جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1393 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
-نگو که فراموش کردی عزیزم!

کراب خوشحال از جلب توجه همسرش،مژه به هم زد.

-خب..اگه..برام یه سرویس برلین بخری تا چشم بلا رو در بیام..شاید یادم اومد!

لودو چشم هایش را با حرص بر هم فشرد.

کراب با فرمت به لودو خیره شد.لودو همچنان با حرص به کراب نگاه می کرد:

-اهم..اهم!

هر دو به سمت صدا برگشتند.با دیدن مردی که همین چند دقیقه پیش،سر در پرونده دیده بودند؛به فرمت در آمدند!

-بله،آقا؟

مرد صدایش را صاف کرد:

-شما قرار بود فرم پر کنید،صحیح؟

اینبار لودو دخالت کرد:

-خب؟

مرد لبخند پیروز مندانه ای زد:

-دیگه لازم نیست پر کنید!چون..شما در محاصره اورورو ها هستید!

کراب جیغ کشید.لودو هم با تعجب به مرد نگاه می کرد.

-چرا؟

این سوال را لودو ی متحیر پرسیده بود.مرد پوزخندی زد:

-خب،فکر می کنم شما باید همون زوج آهنربا باشید،نه؟

کراب جیغ کشید:

-مرتیکه تسترال!ننه سیریوس!من از همون اول میدونستم بهم چشم بد داری!مگه خودت خواهر مادر نداری؟آخه من ب..

مرد با فرمت حرفش را قطع کرد:

-چی میگی آخه؟من نمیدونم با چه شجاعتی پا شدید اومدید اینجا!سه روزه شما تیتر دیلی پرافتید!

-چـــــــــــــــی؟

-چی میگی آخه واسه خودت؟اسلا بذار مطلب دیروز رو واستون بخونم!

مرد صدایش را صاف کرد و مشغول خواندن متن زیر شد:

-گزارش ها حاکی از آن است که دیروز،سه شنبه برای اولین بار در تاریخ جادوگری از بانک گرینگوتز به مبلغ 400000 گالیون دزدی شد.سارقان یک زن و مرد بودند.بنا به اظهارات شاهدان عینی،چهره ی مرد به طور کامل پوشیده شده،اما چهره ی زن به این شکل بوده است.این زوج،که پیش از این نیز سرقت هایی را به سرانجام رسانده اند به زوج "آهنربایی"مشهور می باشند.از خوانندگان تقاضا می شود به محض مشاهده ی این زوج،مراتب را به وزارتخانه اطلاع دهند.جایزه ی تحویل این زوج،20000گالیون است.

کراب و لودو با وحشت به هم نگاه کردند.فکر هایشان،بی اراده بر زبان جاری شد:

-وای معجون هکتور!

-غذام رو گاز سوخت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر تغییر اندازه داده شده




شناسه قبلی:لاوندر براون
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1393 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی هیچ چیز نمی توانست قلب شکسته وینسنت را ترمیم کند. چقدر لودو بی حم بود!

مگر او از لودو چه خواسته بود؟او فقط می خواست پسرک را به لودو نشان دهد و البته کمی توجه او را به خود جلب کند.اما لودو در مقابل قلب نازک او را شکسته و احساسات لطیفش را بی رحمانه لگدکوب کرده بود.

دست راست کراب بدون اخطار قبلی بالا رفت و با قدرت هرچه تمامتر بر صورت لودو فرود آمد.
در حینی که لودو چون توپی به در و دیوار راهرو برخورد می کرد کراب با صدایی خشن که شباهت چندانی به صدای نرم و نازک چند ثانیه پیشش نداشت گفت:
-دیگه کارت به جایی رسیده که منو به طلاق تهدید می کنی مرتیکه تسترال؟ حیف عمر و جوونی که به پات گذاشتم!مثل اینکه یادت رفته برای اینکه با من ازدواج کنی پاشنه در خونمونو از جا درآورده بودی؟من احمقو بگو که به خاطر توی بوقی اون همه خواستگار خوبو رد کردمو و جلوی خونوادم وایسادم.این بود جواب محبتای من؟همین امروز تکلیفمو با توی بی لیاقت مشخص می کنم.وقتی نفقه و مهریه مو تا سیکل آخر از حلقومت کشیدم بیرون حساب کار دستت میاد.

لودو:

یتیمان حاضر در صحنه:

در و دیوار:

عاقبت لودو بعد از مقادیری هم نشینی با در و دیوار و شکستن ناچیز چند استخوان و برداشتن کبودی های متعدد در سراسر بدنش موفق شد با گرفتن دستگیره در یکی از اتاق ها به حالت ثابت درآید. در حینی که می کوشید فکش را که به خاطر برخورد با دیوار کج شده بود به حالت عادی برگرداند گفت:
-بابا تو چرا همچین می کنی؟ مگه ماموریت یادت رفته ؟در ضمن منو تو هردومون مرد هستی...م...

لودو با دیدن منظره کرابی که با حالتی تهدید آمیز پاشنه ده سانتی کفشش را به طرف او نشانه گرفته و آماده پرتاب آن بود، بلافاصله به منظور گوینده جمله "هر راست نشاید گفت" پی برد.
- ام...همسر دلبندم!می دونم برای سرپرستی یه بچه بی قراری ولی ما قبلا توافق کردیم کدومشونو می خوایم...نگو که فراموش کردی عزیزم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1393 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو و همسرش به طرف انتهای راهرو حرکت کردند.

-هوی! چته؟!

کراب از این عکس العمل جا خورد! سر جایش ایستاد و چشمانش پر از اشک شد.لب هایش شروع به لرزیدن کرد.
اگر آینه ای در کار بود کراب می فهمید که در این حالت اصلا جذاب به نظر نمی رسد. ولی آینه ای وجود نداشت!
وینسنت نمی فهمید دلیل این رفتار و برخورد زننده از جانب لودو چیست. او فقط سعی کرده بود دست همسرش را بگیرد. لودو هرگز یاد نگرفته بود با یک ساحره چطور رفتار کند. وینسنت آهی کشید و سرش را پایین انداخت.

لودو و شکمش در جلو و وینسنت و گوشواره هایش یک قدم عقب تر به حرکتشان ادامه دادند.
درست در لحظه ای که از جلوی پنجره اتاقی رد می شدند فریاد وینسنت به هوا بلند شد!
-لودویگ!بیا اینو ببین!

لودو متحیر از خطاب شدن با اسم کاملش و عشوه نهفته در لحن وینسنت دو قدم به عقب برگشت و از پنجره به داخل اتاق نگاه کرد.
داخل اتاق پسربچه کوچکی سرگرم بازی با تسترال اسباب بازیش بود.پسر بچه موهایی مشکی و چشمانی آبی رنگ داشت. وینسنت مشتاقانه به بچه خیره شده بود.
-لودویگ! باشکوه نیست؟ همینو بگیریم! همینو بگیریم!

وینسنت دست هایش را به هم می کوبید و بالا و پایین می پرید!
طاقت لودو تمام شد! یقه همسر ظریف و زیبایش را گرفت و او را به دیوار چسباند!
-هوی ترول! تو زیادی جو گیر شدی انگار! اینو بگیریم اینو بگیریم یعنی چی؟
ما نیومدیم بچه بگیریم! برای ماموریت اومدیم اینجا. فکرای دیگه به سرت نزنه! به محض خروج از اینجا هم صیغه طلاقمون جاری می شه. روشن شد؟

روشن شده بود. ولی هیچ چیز نمی توانست قلب شکسته وینسنت را ترمیم کند. چقدر لودو بی حم بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1393/7/30 18:12:22
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1393 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو و کراب با اعتماد به نفسی فوق العاده زیاد که احتمالا از اثرات معجونی که دقایقی پیش میل کردن هست، پا درون راهروی ورودی ساختمون می‌ذارن و قدم‌زنان و همچنان دست در دست هم جلو می‌رن.

ملت مستقر در راهرو با دیدن آرایش زیبایی که بر روی چهره‌ی کراب خودنمایی می‌کرد، کمی تا قسمتی ابری به شکل O_o در میان! کراب که متوجه نگاه‌های عجیب اونا شده، به لودو نزدیک‌تر می‌شه، سرشو با غرور بالا می‌گیره و با سرعت بیشتری لودو رو به جلو می‌رونه. ملت حاضر در صحنه این‌بار به حالت در اومده و پراکنده می‌شن؛ و در نهایت لودو و کراب به پیشخوان می‌رسن.

لودو با دیدن مردی که سرش توی تعدادی پرونده فرو رفته و از حضور اونا آگاه نشده، شروع به صاف کردن گلوش می‌کنه.

- بله امرتـ...

مرد که پیش از نگاه کردن به چهره‌ی اونا سخن گفتن رو آغاز کرده بود، با دیدن دو نوگل عاشقی که لبخندزنان منتظرش ایستاده بودن لحظه‌ای دست و پاشو گم می‌کنه و پرونده‌ها پخش زمین می‌شن. مرد بی توجه به پرونده‌های رها شده، جلو میاد و به سرعت اضافه می‌کنه:

- تون؟

کراب که به هیچ وجه علت حرکت مرد رو متوجه نشده با دلخوری تکونی به باد‌بزنش می‌ده و می‌گه:

- اومدیم آشارو به فرزند خوندگی بگیریم!

- آش‌هارو؟ فرزند خوندگی؟

لودو سریعا سقلمبه‌ای نثار کراب می‌کنه و همزمان چشم غره‌ای هم بهش می‌ره. بعدش خوش‌حال از اینکه مرد متوجه منظورشون نشده جواب می‌ده:

- منظور همسر بنده این بود که ضمن اینکه امیدواریم شما از آش‌هایی که شخصا پخته بودیم و تحویلتون داده بودیم لذت برده باشین، اومدیم تا کسی رو به فرزند خوندگی بگیریم.

مرد که بلافاصله پس از شنیدن "همسر بنده" ناخودآگاه چشمش به سمت کراب برگشته و هنگ کرده بود، تکون آرومی به سرش می‌ده تا از خیالاتش خارج بشه و دوباره به لودو خیره می‌شه.

- اوه بله. خیلی خوشمزه بود. انتهای راهرو سمت راست، برای پر کردن فرم درخواست فرزندخوندگی تشریف ببرین. اونجا بهتر راهنماییتون می‌کنن.

کراب با خوش‌حالی چندین بار پلک‌های دل‌ربایانه‌ای به شکل می‌زنه و بعدش همراه با لودو به حرکت در میاد. لودو آروم تو گوش کراب زمزمه می‌کنه:

- تو که نباید مستقیما اشاره کنی ما کیو می‌خوایم ببریم! طبیعی رفتار کن!

و همینطور در حین صحبت از پیشخوان فاصله می‌گیرن و به سمت در مذکور به حرکت در میان. مرد بعد از اطمینان از دور شدن آن‌دو محکم رو پیشونیش می‌کوبه.

- کدوم آش؟ من چی گفتم؟

و رو صندلی پشت سرش ولو می‌شه و سعی می‌کنه اونچه رو که دقایقی پیش دیده هضم کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1393 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
It's my turn!

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1393 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مامورای وزارتخونه آشا رو به یتیم خونه سنت دیاگون بردن. لرد به مرگخوارا دستور می ده آشا رو نجات بدن. مرگخوارا که به دلیل حفظ امنیت کاندیداهای وزارت نمی تونن جادو کنن باید برای رسیدن به آشا از چند خان(مرحله) بگذرن:

نقل قول:
خوب به این نقشه دقت کنید! این خط ها دیواره که عرضش 40 سانت و طولش 3 متره...بالاش هم سیم خاردار گذاشتن.همچنین اونور دیوار هم 8 تا سگ نگهبان و وحشی هست که کوچکترین حرکتی رو تشخیص میدن...بعد از اینکه تونستین از دیوار بپریم و از شر سگ ها هم خلاص بشیم،تازه وارد حیاط میشیم...اون موقع باید حواسمون خیلی جمع باشه چون حیاط مین گذاری شده!مین رو که به سلامت بگذرونیم تازه میرسیم خندق آتیش!
بعد از خندق به ساختمون اصلی میرسیم که ورود بهش خیلی راحته...فقط باید از دیوار صاف بالا بریم و از پنجره طبقه سوم وارد بشیم!چون در ورودی به شدت قفله...ولی خوشبختانه از پنجره طبقه سوم که وارد بشیم،فاصله مون با اتاقی که آشا توش هست یه راهرو بیشتر نیست اما متاسفانه اون راهرو با لیزر های برنده محافظت میشه...اما من میدونم شما از پس لیزر هم بر میاین و میرسین به اتاق آشا که البته یه غول ازش نگهبانی میکنه!

مرگخوارا راه حل دیگه ای هم برای نجات آشا پیدا می کنن و اونم اینه که دو تا از مرگخوارا به شکل زن و شوهر برن و آشا رو به فرزندی قبول کنن.این دو نفر کراب و لودو هستن که معجون هکتور رو می خورن و هنوز مشخص نیست کدوم زن شده و کدوم شوهر!
بقیه مرگخوارا معجون پرواز هکتور رو می خورن و وارد ساختمون می شن. الان فقط مرحله راهروی لیزری مونده و مبارزه با غول نگهبان.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرگخوارها از صدها راهرو و اتاق و کوه و دریا عبور کردند ولی با هیچ لیزری برخورد نکردند.کم کم متوجه شدند که شاید حق با لاکشس بوده و این ساختمانی نیست که باید واردش میشدند.اینجا بود که دوباره همه نگاهها متوجه هکتور شد.

هکتور به سختی آب دهانش را قورت داد و گفت:اوم...چرا اینجوری نیگا میکنین؟من گفتم پرواز میکنین.پرواز کردین خب.درباره بقیه ش تضمینی ندادم.

مرگخواران مجبور بودند به دنبال آشا بگردند!

در سمت دیگر دیوار زوجی خوشبخت دست در دست هم به طرف دفتر یتیم خانه حرکت کردند.

کراب:بلنده!این پاشنه ها خیلی بلنده.من بانوی قد بلندی هستم.احتیاجی به این پاشنه ها نداشتم.یادم باشه وقتی برگشتیم هکتورو بکشم.
لودو:هکتورو برای چی بکشی؟دلیل ناراحتیت چاقیه.کمی وزنتو کم کنی همه مشکلاتت حل میشه.شاید بطور طبیعی صاحب بچه هم بشی و مجبور نشی بیای از یتیم خونه بچه بگیری.

چشمان کراب پر از اشک شد.به هر حال او یک زن بود و روحیه حساس و لطیفی داشت.لودو علاوه بر اینکه توجهی به شکم عظیم خودش نمیکرد هرگز کراب را درک نکرده بود.
مژه های بلندش را بر هم زد و سعی کرد مانع ریختن اشک هایش شود.او زندگیش را دوست داشت و نمیخواست بهانه گیری های لودو نقطه پایانی بر این ازدواج فرخنده بگذارد.
زوج خوشبخت برای آخرین بار نگاهی به سرو وضعشان انداختند و وارد یتیم خانه شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1393 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار خوشحال از رد کردن خان اول و دوم و سوم و چهارم...هوم؟چهارم؟اگر فقط لیزر و غوله مونده پس مرحله پنجم چی شد؟کی مرحله پنجمو خورده؟خودش اعتراف کنه!

کارگردان:هوی بی خود سر و صدا راه ننداز بوقی...مرحله پنجم بالا رفتن از دیوار بود ولی تو پست قبلی بهش اشاره نشده.

اوکی گرفتم...بله... ملت خوشحال از رد کردن 5 مرحله که فقط به 4 تاش اشاره شده بود از جاشون بلند میشن که برن...پس هکتور و لودو کوشن؟

کارگردان: اونا بیرون دیوارن تا معجون جفت کنندگی رو بخورن.اصلا زحمت کشیدی پستای قبلی رو بخونی؟

به من چه خلاصه نذاشتن.من که نمی تونم این همه پستو بخونم تازشم اگر قراره اونا معجون جفت کنندگی رو بخورن پس هکتور چه جوری اینجاست؟

کارگردان: برای اینکه لودو و کراب قرار بوده با هم جفت شن! :vay:

خب پس اینا کین بیرون یتیم خونه موندن؟
نقل قول:
در سمت دیگه ی دیوار لودو و هکتور با بی میلی معجونشونو سر میکشن.


کارگردان:آقا اشتباه شده.شما به بزرگواری خودت ببخششون!غلط کردن اینا!تو رلتو بزن! :vay:

هان از اون جهت باشه موردی نداره...بله ملت میان راه بیافتن برن طرف خان ششم که....راستی مگه کراب زنه؟یا لودو مرده؟یا برعکسه؟چه جوری اینا می خوان زوج شن؟نکنه عروسی بوده خواستین منو بپیچونین نامردا؟

کارگردان:عروسی کجا بود؟بابا اینا قراره اثر معجون هکتور باشه...بالاخره رولتو می زنی یا نه؟

آهان خب از اول بگین.بعدشم قبل از رول زدن باید شفاف سازی بشه قضیه وگرنه من چه جوری برولم باو؟بله... کجا بودیم؟

کارگردان:داشتی ملتو می فرستادی طرف لیرزها!

بله همینی که ایشون فرمودن...بچه ها اومدن برن طرف خان ششم که همون لیزرها باشه که...نه بابا!

کارگردان:مرگ!درد بی درمون!کوفت!زهر تسترال!باز چه مرگته؟نکنه می خوای بپرسی لودو قراره زن بشه یا کراب؟

نویسنده:به نکته خوبی اشاره کردی خودم یادم نبود.یادم باشه اینم بپرسم. ولی نه می خواستم بگم اینا در حال حاضر تو یه ساختمون اشتباهی فرود اومدن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
when there is a will,there is a way
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1393 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا نمیخواستن.ولی جونشون رو هم دوست داشتن.هکتور از فرصت استفاده میکنه و شیشه ی صورتی رنگی رو جلو میگیره و میگه:از معجون جفت کنندگی فقط یه شیشه دارم.دونفر داوطلب میخوام که در راه ارباب زن و شوهر بشن.
مرگخوارا یه قدم عقب میرن.ولی لودو که حواسش گرم حساب و کتابه عقب نمیره و به عنوان اولین داوطلب معرفی میشه.هکتور ذوق زده بالا و پایین میپره:
هورا!این اولین باره که یکی برای خوردن معجون من داوطلب میشه.حالا باید همسر مناسب لودو رو پیدا کنیم.خب...برای این هیکل...فکر میکنم فقط کراب مناسب باشه!

لودو تازه میفهمه جریان چیه و از جا میپره:هی!صبر کنین ببینم.من علاقه ای به کراب ندارم.حالا اگه مرلین بود باز یه چیزی!
ولی کسی اهمیتی به نظر لودو نمیده.کرابم که کلا تو باغ نیست قبول میکنه زوج لودو بشه.
هکتور شیشه ی معجونشو به لودو میده:اینو سر بکشین.یکیتون زن میشه و یکی مرد!حواستونو جمع کنین که زوج معقول و موجهی به نظر برسین!

بقیه ی مرگخوارا که به سختی داشتن خنده شونو کنترل میکردن آماده ی پرواز میشن.گرچه تضمینی وجود نداره که معجونای هکتور درست کار کنن.
مرگخوارای پرواز کننده معجونشونو سر میکشن.حداقل چیزی که انتظارشو دارن یه انفجار سهمگینه.
ولی اینبار اشکالی پیش نمیاد.
اینم خیلی ترسناکه! مرگخوارا کم کم احساس سبکی میکنن. بعد از چند دقیقه یکیشون فریاد میکشه:آهای اینجا رو ببینین.من میتونم پرواز کنم!
مورگانا با تکون دادن دستاش از روی زمین بلند میشه.بقیه هم ازش تقلید میکنن.
پروزا حس زیباییه.مرگخوارا بالا و بالتر میرن و از روی سیم خاردارا رد میشن.ولی!

لینی:هکتور!چطوری قراره فرود بیاییم؟

هکتور:یوهوووو!فرود چیه.مگه باید فرودم بیاییم؟از پروازتون لذت ببرین.
ملت مرگخوار میفهمن که سرنوشتشون در دستهای مرلینه که مثل خودشون درحال پرواز بی فرود بود. خودشونو به دست سرنوشت میسپارن.

میرن و میرن و میرن و...

بوم!

مرگخوارابعد از شکستن شیشه به داخل ساختمون پرت میشن.قصد دارن به دلیل این فرود مفتضحانه هکتور رو بکشن که هکتور به نکته ی مهمی اشاره میکنه:متوجهین که هم سیم خاردارا رو رد کردیم و هم مین ها و هم سگ ها و هم خندق آتیش رو؟با یه معجون از چهار مرحله ردتون کردم.

حق با هکتور بود.کسی در اون لحظه اهمیتی نمیداد که چطوری قراره برگردن!
الان طبق نقشه ی رودولف با اتاق آشا فاصله زیادی نداشتن.فقط باید از راهروی لیزر دار رد میشدن و با غول نگهبان مبارزه میکردن.

در سمت دیگه ی دیوار لودو و هکتور با بی میلی معجونشونو سر میکشن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانز در 1393/7/28 19:59:45
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1393 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از دقایقی سکوت سنگین؛ هکتور ،که سکوتش تا آن زمان هم باعث تعجب جامعه جادوگری بود، خودش را جلو انداخت:
-من یه فکری دارم.
مرگخواران ،که از ظاهرشان بر می آمد ترسشان از فکر های هکتور حتی بیشتر از ترسشان از هفت خان پیش رو بود، سعی میکردند به عناوین مختلف حرفش را نشنیده بگیرند. رودولف دنباله موی وزوزی بلا را ارام پایین میکشید و رها میکرد تا مثل فنر بالا و پایین برود. مورگانا روی صندلی از رز های سیاه نشسته بود.حتی ساتین هم خودش را با یک موش نامرئی مشغول کرده بود.

هکتور، که از شدت هیجان انگار متوجه هیچ کدام از این بی توجهی ها نشده بود، در حالی که هر سه ثانیه یک بار ویبره ریزی میرفت و ثابت میشد(که از قرار معلوم در اثر تلاشش برای ویبره نزدن از شدت هیجان بود) تکرار کرد:
-من یه فکر خوبی دارم. از آخرین معجون من استفاده کنیم.
ملت مرگخوار:

هکتور بی توجه به آن ها ادامه داد:
-من یه معجون درست کردم که میتونه باعث بشه دو نفر زوج بشن. بعد از اینکه اثر معجون رفت اون دو نفر هم دیگه زوج نیستن. میتونم اون رو به یک غیر زوج مناسب داوطلب بدم تا موقتا زوج بشن و بتونن وارد یتیم خونه بشن و آشا رو به فرزندی بگیرن. به غیر از اون من معجون پرواز رو هم مدت ها پیش اختراع کردم. میتونید اونو بخورید بعد پرواز میکنید...
مورفین ذوق زده گفت:
-توش چیژم داره؟ پرواژ خیلی خوبه. حتما چیژش اعلاش. به منم بده.
هکتور اخمی کرد:
-خیر دایی محترم ارباب. توی معجون های من از این جور مواد پیدا نمیشه من که معتاد نیستم.
مورفین دماغش را بالا کشید:
-منم معتاد نیشتم. تفریحی میژنم.

هکتور بی توجه به جمله آخر او ادامه داد:
-خب داشتم میگفتم. پرواز میکنید و میتونید از مانع اول که این دیوار ها هستن رد بشید. اگه خوش شانس باشید و اثر معجون مدت بیشتری بمونه ممکنه از یکی دو تا مانع دیگه هم ردمون کنه. حالا کدوم رو بدم بهتون؟

ملت مرگخوار با ترس و لرز مشغول محاسبه شدند تا کدام معجون احتمال زنده ماندنشان را بیشتر تضمین میکند. جادوگران مرگخوار پرواز را ترجیح میدادند و ساحره ها معجون تشکیل زوج. لودو که همزمان با دو چرتکه و منوی مدیریت مشغول محاسبه بود تا احتمالات را بررسی کند زیر لب زمزمه کرد:
-دو نفر که زوج میشن و از بین میرن. ممکنه 4-5 نفر هم در اثر پرواز و فرود اومدن تو نقاط تله ها از بین برن. اینطوری خیلی از رقیب هامو از بین بردم. مرلین هم که از آخرین عروجش هنوز برنگشته. اینطوری میتونم نقشه توطئه رو زودتر عملی کنم و جای ارباب رو بگیرم. هوممم آره اینطوری بهتره. به نظرم بهتره دو گروه بشیم و از هر دو معجون استفاده کنیم.

لودو جمله آخر را با صدای بلند به زبان آورده بود تا همه مرگخواران بتوانند بشنوند. اولین نفری که از شوک بیرون آمد و اعتراض کرد سوروس بود:
-لودو چرا ما باید همچین حماقتی بکنیم و جون تعداد بیشتری از مرگخوارها رو به خطر بندازیم؟
لودو چهره ای حق به جانب به خودش گرفت و گفت:
-اینطوری شانس موفقیت و اجرای هر چه سریعتر دستور ارباب بیشتر میشه. شما که نمیخواید دستور ارباب رو زمین بمونه، میخواید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1393 12:47
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالیکه همه مرگخواران، نسبتا وحشت زده و غرولند کنان در پی راه حلی برای عبور از این هفتصد خوان پیش رو بودند. صدایی در فضا پیچید.
"شپلقـــــ !! "
مورگانا با حرص از جا برخاست و در حالیکه رنگ موهایش تقریبا به قرمزی می زدند، سر اگستوس راک وود که دستش هنوز بالا بود فریاد ترسناکی کشید:
- مردک دیوانه سایه دوست! زده به سرت؟

جیغ مورگانا سبب شد تا مورفین که قصد کرده بود از دیوار بالا برود، بر اثر ارتعاشات صدا و هوا و زمین و از این جور چیزها، شلپی زمین بخورد! اگستوس سعی کرد ابهت نصفه نیمه اش را حفظ کند.
- خوب.... خوب من زدمت چون تو بی مسئولیتی!

تیغ گل رز، پوست نازک زیر گلوی راک وود را به بریدن تهدید کرد.
- بی مسئولیت اگ؟ دقیقا چرا عزیـــــــــــزم؟

اگستوس از طنین کشیده صدای مورگانا به هیچ وجه خوشش نیامد.
- اهم... خوب چون وقتی همه دارن سعی میکنن دستور ارباب رو اجرا کنن، روی گل هات لم دادی و داری فکر میکنی !

مورگانا پوزخندی زد.
- دقیقا حضرت سنگ و چوب! دارم فکر میکنم! اما نکته اینجاست عزیز دل! دارم به چی فکر میکنم؟ هوم؟

اگستوس جوابی نداشت. باقی مرگخواران هم همینطور.... مورگانا در حالیکه ساتین را که در آغوش کشیده بود، با ناخن های بلند و کشیده اش نوازش میکرد، گفت :
- راستشو بخواهید داشتم فکر میکردم ممکنه مجبور نباشیم از این هفتصد خوان رد بشیم.

رودولف که سعی داشت جلوی ساحره ای مثل مورگانا کم نیاورد جواب داد:
- مثلا چکار کنیم؟ آپارت کنیم؟

مورگانا چشمکی به لینی زد و با صدای سردی پاسخ داد.
- من با مردهای متاهل صحبت نمیکنم آقای لسترنج! اما.... استثنائا این بار... ما میتونیم آشا رو به فرزندی قبول کنیم! تا جایی که من فهمیدم، اینجا به جز اون اسم نسبتا بی ربطش، یک یتیمخانه است...

رودولف اخمی کرد.
- خوب که چی؟

ساتین صدایی خرخر مانندی شبیه خنده از خودش در آورد. و مورگانا خندید.
- ببین حتی اینم فهمیده! من نمیدونم بلا چطور تو رو تحمل میکنه! ولی به زبان ساده میگم رودولف! یتیم خونه جاییه که بچه های بی سرپرست توش زندگی میکنن و اگر کسی بچه بخواد، میتونه بره و یک بچه رو از یتیمخونه به فرزندی قبول کنه! و آشا الان در یک همچین جایی قرار گرفته! پس ما میتونیم بریم و از این طریق اونو بیاریم بیرون!! فقط یه مشکلی هست.

- چه مشکلی؟
اگستوس با نوعی دلخوری اینرا گفت.

- به نظرت کدوم شما میتونه یه بچه رو به فرزندی قبول کنه اگ؟ بذار واضح تر بگم؟ کدوم شما همچین صلاحیتی داره؟ تقریبا ظاهر نصف شما، حتی شبیه جادوگرای سیاه هم نیست. چه برسه به جادوگرای عادی! به نظرت حتی تا جلوی دفتر مدیریت هم راهتون میدن؟ مضاف بر اینکه باید یک زوج باشیم و من فکر نمیکنم اینجا و بین ما واقعا زوج مناسبی پیدا شه. مگر اینکه...

و نگاهی به زوج های آنجا که رودولف، بلا و لوسیوس، نارسیسا بودند انداخت.
مرگخواران در مقابل مشکل بزرگتری قرار گرفته بودند. و به نظر می آمد نمیدانستند کدامیک از این دو راه حل معضل بزرگتری است...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/7/28 12:53:24
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/7/28 15:17:46
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.