شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
گیاه مورد علاقه لرد سیاه داره خشک می شه. چیزی که بهش احتیاج داره چند قطره اشک لرده. ولی در آوردن اشک لرد به این سادگیا نیست. در حالی که رز سرگرم ماساژ قلبی گیاهه، مرگخوارا سعی می کنن لرد رو ناراحت کنن. ولی بی فایده اس. به عنوان آخرین راه حل بهش می گن فکر کنه که گیاهش داره خشک می شه.
......................
-اگه ما چنین فکری بکنیم که جون همه شما به خطر میفته!
بانز دیده نمی شد. ولی این دلیل مناسبی برای میل به خودکشی نبود. بانز زندگی اش را دوست داشت. -خب ارباب راه حلش ساده اس. چنین فکری نکنین. گیاه محبوب شما سالم و سرحاله و رز داره هرسش می کنه و کود تازه بهش می ده.
چهره لرد سیاه در هم رفت. -منظورت از "کود تازه" دقیقا چیه؟
لرد سیاه همواره به نکاتی توجه می کرد که نباید توجه می کرد! بانز در آن لحظه از همه مرگخوارانی که سکوت مطلق اختیار کرده بودند متنفر بود. آرزو کرد که در باز شود و شخصی برای کمک به او از راه برسد...
که رسید!
-وینکی کلی کار داشت! وینکی جن مکرور!
در باز شد و وینکی در حالی که آبکشی روی سرش گذاشته بود و چاقویی در یک دست و سبدی در دست دیگرش داشت وارد اتاق شد. -وینکی کار داشت. وینکی باید پوست همه این پیاز ها رو تا قبل از ظهر کند.
بانز با عصبانیت به وینکی نگاه کرد که البته وینکی این نگاه را ندید! اگر می دید هم اهمیتی نمی داد. درست در همین لحظه توجه مرگخواران به نکته ای جلب شد.
-پیاز؟ -آره...آره...پیاز... -بکن...پوست همشونو بکن. درست همین جا. در کنار ارباب!
لرد سیاه به فکر فرو میره. -نجینی هورکراکس ماست. تکه روح ما رو پس بده، بعد خودش هر جا دوست داره بره.شرم آوره. این همه سال غذا بده، بشور، بپز، بزرگش کن. آخرش ولت کنه بره. نمک نشناس! مار در آستین پرورش دادیم؟
مرگخوارا دیدن اوضاع داره به هم میریزه و لرد بی دلیل داره عصبانی میشه. یکیشون جلو میره که اوضاع رو از حالت خشمناکانه به حالت غمناکانه برگردونه: -ارباب، یه لحظه...فقط برای یه لحظه فکر کنین من نیستم!
-تو که نیستی خب! تفاوتی احساس نکردیم.
ظاهرا بانز گزینه ی خوبی برای غمناکانه کردن اوضاع نبود. رودولف بازم کنترل رو به دست میگیره: -ارباب اصلا فکر کنین همه هستن. دور و برتون پر از مرگخواره. همشونم سالم و سرحال و چاق و چله میباشن! ولی شما ارباب نیستین.این روفوس بی صفت به جای شما اربابه.
لرد سیاه نگاه مشکوکی به رودولف میندازه. -چتونه باز شما؟ در پی کودتا هستید؟ حرفتونو بزنین ببینیم.
پتانسیل خشمگین شدن لرد سیاه خیلی بیشتر از پتانسیل غمگین شدنش بود.
-ارباب به بدبختیایی که من کشیدم فکر کنین. -خنده مون گرفت! هر هر! -به قیافه ی من فکر کنین! -خنده ترمون گرفت! هر هر هر! -به این لینی فکر کنین. حشره اس. ریزه. بیچاره اس. -دلمون نسوخت! -به رنج هایی که مادرتون در راه گول زدن پدرتون کشیده فکر کنین. با اون چهره ی بسیار زشت و ...هیچی ارباب.نشنیده بگیرین! -اصلا...ارباب... فکر کنین گیاه محبوبتون رو به مرگه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانز در 1395/7/9 18:40:47
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
مرگخواران همزمان که با حرکت سر حرف رزو تایید میکنن، "اوهوم"ـی بر زبون میرونن و مراتب رضایتشون رو به گوش همگان میرسونن. اما واکنشهای مرگخوارا تنها به همین دو مرحله خلاصه میشد. بعدش همگی در سکوت سرجاهاشون میایستن و به گیاهِ جادوییِ محبوبِ لرد، زل میزنن.
- خب؟ دارین به چی نگاه میکنین؟ برین با ارباب حرف بزنین دیگه.
با بلند شدن صدای فریاد لینی، رز ویبرهای میره و با وحشت به سمتش برمیگرده. - بالا سر مریض که داد نمیزنن. - ها؟ مریض؟
لینی نگاه خشمگین رزو دنبال میکنه و با دیدن جان با ارزش گیاهی که همچنان داشت ماساژِ قلبیِ گیاهیِ جادویی دریافت میکرد، ولومشو پایین میاره. - خب؟ دارین به چی نگاه میکنین؟ برین با ارباب حرف بزنین دیگه.
مرگخواران همچنان بیحرکت وایساده بودن. شاید انتخاب اینکه کی باید حامل خبر باشه براشون سخت بود، و این نکتهای نبود که از دیدِ لینیِ باهوشِ ریونکلاوی دور بمونه. () - نمیخواد زحمت گفتن خبر به دوش یه نفر بیفته خب! هرکس یه جمله بگه. تا ارباب بیاد تصمیم بگیره اول کیو بکشه فرصت فرار دارین. البته قبلش قطرهی اشکو یادتون نره! خوب گفتم نه؟
مرگخوارا پوکرفیسوارانه نگاهی بین هم رد و بدل میکنن. البته هرچی بیشتر ایده رو مزهمزه میکنن، بیشتر به دهنشون خوش میاد!
اتاق لرد:
- ارباب به روزی فکر کنین که من دیگه نباشم. قلب نداشتهتون به درد نمیاد؟... احساساتی نمیشین؟ اشک نمیریزین؟ - خیر. ما اون روز قطعا جشن خواهیم گرفت. - ارباب چطور دلتون میاد؟ من رودولفِ قمهکش شما هستم. - ما جز یک غرغروی بدلباسِ مخل آسایش ساحرگان که هرگز بخشیده نخواهد شد کسیو نمیبینیم. - ارباب خب اصن من هیچی. آممم... به نبود نجینی فک کنین! اگه یه روز نباشه...
مرگخواران همزمان که با حرکت سر حرف رزو تایید میکنن، "اوهوم"ـی بر زبون میرونن و مراتب رضایتشون رو به گوش همگان میرسونن. اما واکنشهای مرگخوارا تنها به همین دو مرحله خلاصه میشد. بعدش همگی در سکوت سرجاهاشون میایستن و به گیاهِ جادوییِ محبوبِ لرد، زل میزنن.
- خب؟ دارین به چی نگاه میکنین؟ برین با ارباب حرف بزنین دیگه.
با بلند شدن صدای فریاد لینی، رز ویبرهای میره و با وحشت به سمتش برمیگرده. - بالا سر مریض که داد نمیزنن. - ها؟ مریض؟
لینی نگاه خشمگین رزو دنبال میکنه و با دیدن جان با ارزش گیاهی که همچنان داشت ماساژِ قلبیِ گیاهیِ جادویی دریافت میکرد، ولومشو پایین میاره. - خب؟ دارین به چی نگاه میکنین؟ برین با ارباب حرف بزنین دیگه.
مرگخواران همچنان بیحرکت وایساده بودن. شاید انتخاب اینکه کی باید حامل خبر باشه براشون سخت بود، و این نکتهای نبود که از دیدِ لینیِ باهوشِ ریونکلاوی دور بمونه. () - نمیخواد زحمت گفتن خبر به دوش یه نفر بیفته خب! هرکس یه جمله بگه. تا ارباب بیاد تصمیم بگیره اول کیو بکشه فرصت فرار دارین. البته قبلش قطرهی اشکو یادتون نره! خوب گفتم نه؟
مرگخوارا پوکرفیسوارانه نگاهی بین هم رد و بدل میکنن. البته هرچی بیشتر ایده رو مزهمزه میکنن، بیشتر به دهنشون خوش میاد!
اتاق لرد:
- ارباب به روزی فکر کنین که من دیگه نباشم. قلب نداشتهتون به درد نمیاد؟... احساساتی نمیشین؟ اشک نمیریزین؟ - خیر. ما اون روز قطعا جشن خواهیم گرفت. - ارباب چطور دلتون میاد؟ من رودولفِ قمهکش شما هستم. - ما جز یک غرغروی بدلباسِ مخل آسایش ساحرگان که هرگز بخشیده نخواهد شد کسیو نمیبینیم. - ارباب خب اصن من هیچی. آممم... به نبود نجینی فک کنین! اگه یه روز نباشه...
برگ های رز که روی ساقه گیاه، در حال ماساژ بودند برای لحظه ای متوقف شدند. -هوم؟
(این شکلک برای این محل مناسب نبود...ولی رز رزه دیگه. چیکارش کنم!)
کراب مجددا تکرار کرد: -عرض کردم الان این دچار مرگ مغزی شده؟ یعنی میتونه اعضای بدنش رو ببخشه؟ الان میتونیم ساقه و رگ و ریشه شو به بانز پیوند بزنیم؟
صدایی از فضایی خالی در گوشه گلخانه به گوش رسید: -آهای! من که عضو کم ندارم! من همه چیم کامله. فقط...فقط...دیده نمیشه! اصلا گیاه مغز داره که دچار مرگ مغزی بشه؟ من که تا حالا مغز گیاه ندیدم!
رز عصبانی شد! توهین به هر گیاهی، توهین به رز محسوب میشد. رز حافظ حقوق گیاهان بود. -الان من در حال ماساژ قلبی این گیاه هستم. ولی آیا شما قلبی میبینین؟ و اینم اضافه کنم که اگه هر چیزی که دیده نمیشه، وجود نداره پس میتونیم از این به بعد کلا حسابت نکنیم دیگه؟...نه؟
بانز ضایع شده بود. رز این ضایع شدگی را از سکوتش حس کرد. -زود باشین. مدت زیادی نمیتونم زنده نگهش دارم. برین به ارباب بگین گیاهش رو به مرگه. شاید احساساتی بشه و اشکی بریزه. فراموش نکنین ماجرا رو غم انگیز و تاثیرگذار تعریف کنین.
- ارباب؟ - بله؟ - راه نداره احساساتی شید ارباب برامون یه کم؟ - چرا. ما الان یه احساسایی در خودمون حس میکنیم! - ارباب معجـون سرکوب احساسا...
قبل از کامل شدن جمله، مرگخوارا با قابلمه و ماهیتابه و چماق و امثالهم شروع به کوبیدن سر هکتور کردن. چون که حالا که لرد احساساتی شده بود، تنها چیزی که واقعا باید سرکوب میشد موانع سر راه این واقعه ی عظیم بود. و هکتور مهم ترین مانع بود.
- نه هک. نیازی نیس. پشت گردنمون به خاطر خزیدن پرنسسمون یه مقدار حس خارش داشت که برطرف شد. میتونید برین بیرون.
مرگخوارا یه بار دیگه شکست خورده بودن. اونا بعد از قبول شکست در عملیات نجینیِ 313 ، در حالی که توی این فکر بودن که چرا چه توی سالن و چه توی اتاق و هرجایی که با لرد صحبت میکنن اونا هستن که آخرش از اونجا باید برن بیرون، از سالن بیرون اومدن و به سمت گلخونه راه افتادن. تا برای بار آخر هم که شده این گیاهِ بدقلقِ در حال مرگ رو ببینن. توی گلخونه، پیکسی در حال گرده افشانی مصنوعی برای گیاه بود و رز هم در حال ماساژِ قلبیِ گیاهی بود تا گیاهو زنده نگه دارن.
- اوه. از قیافه ی این لشکر شکست نخورده مشخصه که اشک ارباب توی جیب ردای یکیشون... - نیست؟
اون لشکر شکست خورده مدتی در سکوت به گیاه در حال مرگ خیره شد. اون لشکر شکست خورده هیچ فکری به ذهنش نمیرسید.
- خب، پس یعنی میگید که ماساژ قلبیِ گیاهیِ جادوییشو متوقف کنم؟
لینی گرده افشانی مصنوعیشو متوقف کرد. - اونوقت کی میره این خبرو به ارباب بده؟ ارباب خیلی خیلی احساساتی و غمگین میشه!
و گلخونه ی تاریک دیگه تاریک نبود... چون با نور لامپ هایی که بالای سر مرگخوارا ظاهر شده بود روشن شده بود. و عملیات احیای گیاه، یه بار دیگه از سر گرفته شد.
-ارباب من غلط کنم حرفی داشته باشم. من فقط زن می خوام! همین!
لرد سیاه و نجینی نگاه چپ چپشان را به رودولف دوختند. -یعنی عاشق دختر ما نیستی؟ فقط زن می خوای؟ هر زنی؟ فرقی نمی کنه پرنسس نجینی باشه یا مینروا مک گونگال؟
مینروا مک گونگال دیگر اوج بی انصافی بود...ولی در آن لحظه رودولف باید شخصیت دختر ارباب را خرد می کرد! -نه ارباب. چه فرقی می کنه. زن زنه. تازه دختر شما هم که یه چیزایی کم داره...دست که نداره. پایی هم نمی بینم. این چطوری می خواد ظرف بشوره؟ من وقتی عصبانی شدم کجاشو بگیرم از خونه پرت کنم بیرون بگم برگرد خونه بابات؟ یه چیز درازیه شبیه شلنگ! تنها حسنش دختر شما بودنه که...خب...ارباب... من با دیدن نگاهتون دارم می ترسم...داشتم می گفتم! که خب...حسن خیلی بزرگیه و هر عیبی رو مخفی می کنه و الان تک تک ذرات وجود من دارن عاشق بانو نجینی می شن.
رودولف و مرگخواران خیلی زود به این نتیجه رسیدند که این روش فقط لرد سیاه را عصبانی خواهد کرد...و اصولا کسی در هنگام عصبانیت اشک نمی ریخت.
نکته ماجرا همین جا بود! لرد سیاه باید یا غمگین می شد و یا احساساتی. رودولف تصمیم گرفت از گزینه دوم شروع کند. -ارباب...شما روزی رو که بانو نجینی رو به فرزندی پذیرفتید به خاطر دارید؟ -بله...روز مزخرفی بود. -آهان...خب...شما این مار بی دفاع بیچاره رو با خودتون آوردین. ازش نگهداری کردین...بهش غذا دادین. بزرگش کردین ...که ... -هورکراکسش کنیم... -ارباب کلا در مقابل احساساتی شدن مصونیت دارین؟ خب...ارباب وقتی نجینی با من ازدواج کنه... -که نمی کنه... -حالا اگه کرد...اگه نکرد هم که بالاخره با یکی ازدواج و این خونه رو ترک می کنه. در حالی که در لباس سیاه عروسی می خزه و از شما فاصله می گیره از دور بر می گرده و نگاهی به چهره شما می ندازه... -ما در اون لحظه چهره مونو برداشتیم و برگشتیم تو خونه و داریم مشنگ شکنجه می کنیم...
با باز شدن در و نمایان شدن پرنسس نجینی و پراکنش رایحه زلف اوی در فضا، هوش کورممدان از سرها پرید؛ پس آن ها آن مار توانا را بزرگ یافتند و دستان خویش را با چاقوانی بریدند و گفتند: منزه است ارباب! همانا این مار نیست؛ این اژدرماری بزرگوار است.
نجینی که چادر ملی اش را مانند شنل بتمن جلویش گرفته بود؛ با شنیدن این تعاریف رنگ از رخساره پراند و با کمرویی چای را بین آل و خاندان کورممدانی توزیع نمود که در حال باد زدن خویش بودند که شاید، شاید اندکی از دل فریبایی و دل ربایی و دل کشایی پرنسس کاسته شود که نشد.
زلیخا رودولف رو به کورممدیان گفت: او همان است که به خاطرش مرا سرزنش کردید. من از او مراوده خواستم؛ او پاکدامنی کرد و اگر آنچه امر کردم انجام ندهد، همانا از خوار شدگان خواهد بود و -
لرد سیاه کروشیوی سوی نشیمن گاه رودولف مرگخوار پراند: جلوی ما به پرنسس توهین می کنی؟ حتما دست بمار هم داری!
رودولف آن جای خیلی خاصش که کبود شده بود را مالاند و غرولند کنان گفت: اربابا! من دست به مار و جن خونگی و حتی رون ویزلی مونث هم دارم. البته از نوع دست های عشقی. از اون هایی که باهاش قلب درست می کنن. تازه من ناسلامتی قراره دخترشوهرتون بشم. یعنی چیز، چی بود... دامادتون بشم. کروشیو نداره که! - مگه ما حاج عبد الدامبلدور پشمکیم؟ می خوای داماد لرد سیاه شی؟ می خوای ما عروست شیم؟ ما قیافمون شبیه مفسد فی الرضاست؟ کروشیو بر تو باد، رودولف! ارزش کروشیو هم نداری، اکسپلیارموس بر تو باد، صورت اکسپلیارموسی! حیف اون همه atp که برای تایید شکم طلایانی چون تو سوزوندیم. می خوای ما عروس چون تویی بشیم، مرتیکه ی لسترنج؟ ننگ، ننگ، ننگ!
بلاتریکس یکی از بازوان بال مرغی لرد را گرفت و زیرگوشش زمزمه کرد: ارباب! داماد یعنی شوهرِ دختر. اون دامادی که شما فکر می کنین نیست.
نجینی سر را بالا کرد تا نگاهی به شویش بیفکند که رنگش با دیدن آن مانتوی جلو باز رودولف که پشتش نوشته بود I am queen و شکمِ طلا و سگ سیبیلیت او پرید. رو به ابویش فیش فیشی کرد و لرد گفت: دخترمان می گوید می خواهد تحصیلش را ادامه دهد. برو یه وقت دیگه بیا.
اما مرگخواران بدجوری به اشک لرد نیاز داشتند. - اربوب! حداقل اینا رو بفرستینشون تو یه اتاق با هم یه صحبتایی داشته باشن.
لرد ریشش را خاراند و گفت: خیر. از وقتی اون لانگ باتم پشکل مغز نجینیمونو کشت دیگه تنهاش نمی ذاریم. مرگخوار لسترنج همین جا حرفاشو بزنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در 1395/5/27 21:33:47
خلاصه : سوژه ریست فکتوری شده. هم چنان مرگخواران برای ساخت معجونی برای جلوگیری از خشک شدن گیاه مورد علاقه لرد، نیاز به اشک لرد دارن. یکی پیشنهاد میده که بره خواستگاری نجینی و ازین طریق اشک ارباب رو در بیاره.
مرگخوارها و لرد همه تو اتاق پذیرایی رو مبل نشسته بودن. رودولف کت و شلوار شیکی پوشیده بود و سرش رو پایین انداخته بود و داشت گل های قالی رو میشمرد. باروفیو هم کنارش گاومیش تازه به دنیا اومده ای رو در آغوش گرفته بود و داشت بهش شیر می داد. اهم اهم. شیر خشک داشت بهش میداد. لرد ولدمورت که در مرکز جمع روی مبل شاهانه ای نشسته بود داشت با دارک مارک ِ بلاتریکس ور میرفت و از کانال ها و دایرکت ها و پخ ها با سرعت می گذشت. بلاتریکس هم مودبانه، مرتب رو به بقیه مرگخوار ها می کرد و می گفت :
- تورو خدا بفرمایین. منزل خودتونه.
لینی وارنر بعد از رد و بدل کردن نگاهی با سایر مرگخوارها شروع به صحبت کرد :
- ارباب جان، نجینی جان ماشالا هزار ماشالا بزرگ شدنا. خانمی شده برای خودش.
هکتور هم ادامه داد :
- خیلی هم با کمالات هستن ایشون. از هر نیش ایشون صد تا معجون می باره.
رودولف با سر و صدای زیاد تکونی خورد و دوباره سرشو انداخت پایین و به شمارش گل های قالی ادامه داد. باروفیو در حالی که بچه گاومیش رو تکون میداد گفت :
- این رودولف ما هم وقت شیر خوردنشه ...
رودولف داشت رو دل می کرد که باروفیو به بچه گاومیش اشاره ای کرد و ادامه داد :
- رودولف جونیور ره عرض می کنم ارباب. این رودولف ما که وقت گاومیش تولید کردنشه.
لینی با ترس و لرز نگاهی به بقیه مرگخوار ها انداخت. مقدمه چینی انجام شده بود. حالا وقتش بود. نفس عمیقی کشید و شمرده شمرده گفت :
- ارباب جان، آقا رودولف ما از دختر شما خوشش اومده و برای کسب اجازه خدمت رسیده.
لرد سیاه در حالی که نگاهش به دارک مارک بلاتریکس بود، " درسته " ای گفت.
بلاتریکس نگاهی به رودولف انداخت و با متانت خطاب به سایر مرگخوار ها گفت :
- نجینی ما همون طور که میدونین خیلی روی تحصیلات حساسه. بعد شما اسلیترینی هستی دیگه؟ محفلی هم که نیستی، شغلت هم که مرگخواریه. اصیل زاده هم که هستی. دیگه چه شرط هایی هست؟! ارباب جان یه لحظه دارک مارک مو میدی یه سرچ بزنم شرایط ازدواج مرگخوارها چیه؟ - ها؟ دوباره میخای با رودولف عروسی کنی؟
نویسنده در اینجا از تیزهوشی و ذکاوت لرد ولدمورت در عجب ماند ولی بلاتریکس حوصله ی عوض شدن اسامی در سوژه را نداشت و جواب داد :
- نه ارباب. من و رودولف خیلی وقته از هم جدایی م. ازدواج مون صوری بود. برای گرین کارت. من خودمو برای شما گذاشتم ارباب. رودولف اومده خواستگاری ِ نجینی ...
لرد ولدمورت با عصبانیت از جا پرید و فریاد زد :
-مگه من دخترمو از سر راه آوردم؟
آرسینوس جیگر که تا اون لحظه ساکت نشسته بود و داشت میوه و شیرینی میخورد خیلی ریلکس و آروم خطاب به لرد گفت :
- ارباب دیگه دوره ی این جور چیزا گذشته. الان باید بچه ها رو آزاد گذاشت. شما درسته حق پدری داری برای نجینی ولی نمیشه براش تصمیم بگیری، نمی پذیره. جامعه هم نمی پذیره. عصر عصر ازدواجه.
باروفیو هم ادامه داد :
- بله. علف باید به دهن گاومیش شیرین بیه. نجینی بارها در سوژه ها و داستان های متفاوت علاقمندی خودشو به خوردن اندام و اعضای بدن رودولف نشون داده. این تایید شده است.
- ما در روایت هم داریم که زیاد به این مسئله اشاره شده! چقدر گناه نوشته میشه برای جوان های عذب. و چقدر تحمل این همه گناه سخته ارباب.
ارباب گیج و ویج به نظر می رسید. بلاتریکس با مشاهده ی این وضعیت نگذاشت سکوت ادامه پیدا کند و با ذوق و شوق به ارباب گفت :
- نجینی تو لباس ِ عروسی! وااای! ارباب بیا دهنتو شیرین کن. اگه اجازه بدی بگم نجینی خودش بیاد. زشته ارباب. پس فردا مردم بشنون با خواستگارای دخترتون اینطور برخورد کردین، پشت سرتون چه حرفایی میزنن. آبروتون میره ها.
- چی بگم والا... هرچی صلاحه. بگو بیاد.
در پناه او بدرود
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1395/5/18 15:15:52
[هعی]
... می ترسم از یاد ببرم اسمت را به سان شاعران که می ترسند از یاد ببرند آن کلمه را که زاده شد از شکنجه ی شب آن کلمه را که می نماید همتراز خدا اما همیشه به یاد خواهم داشت جسمت را اما همیشه دوست خواهم داشت جسمت را اما همیشه پاس خوهم داشت جسمت را بدان سان که سربازی جنگش درهم شکسته بی کس و بی مصرف پاس می دارد تنها پای برجای مانده اش را ...