جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
50 کاربر(ها) آنلاین هستند (26 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
49
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] غرفه بازی با مرگ
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

رزرو
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/04/05
آخرین ورود: پنجشنبه 4 مهر 1392 13:25
از: ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
پستها:
414

خلاصه:
لرد سیاه و دامبل جفتشون به عالم برزخ رفتن. عزرائیل براشون شرط میذاره که اگه قول بدن که مسیری دقیقا عکس مسیر زندگی قبلیشون داشته باشن، میذاره به دنیا برگردن. دامبل و ولدی به دنیا برمیگردن در حالی که ولدی میخواد همه ی اون کارها ی سفید رو انجام بده تا فرصت گیر بیاره هری رو بکشه.
حالا ولدی به مقر مرگخوارها برگشته تا مرگخوارها رو در کارهاش همراه کنه که...
_______________________________
مرگخوارها با قیافه ی
همچنان به لرد سیاه که در انبوه ریش های دامبل، قیافه ی مزحکی پیدا کرده بود، خیره شده بودند. همینجور خیره شده بودند که صدای در توجهشون رو جلب کرد. ایوان تلق تولوق کنان به سمت در رفت و در را باز کرد. پشت در ، دامبل بدون ریش ایستاده بود!
_هی! مرگخوارهای عزیز من! راهیان راه سیاهی و زشتی و پلیدی
جمعیت مرگخوار با همان چشمهای گرد شده ، لحظه ای به دامبل و لحظه ای به لرد و سپس برعکس نگاه میکردند و کلا هنگ کرده بودند که دامبل متوجه حضور لرد سیاه شد.
_هی تامی! خوب شد اینجایی! بیا میخواستم راجع به موضوعی باهات به تفاهم برسم.
لرد سیاه ابرویی بالا انداخت و به گوشه ای رفت که دامبل اشاره کرد.
_بگو بینم چی میگی پیری؟ نکنه باز کاسه ای زیر نیم کاسه است؟
دامبل خواست دستی به ریش اش بکشد ولی متوجه شد ریشش رو به لرد داده. دستی به ریش لرد کشید و گفت:
_نه بابا چه بدبین شدی تام! ببین این عزرائیل اومد واسه تو شرط گذاشت که جادوگر سیفیتی بشه درست؟
لرد سیاه سری به نشانه ی تایید تکان داد.
_و تو قبول کردی چون میخواستی در آخرین لحظه انتقامت رو از هری بگیری؛ درسته؟
لرد سیاه باز هم سری به نشانه ی تایید تکان داد.
_خب الان شرط بازگشت من درست برعکس تو بوده! باید همش کارهای زشت و سیاه و کشت و کشتار بکنم...با این وضعیت الان باز من و تو دشمن هم حساب میشیم. و ما همدیگه رو درک میکنیم ولی یارامون که درک نمیکنن.
لرد سیاه و دامبل نگاهی به مرگخوارهای داخل سالن انداختند که همچنان با چشم های گرد و دهان های نیمه باز، نظاره گر صحنه بودند. لرد سیاه کله ی کچلش رو خاروند و گفت:
_خب ! حرف حسابت چیه؟!
دامبل خنده ای از خوشحالی کرد و گفت:
_آهان! راهی هست که باعث میشه در هدفمون موفق تر باشیم... این که تو بری تو محفل رهبر محفلیا بشی، من بیام بشم لرد سیاه این مرگخوارا .
لرد سیاه و دامبل جفتشون به عالم برزخ رفتن. عزرائیل براشون شرط میذاره که اگه قول بدن که مسیری دقیقا عکس مسیر زندگی قبلیشون داشته باشن، میذاره به دنیا برگردن. دامبل و ولدی به دنیا برمیگردن در حالی که ولدی میخواد همه ی اون کارها ی سفید رو انجام بده تا فرصت گیر بیاره هری رو بکشه.
حالا ولدی به مقر مرگخوارها برگشته تا مرگخوارها رو در کارهاش همراه کنه که...
_______________________________
مرگخوارها با قیافه ی
همچنان به لرد سیاه که در انبوه ریش های دامبل، قیافه ی مزحکی پیدا کرده بود، خیره شده بودند. همینجور خیره شده بودند که صدای در توجهشون رو جلب کرد. ایوان تلق تولوق کنان به سمت در رفت و در را باز کرد. پشت در ، دامبل بدون ریش ایستاده بود!_هی! مرگخوارهای عزیز من! راهیان راه سیاهی و زشتی و پلیدی

جمعیت مرگخوار با همان چشمهای گرد شده ، لحظه ای به دامبل و لحظه ای به لرد و سپس برعکس نگاه میکردند و کلا هنگ کرده بودند که دامبل متوجه حضور لرد سیاه شد.
_هی تامی! خوب شد اینجایی! بیا میخواستم راجع به موضوعی باهات به تفاهم برسم.

لرد سیاه ابرویی بالا انداخت و به گوشه ای رفت که دامبل اشاره کرد.
_بگو بینم چی میگی پیری؟ نکنه باز کاسه ای زیر نیم کاسه است؟

دامبل خواست دستی به ریش اش بکشد ولی متوجه شد ریشش رو به لرد داده. دستی به ریش لرد کشید و گفت:
_نه بابا چه بدبین شدی تام! ببین این عزرائیل اومد واسه تو شرط گذاشت که جادوگر سیفیتی بشه درست؟
لرد سیاه سری به نشانه ی تایید تکان داد.
_و تو قبول کردی چون میخواستی در آخرین لحظه انتقامت رو از هری بگیری؛ درسته؟
لرد سیاه باز هم سری به نشانه ی تایید تکان داد.
_خب الان شرط بازگشت من درست برعکس تو بوده! باید همش کارهای زشت و سیاه و کشت و کشتار بکنم...با این وضعیت الان باز من و تو دشمن هم حساب میشیم. و ما همدیگه رو درک میکنیم ولی یارامون که درک نمیکنن.
لرد سیاه و دامبل نگاهی به مرگخوارهای داخل سالن انداختند که همچنان با چشم های گرد و دهان های نیمه باز، نظاره گر صحنه بودند. لرد سیاه کله ی کچلش رو خاروند و گفت:
_خب ! حرف حسابت چیه؟!

دامبل خنده ای از خوشحالی کرد و گفت:
_آهان! راهی هست که باعث میشه در هدفمون موفق تر باشیم... این که تو بری تو محفل رهبر محفلیا بشی، من بیام بشم لرد سیاه این مرگخوارا .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/04/08
تولد نقش: 1396/01/08
آخرین ورود: چهارشنبه 11 فروردین 1395 23:54
پستها:
1174

آلبوس اشک هایش را پاک کرد و گفت:
- تام، تو نمیتونی جلوی منو بگیری.من مجبورم.
آلبوس با ناراحتی شپشی را در آورد میخواست انگش هایش را به هم بچسباند که ولدمورت داد زد:
- نه، من به تو چنین اجازه ای نمیدم.باید از روی جنازه من رد شی.
ولدمورت بدون هیچ شوق و ذوقی گفت:
- همین؟
دامبلدور به فکر فرو رفت.از کجا باید این همه گواش سفید پیدا میکرد تا ریششو رنگ کنه؟
شاید بهتر بود از ریشش خلاص بشه.چون اون دیگه طرف بد ماجرا بود.اون داد زد:
- تام، موافقی چند لحظه یه امانتی از منو داشته باشی؟
سپس ریششو کشید و چسبسش در اومد و ریششو با امتناع به ولدمورت تقدیم کرد.
2 ساعت بعد؛ مرگخوار ها:
زندگی بدون ارباب حالی داشت که مرگخوار ها هیچ وقت تجربه نکرده بودند.تلوزیون بدون انجام وظایف
خواندن دفتر خاطرات ارباب بدون ترس و لرز
،خواب
حمام آرامش بخش
و زندگی بدون دستور 
مرگخوار ها در روز های خوششون فرو رفته بودن که دامبلدور وارد شد.
لینی از جا پرید و داد زد:
- اوهوی، تو، برو گمشو بیرون.فکر کردی کملتو رنگ کنی نمیشناسیمت دامبل؟
لرد ولدمورت داد زد:
- احمق ها، منم.کروشیو..نه نه.نو کروشیو.
روفوس گفت:
-ارباب شماین؟ا..شما چرا این جوری شدین؟مگه شما نمرده بودین؟
-احمق.ارباب نمیمیره.آماده شین.باید بریم برج سیرزو که داره میفته رو خوب کنیم.ممکنه ماگلا آسیب ببینن.در ضمن این لودو بگمن داره به مردم جادوگر زور میگه.باید اونو از بین ببریم. :zogh:
مرگ خوار ها با تعجب به هم نگاه کردند.
- تام، تو نمیتونی جلوی منو بگیری.من مجبورم.
آلبوس با ناراحتی شپشی را در آورد میخواست انگش هایش را به هم بچسباند که ولدمورت داد زد:
- نه، من به تو چنین اجازه ای نمیدم.باید از روی جنازه من رد شی.
ولدمورت بدون هیچ شوق و ذوقی گفت:
- همین؟
دامبلدور به فکر فرو رفت.از کجا باید این همه گواش سفید پیدا میکرد تا ریششو رنگ کنه؟
شاید بهتر بود از ریشش خلاص بشه.چون اون دیگه طرف بد ماجرا بود.اون داد زد:
- تام، موافقی چند لحظه یه امانتی از منو داشته باشی؟
سپس ریششو کشید و چسبسش در اومد و ریششو با امتناع به ولدمورت تقدیم کرد.
2 ساعت بعد؛ مرگخوار ها:
زندگی بدون ارباب حالی داشت که مرگخوار ها هیچ وقت تجربه نکرده بودند.تلوزیون بدون انجام وظایف
خواندن دفتر خاطرات ارباب بدون ترس و لرز
،خواب
حمام آرامش بخش
و زندگی بدون دستور 
مرگخوار ها در روز های خوششون فرو رفته بودن که دامبلدور وارد شد.
لینی از جا پرید و داد زد:
- اوهوی، تو، برو گمشو بیرون.فکر کردی کملتو رنگ کنی نمیشناسیمت دامبل؟
لرد ولدمورت داد زد:
- احمق ها، منم.کروشیو..نه نه.نو کروشیو.
روفوس گفت:
-ارباب شماین؟ا..شما چرا این جوری شدین؟مگه شما نمرده بودین؟
-احمق.ارباب نمیمیره.آماده شین.باید بریم برج سیرزو که داره میفته رو خوب کنیم.ممکنه ماگلا آسیب ببینن.در ضمن این لودو بگمن داره به مردم جادوگر زور میگه.باید اونو از بین ببریم. :zogh:
مرگ خوار ها با تعجب به هم نگاه کردند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/02/22
آخرین ورود: پنجشنبه 9 خرداد 1392 13:30
از: اتاق کالبدشکافی مقتولین سیفید
پستها:
147

لرد و آلبوس در وضع اسفناکی گرفتار شده بودند، راهی که نه راه پیش داشت نه راه پس!
لرد نگاهی به سرو وضع خودش کرد و نیم نگاهی به وضع آلبوس و با حالت متفکرانه گفت:
- ..هی ریشو! فک نمیکنی یه جای کار میلنگه؟
دامبلدور که درتلاش برای شکار شپش های ریشش بود سرش رو تکون داد و گفت:
- هیس.. ساکت!..فرزندم مگه نمیبینی دارم واسه زنده موندن تلاش میکنم؟ فعلا درحال انجام قتل و اعمال جنایتکارانه روی جمعیت شپشهام
.. آهان.. یکیشو گیر آوردم.
.دامبلدور دستشو از لای ریش چند متریش به سختی بیرون میکشه و به شپشی که بین انگشتاش بود نگاهی میندازه و زیرلب میگه:
- طفلی.. شپش جان منو ببخش،مجبورم.
وبعد چشمانش روکه ازشدت احساسات تر شده بود میبنده تا شاهد صحنه قتل نباشه و انگشتاش رو روهم فشار میده..
لرد نگاهی به سرو وضع خودش کرد و نیم نگاهی به وضع آلبوس و با حالت متفکرانه گفت:
- ..هی ریشو! فک نمیکنی یه جای کار میلنگه؟

دامبلدور که درتلاش برای شکار شپش های ریشش بود سرش رو تکون داد و گفت:
- هیس.. ساکت!..فرزندم مگه نمیبینی دارم واسه زنده موندن تلاش میکنم؟ فعلا درحال انجام قتل و اعمال جنایتکارانه روی جمعیت شپشهام
.. آهان.. یکیشو گیر آوردم..دامبلدور دستشو از لای ریش چند متریش به سختی بیرون میکشه و به شپشی که بین انگشتاش بود نگاهی میندازه و زیرلب میگه:
- طفلی.. شپش جان منو ببخش،مجبورم.
وبعد چشمانش روکه ازشدت احساسات تر شده بود میبنده تا شاهد صحنه قتل نباشه و انگشتاش رو روهم فشار میده..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/03/31
آخرین ورود: یکشنبه 23 تیر 1392 13:10
از: عزیزتون لیلی رفتم زیر تریلی
پستها:
154

در حالی که دامبلدور و ولدمورت در حال فکر کردن برای تصمیم خود برای زندگی یا مرگ بودن ناگهان ولدموت به حرف آمد و گفت:
- من تصمیم خودم را گرفتم،من میخواهم به زندگی ادامه بدهم تا بتوانم انتقام خودم را از هری پاتر بگیرم.
- یعنی تو حاضری کارهایی انجام دهی که باعث شرمندگی ات میشود تا بتوانی از هری انتقام بگیری؟
- بله، من برای این که از هری پاتر انتقام بگیرم حاضرم هر کاری بکنم.
لرد این را گفت و شروع به تقسیم کردن نامه به دو قسمت مساوی کرد.به محض این که نامه را به دو قسمت کرد دوباره صدای ازرائیل آمد و گفت:
- لرد ولدمورت تصمیم خود را گرفت و به دنیا باز خواهد گشت.از تصمیم شما متشکریم.
دامبلدور در حالی که مشغول تماشا غیب شدن ولدمورت بود تصمیم خود را گرفت و نامه را به دو قسمت مساوی تقسیم کرد.
دوباره صدای ازرائیل آمد و گفت:
- پروفسور دامبلدور تصمیم خود را گرفت و به دنیا باز خواهد گشت. از تصمیم شما متشکریم.
پروفسور در خیابانی در کنار مانگل ها ظاهر شد و به دنبال ولدمورت گشت اما نتوانست او را پیدا کند.
پروفسور همان طور که در نامه گفته شده بود اولین مانگل را به قتل رساند.
ناگهان ولدمورت در کنارش ظاهر شد و گفت:
- من نمیگدارم تو مانگل ها را بکشی.
- دامبلدور که تعجب کرده بود گفت:
- تو نمیتوانی جلوی من را بگیری!من باید این کار را انجام بدهم تا زنده بمانم و هر سدی که سر راهم باشد را بر میدارم.
- من تصمیم خودم را گرفتم،من میخواهم به زندگی ادامه بدهم تا بتوانم انتقام خودم را از هری پاتر بگیرم.
- یعنی تو حاضری کارهایی انجام دهی که باعث شرمندگی ات میشود تا بتوانی از هری انتقام بگیری؟
- بله، من برای این که از هری پاتر انتقام بگیرم حاضرم هر کاری بکنم.
لرد این را گفت و شروع به تقسیم کردن نامه به دو قسمت مساوی کرد.به محض این که نامه را به دو قسمت کرد دوباره صدای ازرائیل آمد و گفت:
- لرد ولدمورت تصمیم خود را گرفت و به دنیا باز خواهد گشت.از تصمیم شما متشکریم.
دامبلدور در حالی که مشغول تماشا غیب شدن ولدمورت بود تصمیم خود را گرفت و نامه را به دو قسمت مساوی تقسیم کرد.
دوباره صدای ازرائیل آمد و گفت:
- پروفسور دامبلدور تصمیم خود را گرفت و به دنیا باز خواهد گشت. از تصمیم شما متشکریم.
پروفسور در خیابانی در کنار مانگل ها ظاهر شد و به دنبال ولدمورت گشت اما نتوانست او را پیدا کند.
پروفسور همان طور که در نامه گفته شده بود اولین مانگل را به قتل رساند.
ناگهان ولدمورت در کنارش ظاهر شد و گفت:
- من نمیگدارم تو مانگل ها را بکشی.
- دامبلدور که تعجب کرده بود گفت:
- تو نمیتوانی جلوی من را بگیری!من باید این کار را انجام بدهم تا زنده بمانم و هر سدی که سر راهم باشد را بر میدارم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1389/10/12
تولد نقش: 1389/10/13
آخرین ورود: جمعه 9 خرداد 1404 11:34
از: تالار گریفندور
پستها:
976

ولدمورت چشمانش را کمی ملش می دهد و دوباره نامه را می خواد و زمانی که می بیند نامه همان است که خوانده است ، دوباره اینکار می کند و باز هم همان نتیجه!
دامبلدور هم در سویی دیگر همان عما وبدمورت را تکرار می کرد و عینکش ا تمیز می کرد و دوباره نامه را می خواند ولی نامه اش همان بود که همان بود.
ولدمورت: « این یعنی چی؟:vay: »
دامبلدور عینکش را دوباره پاک می کنه و برای اخرین بار نامه را خواند و آهی بلند کشید و گفت: « آه خدای من! این غیر قابل باوره!
»هر دو به فکر فرو رفته بودند و نمی دانستند چکار کنند؟ اگر باز می گشتند باید کاملا برعکس همیشه می بودند وگرنه بایدی می مردند!
ولدمورت به این فکر می کرد که چگونه می تواند با ماگل ها دشمن نباشد و همراه سفیدی باشد و با سیاهی بجنگد و آلبوس نیز به این فکر می کرد که چگونه سیاه شود با آن همه ریش سفید؟

هر دو فکر می کردند و همه چیز را می سنجیدند تا اینکه ولدمورت گفت: « باید تصمیممون یکی باشه! اینطوری هر دو طرف ترازو یکسان میشه! »
آلبوس گفت: « به نکته ی خوبی اشاره کردی فرزندم! »
ولدمورت: « خب تو تصمیمت چیه؟
»آلبوس: « نمی دونم! تو چی؟ »
ولدمورت: « نمی دونم! »
در همین لحظه صدایی از نا کجا آباد آمد و گفت: « مرتکیه ها! برزخ دیگه جا نداره و پشت صف کلی ادم هست! زود تصمیم بگیرید و گورتونو گم کنین دیگه! از طرف ازرائیل! »
ولدمورت و آلبوس: «
»
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1391/4/6 0:51:42
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/03/31
آخرین ورود: یکشنبه 23 تیر 1392 13:10
از: عزیزتون لیلی رفتم زیر تریلی
پستها:
154

لرد نامه خودش را باز کرد و با دقت مشغول خواندن آن شد و پس از چند لحظه گفت:
- دامبل، فکر کنم این مال تو باشه.
دامبلدور نگاهی به لرد کرد و با تاسف گفت:
- تام. متاسفانه مال خودته. میخواهند ما را امتحاتمون کنن.
لرد این بار با بی میلی مشغول خواندن دوباره نامه اش شد:
نقل قول:
- دامبل، فکر کنم این مال تو باشه.

دامبلدور نگاهی به لرد کرد و با تاسف گفت:
- تام. متاسفانه مال خودته. میخواهند ما را امتحاتمون کنن.
لرد این بار با بی میلی مشغول خواندن دوباره نامه اش شد:
نقل قول:
با سلام خدمت شما.
باید به اطلاع شما برسانیم که متاسفانه شما در عالم برزخ هستید ولی به علت داشتن طرفداران زیاد، تصمیم گرفته شد که به شما فرصتی دوباره برای زندگی مجدد داده شود. ولی شرایطی وجود دارد که شما باید حتما به آنها عمل کنید اگر نه دوباره به این دنیا بازگردانده میشوید و به جهنم فرستاده میشوید و دچار بدترین عذاب ها میشوید. این شرایط عبارتند از:
1. هرگونه کشت و کشتار عمدی ممنوع.
2. هرگونه دشمنی با ماگل زاده ها ممنوع.
3. هرگونه دوستی با جادوگران سیاه ممنوع.
4. هرگونه دشمنی با جادوگران سفید ممنوع.
5. هرگونه استفاده از جادوی های سیاه ممنوع.
لطفا اگر که می خواهید به دنیای خودتان بازگردانده شوید پاکت نامه را به دوقسمت مساوی تقسیم کنید و اگر مرگ را ترجیح میدهید پاکت را به چهار قسمت مساوی تقسیم کنید.
لطفا در انتخاب خود دقت نمایید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

سوژه جدید
- تو مردی تام!
- دامبل خودتو مسخره کن. من کلی جان پیچ دارم، امکان نداره بمیرم.
دامبلدور عینکشو صاف میکنه و میگه: من با هری همه شو نابود کردم. هر هفتاشو!
لرد که باور نمیکنه یه نگاه به اطرافش میندازه و میگه: پ تو اینجا چی کار میکنی؟ اگه من مردم و اینجام ... پس تو هم مردی!
دامبلدور آهی میکشه و جواب میده: درسته تام، متاسفانه وقتی داشتم آخرین جان پیچتو نابود میکردم عزرائیلو دیدم. دلم نیومد تو آغوش گرمش فرو نرم.
لرد شروع به قدم زدن میکنه و میگه: چقدر شبیه ایستگاه کینگزکراسه. حالا اینجا چی کار میکنیم؟ مردن این شکلیه؟ چه مسخره س! من چی شد مردم؟
- هری از صخره انداختت پایین!
لرد زیر لب میگه: به همین راحتی؟ پس چرا من یادم نمیاد؟
دامبلدور 2تا نامه رو که یه گوشه افتاده برمیداره، یکیشو به لرد تحویل میده و اون یکیشو برا خودش نگه میداره.
لرد پاکتو برمیگردونه و اسم خودشو روش میبینه. سرشو بلند میکنه و میپرسه: این دیگه چیه؟ شوخی با لرد عواقب خوبی نداره.
دامبلدور لبخند گرمی میزنه و میگه: تو این پاکتا تنها راه زنده موندن ما نوشته شده. البته در اصلم نمردیم، به قول مشنگا تو کما هستیم. به خاطر طرفدارایی که داشتیم یه فرصت دوباره بمون دادن. اگه کاری که اون تو نوشته رو انجام بدیم، زنده میمونیم. البته هرکس مال خودشو.
لرد نگاهشو از دامبلدور برمیداره و شروع به اینوری اونوری کردن پاکت میکنه.
- وقتشه که بازش کنیم.
- تو مردی تام!
- دامبل خودتو مسخره کن. من کلی جان پیچ دارم، امکان نداره بمیرم.

دامبلدور عینکشو صاف میکنه و میگه: من با هری همه شو نابود کردم. هر هفتاشو!
لرد که باور نمیکنه یه نگاه به اطرافش میندازه و میگه: پ تو اینجا چی کار میکنی؟ اگه من مردم و اینجام ... پس تو هم مردی!
دامبلدور آهی میکشه و جواب میده: درسته تام، متاسفانه وقتی داشتم آخرین جان پیچتو نابود میکردم عزرائیلو دیدم. دلم نیومد تو آغوش گرمش فرو نرم.
لرد شروع به قدم زدن میکنه و میگه: چقدر شبیه ایستگاه کینگزکراسه. حالا اینجا چی کار میکنیم؟ مردن این شکلیه؟ چه مسخره س! من چی شد مردم؟

- هری از صخره انداختت پایین!
لرد زیر لب میگه: به همین راحتی؟ پس چرا من یادم نمیاد؟

دامبلدور 2تا نامه رو که یه گوشه افتاده برمیداره، یکیشو به لرد تحویل میده و اون یکیشو برا خودش نگه میداره.
لرد پاکتو برمیگردونه و اسم خودشو روش میبینه. سرشو بلند میکنه و میپرسه: این دیگه چیه؟ شوخی با لرد عواقب خوبی نداره.

دامبلدور لبخند گرمی میزنه و میگه: تو این پاکتا تنها راه زنده موندن ما نوشته شده. البته در اصلم نمردیم، به قول مشنگا تو کما هستیم. به خاطر طرفدارایی که داشتیم یه فرصت دوباره بمون دادن. اگه کاری که اون تو نوشته رو انجام بدیم، زنده میمونیم. البته هرکس مال خودشو.
لرد نگاهشو از دامبلدور برمیداره و شروع به اینوری اونوری کردن پاکت میکنه.
- وقتشه که بازش کنیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/05/05
آخرین ورود: چهارشنبه 16 تیر 1389 16:18
از: این سبیل ها خوف نمی کنی یابو !
پستها:
209

- می بینی چقدر دردناکه ؟ تو بازی با جون مردم رو دوست داری ؟ واقعا آدم احمقی هستی ! وقتی یه دست دیگتم از دست بدی، مطیع میشی ...
درهمین هنگام در باز شد و دو مامور به داخل امدند ، بادیدن دراکو طلسم هایی را به سمت او فرستادن اما دراکو سپر مدافع ایجاد کرد و از در پشتی گریخت ، یکی از ماموران به دنبال دراکو رفت ولی چارلز به سمت کینگزلی که در حال نعره زدن بود شتافت.
داخل بیمارستان
کینگزلی چشمانش را به ارامی باز کرد و به افراد کنار تختش نگاهی انداخت.
-خوش هالیم که حالت خوب شد.
-گرفتینش ... دراگو رو ؟
- اوه نه نشد ماموری هم که به دنبالش رفته بود جسدش بیرون شهر پیدا شده!
کینگزلی از خشم صورتش را برگرداند و به پنجره نگاه کرد در همین لحظه بود که فهمید دسته چپش کنده شد و ناراحتیش دو برابر شد اما دست او چی اهمیتی در برابر جون مردم داشت!
خانه ریدل
دراکو روبروی لردمورت ایستاده و با افتخار به چهره لرد می نگریست.
- فکر نمی کنم کینگزلی به درخواست ما جواب مثبت بده باید به فکر دیگه ای باشم ، ارباب من اونو رو میتونستم بکشم ولی چرا شما نمی خواید اون ...
- نه اون باید باشه تا ما بتونیم اونو به بازی بگیریم اخرش مجبور میشه به خاسته ما تن بده .
ولردمورت به اتش خیره شد سر نجینی را نوازش کرد!
درهمین هنگام در باز شد و دو مامور به داخل امدند ، بادیدن دراکو طلسم هایی را به سمت او فرستادن اما دراکو سپر مدافع ایجاد کرد و از در پشتی گریخت ، یکی از ماموران به دنبال دراکو رفت ولی چارلز به سمت کینگزلی که در حال نعره زدن بود شتافت.
داخل بیمارستان
کینگزلی چشمانش را به ارامی باز کرد و به افراد کنار تختش نگاهی انداخت.
-خوش هالیم که حالت خوب شد.
-گرفتینش ... دراگو رو ؟
- اوه نه نشد ماموری هم که به دنبالش رفته بود جسدش بیرون شهر پیدا شده!
کینگزلی از خشم صورتش را برگرداند و به پنجره نگاه کرد در همین لحظه بود که فهمید دسته چپش کنده شد و ناراحتیش دو برابر شد اما دست او چی اهمیتی در برابر جون مردم داشت!
خانه ریدل
دراکو روبروی لردمورت ایستاده و با افتخار به چهره لرد می نگریست.
- فکر نمی کنم کینگزلی به درخواست ما جواب مثبت بده باید به فکر دیگه ای باشم ، ارباب من اونو رو میتونستم بکشم ولی چرا شما نمی خواید اون ...
- نه اون باید باشه تا ما بتونیم اونو به بازی بگیریم اخرش مجبور میشه به خاسته ما تن بده .
ولردمورت به اتش خیره شد سر نجینی را نوازش کرد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !
"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
به نام حق
با سلام !
خلاصه تا به اینجا :
کینگزلی، رییس دفتر کارآگاهان، در چند روز گذشته چند درخواست دریافت کرده از سوی مرگخواران که هنوز هویت آن ها مشخص نشده است.
از طرفی به دلیل عمل نکردن به آن درخواست ها تعداد زیادی به طرز فجیع در غرفه ی بازی با مرگ گشته می شوند و این مکان به کانونی حقیقی برای کشتار تبدیل شده است.
لرد ولدمورت و دراکو مالفوی پشت این قضیه هستند و اکنون قصد دارند فضای رعب آور تری برای اجرای درخواست هایشان پدید آورند...
غرفه بازی با مرگ
کینگزلی ردای سراسر سیاهی پوشیده بود و چهره اش را نیز در زیر کلاه آن ردا پنهان می ساخت. به آرامی قدم بر می داشت و به غرفه ی بازی با مرگ نزدیک می شد.
ابرها در آْسمان سرگردان شده بودند و دنبال راه گریزی بودند، اما پیش از آن که چاره ای بیابند، مجبور به گریستن شدند، تا شاید با این مظلوم نمایی ها، باد رهایشان سازد.
سرانجام به مغازه رسید. هیچ کس در آن اطراف به جز دو کارآگاه جانورنمایی که مأمور محافظت از آن جا بودند، حضور نداشت. و زمانی که کینگزلی با هویت یک ناشناس، از محدوده ای که خودشع صبح تعیین ساخته بود جلوتر رفت، به سرعت دو چوبدستی در پشت گردنش قرار گرفت.
صدایی مرموز و هشداردهنده گفت: کی هستی ؟ خودتو نشون بده...
و کینگزلی کلاهش را در آورد.
- متأسفم قربان... دستور خودتون ...
- کافیه، بهترین کارو انجام دادی چارلز.
سپس بی آن که حرف دیگری بزند به طرف درب مغازه رفت و با رهایی از جادوی خاصی که صبح بر روی آن گذاشته بود، وارد شد.
هنوز آثار خون بر روی وسایل مغازه به چشم می خورد و به هم ریختگی خاص خود را نیز حفظ کرده بود. بار دیگر با تأسف به منظره ی پیش امده نگریست و زمانی که اجساد در ذهنش جان گرفتند، اشک انسانیت از چشمانش جاری شد، اما اکنون زمان بروز احساساتش نبود.
به آرامی جلو رفت. با چوبدستیش نور کوچکی ایجاد کرد و به سمت پرده ای رفت که پیش از این نیز توجهش را جلب کرده بود، اما تا کنون تمایلی به بررسی آن چه پشت پرده قرار داشت، از خود نشان نداده بود.
با احتیاط به آن نزدیک شد و احساس کرد که پرده تکان می خورد. به ذهنش خطور کرد که شاید باد باشد، اما اینطور نبود. بار دیگر با دقت نگریست و همان حرکات را دید. اما پیش از آن که کاری کند، احساس بدی وجودش را فرا گرفت و لحظه ای بعد متوجه بازی کسی با چوبدستیش شد. وردی اجرا کرد تا با یک ورد غیر کلامی نتوانند چوبدستیش را از او بگیرند.
- کی هستی ؟ خودتو نشون بده... نباید به اینجا میومدی.
و در همین لحظه قهقهه ای از پشت پرده به گوش رسید که توجه کینگزلی را به خود جلب کرد اما پیش از آن که او حرکتی بکند، شخصی بلند قد از پشت پرده در حالی که چوبدستی خنجر گونه ای را رو به او گرفته بود ظاهر شد.
- تو نباید اینجا باشی، کارآگاه احمق ... بهت هشدار داده بودم که اگه اون کاریو که ما میخوایم انجام ندی، چه بلایی سرت میاریم. دستور ما واضح بود، می تونستی بشی وزیر، یه وزیر قدرتمند. اما تو یه احمقی !
کینگزلی فریاد زد : اکسپلیارومو...
اما پیش از ان که ورد او کارساز واقع شود، دستان دراکومالفوی با جاری ساختن وردی عجیب باز شد، آن خنجر طلایی از دستش خارج شد و به سرعت یکی از دستان کینگزلی را به ده قطعه بدل کرد.
فریادهای کینگزلی بر نمی آمد، چرا که دراکو آن ها را در گلویش خفه کرده بود.
- می بینی چقدر دردناکه ؟ تو بازی با جون مردم رو دوست داری ؟ واقعا آدم احمقی هستی ! وقتی یه دست دیگتم از دست بدی، مطیع میشی ...
با تشکر!
با سلام !
خلاصه تا به اینجا :
کینگزلی، رییس دفتر کارآگاهان، در چند روز گذشته چند درخواست دریافت کرده از سوی مرگخواران که هنوز هویت آن ها مشخص نشده است.
از طرفی به دلیل عمل نکردن به آن درخواست ها تعداد زیادی به طرز فجیع در غرفه ی بازی با مرگ گشته می شوند و این مکان به کانونی حقیقی برای کشتار تبدیل شده است.
لرد ولدمورت و دراکو مالفوی پشت این قضیه هستند و اکنون قصد دارند فضای رعب آور تری برای اجرای درخواست هایشان پدید آورند...
غرفه بازی با مرگ
کینگزلی ردای سراسر سیاهی پوشیده بود و چهره اش را نیز در زیر کلاه آن ردا پنهان می ساخت. به آرامی قدم بر می داشت و به غرفه ی بازی با مرگ نزدیک می شد.
ابرها در آْسمان سرگردان شده بودند و دنبال راه گریزی بودند، اما پیش از آن که چاره ای بیابند، مجبور به گریستن شدند، تا شاید با این مظلوم نمایی ها، باد رهایشان سازد.
سرانجام به مغازه رسید. هیچ کس در آن اطراف به جز دو کارآگاه جانورنمایی که مأمور محافظت از آن جا بودند، حضور نداشت. و زمانی که کینگزلی با هویت یک ناشناس، از محدوده ای که خودشع صبح تعیین ساخته بود جلوتر رفت، به سرعت دو چوبدستی در پشت گردنش قرار گرفت.
صدایی مرموز و هشداردهنده گفت: کی هستی ؟ خودتو نشون بده...
و کینگزلی کلاهش را در آورد.
- متأسفم قربان... دستور خودتون ...
- کافیه، بهترین کارو انجام دادی چارلز.
سپس بی آن که حرف دیگری بزند به طرف درب مغازه رفت و با رهایی از جادوی خاصی که صبح بر روی آن گذاشته بود، وارد شد.
هنوز آثار خون بر روی وسایل مغازه به چشم می خورد و به هم ریختگی خاص خود را نیز حفظ کرده بود. بار دیگر با تأسف به منظره ی پیش امده نگریست و زمانی که اجساد در ذهنش جان گرفتند، اشک انسانیت از چشمانش جاری شد، اما اکنون زمان بروز احساساتش نبود.
به آرامی جلو رفت. با چوبدستیش نور کوچکی ایجاد کرد و به سمت پرده ای رفت که پیش از این نیز توجهش را جلب کرده بود، اما تا کنون تمایلی به بررسی آن چه پشت پرده قرار داشت، از خود نشان نداده بود.
با احتیاط به آن نزدیک شد و احساس کرد که پرده تکان می خورد. به ذهنش خطور کرد که شاید باد باشد، اما اینطور نبود. بار دیگر با دقت نگریست و همان حرکات را دید. اما پیش از آن که کاری کند، احساس بدی وجودش را فرا گرفت و لحظه ای بعد متوجه بازی کسی با چوبدستیش شد. وردی اجرا کرد تا با یک ورد غیر کلامی نتوانند چوبدستیش را از او بگیرند.
- کی هستی ؟ خودتو نشون بده... نباید به اینجا میومدی.
و در همین لحظه قهقهه ای از پشت پرده به گوش رسید که توجه کینگزلی را به خود جلب کرد اما پیش از آن که او حرکتی بکند، شخصی بلند قد از پشت پرده در حالی که چوبدستی خنجر گونه ای را رو به او گرفته بود ظاهر شد.
- تو نباید اینجا باشی، کارآگاه احمق ... بهت هشدار داده بودم که اگه اون کاریو که ما میخوایم انجام ندی، چه بلایی سرت میاریم. دستور ما واضح بود، می تونستی بشی وزیر، یه وزیر قدرتمند. اما تو یه احمقی !
کینگزلی فریاد زد : اکسپلیارومو...
اما پیش از ان که ورد او کارساز واقع شود، دستان دراکومالفوی با جاری ساختن وردی عجیب باز شد، آن خنجر طلایی از دستش خارج شد و به سرعت یکی از دستان کینگزلی را به ده قطعه بدل کرد.
فریادهای کینگزلی بر نمی آمد، چرا که دراکو آن ها را در گلویش خفه کرده بود.
- می بینی چقدر دردناکه ؟ تو بازی با جون مردم رو دوست داری ؟ واقعا آدم احمقی هستی ! وقتی یه دست دیگتم از دست بدی، مطیع میشی ...
با تشکر!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
