< مکانی در هیچ جا و زمانی در هیچ وقت !
- خستم کردی پیرمرد ! چرا جواب درست حسابی به من نمیدی ؟
- چون چیزی که تو دنبالشی فقط با چوبدستی بدست نمیاد ! اسمشو نبر جدای چوبدستی اش ، دانش و مهارت داره ... ضمن اینکه حتی اگه دانش و مهارتت هم با ارباب تاریکی برابر باشه ، فقط دو چوبدستی هری پاتر و دامبلدور ....
پیرمرد محکم دهانش را بست . اطلاعاتی را داشت لو می داد که بسیار حیاتی بودند . هر چند ، الان دیگر فایده نداشت ! اطلاعات لو رفته بود .
- ای بوپوکه این دهن ! لا مصب که نمیدونه کی باز بشه ....
مردک شنل پوش نقاب بر چهره زده ، کله مبارک را بالا گرفت و خنده ای الکی مثلا شیطانی سر داد .
- اه ... بس کن نقابووو ! گوشم کر شد با اون صدای نخراشیده بوقی ات !
در همین حین که مرک نقاب و شنل پوش الکی مثلا شیطانی می خندید ، نگاه الیوندر به چوبدستی او افتاد ...
- ۴۵ سانت ! کلا انعطاف منعطاف هم سرش نمشه ! برای کردن تو چشم بقیه و شمشیر بازی مشنگونه خیلی خوبه ! ببینم ... تویی آنتونین ؟
زمانی که دید صدایی از تو اون نقابه در نمیاد ، ادامه داد :
- بوقی ! خائن ! غیر وفادار ! بندازنت جلو موریانه تو رو درسته بخوره !
ببین چگونه قلب منو تو قابلمه بی احساساتیت با شعله ملایم سردی پختی ؟!
چطور دلت اومد به لرد خیانت کنی ؟ چطور ؟ ... آخه چطور ؟
آنتونین ( که البت هنوز سعی می کرد کوچه علی چپ را پیدا کند ) چند دقیقه ای به فرمت ” ها ؟؟ “ به الیوندر نیگا نیگا کرد .
سپس نگاهی به عوامل جلو و پشت و بالا و پایین صحنه !
دوباره روی الیوندر زوم شد !
- حالت خوبه پیری ؟ البته ، منم اگه یه چند قرن ناقابل زندگی می کردم ، بی شک مشاعرم به بووووق می رفت !
- من حالم خیلی هم خوبه بوق بوق ! لرد مشکی پوش ابهت داره ، پیرو داره ، دماغ نداره و از همه مهم تر ؛ کچله !
- آستین چپتو بزن بالا ببینم .... بزن بالا میگم ! کری مگه ؟
آنتونین خشنانه آستین چپ الیوندر را بالا زد .....
< کمیته ضد جادوگر ربایی ساواج !
کاراگاه اسمیث با رانکورن صحبت می کرد . در حین صحبت ، با هم در طول راهرو قدم می زدند . اما رانکورن با هر قدمش ، از همه جای بدنش صدا در می آمد !
- ببخشید اسمیث ، اینا تقصیر دالاهوفه ! مثه آبکش سوراخ سوراخم کرد . الانم شدم آدم آهنی سوراخ دار !
- مهم نیس آلبرت ، ببین از این سگ های مشنگی نداری که دنبال بوی یه نفر میرن ؟
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] مغازه اليواندر
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/06/26
آخرین ورود: جمعه 22 بهمن 1400 21:25
از: زیر سایه ارباب .... ( سایشون جهان گستره خوو ...)
پستها:
118

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

کاراگاه اسمیث روزنامه پیام امروز را از پسر روزنامه فروش گرفت...تیتر اصلی روزنامه این بود:
الیواندر چوبدستی ساز معروف ناپدید شد!
کاراگاه اسمیث در حالی که مقاله نوشته شده درباره گم شدن الیواندر را میخواند و از اینکه چقدر زود این خبر منتشر شده، وارد مغازه چوب دستی فروشی شد...صدای دستیارش جوش اما باعث شد که کاراگاه اسمیث سرش را از روزنامه بردارد...
_قربان!
_چیزی تازه ای فهمیدی جوش؟!
_قربان...همونطور که میشد تشخیص داد این مرد به وسیله طلسم آواداکداورا کشته شده!
_اقای الیواندر چی؟!هیچ ردی ازش تونستین پیدا کنین؟!
_خیر قربان...همه جای مغازه رو با دقت گشتیم...اما انگار که آب شده و رفته تو زمین!
_هووووم...ببینم...کسی رو نتونستی به عنوان شاهد پیدا کنی؟!
_خیر قربان...به جز اون خانومی که مفقود شدن آقای الیواندر رو اطلاع داد دیگه کسی چیزی ندیده...
_باشه...اون خانوم کجاست؟!خودم میخوام ازش سوال بپرسم.
جوش با انگشت به گوشه مغازه و زن میانسال و تقریبا کوتاه قد و چاقی اشاره کرد که به وضوح ترسیده بود و با ترس و لکنت در حال تعریف کردن ماجرا برای یکی از مامورها بود...کاراگاه اسمیث به سمت آن زن حرکت کرد و به شانه مامور زد و گفت:
_ممنون درک...خودم ازشون سوال ها رو میپرسم...خانوم! من کاراگاه بران اسمیث هستم...از اداره کارگاهان وزارت جادو...میتونم اسمتون رو بپرسم؟!
_ال...الیزابت...الیزابت ثندر...اسممه!
-خانوم ثندر...شغلتون چیه؟!
_من؟!من توی کافه ی رو به روی اینجا کار میکنم...
_خب...دقیقا برای چی اومده بودین اینجا؟!
_گفتم به همکارتون...من همیشه این ساعت میام اینجا!
_چرا؟
_خب...الیواندر پیرمرد تقریبا از مغازه اش نمیاد بیرون...برای همین سفارش هاش رو خودمون میاریم پیشش...خودش گفته بود که این ساعت براش نوشیدنی بیاریم...منم مثل همیشه اومدم تا سفارشش رو بدم!
_خب خانوم ثندر...میخوام برام دقیقا تعریف کنید که چی دیدن...
زن به سختی آب دهانش را قورت داد و کمی من و من کرد...عرق روی پیشانیش را با آستنش پاک کرد...کاراگاه اسمیث که نگرانی و ترس خانوم ثندر را دید گفت:
_خانوم ثندر...میدونم سخته...ولی ما واقعا به اطلاعات شما نیاز داریم!
_همه چیز خیلی خیلی سریع اتفاق افتاد...تقریبا فرصت نکردم همه چیز رو ببینم...اقای الیواندر پشت میز وایساده بود...و یه ادم...یعنی فکر کنم یه آدم دستش رو گرفته بود...اینقدر سریع اتفاق افتاد که نتونستم تشخیص بدم اون کسی که دست الیواندر بیچاره رو گرفته بود،چی بود!فقط مشکی بود...انگار که یک ردای سر تا پا سیاه پوشیده بود...الیواندر رو هم فقط از موهای سفیدش تونستم تشخیص بدم...من همین که وارد مغازه شدم اون دوتا غیب شدن...یعنی آپارات کردن...و بعد...بعد...چشمم به این جنازه افتاد...بعدش هم که هیچی...از مغازه اومدم بیرون تا کمک بگیرم از مردم...
کارگاه اسمیث نگاهی به خانوم ثندر کرد...خانوم ثندر از ترس میلرزید...
_خیلی خب خانوم ثندر...مرسی از کمکتون...نگران هم نباشید...شما میتونید برید.
خانوم ثندر با تکان دادن سرش از کاراگاه اسمیث تشکر کرد و سریعا از مغازه خارج شد...
جوش با دیدن خارج شدن خانوم ثندر از مغازه،به سمت کاراگاه رفت...
_خب قربان...چیزی از حرفاش دستگیرتون شد؟!
_جوش...فکر کنم موضوع از اونی که ما فکر میکنیم بزرگتر و پیچیده تر باشه...باید کمک بگیریم!
الیواندر چوبدستی ساز معروف ناپدید شد!
کاراگاه اسمیث در حالی که مقاله نوشته شده درباره گم شدن الیواندر را میخواند و از اینکه چقدر زود این خبر منتشر شده، وارد مغازه چوب دستی فروشی شد...صدای دستیارش جوش اما باعث شد که کاراگاه اسمیث سرش را از روزنامه بردارد...
_قربان!
_چیزی تازه ای فهمیدی جوش؟!
_قربان...همونطور که میشد تشخیص داد این مرد به وسیله طلسم آواداکداورا کشته شده!
_اقای الیواندر چی؟!هیچ ردی ازش تونستین پیدا کنین؟!
_خیر قربان...همه جای مغازه رو با دقت گشتیم...اما انگار که آب شده و رفته تو زمین!
_هووووم...ببینم...کسی رو نتونستی به عنوان شاهد پیدا کنی؟!
_خیر قربان...به جز اون خانومی که مفقود شدن آقای الیواندر رو اطلاع داد دیگه کسی چیزی ندیده...
_باشه...اون خانوم کجاست؟!خودم میخوام ازش سوال بپرسم.
جوش با انگشت به گوشه مغازه و زن میانسال و تقریبا کوتاه قد و چاقی اشاره کرد که به وضوح ترسیده بود و با ترس و لکنت در حال تعریف کردن ماجرا برای یکی از مامورها بود...کاراگاه اسمیث به سمت آن زن حرکت کرد و به شانه مامور زد و گفت:
_ممنون درک...خودم ازشون سوال ها رو میپرسم...خانوم! من کاراگاه بران اسمیث هستم...از اداره کارگاهان وزارت جادو...میتونم اسمتون رو بپرسم؟!
_ال...الیزابت...الیزابت ثندر...اسممه!
-خانوم ثندر...شغلتون چیه؟!
_من؟!من توی کافه ی رو به روی اینجا کار میکنم...
_خب...دقیقا برای چی اومده بودین اینجا؟!
_گفتم به همکارتون...من همیشه این ساعت میام اینجا!
_چرا؟
_خب...الیواندر پیرمرد تقریبا از مغازه اش نمیاد بیرون...برای همین سفارش هاش رو خودمون میاریم پیشش...خودش گفته بود که این ساعت براش نوشیدنی بیاریم...منم مثل همیشه اومدم تا سفارشش رو بدم!
_خب خانوم ثندر...میخوام برام دقیقا تعریف کنید که چی دیدن...
زن به سختی آب دهانش را قورت داد و کمی من و من کرد...عرق روی پیشانیش را با آستنش پاک کرد...کاراگاه اسمیث که نگرانی و ترس خانوم ثندر را دید گفت:
_خانوم ثندر...میدونم سخته...ولی ما واقعا به اطلاعات شما نیاز داریم!
_همه چیز خیلی خیلی سریع اتفاق افتاد...تقریبا فرصت نکردم همه چیز رو ببینم...اقای الیواندر پشت میز وایساده بود...و یه ادم...یعنی فکر کنم یه آدم دستش رو گرفته بود...اینقدر سریع اتفاق افتاد که نتونستم تشخیص بدم اون کسی که دست الیواندر بیچاره رو گرفته بود،چی بود!فقط مشکی بود...انگار که یک ردای سر تا پا سیاه پوشیده بود...الیواندر رو هم فقط از موهای سفیدش تونستم تشخیص بدم...من همین که وارد مغازه شدم اون دوتا غیب شدن...یعنی آپارات کردن...و بعد...بعد...چشمم به این جنازه افتاد...بعدش هم که هیچی...از مغازه اومدم بیرون تا کمک بگیرم از مردم...
کارگاه اسمیث نگاهی به خانوم ثندر کرد...خانوم ثندر از ترس میلرزید...
_خیلی خب خانوم ثندر...مرسی از کمکتون...نگران هم نباشید...شما میتونید برید.
خانوم ثندر با تکان دادن سرش از کاراگاه اسمیث تشکر کرد و سریعا از مغازه خارج شد...
جوش با دیدن خارج شدن خانوم ثندر از مغازه،به سمت کاراگاه رفت...
_خب قربان...چیزی از حرفاش دستگیرتون شد؟!
_جوش...فکر کنم موضوع از اونی که ما فکر میکنیم بزرگتر و پیچیده تر باشه...باید کمک بگیریم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/11/23 22:37:00
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/06
تولد نقش: 1399/02/31
آخرین ورود: یکشنبه 30 مرداد 1401 15:19
از: تبار مشتای آهنیم، زنده تو شهر دزدای پاپتیم
پستها:
520

*نیو سوژه*
الیواندر پیر زیر نور چراغ نفتی کم نورش بر پیشخوان خاک گرفته تکیه کرده بود و به بیرون از مغازه نگاه میکرد. سنگ های کف زمین نور ماه را بازتاب میکردند و صدای چک چک قطرات باران به گوش میرسید. مدّتی بود حضور کسی را در اطراف خودش احساس میکرد و فضای اطرافش این حس را تقویت کرده بود.
زنگ بالای در به صدا در آمد و مردی با ردایی مندرس به رنگ قهوهای وارد مغازه شد. ردای خیسش را در آورد و بر دوشش انداخت. الیواندر پیر از اینکه در مغازه تنها نبود احساس بهتری داشت. با صدایی گرفته گفت:
-چیکار میتونم براتون بکنم قربان؟
مرد چوب دستی کوتاهی را روی پیشخوان گذاشت و جواب داد:
- حس میکنم چوب دستیم مشکل پیدا کرده و بدقلق شده میخواستم بدونم که...
الیواندر نمیتوانست به حرف های مرد گوش دهد. نمیدانست چیزی را که دیده بود باور کند یا نه، چیزی سیاه رنگ در محیط بیرون مغازه حرکت کرده بود. حس بدی داشت، احساس میکرد تیغی سرد روی گلویش قرار دارد. آخرین باری که چنین چیزی را حس کرده بود زمانی بود که لرد ولدمورت به دیدنش آمده بود.
- آقای الیواندر حالتون خوبه؟
به آینهای که کنارش قرار داشت نگاه کرد. چهرهاش مانند گچ سفید شده بود. قدرت تکلّم نداشت، نمیتوانست جواب مشتری را بدهد.
زنگ بالای در به صدا در آمد و همزمان نوری سبز رنگ فضای اتاق را روشن کرد و به مشتری الیواندر برخورد کرد. جسد بیجان مرد بدون هیچ استقامتی بر زمین افتاد. فردی بلند قد با نقابی به شکل جمجمه به سمتش میآمد.
- چرا کشتیش؟ از جون من چی میخوای؟ این بار اربابتون چی میخواد؟
مرگخوار چوب دستیاش را به سمت الیواندر گرفت و گفت:
- چیزی میخوام که بتونم ولدمورت رو بکشم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تراورز در 1393/11/23 20:18:15
every fairytale needs a good old-fashioned villain
حاجیت بازی رو بلده 

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

(پست پایانی)
-استاد! ما یه مشکلی داریم!
لودو دستی به ریش پروفسوریش کشید. در لحظه ورود به کلاس این ریش را نداشت.ولی لودو جادوگری جوگیر بود.
-بگو دخترم. من برای همین اینجا هستم که تجربیات نامحدودم رو در اختیار شما بذارم.
دخترک ریونکلاوی جزوه اش را بالا گرفت.
-شما اینجا اشاره کردین که به مانتیکوری که بهمون حمله می کنه کروشیو بزنیم و از ته دل بخواییم که شکنجه بشه. بعد فرمودین به جادوگرایی که احساس می کنیم ممکنه بهمون جمله کنن هم کروشیو بزنیم و از ته دل بخواییم که شکنجه بشن. بعد اضافه فرمودین که به سمت جادوگرایی که احتمال حمله شون وجود نداره و حتی دوستانمون هم کروشیو بزنیم و از ته...
لودو جمله دخترک را کامل کرد.
-دل بخوایین که شکنجه بشه...بله دخترم! کروشیو بر هر درد بی درمان دواست. شما گرسنه شدید کروشیو بزنید. سردرد گرفتید کروشیو بزنید. حوصله تون سر رفت بازم کروشیو...
دو ضربه به در کلاس خورد و ساحره ای سیاه پوش از لای در دیده شد.
-پروفسور بگمن. پروفسور دامبلدور با شما کار دارن.
لودو که قبلا اشاره کرده بودیم که جادوگر جوگیری بود فراموش کرد که هرگز از هاگوارتز فارغ التحصیل نشده...چه برسد به پروفسور شدن و در حال حاضر لودویی بیش نیست.
-بله...اومدیم! بچه ها...چند خط درباره اهمیت کروشیو بنویسین تا من برگردم.
چند دقیقه بعد...دفتر دامبلدور:
-پروفسور...استاد دفاع دربرابر جادوی سیاهتون!
دامبلدور با اشتیاق آغوشش را به روی لودو باز کرد.
-اوه! ما با هم آشنا نشده بودیم...نه؟
لودو داشت ناچارا به سمت دامبلدور می رفت که مورگانا جلویش را گرفت.
-پروفسور دامبلدور؟شما نمی خوایین بدونین این استاد یک دفعه از کجا پیداش شده؟
لبخند دامبلدور روی لب هایش خشک شد. در عوض مورگانا لبخندی موذیانه زد.
-اگه آستین دست چپش رو بزنین بالا شاید بهتر متوجه بشین.
همین جمله کافی بود که دامبلدور متوجه شود که با یک مرگخوار طرف است.دستش بطرف چوب دستیش رفت. ولی باز این صدای مورگانا بود که متوقفش کرد.
-پروفسور. اجازه بدین ما از شما دفاع کنیم. این فرصت رو برای اثبات سفیدی درونمون از ما نگیرین. ما برای نشون دادن حسن نیتمون چوب دستیمونو با خودمون نیاوردیم.اجازه بدین حساب این مرگخوار رو برسیم.
دامبلدور قصد مخالفت داشت.گرچه نیاوردن چوب دستی دلیلی جز صداقت مورگانا نمی توانست داشته باشد. سیوروس به کمک مورگانا رفت و دست روی نقطه ضعف دامبلدور گذاشت.
-پروفسور...شما به من اعتماد ندارین؟
دست دامبلدور سست شد. کمی فکر کرد و تصمیمش را گرفت. انگشتانش دور چوب دستی حلقه زد.و آن را بطرف مورگانا گرفت.
مورگانا با لبخندی شیرین و معصوم چوب دستی را گرفت. و به محض گرفتن آن معصومیت لبخندش از بین رفت. کمتر از دو ثانیه طول کشید که دو مرگخوار دیگر هم چوب دستی هایشان را بیرون کشیده و ناپدید شوند.
دامبلدور که هنوز متوجه نشده بود جریان چیست، مغلوب اعتماد بی دلیلش شده بود...
در فاصله ای نه چندان دور تر لرد سیاه خوشحال از بدست آوردن چوب دستی جدید با شادمانی قهقهه می زد.
پایان
-استاد! ما یه مشکلی داریم!
لودو دستی به ریش پروفسوریش کشید. در لحظه ورود به کلاس این ریش را نداشت.ولی لودو جادوگری جوگیر بود.
-بگو دخترم. من برای همین اینجا هستم که تجربیات نامحدودم رو در اختیار شما بذارم.
دخترک ریونکلاوی جزوه اش را بالا گرفت.
-شما اینجا اشاره کردین که به مانتیکوری که بهمون حمله می کنه کروشیو بزنیم و از ته دل بخواییم که شکنجه بشه. بعد فرمودین به جادوگرایی که احساس می کنیم ممکنه بهمون جمله کنن هم کروشیو بزنیم و از ته دل بخواییم که شکنجه بشن. بعد اضافه فرمودین که به سمت جادوگرایی که احتمال حمله شون وجود نداره و حتی دوستانمون هم کروشیو بزنیم و از ته...
لودو جمله دخترک را کامل کرد.
-دل بخوایین که شکنجه بشه...بله دخترم! کروشیو بر هر درد بی درمان دواست. شما گرسنه شدید کروشیو بزنید. سردرد گرفتید کروشیو بزنید. حوصله تون سر رفت بازم کروشیو...
دو ضربه به در کلاس خورد و ساحره ای سیاه پوش از لای در دیده شد.
-پروفسور بگمن. پروفسور دامبلدور با شما کار دارن.
لودو که قبلا اشاره کرده بودیم که جادوگر جوگیری بود فراموش کرد که هرگز از هاگوارتز فارغ التحصیل نشده...چه برسد به پروفسور شدن و در حال حاضر لودویی بیش نیست.
-بله...اومدیم! بچه ها...چند خط درباره اهمیت کروشیو بنویسین تا من برگردم.
چند دقیقه بعد...دفتر دامبلدور:
-پروفسور...استاد دفاع دربرابر جادوی سیاهتون!
دامبلدور با اشتیاق آغوشش را به روی لودو باز کرد.
-اوه! ما با هم آشنا نشده بودیم...نه؟
لودو داشت ناچارا به سمت دامبلدور می رفت که مورگانا جلویش را گرفت.
-پروفسور دامبلدور؟شما نمی خوایین بدونین این استاد یک دفعه از کجا پیداش شده؟
لبخند دامبلدور روی لب هایش خشک شد. در عوض مورگانا لبخندی موذیانه زد.
-اگه آستین دست چپش رو بزنین بالا شاید بهتر متوجه بشین.
همین جمله کافی بود که دامبلدور متوجه شود که با یک مرگخوار طرف است.دستش بطرف چوب دستیش رفت. ولی باز این صدای مورگانا بود که متوقفش کرد.
-پروفسور. اجازه بدین ما از شما دفاع کنیم. این فرصت رو برای اثبات سفیدی درونمون از ما نگیرین. ما برای نشون دادن حسن نیتمون چوب دستیمونو با خودمون نیاوردیم.اجازه بدین حساب این مرگخوار رو برسیم.
دامبلدور قصد مخالفت داشت.گرچه نیاوردن چوب دستی دلیلی جز صداقت مورگانا نمی توانست داشته باشد. سیوروس به کمک مورگانا رفت و دست روی نقطه ضعف دامبلدور گذاشت.
-پروفسور...شما به من اعتماد ندارین؟
دست دامبلدور سست شد. کمی فکر کرد و تصمیمش را گرفت. انگشتانش دور چوب دستی حلقه زد.و آن را بطرف مورگانا گرفت.
مورگانا با لبخندی شیرین و معصوم چوب دستی را گرفت. و به محض گرفتن آن معصومیت لبخندش از بین رفت. کمتر از دو ثانیه طول کشید که دو مرگخوار دیگر هم چوب دستی هایشان را بیرون کشیده و ناپدید شوند.
دامبلدور که هنوز متوجه نشده بود جریان چیست، مغلوب اعتماد بی دلیلش شده بود...
در فاصله ای نه چندان دور تر لرد سیاه خوشحال از بدست آوردن چوب دستی جدید با شادمانی قهقهه می زد.
پایان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

اسنیپ با دیدن نگاه خیرهی مورگانا، آروم ضربهای به پاش میزنه. مورگانا "آخ" کنان سرشو برمیگردونه و به اسنیپ اخم میکنه. اسنیپ با قیافهای حق به جانب جواب نگاه مورگانارو میده اما مشاهدهی لیوان آبی که هنوز تو دستشه اونو یاد مسائل نه چندان خوشایندی میندازه. بنابراین لیوانو رو میز برمیگردونه و نگاهشو به سمت دیگهای خیره میکنه.
مورگانا دست از مالش قسمتی که توسط اسنیپ ضربه دیده بود برمیداره.
- پروفسور؟ میدونین که تنها خواستهی قلبی ما برای پیوستن به تو کافی نیست، باید عادات مرگخوارانه خودمون رو هم فراموش کنیم و برای شروع چی بهتر از ترک طلسمهای ممنوعهایه که چپ و راست نثار ملت میکنیم. درسته؟
دامبلدور که به وضوح معلومه منظور مورگانارو متوجه نشده، تنها به صاف کردن عینکش قناعت میکنه و منتظر ادامهی صحبتای مورگانا میشه بلکه اینبار قضیه واسش روشن شه. مورگانا هیجانزده ادامه میده:
- هنوز نفهمیدین پروفسور؟ دفاع در برابر جادوی سیاه! ما باید در مقابل جادوی سیاهی که تو وجودمون زندهس از خودمون دفاع کنیم ... و کی بهتر از استاد دفاع در برابر جادوی سیاه هاگوارتز که در این راه کمکمون کنه؟
دامبلدور ضمن لب به تحسین گشودن مورگانا بابت این طرز فکرش، به یقین میرسه که اون واقعا قصد تحول و سفید شدن داره. اما از صمیم قلب از پاسخی که قراره به مورگانا بده غمگین میشه.
- اوه مورگانای عزیز. باید بگم که هنوز طلسم استادای دفاع در برابر جادوی سیاه که از زمان پا گذاشتن هری به این مدرسه آغاز شده از بین نرفته و ما نتونستیم استادی برای این درس پیدا کنیم.
مورگانا سعی میکنه قیافهای متعجب به خودش بگیره.
- چطور ممکنه؟ من خودم تو راهی که داشتم میومدم به خدمتتون برسم دیدم که این کلاس تشکیل شده!
اینکه چطور مورگانا با کلاسی مواجه شده و اتفاقا کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه هم بوده و تازه با استادشم رو به رو شده، هرچند چیز مهم و شک برانگیزیه اما برای دامبلدور که مدتها وقت صرف پیدا کردن استاد کرده بود و کسی رو پیدا نکرده بود، تنها شنیدنش کافی بود و نیازی به دلیل و مدرک برای اثباتش و شک کردن به مورگانا نبود! دامبلدور از گشتن دنبال استاد خسته شده، میفهمی؟ خسته!
- پس منتظر چی هستی؟ خودت برو دنبالش و اینجا بیارش فرزند روشنایی آینده.
مورگانا با دیدن آغوش باز دامبلدور، با انزجار لرزشی میکنه و به سرعت به سمت در حملهور میشه. مطمئنا کشوندن لودو به اونجا و ارتقاء "دو نفر در مقابل دامبلدور" به "سه نفر در مقابل دامبلدور"، شانسشونو برای کش رفتن چوبدستی بیشتر میکرد و حتی شاید تو راه میتونست از سایرا مرگخوارا برای عملی کردن نقشهای هوشمندانه بهره بگیره!
مورگانا دست از مالش قسمتی که توسط اسنیپ ضربه دیده بود برمیداره.
- پروفسور؟ میدونین که تنها خواستهی قلبی ما برای پیوستن به تو کافی نیست، باید عادات مرگخوارانه خودمون رو هم فراموش کنیم و برای شروع چی بهتر از ترک طلسمهای ممنوعهایه که چپ و راست نثار ملت میکنیم. درسته؟

دامبلدور که به وضوح معلومه منظور مورگانارو متوجه نشده، تنها به صاف کردن عینکش قناعت میکنه و منتظر ادامهی صحبتای مورگانا میشه بلکه اینبار قضیه واسش روشن شه. مورگانا هیجانزده ادامه میده:
- هنوز نفهمیدین پروفسور؟ دفاع در برابر جادوی سیاه! ما باید در مقابل جادوی سیاهی که تو وجودمون زندهس از خودمون دفاع کنیم ... و کی بهتر از استاد دفاع در برابر جادوی سیاه هاگوارتز که در این راه کمکمون کنه؟
دامبلدور ضمن لب به تحسین گشودن مورگانا بابت این طرز فکرش، به یقین میرسه که اون واقعا قصد تحول و سفید شدن داره. اما از صمیم قلب از پاسخی که قراره به مورگانا بده غمگین میشه.
- اوه مورگانای عزیز. باید بگم که هنوز طلسم استادای دفاع در برابر جادوی سیاه که از زمان پا گذاشتن هری به این مدرسه آغاز شده از بین نرفته و ما نتونستیم استادی برای این درس پیدا کنیم.

مورگانا سعی میکنه قیافهای متعجب به خودش بگیره.
- چطور ممکنه؟ من خودم تو راهی که داشتم میومدم به خدمتتون برسم دیدم که این کلاس تشکیل شده!
اینکه چطور مورگانا با کلاسی مواجه شده و اتفاقا کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه هم بوده و تازه با استادشم رو به رو شده، هرچند چیز مهم و شک برانگیزیه اما برای دامبلدور که مدتها وقت صرف پیدا کردن استاد کرده بود و کسی رو پیدا نکرده بود، تنها شنیدنش کافی بود و نیازی به دلیل و مدرک برای اثباتش و شک کردن به مورگانا نبود! دامبلدور از گشتن دنبال استاد خسته شده، میفهمی؟ خسته!
- پس منتظر چی هستی؟ خودت برو دنبالش و اینجا بیارش فرزند روشنایی آینده.

مورگانا با دیدن آغوش باز دامبلدور، با انزجار لرزشی میکنه و به سرعت به سمت در حملهور میشه. مطمئنا کشوندن لودو به اونجا و ارتقاء "دو نفر در مقابل دامبلدور" به "سه نفر در مقابل دامبلدور"، شانسشونو برای کش رفتن چوبدستی بیشتر میکرد و حتی شاید تو راه میتونست از سایرا مرگخوارا برای عملی کردن نقشهای هوشمندانه بهره بگیره!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/07/12
تولد نقش: 1390/07/17
آخرین ورود: سهشنبه 9 مهر 1398 12:54
از: هر جا ارباب دستور بدن!
پستها:
595

دامبلدور به همراه مهمانان ناخوانده اش وارد دفترش شد.به جای مبل چندین چهار پایه بچگانه رنگارنگ دور میزی کوچک چیده شده بود.دامبلدور طوری که انگار اولین بار است چهار پایه ها را میبیند ذوق زده آنها را به مرگخواران نشان داد و گفت:
ببینین!معرکه نیستن؟همین دیروز از حراجی سانی گلد خریدمشون.شبا روی همینا میشینم وبرتی بات میزنم.
به نظر مورگانا و اسنیپ چهارپایه ها که اتفاقا بسیار هم کوتاه بودند هیچ جذابیتی نداشتند.ولی اجبارا تایید کردند و روی چهارپایه های رنگی که هیچ تناسبی با رداهای سیاه با ابهتشان نداشت نشستند.
ولی موضوع به همینجا ختم نشد!مهمان نوازی دامبلدور زمانی به اوجش رسید که پاکتی پر از پشمک صورتی رنگ به مرگخواران تعارف کرد و آنها از روی ادب مشتی برداشته و به دهان گذاشتند تازودتراز شرش خلاص شوند.ولی ظاهرا نمیدانستند که خلاص شدن از شر پشمک کار ساده ای نیست.
جویدند و جویدندو جویدند.
پشمک ها پس از ملاقات با آب دهان مرگخواران چسبناک تراز قبل شدند و شروع به چسبیدن به قسمت هایی از دهان آنهاکردند که تا آن روز از وجودشان بی اطلاع بودند.علاوه بر این رشته های صورتی رنگی که از گوشه های دهانشان بیرون زده بود منظره جالبی نداشت.
درست در همین وضعیت بود که دامبلدور پرسید:خب عزیزانم.البته مستحضر هستین که من به اسنیپ اعتماد کامل دارم.ولی میشه تکرار کنین که برای چی به اینجا اومدین؟
مورگانا شروع به توضیح دادن کرد:په...پو...پاپا...پیپ...پ!
حرف زدن با دهان پر از پشمک کار سختی بود!
اسنیپ جامی را که روی میز بود برداشت و جرعه ای آب نوشید.پشمک ها باناامیدی تسلیم شده و پایین رفتند.دامبلدور لبخندی زد و گفت:نوش جونت پسرم.ولی دوباره پرش کن.شب که نمیتونم دندون مصنوعیامو توی لیوان خالی بذارم!
اسنیپ جلوی دهانش را گرفت که پشمک های تازه خورده شده را بالا نیاورد.ولی چشم مورگانا به چوب دستی دامبلدور که لای انگشتانش تاب می خورد دوخته شده بود.باید راهی برای گرفتن آن پیدا میکردند.
از طرفی لودو هنوز در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه گیر افتاده بود.
ببینین!معرکه نیستن؟همین دیروز از حراجی سانی گلد خریدمشون.شبا روی همینا میشینم وبرتی بات میزنم.
به نظر مورگانا و اسنیپ چهارپایه ها که اتفاقا بسیار هم کوتاه بودند هیچ جذابیتی نداشتند.ولی اجبارا تایید کردند و روی چهارپایه های رنگی که هیچ تناسبی با رداهای سیاه با ابهتشان نداشت نشستند.
ولی موضوع به همینجا ختم نشد!مهمان نوازی دامبلدور زمانی به اوجش رسید که پاکتی پر از پشمک صورتی رنگ به مرگخواران تعارف کرد و آنها از روی ادب مشتی برداشته و به دهان گذاشتند تازودتراز شرش خلاص شوند.ولی ظاهرا نمیدانستند که خلاص شدن از شر پشمک کار ساده ای نیست.
جویدند و جویدندو جویدند.
پشمک ها پس از ملاقات با آب دهان مرگخواران چسبناک تراز قبل شدند و شروع به چسبیدن به قسمت هایی از دهان آنهاکردند که تا آن روز از وجودشان بی اطلاع بودند.علاوه بر این رشته های صورتی رنگی که از گوشه های دهانشان بیرون زده بود منظره جالبی نداشت.
درست در همین وضعیت بود که دامبلدور پرسید:خب عزیزانم.البته مستحضر هستین که من به اسنیپ اعتماد کامل دارم.ولی میشه تکرار کنین که برای چی به اینجا اومدین؟
مورگانا شروع به توضیح دادن کرد:په...پو...پاپا...پیپ...پ!
حرف زدن با دهان پر از پشمک کار سختی بود!
اسنیپ جامی را که روی میز بود برداشت و جرعه ای آب نوشید.پشمک ها باناامیدی تسلیم شده و پایین رفتند.دامبلدور لبخندی زد و گفت:نوش جونت پسرم.ولی دوباره پرش کن.شب که نمیتونم دندون مصنوعیامو توی لیوان خالی بذارم!
اسنیپ جلوی دهانش را گرفت که پشمک های تازه خورده شده را بالا نیاورد.ولی چشم مورگانا به چوب دستی دامبلدور که لای انگشتانش تاب می خورد دوخته شده بود.باید راهی برای گرفتن آن پیدا میکردند.
از طرفی لودو هنوز در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه گیر افتاده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1393/8/1 17:51:42
ارباب فقط یکی...همین یکی!
جزئیات کاربر

- سوروس...به من اعتماد داری؟
- الان وقت اینجور سوالاس؟
- داری یا نه؟
- اره خوب که چی؟
- هیچی شاهزاده فقط دهنتو ببند و بیا !
تنها موجوداتی که متوجه این زمزمه ها شدند،زاغی، ساندرز و ساتین بودند. مورگانا چوبش را غلاف کرد و جلو آمد.
- پروفسور؟
غیر طبیعی به نظر نمیرسید اگر کسی مثل دامبلدور، در آن شرایط از جا می پرید. اما چیزی که این را عجیب میکرد، گیر کردن ریش چند صد متری دامبلدور، زیر پاهایش و کله پا شدن دامبلدور بود. مورگانا به سوروس که میرفت تا بخندد چشم غره ای رفت و در حالیکه تلاش میکرد تا اکراه و نفرت در صورتش تاثیر نگذارد خم شد تا به دامبلدور کمک کند.
- حالتون خوبه پروفسور؟
دامبلدور سری تکان داد.
- مورگانا.... امیدوارم بی ادبی نشه که از سن و سال صحبت میکنم ولی کسی مثل تو مسلما باید بدونه که پیرمردی مثل من رو نباید این جوری ترسوند.
مورگانا لب هایش را روی هم فشرد.
- بله البته.... ولی راستش... خوب من خیلی هیجان زده شدم.
- برای چی هیجان زده شدی فرزندم؟
- ام....خوب.... خوب... میدونید چیه؟ من ....سوروس نه ینی سوروس و من ... نه ینی ما.... اوه پناه به خودم. ما تصمیم گرفتیم متحول شیم . سفید شیم ینی !
سوروس با فرمت
به مورگانا خیره شد!اما دامبلدور متوجه نشد. "متحول شیم؟" مورگانا زده بود به سرش؟مورگانا لرزی کرد.
- پروفسور میشه تو دفترتون... صحبت کنیم راجع بهش؟؟ لطفا لطفا لطفا !
- چرا؟
مورگانا به آستین های دامبلدور خیره شد.
- اینجا زیادی به مزار ملینا نزدیکه!
جرقه محبت در چشمان دامبلدور شعله کشید و مورگانا از خودش متنفر شد.
.
.
.
.
چند لحظه بعد، انها در راه رفتن به دفتر دامبلدور بودند در حالیکه زاغی با کاغذی به نوکش، به سوی لرد میرفت و ساندرز، که کاغذی در نوک داشت با پاهایش محتویات یک شیشه را در گلوی راک وود خالی میکرد.
- الان وقت اینجور سوالاس؟
- داری یا نه؟
- اره خوب که چی؟
- هیچی شاهزاده فقط دهنتو ببند و بیا !
تنها موجوداتی که متوجه این زمزمه ها شدند،زاغی، ساندرز و ساتین بودند. مورگانا چوبش را غلاف کرد و جلو آمد.
- پروفسور؟
غیر طبیعی به نظر نمیرسید اگر کسی مثل دامبلدور، در آن شرایط از جا می پرید. اما چیزی که این را عجیب میکرد، گیر کردن ریش چند صد متری دامبلدور، زیر پاهایش و کله پا شدن دامبلدور بود. مورگانا به سوروس که میرفت تا بخندد چشم غره ای رفت و در حالیکه تلاش میکرد تا اکراه و نفرت در صورتش تاثیر نگذارد خم شد تا به دامبلدور کمک کند.
- حالتون خوبه پروفسور؟
دامبلدور سری تکان داد.
- مورگانا.... امیدوارم بی ادبی نشه که از سن و سال صحبت میکنم ولی کسی مثل تو مسلما باید بدونه که پیرمردی مثل من رو نباید این جوری ترسوند.
مورگانا لب هایش را روی هم فشرد.
- بله البته.... ولی راستش... خوب من خیلی هیجان زده شدم.
- برای چی هیجان زده شدی فرزندم؟
- ام....خوب.... خوب... میدونید چیه؟ من ....سوروس نه ینی سوروس و من ... نه ینی ما.... اوه پناه به خودم. ما تصمیم گرفتیم متحول شیم . سفید شیم ینی !
سوروس با فرمت
به مورگانا خیره شد!اما دامبلدور متوجه نشد. "متحول شیم؟" مورگانا زده بود به سرش؟مورگانا لرزی کرد. - پروفسور میشه تو دفترتون... صحبت کنیم راجع بهش؟؟ لطفا لطفا لطفا !
- چرا؟
مورگانا به آستین های دامبلدور خیره شد.
- اینجا زیادی به مزار ملینا نزدیکه!
جرقه محبت در چشمان دامبلدور شعله کشید و مورگانا از خودش متنفر شد.
.
.
.
.
چند لحظه بعد، انها در راه رفتن به دفتر دامبلدور بودند در حالیکه زاغی با کاغذی به نوکش، به سوی لرد میرفت و ساندرز، که کاغذی در نوک داشت با پاهایش محتویات یک شیشه را در گلوی راک وود خالی میکرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

?How long will you have me in your memory
Always
Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/06/26
آخرین ورود: جمعه 22 بهمن 1400 21:25
از: زیر سایه ارباب .... ( سایشون جهان گستره خوو ...)
پستها:
118

راک وود تقریبا همه جای قلعه را گشته بود . از دفتر مک گونگال که مجله های مشنگی دوخت و دوز برای دوران بازنشستگی تا اتاق ضروریات که در آن دفتر خاطرات دامبلدور را پیدا کرده بود . و هم اکنون در جیب پشتی اش خودنمایی می کرد .
ساندرز ، شاهین سیاه اسکاتلندی ، روی شانه اش خود نمایی می کرد . مو هایش بلند شده بود و زخمی روی گونه چپش نمایان بود . راک وود با سه ماه ابتدایی مرگخواریش کاملا فرق کرده بود . همانطور که راه میرفت ، فیلچ را دید که به بقیه مرگخوارا دستور میداد تا زمین را تمیز کنند . آرام به کناری خزید تا دید خوبی نسبت فیلچ داشته باشد . به محض دیدن فیلچ
-ایمپریو
فیلچ لحظه ای میخکوب شد و سپس جارو ها را همگی با هم برداشت و شروع به تمیز کردن زمین کرد . مرگخواران با دنبال کردن جهت طلسم ، با چشمک راک وود مواجه شدند .به راهش ادامه داد تا اینکه
"شپلوق ... دنگ .... بوم "
راک وود ابتدا لنگ در هوا ، با سر
روی زمین خیس سر خورد . سپس سطل بالای سرش محکم بینی اش را نوازش کرد ! در انتها هم فشفشه انفجاری در وسط پاهایش منفجر شد .
راک وود با فرمت " دپرس + عصبانی + متعجب " به اتفاقات کنارش می نگریست . زمانی که بالای سرش را نگاه کرد ، با نیش باز ساندرز رو به رو شد .
-نیشتو ببند حیوون !
بالاخره راک وود با هر زحمتی بود بلند شد . هنوز تلو تلو میخورد که یکهو
"دنگ"
پای راک وود روی چنگکی رفت و مانند تام و جری محکم نقش زمین شد .
ساندرز پس از دومین نقش بر زمین شدن راک وود ، به سوی ساتین و مورگانا پرواز کرد .
مورگانا در دفتر اسنیپ نشسته بود . با ناخن های بلندش موهای ساتین را نوازش می کرد . ردای بلند سیاهش صندلی را پوشانده بود . همین موقع بود که ساندرز روی دست مورگانا نشست . مورگانا دومین نفری بود که ساندرز حاضر بود روی دستش بنشیند . از چشمان او مشخص بود که چه شده .
دقایقی بعد که مورگانا و اسنیپ به نزدیک راک وود رسیدند با صحنه عجیبی مواجه شدند . دامبلدور با چوبدستی کنار او زانو زده بود .
ساندرز ، شاهین سیاه اسکاتلندی ، روی شانه اش خود نمایی می کرد . مو هایش بلند شده بود و زخمی روی گونه چپش نمایان بود . راک وود با سه ماه ابتدایی مرگخواریش کاملا فرق کرده بود . همانطور که راه میرفت ، فیلچ را دید که به بقیه مرگخوارا دستور میداد تا زمین را تمیز کنند . آرام به کناری خزید تا دید خوبی نسبت فیلچ داشته باشد . به محض دیدن فیلچ
-ایمپریو
فیلچ لحظه ای میخکوب شد و سپس جارو ها را همگی با هم برداشت و شروع به تمیز کردن زمین کرد . مرگخواران با دنبال کردن جهت طلسم ، با چشمک راک وود مواجه شدند .به راهش ادامه داد تا اینکه
"شپلوق ... دنگ .... بوم "
راک وود ابتدا لنگ در هوا ، با سر
روی زمین خیس سر خورد . سپس سطل بالای سرش محکم بینی اش را نوازش کرد ! در انتها هم فشفشه انفجاری در وسط پاهایش منفجر شد .
راک وود با فرمت " دپرس + عصبانی + متعجب " به اتفاقات کنارش می نگریست . زمانی که بالای سرش را نگاه کرد ، با نیش باز ساندرز رو به رو شد .
-نیشتو ببند حیوون !
بالاخره راک وود با هر زحمتی بود بلند شد . هنوز تلو تلو میخورد که یکهو
"دنگ"
پای راک وود روی چنگکی رفت و مانند تام و جری محکم نقش زمین شد .
ساندرز پس از دومین نقش بر زمین شدن راک وود ، به سوی ساتین و مورگانا پرواز کرد .
مورگانا در دفتر اسنیپ نشسته بود . با ناخن های بلندش موهای ساتین را نوازش می کرد . ردای بلند سیاهش صندلی را پوشانده بود . همین موقع بود که ساندرز روی دست مورگانا نشست . مورگانا دومین نفری بود که ساندرز حاضر بود روی دستش بنشیند . از چشمان او مشخص بود که چه شده .
دقایقی بعد که مورگانا و اسنیپ به نزدیک راک وود رسیدند با صحنه عجیبی مواجه شدند . دامبلدور با چوبدستی کنار او زانو زده بود .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در 1393/7/30 23:02:37
آخرين فرصت ماست ....
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

لودو به بالا و پایین انداختن لپرکانش ادامه داد!
-خب ارباب...داشتم می گفتم. به نظر من چوب دستی اینجا نیست. چون دامبلدور به دانش آموزان و اساتیدش اعتماد کامل داره و داخل مدرسه احتیاجی به چوب دستی پیدا نمی کنه. :sharti:
لرد مشخصا چوب دستی نداشت. چون اگر داشت لودو را تا آن لحظه از روی زمین محو کرده بود.
-مگه چوب دستی فقط به درد زدن و کشتن و شکنجه کردن می خوره؟ ظاهرا زیاد با ما مراودت کردی!ضمنا...مگه نفرمودیم از جلوی چشممون دور شو؟
لودو که کمی احساس خطر کرده بود لپرکانش را گرفت.
-ارباب سی ثانیه فرصت داده بودین. داشتم از سی ثانیم استفاده می کردم.اگه اجاره بدین به اندازه پونزده ثانیه دیگه فرصت دارم توضیح بدم که البته چون جملم طولانی بود ده ثانیش گذشت و الان که اینو گفتم پنج ثانیه باقی مونده هم تموم شد و من الان می رم ارباب!
لودو دوان دوان از محضر ارباب خارج شد. ولی از آنجایی که هرگز کنترل کافی روی خودش نداشت همانطور دوان دوان وارد کلاسی شد.
کلاس پر از دانش آموزان متعجبی بود که به لودو چشم دوخته بودند.
لودو هم به آنها چشم دوخت!
بعد از چند ثانیه هر دو طرف به خودشان مسلط شدند. لودو قصد داشت از ورود بی ادبانه خودش عذرخواهی کرده کلاس را ترک کند. ولی جمله ای که از یکی از دانش آموزان شنید متوقفش کرد.
-استاد! خوش اومدین. به ما گفته بودن امروز هم استادی نخواهیم داشت.ولی ما خیلی دوست داشتیم هر چه سریع تر دفاع در برابر جادوی سیاه رو شروع کنیم.
گذشته از اینکه در فرهنگ مرگخواران دفاع در برابر جادوی سیاه عملی حرام و بسیار ناپسند به شمار می رفت؛ لودو همیشه دلش می خواست استاد باشد!
اندکی دور تر گروه کوچکی از مرگخواران چند جاروی کهنه را به دست گرفته بودند...ولی نه برای پرواز!
آرگوس فیلچ با عصایش به گوشه و کنار تالار اشاره کرد.
-یادتون باشه همه گوشه ها رو تمیز کنین.تعریف تیم نظافت فشفشه بارون رو زیاد شنیده بودم. گرچه نمی دونم چرا وقتی وارد شدم داشتین کشو های اساتید رو مرتب می کردین.سریع تر! شما فشفشه ها چقدر کند کار می کنین!
-خب ارباب...داشتم می گفتم. به نظر من چوب دستی اینجا نیست. چون دامبلدور به دانش آموزان و اساتیدش اعتماد کامل داره و داخل مدرسه احتیاجی به چوب دستی پیدا نمی کنه. :sharti:
لرد مشخصا چوب دستی نداشت. چون اگر داشت لودو را تا آن لحظه از روی زمین محو کرده بود.
-مگه چوب دستی فقط به درد زدن و کشتن و شکنجه کردن می خوره؟ ظاهرا زیاد با ما مراودت کردی!ضمنا...مگه نفرمودیم از جلوی چشممون دور شو؟
لودو که کمی احساس خطر کرده بود لپرکانش را گرفت.
-ارباب سی ثانیه فرصت داده بودین. داشتم از سی ثانیم استفاده می کردم.اگه اجاره بدین به اندازه پونزده ثانیه دیگه فرصت دارم توضیح بدم که البته چون جملم طولانی بود ده ثانیش گذشت و الان که اینو گفتم پنج ثانیه باقی مونده هم تموم شد و من الان می رم ارباب!
لودو دوان دوان از محضر ارباب خارج شد. ولی از آنجایی که هرگز کنترل کافی روی خودش نداشت همانطور دوان دوان وارد کلاسی شد.
کلاس پر از دانش آموزان متعجبی بود که به لودو چشم دوخته بودند.
لودو هم به آنها چشم دوخت!
بعد از چند ثانیه هر دو طرف به خودشان مسلط شدند. لودو قصد داشت از ورود بی ادبانه خودش عذرخواهی کرده کلاس را ترک کند. ولی جمله ای که از یکی از دانش آموزان شنید متوقفش کرد.
-استاد! خوش اومدین. به ما گفته بودن امروز هم استادی نخواهیم داشت.ولی ما خیلی دوست داشتیم هر چه سریع تر دفاع در برابر جادوی سیاه رو شروع کنیم.
گذشته از اینکه در فرهنگ مرگخواران دفاع در برابر جادوی سیاه عملی حرام و بسیار ناپسند به شمار می رفت؛ لودو همیشه دلش می خواست استاد باشد!
اندکی دور تر گروه کوچکی از مرگخواران چند جاروی کهنه را به دست گرفته بودند...ولی نه برای پرواز!
آرگوس فیلچ با عصایش به گوشه و کنار تالار اشاره کرد.
-یادتون باشه همه گوشه ها رو تمیز کنین.تعریف تیم نظافت فشفشه بارون رو زیاد شنیده بودم. گرچه نمی دونم چرا وقتی وارد شدم داشتین کشو های اساتید رو مرتب می کردین.سریع تر! شما فشفشه ها چقدر کند کار می کنین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/24
تولد نقش: 1393/04/28
آخرین ورود: یکشنبه 7 تیر 1405 17:52
از: پاتیل به پا شده!
پستها:
962

خلاصه: لرد سیاه قصد خرید چوب دستی داره. و تنها چوب دستی ای که براش مناسبه توسط دامبلدور خریده شده. لرد و مرگخوارا برای گرفتن چوب دستی به هاگوارتز می رن. اتاق دامبلدور خالیه. اتاق رو می گردن ولی اثری از چوب دستی نیست. لرد به مرگخوارا دستور می ده برن کل هاگوارتز رو بگردن.
------------------------
ساعتی بعد، هکتور بعد از جدال های فراوان و تهدید ملت به خوراندن انواع سم و معجون موفق شده بود، مسئولیت گشتن مرکز معجون سازی هاگوارتز و تالار اسرار را خودش بر عهده بگیرد.
هکتور که به وضوح مشتاق و هیجان زده بود، به سمت تالار اسرار میرفت و در حالی که مشخص نبود مخاطبش مورگاناست یا سوروس گفت:
-همیشه دلم میخواست اینجا رو ببینم. به سالازار نمیومد انقد با استعداد باشه که اینجا رو بسازه. معجون هاش همیشه اشتباه کار میکردن.وقتی معجون قفل باز کنش رو میخواست امتحان کنه من اونجا بودم. ریختش روی یک در بسته و در باز شد. حسابی تنبیه اش کردم تا یاد بگیره دیگه معجون اشتباه نسازه.
مورگانا نگاهی به سوروس انداخت و چهره هر دو به این شکل در آمده بود:
وقتی به در اصلی تالار رسیدند هکتور با شوق جلو دوید، و از آنجایی که ارباب در آنجا حضور نداشت، ویبره زنان جلو در ایستاد. انگار منتظر بود در به صورت فول اتومات و با چشمی لیزری به رویش گشوده شود:
-باز شو عجله دارم.
سوروس و مورگانا:
باخره دقایقی بعد پس از کتک کاری ها و درگیری های فراوان بین هکتو و در، هکتور لباسش را تکان داد و رو به در کرد:
-باز نمیشی؟! حتما باید از نفرین3 که روی ماست استفاده کنیم؟ اون هم همزمان با معجون در باز کن؟!
مورگانا که احساس خطر کرده بود گفت:
-هکتور نیازی به این کار نیستا! اصلا نمیخواد از معجونت استفاده کنی.
هکتور به سمت او چرخید:
-منظورت چیه؟ میخوای بگی معجون های من خوب نیستن؟
مورگانا که این روزها به شدت زودجوش شده بود غرید:
-من کی این حرفو زدم؟
هکتور که از قرار معلوم او هم این روز ها بی اعصاب شده بود مشتی حواله دماغ مورگانا کرد.
مورگانا:
هکتور و مورگانا:
سوروس:
همان زمان-نزد لرد سیاه
لودو، که هیچ نسبتی با هافلپافی ها نداشت و خون هافلی در رگ هایش جاری نبود، تلاش میکرد از زیر بار مسئولیت گشتن کل هاگوارتز فرار کند:
-ارباب من میگم چوبدستی اینجا نیستا! حاضرم شرط ببندم. :sharti:
لرد نگاهی به لپرکانی انداخت که توسط لودو به هوا انداخته و گرفته میشد:
-اگه تا 30 ثانیه دیگه از جلو چشممون دور نشده باشی و در حال گشتن نبینیمت، میدیم دخترمون به طور کامل از نظر جسمی و روحی شخصیتت رو پردازش کنه.
------------------------
ساعتی بعد، هکتور بعد از جدال های فراوان و تهدید ملت به خوراندن انواع سم و معجون موفق شده بود، مسئولیت گشتن مرکز معجون سازی هاگوارتز و تالار اسرار را خودش بر عهده بگیرد.
هکتور که به وضوح مشتاق و هیجان زده بود، به سمت تالار اسرار میرفت و در حالی که مشخص نبود مخاطبش مورگاناست یا سوروس گفت:
-همیشه دلم میخواست اینجا رو ببینم. به سالازار نمیومد انقد با استعداد باشه که اینجا رو بسازه. معجون هاش همیشه اشتباه کار میکردن.وقتی معجون قفل باز کنش رو میخواست امتحان کنه من اونجا بودم. ریختش روی یک در بسته و در باز شد. حسابی تنبیه اش کردم تا یاد بگیره دیگه معجون اشتباه نسازه.
مورگانا نگاهی به سوروس انداخت و چهره هر دو به این شکل در آمده بود:
وقتی به در اصلی تالار رسیدند هکتور با شوق جلو دوید، و از آنجایی که ارباب در آنجا حضور نداشت، ویبره زنان جلو در ایستاد. انگار منتظر بود در به صورت فول اتومات و با چشمی لیزری به رویش گشوده شود:
-باز شو عجله دارم.
سوروس و مورگانا:
باخره دقایقی بعد پس از کتک کاری ها و درگیری های فراوان بین هکتو و در، هکتور لباسش را تکان داد و رو به در کرد:
-باز نمیشی؟! حتما باید از نفرین3 که روی ماست استفاده کنیم؟ اون هم همزمان با معجون در باز کن؟!
مورگانا که احساس خطر کرده بود گفت:
-هکتور نیازی به این کار نیستا! اصلا نمیخواد از معجونت استفاده کنی.
هکتور به سمت او چرخید:
-منظورت چیه؟ میخوای بگی معجون های من خوب نیستن؟
مورگانا که این روزها به شدت زودجوش شده بود غرید:
-من کی این حرفو زدم؟
هکتور که از قرار معلوم او هم این روز ها بی اعصاب شده بود مشتی حواله دماغ مورگانا کرد.
مورگانا:
هکتور و مورگانا:
سوروس:
همان زمان-نزد لرد سیاه
لودو، که هیچ نسبتی با هافلپافی ها نداشت و خون هافلی در رگ هایش جاری نبود، تلاش میکرد از زیر بار مسئولیت گشتن کل هاگوارتز فرار کند:
-ارباب من میگم چوبدستی اینجا نیستا! حاضرم شرط ببندم. :sharti:
لرد نگاهی به لپرکانی انداخت که توسط لودو به هوا انداخته و گرفته میشد:
-اگه تا 30 ثانیه دیگه از جلو چشممون دور نشده باشی و در حال گشتن نبینیمت، میدیم دخترمون به طور کامل از نظر جسمی و روحی شخصیتت رو پردازش کنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در 1393/7/29 16:15:14
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
