جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: جمعه 1 تیر 1386 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
-هی ولدی اینم از اخرین جان پیچت!
-هری نه این کارو نکن من هنوز میخوام زندگی کنم نــــــــــــــــــــــه!
- اما تو بچه بدی بودی به ناموس من تجاوز کردی!سزای کار تو مرگه!
-ببین هری اینو بعدا باهات صحبت میکنم اون قضیش مفصله!
-اما تو بی ناموس شدی پس بگیر.آواداکداورا!!
ولدورت حالت سقوت و بعد درد شدیدی را در پشت خود احساس کرد و از خواب پرید!البته قبلش ازش یه صدای بی ناموسی خارج شد!!!هنوز هم همان حالت گیجی و منگی را در خود داشت.
در اتاق باز میشود!
-چی شده ارباب چه اتفاقی افتاده.
تئودور با سرعت بسوی لرد میرود و با حالتی پاچه خوارانه لرد را از روی زمین بلند میکند.
لرد همچنان تلو تلو میخود و تئو به سختی وی را بر روی تخت غرازه اش مینشاند.
-هری تمام جان پیچهام رو نابود کرده.
-چقدر بهت بگم زیاد از این مایعات موگولی استفاده نکن.
و در همین هنگام چشمش به جیب ردای لرد میخورد.(این تئودور هستش یا ماندانگاس فلچر)
-
-چی شده تئو؟
-لرد هیچی نشده فقط چوبتون شکسته!
لرد در یک ان از حالت گیجی بیرون میاید و دست در جیب خود میکند!
-ببین تئو تقصیر تو هستش!من چوبمو میخوام!
و بلند میشود که تئو رو بدون چوب جادو شکنجه کند.
چند بار دست خود را بطرف تئو حرکت میدهد اما هیچج اتفاقی نمیافتد.
-چرا هیچی نمیشه؟
تئودور که دیگر ترسش ریخته راست می ایستد و میگوید.
-ببین لرد چند بار گفتم این چیزایی که شبا مصرف میکنی خطرناکه حسن!اما گوش نکردی حالا تا چهل روز نمیتونی جادو انجام بدی!
-من چوبم رو میخوام زود باش تو و جوخه هات برین مغازه الیور و چوبم رو بیارین.
در همین هنگام لرد بلند میشود و از کمد یک وسیله موگولی در میاورد.و چند بار با انگشت روی ان را فشار میدهد.
-الو بفرمایین
-الو ممد گوش کن اون یکی گوشی رو بیار بالا
-این چیه لرد؟
-این گوشی مرگخوار اریکسونه.شماره سریالشم اصله!! چنج نیستش!خطشم لردیا هستش!(همون تالیا)
در همین منوال در اتاق باز میشود و ممد وارد اتاق میشود. یک عدد از همان گوشی های لرد در دستش قرار دارد.
-گوشی رو بده به تئو
-بفرمایین سرورم.
تئو گوشی را از دست ممد میگیرد.
-من هر چند دقیقه بهت زنگ میزنم تا مطمعا شم که کارها خوب پیش میره!ببین سعی کن شناخته نشی!!
تئودور مرگخوار اریکسون رو در جیب ردایش قرار داد و از در خارج شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گزیده ای از برداشتهایم...
جوانا کاتلین رولینگ،بعد از نوشتن کتاب هری پاتر و ?
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: دوشنبه 27 فروردین 1386 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
متأسفانه پست قبلي ندیده گرفته میشود. همه از پست من ادامه بديد.


در ضمن پست ها ادامه دارن نه تکی.قابل ذکر است الیواندر زندانی شده و شما باید علاوه بر شرح دادن کارهای دامبلدور اصلی و تقلبی و دزدیدن دیگر چوبدستی سازان کارهای الیواندر را نیز شرح دهید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اينيگو ايماگو در 1386/1/28 13:29:38
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: یکشنبه 26 فروردین 1386 20:12
نمایش جزئیات
آفلاین
نکته: این پست صرفا برای عضویت در مرگخواران و ماموریت کاربر با شناسه ی لردولدمورت میباشد که قبلا با مدیران اجمن هماهنگی لازم را به عمل آورده است. با تشکر



تصویر تاریک و سیاه میشه و یک آدم صورت یک ادم لاغر تکیده که آب دهنش توی دماغش جاریه نمایان میشه.
آدمه:
ـ لرد ولدمورت...
دوربین یک آدم رنگ پریده که شبیه صورتش شبیه ماره رو نشون میده که داره با انگشتای دراز و تکیده ش کنار دماغشو میخارونه و یک ماز سبز روی دامن رداش وول میخوره.
شخص: ولدمورت باباته. ازین به بعد به من میگی لرد سیاه...
آدمه یکم ولدمورت رو برانداز میکنه و میگه:
ـ ولی شما که شفیدین.
لرد سیاه دوباره کنار دماغشو میخارونه و میگه:
ـ چرا اینجوری حرف میزنی؟
شخص: اوووف... شما م اگه مشل ما میشستین شبی دو بند اننگشت...
لرد سیاه از پشت میز شکسته ش بلند میشه و دور اتاق قدیمی شروع به قدم زدن میکنه.
لرد سیاه دوباره کنار دماغشو میخارونه و میگه:
ـ ادامه بده.
شخص خودشو توی صندلی فکسنی جا به جا میکنه و میگه:
ـ والا همونوی که گفتیم ما عادت داییم شبی دو بند انگش کنیم. از وقتی که شما رفته بودین ما معتادا بی مادولین مونده بودیم... خلاشه ژونم براتون بگه که...
لرد سیاه کنار پنجره اتاقش تکیه میده و میگه:
ـ خوب شما چطوری بدون من و مالدبر فقید مادولین میکشیدین؟
شخص یک دستمال از توی جیبش در میاره و یک فین خفن توش میکنه و با آه و ناله میگه:
ـ وایلا لرد سیاه... الیوندر رو که خودتون میشناشین... اون به ما سهمیه ای هژار گالیون هرما 600 نخ انگش میداد...
لرد سیاه صورتش رو به هم میکشه و میگه:
ـ اون از کجا مادولین آورده؟
شخص دوباره فین میکنه و میگه:
ـ ویل نیدونم لرد ژون... این لا مشب بیمون گرون میفروخت... شه کنیم مایم لاژم داشتیم میخریدیم.
ـ حالا از من چی میخوای؟
شخص دوباره توی دستمالش فین میکنه و میگه:
ـ والا مشل ما ژیاده... لرد ژون دستم به دومنت ما بی مادولین میمیریم... اگه میشه این الیوندر رو یک ژورایی برای اینکارا بیگیرین و بندازین تو تجارت... به ولا هم کار ما آشون میشه هم شما یک چیزی توی جیب میزنی... تاژه خواهر مایم دنبال یک ژفت ایده آل برای خودش میگرده از میون مرگخوارای شما...

فردا صبح-------
خورشید خمار توی آسمون میاد و نور خودش رو آنالیز میکنه و توی کوچه ی خالی دیاگون میندازه و بعدش مشوغل به نئشگیش میشه.
جلوی در شیشه ای مغازه ای که کرکره هاش کشیده شده سه تا آدم با شنل سیاه وایستادن و دارن صحبت میکنن.
اولی که یک زنه:
ـ این ولدمورت گفت این یارو رو چیکار کنیم سوروس؟
یک مرد سیاه دیگه:
ـ چمیدونم والا فقط میدونم برای معجون سازی ازین اقا مادولین...
یکدفعه صدای زنگ موبایلش در میاد.
شخص سیاه دیگه:
ـ اِ... از کی تاحالا توی دیاگون آنتن میده؟
سوروس نقابشو پایین میکشه و میگه: از وقتی ایران سل خریدم... الو؟ تویی جینا بنال... نه من وقت ندارم بیام مغازه... کار دارم. اصلا به توچه؟ چی؟ ننته. چی؟ به ولدمورت توهین میکنی؟
سوروس گوشیشو به سمت زمین میندازه و گوشی کمونه میکنه و برمیگرده.
ردولفس چشماش گشاد میشه و میگه:
ـ اِ... این از کی تا حالا؟
ـ از وقتی کخ ایران سل اومده... بابا ولش کن بلاخره ارباب گفت این بابا رو با مادولیناش بدزدیم ببریم لیتل هنگلتون.
یکدفعه صدای زنگ موبایل سوروس دوباره بلند میشه.
سوروس دست به رداش میبره و گوشیش رو در میاره و میگه:
ـ الو؟ چی؟ من؟ مادولین؟ نه... چی؟ خودتی؟ برو... برو دیگه هم برنگرد... اه چرا موبایلا قطع نمیشن.
رودولفس:
ـ اَاَاَاَ... چجوری دوتا کاستمر داری؟
سوروس: از وقتی ایرانسل خریدم... بابا این یارو چرا مغازشو باز نمیکنه؟
یکدفعه در مغازه باز میشه و یک عده آدم به یک صورت میان بیرون.
بلا: چرا اینا اینجورین؟
ملت مگخوار وارد مغازه میشن و یک آدم ریش دراز رو میبینن که یک گیتار باس دستشه و داره گیتار میزنه و یک عالمه آدم دارن پاش به یک حالتی یک کارهایی میکنن و میرقصن.
نکته: این پست صرفا برای عضویت در مرگخواران و ماموریت کاربر با شناسه ی لردولدمورت میباشد که قبلا با مدیران اجمن هماهنگی لازم را به عمل آورده است. با تشکررودولفس به سمت مرد ریش دراز میپره و میگه:
ـ سرژ! خیلی وقته که ندیدمت...
سرژ دهنش به این سورت باز میمونه--->
سرژ: من.. نه من... منکه مرگخوار نمیشناختم... هوووی سرافینا وایستا نرو!
سرافینا به حرف سرژ گوش نمیده و میره.
سرژ گیتارشو به سر رودولفس میکوبه و داد میزنه: حالا من چیکار کنم؟
یکدفعه از پشت قفسه ی چوبدستیها یک آدم موزرد با پلور قرمز و شلوار جین بیرون میاد.
بلا: این قیافش به محفلیا میخوره...
آدمه: چی؟ من محفلی؟
شخص یک کلت ماگلی در میاره و به سمت بلا شلیک میکنه.
رودولفس: نههههههههههههههههههههههههههههه بلاااااا...
و پای بلا زانو میزنه.
سوروس چوبشو بیرون میاره و میگه: هی تو... اواداکداور...
آدمه با کلت چوب سوروس رو نصفه میکنه.
شخص: تا این باشه به من توهین نکنه... بله اقایون انجا محل برگذاری پارتی های شبانه دور از چشم سازمان آرشاد آسلامی وزارت خونه ست... کاری داشتین؟
سوروس: م...م.. با الیوندر کار داشتیم. از طرف ولدمورت میایم.
شخص دستش رو دراز میکنه و میگه:
ـ من وینیم. وینی گاگنیتی. بفرمایین باهاشون چیکار دارین؟ چوب داریم برای هر نوع مصرفی... جادو... تمیز کدن... بیناموسی... فقط بگین.
سوروس که هنوز داره میلرزه" م...م...ا مادولین میخوایم!
وینی دوباره قرمز میشه و میگه: چی؟ شما سهمیه دارین؟
ـ سوروس: ن...نه اومدیم الیوندر رو با مادولینهاش بدزدیم و ببریم اما مثل اینکه شما... ما رفع زحمت کنیم دیه بریم سنت مانگو برای این دختره...
وینی یکم فکر میکنه و میگه:
ـ به یک شرط بهتون الیوندر رو بیهشو میکنم و با مادولینهاش میدم...
سوروس: ه..هرچی شما بخواین.
وینی: کریچر. من اون رو میخوام.
سوروس بیقدمه موبایلش رو در میاره و به کریچ زنگ میزنه.
تصویر دوتا مثلث قایم الزاویه میشه و بالا تنه ی یک جن خانگی رو نشون میده که داره روی تختی که مارک مدیران روشه هی پایین بالا میره.
یکدفعه دستش رو به یک چیزه مجهول نشون میده و گوشی تلوفنش رو برمیداره.
کریچر: بله؟
سوروس از مثلث دیگه لباشو غنچه میکنه و میگه:
ـ سلام اجنه خوبی؟ بابا بپر بیا مغازه ی الیوندر یک چیز باحال گیر آوردم.
کریچر یکدفعه پقی غیب میشه و مثلث ها یکی میشن.
کریچر توی مغازه ی الیوندر ظاهر میشه و و یکدفعه از پشت یکنفر با سیم گلوشو میگره و خفش میکنه
وینی از روی جنازه ی کریچر رد میشه و سوروس رو به محیط قفسه ها راهنمایی میکنه و یک دری باز میکنه و در رو میبنده.
تصویر روی جنازه ی کریچر که با نور پشت قفسه ها روشن شده کلوزآپ میکنه و تصویر ودوباره سیاه میشه...نکته: این پست صرفا برای عضویت در مرگخواران و ماموریت کاربر با شناسه ی لردولدمورت میباشد که قبلا با مدیران اجمن هماهنگی لازم را به عمل آورده است. با تشکرلسjfjfj

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینی گاگنیتی در 1386/1/27 16:30:40
We'll Fight to Urgs mate, so don't shock your gecko!
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: پنجشنبه 23 فروردین 1386 16:13
نمایش جزئیات
آفلاین
-تکترو
صدای لرد ولدمورت در اتاق میپیچید. بدن دامبلدور در جلویش ایستاده بود و مدام در اطرافش حرکت میکرد.
- گوش به فرمان
ولدمورت به دامبلدور دستور داد: همین الان به مغازه الیواندر برو و الیواندر رو بدزد. در ضمن بهترین چوبدستیاشونم برای من بیار
دامبلدور اطاعت کرد به طرف در رفت و از در خارج شد.
لرد ولدمورت با خودش فکر کرد: ولدمورت دامبلدور را هدایت میکند
و همراه با این فکر قه قهی از ته دل زد. قه قهی که حتی دل شجاع ترین انسان ها و جادوگرها را هم میلرزاند

در کوچه دیاگون

دامبلدور به آرامی به طرف مغازه الیواندر حرکت میکرد. پشت مغازه منتظر ماند و پس از اینکه آخرین مشتری ها نیز خارج شدند به داخل رفت
دامبلدور گفت: سلام الیواندر
الیواندر لبخند زد و گفت: سلام دامبلدور! چی شده حوس کردی چوبدستیتو تعویض کنی؟؟؟
دامبلدور لبخند زد و گفت: نه! میخوام یه سری چوب جادو ببینم تا بتونم برای یدک یکی داشته باشم میشه اون چوبدستی شماره 30 و 52 رو برام بیاری
الیواندر با خنده گفت: مثل همیشه بهترین ها رو انتخاب میکنی
سپس برگشت و به طرف قفسه هایی رفت که آن 2 چوبدستی درونش قرار داشت.
وقتی الیواندر برگشت دامبلدور لبخندی شیطانی زد و سپس
- تراکترباتنیوم
طنابهای ضخیمی از نوک چوبدستی دامبلدور خارج شدند و الیواندر را فرا گرفتند. دامبلدور لبخندی زد و سپس همراه با او غیب شد

در مقر ولدمورت
- آفرین دامبلدور! کارت عالی بود
لرد ولدمورت رو به الیواندر کرد و گفت: خب آقای الیواندر! چوبدستی ساز ماهر جادوگران. باورت نمیشه نه؟؟؟ لرد ولدمورت به دامبلدور دستور بده. نبایدم بشه. آخه این دامبلدور واقعی نیست
و سپس چوبدستیش را تکان داد و ناگهان جسم دامبلدور از بین رفت و تنها چیزی که ماند اسکلتش بود
ولدمورت قه قهه زد و سپس گفت: بله من با استفاده از یک طلسم اختراعی تونستم به این اسکلت جان ببخشم و حالا میتونم علاوه بر رسیدن به هدفم دامبلدور رو هم بدنام کنم.
و سپس رو به الیواندر گفت: و اما کار شما! من چوبدستی هایی میخوام که نیروی بیشتری نسبت به چوبدستی های عادی داشته باشه و تنها بعضی طلسم های اختراعی من توسط اونها اجرا بشه. حالا این رو برام میسازی؟؟؟
- نه
- کروشیو
صدای جیغ الیواندر بلند شد و همزمان با آن صدای خنده ی ولدمورت. پس از چند لحظه ولدمورت طلسم را از بین برد و در حالی که لبخند میزد گفت: حالا چی؟؟؟
الیواندر درحالی که هنوز میلرزید گفت: باشه
ولدمورت گفت: میدونستم سر عقل میای
-------------------------------------------------------------------------------
قضیه از این قراره که ولدی با استفاده از اسکلت دامبلدور و یک طلسم میخواد هم اونو بدنام کنه و هم به اهدافش برسه در این سوژه شما باید:
الف) کارهای دامبلدور غلابی و دامبلدور اصلی را شرح بدید
ب) کارهای الیواندر در مقر ولدمورت رو شرح بدید

نکته مهم: لرد کسان دیگری را هم به دست دامبلدور به مقر خودش میاره تا به الیواندر کمک کنن و این جزئی از قسمت الف می باشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
مغازه اليواندر
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اسفند 1385 12:26
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام او كه ما را اصيل پاك آفريد!


سلام به همه:

باز شد.

مسئول اداره تاپیک و راه اندازی و سوژه سازی:

ریموس لوپین


با تشكر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اينيگو ايماگو در 1386/1/5 18:43:07
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: دوشنبه 20 آذر 1385 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
این داستان ادمه داستان تاپیک پاتیل درزدارمی باشد و در این تاپیک دیگر ادامه نخواهد داشت!

_ بیا بریم دیگه! دیر شده! الان این دومبلی دنبال یه چیزیه که گیرش بیاد زرتی بره به وزارت گزارش بده تو هم هی سوژه بده دستش!
بلیز همون طور که داشت کفشاشو پاش می کرد به سرعت نزیک ولدی اومد و نفس نفس زنان گفت:
_ببخشید ارباب! یه کاره ضروری پیش اومده بود!
ولدی یه چشم غره ایی بهش می ره و بعد همگی راه می افتن!
سرکوچه دیاگون با محفلی ها قرار داشتن. جایی که امروز باید می رفتن یکی از معروف ترین مغازه های کوچه بود. اما اگر وزارت اجازه داده بود ولدی ترجیح می داد خودش به تنهایی به محل مورد نظر بره ولی حیف که همه جا بایستی اون ها با هم می بودند تا مثلا مراقب هم باشن!
یه نفر هم اون وسط نفله نشه خونش بیافته گردن وزارت!البته بماند که اجازه ولدی دست خودش بود(!).
خلاصه بعد از یه سلام و علیک کوتاه و یه نگاه نچندان زیبا به تام بیچاره وارد کوچه میشن! طفلکی داشت از ترس می مرد!
مثل همیشه کوچه شلوغ و پر هیاهو بود. دامبلدور همون اول راه به ولدی پیشنهاد می کنه که سرشو زیر بندازه و مثل بچه آدم راه بره و جلب توجه نکنه! اما ولدی بدتر گوش نداد و آنچنان سرشو با غرور بالا گرفت و با اون چشای قرمز از حدقه بیرون زده اش طوری چشایه همشونو در آورد که ملت خیلی ترسیدن! اما چندی بیش نگذشت که ولدی به حرف دومبل رسید!
چون با وجود دامبل کسی از ولدی نمی ترسید...سلام و احوال پرسی های دامبلدور با بیش تر افراد حرص ولدی را بیش تر در می آورد!
ولدی که دید داره ابهت ولدی جامعه بودنشو از دست می ده تصمیم گرفت برای ادامه راه نا آشنا بمونه!
مغازه الیوندر از دور پدیدار میشه و این مغازه اونو یاد موقعی میندازه که الیوندر باهاش لج کرد و چوب دستی براش نساخت. پس حالا باید با حد توان خویش را در صدد گرفتن بالاترین خطا و جریمه از اون به کار بگیره و تا بتونه جیگرشو بریزه وسط!
وارد مغازه میشن و الیوندر رو درحالی که به خواب خوشی فرورفته بوده می بینن! بادراد میره جلو و اونو از روی صندلی پرت می کنه پایین:
_پاشو ببینم... پاشو برات مشتری اومده!
الیوندر از خواب می پره و تا بادراد جلوی خودش می بینه میگه:
_خیلی ببخشید ها ولی بی فرهنگ! نمی تونی مثل آدم یه نفر که خوابیده رو بیدار کنی هان؟؟
در همون بین نگاهش به ولدی می افته و آب دهنشو غورت می ده و با صدایی که سعی می کرد لرزش نداشته باشه می گه:
_تام اصرار نکن! من برات چوب دستی درست نمی کنم!
ولدی ابتدا یه نگاه اینجوری و سپس یه نگاه به به این حالت می کنه که یعنی دیگه کارت تمومه!
اما بعد از چند لحظه که شکلکای ولدی تموم میشه دامبلدور میاد جلو و به الیوندر کمک می کنه از جاش بلند شه! الیوندر هم با دیدن دومبل یه نفس راحت میکشه!
هدویگ روی میز رو به روی الیوندر می شینه و میگه:
_الی (مخفف الیوندر!) جون! قربون دستت یه چیزی از وضع زندگیت و چه می دونم اینکه اینجا چه می کنی و کل قضایا بگو تا ما برای وزارت بنویسم و دهنشو ببندیم! آفرین پسر خوب(!).
الیوندر یه نگاهی به همه ی اونهایی که اونجا حضور داشتن می کنه و میگه:
_خب راستش من چوب دستی درست می کنم و به مردم می فروشم!
ملت حاضر در حیرت از جواب دادن این سوال سخت:
بلیز:
_نه بابا! راس می گی؟ چه اطلاعاتی؛ اصلا نمی دونستیم! چه کار جالبی انجام می دی!
آرامینتا نگاهی به دور و اطراف می کنه و میگه:
_خب مثل اینکه بهتره خودمون دست به کار شیم! این ملتی که من میبینم یه روده راست تو شیکمشون نیست!
ولدی که اول از همه موافقت خودشو اعلام می کنه عرض دو ثانیه می پره تو کارگاه تا هیچ و پوچ الیوندر رو بدست بیاره و با خلاف هایی که کرده پتشو بریزه روی آب!
بعدش هم به طور کامل صورت جلسه کنه و قبل از اینکه وزارت تعطیل شه بفرسته خدمت رئیس و آخر کار هم حسابی به لب و لوچه افتاده الیوندر بخنده!
اما دریغ از یک کمبود و یا چیز مشکوک! انگار این مرد از همه گناهان تبرئه شده بود! ولدی ضایع تر از ضایع از زیر زمین می آد بیرون....دست خالی!
انگار محفلی ها هم نتونسته بودن از توی لیست قیمت ها و فروش و هم چنین پول های گرفته شده و حساب بانکی اون بدبخت کلکی در بیارن و کم فروشی بهش بچسبونن! همه چیز دقیق بود! کار الیوندر بی عیب بود و بیش تر به بچه مثبتای روزگار می زد!
محفلی ها خیلی خوشحال بودن و استرجس مرتب تکرار می کرد:
_ای ول الی! دمت گرم! بابا کار درست، محفل و همه خوبی ها رو سرفراز کردی!
اما مرگ خوارا که بدجوری بوی دماغ سوختشون می اومد انتقام از الیوندر را برای فرصتی دیگر گذاشتند و به خاطر این جمله نویسنده در داستانش شروع به کشیدن نقشه برای ضایع کردن محفلی ها شدند!
البته مثله اینکه اونها فراموش کرده بودند نویسنده یه محفلیه!
خلاصه اونها بی خیال موضوع شدند.
الیوندر با افتخار آن را بدرقه کرد. در حالی که در دل به شدت می خندید و خو شحال بود از اینکه تونسته بود از گیر مأمورای وزارت در بره! بماند که اون وسط دومبلی هم یه ذره کمکش کرده بود(!).

این داستان ادامه دارد در هر صورت.........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: یکشنبه 5 آذر 1385 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
من اينو ديروز نوشتم ولي تلفنمون قطع شد نتونستم بفرستم. با توجه به رزروي كه زدم اميد وارم توي مسابقه شركت داده بشه.
_______________________________________
ناگهان مالدبر بين هوا و زمين ساكن ماند بعد با صداي بلندي روي زمين افتاد.
اين ولدي بود كه برگشته بود و مالدبر رو بيهوش كرده بود.
بلا: واي ارباب كجارفتيد دلم براتون شده يه ذره. تصویر تغییر اندازه داده شده
ولدي: خودتو لوس نكن. وقتي منو ميبردن چه قدر داد زدم؟ تصویر تغییر اندازه داده شده ولي شما بوقياي بي مصرف نيومدين كمكم.
لوسيوس: ارباب ما داشتيم دعوا مي كرديم تصویر تغییر اندازه داده شده
جاگسن:شما رو كجا بردن اباب؟
ولدي: بخش رواني سنت مانگو.
مرگخوارا: تصویر تغییر اندازه داده شده
لسترنج: ارباب چجوري فرار كرديد؟ هيچ كي تاحالا از اونجا زنده بيرون نيومده. تصویر تغییر اندازه داده شده
ولدي: هرچي گفتم من ولدمورتم باور نكردند. منم قات زدم سه چهار تا شون رو كشتم تا باور كنن. اين مالدبر چه مرگش بود كه به من حمله كرد.
الواندر:داشت يه دونه از پاتيلاي عشق مرلين رو مي خورد كه يه دفعه قات زد.
ولدي چوبش رو تكون مي ده و يه نور نارنجي از چوبش بيرون مياد و به مالدبر مي خوره.
مالدبر بهوش مياد.
مالدبر: من كيم؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
ولدي: تصویر تغییر اندازه داده شده ديوونه براي چي به من حمله كردي؟
مالدبر: مرلين، عزيزم بيا بريم. تصویر تغییر اندازه داده شده
ولدي: مرلين كيه مردتيكه؟ آواداكداورا تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عاقلان دانند...
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: شنبه 4 آذر 1385 15:38
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقات المپیک دوره اول تمام شد!!!!

به زودی نتایج توسط من و کورن اسمیت دو داور المپیک در تاپیک مخصوصش زده میشه.
از پست آرتور به بعد دیگر پستی در المپیک شرکت داده نمیشود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: شنبه 4 آذر 1385 02:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان همه سر ها به طرف بلا برگشت.همه در حیرت بودند.ناگهان مالدبر با صدای زوزه مانندی گفت:
_مامورین تیمپارتیپور بوردنش.
الیواندر در حالی که چایی آماده می کرد گفت:
بیاین بشینید بازی رو نگاه کنید الان ولدمورت میاد.
همه با هم به پای تلویزیون رفتند و شروع به خوردن بقیه تخمه کردند و انگار نه انگار که ولدمورت گم شده است.مالدبر در حالی که با چشمان از حدقه در آمده به در نگاه می کرد گفت:
_مرلین تو اینجا چیکار می کنی؟
همه مرگخوار ها با شنیدن اسم مرلین از جا پریدن و به سمت در چرخیدند ولی هیچ کس در آستانه در نبود.ناگهان همه مرگخوارها به سمت مالدبر برگشتند و به طرف او حرکت کردند.مالدبر در حالی که هنوز در را نگاه می کرد گفت:
_مرلین....مرلین....هیچ کس مثل تو دیگه تو دنیا وجود نداره.من واقعا دوست دارم نرو...نرو...
لوسیوس مالفوی در حالی که از خشم سرخ شده بود گفت:
_چرا این همه اراجیف می گی مردک؟
لسترج که دست کمی از او نداشت گفت:
_راست میگه چته امشب؟این چیه تو دستت.
ناگهان همه مرگخوار ها بدست مالدبر خیره شدند که در آن یک پاتیل طلایی رنگ پر از شکلات بود.ناگهان الیواندر وارد شد و گفت:
_بیاین بخورید این چایی رو تا سرد نشده.
مالفوی در حالی که رویش را برگرداننده بود گفت:
_این پاتیل مال کیه؟
الیواندر در حالی که با خوشحالی به پاتیل نگاه می کرد گفت:
_این پاتیل عشق مرلینه موقع انتخابات پخش می کرد بین مردم.تمام مردم بهش رای می دادن.
مالدبر هنوز در حال تعریف و تمجید از مرلین بود و تمام افراد دیگر در پی ساخت معجونی برای از بین بردن اثر این معجون.در همین حال ناگهان در با صدای دنگ بلندی باز شد.همه به سمت در برگشتند و مالدبر نیز از صدای بلند در ساکت شده بود.همه ساکت بودند مالدبر که مانند گوجه قرمز شده بود گفت:
می کشمت.
و به سمت در حمله ور شد.ناگهان.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: جمعه 3 آذر 1385 21:09
نمایش جزئیات
آفلاین
الیوندر:
_ خیله خوب... نفر بعدی!
ولدی جلو میرود و داد میزند:
_ چیچیو؟ باید بگی از مرگخوار نجیب زاده ی بعدی خواهش دارم که بیاد جلو!
الیوند آب دهانش را قورت میدهد و دوباره با لحنی لرزان میگوید:
_ خخخو ننننجیب ززاده ی بعدی لطفا!
بلا رو به بقیه میکند و میگوید:
_ اگه به نجیب زادگی باشه، من در اولویت قرار دارم!
بلیز زابینی رو به جمع میگوید:
_ دست سرنوشته دیگه... من از همه ی شما نجیب زاده ترم!
لوسیوس مالفوی پس گردن بلیز میزند و میگوید:
_ بیشین بینیم بابا! من اولم! من از نسل مرلینم! شماها از نسل عبدل باقالیین! پس من اولم!
ولدی جلو می اید و میگوید:
_ چیچی رو من اولم؟ من نواده ی سالازار اسلیترینم! پس از همه ی شماها خفن تر و نجیب زاده ترم!
ولدی جلو میرود و چوبدستیش را به سمت الیوندر دراز میکند:
_ بفرمایید! این مال منه!
الیوندر چوبدستی ولدی را میگیرد و آنرا بررسی میکند.
ناگان ولدی داد میزند:
_ چی؟ تو داری چوبدستی لرد سیاهو بازرسی میکنی؟بدش من بینم!
ناگاه از در، یک عده آدم با لباس سفید وارد اتاق میشوند.
یکی از مردان:
_ فکر کنم همینه!
_ اره! مطمئنم! همینه! جلیقه آماده، یک، دو، سه!
آدمها روی ولدی میپرند و او را با جلیقه ی مخصوص راونیها میپوشانند.
ولدی: من لرد سیاهم! نمیفهمین؟
یکی از مردان:
_ اووووم... دقیقا همون خصوصیات همون فرد روانی فراری رو داره! دو شخصیته، هواس پرت، ناقص الخلقه و خیالاتی و جاه طلب! ببرینش!
ملت ولدی را که در جلیقه گرفتار شده را به سمت در میبرند و سوار ماشین مخصوص تیمارستان میکنند.
ولدی داد میزند:
_ آهای! منو بردن! منو گرفتن! هی مرگخوارا کمکم کنین! هووو! الیوندر! مالدبر! جاگسن! بل...
ولدی را درون ماشین می اندازند و میبرند، ولی کسی نمیفهمد چون مرگخواران سر نجابتشان دعوا دارند و الیوندر هم اندر کف چاقوی هنوانه بری جادویی مالدبر است و مالدبر در حال توضیح دادن طرز کار آن.
دو ساعت بعد___________________________
الیوندر: عجب! پس همینجوی...
مالدبر: آررره! من خیلی زحمت نکشیدم چون با هوش سرشار...
بلیز حرف او را قطع میکند:
_ ببخشید جناب الیوندر ما به نتیجه رسیدیم که چون من با اصالت ترم، اول من بیام. بفرمایید چوبم...
ناگهان بلا جیغ میکشد:
_ ولدی کو؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک شب بر بارگاه غم خواب?