرفتم فاز اول یعنی حذف مدیرانو تو سوژه بچپونم؟ ناامیدم نکنین من نیم‌تاج گرو گذاشتم. #نه_به_مدیران )
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: خوابگاه مديران
ارسال شده در: شنبه 5 اردیبهشت 1405 17:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست پایانی:

- چرا من شدم برگزیده‌ی مدیران، "آقا"!

اسنیپ که با دبدن پاتر، خودش را از غیب در کاخ فلاملیان ظاهر کرده بود، با تاکید بر روی کلمه "آقا"، این دیالوگ را به زبان آورد. دیگر وقتش رسیده بود پسر برگزیده کمی احترام یاد بگیرد!

- اوه... لازم نیست به من بگین آقا، پروفسور.

اسنیپ که این‌بار به دلیل وقوع کپی این مکالمه در کتاب‌های هری‌پاتر اصلا جا نخورده بود نیشخندی شیطانی بر گوشه لبش نشاند.
- پاتر، تا حالا بهت گفتم چقدر شبیه پدرتی و پدرت یه بدبخت دوعالم بود؟
- زیاد پروفسور... خیلی زیاد!
- خوبه. پس حالا وقتشه برات پرده از رازی بردارم. شبی که تو متولد شدی، منم با چهره مبدل توی اتاق عمل بودم. هلنا، الستور، آکی، حسن مصطفی و من، به طور دقیقی تو رو از داخل شکم زوپس که ۷ ماهه باردارت بود، سزارین کردیم. و حدس بزن چرا؟ چرا تو رو متولد کردیم؟ جوابش خیلی ساده هست... می‌خواستم تو زجر بکشی پاتر!
- نه!
- آره... می‌خواستم برای هر پخی که دریافت می‌کنی و قراره ده تا پخ بجاش جواب بدی، ماتحتت آتیش بگیره پاتر.
- نــــــــه این خیلی ظالمانه‌س!
- می‌خواستم بوی سوختنش وقتی از یه انجمن برای داوری کوییدیچ به یه انجمن دیگه برای نقدهای ویزنگاموت می‌ری و بعد بین مسیر بارها و بارها توسط لرد سیاه کشته می‌شی و روحت به ایستگاه کینگزکراس بر می‌گرده، همه جای سایت بپیچه.
- نــــــــــــــه... لیاقت شما اینه که برین جهنم!
- دقیقا... دقیقا درست گفتی پاتر. لیاقت همه ما مدیران تاریخ سایت اینه که بریم جهنم. ولی حدس بزن نکته چیه؟ تو هم مدیری و با ما میای!
- ولی من فقط یه حمال بودم. یه مهره بدبخت توی بازی شطرنج زوپس. مگه بجز خدمت بی‌دریغ چیکار کردم که لایق جهنم شدم؟
- و این سزای دارندگان دسترسی مدیریتی‌ست، پاتر.

ناگهان همه‌ی مدیران تاریخ سایت که سالها در گرفتن حلالیت لیست طولانی اعضای سایت شکست خورده بودند، تبدیل به یک منوی مدیریتی زوپس، مانند منوی رستوران‌ شدند و بال‌بال‌زنان، یقه‌ی هری پاتر را چسبیدند و به افق‌هایی از کوه‌های آتشفشان، دره‌های پر از مواد مذاب و شکنجه‌هایی بی‌پایان به پرواز درآمدند و ناپدید شدند.

پایان سوژه.
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: خوابگاه مديران
ارسال شده در: جمعه 28 آذر 1404 12:59
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
‎با خود گفت، چاره‌ای نیست، یا باید همین حالا با سنگ از راهی که آمده‌ام برگردم، یا باید با او روبرو بشوم و امیدوار باشم در این مکان مقدس و در صف مدیرانی که تقاص کارهای اشتباهشان را پس می‌دهند قدرت و اختیار کافی برای حمله به من را نداشته باشد. از همه مهم‌تر اینکه، من کوله‌باری از تجربه هستم و او فقط جوانی خودشیفته است که تنها و بدون حضور یارانش به سراغم می‌آید.

‎نور بنفش‌رنگی می‌تابد و گلرت گریندلوالد از میان آن به بهشت هافلستان پا می‌گذارد.
‎- واقعاً نیاز بود به خاطر چند ماه من رو این همه راه به اینجا احضار کنید...؟
‎گلرت گریندلوالد، به ابهت همیشه بود اما رفته رفته فضای خاص بهشت هافلستان رویش تأثیر می‌گذاشت.
‎سدریک دیگوری که یکی از شجاع‌ترین هافلی‌ها بود گفت:
‎- فرقی نمی‌کنه. عدالت باید در مورد همه اجرا بشه. تو همون کسی نبودی که سعی می‌کردی محفل رو علیه هلگا هافل‌پاف تحریک کنی؟!
‎گریندلوالد چشم چرخاند و گفت:
‎- اینها همه سناریوی خودش بود. از خودش بپرسید! اصلاً مگه اون مدیر نبود؟ حتی وزیر بود! چرا من باید بابتش مجازات بشم؟!
‎با وجود این، آرام آرام گریندلوالد رفت و در کنار مدیران نشست تا اعترافاتش را بنویسد.
‎- من یک بار علیه هلگا دسیسه کردم.
‎زمین زیر پای گلرت لرزید.
‎- باشه باشه... بیش از یک بار... من بیش از یک بار علیه هلگا دسیسه کردم. نوشتمش. بسه؟
‎زمین این بار طوری لرزید که گلرت بندری بزند.
‎- خُب باشه باشه. من یک بار هم هافل‌پافی‌ها رو بابت اینکه کم بودن و ته جدول هاگوارتز افتادن مسخره کردم. امیدوارم حلال کنن.
‎زمین دیگر نلرزید و فقط آتشفشانی آن دوردست فوران خفیفی کرد و همه چیز آرام شد.

‎نیکلاس فلامل آن گوشه داشت با سنگش ور می‌رفت تا قبل از آنکه گلرت ببیندش فلنگ را ببندد. سنگ روشن شده بود و صدایی از آن به گوش می‌رسید.
‎گریندلوالد متوجه نیکلاس شد و از جایش برخاست.
‎صدایی از آسمان آمد:
‎- حالا از آخر به اول، مجازاتتون می‌کنیم! اول گریندلوالد!
‎گلرت باید سریع تصمیم می‌گرفت. اگر زودتر از آنجا خلاص نمی‌شد، تا ابد در هافلستان گرفتار می‌ماند و مجبور بود صبح و شب با هلگا معاشرت کند. از طرفی نمی‌توانست بگذارد نیکلاس به این راحتی از دستش فرار کند. پس بهترین راه حل همین بود که با یک تیر دو نشان بزند.

‎ابرچوبدستی را که با قدرت گریزپذیری خاص چوبدستی از دست مرگ توانسته بود در جایی مخفی کند بیرون کشید و پیش از آنکه عقوبت آسمانی به سرش نازل شود، با وِردی خود را در بغل نیکلاس انداخت، درست همان آخرین لحظه‌ای که سنگ جادو عمل کرد و می‌خواست نیکلاس را به زمین برگرداند. گلرت و نیکلاس هر دو با سنگ ناپدید شدند!

همه هاج و واج به غیب شدن آن دو زل زدند. ناگهان هری پاتر دوباره به حرف آمد:

از بحث منحرف نشیم! چرا با من این کار رو کردین؟؟؟ چرا من شدم برگزیده‌ی مدیران؟

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: خوابگاه مديران
ارسال شده در: جمعه 28 آذر 1404 12:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: مدیران به بزرخ تبعید شدن و برای رسیدن به بهشت باید از همه حلالیت بگیرند.
خلاصه:
مدیران پس از انتقام مودی میمیرند و سر از برزخ در می‌ آورند. شرط ورود شان به بهشت، گرفتن حلالیت از اعضایی است که با تصمیم‌ هایشان به آن‌ها ظلم کرده‌اند. لینی فهرستی بلند بالا از شاکیان دارد و اولین نفر، زاخاریاس اسمیت است. او برای بخشیدن مدیران، آن‌ها را مجبور می‌کند به «دلقک خیاری» تبدیل شوند. تام جاگسن و آگلانتاین با تهدید بلاتریکس، به هم بسته می‌ شوند و با لباس خیار و آرایش دلقکی، اجرایی مضحک و خطرناک انجام می‌ دهند. در نهایت با دخالت مستقیم بلاتریکس، زاخاریاس مجبور به حلال کردنشان می‌شود و اولین مرحله با تحقیر و خستگی به پایان می‌رسد.

در ادامه، مشخص می‌شود نفرات بعدی در لیست، شش نفر از هافلپاف (یا در واقع کل هافلیا) هستند. بلاتریکس از شدت استرس سکته می‌ کند و مافلدا که نادیده گرفته می‌ شود، افسرده‌تر می‌گردد. در این میان، سو لی به جمع مدیران می‌پیوندد و آن‌ها راهی کوچه هافلستان و کاخ فلاملیان می‌شوند تا از هافلی ها حلالیت بطلبند. ورودشان با اعتراض هری همراه می‌شود و فلش‌ بکی فاش می‌ کند که مدیران چگونه او را به شکلی فاجعه‌ بار دستکاری کرده و «برگزیده» ساخته‌ اند؛ افشایی که سنگینی گناه مدیران را بیشتر از قبل نشان می‌دهد.
و اینک ادامه ی ماجرا....
---

بهشت هافلپافی‌ها فراتر از تصور هر جادوگری است؛ جایی که نور زرد، همواره از افق می‌ تابد و هر ذره گرد و غبار تبدیل به هزار پرتو می‌ شود. نیکلاس فلامل با کمک سنگ جادو وارد برزخ شد و راهی بهشت هافلستان و کاخ فلاملیان شد. با خودش فکر کرد.
-اینجا دیگه گلرت نمیتونه دنبالم کنه.

لبانش را کج کرد و آه کوچکی بیرون داد.
-کاش به نیوت میگفتم میام اینجا. مطمئنم نگرانه. البته بهتر که نیومد با اون جک و جونورهاش، که همش سر و ته شون از کیفش میزنه بیرون.

نیکلاس فلامل از اینکه فهمید چه زمانی زیادی را صرف فکر کردن به نیوت کرده از خودش عصبانی شد و لبش را گاز گرفت چون دید درست جلوی کاخ فلاملیان ایستاده است.
درختان زرد پچ پچ میکردند و به او خوش آمد می گفتند و پاترونوسِ هافلی هایی که هنوز زنده بودند دور نیکلاس می چرخیدند و اورا بو میکردند.
نیکلاس فلامل وارد کاخ شد و آهسته از دل سایه بیرون آمد. ردِ نور روی ردای کهنه‌ اش افتاد و چوبدستی اش مثل شاخه‌ ای خشک، جیرجیر کرد.

همان لحظه صدای هانا ابوت از پشت سر پیچید.
-به به… عزرائیلِ زرد ما هم اومد. تو این‌ جا؟ تو که مدیر نبودی نیکلاس. دنبال چی می‌ گردی؟ تو هم اومدی تا مدیرا ازت حلالیت بگیرن؟
-اره نیکلاس؟ وای پسر خیلی خوب شد. اون ها حسابی از دیدنت عصبی میشن.

این یکی صدای نیمفادورا تانکس بود و یکی یکی هافلی های سابق سر و کله شان پیدا شد. ارنی مک میلان، ارنست پرنگ، لاکریتا بلک قدیمی، سدریک و بقیه.

-راستش نه...من خودم یه طلبکار دارم که بدجور دنبالمه اما فکر نمیکنم اینجا بتونه تعقیبم کنه.

مدیران هم که به برزخ تبعید شده بودند و میخواستند از هافلی ها حلالیت بگیرند پشت میز های چوبی زرد قهوه ای نشسته بودند و در دستشان کاغذ سفید و جوهر و قلم سفید تر بود. هافلی ها مجبورشان کرده بودند تا بدی هایی که در حق هافلپافی ها کرده بودند را اعتراف کنند.


-من معمولا هافلی ها رو دست کم میگیرم و اصلا جدی نمیگیرم. نمیدونم شاید چون زیاد میخندن.
-من همیشه به رنگ طلایی هافلپافیا حسودی میکردم.
-من هافلیهارو مسخره کردم چون همیشه دوست داشتم جای اونا باشم اما نشد.
-من یه بار خواستم کلا هافلپاف رو از تالار حذف کنم. ولی بعد فهمیدم بدون اونا کی مسخره مون کنه؟!
-دابی تنظیمات رو باگ کرد. اگه هافلپافی خواست پست زد. زمان ارسال به پایان رسیده است بود.
-من اون روز قوانین رو سخت‌ تر کردم و نمره‌های شما رو بدون دلیل پایین آوردم.
-غرورم باعث شد بارها تصمیمات خودخواهانه بگیرم و خواسته‌هام رو به شما تحمیل کنم.

-بنویسین. همینارو بنویسین.
-نمی نویسه که.

لاکریتا با چوبدستی‌ اش به کف دستش می‌ کوبید و چشم‌ هایش را روی مدیران دوخته بود. لبخندی معنادار روی لبش نقش بسته بود و نفسش کوتاه و سریع بود.
-فقط کاش همه‌ی مدیرا اینجا بودند.
چهره‌اش پر از رضایت بود، انگار هر تنبیه که می‌ دید برایش مثل یک بازی شیرین و سرگرم‌ کننده بود.

ارنی با عجله به سمت سطل آب یخ رفت و یک حرکت سریع و دقیق انجام داد، سطل را روی سر مدیران خالی کرد. آب یخ مدیران را شست و بخار سردی از کف زمین بلند شد. ارنی با نگاهی کنجکاو و کمی متعجب برگشت به سمت دیگر هافلی‌ها.
-نیستن؟ فکر می‌کردم همه‌شون باید بیان.
چشم‌هایش برق می‌ زد، از دیدن واکنش مدیرها خوشحال بود.

سدریک دیگوری که کمی جلوتر ایستاده بود، ناگهان به سمت گوش یکی از مدیران مرگخوار خم شد و با دقتی عجیب، گوش او را گاز گرفت!
-اره، اون مو سفیده نیومده… اسمش چی بود؟ اولش گ داشت.

نیکلاس ابتدا چیزی نفهمید. کمی خم شد و با دقت گوش داد. دوباره هافلی‌ها اشاره کردند.

آره، خود گلرت… همون که دنبال سنگ جادو بود. میگن میاد تا اعترافاتش رو بده.

نیکلاس لحظه‌ای خشکش زد، قلبش تند زد و نفسش به شماره افتاد. دستش روی چوب دستی اش جمع شد و لبخندی تلخ زد؛ نه از خوشحالی، بلکه از همان ترکیب ترس و هیجان که همیشه وقتی با گلرت رو به‌ رو می‌شد حس می‌ کرد.

سرش را کمی عقب کشید و به مدیرهای دیگر نگاه کرد؛ حالا دیگر نمی‌توانست هیچ چیزی را پیش‌بینی کند. ذهنش پر از سناریو های احتمالی شد.

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده