جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
8
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: شنبه 31 تیر 1391 12:02
نمایش جزئیات
آفلاین
همه به لونا نگاه می کنن و منتظرن تا لونا درمان این بیماری رو بگه. اما لونا با چهره ای در هم به کتاب و بعد هم به مرگخوارا نگاه می کنه و دوباره صفحات کتاب رو مرور می کنه.

بلا با عصیانبت داد میزنه : لونا! درمانش چیه؟؟؟

لونا با ناباوری میگه : نمیدونم...

- یعنی چی نمیدونی؟؟ نکنه دلت کروشیو میخواد؟

لونا با ترس به بلا و بقیه ی مرگخوارا نگاه میکنه و تا میاد حرف بزنه لینی کتابو از دستش میکشه.

- بده ببینم! چـــــــــــی؟!؟!

بلا کتاب رو می قاپه و نگاهی بهش میندازه ، سپس جیغ بنفشی می کشه و میگه : وای نــــــــــــــــــــه...

کتاب بین همه ی مرگخوارا دست به دست میشه و همه به این شکل در میان و در آخر روفوس به حرف میاد و با تعجب میگه : صفحه ی درمانش کنده شده؟ نیست؟! یعنی چی آخه؟ مگه میشه؟!؟

بلا دوباره یک جیغ بنفش میکشه و در حالی که اشک از چشماش میومده به سمت روفوس حمله می کنه و میگه : همش تقصیر توئـــــه...!

روفوس هم که دنبال راه فرار می گشته تا از ورد های بلا در امان باشه با صدای بلند رو به بلا میگه : به من چه آخه!

و این حرف روفوس باعث میشه بلا با حرص بیشتری ورد هاش رو به طرف روفوس بفرسته!

نجینی هم که شاهد این صحنه بود با درماندگی و استیصال (!) به زیر پتو می خزه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: شنبه 31 تیر 1391 02:15
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه به سفر میره و نجینی رو مرگخواران تنها می ذاره. فردای همون روز مرگخواران متوجه می شن که همه ی فلسای نجینی ریخته! نجینی پوست ننداخته چون اگه می نداخت باید دوباره همه ی فلساش در میومد. مرگخواران در حالی که دنبال یه راه چاره می گردند می فهمند که نجینی دیگه زهر نداره!


-----------------------


بلا در حالی که بهتش زده با نگرانی به نجینی نگاه می کنه.
- این یعنی چی... امکان نداره! روفوس! دستتو ببر جلوی نجینی!

- زهر نداشته باشه, درد که داره خوب...- :worry:

روفوس با دیدن بلا که چوبدستیشو بالا آورده از گفتن ادامه حرفش پشیمون می شه و با ترس دستشو جلو نجینی دراز می کنه. نجینی نگاهی به دست روفوس می ندازه, فس فسی می کنه و دوباره به زیر پتوش می ره.

ماری در حالی که سعی می کنه پوزخند نزنه میگه:
-ای جان! خجالت می کشه!

بلا با ناباوری نگاهی به نجینی می ندازه.
- یعنی... یا سالازار! بدبخت شدیم! وای... نجینی بیچاره من!


- یافتمش! یافتمش!

لونا حالی‌ که فریاد میزنه با یه کتاب وارد اتاق می‌شه و نفس زنون میگه:
- اینجا نوشته یه بیماری هس که مارهای افعی دچارش میشن، از نشونه هاش ریختن فلسشونه... عین نجینی... فقط یه چیزی هست، اینجا میگه سمشونم از دست میدن... ولی‌ خوب نجینی هنوز سم داره!

لینی آروم سمت لونا میاد و زیر گوشش میگه:
- خوابیا! سم نداره دیگه نجینی، آماندا رو نیش زد! هیچیش نشد!

- ععه! چه دوست داشتنی شده پس!

ماری سرفه‌ای میکنه و میگه:
- خوب، حالا درمان این بیماری چی‌ هست؟

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماری مکدونالد در 1391/4/31 6:16:24
Only Raven

"دلیل بی رقیب بودن ما، نبودن رقیب نیست...دلیل بی رقیب بودن ما، قدرتمند بودن ماست!"







پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: پنجشنبه 29 تیر 1391 21:43
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان در اتاق باز شد و آماندا در حالی که دستمال بزرگی را در دست گرفته بود وارد گردید.

- بگین چی شده؟ من از بستگانشم!

بلا با چشمان تنگ شده به آماندا نگاهی انداخت و با حالت تهدید آمیزی بند انگشتانش را شکست. در همین حال لودو کتاب را کنار گذاشت و گفت:

- اینجا فقط در مورد مار های کوچیک و بی آزار که نه سمی هستن و نه ترسناک نوشته شده. چیزی هم در مورد ریختن فلسای مارها ننوشته. نوشته اینا پوست میندازن ولی نه اینطوری.

بلاتریکس بر روی گهواره نجینی خم شد و گفت:

- خب نجینی پوست انداخته!

ایوان سرش را به نشانه نفی تکان داد و گفت:

- این یه اصطلاحه. اگه نجینی پوست انداخته باشه الان باید بدنش پر فلسای جدید باشه ولی اینی که ما میبینیم پوستشه. من که می گم فلسای
نجینیو به پوستش بچسبونیم.

بلا غرشی کرد و باعث شد ایوان عقب نشینی کند. آماندا که داشت دستمال را در جیبش می چپاند بدون توجه به وضعیت بقیه گفت:

- از من به شما نصیحت. آخرش مجبور میشین یه مار دیگه رو بجای نجینی بیارین.

ناگهان نجینی از جا جست و به سمت آماندا خزید. دندان های تیزش را به نمایش گذاشت و... لحظه ای بعد آماندا در حالی که با دست راست مچ دست چپش را گرفته بود بر زمین افتاد و پس از چند تکان بی حرکت شد.

بلا لبش را گزید و گفت:

- اینو چی کار کنیم؟ حالا خوبه مشکل نجینی فقط فلسشه. هنوزم می تونه آدم بکشــ-

ناگهان آماندا از روی زمین بلند شد. در حالی که با حیرت به جایی که نجینی گاز گرفته بود نگاه کرد و گفت:

- حیف این بازیگری ای که من الان به خرج دادم! نـ... نجینی تو زهر نداشتی؟

نجینیِ بدون فلس و فاقد زهر با غصه زیر پتویش خزید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: پنجشنبه 29 تیر 1391 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان که از کمبود فسفر رنج میبرد دوباره پرسید:یعنی چی تمام فلساش افتاده؟

روفوس که نمیدانست این جمله را چطور برای ایوان ترجمه کند دست استخوانی ایوان را گرفت و او را کشان کشان بطرف گهواره نجینی برد.ایوان با دیدن نجینی فریادی کشید.
ایوان:این که همه فلساش افتاده!

روفوس:خب منم همینو گفتم دیگه.

موجود غول پیکر با عصبانیت به دو مرگخوار نگاه میکرد.طوری که انگار آنها را مسئول ریختن فلسهایش میدانست.ایوان طاقت نیاورد و زید زیر خنده.
ایوان:هر هر هر هر.چه خنده دار شده.انگار لباسشو در آوردن.
ضربه دم نجینی جواب ایوان بود.

کمی بعد اتاق جلسات مرگخواران:

بلا:بیچاره شدیم.ارباب همه فلسامونو تک تک با انبردست میکنه.
لودو:ما که فلس نداریم.
بلا:خب همین دیگه.کاش داشتیم.حالا که نداریم نمیتونم فکرشو بکنم که ارباب چه انتقامی ازمون میگیره.

ایوان که به سختی دنده های شکسته شده اش را ترمیم کرده بود شروع به صحبت کرد:آروم باشین.نجینی حالش خوبه.فقط فلساش ریخته.شاید بتونیم تا برگشتن ارباب خوبش کنیم.من تخصص زیادی در این زمینه دارم.
بلاتریکس:یعنی قبلا فلس یه مار رو معالجه کردی؟
ایوان:نه.دنده هام شکسته بود چسبوندمشون.نمیشه فلسای نجینی رو جمع کنین بیارین من بچسبونم؟

بلا آماده حمله به ایوان بود.بقیه مرگخوارها جلوی بلا را گرفتند.
کمی دورتر لودو کتاب دامپزشکی در 5 دقیقه را باز کرده بود و در حالیکه عینک ماری را به چشم زده بود سرگرم خواندن بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: پنجشنبه 29 تیر 1391 11:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان بلارو به هوش اورد و پرسید : چی شده ؟ نجینی گم شده ؟ سرما خورده ؟ سرطان گرفته ؟

بلا هق هق کنان گقت : نه یکی از فلساش افتاده .

روفوس با عصبانیت گفت : بلاتریکس ! طبیعیه که مارا یکی دوتا از فلساشون بریزه ! سر کلاس جانور شناسی چی کار می کردی ؟!

بلاتریکس به سرعت اشکاشو پاک کرد ، قیافه ی خوشحالی گرفت و گفت : خودم می دونستم ، داشتم اذیتتون می کردم .

مرگ خوار ها هم در حالی که هیچ کدومشون حرف بلا رو باور نکرده بودن از اون جا دور شدن .

صبح روز بعد

صدای جیغ بلا دوباره بلند شد و مرگخوارهای خسترو که تمام شب قبل مشنگ کشی راه انداخته بودنو از خواب پروند .

ایوان در حالی که خمیازه می کشید پرسید : دوباره چی شده ؟

روفوس جواب داد : حتما یکی از فلسای نجینی رنگش پریده !
بعد بلند شد و به طرف اتاق نجینی رفت .
سی ثانیه بعد

صدای فریادی شنیده شد سپس روفوس در حالی که بر سر خود می کوبید پیداش شد .

روفوس فریاد زد : بد بخت شدیم ! جوون مرگ شدیم ارباب می ده نجینی مارو بخوره .

ایوان پرسید : چی شده ؟

روفوس جواب داد : نجینی ! تمام فلسای نجینی افتاده .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: چهارشنبه 28 تیر 1391 15:52
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا بل شنیدن حرف های روفوس کمی تو فکر فرو میره : هوومم... راست میگه... همش که نباید مواظب نجینی باشیم!

اما زود سرشو تکون میده تا از شر این فکر و این حرفایی که تو دلش گفت خلاص بشه. سپس رو به بقیه میگه : نوچ! از خوش گذرونی خبری نیست!

ایوان خودشو تمیز میکنه و با عصبانیت ، در حالی که دندوناش رو به هم فشار میداده ، نگاهی به بلا میندازه و از اونا دور میشه.

روفوس هم این ریختی دنبال ایوان راه میفته و بلا رو تنها میذاره.

- وا ! چتونه خب؟!

بلا با ناراحتی به طرف مبل میره و خودشو پرت میکنه رو مبل.

- ایششش!!! فکر کردن کیَن! اصلا حالا که اینطور شد به من چه ، هر کاری می خوان بکنن. جواب اربابم خودشون بدن.

چند ساعت بعد

مرگخوارا با دیدن بیخیالی بلا ، همه در حال خوشگذرونی بودن که ناگهان صدای جیغ بنفشی شنیده میشه.

همه ی مرگخوارا به هم نگاهی میندازن و توی چشماشون میشه خوند که منتظرن ببینن صدای جیغ از طرف چه کسی بوده.

بلا با چهره ای رنگ پریده و عصبی و حالتی ژولیده به طرف بقیه میدوئه و با صدای گرفته میگه : نجینی ... نجینی ...

و از حال میره.

روفوس :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 تیر 1391 12:12
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان دوان دوان در حالیکه کاسه آبی در دست داشت به سمت لرد امد و گفت: ارباب، ارباب، من آب اوردم.
لرد نگاهی به ایوان کرد، بعد دستش رو زیر چانه اش گذاشت و گفت: ببینم ایوان...تو الان اومدی؟ یعنی تا الان برای بدرقه ارباب اینجا نبودی؟
ایوان:نه خب...آخه دنبال اوردم کاسه آب بودم.
لرد: هوم، مرگخوار بی لیاقت. بهانه میاری؟ مهم اینه که اینجا نبودی. بعدا اومدی. کروشیو.

ایوان اول کاسه آب رو به روفوس داد و بعد از درد نقش بر زمین شد! لرد چوب دستیش رو سرجاش گذاشت و نگاهی به مرگخوارها کرد و گفت: دیگه توصیه نکنم. برگردم ببینم بلایی سر نجینی اوردین، غمگینه، دلگیره، سرما خورده، عطسه کرده یا هرچی، میدم تک تکتون رو به عنوان وعده های غذایی بخوره!
همه در جواب لرد با سر حرفش رو تایید کردن اما بعد از دیدن نگاه خشم آلود لرد سریعا یک تعظیم و «رو چشمون ارباب» رو هم بهش اضافه کردن.

لرد که هنوز نگران بود در مدت سفرهای تحقیقاتی مرگخوارها در مورد نجینی دسته گلی به آب بدن نگاه کلی ای به خانه ریدل انداخت و از خانه خارج شد.
روفوس کاسه آب رو پشت سر لرد ریخت و قبل از اونکه بتونه دهنش رو باز کنه و کلمه سوغاتی رو به زبون بیاره با کروشیو نقش زمین شد!

بلا در رو بست و بعد دست به سینه گفت: حالا میخوام قوانین این مدت رو براتون شرح بدم.
روفوس با خنده از روی زمین بلند شد و گفت: قوانین؟ بس کن بلا! میخوایم یه کمی خوش بگذرونیم!
...ولی ارباب گفتن باید مواظب نجینی باشیم بی مغز!
روفوس ایوان رو هم از روی زمین بلند کرد و گفت: ای بابا بلا، چه حرف هایی میزنی، نجینی چه مشکلی ممکنه براش پیش بیاد مگه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: پنجشنبه 22 تیر 1391 03:35
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-دیگه سفارش نکنم.جون شما و جون نجینی.اگه یه فلس از بدنش کم شه من میدونم و شماها.

روفوس جلو رفت.تعظیمی کرد و چمدان لرد را به دستش داد.
-ارباب بفرمایین.همه چیزایی که برای یک سفر اکتشافی و تحقیقاتی لازم بود گذاشتم.

لرد چمدان را سبک و سنگین کرد.
-مایو که یادت نرفت؟هندز فری ارباب رو هم گذاشتی؟موقع پرواز نمیتونم با چوب دستی, جادو کنم.باز مثل تعطیلات قبلی وسط راه یهو هفت تا پاتر بهم حمله نکنن!

روفوس سرش را به نشانه تاییدتکان داد.
-ارباب نمیشه نجینی رو هم با خودتون ببرین؟تو سفر اکتشافیتون ممکنه به درد بخوره.چیزای جدید یاد بگیره.یا حداقل قایق بادیتونو براتون حمل کنه.همونی که شکل اردک...

لرد با عصبانیت حرف روفوس را قطع کرد.
-لزومی نداره همه رو از محتویات چمدون ارباب مطلع کنی.وضمنا خودم تصمیم میگیرم که کی رو همراهم ببرم.این سفر بسیار خطرناکه.بهتره تنهایی برم.ارباب بسیار فداکارن و حاضر نیستن جون کسی رو به خطر بندازن.شما مواظب فرزندم باشین.نشنوم کسی بهش بی احترامی کرده باشه.بهش برسین.نوازشش کنین.و ضمنا...سعی نکنین گرهش بزنین.من امتحان کردم...نمیشه! ..خب دیگه...وقت رفتنه!آماده بدرقه ارباب بشین...کسی آب نیاورده؟



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: چهارشنبه 23 فروردین 1391 01:32
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


-کجاس این زندان لعنتی؟:vay:
-کمی آرومتر برو.من پیرمرد نمیتونم پا به پای تو بیام...هی ...احساس میکنم نود درصد نیروی جادوییمو از دست دادم.نصف طلسما یادم رفته.حافظه این پرسیوال افتضاحه...میدونی؟فکر میکنم مغزش کوچیکتر از مال من برای.برای همین مقداری از اطلاعاتی که تو مغز من بوده اینجا جا نشده و...

آستوریا با عصبانیت برگشت.
-اینم بن بسته.سه تا راه پله رو امتحان کردیم وهر سه بار به دیوار برخوردیم.تو هم اینقدر غر نزن.زیاد وقت نداریم.

دو مرگخوار بعد از مدتی جستجو زیر زمین را پیدا کردند.

-خدای من...لوسیوس...باورم نمیشه چقدر لاغر شدی.

لوسیوس مالفوی با خشم و نفرت نگاهی به آستوریا انداخت.
-خودت میدونی دلیلش چیه.این ریموس لوپین کل غذایی رو که برای ما میفرستین تو راه میخوره...گرچه شک دارم اگه اون آت آشغالا برسه این پایین، بتونم بهشون لب بزنم.

آستوریا که متوجه اشتباه لوسیوس شده بود خودش را معرفی کرد.طولی نکشید که در تک تک سلولها باز شد...مرگخواران به طرف خانه ریدل پرواز کردند...


دو روز بعد...محفل:

-آلبوس...یه کاری بکن.این جانیا کلید زندانو با خودشون بردن.از دیشب هر کی رو که زندانی میکنم یه ساعت بعد میرم میبینم نیست!البته اینجوری خرجشون کمتره ها.تازه...برای فرار همه جاروهای ما رو دزدیدن.لابد آپارات کردنم بلد نیستن.حالا چیکار باید بکنیم.پول نداریم جاروی نو بخریم.همون چهار تا رو هم به نوبت سوار میشدیم.حتی همین چند روز پیش من اشتباهی نوبت سیریوس سوار شدم که زد چک و چونه مو...

آلبوس دامبلدور روی تخت سلطنتش به فکر فرو رفته بود.
-نمیفهمم...چرا این کارو کردن؟من بهشون اعتماد کرده بودم!...ریموس!از فردا غذا رو جیره بندی میکنیم.روزی یه وعده غذا بهتون میدم که بتونیم پول جارو جور کنیم.برای زندانیا هم نگران نباش.هر کیو گرفتین بیارین پیش خودم.ازش خواهش میکنم فعلا که ما کلید نداریم فرار نکنه.مطمئنم کسی سوء استفاده نمیکنه.باید به همدیگه اعتماد داشته باشیم!


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 بهمن 1390 12:16
نمایش جزئیات
آفلاین
آستوریا بلافاصله بعد از دیدن مخاطبان زنوف که کسی جز سیریوس و ریموس نبودن، سقلمبه ی محکمی بهش میزنه و آروم زمزمه میکنه:

- آخه اینام شدن انتخاب؟ دامبلدور هیچ وقت به اونا شک نمیکنه که ممکنه مرگخوارارو آزاد کرده باشن و ممکنه مشکوک شه.

زنوف با دیدن محفلیا که با تعجب به خودشون که تو گوش هم یه چیزایی پچ پج میکنن خیره شدن نیشخند گشادی میزنه و رو به سیریوس و ریموس که یه قدم از جمع محفلیا جلوتر اومدن میگه:

- من چشام چپه یا شما مشکل دارین؟ منظورم پرسیوال و چو بود! به اینا مسئولیتشونو میگیم و بهتون ملحق میشیم.

سیریوس با خوش حالی میگه: خب پس بریم تفریح.

و دست ریموسو میگیره و دوتایی از اونجا خارج میشن. پیرو اونا بقیه محفلیا هم به حرکت در میان و اتاق خالی از هرگونه محفلی ای میشه.

پرسیوال به عصاش تکیه میده و میگه: خوب شد، سنی ازم گذشته، ترجیح میدم همینجا استراحت کنم.

چو با دستاش به موهاش ور میره و میگه: فقط چون تازگیا به محفل اومدم و هنوز نرسیدم کاری واسه گروهم بکنم با کمال میل قبول کردم بمونما.

آستوریا و زنوف نگاه معصومانه ای که در پس اون خنده ی شیطانی ای نهفته س به هم میکنن و لحظه ای بعد دو پرتو مستقیما به صورت پرسیوال و چو برخورد میکنه.

عصا هم از دست پرسیوال خارج میشه و یکراست رو سر صاحبش فرود میاد. ناله ای کوتاه با وجود بیهوش بودن پرسیوال از دهنش خارج میشه.

- وقتشه!

دقایقی بعد:

پرسیوال و چوی تحت طلسم فرمان، در قالب آستوریا و زنوف به محفلیا ملحق میشن و همگی به سمت پارکی که خیلی از محفل دوره آپارات میکنن.

از اون طرف آستوریا و زنوف در قالب پرسیوال و چو به سمت محل زندانیا حرکت میکنن تا مرگخوارارو نجات بدن. آستوریا با سرعت جلو داره حرکت میکنه و زنوف غرولند کنان بابت انتخاب پرسیوال، سعی میکنه با عصاش تندتر راه بره تا از آستوریا جا نمونه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!