جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1394 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سیوروس یک نگاه به آشا و یک نگاه دیگر هم به لرد کرد. در همین حین پسر بچه که دید کسی به او توجه نمیکند کمبود محبت گرفت و قلبش فشرده شد. آئورتش گرفت و به مغزش خون نرسید. بدنش که دید با این وضعیت کم خونی هر لحظه امکان دارد بمیرد، سرخرگ ششی اش را گرفت و دور طحالش پیچید و یکی دو قلاب هم انداخت آن بالا سمت مغز و عهد و عیالش! این گونه بود که پسربچه دوباره به حیات برگشت و یک انرژی Big Bear مانندی به سراسر بدنش تزریق شد. مغزش هم که تازه به حال آمده بودو دید یک عالم انرژی دارد نه گذاشت و نه برداشت. در نتیجه به دنبال اولین مکان تخلیه ی انرژی گشت. گشت و گشت تا اینکه یک پیام بزرگ روی چشمانش ظاهر شد:

About 12,300,000 results: 0.38 seconds

این گونه بود که پسرک 0 درصد اصیل پرید روی گردن لرد و تاب خورد!

-یکی اینو از روی سر ما بیاره پایین. :

سیوروس و آشا شیون کنان به سمت لرد دویدند و پسربچه را گرفتند و کشیدند. ولی خبر نداشتند که پسرک تازه big bear زده است و بیگ بیِر برای خودش یک feel the power ـی است و کسی نمیتواند جلویش را بگیرد. بنابراین کشیدند و کشیدند ولی نتوانستند پسرک را بیاورند پایین. اینجا بود که هکتور با درخششی ظاهر شد و درحالی که یکی از معجون هایش را به سبک شامپو خوبه مثل گلرنگ در هوا گرفت و داد زد:
-معجون پایین آوردن پسربچه های بی اصل و نسبِ مزاحم بدم؟

اما هیچکس به هکتور توجه نکرد. در عوض پسربچه از گردن لرد بالاتر رفت و روی سرش نشست.
-ئه اینجا چقدر صافه! این مرده خودش خبر داره که مو نداره؟ داداشی از روغنات دادی به این آقاهه؟ چقدر کله ش چرب و چیلیه!

سیوروس در جا آب شد و رفت در زمین تا از آب پاکش هزاران گل جوانه بزنند و سالها بعد مردمی در وصفش بخوانند:
-از خون سیوروسان وطن لاله دمیده... از کله ی خیلی چربشان سرو دمیده!

اما اینطور نمیشد. در عوض سیوروس بعدا با فریاد لرد که میخواست آن جانور مزاحم را از سرش در بیاورند دوباره جامد میشد و زور میزد تا یک کاری در مورد برادر ناتنی اش بکند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/4/16 22:06:13

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1394 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
در این فاصله بچه که ده تابش را خورده بود جلو رفت و روبروی لرد سیاه ایستاد و به صورتش زل زد.
لرد سیاه عادت نداشت کسی به صورتش زل بزند. تمام اطرافیانش حتی از نگاه مستقیم به چشمانش وحشت داشتند.
-چیه بچه؟ از جلوی چشم ما دور شو. ما از بچه ها خوشمون نمیاد. از بچه هایی که اصل و نسبشون مشخص نیست بیشترخوشمون نمیاد.

بچه از جایش تکان نخورد. سیوروس که خطر را احساس کرده بود جلو رفت.
-داری چیکار می کنی...بیا این طرف!

بچه دستش را به طرف لرد گرفت و مستقیم به صورتش اشاره کرد.
-خودش می دونه دماغ نداره؟

سیوروس فورا با دو دست جلوی دهان برادرش را گرفت.
-ساکت باش! چی داری می گی؟ می دونی ایشون کی هستن؟...اوه...البته که می دونی. تو همه ما رو می شناسی.

اسکیموس به سختی از حصار دستان سیوروس نجات پیدا کرد. معصومانه سرش را تکان داد.
-همتونو می شناسم. ولی این یکیو نمی شناسم. اصلا هم ازش خوشم نمیاد. بهش بگین بره!

لرد واقعا عصبانی شده بود.
-یکی برای این بچه روشن کنه ما کی هستیم! اینجا ماییم که تعیین می کنیم کی بره و کی بمونه. خودمونم می دونیم دماغ نداریم و بسیار هم از این موضوع خوشحالیم. تو هم می خوای دماغ نداشته باشی؟

اسکیموس ترسید. ولی جواب نداد. او این جادوگر بی دماغ را نمی شناخت و مادرش به او گفته بود با غریبه ها حرف نزند. برای همین به ایستادن جلوی جادوگر و زل زدن به جای دماغ نداشته اش ادامه داد. همین موضوع لرد را عصبی تر کرد.
-آشا...داریم می بینیمت که رفتی زیر ردای سیو و داری ما رو تماشا می کنی. و تو سیوروس...حدس بزن مقصر همه اینا کیه؟ کیه که نسبت های خانوادگیش برای کسی مشخص نیست و این دردسر رو بوجود آورده.

سیوروس به خوبی مقصر را می شناخت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 29 آبان 1393 14:01
نمایش جزئیات
آفلاین
- سيو فقط پنج ثانیه مونده.

سيوروس يک نگاه به اربابش که همچنان به اين شکل بود، يک نگاه به آشا که همچنان سوت زنان سعى در خارج شدن از کادر را داشت، يک نگاه به پسرى که همه چيز را خراب کرده بود..

- سيو فقط سه ثانیه مونده.

يک نگاه به دوستش هکتور، يک نگاه به رودلف که روغن مو را به سبیلش زده بود..

- سيو فقط يک ثانیه.

و يک نگاه کلى به همه کرد و بعد از کامل کردن صله ى رحم، آرام و جدى در حالى که سعى مى کرد چشمانش اشخاص را متأ‌ثر کند گفت:

- ارباب همیشه..
- نجينى دخترم! غذات آماده س.

نجينى خزان خزان، با لبخندى به روى لبان(؟)، فيس فيس کنان با شنیدن صداى پدر مهربان جلو آمد. سيوروس که ديد نوزده سال پيش در حال تکرار است و نگاهش بر کسى تأثير نگذاشته است، سریع دست به کار شد.

- ارباب زاغی فدایتان، باور کنید من بى گناهم. ارباب براى همیشه شما ارباب من مى مونيد..من نمى دونم اين بچه از کجا اسم ما رو مى دونه!
- اين بحث هاى خانوادگی رو تموم کنید که خيلى رو اعصابمه.

و وقتی مانند همیشه همه به سمت صدا بازگشتند، روونا و مورگانا را ديدند که در حال تاب بازی روى گل هاى رز مورگانا بودند. روونا صدایش را صاف کرد و ادامه داد.

- ارباب حکم را اجرا کنید..فکر کنم نجينى هم گرسنه باشه.

پسر بچه که متوجه تاب شده بود، رداى سيوروس را چسبید.

- دادا منم تاب..منم تاب!
- ببین مشنگ من تابم رو به کسى نميدم.

پرنس که مسئول حل تمام مشکلات بود درحالى که سيوروس مشغول نجات ردایش بود، روبه مورگانا گفت:

پرنس: مورا فقط ده تا تاب بخوره.
پسر بچه: نه من مى خوام تاب مال خودم باشه.
ولدمورت: سيوروس براى چى برادرت از اين پسر دفاع کرد؟ پس اونو مى شناسى!
سيوروس: ارباب! مورا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: شنبه 24 آبان 1393 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مدتی به هم زل زدند تا بلکه بتوانند اتفاقی را که تنها ظرف چند لحظه رخ داده بود هضم کنند ولی گویا اتفاق مزبور زیاد صبر و تحمل نداشت!

- هوی برو کنار پیکسی!می خوام بیام تو شیرجه بزنم تو بغل پر مهر خواهر و برادرم!ویـــــــــــــژ!(افکت شیرجه زدن!)

خواهر و برادر بی اراده یک گام به عقب گذاشتند و آغوش گرمشان را کنار کشیدند تا پسر بچه مزبور بعد از یک شیرجه بلند به سوی آغوش گرم آنها با مغز روی زمین فرود آید.لرد که در حالت عادی هم حوصله نداشت با شنیدن این سخنان حوصله نداشته اش را هم از دست داد.
- تو کی هستی ای مشنگ پست نفرت انگیز؟چه جور به خودت جرئت دادی پا در این مکان مقدس بذاری و این مکان رو با اون قدم های بدون رگ و ریشه ات آلوده کنی؟اصلا تو چطور تونستی اینجارو پیدا کنی؟سیوروس...ما از تو توضیح می خوایم!

اسنیپ که در همان حالت هم می کوشید حالت سردش را حفظ کند پاسخ داد:
- من هرگونه نسبت و آشنایی رو با این پسر بچه رد می کنم سرورم!

آشا که می ترسید لحظاتی بعد انگشت اتهام لرد به سوی اون نشانه رود با سرعت گفت:
- منم همینطور ارباب. نه من و نه سیو هیچ نسبتی با این پسربچه مشنگ نداریم.

اما به نظر می رسید پسربچه مشنگ چندان با این حرف موافق نیست. چرا که بلافاصله خود را روی زمین انداخت و صدای جیغ و گریه ی گوشخراشش سالن نشیمن خانه ریدل را لرزاند.
- جــــــــــــیغ!من هم اسنیپم!مثل شما!مگه رول قبلو نخوندین؟بابام توبیاس بوده حالا مامانم آیلین نبوده...ولی شما خواهر برادر نانتی من هستین. من غیر شما کس دیگه ای رو ندارم!

ملت مرگخوار:

لرد که از صدای جیغ گوشخراش پسربچه نجینی را دور سرش پیچیده بود میان آن بلبشو فریاد زد تا صدایش را به گوش ملت برساند.
- بسه تمومش کن بچه!سیو!ما همه اینارو از چشم تو و خواهرت میبینیم!

آشا که هوا را شدیدا پس میدید گفت:
-اما سرورم...من که اسنیپ نیستم پس همونطور که قبلا گفتم نسبتی هم با این بچه ندارم.
- مارو دست می ندازی مارمولک؟اگر تو اسنیپ نیستی پس چطور خواهر این کله روغنی هستی؟
- خب سرورم موضوع کمی پیچیده ست.من خواهر سیو هستم ولی اسنیپ نیستم.شما جایی دیدین که گفته باشه من نام خانوادگیم اسنیپه؟

لرد متوجه شد که حق با آشاست.هیچ مدرکی وجود نداشت که ثابت کند یک مارمولک با یک مشنگ نسبتی داشته باشد. پس در حینی که آشا دمش را روی کولش گذاشته و سوت زنان کادر را ترک می کرد رو به اسنیپ کرد.
- خب سیو! سریع توضیح بده اینجا چه خبره و این پسر بچه مشنگ اینجا چه میکنه و با جنابعالی چه نسبتی داره و چطوری اینجارو می شناسه و افراده مارو به اسم صدا می زنه؟ضمنا دقیقا با آشا چه نسبتی داری؟ ده ثانیه مهلت داری که سه ثانیه ش همین الان گذشت!

اسنیپ:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/8/24 22:17:19
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/8/24 22:55:00
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: شنبه 24 آبان 1393 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
×سوژه ی جدید×



نقل قول:
خبرنگار با دست به پشت سرش اشاره کرد و گفت:
- بله! پسرک را مشاهده میکنین که، غمگین، گوشه ای نشسته و زانوی غم بغل کرده. یه بچه ی معصوم، پاک و بی گناه! ... و افسوس که دیگه هیچ وقت پدر و مادرشو نمی بینه. علت آتش سوزی هنوز مشخص نیست اما بر اساس گفته ی شاهدا، خانم سیاهپوشی با شنل، در آن زمان در محل وقوع حادثه حضور داشته. اکنون اسکیموس باهیسارگوس انگلیوس اسنیپ، منتظر والدین جدیدش ...


آشا و سیوروس به یکدیگر نگاه کردن. مرگخوارا و لرد به آن دو نگاه کردن. دوباره آشا و سیوروس به تلویزون نگاه کردن. و مرگخورا هنوز داشتن به اون دوتا نگاه می کردن.
سیروس کنترل را بالا گرفت و تلوزیون رو خاموش کرد. ولی هنوز از نگاه های خیره و متعجب بقیه راحت نشده بودن.

آماندا با هیجان گفت:
- اسکیموس باهیسارگوس انگلیوس اسنیپ؟ ... جون مــــــن؟ نمی دونستم شما داداش دارین.

سیروس با چهره ای کاملا جدی گفت:
- من هر گونه خویشاوندی با ننه ی اون مشنگ بی خاصیت رو تکذیب می کنم!

نگاه ها به سمت آشا برگشت.
- چرا منو نگا میکنین؟ ... همون طور که داداشم گفت، منم هرگونه خویشاوندی با ننه ی اون مشنگ بی خاصیت رو تکذیب می کنم!

لرد با چشمایی که شک و تریدی توشون موج میزد به اونا نگاه کرد و گفت:
- همینجوریش کلی کسر شانه برامون که یه مشت دورگه و جن و پری و ... دور و برمون پرورش میدیم. دیگه حوصله ی یه مشنگو نداریم. از ما گفتن! ....

تق تق! ( افکت در زدن)

لینی به سمت در رفته و از چشمی اون بیرونو نگاه کرد. ولی چیزی ندید. پرسید:
- کیـــــــه؟

صدای نازک پسربچه ای از پشت در اومد که می گفت:
- سلام! من اسکیموس باهیسارگوس انگلیوس اسنیپ! ... آبجی آشا تویی؟ داداش سیوروس اونجایی؟

در باز میشه و چشم همه به پسربچه ی کوچولوی خپل و زشت جلوی در میوفته.
- اِاِاِاِاِ آبجی تو چرا داری کوچیک میشی؟ ... آِاِاِاِ این اسکلته چرا تکون میخوره؟ ... اِاِاِاِ اینکه پیکسیه! ... اِاِاِاِ این آقاهه چرا دماغ نداره؟ چرا انقدر کچله؟

سیوروس و آشا:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه توضیح لازم و کافی ( ): آیلین شوهر سابقش توبیاس رو همراه همسر دوم و مشنگش آتیش میزنه. بچه ی این دوتا که یه مشنگه زنده میمونه و به یتیم خونه میره. بعد از یتیم خونه فرار می کنه و میره پیش خواهر و برادرش خونه ی ریدل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
....I believe I can fly

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: جمعه 2 آبان 1393 02:29
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


به دیوار روبرویش خیره شد...

آهی کشید...

از دراز کشیدن خسته شده بود.سعی کرد از تنها پنجره کوچک اتاق نگاهی به اطراف بیندازد. ولی قد کوتاهش این اجازه را به او نداد. می توانست از دیوار بالا برود. ولی خسته بود!

مارمولک سبز رنگ با دیدن مگسی که در حال پرواز بود کمی هیجان زده شد. زبانش را از دهانش بیرون آورد...ولی حوصله جنگیدن با مگس را هم نداشت. چقدر تنهایی سخت بود!

-کاش لینی اینجا بود.با هم مسابقه مگس گیری می ذاشتیم.آخرشم نصفش می کردیم.سر مگسه رو می دادم به اون.

لینی عاشق سر مگس بود!

آشا شروع به قدم زدن در اتاقش کرد. اتاق به نظرش کوچک تر از قبل می رسید. دیگر طاقتش تمام شده بود. به آرامی در را باز کرد و از اتاق خارج شد.
بر خلاف انتظارش کسی در اطراف دیده نمی شد. چند قدم از اتاقش فاصله گرفته بود که کسی صدایش زد!

-آشا!؟

صدا را شناخته بود. به همین دلیل نمی توانست آن را نشنیده بگیرد.
-بفرمایین ارباب!
.
.
.

کیلومتر ها دورتر، صاحب سوپرمارکت یقه گروه نجات مرگخواران را گرفته بود!
-نابود کردین! سایه بون من کو؟ اجناس من زیر نور سوزان خورشید ذوب بشن؟ کی خسارت منو می ده؟

مرگخواران دست به جیب شدند!

-خسارتتو میدیم بابا.ساکت باش.عملیات ما سریه!
-بیا! کمی از سایه ارباب مونده رو سر من. خیلی خنکه. اجناستو بچین توش!
-پناه بر مرلین! ببند دهنتو. عجب صدایی داره.

ولی دیگر دیر شده بود. ظرف چند دقیقه جمعیت عظیمی از مغازه داران اطراف، نیروهای وزارتخانه،اعضای گروه موسیقی خواهران عجیب و غریب و مسئولان یتیم خانه دور آنها جمع شده بودند. همه چوب دستی به دست و با نگاه هایی تهدید آمیز!

-ببین چیکار کردن! بیچاره ویلیام! تازه جنس آورده بود برای مغازه.
-خجالتم نمی کشن.فکر می کنن همه چی با پول حل می شه.
-اصلا شما کی هستین؟

لینی به دور و برش نگاه کرد. ته مانده های هوش ریونکلاویش به کار افتاد و ناگهان زد زیر گریه!
-ما....ما...یتیم هستیم! هیچکدوم از ما پدر و مادر نداریم.اومدیم خودمونو به یتیم خانه تسلیم کنیم!


خانه ریدل:

لرد سیاه همچنان به آشا خیره شده بود.
-تو برگشتی؟یاران ما نجاتت دادن؟

آشا با تعجب سرش را تکان داد.
-نه ارباب! من خودم برگشتم. پنج دقیقه بعد از رفتنم! منو بردن و کمی نمونه از سم دمم گرفتن و آزمایش کردن. فهمیدن که مارمولک بالغی هستم و احتیاجی به والدین ندارم. ولم کردن! از اون موقع توی اتاقم بودم.

لرد سیاه به فکر فرو رفت.پس بقیه مرگخواران کجا بودند؟!

شاید بهتر بود آشا را برای پیدا کردن آنها می فرستاد!

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آبان 1393 16:24
نمایش جزئیات
آفلاین
در بین همهمه ای که حضار گرام مرگخوار در تشویق لینی را انداخته بودند ، راک وود جفت پا به همه زد حال زد .

- جارو ؟ تسترال ؟ .... مگه فشفشه اید ؟ مگه لرد با حک این نشان مقدس ، توانایی پرواز به ما نداد ؟ خب پرواز کنید دیگه !

ملت مرگخوار با فرمت متعجب به راک وود نگاه می کردند . ناگهان با پرواز مورگانا ... بقیه نیز بدنبالش رفتند .
راک وود برگشت ، شنلش در هوا موجی برداشت . سپس رو به دوربین چشمکی زد و بلافاصله در افق به سمت ساختمان رو به رویی محو شد .

همانطور که فاصله بین دو ساختمان را طی میکردند ، راک وود یکی از سربازان مراقب کراب و مثلا شوهرش را " فرمان بردار " کرد تا در مسیرشان ، فراریشان دهد .
تا حواس راک وود جمع شود ، محکم به دیواری که کنارش پنجره بود خورد . از ارتفاع ۱۵ متری با کله سقوط کرد که با خوش شانسی رو آفتاب گیر سوپر مارکت افتاد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در 1393/8/1 22:28:43
آخرين فرصت ماست ....


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آبان 1393 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
_حالا چه جوری از این ساختمون بریم اون ساختمون؟!

همه مرگخوارهایی که تو ساختمون اشتباهی گیر کرده بودن به فکر فرو رفتن ولی هیچ فکری به ذهنشون نرسید تا استیصال و درماندگی بر جماعت مرگخوار نازل بشه...تا اینکه هکتور گفت:
_صبرکنین!شاید اصلا نیازی نباشه ما به اون ساختمون بریم...شاید لودو و کراب تو کارشون موفق بشن و آشا رو بتونن بیارن بیرون...بییاین اینطور فکر کنیم...

همینطور که هکتور داشت حرف میزد و مثبت اندیشی میکرد،سر و صدایی که از ساختمون سنت دیاگون میومد همه مرگخوار ها رو جلو پنجره برد تا ببینن قضیه چیه؟!
اما همین که صحنه دستگیری لودو و کراب رو دیدن خشکشون زد!

لودو که مامور ها دست اون رو از پشت بسته و اون رو هل میدادن با داد و هوار تلاش میکرد که بیگناهی خودش رو ثابت کنه:
_به مرلین ما سارق نیستیم!تو به چیزی بگو کراب!چرا همش داری گریه میکنی؟!جماعت!باور کنین ما اومده بودیم یه بچه رو به فرزندی قبول کنیم!
_این ها رو بهتره به قاضی بگی!

وقتی که مامور ها لودو و کراب رو بردن،دوباره استیصال و درماندگی بر جماعت مرگخوار دو برابر نازل شد!
_تسترالمون زایید! گل بود به سبزه نیز آراسته شد...حالا به جز آشا باید لودو و کراب رو هم باید نجات بدیم!

هکتور که فاز مثبت اندیشی گرفته بود گفت:
_نگران نباشید...لودو و کراب از پس کار خودشون بر میان...نیازی نیست که اون ها رو هم نجات بدیم...باید بریم سراغ آشا.
_خب آشا رو چه جوری نجات بدیم؟!به لطف معجون که تو به ما دادی الان توی یه ساختمون دیگه هستیم!

سه باره استیصال و در ماندگی بود که چهار برابر بر جماعت مرگخوار نازل شد!
تا اینکه رودولف به حرف اومد:
_شاید...شاید باید مثل مرد میرفتیم و هفت خان رو یکی یکی پشت سر میذاشتیم...

مورگانا که تا اون لحظه به دلیل استیصال و درماندگی اظهار نظری نکرده بود،گفت:
_منطورت از مثل یک مرد چیه؟!یعنی ساحره ها نمیتونن این کار رو انجام بدن؟!
_متاسفم خانم لی فای!همسرم من رو از صحبت با بانوان منع کرده!

وسط اون همه استیصال و درماندگی که بر مرگخوار ها نازل شده بود،دعوا رودولف و مورگانا باعث شد که طاقت ایوان طاق بشه و فریاد بزنه:
_بسه دیگه...به جای این حرف ها بهتره به این فکر کنیم که چه جوری میشه آشا رو نجات داد...

دوباره همه مرگخوارها به فکر فرو رفته بودن که یکدفعه لینی گفت:
ما نمیتونیم از چوب دستی هامون استفاده کنیم ولی کلی جادو و کار دیگه هست که میتونیم بدون پوب دستی انجام بدیم...از آپارات گرفته تا پورت کی و جارو و هزار جور کوفت و تسترال دیگه!
_لینی مطمنی که تو راونکلاویی نیستی؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/8/1 13:21:41
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/8/1 14:26:03
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آبان 1393 00:11
نمایش جزئیات
آفلاین
ساختمان اشتباهی - نزد مرگخواران:

در همین حینی که گروهی از مرگخوارا از پنجره‌ها آویزون شده بودن تا ببینن دقیقا چند ساختمون اینورتر یا اونورتر فرود اومدن، عده‌ی دیگه‌ای از اونا دور هم جمع شده بودن و در مورد مراحل پیش رو بحث می‌کردن.

- ببین ایوان، این‌طور که من شنیدم این لیزرای برنده شوخی‌بردار نیستن و واقعا قاچ قاچت می‌کنن. با این حساب فک نمی‌کنی تو بهترین گزینه برای انجام این کار هستی؟

هکتور با دیدن استخون ایوان که به صورتی تغییر رنگ داده بود و می‌شد حدس زد که دقایقی دیگه سرخ می‌شن، اضافه می‌کنه:

- نه یعنی منظورم اینه که تو فقط یه استخون متحرک هستی! هرچقدم بترکی و تیکه‌پاره شی باز می‌تونیم اعضای بدنتو با چسب به هم بچسبونیم، اصن مشکلی وجود نداره. حتی معجون‌های منم می‌تونن به کمکت بیان و باعث بشن استخونات سریع‌تر جوش بخورن.

ایوان که از اولشم از این ایده خوشش نیومده بود، حالا با شنیدن خطر مواجهه شدن با معجون‌های هکتور بیشتر احساس ناامنی می‌کنه.

- ببخشید اونوقت می‌شه بگی دقیقا بعد از رد شدن از لیزرا قراره چه اتفاقی بیفته؟ استخونای خرد شده‌مو به سمت چش و چال‌ـه غول مجهول‌الهویه‌ای که نگهبانی می‌ده نشونه برم و اونو شکست بدم؟ حتما قراره شمام از دور تماشا کنین و به افتخارم کلاه هوا بندازین نه؟

هکتور: Yeeeep!

در اون سمت بالاخره جنبشی از جانب مرگخواران "در جستجوی یتیم خانه" مشاهده می‌شه. مورگانا که در راه دیدن منطقه‌ی بیرون پنجره تلاش‌ها کرده بود اما موهای پرپشت بلا مانعش شده بود، با بدخلقی به سمت الا که فریاد "یافتم" سر داده بود برمی‌گرده و می‌گه:

- خوش‌حال می‌شیم اونچه رو یافتی با ما هم در میون بذاری.

الا با لبخندی بر لب گوشیشو کنار می‌ذاره و به سمت پنجره حرکت می‌کنه. دقایقی بی هیچ صحبتی اطرافو برانداز می‌کنه و در نهایت با دستش ساختمونی رو نشون می‌ده و کنار می‌ره تا سایر مرگخوارا هم اونجارو ببینن، بلکه یکی راهی برای انتقال مکانشون از این ساختمون به اون ساختمون پیدا کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1393 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین