جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

46 کاربر(ها) آنلاین هستند (37 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
44 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] یتیم‌خانه سنت دیاگون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: شنبه 24 آبان 1393 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
×سوژه ی جدید×



نقل قول:
خبرنگار با دست به پشت سرش اشاره کرد و گفت:
- بله! پسرک را مشاهده میکنین که، غمگین، گوشه ای نشسته و زانوی غم بغل کرده. یه بچه ی معصوم، پاک و بی گناه! ... و افسوس که دیگه هیچ وقت پدر و مادرشو نمی بینه. علت آتش سوزی هنوز مشخص نیست اما بر اساس گفته ی شاهدا، خانم سیاهپوشی با شنل، در آن زمان در محل وقوع حادثه حضور داشته. اکنون اسکیموس باهیسارگوس انگلیوس اسنیپ، منتظر والدین جدیدش ...


آشا و سیوروس به یکدیگر نگاه کردن. مرگخوارا و لرد به آن دو نگاه کردن. دوباره آشا و سیوروس به تلویزون نگاه کردن. و مرگخورا هنوز داشتن به اون دوتا نگاه می کردن.
سیروس کنترل را بالا گرفت و تلوزیون رو خاموش کرد. ولی هنوز از نگاه های خیره و متعجب بقیه راحت نشده بودن.

آماندا با هیجان گفت:
- اسکیموس باهیسارگوس انگلیوس اسنیپ؟ ... جون مــــــن؟ نمی دونستم شما داداش دارین.

سیروس با چهره ای کاملا جدی گفت:
- من هر گونه خویشاوندی با ننه ی اون مشنگ بی خاصیت رو تکذیب می کنم!

نگاه ها به سمت آشا برگشت.
- چرا منو نگا میکنین؟ ... همون طور که داداشم گفت، منم هرگونه خویشاوندی با ننه ی اون مشنگ بی خاصیت رو تکذیب می کنم!

لرد با چشمایی که شک و تریدی توشون موج میزد به اونا نگاه کرد و گفت:
- همینجوریش کلی کسر شانه برامون که یه مشت دورگه و جن و پری و ... دور و برمون پرورش میدیم. دیگه حوصله ی یه مشنگو نداریم. از ما گفتن! ....

تق تق! ( افکت در زدن)

لینی به سمت در رفته و از چشمی اون بیرونو نگاه کرد. ولی چیزی ندید. پرسید:
- کیـــــــه؟

صدای نازک پسربچه ای از پشت در اومد که می گفت:
- سلام! من اسکیموس باهیسارگوس انگلیوس اسنیپ! ... آبجی آشا تویی؟ داداش سیوروس اونجایی؟

در باز میشه و چشم همه به پسربچه ی کوچولوی خپل و زشت جلوی در میوفته.
- اِاِاِاِاِ آبجی تو چرا داری کوچیک میشی؟ ... آِاِاِاِ این اسکلته چرا تکون میخوره؟ ... اِاِاِاِ اینکه پیکسیه! ... اِاِاِاِ این آقاهه چرا دماغ نداره؟ چرا انقدر کچله؟

سیوروس و آشا:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه توضیح لازم و کافی ( ): آیلین شوهر سابقش توبیاس رو همراه همسر دوم و مشنگش آتیش میزنه. بچه ی این دوتا که یه مشنگه زنده میمونه و به یتیم خونه میره. بعد از یتیم خونه فرار می کنه و میره پیش خواهر و برادرش خونه ی ریدل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
....I believe I can fly

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: جمعه 2 آبان 1393 02:29
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


به دیوار روبرویش خیره شد...

آهی کشید...

از دراز کشیدن خسته شده بود.سعی کرد از تنها پنجره کوچک اتاق نگاهی به اطراف بیندازد. ولی قد کوتاهش این اجازه را به او نداد. می توانست از دیوار بالا برود. ولی خسته بود!

مارمولک سبز رنگ با دیدن مگسی که در حال پرواز بود کمی هیجان زده شد. زبانش را از دهانش بیرون آورد...ولی حوصله جنگیدن با مگس را هم نداشت. چقدر تنهایی سخت بود!

-کاش لینی اینجا بود.با هم مسابقه مگس گیری می ذاشتیم.آخرشم نصفش می کردیم.سر مگسه رو می دادم به اون.

لینی عاشق سر مگس بود!

آشا شروع به قدم زدن در اتاقش کرد. اتاق به نظرش کوچک تر از قبل می رسید. دیگر طاقتش تمام شده بود. به آرامی در را باز کرد و از اتاق خارج شد.
بر خلاف انتظارش کسی در اطراف دیده نمی شد. چند قدم از اتاقش فاصله گرفته بود که کسی صدایش زد!

-آشا!؟

صدا را شناخته بود. به همین دلیل نمی توانست آن را نشنیده بگیرد.
-بفرمایین ارباب!
.
.
.

کیلومتر ها دورتر، صاحب سوپرمارکت یقه گروه نجات مرگخواران را گرفته بود!
-نابود کردین! سایه بون من کو؟ اجناس من زیر نور سوزان خورشید ذوب بشن؟ کی خسارت منو می ده؟

مرگخواران دست به جیب شدند!

-خسارتتو میدیم بابا.ساکت باش.عملیات ما سریه!
-بیا! کمی از سایه ارباب مونده رو سر من. خیلی خنکه. اجناستو بچین توش!
-پناه بر مرلین! ببند دهنتو. عجب صدایی داره.

ولی دیگر دیر شده بود. ظرف چند دقیقه جمعیت عظیمی از مغازه داران اطراف، نیروهای وزارتخانه،اعضای گروه موسیقی خواهران عجیب و غریب و مسئولان یتیم خانه دور آنها جمع شده بودند. همه چوب دستی به دست و با نگاه هایی تهدید آمیز!

-ببین چیکار کردن! بیچاره ویلیام! تازه جنس آورده بود برای مغازه.
-خجالتم نمی کشن.فکر می کنن همه چی با پول حل می شه.
-اصلا شما کی هستین؟

لینی به دور و برش نگاه کرد. ته مانده های هوش ریونکلاویش به کار افتاد و ناگهان زد زیر گریه!
-ما....ما...یتیم هستیم! هیچکدوم از ما پدر و مادر نداریم.اومدیم خودمونو به یتیم خانه تسلیم کنیم!


خانه ریدل:

لرد سیاه همچنان به آشا خیره شده بود.
-تو برگشتی؟یاران ما نجاتت دادن؟

آشا با تعجب سرش را تکان داد.
-نه ارباب! من خودم برگشتم. پنج دقیقه بعد از رفتنم! منو بردن و کمی نمونه از سم دمم گرفتن و آزمایش کردن. فهمیدن که مارمولک بالغی هستم و احتیاجی به والدین ندارم. ولم کردن! از اون موقع توی اتاقم بودم.

لرد سیاه به فکر فرو رفت.پس بقیه مرگخواران کجا بودند؟!

شاید بهتر بود آشا را برای پیدا کردن آنها می فرستاد!

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آبان 1393 16:24
نمایش جزئیات
آفلاین
در بین همهمه ای که حضار گرام مرگخوار در تشویق لینی را انداخته بودند ، راک وود جفت پا به همه زد حال زد .

- جارو ؟ تسترال ؟ .... مگه فشفشه اید ؟ مگه لرد با حک این نشان مقدس ، توانایی پرواز به ما نداد ؟ خب پرواز کنید دیگه !

ملت مرگخوار با فرمت متعجب به راک وود نگاه می کردند . ناگهان با پرواز مورگانا ... بقیه نیز بدنبالش رفتند .
راک وود برگشت ، شنلش در هوا موجی برداشت . سپس رو به دوربین چشمکی زد و بلافاصله در افق به سمت ساختمان رو به رویی محو شد .

همانطور که فاصله بین دو ساختمان را طی میکردند ، راک وود یکی از سربازان مراقب کراب و مثلا شوهرش را " فرمان بردار " کرد تا در مسیرشان ، فراریشان دهد .
تا حواس راک وود جمع شود ، محکم به دیواری که کنارش پنجره بود خورد . از ارتفاع ۱۵ متری با کله سقوط کرد که با خوش شانسی رو آفتاب گیر سوپر مارکت افتاد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در 1393/8/1 22:28:43
آخرين فرصت ماست ....


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آبان 1393 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
_حالا چه جوری از این ساختمون بریم اون ساختمون؟!

همه مرگخوارهایی که تو ساختمون اشتباهی گیر کرده بودن به فکر فرو رفتن ولی هیچ فکری به ذهنشون نرسید تا استیصال و درماندگی بر جماعت مرگخوار نازل بشه...تا اینکه هکتور گفت:
_صبرکنین!شاید اصلا نیازی نباشه ما به اون ساختمون بریم...شاید لودو و کراب تو کارشون موفق بشن و آشا رو بتونن بیارن بیرون...بییاین اینطور فکر کنیم...

همینطور که هکتور داشت حرف میزد و مثبت اندیشی میکرد،سر و صدایی که از ساختمون سنت دیاگون میومد همه مرگخوار ها رو جلو پنجره برد تا ببینن قضیه چیه؟!
اما همین که صحنه دستگیری لودو و کراب رو دیدن خشکشون زد!

لودو که مامور ها دست اون رو از پشت بسته و اون رو هل میدادن با داد و هوار تلاش میکرد که بیگناهی خودش رو ثابت کنه:
_به مرلین ما سارق نیستیم!تو به چیزی بگو کراب!چرا همش داری گریه میکنی؟!جماعت!باور کنین ما اومده بودیم یه بچه رو به فرزندی قبول کنیم!
_این ها رو بهتره به قاضی بگی!

وقتی که مامور ها لودو و کراب رو بردن،دوباره استیصال و درماندگی بر جماعت مرگخوار دو برابر نازل شد!
_تسترالمون زایید! گل بود به سبزه نیز آراسته شد...حالا به جز آشا باید لودو و کراب رو هم باید نجات بدیم!

هکتور که فاز مثبت اندیشی گرفته بود گفت:
_نگران نباشید...لودو و کراب از پس کار خودشون بر میان...نیازی نیست که اون ها رو هم نجات بدیم...باید بریم سراغ آشا.
_خب آشا رو چه جوری نجات بدیم؟!به لطف معجون که تو به ما دادی الان توی یه ساختمون دیگه هستیم!

سه باره استیصال و در ماندگی بود که چهار برابر بر جماعت مرگخوار نازل شد!
تا اینکه رودولف به حرف اومد:
_شاید...شاید باید مثل مرد میرفتیم و هفت خان رو یکی یکی پشت سر میذاشتیم...

مورگانا که تا اون لحظه به دلیل استیصال و درماندگی اظهار نظری نکرده بود،گفت:
_منطورت از مثل یک مرد چیه؟!یعنی ساحره ها نمیتونن این کار رو انجام بدن؟!
_متاسفم خانم لی فای!همسرم من رو از صحبت با بانوان منع کرده!

وسط اون همه استیصال و درماندگی که بر مرگخوار ها نازل شده بود،دعوا رودولف و مورگانا باعث شد که طاقت ایوان طاق بشه و فریاد بزنه:
_بسه دیگه...به جای این حرف ها بهتره به این فکر کنیم که چه جوری میشه آشا رو نجات داد...

دوباره همه مرگخوارها به فکر فرو رفته بودن که یکدفعه لینی گفت:
ما نمیتونیم از چوب دستی هامون استفاده کنیم ولی کلی جادو و کار دیگه هست که میتونیم بدون پوب دستی انجام بدیم...از آپارات گرفته تا پورت کی و جارو و هزار جور کوفت و تسترال دیگه!
_لینی مطمنی که تو راونکلاویی نیستی؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/8/1 13:21:41
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/8/1 14:26:03
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آبان 1393 00:11
نمایش جزئیات
آفلاین
ساختمان اشتباهی - نزد مرگخواران:

در همین حینی که گروهی از مرگخوارا از پنجره‌ها آویزون شده بودن تا ببینن دقیقا چند ساختمون اینورتر یا اونورتر فرود اومدن، عده‌ی دیگه‌ای از اونا دور هم جمع شده بودن و در مورد مراحل پیش رو بحث می‌کردن.

- ببین ایوان، این‌طور که من شنیدم این لیزرای برنده شوخی‌بردار نیستن و واقعا قاچ قاچت می‌کنن. با این حساب فک نمی‌کنی تو بهترین گزینه برای انجام این کار هستی؟

هکتور با دیدن استخون ایوان که به صورتی تغییر رنگ داده بود و می‌شد حدس زد که دقایقی دیگه سرخ می‌شن، اضافه می‌کنه:

- نه یعنی منظورم اینه که تو فقط یه استخون متحرک هستی! هرچقدم بترکی و تیکه‌پاره شی باز می‌تونیم اعضای بدنتو با چسب به هم بچسبونیم، اصن مشکلی وجود نداره. حتی معجون‌های منم می‌تونن به کمکت بیان و باعث بشن استخونات سریع‌تر جوش بخورن.

ایوان که از اولشم از این ایده خوشش نیومده بود، حالا با شنیدن خطر مواجهه شدن با معجون‌های هکتور بیشتر احساس ناامنی می‌کنه.

- ببخشید اونوقت می‌شه بگی دقیقا بعد از رد شدن از لیزرا قراره چه اتفاقی بیفته؟ استخونای خرد شده‌مو به سمت چش و چال‌ـه غول مجهول‌الهویه‌ای که نگهبانی می‌ده نشونه برم و اونو شکست بدم؟ حتما قراره شمام از دور تماشا کنین و به افتخارم کلاه هوا بندازین نه؟

هکتور: Yeeeep!

در اون سمت بالاخره جنبشی از جانب مرگخواران "در جستجوی یتیم خانه" مشاهده می‌شه. مورگانا که در راه دیدن منطقه‌ی بیرون پنجره تلاش‌ها کرده بود اما موهای پرپشت بلا مانعش شده بود، با بدخلقی به سمت الا که فریاد "یافتم" سر داده بود برمی‌گرده و می‌گه:

- خوش‌حال می‌شیم اونچه رو یافتی با ما هم در میون بذاری.

الا با لبخندی بر لب گوشیشو کنار می‌ذاره و به سمت پنجره حرکت می‌کنه. دقایقی بی هیچ صحبتی اطرافو برانداز می‌کنه و در نهایت با دستش ساختمونی رو نشون می‌ده و کنار می‌ره تا سایر مرگخوارا هم اونجارو ببینن، بلکه یکی راهی برای انتقال مکانشون از این ساختمون به اون ساختمون پیدا کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1393 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1393 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
-نگو که فراموش کردی عزیزم!

کراب خوشحال از جلب توجه همسرش،مژه به هم زد.

-خب..اگه..برام یه سرویس برلین بخری تا چشم بلا رو در بیام..شاید یادم اومد!

لودو چشم هایش را با حرص بر هم فشرد.

کراب با فرمت به لودو خیره شد.لودو همچنان با حرص به کراب نگاه می کرد:

-اهم..اهم!

هر دو به سمت صدا برگشتند.با دیدن مردی که همین چند دقیقه پیش،سر در پرونده دیده بودند؛به فرمت در آمدند!

-بله،آقا؟

مرد صدایش را صاف کرد:

-شما قرار بود فرم پر کنید،صحیح؟

اینبار لودو دخالت کرد:

-خب؟

مرد لبخند پیروز مندانه ای زد:

-دیگه لازم نیست پر کنید!چون..شما در محاصره اورورو ها هستید!

کراب جیغ کشید.لودو هم با تعجب به مرد نگاه می کرد.

-چرا؟

این سوال را لودو ی متحیر پرسیده بود.مرد پوزخندی زد:

-خب،فکر می کنم شما باید همون زوج آهنربا باشید،نه؟

کراب جیغ کشید:

-مرتیکه تسترال!ننه سیریوس!من از همون اول میدونستم بهم چشم بد داری!مگه خودت خواهر مادر نداری؟آخه من ب..

مرد با فرمت حرفش را قطع کرد:

-چی میگی آخه؟من نمیدونم با چه شجاعتی پا شدید اومدید اینجا!سه روزه شما تیتر دیلی پرافتید!

-چـــــــــــــــی؟

-چی میگی آخه واسه خودت؟اسلا بذار مطلب دیروز رو واستون بخونم!

مرد صدایش را صاف کرد و مشغول خواندن متن زیر شد:

-گزارش ها حاکی از آن است که دیروز،سه شنبه برای اولین بار در تاریخ جادوگری از بانک گرینگوتز به مبلغ 400000 گالیون دزدی شد.سارقان یک زن و مرد بودند.بنا به اظهارات شاهدان عینی،چهره ی مرد به طور کامل پوشیده شده،اما چهره ی زن به این شکل بوده است.این زوج،که پیش از این نیز سرقت هایی را به سرانجام رسانده اند به زوج "آهنربایی"مشهور می باشند.از خوانندگان تقاضا می شود به محض مشاهده ی این زوج،مراتب را به وزارتخانه اطلاع دهند.جایزه ی تحویل این زوج،20000گالیون است.

کراب و لودو با وحشت به هم نگاه کردند.فکر هایشان،بی اراده بر زبان جاری شد:

-وای معجون هکتور!

-غذام رو گاز سوخت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر تغییر اندازه داده شده




شناسه قبلی:لاوندر براون
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1393 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی هیچ چیز نمی توانست قلب شکسته وینسنت را ترمیم کند. چقدر لودو بی حم بود!

مگر او از لودو چه خواسته بود؟او فقط می خواست پسرک را به لودو نشان دهد و البته کمی توجه او را به خود جلب کند.اما لودو در مقابل قلب نازک او را شکسته و احساسات لطیفش را بی رحمانه لگدکوب کرده بود.

دست راست کراب بدون اخطار قبلی بالا رفت و با قدرت هرچه تمامتر بر صورت لودو فرود آمد.
در حینی که لودو چون توپی به در و دیوار راهرو برخورد می کرد کراب با صدایی خشن که شباهت چندانی به صدای نرم و نازک چند ثانیه پیشش نداشت گفت:
-دیگه کارت به جایی رسیده که منو به طلاق تهدید می کنی مرتیکه تسترال؟ حیف عمر و جوونی که به پات گذاشتم!مثل اینکه یادت رفته برای اینکه با من ازدواج کنی پاشنه در خونمونو از جا درآورده بودی؟من احمقو بگو که به خاطر توی بوقی اون همه خواستگار خوبو رد کردمو و جلوی خونوادم وایسادم.این بود جواب محبتای من؟همین امروز تکلیفمو با توی بی لیاقت مشخص می کنم.وقتی نفقه و مهریه مو تا سیکل آخر از حلقومت کشیدم بیرون حساب کار دستت میاد.

لودو:

یتیمان حاضر در صحنه:

در و دیوار:

عاقبت لودو بعد از مقادیری هم نشینی با در و دیوار و شکستن ناچیز چند استخوان و برداشتن کبودی های متعدد در سراسر بدنش موفق شد با گرفتن دستگیره در یکی از اتاق ها به حالت ثابت درآید. در حینی که می کوشید فکش را که به خاطر برخورد با دیوار کج شده بود به حالت عادی برگرداند گفت:
-بابا تو چرا همچین می کنی؟ مگه ماموریت یادت رفته ؟در ضمن منو تو هردومون مرد هستی...م...

لودو با دیدن منظره کرابی که با حالتی تهدید آمیز پاشنه ده سانتی کفشش را به طرف او نشانه گرفته و آماده پرتاب آن بود، بلافاصله به منظور گوینده جمله "هر راست نشاید گفت" پی برد.
- ام...همسر دلبندم!می دونم برای سرپرستی یه بچه بی قراری ولی ما قبلا توافق کردیم کدومشونو می خوایم...نگو که فراموش کردی عزیزم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1393 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو و همسرش به طرف انتهای راهرو حرکت کردند.

-هوی! چته؟!

کراب از این عکس العمل جا خورد! سر جایش ایستاد و چشمانش پر از اشک شد.لب هایش شروع به لرزیدن کرد.
اگر آینه ای در کار بود کراب می فهمید که در این حالت اصلا جذاب به نظر نمی رسد. ولی آینه ای وجود نداشت!
وینسنت نمی فهمید دلیل این رفتار و برخورد زننده از جانب لودو چیست. او فقط سعی کرده بود دست همسرش را بگیرد. لودو هرگز یاد نگرفته بود با یک ساحره چطور رفتار کند. وینسنت آهی کشید و سرش را پایین انداخت.

لودو و شکمش در جلو و وینسنت و گوشواره هایش یک قدم عقب تر به حرکتشان ادامه دادند.
درست در لحظه ای که از جلوی پنجره اتاقی رد می شدند فریاد وینسنت به هوا بلند شد!
-لودویگ!بیا اینو ببین!

لودو متحیر از خطاب شدن با اسم کاملش و عشوه نهفته در لحن وینسنت دو قدم به عقب برگشت و از پنجره به داخل اتاق نگاه کرد.
داخل اتاق پسربچه کوچکی سرگرم بازی با تسترال اسباب بازیش بود.پسر بچه موهایی مشکی و چشمانی آبی رنگ داشت. وینسنت مشتاقانه به بچه خیره شده بود.
-لودویگ! باشکوه نیست؟ همینو بگیریم! همینو بگیریم!

وینسنت دست هایش را به هم می کوبید و بالا و پایین می پرید!
طاقت لودو تمام شد! یقه همسر ظریف و زیبایش را گرفت و او را به دیوار چسباند!
-هوی ترول! تو زیادی جو گیر شدی انگار! اینو بگیریم اینو بگیریم یعنی چی؟
ما نیومدیم بچه بگیریم! برای ماموریت اومدیم اینجا. فکرای دیگه به سرت نزنه! به محض خروج از اینجا هم صیغه طلاقمون جاری می شه. روشن شد؟

روشن شده بود. ولی هیچ چیز نمی توانست قلب شکسته وینسنت را ترمیم کند. چقدر لودو بی حم بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1393/7/30 18:12:22
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1393 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو و کراب با اعتماد به نفسی فوق العاده زیاد که احتمالا از اثرات معجونی که دقایقی پیش میل کردن هست، پا درون راهروی ورودی ساختمون می‌ذارن و قدم‌زنان و همچنان دست در دست هم جلو می‌رن.

ملت مستقر در راهرو با دیدن آرایش زیبایی که بر روی چهره‌ی کراب خودنمایی می‌کرد، کمی تا قسمتی ابری به شکل O_o در میان! کراب که متوجه نگاه‌های عجیب اونا شده، به لودو نزدیک‌تر می‌شه، سرشو با غرور بالا می‌گیره و با سرعت بیشتری لودو رو به جلو می‌رونه. ملت حاضر در صحنه این‌بار به حالت در اومده و پراکنده می‌شن؛ و در نهایت لودو و کراب به پیشخوان می‌رسن.

لودو با دیدن مردی که سرش توی تعدادی پرونده فرو رفته و از حضور اونا آگاه نشده، شروع به صاف کردن گلوش می‌کنه.

- بله امرتـ...

مرد که پیش از نگاه کردن به چهره‌ی اونا سخن گفتن رو آغاز کرده بود، با دیدن دو نوگل عاشقی که لبخندزنان منتظرش ایستاده بودن لحظه‌ای دست و پاشو گم می‌کنه و پرونده‌ها پخش زمین می‌شن. مرد بی توجه به پرونده‌های رها شده، جلو میاد و به سرعت اضافه می‌کنه:

- تون؟

کراب که به هیچ وجه علت حرکت مرد رو متوجه نشده با دلخوری تکونی به باد‌بزنش می‌ده و می‌گه:

- اومدیم آشارو به فرزند خوندگی بگیریم!

- آش‌هارو؟ فرزند خوندگی؟

لودو سریعا سقلمبه‌ای نثار کراب می‌کنه و همزمان چشم غره‌ای هم بهش می‌ره. بعدش خوش‌حال از اینکه مرد متوجه منظورشون نشده جواب می‌ده:

- منظور همسر بنده این بود که ضمن اینکه امیدواریم شما از آش‌هایی که شخصا پخته بودیم و تحویلتون داده بودیم لذت برده باشین، اومدیم تا کسی رو به فرزند خوندگی بگیریم.

مرد که بلافاصله پس از شنیدن "همسر بنده" ناخودآگاه چشمش به سمت کراب برگشته و هنگ کرده بود، تکون آرومی به سرش می‌ده تا از خیالاتش خارج بشه و دوباره به لودو خیره می‌شه.

- اوه بله. خیلی خوشمزه بود. انتهای راهرو سمت راست، برای پر کردن فرم درخواست فرزندخوندگی تشریف ببرین. اونجا بهتر راهنماییتون می‌کنن.

کراب با خوش‌حالی چندین بار پلک‌های دل‌ربایانه‌ای به شکل می‌زنه و بعدش همراه با لودو به حرکت در میاد. لودو آروم تو گوش کراب زمزمه می‌کنه:

- تو که نباید مستقیما اشاره کنی ما کیو می‌خوایم ببریم! طبیعی رفتار کن!

و همینطور در حین صحبت از پیشخوان فاصله می‌گیرن و به سمت در مذکور به حرکت در میان. مرد بعد از اطمینان از دور شدن آن‌دو محکم رو پیشونیش می‌کوبه.

- کدوم آش؟ من چی گفتم؟

و رو صندلی پشت سرش ولو می‌شه و سعی می‌کنه اونچه رو که دقایقی پیش دیده هضم کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!