جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

41 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
40 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] کافه تفريحات سياه!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 24 خرداد 1395 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه شماره دوازده گریمولد

دامبلدور پا روی پا گذاشته بود و به تلویزیون خانه ی متروک گریمولد نگاه می کرد.
تلویزون برنامه ی درس هایی از مرلین حاج آقا تراورز را گذاشته بود و دامبلدور همینطور نت برداری می کرد و از این جواهرات تراورز بهره مند می شد.

-آقا جان...طِرِف پیر مِرده! مریضه! روزه بگیره؟ نه! لا آجبار فی الروزه آقا جان....
لا...چی؟ احسنت آجبار!

و همین دیالوگ تراورز کار خودش را روی دامبلدور کرد و باعث شد که دامبلدور ریشش را جمع و جور کند و لباس هایش را بپوشد و هنوز تیتراژ تمام نشده، حرکت کند به سوی کافه!

کافه

-ژووون چه شیژی بدم استفاده کنی ویژلی ژون.
-به به داداژ مورفین. حقا که دوماد خودمی. دیالوگت عژب قافیه ای داشّا... با ژووون شرو شد و به ژوون ختم!
-نوکر تام ریدل اعژم هم هسّیم. من دشتم بنده بی زحمت این چیژ رو بژا دم دهن من بلکه شارژ شدم.
-به روی ژُفت چشام! اصن از چیژ خودم میژارم دهنت.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 24 خرداد 1395 16:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- راستش رو بگو کجا رفته بودی؟
- رفته بودم سقاخونه دعا کنـــــــــــــــــــــــــــــــــم!

عباس قادری کلا موزیک خوبی نبود و محفلیون چون پول خرید آهنگ درست درمون نداشتند مجبور بودند صبح تا شب و شب تا صبح عباس قادری پلی کنند تا در این دنیای متلاطم اندکی شاد شوند.

- بچه ها خوراکیاتون رو قایم کنید، گشت آرشاد!

محفلیونی که از آسلام هیچی نمی‌فهمیدند و بساط روزه خواری را در مملکت رواج داده بودند، سریعا کیک و جوج و نوشابشون رو قایم کردن و با لبخندی ملیح از کنار ون گشت آرشاد گذشتند.

- اِ.. بچه ها اینم کافه تفریحات سیاه.

ملت محفلی پس از شنیدن این جمله جامه و خشتک و هرچی به تن خودشون و بقیه بود دریدند و نعره زنان به سمت کافه تفریحات سیاه هجوم بردند. در و دیوار کافه با پلاستیک سیاه پوشیده شده بود که ملت اول فکر کردند به خاطر ایام ماه رمضون و روزه خواری پنهانیست اما بعد فهمیدند طبق اسم کافه، کافه باید سیاه می‌بود.

- شلام محفلیا، اژ خودتون پژیرایی کنید تا من بشاط لهو و لعب رو فراهم کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تراورز در 1395/3/24 16:22:38
every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 23 خرداد 1395 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
- این چیه دستت؟
- تُتُتُخ دیده قابلاماس دیه! قابلاما نیمیدونید چیه؟ یک ظرف فلزی که خوراکی و کیک می ریزن توش. گوفتم شاید نتونستم غذاتونو تا ته بخورم، ظرف اوردم که بیاریم خونه ، مالی گرمش کنه دور هم بشینیم من بخورمش.
-

در حالی که در گوشه های کادر ، چند ممدپاتر و هاگرید بر سر بردن یا نبردن قابلمه و زشت بودن یا نبودن این کار جر و بحث می کردند، سران محفل با مشکل چگونگی رفتن به کافه روبرو بودند و داشتند حلش می کردند.

سمت سرانینا

-بچه ها خسته ن. سال هاست چیزی نخوردن. به شخصه هف ساله مرغ نخوردم.
-خوب تو میگی چیکار کنیم؟ در حال حاضر راحت ترین کار آپاراته.
-من میگم جون نداریم. تو میگی آپارات ماپارات؟ این ویزلیا رو ببین! اینا خانوادتن توی هنر آپارات ید طولایی دارن. کل بدنشون پاره پاره س. حالا که انرژی ندارن یهو دیدی فضا زمان قاطی کردن رفتن یه جایی دایناسوری چیزی خوردشونا! از ما گفتن.

سمت هاگریدینا

-مرتیکه ما همه بهترین البسه مون رو پوشیدیم. بعد تو میخوای با اوردن این قابلمه آبروی ما رو ببری تو کافه؟
-راس میگه هگر! شیکمتو نگاه کن. قد اتوبوس شده.

ناگهان به هاگرید بر خورد. یعنی به شکم هاگرید بر خورد. کسی حق نداشت شکم هاگرید را به چیزی تشبیه کند. این شکم مبارک بود و هاگرید از همان موقعی که یک عده داشتند اتوبان می ساختند و اشتباهاً چند کیلومتر از اتوبانشان افتاد روی شکمش، بسیار روی این اندام خود حساس شده بود و مدام رویش سس و گوشت و این جور چیز ها می مالید و همشان می زد تا شکمش ته نگیرد. همین حساسیت باعث شد که هاگرید با عصبانیت فریاد بزند:

-نـــــــــــــــــــه! حق نداری به شیکم من بگی اتوبوس. شیکم من ته تهش مینی بوسه.
و شروع کرد به وحشی بازی و برای اینکه گره ی سوژه هم باز شود، تمامی محتویات جیبش را خالی کرد و کوبید توی صورت فرد توهین کننده و محتویات جیبش کمانه کرد و افتاد جلو پای سران.

سمت سرانینا
- خوب رفتن به کافه با وسایل نقلیه بوجّه میخواد...عه... این محتویاتِ جیب چیه افتاد جلو پامون؟عه... این کارت چیه؟ عه... کارت بی نهایت مینی بوس رانی لندن و حومه س که... دوستان مشکل بوجّه با کمک مردمی هاگرید حل شد.

و اینگونه شد که محفلیون دسته به دسته و با نظم ترتیب به سمت ایستگاه مینی بوس راه افتادند تا به این خیال که قرار است میهمانی بروند و مجانی چیزی به شکم بزنند، به کافه بروند و هاگرید هم آنقدر عصبی بود که نفهمد چه شده و کِی کمک مردمی کرده و آنقدر هم شرایط زندگی سختی داشت که نداند اصلاً کمک مردمی در لغت یعنی چه! به همین دلیل با هزاران سوال در سر، دنبال گله ی محفلیون به راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1395/3/24 0:03:09
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1395/3/24 0:16:58
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 21 خرداد 1395 19:43
نمایش جزئیات
آفلاین
اما برای نابود کردن و سوزاندن ریشه ی بینیان خانواده ی ویزلی ها فقط قاطی کردن چند تا معجون که کافی نبود. برای انجام این حرکت به یک معجون قوی نیاز داشت و اصولا معجونی که معجون نباشد، معجون نیست. برای همین مورفین برای یافتن معجونی که معجون باشد، دستور العمل و روش پخت معجون های هکتور را مطالعه کرد تا در این زمینه باسواد شود و یک تهاجم فرهنگی شدید به محفل وارد کند.

- پوشت شیب ژمینی، ژوراب دوران شرباژی ژیگَر، موژ شبژ و چند تا چیژ دیگه.

مورفین باقی چیز ها را ول کرد و درجا فوت کوزه گریش را انجام داد و مقداری از گل هایی که با آقا دوماد می‌بوییدند و می‌کشیدند- در دفتر نقاشی البته- را وارد معجون کرد.

- معژونم تمومه، گل من. حالا پخشش می‌کنم تو کل شهر.

***


- زبون روزه که نمی‌شه رفت کافه، فرزندانم.
- ولی پروفسور، ما خیلی وقته چیزی نخوردیم. افطاری دیشبمون هم بودجمون نرسید چیزی بخریم کوفت کنیم. الان که دعوتیم کافه حداقل بذارین یه چیزی بخوریم شکممون سیر بشه.
- ما همین الان هم مهمونی مرلین دعوتیم تو این ماه مبارک، فرزندانم.

وقتی دامبلدور صدای قار و قور شکم هری پاتر را شنید منقلب شد و در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود چندین امتیاز به گریفیندور اضافه کرد و گفت:
- البته هرکسی واقع گشنست می‌تونه بره، فرزندانم.

و در کسری از ثانیه خانه ی گریمولد خالی از سکنه شد و تنها دامبلدور ماند و خودش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 21 خرداد 1395 12:44
نمایش جزئیات
آفلاین
مورفین گانت هلک و هلک به سمت تلفن عهد تیر کمون سنگی اش رفت و شماره قرارگاه محفل ققنوس را گرفت.حرف های ردو بدل شده بین مورفین گانت و محفلی ناشناسی که تلفن را برداشت به شرح زیر بود:

- الو؟! قرارگاه محفل ققنوس؟! :phone:

- بله درست گرفتید.فرمایش؟

-من از کافه تفریحات سیاه باهاتون تماس میگیریم...

- این صدای خنده بود؟...یه کم آخه...شیطانی میزد!

- خنده شیطانی؟!نه بابا کسی نخندید... .میخواستم بگم اگه میشه محفلی ها هم بیان اینجا.آخه مرگخوارها روزه ان دیگه نا ندارن طلسم شلیک کنن!

- باشه.با پروف در میون میزارم ببینم چی میشه...یه لحظه گوشی دستتون...پروف؟!مورفین گانت میگه بریم کافه.مرگخوار ها هم روزه ان.میگن بله الان میایم.

- باشه

کافه تفریحات سیاه - اتمام مکالمه تلفنی مورفین گانت

در کافه تفریحات سیاه مرگخوار ها کم کم رو به ضعف میرفتند و از شدت گشنگی و تشنگی نای باز نگه داشتن پلک هایشان را هم نداشتند.درهمین لحظه:

- چی ژد؟! مخ شون زو زدی؟!

- بلی دوماد ژون.ژدم خوبم ژدم.

- یعنی تو ژاهنو و بهدش...ژتته!

- آره دوماد ژون...ژتته! :hungry1:

و همینطور بود که مورفین گانت به سراغ ساختن چیزی برای چیز خور کردن مرگخوارها کرد که کار سختی هم نبود! فقط کافی بود چند عدد از معجون های وری سیاهش را با هم قاطی میکرد تا یک چیز خورنده پدید می سافت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 19 خرداد 1395 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
#سوژه_جدید


با فرا رسیدن ماه رمضان، وضعیت مالی کافه تفریحات سیاه بسیار بهم ریخته بود. البته همیشه تصورتان این بوده که مرگخواران خبیث و خالی از هرگونه ایمان،تقوا و عمل صالح که هرگز روزه نمی گیرند اما به وفاداریشان به لرد سیاه که شک ندارید؟

لرد سیاه برای صرف جویی در هزینه های خانه ی ریدل مرگخواران را مجبور به روزه داری کرده.قوانین هم بسیار ساده هستند! مرگخواران فقط اجازه دارند در هنگام اذان مرلین به افق لیتل هنگلتون و به مدت چهار ساعت، هرگونه غذا و آشامیدنی را میل کنند. همچنین روزه خواری در ملا عام ، 80 کروشیو از جانب لردسیاه جریمه دارد!

متصدی وقت کافه تفریحات سیاه، مورفین گانت که از مگس پراندن به تنگ آمده بود، سعی کرد خودش را از تنگی در بیاورد و کمی گشاد کند! منقل را از زیر صندوق کافه درآورد و در گوشه ای اتراق کرد. گوشی 1100 چراغ قوه دارش را از جیب گونی مانندش بیرون کشید و مشغول شماره گرفتن شد..
- الو؟ دوماد ژون؟ پاشو بیا برات یه شوپرایژ دارم.داری میای قربون دشتت شایی با نبات یادت نره!

#اندکی_بعد

- ای ژوووونم! باریکلا پدرشوخته، حشابی راه افتادیا
- ما چیزتیم داداش! دارکوبی هم میتونم بکشم تازه!
- تو چیژ منم نیشتی دوماد! ژیــــگری...ژیگـــر!
-
- ...

و همینطور که گل میگفتند و گل می شنیدند و گل می کشیدند، ناگهان مورفین جرقه ای در ذهنش زده شد که هرچی کشیده بود، پرید.
- دوماد ژون یافتم! حالا که مرگخوارا تو ایام روژه داری هشتن، محفلی هارو میاریم. تاژه میتونیم چیژ خورشونم بکنیم. هم مشتری میشن، هم دشمن رو اژ بنیان نابود کردیم. در واقع با یه تیر دو نشون ژدیم! فقط یه بی طرف لاژمه که اونم تویی..
- شیرم دهنت! گفتم تو مجانی به ما چیز بده نیستیا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1394 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

عبارتی که با رنگ قرمز روی کاغذ نوشته شده بود توجه همه را به خود جلب کرد.

روش های کشتن یک روزیه!

آرسینوس با خوشحالی کاغذ را ازوندلین گرفت!
-مگه ممکنه؟ راه حل مشکل ما دست رودولف بود؟ این همه وقت می دونست و چیزی نمی گفت؟ می خواست...ما رو پیش ارباب خراب کنه؟

خشم وندلین در حال فوران بود. چهره اش از زرد هافلپافی به قرمز گریفی تغییر رنگ داد. دست در جیبش کرد و منو را در آورد.
-جلوی منو نگیرین...بذارین بکشمش...بذارین بلاکش کنم. بذارین آتیشش بزنم دود کنه با دودش برای ارباب پیغام بفرستم!

لینی و آرسینوس به سختی وندلین و منویش را کنترل می کردند. در حین کشمکش سه مدیر، رودولف وارد اتاق شد. با دیدن کاغذ در دست وندلین متوجه ما جرا شد. از آنجایی که لینی و آرسینوس دست های وندلین را گرفته بودند وندلین بی دفاع به نظر می رسید...رودولف پرید و کاغذ را از دست وندلین کشید.
-دست به من بزنین کاغذه رو قورت می دما! این روشا رو خودم کشف کردم. خودم اجراشون می کنم. ارباب به خودم مدال بده! حق غر اضافه بده. حق اعتراض بیشتر بده...

وندلین باز در حال تغییر رنگ بود...ابتدا سبز اسلیترینی و سرانجام آبی ریونی!

آرسینوس:حالا چرا سبز شدی؟
وندلین: به خاطر سالاد کلمی که دیشب خوردم. فکر کنم مسمومم کرده...

و همین یک لحظه غفلت آرسینوس کافی بود. وندلین منو را به دست گرفت و نگاهی به رودولف که با حالتی تهدید آمیز کاغذ را جلوی چشمش تکان می داد انداخت...و فقط یک جمله گفت!
-ارزششو داره!

و دکمه بلک را فشار داد...رودولف و کاغذ با هم به پرواز در آمدند...و پس از آن، دیگر هیچکس آنها را ندید! ایوان روزیه به زندگی حقارت بارش ادامه داد.


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1394 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
در کسری از ثانیه ریتا با استفاده از هوش ریونی اش، به معادله ای دست یافت که در آن نوشته بود: " خوردن معجون = مردن خبرنگار ریون! " پس به جای گرفتن معجون با لبخندِ مصنوعی گفت:
- مرسی ولی الان تازه ناهار خوردم سیرم... سر یه فرصت دیگه خدمت می رسم. حالا راجب ایده ها صحبت کنیم...

طرف آرسینوس

رودولف جلوی آیینه ایستاده بود و دو طرف دماغش را گرفته بود و سعی داشت دماغش را که پهن شده بود را کمی نوک تیز و رو به بالا کندو در همان حال غرغر کرد:
- آرسی پس کو اون ساحره ها؟
- رودولف یک ثانیه از فکر سحره ها بیا بیرون تو رو به مرلین ...
- یعنی چی این حرفا؟ مگه من مثل تو بیکارم و توی ستادم مگس می پرونم که منو از کارو و زندگی می اندازی؟...

وقایع آن روز خارج از حد تحمل آرسینوس بود و این آخری دیگر نمی توانست خودش را کنترل کندو با صدای بلند داد زد:
- الان من باید ایوان رو بکشم ولی کشته نمی شه ... عین تسترال تو گل گیرم نمی دونم جواب ارباب رو چی بدم بعد تو فکر ساحره ای؟
-کشتن؟

بیرون در

هاگرید که تمام کیک هایی که برای پذیرایی از طرفدارانِ رودولف روی میز گذاشته شده بود را در عرض یک ثانیه ی مرلینی تمام کرده بود، دستی به شکم گنده اش کشید و گفت:
- چه قدر خوشمزه بود! بازم می خوام...

وینکی با مسلسلش را پر کرد و در و دیوار ستاد را با هدف تیر اندازی یکی کرد.در کنارش اسنیپ با چرتکه ی رودولف مجموع امتیازات اسلیترین و اختلاف آن با گریفندور را حساب می کرد.
وندلین هم به دنبال آتش ستاد را زیر و رو می کرد و کاغد ها را روی هم می ریخت تا بعد آنها را آتش بزند.

چند دقیه بعد وقتی ستاد رودولف به خرابه تبدی شد، وندلین کاغذی را از توی کمد در آورد و با لبخندی شیطانی گفت:
- بچه ها ببینین چی پیدا کردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1394 21:37
نمایش جزئیات
آفلاین
ریتا از بالای یه شمع معلق در هوا نگاهی به سه نفر مقابلش کرد. دفترچه هاشو از آستینش بیرون آورد و مشغول نوشتن شد.

-میگم شما که از ما سوال نکردین هنوز! چی دارین مینویسین اون تو؟

ریتا سرشو از روی دفترچه هاش بیرون آورد و با لبخندی بزرگ رو به آرسینوس گفت:
-ئه چیزه... نپرسیدم چیزی؟ یادم رفت! خب الان میپرسم... نام؟ پیشه؟ قصد از دخول به سالن؟
-اون مال یه سوژه ی دیگه بود.
-ئه؟ خب پس نام و نام خانوادگی؟
-آرسینوس جیگر هستم.

رودولف یکی از قمه هاشو توی هوا تکون داد و با عصبانیت گفت:
-اعتراض دارم. خانوم شما ما رو تو یه اتاق کوچولوی در بسته انداختی و نوبتی سوال جواب میکنی؟ خب اگه من خفه شم کی با جذابیتش برای نوامیس مردم مزاحمت ایجاد کنه؟ بعدشم... خانوم من افطاری دعوتم. اگه دیر برسم شما جواب ساحره هایی که منتظر من موندنو میدین؟ بعد ترشم... من باید به نفع جیگر انصراف بدم. این همه کار باید بکنم خب! من وقت ندارم.
-از اونجایی که من اینجا خبرنگارم و در نتیجه من دستور میدم و در نتیجه تر اینکه من روی افکار ملت تاثیر میذارم و در نتیجه تر تر اینکه من مناظره ی کاندید ها رو در دست دارم... اعتراض وارد نیست.
-کاندید نه! کاندیدا!

ملت درون اتاق برگشتن و به وندلینی نگاه کردن که با اشتیاق روی یکی از شمع ها نشسته بود و از دور و برش دود بلند میشد. آرسینوس گفت:
-وندل... تو اینجا چیکار میکنی؟
-دیدم آتیشتون روشنه گفتم بیام ببینم چه خبره.
-معجون ضد سوختگی بدم؟
-این چه وضعشه؟ چرا اینجا اینقدر شلوغه؟ 10 امتیاز از گریفندور کم میشه و 20 امتیاز به اسلیترین اضافه میشه.
-
-وینکی جن خانگی مسلسل به دست بود!
-
-کیک دارین؟
-
-میگم گالیوناتون کو پس؟ از کتابام زدم اومدم اینجا دنبال گالیونا...

آرسینوس دیگه طاقت نیاورد. با تمام وجودش فریاد زد:
-کــــــــــــــــــــــــــــارگــــــــــــــــــــــــــردان!


اندکی بعد

آرسینوس با دقت اینور و اونور رو نگاه کرد تا هیچ موجود دیگه ای از ناکجا آباد توی اتاق نفوذ نکنه. بعد به رودولف نگاهی انداخت و نقشه اش در مورد ایوان و اینکه چرا اومدن پیش رودولف رو به خاطر آورد. پس سریعا نقشه ای برای دست به سر کردن اسکیتر سر هم کرد و گفت:
-خب خانم ریتا... فکر کنم من باید یه سر برم دستشویی اگه مشکلی نباشه. در ضمن رودولف فکر کنم صدای چندتا ساحره رو از پشت در شنیدم که داشتن دنبالت میگشتن.

رودولف طبیعتا منظور آرسینوس رو نگرفت. پس با خوشحالی خودشو از در به بیرون پرت کرد که باعث شد دماغش در اثر برخورد با زمین صاف تر بشه و به جذابیتش افزوده بشه.
ریتا به تنها فرد باقیمونده در اتاق نگاه کرد و با لبخندی بزرگتر از لبخندهای قبلی گفت:
-خب جناب معجون ساز بزرگ... در مورد ایده هاتون بگین.
-ایده؟ ایده؟ من ایده زیاد دارم. مثلا همین معجون روشن کننده ی اتاق های تاریک مخصوص مصاحبه... یا معجون زیاد کردن سوال و جواب ها که مخصوص خبرنگاراست. میخواید امتحانش کنید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/4/14 22:18:19

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1394 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس چشم غره سریع دیگری به هکتور رفت، سپس ردایش را مرتب کرد و با لبخندی ساختگی در زیر نقاب به ریتا اسکیتر که لباس سبزی پوشیده بود نگاه کرد.

- اوه... سلام جناب جیگر... و همینطور جناب...؟
- ام... سلام خانم اسکیتر... ایشون کسی نیستن... اصلا نگاهش نکنید شما!
- مطمئنید جناب جیگر؟ یعنی ایشون همکار شما نیست؟

آرسینوس چشم غره ی دیگری به هکتور رفت.
- نه... ایشون اصلا با من نسبتی ندارن!
- بله... خب... وقت دارید برای یک مصاحبه ی کوتاه با من؟
- اممم... خب... راستش...
- اوه... عالیه! پس شروع کنیم!

آرسینوس وحشت کرد... او باید به هر طریقی از دست این خبرنگار فرار میکرد... زیرا در این لحظه به تنها چیزی که نیاز نداشت همین بود!
- من واقعا الان در شرایطی نیستم که مصاحبه کنم ها!
- اما...

آرسینوس ادامه ی صحبت های ریتا را نشنید... او ناگهان هکتور را دید که با یک بطری سبز رنگ معجون به سمت یکی از طرفداران رودولف میرود. او که به شدت نگران بود یک نگاه دیگر به ریتا که لبخند پلیدانه ای بر لب داشت انداخت و متوجه شد که ناچار است موقعیت فعلی را رها کند و جلوی هکتور را بگیرد. پس با این فکر ریتا را به حال خود رها کرد و با تمام سرعت به سمت هکتوری که بطری را به دست مرد داده بود رفت.
- هکتور! داری چیکار میکنی؟

- عهه... هیچی آرسی... داشتم یه بطری معجون سرما خوردگی به این آقا میدادم!
- بدش به من ببینم.

هکتور به ناچار معجون را به آرسینوس تسلیم کرد. آرسینوس معجون را بویید و سپس نعره زد:
- این زهره! زهر! زهر! و در ضمن دیگه معجون های من رو کش نرو!

- اوه... ایشون جناب هکتور دگورث گرنجر هستن؟ همون کسی که ادعا میکنن بهترین معجون ساز قرن هستن؟

صدای ریتا همچون میخی در گوش های آرسینوس فرو رفت و او با اکراه پاسخ داد:
- بله... خودشون هستن...
- مایلم همین الان با شما دو نفر مصاحبه ای داشته باشم!
- چی شده؟! آرسینوس؟! اینجا چیکار میکنی؟ بالاخره فهمیدی حریف من نمیشی و اومدی به نفع من انصراف بدی؟

آرسینوس که چشمانش در زیر نقاب نامعلوم بود نگاهی به رودولف انداخت و سپس چشم غره ای به ریتا رفت. ریتا که هیچ یک از اینها را نمیدید با همان لبخند پلید گفت:
- مایلم با هر سه نفر شما مصاحبه ای داشته باشم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!