جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ايستگاه كينگزكراس

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: شنبه 15 آذر 1393 18:29
نمایش جزئیات
آفلاین
_بی بخلم!

کل فضا از این جمله پر شده بود...محفلی های سابق و ققنوس خورهای حاضر،در به در به دنبال مرگخوارهای سابق و ققنوس خورهای حاضر بودند تا انها را بغل کنن...تنها مرگخوار سابق و ققنوس خوار حاضر که برعکس دیگر همقطاری هایش مشتاقانه به دنبال بغل کردن یک نفر بود،رودولف لسترنج بود!

رودولف که با سرعت هر چه تمام تر به دنبال دختر محفلی سابق و ققنوس خوار حاضر میدوید،با داد و فریاد تلاش میکرد شکار بغل خودش را راضی به ایستادن کند!
_وایسا...فرار نکن...فقط میخوام بغلت کنم...وایسا هرماینی...صبر کن...کاریت ندارم..فقط یه بغله!
_دور شو...از من فاصله بگیر...دنبالم نیا...کمک!

تعقیب و گریز رودولف وهرماینی ادامه داشت تا اینکه چشم رودولف به بلاتریکس افتاد که با نگاهش سعی داشت به رودولف حالی کند که""پس که اینطور؟!صبر کن...پات به خونه باز میشه دیگه؟!فقط شانس بیاری قبل از اینکه بیایی خونه همینجا توسط آوادای ارباب کشته بشی...فقط در این صورته که سرنوشت بهتری نسب به اومدنت به خونه خواهی داشت!"
یک نگاه بلاتریکس به رودولف اینقدر حرف داشت...شما ببین رودولف بدبخت وقتی که بلاتریکس ساعتها به او نگاه میکند چه جملاتی را میگوید!
رودولف که این تهدید رو با گوشت و پوست خونش حس کرده بود،مسیرش را عوض کرد و رفت تا هاگرید رو بغل کند!

به هر حال همه همدیگر را بغل میکردند...هر چند که مرگخوار های سابق و ققنوس خور های حاضر با اکراه این کار را انجام میدادند...
گیدیون لینی را بغل کرده بود،سیریوس هکتور را بغل کرده بود،ویلبرت سوروس را بغل کرده بود،دامبلدور...خب دامبلدور رو بنا به دلایل اخلاقی کسی بغل نکرده بود...مخصوصا جنس مذکر!

بعد از تمام شدن بغل بغل،دامبلدور بلند شد تا دوباره شروع به سخنرانی در مورد قدرت عشق و قورباغه شکلاتی و این چیزها بکند...اما لرد پیش دستی کرد و گفت:
_خب دامبل!حالا که فهمیدیم مرگخوارهای سابق عوض شدن،نوبت اینه که من ببینم محفلی های سابق هم عوض شدن یا نه...
_چه جوری تام؟!
_خب...کاری نداره...فقط محفلی های سابق باید...

لرد چه خواهد گفت؟!محفلی های سابق چه کاری باید انجام دهند؟!آیا محفلی های سابق برای نشان دادن قساوت قلباش باید از طلسم شکنجه استفاده کنند؟!آیا مرگخوارهای سابق مجبور میشوند که خفت و خواری بیشتری را تحمل کنند؟!وقتی رودولف به خانه میرود چه اتفاقی برایش خواهد افتاد؟!وقتی که همه در حال بغل کردن یکدیگر بودنند،چه کسی لرد را بغل کرد؟!وقتی دامبلدور را کسی بغل نکرد،دامبلدور پیش خود چه فکری کرد؟!
جواب این سوال ها و هزاران سوال دیگر را در قسمت های آینده(یا رول های آینده!)شاهد خواهید بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/9/15 19:06:36
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 25 مهر 1393 02:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- پسرم بیا جلو.

در میان جمعیت بسیار زیاد مرگخواران و محفلی ها، یک نفر از مرگخواران جلو آمد. پسر لاغر و ترکه ای بود و مشخص بود در میزان لاغری میتواند با ایوان روزیه رقابت شانه به شانه و نفس گیری داشته باشند.

- چیه دامبل؟

پروفسور دامبلدور به آرامی دور مرگخوار چرخید و با نگاهش او را برانداز کرد. آلبوس جلو مرگخوار ایستاد و چشم در چشم او دوخت. جو مکان سنگین بود و همگی خوانندگان انتظار یک لحظه ی به یاد ماندنی را داشتند که با عطسه ی یکی از مرگخواران این رویا دود شد و به هوارفت.

- خب پسرم میدونی عضو چه گروهی هستی؟
- آره ققنوس خور ها.
- خب باباجان برو اون دوست محفلیتو بغل کن.

همه ی سر ها به سوی ممد دیگری برگشت که در میان محفلیها ایستاده بود و مانند آن مرگخوار لاغر بود. ممد محفلی جلو آمد و در حالت فیس تو فیس رو به روی مرگخوار ایستاد.

- هم دیگه رو بغل کنید فرزندان روشنایی اندر تاریکی.

هر دو با انزجار به یکدیگر نگاه کردند. لرد علی رقم میل باطنی خود طلسم فرمانی را بر روی مرگخوار ایجاد کرد که ممد محفلی را در آغوش بگیرد. بعد از در آغوش گرفتن مرگخوار و محفلی آلبوس دامبلدور با خوشحالی گفت:
- احسنت فرزند تاریکی اندر روشنایی.
- ولدک میای بغلت کنم؟

تدی لوپین از میان صفوف ققنوس خوار ها بیرون آمد و به سوی لرد ولدمورت رفت. انتظار که ندارید ولدمورت تدی را در آغوش بگیرد؟ انتظار دارید؟ لرد ولدمورت در حالی که بر افروخته شده بود گفت:
- نخیر نمیخوام.
- آخی عصبانی نشو، بیا بغلم.

اعضای ققنوس خوار ها با دیدن این صحنه ها به فرمت در آمدند و به یکدیگر چشم دوختند. چند ثانیه ی بعد همه ی اعضای ققنوس خوار ها در تلاش بودند کسی رابرای در آغوش گرفتن پیدا کنند.

- ... و تنها نیروی عشق باقی می ماند.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گيديون پريوت در 1393/7/25 3:01:24
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مهر 1393 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
-ریاست منو به رسمیت بشناسیم و هر کی جسارت کرد و نشناخت با ملایمت بکشیمش.
-تام؟!

لرد سیاه دوست نداره تام خطاب بشه. عمری زحمت کشیده و اسم و رسمی برای خودش جمع کرده و این پیرمرد در یک چشم به هم زدن همه رو ندیده میگیره. با خودش فکر میکنه که شاید وقتش رسیده که این مشکل رو حل کنه. رو به دامبلدور میکنه.
-بهتر نیست منو لرد سیاه خطاب کنی؟ یا لرد ولدمورت؟
دامبلدور:نه!
لرد قانع میشه!
ولی هنوز سوال آلبوس بی جواب مونده. لرد و دامبلدور وارد شور میشن. بعد از تشکیل گروه چه کاری باید انجام داد؟!

دامبلدور:تام؟تو ناسلامتی رئیس یه گروهی. وقتی گروهتو تشکیل دادی چیکار کردی؟
لرد سیاه کمی فکر میکنه و جواب میده:
-یادم نمیاد! تو هم گروه داری.تو بگو چیکار کردی؟

وقتی لردی با اون ابهت و عظمت یادش نمیاد طبیعیه که دامبلی به اون پیری و ضعیفی هم یادش نیاد!دامبل دستی به ریشش میکشه.
-حضور غیاب کنیم؟
لرد سیاه از این سوسول بازیا خوشش نمیومد. هر روز صبح با یک جمله "آواداکداورا به همه غایبین" تکلیف خودش و غایب ها را روشن میکرد.
-الان اینا خوب شدن و اونا بد...درسته؟

دامبلدور:نه! برعکس اشاره کردی.اونا خوب شدن و اینا بد!

همونجا بود که دامبل و لرد متوجه میشن که مفاهیم خوب و بد برای هرکدومشون متفاوته و شاید ریشه همه مشکلاتشون همین باشه. لرد سیاه خوشحال از این همه هماهنگی به ارتش بلاتکلیف نگاه میکنه.
-خب به همین سادگی که نیست. اینا باید نشون بدن که رفتارشون عوض شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1393/7/24 18:19:02
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1393/7/24 18:21:56
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1393 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
_ اسمیگل باباته! من لرد ولدمورتم!


ملت که تازه دوهزاریشون افتاده و فهمیدن نام باابهت و مخوف لرد به زبان رانده شده، لرزشی می‌کنن و مو بر تنشون سیخ می‌شه. بعد از اتمام این حرکت و عبور این نام از درون ذهن تک تک حضار و خروج کامل آن از سوی دیگر مغزشان، تصمیم می‌گیرن سوژه رو ادامه بدن.

جماعت مرگخوار و محفلی هاج و واج یه نگاه به دامبلدور و لرد و بعدش یه نگاه به همدیگه می‌ندازن. دقایقی همه در بهت و حیرت به سر می‌برن تا مسئله رخ داده رو تجزیه تحلیل کنن. اما دامبلدور همچنان با لبخند گشادی منتظر توضیحی از جانب فرزندان روشنایی‌ و مرگخواران‌ـه. لرد هم با ابروانی بالا انداخته همین انتظارو می‌کشه.

در نهایت یکی از مرگخواران شجاعانه جلو میاد و با احتیاط سعی می‌کنه کاملا رو به روی دامبلدور قرار بگیره و ذره‌ای لرد داخل خطاب کردناش قرار نگیره.

- مسخره‌مون کردی بوقی؟ خودت مارو انداختی این وسط بمون گفتی ضد خلق و خوی عادی خودمون رفتار کنیم بعد می‌گی مشکل چیه؟ خب مشکل همین متفاوت عمل کردنه دیگه!

یکی دیگه از مرگخوارا هم جمع خودشو ترک می‌کنه و سعی می‌کنه به زور خودشو تو کادری که مخاطبش فقط دامبلدوره قرار بده و می‌گه:

- تازه مارو انداختین وسط این ناکجا آباد که چی؟ اگه واسه گروهت عضو می‌خوای که خب بی چون و چرا قبولمون کن. اگه نه هم که تو رو به خیر و مارو به شر!

محفلیا که می‌بینن فقط دامبلدوره که داره سرزنش می‌شه و لرد با آسودگی خیال مشغول برانداز کردن چوبدستیشه، تصمیم می‌گیرن اونام شجاع بشن. بنابراین یکیشون جلو میاد. با دیدن تنها کادر خالی که متعلق به لرده به سختی آب دهنشو قورت می‌ده و پا درونش می‌ذاره.

- اممم سلام لرد سیاه. می‌خواستم بگم این مسخره بازیارو... شترق!

با تکان چوبدستی لرد، محفلی‌ـه مذکور به ناکجا آباد شوت می‌شه و از صحنه حذف می‌شه. دامبلدور اخمی به لرد می‌کنه و می‌گه:

- تام؟ قرارمونو یادت رفته؟

لرد با بی اعتنایی پشتشو به دامبلدور می‌کنه و دامبلدور که چاره‌ای نداره جز قبول هردو گروه اونم تو همون لحظه و بدون آزمایش، با افسوس می‌گه:

- خیله خب! زین پس همه‌تون عضوی از گروه ققنوس‌خوارها هستین ای فرزندان روشنایی اندر تاریکی و فرزندان تاریکی اندر روشنایی!

و پس از این حرف صدای کف دست هورای همگان به هوا بلند می‌شه و همگی محو می‌شن و جلوی مقر ققنوس‌خوارها پدیدار می‌شن. در همین حینی که همه مشغول شادی و شعف هستن، دامبلدور به آرومی به لرد نزدیک می‌شه.

- خب حالا که گروه تشکیل شد باید چی کار کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1393 19:11
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور و ولدمورت تصمیم میگیرند گروه جدیدی به نام "ققنوس خوارها" تشکیل دهند که گویا در این گروه مرگخواران و محفلی ها باید بر خلاف روال معمول رفتار کنند یعنی اعضای محفل شرور بشوند و مرگخواران پاک و نیک...


کینگزاس "مرز"بود. مرز بین جادو و غیر جادو. مرز بین دنیای مردگان و زندگان...


مورفین: اووووم حالا خودمونیم، برای این داستان، میرفتیم "دنیای وارونه" بهتر نبود؟!

ناگهان همه، اعم از محفلی و مرگخوار دست هایشان را گذاشتند روی دهانشان و زبان هایشان را گاز گرفتند...
هاگرید: آآآآآآآآآآآآآی!
مورفین: بابا گاز نگیر خب! چرا گاز میگیری؟!

هاگرید که قاطی کرده بود با یک حرکت پرید رو مورفین استخونی و در حالی که در حال له کردن او بود گفت:
_ پدر سوخته! حرف خارج از "رول" میزنی بعد میگی چرا زبونتو گاز میگیری؟!

در این لحظه نوری از غیب ظاهر شد مانند طلوع خورشید، هوا پاییزی و خنک شد، ستاره ها در میان روز به وضوح درخشیدند و خورشید نیلگون شد... همه کف کرده بودند که ناگهان "دامبلدور" ظهور کرد! این بار اما با ردایی خاکستری!

گیدیون: ددم واااااااای! مرده زنده شد! بچه ها فرار کنید!
دامبلدور: نه بابا فرار نکنید! من همان دامبلدورم منتها در ردایی خاکستری! دخترمم دنبالمه. دامبلدور به "جسیکا" اشاره کرد.

مورفین شیشکی کشید و گفت: بابا اون که "گاندولف" بود!
دامبلدور: ببند فرزندم!

و دهان مورفین بسته شد و دیگر هیچ صحبتی نمیتوانست بکند. در همین حین که مورفین مانند افرادی که خفگی گرفتند دستش را داخل حلقش کرده بود ناگهان موجودی لاغر اندام و کوچک جثه وارد صحنه شد و یک بشگن زد و مورفین از حالت خفگی نجات پیدا کرد و دوباره گیدیون فریاد زد:
_ اوه بچه ها، بچه های "ارباب حلقه ها" حمله کردند! این دیگه خود "اسمیگله" فرار کنید!

موجودی که شبیه "اسمیگل" بود() با عصبانیت و صدایی زیر، گفت:
_ اسمیگل باباته! من لرد ولدمورتم! فقط این رولینگ گلابی تو کتاب آخر روح منو اینجوری توصیف کرده بود، یادم رفت خودمو عوض کنم...

ولدمورت بشگنی زد و به شمایل سابق دراومد و چشم غره ای به دامبلدور رفت و دامبلدور هم لبخندی پت و پهن تحویل او داد و سپس هر دو با هم گفتند:
_ خب بچه ها مشکلتون چیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1393/7/13 19:24:56
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 9 تیر 1393 11:32
نمایش جزئیات
آفلاین
به این ترتیب محفلی ها به سوی دیگر جاده رفتند.

- وایسید ببینم.

یکی از ممد مرگخوار ها جلو اومد و گفت:

- چرا باید راهنما دست شما باشه؟

محفلی ها به هم نگاه کردند. جسیکا گفت:

- چون پیر زن کاغذو داد به من.
- ما هم به اون راهنما نیاز داریم.

مرگخوار ها به علامت تایید این حرف سر تکان دادند. گودریک به فکر فرو رفت تا راه حلی برای این مشکل بیابد. بعد از چند دقیقه گفت:

- یک فکر. بیایید همه از یک طرف بریم اینطوری هم شما راهنمارو دارید هم ما. ما می تونیم جداگانه به کارمون برسیم.

همه ی حظار دست زدن و گودریک را برای این ایده تشویق کردند. سپس هر دو گروه به راه افتادند و پیرزن بیچاره را به کل فراموش کردند. ناگهان ایوان گفت:

- مگه ما قرار نیست خوب باشیم؟

- بــــــــــله

-پس چرا داریم این پیر زنو اینجا ول میکنیم؟

با این حرف یک دسته از مرگخوار ها به سمت پیرزن شتافتند و او را با خود بردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: شنبه 7 تیر 1393 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه

لرد سیاه و آلبوس دامبلدور تصمیم میگیرن گروه جدیدی به نام ققنوس خوارها تشکیل بدن که اعضاش از هر دو گروه محفلیا و مرگخوارا میتونن باشن. افرادی از هر دو گروه برای عضویت خدمت رسیدن که برای آموزش و آمادگی برای ورود به این گروه باید مراحلی رو طی کنن.

دو گروه به وسط جاده قزوین رشت که در حال احداث ـه اعزام میشن و پیرزنی که مادره کوییرل ـه بعنوان راهنمای نقشه برگه ای رو تحویل اونا میده و میگه این دستورالعملی ـه که باید انجامش بدین ...


☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺

جسیکا بی توجه به پیرزن که دوباره بیهوش روی زمین افتاده بود، برگه رو بالا میاره و شروع به خوندن میکنه:

- پارت اول، مرگخواران خوب و محفلیون بد می شوند ...

صدای غرولندهای دو گروه به هوا بلند میشه و از وضع موجود ابراز نارضایتی و ناامیدی میکنن. تا اینکه بالاخره ممد مرگخواری میگه:

- جمع کنین بریم بابا، از اولم سرکار بودیم.

مرگخوارا و محفلیون دست از اظهار نظر برمیدارن و به آخرین جمله ای که شنیدن فکر میکنن. جمع کنین بریم ... بریم ... دقیقا چطوری باید دمشونو رو کولشون میذاشتن و می گرخیدن؟

بعد از یکم مشاهده ی اطراف و نیافتن راهی برای فرار (نویسنده تاکید میکنه که در این میان تلاش هایی برای آپارات کردن صورت گرفت، اما نتیجه مثبتی به همراه نداشت ...) یکی از فاطی های محفلی میگه:

- اصن ما واسه چی تصمیم گرفتیم به این گروه ملحق شیم؟ دوباره دور هم جمع شدن و ماموریتای گروهی و در کنار هم بودن رو تجربه کردن.

رز بالا و پایین میپره و با اشتیاق حرف رقیب محفلیش رو تایید میکنه: و دوباره به اوج رسیدن ... یعنی دیدن چهره مبارک شوم ارباب و خدمت کردن بهشون.

چهره محفلیا کمی درهم میره و سعی میکنن با فکر کردن به رسیدن به دامبلدور، دوباره خودشون رو خوشنود نشون بدن. ریگولوس به سمت پیرزن حرکت میکنه و میگه:

- خب مثل اینکه چاره ای نداریم. باید دقایقی در نقش آدم خوبه ظاهر شیم ... هی روزگار.

مرگخوارا آه کشان جلو میرن و محفلیونی که برای کمک به پیرزن بیهوش دورش جمع شده بودن، جای خودشون رو به مرگخوارا میدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: چهارشنبه 21 خرداد 1393 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
یک دفعه جسی از جا می پره و دوباره اطرافو نگاه میکنه به امید اینکه باهاش شوخی کرده باشن ولی با دیدن دوباره ی تابلو آه می کشه. با نگرانی میگه:

- بقیه محفلیا کجان؟

- دور اون پیر زن جمع شدن به امید اینکه بیدارش کنن.

سپس هر دو به جمعیت می پیوندند. حالا پیرزن به هوش آمده و هی ناله میکنه. گودریک می پرسه:

- شما کوییرل هستید؟

پیر زن دوباره رنگ از چهره اش میپره و میگه:

- نه. من مادرشم.

- پس چرا ترسیدی؟

- آخه مایه ننگ منه.

جسیکا نفس عمیقی می کشه و از پیرزن می پرسه:

- خب شما راهنمای نقشه ای درست؟

- بله.

- خب ما باید الان چیکار کنیم؟

پیر زن کاغذی رو دست جسیکا میده و میگه:

- دستور العمل رو اینجا نوشته.

و با این حرف، دوباره بیهوش شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان صدایی از آسمان آمد و نوری به صورت جسیکا تابید و ندایی آمد که:
_ سلام!

جسیکا:
_ مـــــــــاع! مـــــــاع! من میدونستم! من از اولش میدونستم یه چیزی هستم! یه قدرتی دارم! من پیامبر بودم پس!

ندای آسمانی:
_ نمیخوام ناامیدت کنم ولی خب نه حقیقتش پیامبر نیستی!

جسیکا: هــــــــــی! پس حتما تو هم خدا نیستی؟!

ندا:
_ خدا که اممممم... شاید، یه جورایی! من در حقیقت خالق داستانتم! کسی که از اولش میدیدتت! تک تک مراحل رشد و نمو ات را دیده و هنوز هم میبینتت! تاکید میکنم میبینتت! نه اینکه فکر کنی مراقبته یا مثلا فرشته نگهبانت!

جسیکا:
_ بابا چی میشد از اولش هر چی ما میخواستیم بهمون میدادی؟ آخه این چه زندگی ایه؟ این چه جای مزخرف و خانواده و کاری که ما رو انداختی توش؟

ندا:
_ ببین دادا! فرض کنیم یکی نشسته اون بالا! داره مینویسه داستان زندگی تو رو حالا! اگه از اول همه چیز بهت میداد و میبردت اون بالا مالاها! بیشتر بهت حال میداد؟ یا! اینکه خودت زندگیتو بسازی و بری بالا ابرا! تا داستانی داشته باشی واسه تعریف کردن بعضی موقع ها! ها؟!

جسیکا:
_ تو رپ میگی؟

ندا:
_ تازگیا دارم یه کم تمرین میکنم! یکی دیگه م گفتم، البته در وصف تو، ببین خوشت میاد:
"وقتی فرزند اولی حق نداری از هیچ کس انتظار داشته باشی وگرنه زان پس برجکت میخورد اساسی! هیچ کس، حتی شهریار آسمان ها و حتی برادر زمینی ات و مادرت! بهتر است خودت باشی و خودت، هر چند نمیتوانی سر بر شانه خودت بگذاری لیک خودت قهرمان زندگی خودت میشوی. نخظه:دی"

جسیکا:
_ اممم... حالا نمیشه یه کوچولو یه آوانسی یه شانسی یه پولی یه چیزی یه زیر میزی ای برسونی؟!

ندا:
_ اووووم... مزه ش میره! میخوای یه مهره معمولی باشی مثل میلیاردها مهره ای که اومدن و رفتن؟ یا میخوای قهرمان داستان خودت بشی؟! اگه میخوای معمولی باشی اوکی! یه خونه بزرگ با یه شوهر خوشتیپ و یه بچه گوگولی مگولی خوبه؟ بزنم بشگن رو؟

جسیکا:
_ اوکی بابا نخواستیم! ما که تا اینجا اومدیم! بقیه شم میریم! خودم میرم اصلا! خسته نشی میشینی اون بالا نگاه میکنی یه وقت؟! اصلا چی شد بعد یه عمری حال و احوالی از ما پرسیدی؟

ندا:
_ هویجوری نبودی چند وقت آخه؟ چه خبر؟ کجایی؟

جسیکا:
_ تو که گفتی منو میبینی همیشه؟!

ندا:
_ بابا منم زندگی میکنم ها! فقطم تو نیستی! کلا بغرنجه قضیه! حالا بگو کجا بودی و چه میکردی؟

جسیکا:
_ گوشه نشینی! مراقبه!

ندا:
_ ای بابا، یعنی دیگه لاکم نمیزنی؟ برنزه نمیکنی؟ عینک دودی؟ لباس های رنگی و منگی و خوشجل مشجل نمیپوشی؟

جسیکا:
_ بقیه شو نه ولی لاک رنگی که نمیشه نزد! میشه؟!

ندا:
_ راستی تو یه رگه هایی از سیاهی هم داری ها! اول و آخر علاقه مندی های امضات دو تا شخصیت سیاهن!

جسیکا:
_ سیاهی دوست داری؟! من فکر میکردم خالق همیشه خوب و مهربون و پر از نوره!

ندا:
_ خالق داریم تا خالق! من داستان تو رو فقط مینویسم و روایت میکنم! تا جایی که بشه دخالت نمیکنم! یعنی در نود و نه درصد مواقع! و البته همیشه هم سفیدی اگه باشه خب خسته کننده میشه و بدون سیاهی سفیدی هم معنا نداره! و بعضی مواقع بعضی جوامع و انسان ها باید در مقابلشون یه قدرت سیاه باشه وگرنه کارهایی میکنن که هیچ موجود پستی تو تاریخ بشریت انجام نداده! کلا سیاهی هم خوبه! خیلی فلسفیش نکنیم حالا! البته من بین نویسنده ها کلا روشنفکرم! خیلیا مخالفن با افکار من!

جسیکا:
_ یعنی بازم نویسنده داریم؟

ندا:
_ بیخیال! بریم بقیه داستان!

"افکت صدای بشگن زدن یک انگشت!"



جسیکا، مانند کسی که از ته دریا نجاتش داده باشند و تازه نفسش بالا آمده باشد:
_ مــــــــاع! من کجام؟ ندا کجاست؟

گودریک:
_ ندا کیه دخترم؟ ما وسط جاده قزوین، رشت هستیم! تو هم خوابت برده بود گویا!...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 9 آبان 1390 14:42
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



مکان: داخل ساختمان!
زمان: ده دقیقه بعد!
جلو بردن پست درحد المپیک مارسی:
ریگولوس پس از تهدید های عاشقانه ی جسی، و باتوجه به جمله ی "خانوما مقدم تراند!" اجازه میده جسی و دوستان (بر وزن یوگی و دوستان)! وارد ساختمان فوق الذکر بشن و پس از انجام مراحل مقدماتی ثبت نام، اعضای سیاه و سیفید متفقول القول!؟!! توسط کاربری که نخواست نامش فاش شود، به سمت دستشویی ساختمان هدایت میشن تا برای آموزش و کسب مهارت به عضویت گروه دربیان!

و اما ادامه ی ماجرا ...

- بچه ها وقتِ اعزامه، سيفون رو بچسبين!
همه با اين حرف ریگولوس انگشتاشونو محكم تر به سيفون فشار مي دن ، ناگهان مورفین كه شديدا هوا قزوين اون رو جوگيزر كرده بود ، سرش رو بالا مياره و رو به همه مي كنه !
- كلاغ ...
ملت : پـــــــــر !

و انگشتاشونو از روي سيفون بر مي دارند ، با مخ روي زمين فرود ميان و به چهره بشاش گیلدی و کالین در حالي كه سيفون رو در آغوش گرفته و با سرعت از اون ها دور مي شه نگاهي مي اندازن !
گلرت حالت متفكري به خودش مي گيره و شروع مي كنه به زمزمه كردن .
- اونا فقط فرستاده اي بودند تا ما رو به مقصد برسونن ...
ملت : درسته درسته !
ناگهان نور سرتاسر گلرت رو فرا مي گيره و از سوراخ هاي گوشش به بيرون متشعشع ! مي شه و اون شديدا به فضا فرستاده مي شه ، جسی عينك آفتابيشو به چشمش مي زنه و توي جيب هاش به دنبال چيزي مي گرده ؛
- دنبال چيزي مي گردي ؟!
- كرم ضد آفتابمو ...


جسی با نااميدي دست ریگولوس رو رها میکنه و نگاهي به اطراف مي اندازه ، ولي هيچ اثري از زندگي در اينجا مشاهده نمي شه ،آیا آنها باید دوران آموزشی خود را در این چنین مکانی سپری میکردند؟! پس از تلاش هاي فراوان بالاخره تابلوي بزرگي رو جلوي صورتش پيدا مي كنه كه نوشته :
اتوبان قزوين-ساوج به زودي احداث مي شود !

گودریک نگاه مشكوكي به تابلو مي اندازه و مي ره جسی رو خبر كنه ، جسی كه شديدا برنزه شده بود ، گلرت رو كه در حال اجراي رقص نور بود ، با يه حركت خاموش مي كنه !


.:. سه ساعت بعد.:.

چهار نفر مدت هاست كه به تابلوي مقابلشون خيره شدند ؛
- كي احداث مي شه !؟
- يكم ديگه صبر كنيم ، نوشته "به زودي" !!!
- چيزي مي خواين بچه ها، من راهنمای نقشه ام!

ملت همگي به سمت صداي تازه اي كه به گوششون خورده برمي گردن !
- ننه اين جاده كي افتتاح مي شه ؟!
هری در حالي كه دهنش باز مونده رداي گودریک رو مي كشه ؛
- نكن بچه الآن وقتش نيست ، دارم از مادر سوال مي كنم !
- اين يارو...
- دِ بهت مي گم نكن ديگه ، چي مي خواي بگي حالا ؟!
- اين مادر ، قيافه اش خيلي آشناس ، شبيه كويي... !
سیاه و سفید و عوامل پشت صحنه : كوييرل !
و با شنيدن اسم كوييرل پيرزن معلوم الحال غش مي كنه !



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسیکا پاتر در 1390/8/9 22:44:22