منافع برتر
صدای قدم های پایش در سرتاسر چادر طنین می انداخت.
آن قدر با حرص پایش را می کوبید که گرد و خاک ها از روی زمین بلند و دوباره پایین می رفتند.
سکوت...سکوت...سکوت.
تنها صدای ترق تروق آتش بود که به گوش می رسید.
_از دست من عصبانیی؟
جوابی نداد. اورسلا نمی دانست خواهرش صدایش را شنیده است یا نه.
دوباره بلند تر پرسید:
_سالی...ناراحتی؟
ناراحت؟ چرا خواهرش نمی فهمید او ناراحت و یا حتی عصبانی نبود؟
مسئولیت بر دوشش سنگینی می کرد.
مسئولیتی که از وقتی یادش می آمد به دوش داشت؛ از وقتی که به او فهمانده بودند بعد از مرگ پدر و مادرش او باید مادری برای اورسلا باشد.
او فقط نگران بود...
_این جنگ خطرناکه اورسلا...خطر مرگ. می دونی وقتی اون بیرونی...وقتی مشخص نیست دو ثانیه بعد زنده ای یا نه چه حسیه؟
........................................................................
زره هایشان مرتب و شمشیر هایشان را در یک راستا قرار می دادند.
سالی سرهنگ ارتش بود. او بود که اول و آخر جنگ گزارش کار و تعداد سربازان را کنترل می کرد. در جنگ بدون سالی بازنده بودند.
_اه...هوا سرده سالی...مگه نه؟
جوابی نداد. از دست اورسلا که اصرار داشت در عملیاتی به این خطرناکی شرکت کند عصبانی بود.
اورسلا بازوهایش را می مالید و سعی می کرد خود را گرم کند. لبخندی که همیشه بر لب داشت، همچنان روی صورتش نشسته بود.
حتی سرمای هوا و سختی های جنگ هم مانع نگران و غمگین شدنش نمی شد.
_ما موفق میشیم...فهمیدین بچه ها؟
_بله گروهبان.
سالی با پوتین های سنگین، برف ها را لگد و دستورات لازم را گوشزد می کرد.
........................................................................
جنگ نه چندان عادلانه در پیش بود.
سپاهیان ارتش مقابل، تعدادشان دو برابر ارتش خواهر ها بود.
برف خون آلود زیر پای سپاهیان قرچ قرچ صدا می کرد و جابه جا می شد.
جسد هایی با قیافه ی وحشت زده بر روی برف می افتادند.
سالی و اورسلا به سختی در حال جنگیدن بودند.
سالی هم زمان با چهار نفر می جنگید و از اینکه می دید خواهرش همچنان در کنارش است خشنود بود.
چپ...راست...بپر.
او به طور غریزی حرکت و شمشیرش را تکان می داد.
فردی صورت خود را پشت کلاهخود مخفی کرده و یه طرف سالی هجوم برد.
او در حالی که ضربه های مرد را دفع می کرد، ناخود آگاه به یاد...
فلش بک:
_هی! میتونی آروم تر ضربه بزنی.
سالی و اورسلا در جنگلی پر درخت ایستاده و با دو چوب قطور مسابقه ی شمشیر بازی می دادند.
_این قوانین مسابقست...باید همو شکست بدیم...
اورسلا خندید و سعی کرد ضربه ای که سالی به طرف پایش می زد را دفاع کند؛ اما خواهر بزرگتر هم سریع و هم ماهر تر بود.
سالی ضربه ای محکم به قوزک پای خواهرش وارد کرد. اورسلا تعادلش را از دست داد و به درختی بر خورد و افتاد.
نواری از خون از پیشانی دخترک پایین می ریخت.
پایان فلش بک:
سالی تمرکزش را از دست داده بود، به یاد آوردن آن خاطره اصلا برایش لذت بخش نبود.
دلش می خواست اورسلا را پیدا کند و به او بگوید که از دستش عصبانی نیست، که چقدر خوشحال است که خواهر او است.
سرش را چرخاند تا اورسلا را ببیند و هم زمان با مرد کلاهخود دار می جنگید.
عجیب بود...اورسلا در آن اطراف نبود. لحظه ی پیش پشت به پشت هم جنگیده اما حالا در کنارش نبود.
شمیرش را روی گلوی حریفش کشید. خون به اطراف پاشید و جسدی دیگر بر روی زمین افتاد.
برگشت و بقیه ی منطقه را از نظر گذراند.
برای لحظه ای شمشیری به هوا بلند شد، نور روی آن کمانه کرد و به چشم سالی خورد و مانع دید او شد.
اما مطمئن بود...حالا زمان مرگش فرا رسیده بود.
فقط کافی بود شمشیر پایین بیاید و دیگر سالی نفس نکشد.
جیغی بلند فضارا پر کرد.
سالی خواهرش را در آغوش کشیده بود.
گویی دوباره آن دختر هشت ساله در جنگل شده بود. خون تمام پیکر اورسلا را در بر گرفته بود.
اولین بار بود که او نمی خندید...اولین بار بود که سایه ی لبخند روی لبش نبود.
"لطفا نمره دهی شود"
آنلاینها
10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] سالن دوئل انفرادی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

این کلاهو تازه گرفته بودم.

r>
