آنلاینها
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 51
-
انجمن 41
-
پروفایلها و حساب کاربری 4
-
بخشهای دیگر 3
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
49 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
خوابگاه مديران
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی

ـ
!ـ باز چت شده ؟!
ـ
←
←
!- الان اصلا وقت مناسبی نیست. بذار برسیم خونه منطقی صحبت می کنیم.
-
←
←
!- باز دو روز رفتی تو کوچه با اون شمشیر پلاستیکی همسایه گشتی دوباره ادبیاتت رفت رو "ناسزا مود"؟! بچه جون من تا تو رو کند نکنم، ندم اوراقی ببره به مرگ جواب مثبت نمی دم.

-
! کاتانا در دیالوگ آخر "ناسزا مود" رو روی حالت پرو گذاشت و با بستن چشمان نداشته اش دهانش را باز کرد. پس از چند ثانیه بیان انواع ناسزا های اخلاقی و غیر اخلاقی و مصرف هشتاد و پنج درصد از حجم "ناسزا مود"، چهره سامورایی رفته رفته از یک پدر مهربان به جلاد دربار قاجاریه تغییر یافت. کاتانا نیز از یک پسر بی ادب و ناخلف تبدیل به پشیمان ترین شمشیر دنیا شد.
ـ الان میدونی چی در انتظاراته دیگه گل پسر؟!
ـ
←
؟!- برو بالا!
ـ
←
؟!ـ بالاتر؟!
ـ
←
؟!- باریکلا گل پسر!
ـ
←
.در آن لحظه کاتانا برای اولین بار چهره ای ترسناک تر از سمندون دیده بود، او پس از طی ثانیه ای از تهدید سامورایی، تصمیم گرفت فرار را بر قرار ترجیح داد. مغز فلزی اش فقط یک سیگنال را دریافت می کرد. نورون های نداشته مغز او پیغام "هلنا رو پیدا کن، فقط هلنا رو پیدا کن! اون می تونه نجاتت بده." را به کل رگ های آهنی تیغه و سلول های مسی دسته اش می رسانند.
در پی فرار ناگهانی کاتانا، آکی نیز به دنبال او راه افتاد. رگه های مغز سامورایی نیز فقط یک پیام را از نورون ها دریافت و به کل بدن فوروارد می کرد. بیان که بچه ناف جیروشیما بود و اینترنت ملی براش جک به حساب می آمد، زودتر از همه پیام را دریافت کرد و در کل محوطه با نهایت قدرت منتشر کرد.
ـ سیسی ها و داداشیا محترم؛ من می دونم هلنا کجاست... کاتانا داره می ره سراغش! هلنا تو خوابگاه نیست... رفته سراغ کُنجش... کُنجش به جا تو هاگه... کاتانا می دونه کُنج هلنا کجاست... کاتانا رو تعقیب کنید.
افرادی که لایک کردند


فلشبک به مدتها پیش...
قرارمون یاد نره!
اسنیپ با کت و شلوار چرم مشکی، سوار موتورسیکلتی در اندرزگو با سرعت سرسامآوری ویراژ میداد. موهای سیاهش در وزش باد میرقصید و در صورتش نگرانی به چشم میخورد. از آنجایی که این میزان از کراش بودن تا همین لحظه کافی به نظر نمیرسید، با چوبدستیاش طلسمی روی موتور اجرا کرد که خودش با همان سرعت زیاد، خیابان را بتازد و همزمان اسنیپ فندک و 🚬 را از داخل جیب کتش دربیاورد
- قرارمون کنار گل که سر به زیر عطر توست... تو چین چین دامنی که، هزار تا بغض رو میشه شست!
همانلحظه دوربین به طور سینماتیکی صحنه موتورسواری شتابان اسنیپ را قطع کرد و یک سفره عقد را نمایش داد. دختر مو قرمزِ بینهایت تودل برویی، بیصدا در یک دستمال سفید گریه میکرد. لباس عروسیِ پف داری به تن داشت که در آن لباس مانند فرشتهها به نظر میرسید. اما در کنارش، مردی زشت، ایکبیری، عینکی، چهارچشمی، پیر، فقیر، بدبخت، ملعون، اسکل، دارای گواهی داشتن سو رفتار، دارای گواهی داشتن سو پیشینه، دارای گواهی اعتیاد به انواع و اقسام زهرماری، با موهای سیخ سیخی فشن مد دهه ۸۰ شمسی، با قیافهای که دلت میخواهد یک لگد بزنی زیر صندلیاش پرت شود داخل آینه و شمعدان برود در حلقش، بعد چوبدستیات را بکنی در چشمش و سکتومسمپرایش کنی، نشسته بود. خاک بر سرش!
ناگهان صدای مرحوم آلن ریکمن، عمیق و نافذ در قلب لیلی طنین انداز شد.
- عاشقم و عاشق تو، از همه دیوونه ترم... قرارمون یادت نره، دیر نکنی منتظرم.
بلافاصله لیلی مانند برق گرفتهها از جایش برخاست. شیشه عسل را از سر سفره برداشت و در کله جیمز کوبید بعد دامن دنبالهدارش را جمع کرد و درحالی که همهی حضار بایکدیگر با وحشت پچپچ میکردند و دستانشان را جلوی دهانشان نگه داشته بودند، شروع به دویدن کرد. از میان صدها نفر مهمان افسرده "باقالیپلو با ژله کنار بشقاب" گذشت و سپس برای مراسم عقد کنسل شدهاش یک انگشت وسط نشان داد و از پلههای دفتر ازدواج پایین دوید.
همانلحظه چهره نگران اسنیپ پشت موتور که یک دستهگل لیلیوم سفید در دست داشت جلوی در دفتر پدیدار شد. چینچینهای دامن لیلی پشت سرش کشیده میشد. دختر در بغل سوروس پرید. اسنیپ او را محکم در میان بازوهای مردانهاش گرفت و با یک حرکت چوبدستی به موتورش فرمان حرکت داد.
- یادت نره دوست دارم، خیلی دلم تنگه برات... دار و ندارمو بگیر، مال خودت مال چشات! (شکلک بوس و بغلهای عاشقانه!)
همانلحظه سگی پدرسگ خودش را جلوی موتور روی آسفالت انداخت و اسنیپ مجبور شد به دلیل دل رئوف و حمایت از حقوق حیوانات، ترمز ناگهانیای بگیرد. موتور با شدت لرزید و اسنیپ خودش را سپر لیلی کرد اما متأسفانه هردو شدیداً روی زمین افتادند. خونهای قرمز از سرشان به آسمان فواره زد و سیریوس بلک از سگ تبدیل به انسان شد.
خندید و موتورسیکلت اسنیپ را دزدید و لیلی در کما، پشت موتور سرقتی بار زد و با دور یک فرمانی به مراسم عقد برگرداند.
پایان فلشبک!
در میان عربدهی بلند شعارها علیه مدیران، ناگهان اسنیپ ظاهر شد. با جای بخیههایی روی شقیقهاش که با موهای مشکیاش پنهان کرده بود.
- نه اینوری نه اونوری، سیریوس ملعون عالمی!

- بابا به مرلین قسم این مدیر نیست. این بدبخت بعد عمری برگشته دنبال ابخوریه قلعه اپدیت شده نمیدونه کجاست.
همه به ریش مرلین خیره بودن. مرلین ریشش رو نازی کرد و با خنده گفت:
- این یکیه چند قرنه تو ریش من افتاده. یادم نیماد کی بود و چجوری افتاد فقط میدونم هنوز باهامه. همونجا هم تغذیه میکنه.
-اره، غذاهای خوبی داره اینجا. تازه گرم و نرمه. فقط یکم سر گرما اذیت میشدم که اونم چندماه پیش یه پنکه برام گذاشت تو ریشش!
ملت که دیدن این یکی حتی اگر مدیر هم بود هیچ خطری نداشت پس هجوم بردن توی اتاق دوم تا مدیر بعدی رو پیدا کنن.
افرادی که لایک کردند

- زود باشین! سریع تمام معابر رو ببندین! هرکسی که اثری از مدیریت روش بود رو بگیرین! منوی مدیریت، کمربند مدیریت، جوراب مدیریت، کفش مدیریت... نه شرت مدیریت نداریم! اون دسترسی بهش یکم سخته! همشونو بگیرین!

یکی از اعضای جادوگران وسط معرکهگیری تلما و آکی، از فرصت استفاده کرده بود و فاز کوسهی دریا گرفته بود و میخواست تنگهی ورودی به خوابگاه مدیرا رو محاصره کنه. به همه هم دستور میداد که هر اثری از هر مدیری دیدن، بلافاصله هرچی آفند و پدافند و هایپر خیلی سونیک، از اون مدلاش که توی سگا بود و شاهین و عقاب و کرکس و جغد و کفتر و موسی کو تقی و خلاصه همهچیز رو فعال کنن و بریزن به سر اون بنده مرلین از مرلین بیخبر مرلین تو سر زدهای که از اونجا رد میشه.
چون مدیرا که از اونجا رد نمیشن.
مدیرا مشخصا الان توی تنگناهای بسیاری قائم شده بودن و دسترسی بهشون، از دسترسی به نت بین الملل توی این اوضاع سختتر بود. خلاصه که ما از مرلین میخوایم که به حال هرکی که گیر این جماعت میافتاد رحم کنه. ولی مرلین که تازه برگشته بود، از چیزی خبر نداشت و نمیدونست که اصلا چهخبره و کی به کیه، طبیعتا به اون بندهی خودش رحم نکرد.
و جماعت جادوگرانی یه بنده خدای کچلی که داشت از آرایشگاه مدیرا بیرون میاومد رو گرفتن و به جرم مدیر بودن به کلهش سیلی زدن.
- ای مدیر! الان به سزای اعمالت میرسی!

- بابا مدیر چیه؟ من ناظمم نیستم! باور کنین...

- پس اینجا چیکار میکردی؟ این کمربند چیه پوشیدی؟ این جوراب چیه پوشیدی؟ چرا کچلی؟ من مطمئنم تو حسنی!

- بابا بهخدا من اومدم آب بخورم!

ولی جادوگرانیها قبول نمیکردن و میخواستن مدیرا رو ریشهکن کنن. پس طبیعتا از اولین مدیری که پیدا کرده بودن شروع کردن.
افرادی که لایک کردند

ملت جادوگران به اینور و اونور نگاه میکنن تا گویندهی جملهی بالا رو پیدا کنن. ولی پیدا کردن یه نفر توی اون شلوغی کار خیلی سختی بود. اما اونا ملت
گویندهی جمله که از این میزان توجهی که بهش نشون داده شده بود، خیلی خوشحال و راضی بود، یه گوشهای بی سر و صدا میمونه تا ملت بیشتر بهش توجه کنن و دنبالش بگردن. اما نویسنده که از اینهمه توصیف کردن جستجوی ملت خسته شده بود، یقهی گوینده رو میگیره و از جمعیت بیرون میکشه. بعد با انواع و اقسام تهدیداتی مثل حذف کردنش از سوژه، فرود آوردن پاتیل معجون روی سرش تا استفاده از سرش بهعنوان وسیلهای برای شکستن در خوابگاه مدیران، راضیش میکنه تا حرف بزنه. به هر حال قلم پر و قدرت، دست نویسنده بود!
- اِهم!
گوینده سرفهای میکنه. ملت که در سکوت کامل بهدنبال سرنخی ازش میگشتن، به سرعت این رو میشنون و به سمت اون برمیگردن؛ چند نفر از شدت هیجان و خوشحالی پیدا کردن گوینده، غش و ضعف میکنن و حتی با پاشیدن آبقند روی صورتشون هم به هوش نمیان. و در نهایت، همه به گوینده، یعنی تلما که با ابروهای درهم رفته و چشمهای ریز شدهاش به اونا زل زده بود، نگاه میکنن.
- احیاناً این ساموراییه چرا افتاده جلو؟ واسهی چی ما باید بهش اعتماد کنیم؟
ملت چونهشون رو میخارونن. تلما سوال منطقیای پرسیده بود؛ اما مشکل اینجا بود که جادوگرانیها چیزی از منطق حالیشون نبود!
- چرا نباید اعتماد کنیم؟
تلما آهی میکشه.
- خب چون که شما ازش مطمئن نیستین. شاید داره با مدیرا همکاری میکنه!
- یه سامورایی هیچوقت به کسایی که بهش اعتماد کردن خیانت نمیکنه!
تلما با این حرف آکی، عصبانی میشه. صورتش شروع به قرمز شدن میکنه و طوری که انگار سیبزمینی توی ماهیتابهست، شروع به بالا و پایین پریدن میکنه.
- فکر کردی خبر ندارم همهی مدیرا رفیق جونجونیت هستن؟! کور خوندی!
من آمار تکتک تون رو دارم. و طبق اطلاعات من، نباید به این سامورایی و شمشیر متحرکش اعتماد کنیم.
نگاه ملت بین تلما و روباهش و آکی و کاتانا که مقابل هم ایستاده بودن و منتظر یه تلنگر برای حمله بودن، میچرخه. اونا باید چیکار میکردن؟
- این دوتا رو بیخیال بشین! ما نباید از هدفمون دست بکشیم. مدیرا باید تاوان گناههاشون رو به ما پس بدن! بیاین با هم بهشون حمله کنیم!

این صدای فریاد، باعث میشه که توجهها از تلما و آکی برداشته بشه و دوباره به نقشهی اصلی برگرده. جادوگرانیها دوباره آمادهی هجوم به خوابگاه مدیرا بودن!
افرادی که لایک کردند

خیلی مشکوکی!


نه در واقع. جز پارتِ کوبیدن بر سر، باقیش حقیقت نداره چون جلسهی مدیران به تازگی تموم شده بود و در حالی که همه در حال ترک محل جلسه بودن تا به خوابگاه خودشون برگردن، متوجه شورش میشن و فرصتی برای تجمع دوباره پیدا نمیکنن. برای همین هرکدوم هرجایی که بودن نگاهی به اطرافشون میندازن تا یه جایی برای پنهان شدن پیدا کنن!
اما آیا پنهان شدن از دست جامعهی خشمگین جادوگران ممکن بود؟

خیر!

تازه خندههای شیطانی شورشیان هم انواع و اقسام داشت که در نوع خود بینظیر و بیسابقه بود و مهر تاییدی به بر حق بودن شورشی که برعلیه مدیران به راه انداخته بودن میکوبید.
بالاخره بعد از این که جادوگرانیان حسابی از خجالت مسیرهایی در میان که جرات کرده بودن به خوابگاه مدیران منتهی بشن، آکی با رسیدن به جایی که خوابگاه مدیران در چند قدمیشون قرار داشت، با حرکت دستش جمعیت رو به متوقف شدن دعوت میکنه و رو به یاران پشت به دشمن فریاد میزنه:
- پراکنده بشین، همهی راههای خروجی رو ببندین و تکتک مدیران رو پیدا کنین! نباید بذاریم هیچ مدیری از سرنوشتش در تبعید به جزایر بالاک فرار کنه!
افرادی که لایک کردند

اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، بوی انکارناپذیر جوراب بود.
چشمهایش را بست و شروع کرد به غر زدن.
- آخ آخ چه افتضاحی! چه بوی گندی! صد رحمت به بوی جوراب نشستهی هاگرید و کلبهی کثافتش!
با سرگیجه مبارزه کرد و پس از دقایقی جنگیدن با توهمات حاصل از مصرف بوی دستدوم مانده در فضا، بالاخره موفق شد چشمهایش را باز کند و نگاهی به اطراف بیاندازد.
- ای روح درونت باد با این عادت ناپسند! همه کلکسیونر ماشین کلاسیک، تمبر، تابلوفرش و تارانتیلا میشوند؛ آنوقت مدیر ما کلکسیون جوراب درست کرده!
بندهای رخت نامرئی در جهات مختلف جورابهای رنگ و وارنگ و بدبو را به شکلی جادویی بین زمین و هوا معلق نگاه داشته بود.
گلرت سه لایه افسون ماسک جادویی روی صورتش اجرا کرد و به سراغ همهی کشوها و درها رفت تا چیزی را بیابد که به دنبالش نیامده بود.
- کمرخارون؟ نه مرسی
کشوی دیگری باز کرد.
- خیار فلفلزده؟ اینجا خوابگاه دابیه یا آلبوس؟! ای بابا
یکراست رفت سراغ آخرین کشو.
- حتی نمیدونم این چیه! چاییساز؟ کتری؟ اوه نه! سوپساز مید این چاینا! بیچاره دراکو چقدر سوپ از این خورده. همینه که این بچه تا به این سن هنوز روزی سه چهار بار دستشویی رو بغل کرده.
بعد از گشتن همهی کشوها و کمدها و یافتن هر چیز غیرمعمول و غیرقابلذکر، بالاخره دستش به یک چیز سفت اما نامرئی خورد.
- خود خودشه! کمربند شلوار منوی مدیریت!
صداهای بیرون با نظم و شدت بیشتری به گوش میرسید.
- کوافل، بلاجر، فشفشه! رای ما رو پس بده!
گلرت کمربند را داخل جیبش انداخت و از همان پنجره خارج شد.
آن بیرون در محوطه، آکی که حالا دیگر پشت دست بازی نمیکرد، مسیر اعتراضات را منحرف کرده بود و با کاتانا دیگران را به آتش زدن سطلزباله مجبور میکرد.
افرادی که لایک کردند


سیسی ها و داداشیا محترم هنوز مشغول سر دادن شعار بودن، ذره ای توجه به سامورایی خوش قد و بالا و کاتانا اش نکردند.
ـ سیسی ها و داداشیا محترم!

سیسی ها و داداشیا محترم که هنوز مشغول سر دادن شعار بودن، باز هم ذره ای توجه به سامورایی خوش قد و بالا و کاتانا اش نکردند.
- سیسی ها و داداشیا محترم!

- سیسی ها و داداشیا محترم هنوز که هنوزه مشغول سر دادن شعار بودن. البته که این سری می خواستن توجه کنن ولی چون این سری نویسنده نمی خواست اونا هم نخواستن.
ـ سیسی ها و داداشیا محترم!
سیسی ها و داداشیا محترم هنوز که هنوز که هنوزه مشغول شعار سر دادن بودن. بازم می خواستن توجه نکنن ولی خب از اونجایی زوپس دیگه فونت بزرگتر نداشت، از طرفی نویسنده هم یه رگ عقده ای داره و اگه بیشتر از این آکی محبوبش اینگور می شد، ممکن بود یه هاراگیری سراسری رخ بده و اوضاع قمر در عقرب بشه؛ پس گفت "کافیه" و این توصیف رو جوری می بنده که به سامورایی خوش قد و بالا و کاتانا توجه بشه.
ـ چی چی میگوی دادا؟
ـ من فقط می خوام بگم دارید اشتباه می زنید!
ـ وا؟! مربی گفت همین رو بزن منم دارم میزنم دیگه!
تمام چشم ها به سمت هادی تسترال بان برگشت. او همانطور که در میان جمعیت اسکات میزد و هر ثانیه عضله های ناشناخته دیگری از بدنش بیرون می زد، درست تو تخم چشم های آکی نگاه می کنه.
ـ سالازار یه عقلی به تو بده، یه پول گنده ام به من! ببینید اهالی محترم و قشنگ جادوگران ماهیت شعارتون از ریشه مشکل داره. توپ و تانک مال اون ماگلای عقب مونده است، همینطور گل! ما چوب دستی داریم، جادو داریم، یه جای گل چیز داریم!

ـ منطقیه!
مورفین گانت از لابه لای جماعت بیرون میاد و سریعا حرف های سامورایی رو تایید می کنه. پشت سر اون ملت دادخواه ساحره و جادوگر هم به این فکر میکنن که صحبت های ای سامورایی خوش قد و بالا منطقیه و از اونجایی که این سامورایی همیشه صد شهر بازی بوده و کسی هیچ وقت نقشش رو بلند نکرده، ترجیح میدن تا اطلاع ثانوی پشت دستش بازی کنن.
ـ خب الان ما باید چی بگیم؟ چه شعاری بدیم؟
ـ حسن مصطفی حیا کن، زوپس رو رها کن!

ـ این خیلی ساده است، دوسش ندارم.
گویا هنوز ملت کامل قانع نشده بودند. اطلاع ثانوی به پایان رسیده بود.
افرادی که لایک کردند


_ توپ تانک فشفشه... حسن مصطفی ...

اینجا بود که شخصی دیگر از سوی دیگر جمعیت معترضان چوبدستیش را جلوی دهنش گرفت و گفت بطنین و سپس فریاد زد:
_ بوق بـــــوق بــــــــــــوق!

گردن کلفت اول در این سوی جمعیت:
_ مرتیکه چرا بوق بوق کردی؟؟ چرا سانسور کردی شعار ما رو؟

گردن کلفت دوم در آن سوی جمعیت:
_ چون که اینجا زن و بچه وایساده مرد حسابی! خجالت نمیکشی حرفای مستهجن میزنی؟

گردن کلفت اول در این سوی جمعیت:
_ مستهجن چیه؟ میخواستم بگم: توپ تانک فشفشه ... حسن مصطفی گُل کِشه!

گردن کلفت دوم در آن سوی جمعیت:
_ خر خودتی! گُل کِش چیه؟

گردن کلفت اول در این سوی جمعیت:
_ گل دیگه! که مشنگ ها میکشن! که میرن فضا!

گردن کلفت دوم در آن سوی جمعیت:
_ حسن مصطفی مگه مشنگه؟

گردن کلفت اول در این سوی جمعیت:
_ آره! میگن فشفشه س اصلا!

اینجا بود که گردن کلفت اول دیگر معطل نکرد و چوبدستیش را که مانند بلندگو بود به دهانش چسباند و با شور و حرارت دستانش را تکان داد و گفت:
_ ملت معترض! همه با من تکرار کنید:
سپس دستش را به سمت جادوگران گرفت و گفت:
جادوگرا بلند بگن: توپ تانک قِرقِره ...

جادوگرا: توپ تانک قرقره



سپس دستش را به سمت ساحره ها گرفت:
آبجیامون: حسن مصطفی فشفشه!

ساحره ها: حسن مصطفی فشفشه!



خلاصه جمعیت به پیروی از گردن کلفت اول مدام دو شعار را تکرار میکردند و قدم به قدم به خوابگاه مدیران نزدیکتر میشدند:
_ توپ تانک فشفشه... حسن مصطفی گل کشه!



_ توپ تانک قرقره... حسن مصطفی فشفشه!



و صدای گردن کلفت دوم در بین جمعیت گم شده بود که همچنان اعتراض میکرد و میگفت اصلا شعارتون مشکل داره و توپ و تانک مال مشنگاس!
افرادی که لایک کردند











سوژه جدید 









سرزمین سایت جادوگران خیلی خوشگل و سر
دوربین از دور شروع به حرکت میکنه و از بالای سرشون حرکت میکنه تا این که وارد مسیری میشه که در نهایت به خوابگاه مدیران منتهی میشه. دوربین هرچی جلوتر میره، به جای اون سرزمین زیبا، انگار که به سمت خرابههایی در حرکت باشیم. تا این که در نهایت به اتاقی که بسیار بیدر و پیکر بود و حتی سقفی بالاش قرار نداشت میرسیم. جایی که تابلوی "خوابگاه مدیران"ش که نصفش سوخته بود همون موقع با صدای تقی از جا کنده میشه و با برخورد به زمین کاملا پودر میشه.
این وسط صدای هق هق گریهای شنیده میشه. هلنا ریونکلاو بود که وسط آوار نشسته بود و به باقیموندهی خوابگاه چشم دوخته بود. اون خاطرات تلخ و شیرین زیادی در طی سالیان دراز مدیریتش در اونجا تجربه کرده بود. از سال 1391 تا 1405 به جز دو وقفهی یک ساله. افراد زیادی اومده و رفته بودن... واقعا خاطرات زیادی بود!
- ولی من قبل از این که مدیر باشم یکی از اعضای جادوگرانم.

در کنارش منوی مدیریت غمگین و دلشکسته نشسته بود و هر از گاهی با زدن به شانهی هلنا تلاش میکرد تا اونو دلداری بده. منوی مدیریت بعد از اتفاقی که افتاده بود با سایت جادوگران قهر کرده بود و همراه هلنا گرخیده بود. اون لیستی که از مشاهداتش تهیه کرده بود رو به هلنا نشون میده.
نقل قول:
هیبرنیوس مالکولم: احتمالا به جزایر بالاک تبعید شده است. (جایی که شناسههای بسته شده به اونجا میرن)
سالازار اسلیترین: احتمالا به اعضا پیوسته است.
هلگا هافلپاف: احتمالا راههای ورود به سرزمین جادوگران را به رویش بستهاند.
سیبل تریلانی: احتمالا از شدت افسردگی به خاطر اتفاقی که برای همکارانش رخ داده است پا به فرار گذاشته است.
سیریوس بلک: احتمالا در تار و پود جادوگران مخفی شده است چرا که هر از گاهی صدای هاپهاپش از بدنهی جادوگران شنیده میشود.
دابی: احتمالا جهت بردگی به خدمت گرفته شده است. او دیگر جن آزاد نیست.
هلنا ریونکلاو: احتمالا چون روح است هنوز قادر به پاکسازی او نشدهاند. بعنوان عنصر نامطلوب شماره 1 تحت تعقیب است.
حسن مصطفی: احتمالا راههای ورود به سرزمین جادوگران را به رویش بستهاند.
منوی مدیریت حدسی از بلای احتمالیای که در شورش اخیر بر سر مدیران اومده بود تهیه کرده بود، اما خودش هم مطمئن نبود که تا چه حد احتمالاتش با حقیقت مطابقت دارن. با این حال گذشته دیگه اهمیتی نداشت، تنها چیزی که مهم بود این بود که از الان به بعد اعضای جادوگران بدون "منوی مدیریت" چطور میتونستن سایت رو اداره کنن؟ احتمالا هنوز خبر نداشتن که منوی مدیریت بعد از شورش اعضا علیه مدیران پا به فرار گذاشته و دیگه در دسترس نیست!
یک روز قبل
- ببینین من خودم همین چهار ماه پیش مدیر بودم و میدونم. اینا وضعشون خیلی خرابه. اصلا و ابدا به فکر ما یا جادوگران قشنگمون نیستن. فقط از ما بیگاری میشن تا جیبای خودشون رو پر از گالیون کنن. اگه همینطور ادامه بدیم جادوگران نابود میشه. آیا این چیزیه که ما میخوایم؟

فریادهای "نمیخوایم نمیخوایم" از هر چهار گوشهی سرزمین به هوا بلند میشه. دیگه هرچی مدیرا طی این همه سال علیه اعضای جادوگران ظلم کرده بودن بس بود. وقتش بود تا اعضا خودشون کنترل جادوگرانو برعهده بگیرن.
در حالی که همه با سخنرانیهای اعضای متعددی از جادوگران حسابی شارژ شده بودن تا تو یه حملهی سریع همهی مدیران رو به جزایر بالاک بفرستن، شخصی دوان دوان راهی رو به جلو بین جمعیت پیدا میکنه. با رسیدن به جلوی جمعیت رو به سایرین فریاد میزنه:
- آمار دقیق و قابل اعتمادی دارم که الان همهشون تو خوابگاه مدیران هستن به جز مامی هلگا و حسن مصطفی. میدونم منتظر فرصتی بودیم تا همه حضور داشته باشن و یک جا از شر همهشون خلاص شیم. ولی 6 نفر هم کم نیست! بعدا به حساب هلگا و حسنم یجوری میرسیم.

با شنیدن این سخنان، همهی اعضا نگاهی به هم میندازن و ثانیهای طول نمیکشه که همگی چوبدستیها رو آماده کرده و به سمت خوابگاه مدیران به حرکت در بیان. وقتش بود تا به حضور مدیران در سایت جادوگران پایان بدن!
~~~~~~~
* سرنخهایی از نحوهی حذف مدیران در نقل قول اومده که تماما احتمالات منوی مدیریت که چشماش آلبالو گیلاس میچینه هست و بنابراین کاملا احتمال اشتباه بودنشون هست و شما میتونین هر جور دیگهای که ذهن خلاقتون اجازه میده اون مدیر رو حذف کنین. #نه_به_مدیران.

** لطفا با خیال راحت با سوژه همراهی کرده و هرچه سریعتر ما عنصرهای نامطلوب جادوگران رو حذف کنین تا برسیم به فاز دوم سوژه یعنی اداره جادوگران بدون منوی مدیریت. #منوی_مدیریت_کجاست؟ #نه_به_مدیران.

*** تمام پستای این تاپیک برای اعضا فقط تا پایان فاز اول سوژه یعنی حذف مدیران و قبل از ورود به فاز دوم به جای 2 گالیون، تا 5 گالیون به همراه داره که 2 گالیونش مثل باقی پستا از گنجینهی بینهایت زوپس در پایان ماه به صورت خودکار و تا 3 گالیون اضافهش از جیب هلنا پرداخت میشه، بسته به این که چقد در آزار و حذف مدیران در پستتون موفق باشین. هرچی بهتر و بیشتر مدیری رو زجر بدین، گالیون بیشتری میگیرین. #نه_به_مدیران.
**** همچنین فقط تا پایان این ماه با ورود به فاز دوم اگه به طور هوشمندانه بتونین هلنا و باقی مدیرانی که گوشه کنار سایت میپلکن رو تو سوژه پیدا کرده و آزار بدین، باز هم تا 3 گالیون جایزه مضاف بر 2 گالیون میگیرین! #نه_به_مدیران.

(آیا واضح نیست به زور از کدخدایان مجوز گرفتم فاز اول یعنی حذف مدیرانو تو سوژه بچپونم؟
ناامیدم نکنین من نیمتاج گرو گذاشتم.
#نه_به_مدیران
)
