جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: پنجشنبه 26 تیر 1393 21:37
نمایش جزئیات
آفلاین
ای آفتابه، ای منجی بشریت...

آمدم تا عرض ادب که نه... آمدم تا عذرخواهی کنم.
عذرخواهی برای آنچه که در حقت کردیم... برای آنچه که عله و دوستان در حقت کردند...
و ندیدند که چه منجی ای بودی. چه منجی برای ایفای نقش، برای محفلی و مرگخوار، برای بشریت بودی.

و فکر میکردند دامبل و ولدی منجی هستند. فکر میکردند که کچل و ریشو، و پشت سرشان گروهک های رولرشان قطب های ایفای نقش سایت هستند بدون اینکه بدانند هسته ی جاذبه ی سایت تو بودی.

ای آفتابه!

بدان که من فراموشت نکردم. تو نهاد عله، تو نهاد دامبل، تو نهاد ولدمورتی هستی که آمدند و رفتند و تو ماندی. ناجوانمردان کمرنگت کردند و بی وفایان بی وفایی، اما ماندی و همچون خورشید پشت ابر، تابیدی. تابیدی بر سر کچل ولدمورت و بر روی ریش های عنقریب کپک زده ی دامبلدور. بر ایفای نقش تابیدی و گذاشتی تا کچل و ریشو، و پشت سرشان محفلی های کم محل و مرگخوارانی که ماری به صورت کاملا منحرفانه از دهانشان خارج میشود به فتوسنتز خود ادامه دهند.

از تو متشکرم و خواهان اینم که تا ابد جهت لوله ی خود را بر این ایفای نقش نگه داری، چرا که هیچکدام این شخصیت ها بدون حضور ارزشمندت شخصیت نبودند...

از زیر منبر نشینانت،
امام مصطفی

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: پنجشنبه 5 تیر 1393 01:22
نمایش جزئیات
آفلاین
ساقی سیمین ساق
هرمیون گرنجر

این رسم مروت نبود که با به بازی گرفتن دل و جان من، این چنین تیشه ی خیانت را در قلب من فرو کنید. اینک که سه دهه از عمر من می گذرد، حق نبود که چنین فشار جسمی و روحی بر من عارض شود.
که بود که به عشق شما، دو سال سربازی را در گرمای جانفرسای جنوب تحمل کرد؟
که بود که دل در گروی یار بست و ساعات پر تلاطم عمرش را در سفارتخانه های انگلستان برای اخذ ویزا سپری کرد؟

دلبر جانان...
من نه قیافه داشتم و نه کاری که بخواهم به آن افتخار کنم.اما دلی داشتم مملو از عشق که آن را هم شما لگدمال کردین.عکس های آن جوانک مو قرمز را دیدم.یک هفته می شود که خواب بر من حرام شده . اگر می بینید که این نامه را نگاشتم نه این که بخواهم غرض ورزی کنم،بلکه صرفا به دلیل خالی شدن دل غمدیده ی من است.

در پایان بهترین زندگی را برایت آرزومندم.

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران، وای به حال دگران

خاطرخواه دیروز،امروز و فردایتان
توحید ظفرپور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: شنبه 31 خرداد 1393 07:53
نمایش جزئیات
آفلاین
و از نشانه هایمان، آفرینش مرد و زن است. باشد که در پناه هم انس یابند.
صحیفه مرلین
*******
زوجین همیشه در صحنه
آرتور و مالی ویزلی

پشتکار شما را در به وجود آوردن و زائیدن این تعداد فرزند می ستاییم.حتما مستحضر هستید و اصلا نیاز به یادآوری نیست که مجموع حقوق سالیانه شما، تنها می تواند خرج 2 فرزند(آن هم به زور) برآورده کند. حال جای این سوال باقی می ماند که این چه بینشی است که کمر همت را با قوای زیاد بسته اید که نیمی از محفل ققنوس را مو قرمز بار بیاورید؟
شاید و حتی صد در صد نیت خیری پشت این حرکات شما نهفته است،اما این اطمینان را به شما می دهم که به دنیا آوردن این مقدار فرزند، چیزی جز لطمه های اجتماعی سنگین بر فرزندانتان در پی نخواهد داشت.
و در پایان روی صحبتم با توست آرتور عزیز
تو که اینقدر علاقه خاصی به مشنگ ها داری، حتما این را هم می دانی که وسایلی نیز اختراع کرده اند که از زاد و ولد بیشتر جلوگیری می کند.لذا استفاده از آنها را در این شرایط بحرانی ضروری می دانم.

شاد و پرانرژی باشید
ریاست بیمارستان سنت مانگو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: دوشنبه 26 خرداد 1393 07:15
نمایش جزئیات
آفلاین
پیشوای عالم جادوگران
لرد مشکی
با عرض سلام و خسته نباشید
متاسفانه در آستانه برگزاری جام جهانی، هشت پای پیشگوی ما دار فانی را وداع گفت و داغی بزرگ بر دل ما و علاقه مندان بر جای گذاشت.از آنجایی که به شما و ابوی گرامیتان ارادتی خاص داشته و دارم، درخواست این را دارم که دافنه ی خود را به مدت یک ماه در اختیار ما قرار داده تا ضمن پر کردن جای خالی هشت پا، با قل خوردن خود، نیاز های پیشگویی ما را نیز برطرف نماید.

در ضمن پیش از این ،از عدم کرم ریزی مرگخوارانتان در تجمعات مشنگی این یک ماه در برزیل، کمال تشکر را دارم.
جاویدان بمانید.
سپ بلاتر
رئیس فدراسیون مشنگی فوتبال

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: یکشنبه 18 خرداد 1393 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
نور چشمی عزیز و گرانبهای من
عله پاتر
یاد آور می شوم که شباهت چشمان حضرتعالی به مادرتان و همچنین گولاخ بودنتان در درس معجون سازی و نیز نزدیکی شما به مدیریت محترم مدرسه، آلبوس دامبلدور، دلیل بر آن نمی شود که از موقعیت خود سو استفاده کرده و از خصوصی ترین خاطرات اینجانب، با خبر شوید.
قابل ذکر است در صورت مشاهده مجدد مورد فوق، دیگر مسئولیت ضمانت شما در برابر تنبیهات پروفسور اسنیپ بر عهده من نخواهد بود.

زندگی به کامتان و ایام به شانستان
هوریس اسلاگهورن
پنجم شوّال

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: شنبه 17 خرداد 1393 00:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خادم عزیز و متعهد
لوسیوس مالفوی
سلام
چندیست که به نظر می رسد از این که خانه ی شما قرارگاه دوستان مرگخوارتان شده است، دل خوشی نداشته و با اخم به دوستانتان نظاره می کنید. برادرانه به شما توصیه می کنم که به جای چشم و رونحسی با هم مسلکانتان، کمی به فکر ماموریت توله ی عزیزتان باشید که اگر ناکام ماند، هم شما و هم آقا زاده تان با طلسمی سبز رنگ پذیرایی خواهید شد.
در پایان توفیق روز افزون را از درگاه خودم برای شما آرزومندم
همواره سبز باشید
لرد ولدمورت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 03:24
نمایش جزئیات
آفلاین
به: هم سلولی قدیمی...
از: هم سلولی قدیمی...

تقریبا نوزده سال است که از هم بیخبریم... بعد از جنگ هاگوارتز که تن های زخمیمان را به خیال اینکه جنازه ای بیش نیستیم در جنگل ممنوع رها کردند و لایق اینکه دفن شویم ندانستنمان...سال هاست که هر یک در گوشه ای از کره خاکی زندگی میکنیم. در گوشه ای در خفا...
میدانم! همین توانسته ما را زنده نگه دارد ولی امروز دوست داشتم حتما برایت جغدی بفرستم. تو همیشه لرد ولدمورت را دوست داشتی و خب من هم تو رو دوست داشتم نه به عنوان یک عاشق بعنوان تنها زنی که میتوانست سپه سالار لشکر لرد سیاهمان باشد.

حتی او هم رفت و ما همچنان زنده ایم! جوک مسخره زندگی!! کسی که زمانی برآشفتی و در دادگاه نعره زدی که اگر همه جهان هم بگویند مرده است ما منتظر میمانیم تا برگردد و همه جهان دید که اشتباه کرده است!...این بار واقعا رفته است. نمیدانم چطور زنده ماندی! همین قوی بودن بیش از حد و غیر قابل تصورت بود که همیشه جذبم میکرد ولی حتی من هم فکر نمیکردم اینقدر توان داشته باشی که بعد از او زنده بمانی! نمیدانم این روزها در مورد خودت چه حسی داری؟ ولی من با این فلسفه بافی ها که اینقدر قوی بوده ام که از خاکستر خودم برخیزم هنوز زنده ام و خب هدف هایم کاملا تغییر کرده است...

امممم...بیخیال حرف های جدی و فلسفی این حرفا به ما نیومده از قدیم
بهتره برم سر اصل مطلب: میخواستم حتما روز "ساحره" را بهت تبریک بگم. شاید هیچ کس ندونه ولی من که میدونم تو چه ساحره بزرگی هستی. تو چه مادر فداکار و همسر مهربانی بودی. تو بودی که با دست های خودت پوشک بچه هایت را عوض میکردی و هر شب برای همسرت سوپ داغ و خوشمزه درست میکردی. تو بودی که وقتی در آزکابان تنها بودیم...وعده بسیار مختصر غذاییت را با درماندگان آنجا تقسیم میکردی و این تو بودی که در زمان تحصیلت، مخفیانه و در لباس مبدل به گربه های هاگوارتز غذا میدادی...اوکی اوکی میدونم حالت بهم خورد! واقعا خوشحالم که دم دستت نیستم! سال هاست مزه کروشیوهایت از خاطرم رفته! به امید روزی که دوباره مزه شونو حس کنم:دی

کادوهایت ضمیمه نامه ست. فرت رفیق!

1) عکسی قدیمی از خودت که شاید خودت هم هیچوقت ندیده باشیش
تصویر تغییر اندازه داده شده


2) اون پسره خل و چله که عاشقت بود و همیشه اسباب شادی ما میشد:دی
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 بهمن 1392 09:25
نمایش جزئیات
آفلاین
به مورفین گانت - بزستان برادران دامبلدور (به جز آلبوسشون) - دهکده هاگزمید

از: تدی لوپین - مقر جدید ستاد رانده شدگان!

موضوع: RE:


هاا..
سلام مورفین!
خوبی؟
بزی خوبَه؟
آقا نامه‌ات رو بوقک با تاخیر به دستم رسوند.. هوا خرابه دیگه.. چه اینجا.. چه اونجا.. برف و بوران و سرماست.اینم که نیم مثقال جغد.خوبه تلف نشد.. به نظرم بزها رو ببر گلخونه، اونجا گرم می‌مونن (صرفا یه پیشنهاده.)

از این تشریفات بگذریم.. بریم سر وخت نامه‌ات:

نقل قول:
تد! آرزو مکن که تو را با نام های به ظاهر بزرگ اما پوچی چون وزیر بزرگ؛ جناب حاکم؛ امپراتور دریاها؛ جومونگ و از این قبیل خطاب کنم. چرا که این عناوین باعث می شود تو خود را گم کنی، از نام تد بیگانه گردی و هر چه بیش تر در چرخش گرداب بی انتهای این جهان پر درد و رنج فرو رفته و غرق شوی.

ببین داداش.. تو رفتی در آغوش نارنیا از احوال مملکت و ما خبر نداری.. کدوم وزیر؟کدوم حاکم؟ حومونگ؟ تد؟ .. من چند بار به شما جماعت بگم تد غلطه؟... چند بار بگم؟ چه انتظاریه اصن... شونصد سال گفتم تد غلطه و تو مغز شماها نرفت.. الانم شونصد بار بگم وزیر (باشد که نباشد) غلطه.. مگه به خرج کسی میره؟!‌

نقل قول:
تد! آرزو مکن که به زندگی پر از کلاهبرداری و دروغ و نیرنگت در بنگاه برگردی، چرا که اکنون که آسمان کلاه وزارت را بر سر تو گذاشته باید هر چه بیش تر به دنبال نیکی باشی و از بدی بپرهیزی تا در زندگی بعدی ات وزغ نشوی عین بعضی ها! هر چند که معلوم است در زندگی قبلی ات هم همچین علیه السلام نبودی وگرنه الان گرگ نمی شدی! بگذریم... فرزندم! من دیدم که تو بر تخت وزارت تکیه زده ای و اون کلاه لبه دار گنده رو هم تا بالای ابرویت کشیده ای پایین و بر در سازمان کاریابی قفل زده و ارتباط مردم با وزیر را تعطیل کرده ای!


آااااخ گفتی بنگاه... یعنی واسه یه استکان چایی قند پهلوی جیمز پز! حاضرم آدم بکشم دم بکشم. (فتحه یا ضمه‌ یا حتی کسره هم بهش میخوره.) ببین..ببین خودت گفتی آسمان کلاه وزارت و فیلان.. یه دست بالای دست.. یه قدرت ماورایی.. یه آتشفشان... یه منوی مدیریت... اینا انتخاب مردم نیست.. همونطوری که انتخاب من نیست. سازمان کاریابی و ارتباط مردم و اینا رو هم هر کی که همون مردم بهش رای دادن بیاد پس بگیره.. البته باشد که نباشد اونم.
بعدشم.. ای نژادپرست! حالا من یه اختلاف نظری با ماه دارم... باید اینطوری چماق بکنی بکوبی تو سرم؟ خوشت میاد یکی این کارو با اون عصای چوپونیت بکنه؟ گرگم که گرگم... ایدز که ندارم! تازه ایدزم داشته باشم بازم این رفتار درست نیست... حداقل معتاد که نیستم!


نقل قول:
تد! آرزو مکن که بزرگترین وزیر باشی ولی با مردم ارتباطی نداشته باشی و از دردشان بی خبر باشی.

نقل قول:
تد! آرزو مکن که مردم برایت هورا بکشند آنگاه که از آن ها فاصله گرفته ای و درب های کاخ افسانه ایت را بر رویشان قفل می کنی.


هوممم... مطمئنی نامه رو درست فرستادی؟

نقل قول:
من دو عکس پیوست این نامه کرده ام.


سو استفاده ابزاری از عکس یادگاری من و جیمز؟ وا وقاحتا!!

بگذریم آقا..

ببین مورفین.. خماریتو میفهمم! نه که خودم تحربه‌شو داشته باشم ولی میگن نخوردیم نون گندم، دیدیم دست مردم..نه اینکه چیز، نون باشه... منظور همون مثله. بهرحال فکر میکردم دلو داره زیرمیزی بهت می‌رسونه ولی بعد از خوندن نامه‌ات فهمیدم نه.. اینا یا اثرات ترکه یا اثرات تغییر جنس.. که نظرم به دومی نزدیک‌تره! حالا اینکه وسط هاگزمید ساقی جدیدت کیه و چی بهت می‌رسونه رو مرلین داند ولی مشخصه از جنس قبلی جنسش بهتره فقط به‌پا آوردوز نکنی... آوردوز هم کردی اصلا به من چه... سیاه نیستی که هستی... دایی ولدک نیستی که هستی... موتاد نیستی که هستی... بتن نیستی که هستی، چه با کلاه چه بی کلاه!

فقط اینکه حواستو جم کن داداش! این دلو چند وقتیه بد پیچونده... این کلاه‌بردار کلاه‌گزار یه مدته غیبش زده... برگرده معلوم نیس باز میخواد چه قشقرقی راه بندازه و کجا رو بهم بریزه. کی فکرشو میکرد؟ دلورس آمبریج.. این وزغ کوتوله‌ی گربه‌پرست سانتوروفوبیک با اون چوبدستیش که اندازه خلال دندونه... با قدرت جادویی منوی مدیریت ( که اونم باشد که نباشد!) شد معجزه‌ی هزاره‌ی سوم!
بهر حال از ماست که بر ماست مورفین.. انتخاب غلط تو این بود که کاندید وزارت شدی... انتخاب غلط دلو این بود که کینه ‌اش از عله انقدر موند که آخرش ‌اتشفشانشو دزدید... انتخاب غلط منم این بود که .. هومم.. من انتخاب غلطی نداشتم... من خودم قربانی‌ام.

بیشتر از این سردردت ندم! انقدرم حرص امور مملکتو نخور... هر کسی به نارنیا نمی‌رسه ( حتی ادعاشم نمیکنه مثل بعضیا!).. حالشو ببر و سلام منو به اصلان و آقای تومنوس برسون.

قربونت

تدی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 بهمن 1392 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
از : مورفین فرزند رهایی
به: تد ریموس لوپین؛ وزیر این حکومت ظاهری دو روزه ی دنیا
موضوع: نصایحی برای نیل به نیروانا


تد! آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی!... مرا به خاطر این خط خوردگی ببخش فرزندم. چون همزمان دارم برای ناتانائیل هم موعظه می نویسم اشتباه شد... تد! آرزو مکن که تو را با نام های به ظاهر بزرگ اما پوچی چون وزیر بزرگ؛ جناب حاکم؛ امپراتور دریاها؛ جومونگ و از این قبیل خطاب کنم. چرا که این عناوین باعث می شود تو خود را گم کنی، از نام تد بیگانه گردی و هر چه بیش تر در چرخش گرداب بی انتهای این جهان پر درد و رنج فرو رفته و غرق شوی.

تد! آرزو مکن که به زندگی پر از کلاهبرداری و دروغ و نیرنگت در بنگاه برگردی، چرا که اکنون که آسمان کلاه وزارت را بر سر تو گذاشته باید هر چه بیش تر به دنبال نیکی باشی و از بدی بپرهیزی تا در زندگی بعدی ات وزغ نشوی عین بعضی ها! هر چند که معلوم است در زندگی قبلی ات هم همچین علیه السلام نبودی وگرنه الان گرگ نمی شدی! بگذریم... فرزندم! من دیدم که تو بر تخت وزارت تکیه زده ای و اون کلاه لبه دار گنده رو هم تا بالای ابرویت کشیده ای پایین و بر در سازمان کاریابی قفل زده و ارتباط مردم با وزیر را تعطیل کرده ای!

تد! آرزو مکن که بزرگترین وزیر باشی ولی با مردم ارتباطی نداشته باشی و از دردشان بی خبر باشی.
امروز مشکل بیکاری بقدری حاد شده که پرفسور کوییرل بزرگ؛ این اسطوره ی افسانه ای مدیریت دربدر به دنبال کار است و آخرین امیدش را در وزارت و وزیر مردمی می بیند و پس از نه ماه و نه روز و نه ساعت ریلود زدن در این سرور مزدور آستکبار، وقتی که می بیند این سازمان امیدبخش تعطیل شده است داغون می شود آقو، داغون!

تد! آرزو مکن که مردم برایت هورا بکشند آنگاه که از آن ها فاصله گرفته ای و درب های کاخ افسانه ایت را بر رویشان قفل می کنی.
من دو عکس پیوست این نامه کرده ام.
عکس اول تو را در اولین سفر استانی ات نشان می دهد که چطور با غرور به مردم نگاه می کنی و ممدهای وزارت دورت را کیف ضد آوادا چیده اند و خداییش از پشت آن همه کیف کی تو را می بیند که آنطور هم ژست می گیری؟!
اما عکس دوم را ببین. من نمی خواهم از خودم تعریف کنم. چون به نیروانا رسیده ام و از چرخه ی رنج فارغ شده ام و به این دنیای فانی وقعی نمی نهم اما آن زمان که من نیز چون تو مسئولیت سنگین وزارت را بر عهده داشتم خیلی شجاع تر بودم و همانطور که می بینی هیچ کیفی نبود و مردم به راحتی مرا می دیدند و از سر و کولم بالا می رفتند و هی چلیک چلیک عکس می گرفتند و جغد می دادند و تازه از تو هم خوش عکس تر بودم!

تد! آرزو مکن که کلاه تا ابد بر سرت باشد چرا که در عهد دنیا وفایی نیست و همین دلوی مترور! (اسم مفعول از ترر به معنای ترور شده!) که در حیات نباتی به سر می برد یک زمانی برای خودش کبکبه و دبدبه ای داشت و بهش می گفتند قصاب لندن و هاگزمید! راستی! آخرش نگفتی این دلو را کی ترور کرد ها! ضمنا شنیده ام در نظر داری یارانه ها را قطع کنی و پودر پرواز را بکنی کیلویی 1800 گالیون و همه اش را هم بندازی گردن دولت های قبلی و بگویی که اوضاع قاراشمیش است و خزانه خالی است و همین است که هست و صدایتان هم درنیاید. تنها توصیه ی من به تو این است که نه حسن! خطرناکه حسن!... عرض پوزش؛ با نامه ی پندآمیزم به حسن خط رو خط شد... نه تد! خطرناکه تد!

و سخن آخر اینکه؛ تد! آرزو مکن که حکومتت با این وضع قفل بازار و حکومت نظامی در اقصی نقاط جامعه بی حادثه دوام یابد. چرا که مردم بی اعتنایی آشکار تو به مشکلاتشان را برنتابیده و روزی خواهند شورید و تو را اینجوری: حلق آویز خواهند کرد و آن وقت دیگر خبری از نیروانا هم نیست و احتمالا در قالب وزغی، هزارپایی، عنکبوتی زندگی جدید خود را آغاز خواهی کرد و لولوخورخوره ات نه کلاه وزارت (که از روی عوامفریبی عنوانش کردی) بلکه مگس کش و دمپایی خواهد بود و اگر آنجا هم بمیری در زندگی بعدی ات شاید یک آمیب بشوی در یخ های قطب شمال و مجبور باشی 30 میلیون سال از فعالیت باز بمانی تا کی بالاخره با گرم تر شدن هوای زمین یخ های قطبی آب شود و تازه بتوانی زندگی میکروسکپی خود را شروع کنی.

عبرت بگیر و به امور مردم و کشور رسیدگی کن.

مورفین گانت - بزستان هاگزمید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (67.42 KB)
27009_52e6c4239adee.jpg 299X168 px

jpg  (84.16 KB)
27009_52e6c7db56d55.jpg 300X200 px

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: دوشنبه 13 خرداد 1392 05:46
نمایش جزئیات
آفلاین
فرستنده: اما دابز (خالتم جانم)

گیرنده: خواهرزاده جانم

موضوع: احوالپرسی

آدرس: شکم ارباب(!)



خاله جان، خوبی خانمی؟
دیشب که خوابیده بودم یهو دست راستم بدجوری درد گرفت. پاشدم ببینم چیه، دیدم بله جای گاز شماست!
یاد اون روزا افتادم که مامانت مینداختت توی اتاق درو میبست، بعد من برای اینکه نترسی میومدم یواشکی تو اتاق که تنها نباشی! بعد تو ِ نفهم(با عرض پوزش)، شروع میکردی به داد و بیداد که مامان. . . اَیی آییه (مامان، خاله هانیه(تو خونه هانیه صدا میزنن وگرنه همون اما ست)) جیغ و چنگ و گاز و . . .. خلاصه مامانت میومد منو مینداخت بیرون تورو دوباره تنها میذاشت!
شاید اگه انقدر حار بازی درنمیاوردی به خورد ارباب نمیدادمت. فقط این تجربه باشه که اگه غریبه دستتو گرفت، گفت بریم پارک، تو نری.

خالم، اونجا تو شیکم ارباب جات تنگ نیست که؟ راحتی؟ میدونم ارباب چایی زیاد میخوره، تو هم که از چای بیزاری و اصطلاحا بهش میگی دای جیززززز (چای داغِ)، ولی خالم کاریش نمیشه کرد. اگه از اونجا بیای بیرونم که زندگی برات زندگی نمیشه! اون وقت دیگه به جای ما مگسا دورت پروانه میشن.

خلاصه خالم همونجا بمون، می خوام صد سال سیاه همدیگرو نبینیم، اگه اونجایی که هستی قراره همدیگه رو ببینیم.

دوستدار تو
خالت



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!