جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] خورندگان مرگ

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: یکشنبه 11 خرداد 1393 02:10
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو بگمن: نه من اصرار دارم که گلرت عاشق آنتونین بشه!

آنتونین: بچه جون! یادت رفته گلرت پسره؟!

لودو: خب واسه همین میگم! به تو میخوره پسرا عاشقت بشن!

آنتونین: آره؟! بچه ها من معذرت میخوام!


چند دقیقه بعد...
مذاکره خیلی محترمانه دو مرگخوار به پایان رسید و برگشتند...

تصویر تغییر اندازه داده شده


آنتونین: حالا که به لودو ثابت شد پسر نمیتونه عاشق من بشه! و من کلا از عشق و عاشقی کشیدم بیرون، چه پسر چه دختر، بریم سر ایده بعدی...

مورفین: وایسا ببینم پارازیت، اصلا تو اینجا چی کار میکنی؟!

آنتونین: تاپیک های که خودم زدم مثل هورکراکس هامه! عشقم بکشه بازم میام پست میزنم توشون مورفیوس! چیه؟! تو هم هوس مذاکره محترمانه کردی؟!

مورفین:
_ برو بابا!

آنتونین:
_ اصلا من میگم بیخیال سایت بشیم و به جای این خیالپردازی ها زندگی واقعیمونو شبیه داستان هایی که دوست داریم بکنیم!

ملت مرگخوار: باز این تز داد! باز این اومد نصفه شبی مخ ما رو به فــ** داد! باز این اومد مخارو بترکونه! بره رو اعصابا! بده ما رو به فنا! باز این اومد...

آنتونین:
_ اوکی اصلا یه ایده دارم در حد بوندس لیگا! این کارو بکنیم حتما ارباب خوشحال میشه!

مورفین: باز گفت! باز گفت! باز گفت!..سیر داغ! تو حق نداری بگی ارباب چون مرگخوار نیستی ثانیا تو همینجوری هم قاچاقی وسطی مایی اینقدر دیالوگ از خودت ننویس و تز نده!

آیلین: بابا بذار بگه! شاید یه چیز خوبی گفت! بگو پسرم!

در همین حین نجینی اومد و یکی دیگه رو خورد و رفت و رفت...*

آنتونین: مرسی آیلین! میخواستم بگم من چند وقت پیش تو یه مجله پزشکی مشنگی داشتم میخوندم که الان میتونن بدون جادو! یه کاری کنن که خلق و خوی انسان ها عوض شه! اسمشو گذاشته بودن اصلاح ژنتیکی!...

... مثلا یه کاری کنن گلرت دیگه عاشق پسرا نشه، عاشق دخترا بشه! اونوقت کارمونم راحت میشه. کلی ساحره ماحره چشم آبی و مو طلایی اینجا داریم که عاشق یکی میشه بالاخره حتما...

مورفین: آی کیو! خب گلرت رو کجا ببریم همچین کاری باهاش بکنن؟!

آیلین: بنیاد رویان!


* در راستای سیاست های کاهش جمعیتی و فرزند کمتر زندگی بهتر لرد ولدمورت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 خرداد 1393 02:57
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه غمگین و ناراحته.مروپی به مرگخوارا دستور می ده لرد رو خوشحال کنن.مرگخوارا باید به شخص یا شیء مورد علاقه دامبلدور آسیب بزنن که لرد خوشحال بشه.اولین گزینه ای که به ذهن مرگخوارا می رسه گلرت گریندول والده.ولی مشکل اینجاست که کسی از جای گلرت اطلاعی نداره.مرگخوارا زاغی( زاغ آیلین پرنس) رو به همراه یک نامه برای پیدا کردن گلرت می فرستن.جستجوی زاغی قراره سه روز طول بکشه.

_________________________


-بکشیمش!
-بدیم زاغی چشاشو از حدقه در بیاره.
-یه گونی بکشیم رو سرش, بعد همه با هم بریزیم سرش و تا می خوره بزنیمش!
-وادارش کنیم فضولات نجینی رو تمیز کنه.تحقیرش کنیم!

ما بین ایده های جذاب مرگخواران, نجینی از سوراخ مخصوصی که روی دیوار تعبیه شده بود وارد شد و ایده دهنده شماره سه را بلعید و از همان راهی که وارد شده بود باز گشت.

-این چرا همچین کرد؟
-بی خیال بابا.الان میاد ما رو هم می خوره.
-فکر می کنم ارباب از ایده های مشنگی خوششون نمیاد!نظر تو چیه آیلین؟

همه نگاه ها بطرف آیلین برگشت.آیلین چهار زانو روی میز وسط اتاق نشسته بود.چشمانش باز بود و به نقطه ای مبهم در مقابلش خیره شده بود.

-هی آیلین؟!
-زنده ای؟!
-می گن یه تازه وارد اومده اسلی!بپر بهش خوش آمد بگو.
-ارباب کارت داره!

هیچ حرکتی از آیلین مشاهده نشد.مرگخواران متوجه شدند که خلسه آیلین و ارتباط ذهنیش با زاغی بسیار عمیق و جدی است و بهتر است آنها به کار خودشان برسند.
آنتونین که مشخص نبود وسط آن جمع چه می کرد ایده بعدی را ابراز نمود.
-اینا بی فایده اس.باید یه فکرخلاقانه تر بکنیم.هدف ما اذیت کردن دامبلدوره.باید ببینیم اگه چه بلایی سر گلرت بیاد دامبل بیشتر ناراحت می شه.

لودو که در گوشه ای سرگرم بازی با گوشی الادورا بود ادامه داد:
-دامبل این یارو رو دوست داشته خب...به نظر من باید یه کاری کنیم گلرت عاشق یکی بشه!و بازم به نظر من آنتونین مناسبه!

آنتونین که هنوز معلوم نبود وسط آن جمع چه می کرد نیم نگاهی به بقیه انداخت.و وقتی احساس کرد نگاه ها زیاد مخالف نیست کمی دستپاچه شد.
-اوهوی!چتونه؟چرا اینجوری نگاه می کنین؟اولا که این نظر خود من بود.این نذاشت حرفمو بزنم.دوما...می خواستم بگم ما باید دامبل رو کاملا ناامید کنیم.برای همین طرف باید یه دختر باشه.ولی منصرف شدم!چون اگه اینجا بساط عشق و عاشقی راه بندازیم خشم ارباب بر همتون نازل می شه.بنا براین رو نظر من یکی حساب نکنین!خودتون فکر کنین و ایده غیر عاشقانه بدین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 26 اردیبهشت 1393 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
-نقشه؟ کدوم نقشه؟
-نقشه دیگه! ما قرار بود گلرت رو بکشونیم اینجا!
-آهان، پس وقتی زاغی مسیر رو فهمید، برای گلرت یه نامه میفرستیم که متقاعد شه بیاد اینجا؟
-درواقع فکر می کنم وقتی زاغی مسیر رو فهمید خودش گلرت رو متقاعد میکنه بیاد اینجا!
-اصلا چرا گلرت باید بیاد اینجا؟ چرا ما نریم اونجا؟
-هوم؟ بد نگفتی!

فلور که با انگشتان ظریفش روی میز ضرب گرفته بود و کلافه، گفتگوی دو ممد مرگخوار غیرریونکلاوی را نظاره می کرد، از سکوت ایجاد شده استفاده کرد و سریع بین دیالوگ آن دو پرید.
-تموم شد؟

دو ممدمرگخوار که به نظر همدیگر را متقاعد کرده بودند، سر تکان دادند. فلور رو به آیلین کرد و گفت:
-خب، آیلین، زاغی رو بفرست دیگه... یه صفحه و نیم گذشته هنوز گلرت وارد سوژه نشده!

آیلین مغرورانه به کنار پنجره رفت. زاغی بی بال و پر را بین دو دستش گرفت، چیزی در گوش پرنده سیاه زمزمه کرد و او را به هوا پرتاب کرد. زاغ ارتفاع محسوسی سقوط آزاد را تجربه کرد تا توانست به شرایط بدون پر غلبه کند و اوج بگیرد. آیلین به طرف بقیه برگشت:
-از الان تا سه روز وقت دارین فکر کنین وقتی گلرت پیدا شد چیکارش کنین!

سر و صدای اعتراض مرگخوارها بلند شد:
-سه رووووز؟!
-چه خبره مگه؟!
-تا اون موقع مادر ارباب پدر ما رو درآورده که!

آیلین جواب داد:
-زاغه، جغد نیس که! جغدا به شبکه جهانی *joghdel map وصلن، سریع به هم کانکت میشن آدم مورد نظرو پیدا می کنن، این طفلک دست تنهاست، تازه کلی آموزش دیده تو سه روز آدمو پیدا کنه!

آیلین این را گفت و به خلسه رفت تا با زاغی ارتباط ذهنی برقرار کند، و بقیه را با این تفکر که «چرا از اول جغذ نفرستادیم پس؟!» تنها گذاشت.

*بر وزن گوگل مپ:دی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره آیلین از جاش بلند میشه و دست از بافتن ژاکت برمیداره. توجه مرگخوارا به زاغ آیلین که بی کرک و پر شده جلب میشه و شدیدا درگیری ذهنی پیدا میکنن که این زاغ چطور میخواد مسافت بین خانه ریدل تا مخفیگاه گلرت رو پرواز کنه.

آیلین که متوجه حالت عجیب مرگخوارا شده، نگاهشونو دنبال میکنه و انتهای مسیرو پیدا میکنه.

- اوه نمیخواد نگران باشین. مطمئنم که با همینقدر بال هم میتونه ماموریتشو بخوبی انجام بده.

مرگخوارا با تردید نگاهی بین هم رد و بدل میکنن. آیلین دستشو دراز میکنه و زاغ با جهشی، جاشو از روی شونه ش، به روی دستش تغییر میده و پاشو بالا میگیره تا نامه رو بهش وصل کنن.

- نامه پیلیز!

آیلین کف دستشو به سمت مرگخوارا دراز میکنه، اما نامه ای رو دستش ظاهر نمیشه. مرگخوار ممدی شروع به خاروندن سرش میکنه و جواب میده:

- خب ما که هنوز نامه رو ننوشتیم.

آیلین دستشو محکم رو پیشونیش میکوبونه و میگه: نباید اینو لو میدادی. ما نامه رو میفرستیم، نفر بعدی زحمشو میکشه و وقتی گلرت نامه رو گرفت، محتویاتو لو میده. الان همه چیز حله؟

مرگخوارا شروع به تکون دادن سرشون به نشونه موافقت میکنن و کاغذپوستی ای رو به دست آیلین میدن.

فلور که تمام مدت سکوت کرده بود و فقط به حرفای اونا گوش میداد، بالاخره روزه ی سکوتش رو میشکنه و هوشمندانه میگه:

- خب مگه تو نمیگی که هرجا این زاغه بره میفهمی؟ چرا باید فسفر مغزمونو برای نوشتن نامه ای که بتونه گلرتو متقاعد به برگشتن کنه تلف کنیم؟

- نه که ما خیلیم فسفر سوزوندیم.

فلور چشم غره ای به مرگخوار ممدی که اینو گفته بود میره و ادامه میده: کافیه به زاغت بفهمونی بره دنبال گلرت و با اون نیروهای ماوراییت مسیرو بفهمی، بعدش جای گلرت دستمون میاد و ...

- میتونیم نقشه مونو اجرا کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 04:13
نمایش جزئیات
آفلاین
_ من؟ ریونکلاو؟ خفه شید بچه ها! خب؟

دافنه و لینی:

لودو(در نقش لرد) و مورفین(در نقش دست راست نقش لرد): مـــــــــــاع!
تصویر تغییر اندازه داده شده


زمان در خانه ریدل متوقف شد و همه بدون پلک زدن به آیلین نگاه میکردن... آیلین که متوجه شده بود خودشو جمع و جور کرد و گفت:
_ امممم...شرمنده، حواسم نبود! یعنی منظوری نداشتم بچه ها!

لودو: من میدونم! تو از وقتی با این دالاهوف خائن گشتی اینجوری شدی! تو قبلا خیلی مهربون و مودب بودی!

آیلین: برو بابا دلت خوشه! اون اصلا به درد هیچ دختری نمیخوره جز یه نفر! کلا هم ترسناکه هم یه جوریه! معمولا دختری جرات نمیکنه بره سمتش! وقتی هم میره پشیمون میشه! بنظر منم اگه یه وقت از اینجاها رد شد جلوش رو تخت لرد ولدمورت نشین! میاد میزنه چوبدستیشو تو حلقت میکنه!

لودو: بینیم بابا! به اون چه ربطی داره! اصلا دیگه مرگخوار نیست که!

آیلین: آره اینجا نیست ولی ذاتا مرگخواره! تو داستان دالاهوف مرگخوار بوده! به دو نفرم خیلی علاقه داره یکی بلاتریکس یکی لرد ولدمورت! بعضی وقتا توهم میزد میگفت جفتشون یه نفرن! جدیدا دیدینیش؟ یه جوری شده! میگفت تازه از جنگل های آمازون و سیر و سلوک در جادوی سیاه بازگشته و جو گرفته میگه دیگه نقطه ضعفی نداره!

...امممم در هر صورت بیخیال... میخواستیم گریندل والد رو پیدا کنیم؟ جغد میتونید بفرستید ولی کار بهترم میتونید بکنید! میتونید زاغی من رو بفرستید! این مغزش به مغز من کانکته! هر جا میره من میتونم اونجارو ببینم و حس کنم و...یک سری چیز دیگه که مخفی پیش خودم میمونه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 03:29
نمایش جزئیات
آفلاین
-اوهوم...تو زندان نیست مگه؟دامبل یقه شو گرفت پرتش کرد اون تو!

لینی که هر لحظه بیشتر به حال مرگخواران بدشانس بدبخت فلک زده غیر ریونی تاسف می خورد آهی کشید!
-اون مال سالها پیش بود.گلرت خیلی وقته از زندان آزاد شده.کلی هم ازش استفاده کردیم تو سوژه های مختلف.

لودو برگشت و سر جایش نشست.ظاهرا لرد شدن به این سادگی ها نبود!باید به محض لرد شدن لینی و ترجیحا بقیه ریونی ها را از صحنه روزگار محو می کرد تا دیگر کسی جرات ضایع کردن او را نداشته باشد.صدای یک ریونی دیگر رشته افکار لودو را پاره کرد.دافنه که تا آن لحظه سکوت اختیار کرده بود شروع به صحبت کرد.
-به نظر من شیء یا فرد مورد علاقه گلرت رو پیدا کنیم و بدزدیم تا خودش مجبور شه بیاد اینجا...چطوره؟!

لودو بلافاصله مخالفت خودش را ابراز کرد!
-مزخرف!اینجوری که قضیه خیلی پیچیده می شه.یه چیزی که مورد علاقه یه فردی که مورد علاقه دامبلدوره رو بدزدیم که فرد مورد علاقه دامبلو بکشونیم اینجا که دامبلو ناراحت کنیم؟!

لینی و دافنه برای چند ثانیه به هم خیره شدند و سپس سری از روی افسوس تکان دادند.
-بی خیال بابا...از اینا انتظار هوش نداشته باش.زیر ذره بین عقاب نبودن که!
-حق با توئه...منم یه لحظه اشتباها فکر کردم کنار شومینه هستیم.یادم باشه سطح حرفامو کمی بیارم پایین تر که اینا هم بفهمن!

آیلین در گوشه ای از اتاق نشسته بود و بی سرو صدا سرگرم بافتن ژاکتی سیاه رنگ برای پسرش بود.زاغی روی شانه آیلین نشسته بود و به طرز عجیبی هر چه به طول ژاکت افزوده می شد از تعداد پر های زاغی کاسته می شد!
همینطور که حواسش به بافتنی بود گفت:
-چرا دنبال جاش می گردین؟خب یه جغد بفرستین براش!جغده خودش پیداش می کنه.تو نامه چیزی بنویسین که گلرت بیاد اینجا!

دافنه و لینی زمزمه های مبنی بر این که آیلین باید ریونکلاوی می شده و مسلما اشتباهی رخ داده است سر دادند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 12 اردیبهشت 1393 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
طلسم ها و وردهای رنگارنگ، همونجایی که بودن متوقف میشن و همچون آب معلق در هوایی که یهو پخش زمین میشه، رو به پایین سقوط میکنن و سکوتی عظیم در جمع مرگخواران بوجود میاد.

ناگهان لینی تو یه دوگانگی عجیبی فرو میره. نمیدونه این سکوت معنی خوبی میده یا بد. این به نشونه تایید ایده ی بکرش بود یا میخواستن بهش بفهمونن گند زدی تو هرچی ایده دادنه.

تو همین حینی که لینی دچار درگیری ذهنی ـه شدیدی شده بود، یکی از مرگخواران ممد ِ ریونی به حمایت ازش بلند میشه و میگه:

- احسنت بر کسی که هم مرگخوار باشه و هم صاحب هوش و فراست ریونی باشه. ویــــــوا!

دیگر مرگخواران حاضر در صحنه از نوع غیر ریونی:

مرگخوار فاطی ای برای تغییر بحث سریعا از جاش بلند میشه و میپرسه:

- بابا گلی که عتیقه شد رفت. واقعا فک میکنین هنوزم دامبل بهش اهمیت میده؟ اونا مدت هاست همو رها کردن.

- عذاب وجدان! این چیزی بود که باعث جدایی گلی و پیری از هم شد. وگرنه مطمئنا ...

لودو که دوباره تونسته بود به صحنه برگرده با جهشی بلند خودشو درست وسط اتاق میندازه و فریاد میزنه:

- پیش به سوی مخفیگاه گلرت!

و به دنبال این حرفش به زور راهی بین مرگخوارا باز میکنه و به سمت در میره. آیلین پشت سرش میپرسه:

- میدونی الان گلرت کجاست که راتو کشیدی داری میری؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: شنبه 30 فروردین 1393 20:01
نمایش جزئیات
آفلاین
به دنبال این سخن همه سکوت کردند و جمیعا با دهان های باز به حفره های خالی صورت ایوان که ظاهرا جای چشم های او بودند خیره شدند. لحظه ای بعد همگی طی یک حرکت خودجوش زیرخنده زدند.
ایوان که اصلا توقع چنین واکنشی را نداشت ابتدا از شدت تعجب به فرمت سپس و در آخر چون متوجه شد خنده ها تمامی ندارد به شکل درآمد.
مرگخواران:
بالاخره کاسه ی صبر ایوان سر رفت... گرد و خاک عظیمی به هوا برخاست و گردبادهای بزرگی شکل گرفت و آسمان رعد و برق خطرناکی زد و آنگاه...
- ای بابا...صد دفعه گفتم وقتی دارم فیلم می بینم شبکه رو عوض نکن مرتیکه تسترال. تازه رسیده بود جاهای جالبش...اَه...اصن قهرمی کنم میرم خونه بابام.
- اَه بابا یه بار خواستیم مسابقات لیگ برتر کوییدیچو ببینیما...اگه گذاشتی تو.

فیلم بردار با حیرت دست از کارش کشید و با تعجب به دعوای زن و شوهری که پیش رویش در سر و کله هم می زدند خیره شد.
سپس با دهان باز سرش را برگرداند تا به عوامل فیلم برداری نگاه کند.
عوامل فیلم برداری:
فیلم بردار با دیدن این واکنش به شدت عصبانی شد.
- بوقیا! همه تون اخراجین! چند دفعه باید بگم وسط فیلم برداری نگاه کنین ببینین سیمی چیزی زیر پاتون نباشه... حالا هم قبل از اینکه اخراج شید تا سه می شمرم اگه برنگشته باشیم سر صحنه قبلی همه تون از الان خودتونو مرده فرض کنید.
عوامل فیلم برداری:
به دلیل این تهدید بسیار موثر پیش از رسیدن به شماره دو صحنه به درون اتاق قرار مرگخواران برگشت.
- ویـــــــــــژ! بـــــــوم!
فیلم بردار درست وسط اتاقی ظاهر شد که ایوان در بالای آن ایستاده و طلسم های گوناگون را به هر طرف شلیک می کرد. در نتیجه فیلم بردار بد شانس در معرض یکی از طلسم های مرگبار ایوان قرار گرفت و دل و روده اش به طرز مظلومانه ای به در و دیوار پاشید.
عوامل از جان گذشته فیلم برداری هم جهت جلوگیری از شهادت سوژه درحالیکه ماهرانه از میان طلسم ها جاخالی می دادند با سرعت خود را به خط مقدم رساندند و یک فیلم بردار دیگر در محل حادثه کاشته شد!
ایوان نعره زد:
- بعد از این همه هزینه جانی و مالی که برای آموزش شما حیف نون ها صرف شده به جای هم فکری تا ته حلقتونو به من نشون میدین؟ بوق بر شما!
یکی از ممد مرگخوارا از وسط معرکه داد زد:
- خب چون طرح همچین موضوعی نیاز به مشورت نداشت. ریش دامبل از همه چی براش مهمتر بوده همیشه...
طلسم مرگبار مرگخوار مزبور را به رحمت مرلین نائل کرد.
- این قبلا سوژه بوده... یه چیز جدیدتر بگین!
لودو از روی یکی از طلسم های ایوان پرید:
-خب ایوان تقصیر خودته این همه گفتم من اگه لرد بشم این وضعیتو درست می کنم بیا متحد شیم گوش نک...
لودو با دیدن طلسم دیگری که به سویش می آمد ناچار شد به سمت دیگر شیرجه بزند و در نتیجه سخنرانیش نیمه تمام ماند.
لینی در حالیکه پر و بال زنان از میان طلسم ها جا خالی می داد امیدوارانه گفت:
- گلی چی؟ ما هنوز اونو سوژه نکردیم.
---------------
گلی مخفف گلرت گریندل والد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 29 فروردین 1393 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق قرارهای مرگخواران

اتاق مملو از مرگخواران پیر و جوان و زن و مردی بود که در اجتماعات 1 تا 6854413 نفره گعده گرفته بودند و بحث می کردند.

لودو بگمن چوبدستیش را گرفت جلوی حنجره اش : بطنین!
صدای ایوان که کنار بگمن نشسته بود در اتاق پیچید : تو همین یه وردو بلدی. نه؟!
بگمن بی توجه به طعنه ی ایوان سعی کرد جو اتاق را آرام کند : دوستان و همکاران گرامی! لطفا سکوت رو رعایت کنید و یه کمی هم جمع تر بشینید تا دوستانی که خارج از اتاق هستن هم بتونن وارد شن و در جلسه شرکت کنن.

اعتراضات و اصوات گوناگون از بیرون و داخل اتاق برخاست:

- راس میگه دیگه! یکم جمع تر بشینین ما هم جا شیم!
- ده آخه کجا برم مرتیکه؟! نمی بینی کنار دیفالم؟! برم تو دیفال؟!
- آقا هل نده! شعور داشته باش! سبد کالا که نمیدن هول کردی!
- دادا برو کنار وژیری نشی!
- ای بابا! آخه این همه مرگخوار که تو یه وجب اتاق جا نمی گیرن! هر هفته ما این مشکلو داریم. بهتر که نمیشه هیچ هی اعضای جدید اضافه میشن بدتر هم میشه. خب یکی این مشکلات رو به ارباب منتقل کنه دیگه. یعنی چی؟!

ناگهان همه ساکت شدند و یک هییییییییییییع با حالت : گفتند و بعد از هر چوبدستی یک آوادا به سمت مرگخوار معترض شلیک شد + یک استخوان ترقوه که تام ریدل پرت کرد و نتیجه این شد که مرگخوار مذکور دود شد و رفت هوا و جا یکمی بازتر شد.

- آخییییییشششش! جا یکمی بازتر شد! دوستان دیگه کسی به سیاست های ارباب اعتراضی نداره؟! و وقتی پاسخی شنیده نشد بعد از برخاستن آهی سوزناک از نهاد ملت تحت فشار، دوباره همهمه ها اوج گرفت:

- پوفففف! بابا ملت جوراباتونو بشورین دیگه! ای بابا!
- ایول بابا سالازار! برا من جا نگه داشته بودی؟ دستت درد نکنه!
- رو لیلا نشستی؟!... بخوابونم دهنت؟!

ایوان که دید اینجوری نمی شود یک طلسم بخشکیوس فرستاد که همه مرگخوارها را در جایی که ایستاده بودند ثابت کرد و بالاخره بگمن گفت : خب! جلسه رسمیست! موضوع جلسه : انتخاب لودو بگمن به عنوان لرد جدید! موافقین قیام کنن!
و بعد هم آمد یک طلسم قیامیوس بفرستد که کروشیوی ایوان از کادر خارجش کرد و روزیه موضوع جلسه را اعلام کرد: مشورت برای پیدا کردن ارزشمندترین فرد یا شی در زندگی دامبلدور!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: یکشنبه 24 فروردین 1393 01:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه تقریبا جدید!

( این پست در ادامه پست قبلیه, ولی سوژه جدید محسوب می شه.چون سوژه قبل ضمن تموم شدن بی سر انجام موند و فکر نمی کنم دیگه ادامه داده بشه!)


بلاتریکس فورا خودش را به طبقه بالا رساند و تعظیمی در مقابل مادر ارباب کرد.
-بفرمایین بانوی من.

مروپی که در مقابل آینه غبار گرفته ای نشسته بود شروع کرد به شانه کردن موهایش.چهره بلا کمی در هم رفت.
-عجب موهای زیبایی دارید بانو.اگه ممکنه منو هم راهنمایی کنین که بتونم چنین موهای لطیف و...

-پاچه خواری بسه بلا!برای این احضارت نکردم.ضمنا موهای تو برای لطیف شدن به چیزی فراتر از راهنمایی و توصیه احتیاج داره...بگذریم!...مطمئنم متوجه شدی فرزند برومندمون چقدر ناراحت و غمگینه!

بلا افکار پلیدش را که محتوای کلی آنها آتش زدن موهای مروپی و وصل کردن جریان الکتریسیته به آنها بود موقتا کنار گذاشت.
-بله بانوی من.در ماموریت قبل شما در خطر قرار گرفتین و ارباب به خاطر شما بسیار غمگین شدند.ولی نگران نباشید.ما تبحر زیادی در شاد کردن لرد داریم.

مروپی از جلوی آینه بلند زد و بطرف بلا برگشت.درست در مقابل او قرار گرفته بود.بلا سرش را بلند کرد و به چشمانش خیره شد.هیچ احساسی در انها وجود نداشت.
انتظار بلا زیاد طول نکشید.مروپی با صدایی زمزمه وار شروع به صحبت کرد.
-چقدر بد شانس بودم که طی مدتی که اینجا بودم اثری از این تبحرت ندیدم.ولی این بار کلید خوشحال کردن پسرم دست منه.من میدونم اون از چی ناراحته.اون احساس می کنه تحقیر شده.راه حلش هم اینه که همین احساس رو برای دامبلدور بوجود بیارین.شما باید به شیء یا کسی که به همون اندازه ای که من برای لرد ارزش دارم, برای دامبلدور با ارزشه, آسیب برسونین.طوری که اونم این ترس از دست دادن رو از اعماق قلبش احساس و درک کنه.تنها در این صورته که فرزندم دوباره لبخند می زنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!