ریتا از بالای یه شمع معلق در هوا نگاهی به سه نفر مقابلش کرد. دفترچه هاشو از آستینش بیرون آورد و مشغول نوشتن شد.
-میگم شما که از ما سوال نکردین هنوز! چی دارین مینویسین اون تو؟

ریتا سرشو از روی دفترچه هاش بیرون آورد و با لبخندی بزرگ رو به آرسینوس گفت:
-ئه چیزه... نپرسیدم چیزی؟ یادم رفت! خب الان میپرسم... نام؟ پیشه؟ قصد از دخول به سالن؟
-اون مال یه سوژه ی دیگه بود.
-ئه؟

خب پس نام و نام خانوادگی؟
-آرسینوس جیگر هستم.

رودولف یکی از قمه هاشو توی هوا تکون داد و با عصبانیت گفت:
-اعتراض دارم. خانوم شما ما رو تو یه اتاق کوچولوی در بسته انداختی و نوبتی سوال جواب میکنی؟ خب اگه من خفه شم کی با جذابیتش برای نوامیس مردم مزاحمت ایجاد کنه؟ بعدشم... خانوم من افطاری دعوتم. اگه دیر برسم شما جواب ساحره هایی که منتظر من موندنو میدین؟ بعد ترشم... من باید به نفع جیگر انصراف بدم. این همه کار باید بکنم خب! من وقت ندارم.

-از اونجایی که من اینجا خبرنگارم و در نتیجه من دستور میدم و در نتیجه تر اینکه من روی افکار ملت تاثیر میذارم و در نتیجه تر تر اینکه من مناظره ی کاندید ها رو در دست دارم... اعتراض وارد نیست.
-کاندید نه! کاندیدا!

ملت درون اتاق برگشتن و به وندلینی نگاه کردن که با اشتیاق روی یکی از شمع ها نشسته بود و از دور و برش دود بلند میشد. آرسینوس گفت:
-وندل... تو اینجا چیکار میکنی؟
-دیدم آتیشتون روشنه گفتم بیام ببینم چه خبره.
-معجون ضد سوختگی بدم؟

-این چه وضعشه؟ چرا اینجا اینقدر شلوغه؟ 10 امتیاز از گریفندور کم میشه و 20 امتیاز به اسلیترین اضافه میشه.
-
-وینکی جن خانگی مسلسل به دست بود!

-

-کیک دارین؟

-

-میگم گالیوناتون کو پس؟ از کتابام زدم اومدم اینجا دنبال گالیونا...
آرسینوس دیگه طاقت نیاورد. با تمام وجودش فریاد زد:
-کــــــــــــــــــــــــــــارگــــــــــــــــــــــــــردان!
اندکی بعدآرسینوس با دقت اینور و اونور رو نگاه کرد تا هیچ موجود دیگه ای از ناکجا آباد توی اتاق نفوذ نکنه. بعد به رودولف نگاهی انداخت و نقشه اش در مورد ایوان و اینکه چرا اومدن پیش رودولف رو به خاطر آورد. پس سریعا نقشه ای برای دست به سر کردن اسکیتر سر هم کرد و گفت:
-خب خانم ریتا... فکر کنم من باید یه سر برم دستشویی اگه مشکلی نباشه. در ضمن رودولف فکر کنم صدای چندتا ساحره رو از پشت در شنیدم که داشتن دنبالت میگشتن.
رودولف طبیعتا منظور آرسینوس رو نگرفت. پس با خوشحالی خودشو از در به بیرون پرت کرد که باعث شد دماغش در اثر برخورد با زمین صاف تر بشه و به جذابیتش افزوده بشه.
ریتا به تنها فرد باقیمونده در اتاق نگاه کرد و با لبخندی بزرگتر از لبخندهای قبلی گفت:
-خب جناب معجون ساز بزرگ... در مورد ایده هاتون بگین.

-ایده؟ ایده؟

من ایده زیاد دارم. مثلا همین معجون روشن کننده ی اتاق های تاریک مخصوص مصاحبه... یا معجون زیاد کردن سوال و جواب ها که مخصوص خبرنگاراست. میخواید امتحانش کنید؟