جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  51 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  163 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  279 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  193 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1388 12:26
نمایش جزئیات
آفلاین
حس عجیبی وجودش را در بر گرفته بود. چشمانش به دلیل هجوم ناگهانی اشک می سوخت. سرش به دوران افتاده و احساس می کرد که همه ی دنیا در یک لحظه قصد نابودی او را دارد. به چهره ی نحیف مادرش خیره شدو موهای طلایی رنگش را به آرامی کنار زد.
- اما مامان، من هنوز بهت احتیاج دارم. تو حق نداری اینطور فکر کنی. هیچ اتفاقی نمی افته. تو که چیزیت نیست.

لبخند کم رنگی روی لبان کبود زن جوان شکل گرفت. بغض گلوی دخترک را می فشارد. زن جوان با دقت به اجزای صورت دخترش خیره شد و با دستان نحیفش به آرامی اشک هایی را که پهنای صورت دخترک را پوشانده بود، پاک کرد.
- دخترم، من همیشه کنارت خواهم بود. از اون بالا، از توی آسمونا بهت نگاه می کنم و نمی ذارم تنها باشی. تو هم فراموش نکن که من از اون بالا ها به دقت کاراتو زیر نظر دارم، پس مواظب باش کاری نکنی که مامان ناراحت بشه.


- من انتقامتو می گیرم مامان. مطمئن باش.

زن جوان قطرات اشک را که آرام آرام از گوشه ی چشمانش پایین می آمدند، پاک کرد.
- وقتی بزرگ شدی کاترینا. باشه دخترم؟

کاترینا در حالی که از شدت ناراحتی می لرزید، سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد. زن جوان لحظه ای به چشمان دخترش خیره شد و بعد در دو ثانیه به لرزش افتاد. کاترینا پتوی نازک خیس از اشک را روی مادرش انداخت و پنجره ی بالای تخت را باز کرد و به مادرش خیره شد. زن جوان نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست. کاترینا وحشت زده به چشمان بسته ی مادرش خیره شد و با صدایی که از شدت بغض می لرزید، زمزمه کرد:
- خداحافظ مادر عزیزم. خداحافظ....!

فردا صبح:

چشمانش را باز کرد. چقدر دلش می خواست که همه چیز خواب بوده باشد، اما با دیدن بدن سرد و بی جان مادر خاطره ی تلخ روز قبل برایش تکرار شد. بلند شد و از پنجره به آسمان آفتابی خیره شد.
- امروز هوا گرمه...من اون قدرا بچه نیستم. مامان بهم گفت که وقتی بزرگ شدم انتقامش رو بگیرم...و من حالا یک روز بزرگتر از روز قبل هستم! نمی تونم تا چند ساله دیگه تحمل کنم. هوا آفتابیه..احتمالا" شب هم همینطور گرم خواهد بود. با این حال بهتره به ساعت پاپا یه نگاه بکنم.

کاترینا به طرف کمد مخروبه ای که در گوشه ی اتاق قرار داشت رفت و ساعت طلایی رنگی که در جعبه ی کوچکی به دقت بسته بندی شده بود، برداشت. ساعت طلایی تنها یادگاری ارزشمند پدرش بود که علاوه بر نشان دادن ساعت، وضعیت هوا را نیز پیشگویی می کرد. دخترک دکمه ی زرد رنگ بالای ساعت را فشار داذ. چهره ی کشیده ی زنی که وضعیت هوای آن منطقه ی جادویی که در سطح عظیمی از منطقه ی مشنگی رها شده بود را پیشگویی می کرد، بر روی صفحه ی ساعت هویدا شد.
- امروز هوا آفتابی است! روز هفتم ژوئن، ظهر آفتابی، شب به شدت سرد، به علت قرار نگرفتن خورشید در مدار اصلی...خورشید در این روز کمی انحراف خواهد داشت. تمام.

کاترینا با ناراحتی ساعت را در جعبه اش گذاشت و زن پیشگو را در دل نفرین کرد.
- امشب نمی تونم برم. منطقه ای که باید برم به حد کافی سرد هست، اگه امشب حرکت کنم، مطمئنا" قبل از این که به مقصد برسم یخ می زنم و دیگه کاترینایی باقی نمی مونه تا انتقام مادرش رو بگیره.

بار دیگر بغض گلوی کاترینای کوچک را فشرد و صدای بلند گریه ی دخترک در تنها اتاق مخفی کافه ی تریای مادام پادیفوت طنین انداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 13 تیر 1388 20:52
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف پیشگویی:

سراسیمه و در حالی که صدای چلک چلک چکمه هایش بر روی زمین خیس صدای ناخوشایندی تولید میکرد حرکت کرد؛ امیدوار بود فرد مناسبی را برای پیشگویی انتخاب کرده باشد. او باید برای ماموریتی که فردا در پیش داشت وضعیت هوا را به طور دقیق میفهمید.

به خیابان اصلی نزدیک میشد،حالا با قدم هایی آرام به سوی کافه ی آن طرف خیابان قدم بر میداشت.نگاهی به سردر کافه انداخت تا مطمئن شود اشتباهی نیامده باشد سر در کافه با رنگ سبز رنگ و رو رفته ای نوشته شده بود " به کافه تریای مادام پادیفوت خوش آمدید " . سپس در را به سمت جلو هل داد و وارد شد.

تعداد افراد اندکی در کافه نشسته بودند و با صدایی آرام با هم پچ پچ میکردند، هوای داخل کافه حالت خفگی داشت و علت آن را میشد دودهای زیادی که از سیگار های افراد حاضر در آن بودند فهمید.

به دنبال شخص مورد نظرش میگشت، او گفته بود با ردایی به رنگ مشکی و کلاه نوک تیز به همان رنگ پوشیده است.

گوشه ای از کافه زن را یافت، در حالی که روزنامه ای در دستش بود به او اشاره ای کرد.

به آرامی به سراغش رفت و روی صندلی مقابل زن پیشگو نشست.ساحره روزنامه را کناری گذاشت و بی مقدمه شروع کرد:

- میخوای چه چیزی رو برات پیشگویی کنم؟
با دستپاچگی گفت:وضع هوا...من میخوام شما به طور دقیق وضع هوای فردا رو برام پیشگویی کنید.

پیشگو دستانش را به سمت زیر میز برد و چند لحظه بعد با گویی که پارچه ای سفید رنگ آن را پوشانده بود به روی میز گذاشت.پارچه را کنار کشید و کارش را به سرعت شروع کرد.

چیزی نمیگفت تنها دستانش را اطراف گوی تکان میداد و به روی گوی متمرکز شده بود؛ سرانجام دست از کار کشید و پس از کمی درنگ شروع کرد به پیشگویی:
- برای این که به اون کوهستان بری، فردا صبح زود موقع خوبی نیست!تو میتونی بعد از غروب خورشید به آن جا حرکت کنی،هنگام غروب خورشید آسمان صاف و بدون هیچ ابریه و تو راحت میتونی به راحت ادامه بدی.

دهانش را باز کرد تا سوالی دیگر بپرسد که پیشگو وسط حرفش پرید:من باید برم، یه قرار ملاقات دیگه هم دارم.

دستی به جیبش برد و کیسه ای طلا را در دستان پیشگو گذاشت و پیشگو بدون هیچ حرفی از کافه خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 13 تیر 1388 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
جن سراسیمه مردمی را که در هاگزمید این طرف و آنطرف می رفتند را کنار می زد و به طرف کلبه ای حرکت می کرد که ابری سیاه بر بالای آن جلوی طراوش نور و روشن کردن کلبه محقر را می گرفت.

جن همیشه به خودش لعنت می فرستاد.
لعنت به خودم! اگه یک جادوگر بودم خیلی راحت می تونستم خودم پیشگویی بکنم! ولی حالا که جنم...

هم اکنون موجود کوتاه قد جلوی در کلبه ایستاده بود و با مشتان کوچکش به در می کوبید.

بعد از چند لحظه صبر کردن پیرزنی در آستانه در دیده شد. موهای خاکستری رنگش به صورت فر خورده و ژولیده صورتش را فرا گرفته بود. ابتدا برای چند لحظه به جن خیره شد و سپس در حالیکه دوباره وارد خانه می شد با انگشتان بلندش به وی اشاره کرد که به داخل بیاید.

جن وارد خانه شد. تاریکی و سکوت ترسناکی بر فضای کوچک کلبه چوبی حکم فرما بود. هر از گاهی برخورد دو لیوان به یکدیگر و صدای زمزمه هایی ترسناک سکوت را می شکست .چند میز و صندلی چوبی با افرادی که در آن تاریکی به وضوح دیده نمی شدند در گوشه ای به سختی دیده میشد. با اشاره دست پیشگو روی مبل فکسنی ای نشست.

پیشگو برای دومین بار به جن خیره شد و سپس با صدایی آهسته که حتی در آن محیط ساکت نیز به سختی شنیده می شد گفت : میتونم از پیشونیت اسمت رو بخونم. اسمت بادراده و لقبت ریشو!

بادراد حالا با اولین پیشگویی کنجکاو شده بود.
- درسته! ولی دلیلی که اینجا اومدم پیشگویی آیندم نیست بلکه می خوام وضعیت آب و هوا در بیست و چهار ساعت آینده رو به طور دقیق متوجه بشم.

پیشگو ابروانش را بالا برد. گویا کمی متعجب شده بود ولی دوباره به همان حالت قبلی برگشت و گفت : درخواستت عجیبه آقای بادراد ولی من قبول می کنم. حالا تو باید سکوت اختیار کنی.

سپس به گوی سفید رنگی که رو به رویش قرار داشت خیره شده و دستانش را به صورت گنبدی شکل بالای آن گرفت و چشمانش را بست. سپس دستانش را اندک اندک در بالای گوی تکان داد و نفس عمیقی کشید.
بعد از چند لحظه چشمانش را باز کرد و به گوی خیره شد.

پیشگو بی آنکه چشم از گوی بر دارد گفت : اینجا... انوار خاکستری در گوی موج می زند. این یعنی اینکه فردا مه و ابر بر آسمان حاکم خواهد بود. و این قطره های آب متحرک که در میان انوار خاکستری هستند یعنی اینکه فردا باران ملایمی خواهد بارید.

بادراد سرش را به نشانه رضایت تکان داد، سپس بدون هیچ حرفی چند گالیون رو به روی پیشگو انداخت و بی صدا از کافه خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 13 تیر 1388 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
در کافه تریا باز شد. سه نفر با رداهای هاگوارتز و کروات ها و دامن های ریونکلاو وارد شدند. یکی از آنها پسری بود نسبتا" قد بلند با موهای مشکی. دو دختر هر دو با موهای بور بلند بودند و قد یکی اشان از دیگری کوتاه تر بود. دختری که چشمان آبی داشت به میزی در گوشه اشاره کرد و گفت:

-شما برید بشینید، من میرم نوشیدنی کره ای سفارش بدم.

پسر و دختر دیگر سرشان را تکان دادند. دختر دیگر، به سمت سکو رفت. روی صندلی آنجا نشست تا مادام رزمرتا از دستشویی خارج شود. نگاهش به زنی افتاد که کنارش به سکوی خاک گرفته و چوبی تکیه داده بود. سایر کافه نیز چوبی بود و تمام میز ها، صندلی ها، کف پوش و همه چیز از چوب ساخته شده بود. بوی دَم به خاطر برخورد آفتاب از شیشه ها به چوب، فضا را پر کرده بود.

دختر لبخندی به زنی زد که کنارش نشسته بود. زن موهای قرمز رنگ و بلندی داشت و چشمان سبزش، نافذترین چشمانی بود که دخترک تا آن لحظه دیده بود. زیر نگاه خیره ی زن، سرش را پایین انداخت. نگاه سرد و سنگین او را احساس میکرد. سرش را به سمت زن برگرداند.

-ببخشید، مشکلی دارید؟
-نه. من نه! اما...، من فکر میکنم شما مشکلی داشته باشید.
-چطور یه همچین فکری میکنید؟

زن پوزخندی زد و طوری پاسخ دختر را داد که انگار جوابش هیچ ابهامی به جا نمیگذارد.
-من پیشگو هستم. اسمم، کاترین جونز هست.
پیشگو دستش را جلو آورد. دختر با بی میلی با او دست داد و زیر لب گفت:
- گابریل دلاکور...

پیشگو دوباره پوزخند زد و به مادام رزمرتا نگاه کرد که حالا از دستشویی خارج شده بود. گابریل سریع به رزمرتا اشاره کرد، سفارشش را داد و بلند شد. پیشگو آهسته گفت:
-باورت نمیشه من قدرت هایی دارم، نه؟
-نه!

زن پیشگو آه عمیقی کشید، با اینکه به نظر میرسید نا امید شده است، هنوز لبخند دلنشینی برلبان سرخش بود. رزمرتا سه لیوان بزرگ روی بار گذاشت. گابریل نیز پول آنها را پرداخت. از روی صندلی بلند شد و هرسه لیوان را در دستش گرفت. به کاترین چشم غره ای رفت و به سوی دوستانش حرکت کرد. کاترین با صدای بلندی گفت:
-من جای تو بودم، از اون پسر فاصله می گرفتم.

گابریل بی توجه به او به سمت میز دوستانش رفت. وقتی دوستانش او را بابت ِ زن پیشگو مسخره میکردند نگاهش به آن زن بود، که حالا برای زوج جوانی وضع هوا را پیشگویی میکرد. آنقدر بلند صحبت میکرد که گابریل تقریبا" احساس میکرد همان جا ایستاده است. زن پیشگو چشمانش را به گویی دوخته بود که روبرویش گذاشته بود.در گوی ابرهایی از غبار و دود حرکت میکردند و گاهی نوری روشن میشد. زن پیشگو زیر لب کلمه ی "هوا" را تکرار میکرد و چشمانش خیره به گوی بود. رزمرتا هم درحالی که باررا با دستمال خیس میکرد، به او گوش میداد.

-فردا... هوا، ابری است. از ساعت 5 صبح تا 10 صبح هوا بارونی، از 12 تا 5 هم بارونی است. اما بعد از اون فقط باد ِ نسبتا" شدیدی میوزد. به نظرم اگه میخواید برید ماه عسل، بهتره از ساعت 6 یا هفت حرکت کنید. اتوبوس شوالیه دم هاگوارتز مسافر سوار میکنه.

مرد و زن جوان به یکدیگر لبخند زدند و پولی کف دست پیشگو گذاشتند. سپس در حالی که دست همدیگر را محکم می فشردند خارج شدند. و نگاه کارتین، همچنان به چشمان گابریل بود. مرموز، اما عمیق او را نگاه میکرد. گابریل با وحشت نگاهش را به سوی آلفرد، برگرداند. آلفرد لبخندی کثیف بر لب داشت... گابریل با دیدن او، سریع به پیشگو نگاه کرد و سپس، با وحشت کیفش را از روی صندلی قاپ زد. بدون توجه به فریاد های دوستانش ،از در کافه خارج شد و قدم به هوای سرد بیرون گذاشت.

از روی ابرها میتوانست حدس بزند، که پیشگویی ِ کاترین درست بوده است. سرش را تکان داد، شاید افکار از گوش هایش بیرون می ریخت و راه هاگوارتز را در پیش گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: جمعه 12 تیر 1388 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف پیشگویی!

باران به شدت بر سرش می بارید. باد، شالی را که روی سرش بود باز کرد. با دستش، آن را در هوا قاپ زد. شنلش را محکم تر دور خودش پیچید تا از سرما در امان باشد و با عجله وارد کافه تریا شد. گرمای لذت بخشی صورتش را نوازش کرد. شنلش را در آورد و به سمت مادام پادیفوت، مسئول کافه رفت.

زن فربه سرش را بالا آورد و گفت:
-اوه، سلام برتا. مشتریت اونجا نشسته.
برتا به سمتی که مادام پادیفوت اشاره کرده بود نگاه کرد. مرد میانسال و لاغر اندامی در گوشه ی کافه نشسته بود. لباس کهنه و رنگ و رو رفته ای پوشیده بود و با دهانش، دستهایش را گرم می کرد.
-همین چند دقیقه پیش رسید. چیزی میخوری برات بیارم؟
برتا نگاهش را از مرد برداشت و به مادام پادیفوت نگاه کرد.
-آره، اگه میشه برام یه قهوه بیار. هوای بیرون خیلی سرده.

سپس به سمت مرد رفت. روی تنها صندلی خالی نشست و گویش را از داخل کیفش درآورد. مرد با حالت پرسشگرانه ای گفت:
-شما برتا هستید؟
-بله.
- من جر...
برتا حرف مرد را قطع کرد و گفت:
-من معمولاً اسم مشتری هامو نمی پرسم. حالا، چه کاری از دست من بر میاد؟
مرد میانسال آهی کشید و گفت:
-کار من کشاورزیه. این چند روزه هر وقت خواستم تو خاک دونه بکارم، به خاطر وضعیت هوا نشده. میخواستم بپرسم که هوا کی خوب میشه؟
در همین هنگام مادام پادیفوت قهوه ای را روی میز آنها گذاشت و رو به مرد گفت:
-مطمئنید، چیزی نمیخواین؟
مرد سرش را به نشانه ی منفی تکان داد و مادام پادیفوت از میز آنها دور شد.

برتا جرعه ای از قهوه اش را نوشید. قهوه ی داغ، گلویش را سوزاند. فنجانش را روی میز گذاشت و با دقت به گوی بلورین نگاه کرد. تمام حواس خود را متوجه پیشگویی کرد و روی وضعیت آب و هوا تمرکز کرد. بخارهای داخل گوی با سرعت شروع به پیچیدن درون آن کردند و اشکال عجیب و مختلفی را به وجود آوردند. برتا در دل گفت: تا کی؟ شکل بخارها تغییر کرده و از حرکت ایستادند. برتا سرش را بالا آورد و به مشتری اش نگاه کرد.
-متاسفانه، هوا تا دو هفته ی دیگه طوفانی می مونه.
مرد خسته، با نا امیدی از جایش بلند شد و رو به برتا گفت:
-چقدر باید بپردازم؟

برتا به صورت او نگاه کرد. فقر و تنگدستی از چهره اش می بارید. با خبری هم که به او داده بود، معلوم بود چندان خوشحال نشده است.
-من معمولاً از کسانی که بهشون خبر بدی میدم، پول نمیگیرم.
مرد با ناباوری به برتا نگاه کرد و زیر لب گفت:
-متشکرم.
سپس با سرعت از کافه خارج شد.


____________________________

پ.ن: ببخشید یکم طولانی شد. ولی اگه اون دیالوگای یکی دو کلمه ای رو حذف کنید، 30 خط میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برتا جورکینز در 1388/4/12 21:40:50
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: جمعه 12 تیر 1388 16:10
نمایش جزئیات
آفلاین
*

زنی بلند قامت با کت چرمی بلندی بی توجه به افراد حاضر در کافه به سمت میزی که در کنج ترین قسمت کافه قرار داشت رفت و بر روی آن نشست. از آنجا که این میز در نزدیکی آشپزخانه ی کافه قرار داشت ، کمی گرفته و بخارآلود بود و بهترین جا ، برای استفاده از گوی بود.

بالاخره در کافه باز شد و افرادی که همگی ردای سیاه رنگی بر تن داشتند وارد کافه شدند و یکراست به سمت میزی آمدند که سیبل بر روی آن نشسته بود.

سیبل در حالی که سرش را پایین نگه داشته بود ، دستش را به نشانه ی نشستن تکان داد و مردان سیاه ردا در کنار سیبل نشستند.

همگی آن ها نگاهی به لباس عجیب و غریبی که از زیر کت زن بیرون زده بود خیره شدند. خر مهره های بزرگی که به گردن آویخته بود ، گوشواره های بزرگ و عجیبی که بر گوش زن به چشم میخورد و دستبندهای متعدد و گوناگون او در دستش ، همه و همه موجب شد تا لبخندی بر روی لبان آن ها نقش بندد.

یکی از آن ها سرفه ی کوتاهی کرد و گفت: ما ازتون میخوایم که به ما بگین سه روز دیگه ، یعنی سه شنبه وضع هوا چه طوریه؟

سیبل سراپای آن ها را ورانداز کرد و سپس گفت: از ظاهرتون پیداس که انتظار هوایی ابری و خراب رو دارین.

مردها تکانی به خود دادند اما سیبل دستش را بالا برد و آن ها را به سکوت فراخواند. دستش را به سمت بقچه اش برد و گوی خود را از درون آن بیرون آورد و جلوی خودش قرار داد.

سپس تمرکز کرد و به سه شنبه فکر کرد ، به آهستگی چشمانش را باز کرد و به گوی خیره شد. دستانش را به صورت عجیبی دور گوی حرکت داد و بعد با دقت تمام به درون گوی و غبارهای درون آن خیره شد.

سراسر گوی پوشیده از رشته بخارهای تیره و تار بود که اطراف آن را غبار فرا گرفته بود.

پس از چندین دقیقه بالاخره سرش را از روی گوی بلند کرد و گفت: فکر کنم آسمان هم خودش رو با کار شما هماهنگ کرده. سه شنبه ما شاهد هوایی مه آلود با ابرهایی تیره هستیم که در اوایل ظهر کار غرش و طوفانی خودشون رو آغاز میکنن.

بعد از پایان صحبتش دستش را جلو برد و منتظر ماند. مردی که به او نزدیک تر بود مقداری سکه از جیبش بیرون آورد و درون دست باز او ریخت.

سیبل بدون درنگ گوی را درون بقچه ای که به همراه داشت گذاشت و آن مردان را در میان شادیشان تنها گذاشت و از کافه خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: دوشنبه 12 فروردین 1387 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
کوچه دیاگون - کافی نت عله

هرمیون پیوز رو کشون کشون میبره تو کافی نت و میگه بیا یوزر پست رو بگو بینم !
پیوز فکر می کنه و میگه : یوزر پس چیه ؟
هرمیون : (!) مشکل دو تا شد !!

کافه مادام پادیفوت - یکم اونورتر

اوباش به سختی پشت چند میز پناه گرفته بودند و به تعداد زیاد زخمی هایشان نگاه می کردند. چهار پنج نفر برای مبارزه مانده بودند در مقابل مادام پادیفوت ، دو ناظر و چندتن از اهالی هاگزمید.
آنتونین با تانک وارد کافه میشه یهو پیتر غیرتی میشه و بلند میشه و چوبش رو تکون میده : « آر پی جیوس ! »
تانک منفجر میشه و آنتونین هم میره رو هوا ...
ملت اوباش : مرلین اکبر ! مرلین اکبر ! لا بلاکر جز پاتر ! الویزارد ! الویزارد .... درود بر عله ! مرگ بر ضد ولایت بلاک ! مرگ بر ضد ولایت بلاک !

کوچه دیاگون - شعبه سنت مانگوس

هرمیون : دکتر تورو خدا یک کاری بکن ! اگه حافظش همین الان اصلاح نشه ما بدبخت میشیم !
دکتر : اصلاحیوس !
پیوز : از وووووووووووو ! چه خانوم با شخصیتی ... با من ازدواج می کنی ؟
هرمیون : مطمئنی حافظش اصلاح شد ؟
پیوز : آره عزیزم ! بریم تا این اوباش شکست نخوردن !

کافه مادام پادیفوت - پشت پیشخوان

صدای تقی میاد و هرمیون و پیوز ظاهر میشن و پیوز دستور میده : یک حمله اوباشی بچه ها !
و همه مثل گاو میریزن سر ناظرا و مردم

یک ساعت بعد - پیام امروز

در پی آشوب های هاگزمید ، سالن نمایش و کافه مادام پادیفوت با چند مغازه دیگر تحت تصرف اوباش در آمد ...
<><><><><><><><><><><><><><><><><>
ادامه سوژه در تاپیک موزه تاریخ جادوگری ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/1/12 20:08:11
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: دوشنبه 12 فروردین 1387 13:44
نمایش جزئیات
آفلاین
جنگ وحشتناكي در بين اراذل و ناظران صورت گرفته بود.تا كنون تعدادي زيادي از اراذل، بوق شده بودند.همه آن ها در پشت پيشخوان كافه، سنگر گرفته بودند.تنها كسي كه هيچ دغدغه اي نداشت پيوز بوقي بود و همين موضوع اراذل را عصبي تر مي كرد.
موسيقي تندي از جايي كه منبع آن معلوم نبود به گوش مي رسيد و زماني كه اين موسيقي با صداهاي انفجاري كه از همه طرف به گوش مي رسيد مي آميخت،فضاي سالن را وحشي تر مي كرد!صداي ناله مجروحان، بيانگر اين بود كه طولي نمي كشد كه سايه ننگين شكست،بر روي اراذل مي افتد.
پيتر مضطرب و پريشان به هرميون كه وضعش از خودش هم بوقي تر بود گفت:
- تا وقتي كه پيوز تو اين وضع باشه ما هيچ غلطي نمي تونيم كنيم! تو كافه دوئل هم خيلي شانس اورديم!بايد يه چاره اي بينديشيم!
كينگزلي كه در همون موقع مي خواست اظهار وجوديت كنه گفت:
-آره به نظر من هم همين طوره!بايد يه فكر اساسي كنيم تا پيوز به حالت اولش برگرده!
پيتر با حالت :
-نه بابا!خوب شد گفتي!اگهما تورو نداشتيم كيو داشتيم!
هيچ كدام حوصله كل كل بيشتر نداشتند.چون طلسم هايي كه از بالاي سرشان رد مي شد،كلمات را بر زبانشان خشك مي كرد.
تا اين كه هرميون گفت:
-ببين چي مي گم!من قبلا رفتم قوانين ايفاي نقش رو به طور كامل خوندم پيوز به خاطر اين ديوونه شده چون اشكال از شناسشه! به نظرم بهتره بايد بره با يه شناسه جديد بياد!
پيتر به حدي هيجان زده شده بود كه مي خواست تو بغل هرميون بپره و تنفس مصنوعي بهش بده!اما فهميد كه اين جا فضاي مجازي تو ايرانه و سردار رادان با اين گونه كارها برخورد قانوني مي كنه
با برخورد محكم هانا به ديوار توسط طلسمي از طرف راجر، پيتر به خودش اومد.با كمك كينگزلي پيوز رو كشون كشون بردن طرف هرميون!پيوز كه احساس خطر كرده بود، پرسيد:
-دارين منو كجا مي برين؟
پيتر كه حوصله توضيح دادن واسش نداشت گفت:
-ماه عسل با هرميون
پيوز كه خوشحال شده بود گفت:
-آخ جون!ماه عسل؟ تو اون جا كاكائو شيرين عسل هم ميدن؟
هرميون كه اين حرفهارو شنيده بود گفت:
-حيف كه الان وقتش نيست پيتر!بذار برگردم!بوقت مي كنم!!
كينگزلي هر دو رو دعوت به آرامش كرد و پيوز رو كول هرميون كرد.
پيتر كه در همون موقع به خاطر يه طلسم وحشتناك شيرجه زده بود اونطرف تر با فرياد گفت:
-گوش كن چي مي گم!مي بريش يه كافي نتي!فعلا كه يه كافي نت هاگزميد داشت كه به بوقش كشيديم!برو كوچه دياگون اصلا! هر شناسه اي دلت مي خواد براش بگير!سريع برگرد!
هرميون، مضطرب تر از قبل، كمي عقب تر رفت و در همون موقع آپارت كرد به كوچه دياگون!آخرين صحنه هايي كه قبل از آپارت به ياد داشت يه انفجار مهيب ،جلو پاي بارتي و ويكتور بود...
= = = = = = = = = = = =
دوستان گفتم ديگه ديوونگي پيوز خز شد.پس لطف كنيد حد اكثر تا 3 پست اين ماموريت رو تموم كنيد.جدي جدي خيلي دير شد!بايد تا امروز ماموريت موزه رو هم تموم مي كرديم!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: یکشنبه 11 فروردین 1387 18:06
نمایش جزئیات
آفلاین
من که به شخصه هیچی از پست هانا ابوت نفهمیدم ولی کلا سعی می کنم ربطش بدم
..........................................................................
هرمیون فریاد کشید :احمق های بی عرضه کجا فرار می کنید؟
پیوز جیغ زد : تورو خدا نرید من گناه دارم {اثر طلسم خنگی توی ماموریت قبلی هنوز هست }
هرمیون گفت :بی خاصیت ها برگردید
آلبوس در حالی که می لرزید و صدایش از ته چاه می امد داد زد:انتونین اومد
هرمیون گفت : خوب اومد که اومد به درک شما ها کجا میرید؟ انتونین هم مثله چارلی حالشو می گیریم باو
هانا در حالی که در نصفه ی رفتن بود گفت : اخه نمی دونی که تو...تازه واردی!
هرمیون: !
آلبوس در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود گفت :ببین این انتونین هرچی بگه مدیرا روی حرفش حرف نمی زنند .می فهمی که؟...قضیه شفتالو البالو ست .تو که نمی خوای بلاک شی؟
هرمیون : نه!
البوس : پس بیا بریم بی خیال این انتونین بشیم!

در همین لحظه پیوز که هنوز اثر طلسم روی مخش بود جلو امد دستش را برگردن انتونین انداخت و گفت : سلام خوبی؟ به به داداش انتونین بیا بریم نوشیدنی کره ای بخوریم این ها که نیومدند
انتونین گفت : اقای محترم احترام خود را نگه دارید ..اوه اوه..راجر اومد:سلام قربان ،شفتالو ،البالو خوب هستید؟
راجر در حالی که سردش بود گفت : این اوباش رو بنداز بیرون!
انتونین گفت : قربان تا کوئیریل از مسافرت نیاد نمیشه
ناگهان هرمیون فریاد کشید : حالا وقتشه!اوباش همگی حمله !!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1387/1/11 18:32:26
[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .

و فقط چند نفر را با
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: یکشنبه 11 فروردین 1387 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت اوباش((کافه مادام پادیفوت))

ملت که مات ومبهوت بودند.
باید بایک حرکت گاز انبری انتحاری باید به پیروزی برسیم وگر نه نمی تونیم به اوج رسیدنمونو ثابت کنیم.
پیوز:ابتدا من با یک نارنجک اونا رو غافل گیر میکنم ...ملت: ...سپس پیتر با رون به سمت ستون نزدیک در می رن،هانا با آلبوس ما رو پشتیبانی میکنند.
ماتیلدا:قرار نبود که خین وخین ریزی باشه؟
پیوز:حالا هم میگم .من از نارنجک خنثی شده استفاده می کنم فقط برای ترسوندنه .
آلبوس سوروس : دوئل مگه یک به یک نیست خوب پس دیگه این همه برنامه ریزی واسه چیه؟
پیوز :چون اینا لاشین چند نفره حمله میکنن.خوب دیگه بگذریم اول پیتر میری جلوودوئل میکنی....پیتر:آخه چرا من ،همیشه بچه هم که بودیم این کارو توی درس میکردی...خوب حالا شعر نگو یالا گمشو.
دوئل باقانون خاص خود آغاز شد.یکهو دو شعشعه نور پرتاب شد .
ماتیلدا:جنگ با نامردی شورع میکنین!
پیوز هنوز ضامن تا انتها خارج نکرده بودکه نارنجک دریک قدمیش افتاد ومنفجر شد.

اسلو میوشن

پیوز همچون قند عسل روی زمین افتاد.
ملت یکصدا:god father((پدرخوانده))وبه سمتش دویدند.

حالت عادی

صدای ذهنی پیوز:آخ جون بهشت نگا حوری
ماتیلدا:پیوز بهشت کجا ،توخوبه قبلا مرده بودی تازه با این همه قرتی بازی می خوای بری بهشت.
ملت توی کافه همه رم کرده دارن بهشون حمله میکندتا خواستند پیوز بلند کنند نفهمیدن که چی از وسط چی رد شد همه پدر خوانده رو ول کردن وفرار کردند.
..........................................
باید تجدید قوا کنیم وبرگردیم برای نجات پدر خوانده.

ادامه دهید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=0000FF][font=Arial]واقعا کی جوابگوی تصمی�