×سوژه ی جدید×
نقل قول:
خبرنگار با دست به پشت سرش اشاره کرد و گفت:
- بله! پسرک را مشاهده میکنین که، غمگین، گوشه ای نشسته و زانوی غم بغل کرده. یه بچه ی معصوم، پاک و بی گناه! ... و افسوس که دیگه هیچ وقت پدر و مادرشو نمی بینه. علت آتش سوزی هنوز مشخص نیست اما بر اساس گفته ی شاهدا، خانم سیاهپوشی با شنل، در آن زمان در محل وقوع حادثه حضور داشته. اکنون اسکیموس باهیسارگوس انگلیوس اسنیپ، منتظر والدین جدیدش ...
آشا و سیوروس به یکدیگر نگاه کردن. مرگخوارا و لرد به آن دو نگاه کردن. دوباره آشا و سیوروس به تلویزون نگاه کردن. و مرگخورا هنوز داشتن به اون دوتا نگاه می کردن.
سیروس کنترل را بالا گرفت و تلوزیون رو خاموش کرد. ولی هنوز از نگاه های خیره و متعجب بقیه راحت نشده بودن.
آماندا با هیجان گفت:
- اسکیموس باهیسارگوس انگلیوس اسنیپ؟ ... جون مــــــن؟ نمی دونستم شما داداش دارین.
سیروس با چهره ای کاملا جدی گفت:
- من هر گونه خویشاوندی با ننه ی اون مشنگ بی خاصیت رو تکذیب می کنم!
نگاه ها به سمت آشا برگشت.
- چرا منو نگا میکنین؟ ... همون طور که داداشم گفت، منم هرگونه خویشاوندی با ننه ی اون مشنگ بی خاصیت رو تکذیب می کنم!
لرد با چشمایی که شک و تریدی توشون موج میزد به اونا نگاه کرد و گفت:
- همینجوریش کلی کسر شانه برامون که یه مشت دورگه و جن و پری و ... دور و برمون پرورش میدیم. دیگه حوصله ی یه مشنگو نداریم. از ما گفتن!
....تق تق! ( افکت در زدن)
لینی به سمت در رفته و از چشمی اون بیرونو نگاه کرد. ولی چیزی ندید. پرسید:
- کیـــــــه؟
صدای نازک پسربچه ای از پشت در اومد که می گفت:
- سلام! من اسکیموس باهیسارگوس انگلیوس اسنیپ! ... آبجی آشا تویی؟ داداش سیوروس اونجایی؟
در باز میشه و چشم همه به پسربچه ی کوچولوی خپل و زشت جلوی در میوفته.
- اِاِاِاِاِ آبجی تو چرا داری کوچیک میشی؟ ... آِاِاِاِ این اسکلته چرا تکون میخوره؟ ... اِاِاِاِ اینکه پیکسیه! ... اِاِاِاِ این آقاهه چرا دماغ نداره؟ چرا انقدر کچله؟
سیوروس و آشا:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه توضیح لازم و کافی (
): آیلین شوهر سابقش توبیاس رو همراه همسر دوم و مشنگش آتیش میزنه. بچه ی این دوتا که یه مشنگه زنده میمونه و به یتیم خونه میره. بعد از یتیم خونه فرار می کنه و میره پیش خواهر و برادرش خونه ی ریدل!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





به لودو خیره شد.لودو همچنان با حرص به کراب نگاه می کرد:
در آمدند!
حرفش را قطع کرد:
شد:
حیف عمر و جوونی که به پات گذاشتم!مثل اینکه یادت رفته برای اینکه با من ازدواج کنی پاشنه در خونمونو از جا درآورده بودی؟من احمقو بگو که به خاطر توی بوقی اون همه خواستگار خوبو رد کردمو و جلوی خونوادم وایسادم.این بود جواب محبتای من؟همین امروز تکلیفمو با توی بی لیاقت مشخص می کنم.وقتی نفقه و مهریه مو تا سیکل آخر از حلقومت کشیدم بیرون حساب کار دستت میاد.
