پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

229
نفر همین الان آنلاین‌اند 91 نفر در «انجمن»
4 عضو 225 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

سفر به گذشته (گریفیندور)

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1388/03/30
آخرین ورود
جمعه 25 خرداد 1403 19:05
عضویت
1388/03/30
پست‌ها
5457
- ای باو ، خب حتما دلیلی داشته که روش نکردتش!

آبرفورث تاس را برداشت و گفت: با بحث چیزی درس نمیشه. بهتره نفر بعدی تاس رو بندازه و جلو بره.

سپس تاس را درون دستان سلسی انداخت. سلسی تاس را درون دستانش گذاشت و شروع به تکان دادن تاس درون دستش کرد.

- چه قد تکونش میدی ، سرگیجه گرفت. پرت کن دیه!

بالاخره سلسی تاس را انداخت و با آوردن شماره ی سه ، سه خانه به جلو رفت. اما هیچ کارتی در کنار آن نبود.

سلسی نفس عمیقی کشید و گفت: بخیر گذشت.

جیمز تاس را از سلسی گرفت و اینبار خودش آن را انداخت. مهره اش را برداشت و پنج خانه به جلو رفت. کارت را برداشت و شروع به خواندن از روی آن کرد:

- ورود شما را به تاریخی از هاگوارتز که تصمیم بر بسته شدن آن گرفته شده بود خوشامد میگویم.

با به پایان رسیدن متن کارت ، زمین شروع به چرخش کرد و چند ثانیه بعد آن ها در راهرویی که به سرسرای ورودی میرسید ظاهر شدند.

با شنیدن صدای فریاد بلافاصله همگی برگشتند و به پشت سرشان خیره شدند.

گروهی از اساتید در حال حمل تابوتی به سمت در خروجی هاگوارتز بودند و در این بین زنی با موهای بلند قهوه ای بلند فریاد میزد و مرتب نام « میرتل » را به زبان می آورد.

لایرا آب دهانش را قورت داد و گفت: فکر کنم این همون زمانیه که در تالار اسرار باز شده بود.

در همان لحظه آبرفورث تاس را انداخت و دو خانه به جلو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
پنجشنبه 19 فروردین 1389 15:13
عضویت
1388/05/19
پست‌ها
39
سوژه قبلیه قدیمی بود؟

:.سوژه ی جدید.:

تدی با خوشحالی در خوابگاه را بهم کوبید و پله ها را چار تا یکی پایین اومد و با چیزی در دست به سمت جمع حاضر در کنار شومینه شتافت.

مونتگمری که در حال برق انداختن بیلش بود گفت:چته؟صد بار گفتم ساختمون این قلعه زیاد محکم نیست ممکنه یهو تالار رو سرمون خراب بشه بعد تو چهار نعل بیا اینجا

اما تدی بدون هیچ توجهی به تذکر مونتی به سمت بقیه گریفیا برمیگرده و میگه:بابام از اون دنیا برام یه بازی فرستاده!یه بازی که خیلی قدیمیه و به شکلی تاریخچه ی گریفه!

و سپس در جعبه ی بازی رو باز میکنه ، گرد و غبارشو با یه فوت میزنه کنار و صفحه ی بازی نمایان میشه.

صفحه ی مستطیل شکلی که محوطه ی هاگوارتز سرتاسر صفحه را پوشانده بود و تالار گریفندور با نشانش در گوشه ای خودنمایی میکرد. و در کنار آن تعداد زیادی مهره قرمز نیز دیده میشد.و همین طور تعدادی کارت.

تدی با ذوق و همراه با زوزه ای مشتاقانه گفت:میاین بازی کنیم؟

آبرفورث متفکرانه به صفحه ی بازی خیره شد و سپس گفت:تا حالا دست ریموس همچین بازی رو ندیده بودم!یه دور بازی ضرری نداره.

به این ترتیب چند نفر از گریفی ها نزدیک آمادند و هر یک مهره ای را برداشتند و تد اولین نفری بود که تاس انداخت.

- هورااااا اول شیش آوردم.

و مهره اش را شش خانه جلو برد و روی خانه شش رفت و کارت مورد نظر را برداشت و آن را خواند.

- شما وارد بازی شده اید و اکنون دیگر کنترل بازی از دست شما خارج است ، کارت دیگری بردارید و بر طبق دستور عمل کنید !!

- چه بازیه جلبیه!تهدیدم میکنه تدی یه کارت دیگه بردار.

تد کارت دیگری برداشت و آن را نیز خواند.

- شمارش معکوس شروع شد ... 6،5،4،3،2،1

ناگهان تالار چپکی شد و همه چیز در هم و برهم دیده شد و چند دقیقه بعد بازیکنان خود را درون هاگوارتز دیدند.

سارا که به نظر گیج می آمد گفت:ما اینجا چی کار میکنیم؟چرا همه چیز سیاه و سفیده؟

تد به کارت درون دستش نگاهی انداخت که همان محوطه ای که درونش بودند را نشان میداد.

به سرعت پشت صفحه را آورد و بی مقدمه آن را خواند.

- با حرکت اولین مهره بر روی صفحه شما دیگر قادر به رها کردن بازی نیستید و با برداشتن کار بعدی بالافاصله وارد دنیای قدیم قلعه ی هاگوارتز میشوید و برای برگشتن به دنیای جدید باید بازی را ببرید وگرنه ... تا ابد اینجا می مانید!

- هی تدی اینو ریموس به تو داده واقعا؟
- خب، از تو گنجینه هاش پیدا کردم

------
اگه سوژش بد بود از پست قبلی ادامه بدید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خواستیم و نخواستند بعضیا ...
[i][col
آخرین ورود
پنجشنبه 19 بهمن 1391 09:31
عضویت
1387/10/21
پست‌ها
842
هلگا موهايش را تكانی داد و گفت:
-سالازار، تو فعلا هر كاری می خوای بكنی بكن، من دوست دارم برم طرز تهيه غذاهای مصری رو ياد بگيرم. تازه از انگليس اوميديم مصر تا حال كنيم ها... اوقت تو باز دوباره دنبال دردسر می گردی؟

سالازار يه نگاه خشنی به هلگا انداخت و گفت:
-ای بابا... تو هم برو دنبال آشپزيت! من می رم جون بكنم اينا رو نجان بدم... تو برو خوش بگذرون فييس شششش مشش

هلگا گفت:
-اون گريفندور و راونكلا الان دارن تو انگليس چی كار ميكنن؟... حال! اما چون ما بايد دوتا آدم رو اينجا ببينيم و نجاتشون بديم... كلا چون نمی خوام دلت رو بشكنم باهات ميام...

سالازار بدون آنكه به ادامه حرفهای هلگا گوش بدهد زير لب فحشی به زبان مارها را نثارش كرد و به سمت سربازی كه استر را می كشيد رفت، گفت:
-اسلام

سرباز به آرامی گفت:
-و عليكم.

بعد استر را كشيد و استر چشمكی به سالازار زد. مونتی كه هنوز از زبان مصريا درست سر در نياورده بود گفت:
-اكسكيوز می، وات آر يو دواينگ نو؟

سرباز ها از سخنان مونتی خشمگين می شن ولی قبل از اينكه كاری بكنن ييهو جبرئيل مياد و حرف مونتی رو برای يوزارسيف ترجمه می كنه. يوزارسيف هم روش و به مونتی می كنه و ميگه:
-نحن نذههب فی الحديقه.

مونتی كه كاملا گيج به نظر می رسيد تصميم گرفت با ساعتش بازی كند تا به يوزارسيف گوش دهد. سالازار آروم به استر گفت:
-می خواد مارو به يه باقی ببره، فكر كنم عمارتش تو اون باغه باشه.

بعد يه سرباز اومد و يه مشت زد تو دماغ سالازار و با زبان اشاره بهش فهموند كه زودتر بره. سالازار هم با عصبانيت زير لب گفت:
-الان مارها رو می فرستدم حال همتون رو بگيرن... اين دو تا بدبخت هم نجات پيدا كنن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
پنجشنبه 20 اسفند 1388 15:49
عضویت
1387/10/26
پست‌ها
302
سربازها استر و مونتی را بلند می کنند و به سوی طویله ی خانه ی پوتیفار راه می افتند .

در راه

- ای استر کوفت بگیری این چه جایی بود ما رو برداشتی آوردی ؟ نگاه کن تو چه بدبختی افتادیم !!!
- خوش به حال یوزارسیف !!دیدی این بانو زلیخا چه قدر زیبا بود ؟
- یوزارسیف چیه ؟ زلیخا چیه ؟ من می گم چجوری از این بدبختی فرار کنیم ؟
در همین هنگام یوزارسیف به سمت اتاق هفت در می رفت که استر و دایی مونتی را دید .

- سربازها این دو را کجا می برید ؟
- اَ...شما هم که نظم سناریو رو به هم ریختید . داریم می بریمشون طویله تا جناب پوتیفار تشریف بیاورند و به این ها رسیدگی کنند .
- سرباز لازم نیست ، من خودم رسیدگی می کنم ، ببریدشون توی اتاق کار جناب پوتیفار تا من بیام .

=-=-=-=-=-=-=-=-=-
آنسوی ماجرا.....

جیمز و تدی در حالی که از صف جدا شده اند و به سمت کاخ یوزارسیف می رفتند ناگهان در بین صف چیز عجیبی دیدند .
- تدی اونجا رو نگاه کن !!
- اِ..اینا که سالازاراسلیتیرین و هلگا هافل پاف هستن ، اونا حتماً می تونند به ما کمک کنند .
- تدی فهمیدم چجوری از شر این سربازها خلاص شیم .
- چکار می خوای بکنی؟
- مارزبونی

جیمز ایستاد و رو به سالازار با زبان مارها فهماند که آن ها از آینده آمده اند و الآن هم احتیاج به کمک دارند . سالازار از این که دید در دنیا غیر از او کس دیگری هم هس که مار زبان است بسیرا خوشحال شد رو به هلگا گفت :
- این از نوه های من است و ازآینده آمده ، ما باید به این ها کمک کنیم تا به زمان خودشون برگردند .
سرباز مصری با عصبانیت به سمت جیمز آمد و نعره زنان گفت :
- آنتَ لا تَوَقُف ،حَرِکَتُ فی یوزارسیف .

---------------------------
هدف فقط زدن یه رول برای فعال شدن بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
آخرین ورود
سه‌شنبه 16 دی 1393 19:56
عضویت
1387/11/02
پست‌ها
586
در حالی که سربازها به استر و مونتی نزدیک میشن. استر منوی مدیر رو درمیاره و با یک حرکت خفنیوس که احتمال داشته گولاخ هم باشه، ماشین زمان رو به ابعاد یک نخود تغییر سایز می ده و نخود رو هم می ندازه تو جیبش.

بعد از اون هم سربازها میان و هر دو نفر رو می زنن زیر بغلشون به سمت شهر راه میوفتن.

استر و مونتی در حالی که زیر بغل دوتا از سربازهای آهنین (بر وزن مردان آهنین!) : :grin:

سر دسته ی سربازها جلوتر از همه راه می ذفت و اغلب اوقات هم عربده می زد و به این و اون دستور می داد. گاهی هم یک قمقمه در میاورد و نوشیدنی می خورد.

استر و مونتی کمی بعد به شهر رسیدند و با مشاهده ی سر و قیافه و مد لباس ملت طبس(thebes) کلی چشماشون از کاسه در میاد و اینا.

مدت کمی بعد از اون هم از جلوی مجسمه های ابولهول رد می شن و وارد یک عمارت اربابی خفن می شن.

و همینطور بعد از اینکه از کنار ستونهای عظیم و نقاشی های روی دیوار رد می شن کمی بعد() وارد تالار پذیرایی می شن و سربازا اونا رو مثل چیز ول می کنن روی زمین!

-

- بانو زلیخا.. نحن هذا دوتا رو فی خارج المدینه نکشفنا!
- خب به من چه!؟..چرا اوردینشون اینجا؟!
- بانو فارسی حرف نزنین دیگه یکدستی سناریو از بین می ره!
- به تو چه؟!.. من الان باید تو اتاق هفت در منتظر یوزاریسیف باشم..الکی منو کشوندن اوردن اینجا...دهه.. باید به پوتیفار بگم بندازتون بیرون!..ایشش!

زلیخا از روی تختش بلند میشه و در حالی که کاری مام پشت سرش برای همه عشوه میاد از تالار خارج میشه.

استر از سر دسته ی سربازا می پرسه.
- حالا.. نحن چه ترابی علی الراس ریختینون؟!
- انتما تذهبان توی طویله خفتینون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین ورود
سه‌شنبه 26 اسفند 1404 17:23
عضویت
1387/05/08
پست‌ها
314
زندان زاويرا

سربازان به سمت اون دو تا ميرن، تا از ناحيه ي قوزك پا بهمديگه ببندنشون! ميرن جلو و اون دو تا اينجوري بهش نگاه ميكنن:

سرباز: انگار انتما خيلي بازمزگون!

اسوو و مونتي:

سرباز: ثم انزلو في زندانون!!

اسوو و مونتي كه نميخوان مثل سيف مرلين بن يزو پلنگ(پلنك) ملقب به يوزارسيف، چند سال توي زندان آگوامنتي بشن هي! در يك حركت آنتحاريك، دست ميبرن توي جيب رداشون و يكي يه نخ سيگار در ميارن تا اول دمي به دود بدن:



سرباز كه تا حالا سيگار نديده بود و فكر ميكرد اونا توي دهنشون عود روشن كردن و از اونجا كه خيلي باهوش بود، به ذهنش رسيد كه اين دو تا حتما يه آمون توي دهنشون دارن و دارن براي شكرگذاري براش عود روشن ميكنن!!!

سرباز: افتح دهانون! يالمر؛ وگرنه ارباب اخبارگون تا في نار اندازون!!

اسووو: چي ميگه اين باوو! بيا شروع كنيم به كندن!

مونتي: با كدوم بيل؟ با بيلهاي در پيت اينا؟

جيغ مونتي باعث ميشه سيگار از گوشه ي لبش بيفته و سرباز متوجه بشه (هويجوري و محض زياد شدن سطور پست) تفكر كرده!! ولي با ادامه ي حرفهاي مونتي، كلمه ي پيت به گوشش ميخوره!

سرباز: اربابنا بود پيت!! يعني زيبا بيد و رو ميكنه به دوستان ديگه اش و ميگه:

- انتم احبون اربابنا!! ببريدشون نزدهه!!

اسووو كه يه كمي مصري سرش ميشه، با نگراني به ماشين زماني كه يه گوشه افتاده نگاه ميكنه!!

جون عمه تون ادامه بدين

پ.ن: (وقتي كار به جايي ميرسه كه به جاي اينكه جو تو رو بگيره، تو جو رو بگيري، اينجوري پست ميزني!!!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تايبريوس مك لاگن در 1387/12/10 17:58:36
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
تولد نقش
1396/09/23
آخرین ورود
دوشنبه 23 بهمن 1391 00:45
عضویت
1387/04/30
پست‌ها
588
خلاصه:
تدی همراه با جیمز و بیل دایی مونتی(توجه: این بیل اون بیل ویزلی نیست...بیل خودمه)بوسیله ماشین زمان مرموزی درحال سفر در تاریخ و زمان میباشند.دایی مونتی که از مفقود شدن بچها خبر دار شده بود،استرجس پادمور،ناظر تالار را مسئول گمشدن بچها میداند و وی را مجبور کرد تا با او،با ماشین زمان دیگری که بطور مشکوکی در تالار پیدا شده بود بدنبال بچها بروند.از آن سو،تد،جیمز و بیل دایی مونتی به مصر باستان رسیدند.واینک ادامه ماجرا...
_______________________________________________
آن سوی ماجرا...

-استر کلم داره میچرخه!
- کلت نیست...ماشین داره میچرخه.
- من توماشینم دیگه پس کلهِ من هم داره میچرخه.
- خوب بچرخه چکار کنم؟
- بگو نچرخه...
- به کلت؟
- نه به ماشین.

ماشین زمان بعد از کلی چرخیدن ایستاد.در زنگ زده ماشین خود بخود باز شد. سوسوی نور از بیرون وارد ماشین شد و شهر بزرگ ،همراه خانهای کوچک و سنگی را نمایان ساخت.استر دستی به صورت خود کشید و آهسته از ماشین خارج شد.
- بیا بیرون.مثل این که توی بابیلونی مصری چیزی اومدیم.

مونتی با ترس و وحشت از ماشین خارج شد.مردم عجیبی با لباسهای بلند و موهای گیس کرده در خیابانها راه میرفتند و با تعجب به آن دو نگاه میکردند. ناگهان،جسم عجیبی با موجودات شبیه به تسترال در جلوی آن ها ایستاد. فرد قدبلندی با لباسهای زیبا از کالاسکه پیاده شد و با عصبانیت گفت:
ال ببریدشون ال زندان ال دیوانها !ال با لباسهای ال مشکوکیوس!

مونتی لبخندی به مامور زد و گفت:
اه..ای ام اِ بلک برد...هو آر یو؟

فرد که گویا عصبانی تر شده بود با دستش به سربازانش فهماند که آن دو را به زندان ببرند...

_______________
هدف فعال سازی بود...همین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
آخرین ورود
دوشنبه 4 دی 1391 20:59
عضویت
1386/03/22
پست‌ها
70
تد و جیمز اینبار در میان صفی از مردان و زنان ظاهر شدند. مردان همگی دامنهای سفیدی بر تن داشتند.هیچ کدام از افراد اطراف آنها از حضور ناگهانی این دو نفر متعجب نشده بودند. آنها در یک صحرای خشک قرار داشتند. آن صف به میزی می رسید که مردی پشت آن نشسته بود و علاوه بر پرسیدن نام افراد، کاغذی پوستی را نیز از آنها می گرفت. هر کس که از صف خارج می شد به جای دیگری می رفت و ظرفهایی از گندم تحویل می گرفت.

تد و جیمز همانطور که شکلی بودند با صف جلو می رفتند تا اینکه جیمز به جلوی صف رسید و در برابر میز قرار گرفت. مرد پرسید:
- اِسمُکَ ؟
-جانم...
- هذاِ اِلاسمُکَ؟

جیمز با درماندگی نگاهی به تد انداخت. تد گفت:
-آهان... چرا زودتر نفهمیدم؟ این زبان عربیه. من یک واحد عربی تو دانشگاه گذروندم!
-خب، حالا چی باید بگم.
-می گه اسمت چیه؟

جیمز رویش را بر گرداند و به مرد گفت:
-جیمز!

مرد با تعجب به او نگاه کرد و دوباره پرسید:
- اَلمَنظورِکَ جیمزاروس؟

تد قبل از اینکه جیمز چیزی بگوید، گفت:
- نَعَم...نَعَم.

مرد نام تد را پرسید و تد هم جواب داد. مرد دوباره پرسید:
-اَلمَنظورُکَ تِدی سابوُ؟
-نَعَم.

مرد دستش را جلو آورد تا کاغذ های تد و جیمز را نیز بگیرد. آن دو نگاهی به هم انداختند و بعد نگاهی به مرد.
- هَل انتُم لا الدارا الکاغَذ؟
-
- انتُم المامورینَ المعبَد الآموُن. أخَذَکُم.

او نگاهی به سربازان انداخت و جمله آخر را گفت. چند مامور بلافاصله دستهای تد و جیمز را گرفتن. مرد به سربازان گفت:
- ببرید الاخبارُ عِندَ الیوزارسیف.

ماموران تد و جیمز را از صف خارج کردند تا عِندَ الیوزارسیف ببرند.
آنها هر طور که بود باید خود را به ماشین زمان می رساندند و از مصر خارج می شدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]« فکر جنگ را با
تولد نقش
1386/07/11
آخرین ورود
پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
عضویت
1386/07/10
پست‌ها
1495
و اما بشنوید از اون طرف داستان....

-همین حالا برگردیم!
- چرا بوقی؟
- یویوم... یویوی صورتی نازم... کنار دستگاه جا موند!
- جیمز ما وقت نداریم برگردیم. حالا یه مدت با بیل دائی سرگرم باش!
-
- یه لحظه ساکت باش...

گرومپ... گرومپ... گرومپ...

با هر صدای گرومپ، بدن تدی و جیمز به رعشه می افتاد و نیم متری از زمین فاصله می گرفتند. تازه برای اولین بار نگاهی به دور و اطرافشان انداختند. وسط صحرای خشک و بی آب و علفی ایستاده بودند. در یک طرف آنها قلعه ای مخوف قرار داشت و در طرف دیگر لشگری عظیم.

صدای شیپور بلندی به هوا برخاست و جنب و جوشی در لشگر به هوا برخاست. در صدر لشکر پیرمردی که ریش سفید و لباس سفیدی بر تن داشت دیده میشد.

- عع، تدی! دامبلدوره؟
- عع، جیمز! اونجا رو نگاه کن.

جیمز به نقطه ای که تدی نشان میداد، نگاه کرد. جایی که بالای قله ی کوهی بس مخوف، چشم بزرگ و آتشینی به سرعت می چرخید و همه جا را زیر نظر داشت.

تدی و جیمز: جـــــــــیــــــــــــــــــغ!

همون لحظه، در قلعه باز شد و منبع گرومپ گرومپی که در ابتدای رول به گوش رسیده بود مشخص شد. لشکری بزرگ از وحشتناک ترین موجوداتی که تدی و جیمز به چشم دیده بودند به طرف آنها در حرکت بودند.

- تدی اینا دیگه چیه ان؟
- فکر کنم این صحنه رو قبلا یه جا دیدم! اینا اسمشون... اسم اینا... اورکه...اونم.. اونم چشم سایرونه.. جیییییییغ! یادم اومد! !ین صحنه رو توی قسمت سوم تریلوژی ارباب حلقه ها دیدم!!!

همون لحظه چشم سایرون روی جیمز و تدی زوم میکنه و طرفین جنگ اونا رو میبینن.

رئیس لشکر اورک ها ( با لحنی بس خفن و مو سیخ کن!): اول از اینا شروع میکنیم!
کپی دامبلدور: اینا دشمنن. بگیریدشون!

- جییییییییییییغ، مگه این یارو دامبلدور نبود؟
- نه جیمز، اون گندالفه! بپر تو ماشین تا یه آخرین جیغ عمرمون رو نکشیدیم!

تدی دست جیمز رو میکشه توی ماشین و روی اولین کلیدی که دستش میرسه با تمام قدرت فشار میده.

زمین و زمان شروع به چرخیدن میکنه و صحنه نبرد از جلوی چشمان تدی و جیمز محو میشه....


**************

من داستان رو دارم از دید تدی و جیمز روایت میکنم. یعنی در اولین سفرشون رفتن وسط میدون جنگ ارباب حلقه ها. شما می تونید داستانشون رو تا جایی که ریموس عزیز رسونده، از این طرف ادامه بدین. طوری که توی چند تا پست مشخص بشه چرا توی اون قبلیه ی آدم خوارا مجسمه ای از نهنگ خشمگین و اینا بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین ورود
سه‌شنبه 31 مرداد 1396 11:06
عضویت
1387/06/27
پست‌ها
395
دایی مونتی و استر در حالی که کف دستگاه زمتن پخش بودن ! سعی می کردن بلند شن و نزدیکترین دکمه رو فشار بدن و از یخبندان فرار کنن، ولی هرچه سعی می کردند بیشتر به هم گره می خوردند تا اینکه دایی مونتی با اخرین قدرت بیل خود رو به دکمه های رو صفحه ی کنترل زد .

باز دوباره چرخش ، سیاهی ، گیجی ، حالت تهوع ..... تا چرخش ها قطع شد و دستگاه از حرکت باز ایستاد .

همه جا سر سبز بود و در داخل کوها غار های متعددی دیده می شد و انسانی ها که با بدن بزرگ و پر از مو دیده می شدند .

استر : ای بابا اینجا که اولین نسل های جادوگرانن .
مونتی : تو از کجا می دونی جادوگرن ؟
استر : مگه نم بینی اون شاخه روی درخت چه جوری حرکت می کنه تا اتیش درست کنه ، کسی هم که اونجا نیست .
مونتی : یعنی الان مرلین هم اینجاست ؟
استر : مرلین می خوای چیکار ؟ اونا دستشون به ما برسه ما رو زنده زنده می خورن .
مونتی : اخه می گن مرلین اون زمان یه بیل جادوی داشته که کرد تو کوه بعد اون مشنگه آرتور شاه اومده کشیدتش بیرون ، برم ببینم اگه نکرده تو کوه ازش بگیرم ، می گن بیلی بدرد بخوریه!
استر : نرو می زنن تیکه پارت می کنن .

ولی انگار دایی مونتی چیزی نمی شنید و به راه خود ادامه می داد .

جادوگران اولیه دایی مونتی رو دوره کردن و با چماغ های خود ضربه بسی چند خفن به سر دایی مونتی وارد کردن و دایی پخش زمین شد .

استر که از دور می دید چه بلای سر دایی مو نتی اوردن با ترس چند قدم جلو رفت و یک طلسم به طرف جادوگران اولیه شلیک کرد و دید که همه متواری شدن به سرعت دست مونتی رو گرفت و کشون کشون به طرف دستگاه زمان رفت ولی بین راه دو چیز اونو متوقف کرد .

جادوگران اولیه که می ترسیدند به سوی استر برند از دور جیغ می کشیدند و یکسرشون هم عوعو می کردن .

دایی مونتی که بعد از چند دقیقه به حالت عادی برگشت و رو به استر گفت : چرا ایستادی الان هممون می خورن :

استر : مگه نمی بینی نشان اونها چیه ؟
دایی :
استر : اونجارو نگاه کن .

دایی به سمت جایی که استر نشان می داد برگشت و با مجسمه یک نهنگ خشمگین رو به رو شد .

مونتی : خوب این چیه ؟
استر : خوب تعطیل این نشون شهرشون دیگه !
مونتی : خوب این به ما چه ربطی داره ؟
استر : دایی یکم فکر کن نهنگ خشمگین ، جادوگران اولیه جیغ می کشیدن یا عوعو می کردن ؟

دایی : یافتم ! یعنی جیمز و تدی اینجا بودن .

استر و دایی مونتی به سرعت به سوی دستگاه دویدن تا به سالهای جلوتر برن و جیمز و تدی رو پیدا کنن .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.