جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: دوشنبه 25 اسفند 1404 15:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
_ هرکی حمالی... چیز یعنی زحمت نکشه خبری از کیک و ساندیس نیست... بجنبین، حرکت کنید... پا بزنید رفیقان من... کار برای همه، غذا برای همه!

آستریکس با یک سنجاق سینه‌ای که یک پرچم سرخ و ستاره زرد رنگی بروی آن داشت در حیاط قلعه مشغول زحمت دادن به رفیق‌های اسلیترینی‌اش بود.
آن‌ها مشغول انبار کردن بسته‌های مواد اولیه غذا و تدارک جشن بودند که بتازگی از جیجی کالا رسیده بود.
او یقه اورکت پشمی‌ و کلاه روسی مانندی که از قضا، روی کلاه نیز نشانه‌ای از یک ستاره سرخ رنگ بود را مرتب میکرد.

_ رفیق آستریکس...
_ بله رفیق لیسا؟
_ رفیقانمون توی آشپزخونه خبر دادن که دابی نارفیق مشغول کود کردنه.
_ هن؟ کود نمنده... یعنی مشغول کود دادن به غذاهاس؟
_ نه رفیق... یعنی...
_ یعنی مشغول کود دادن به درختاس؟
_ نه رفیق... یعنی...
_ یعنی مشغول ریختن کودکان تو غذاس؟
_ نه رفیق...
_ یعنی کودنه؟
_ نه...
- نه پس چی؟ بگو دیگه رفیق لیسا دو ساعته منتظریم ما!
_ یعنی مشغول کودتاس رفیق. جن‌های آشپز خونه رو تحریک به عدم کار و کودتا بر علیه جشن گریفیندوری میکنه!
_ اوها... ای نارفیق... از قدیم گفتن رفاقت را از که آموختی... گفتن از غیر دابی‌ها.

آستریکس بلافاصله به سمت آشپزخانه قلعه رفت.
در مسیر آشپزخانه بالای راه‌ پله‌ها چند تن از دختر پسرای ریونکلاوی رو دید که زانو زده و مشغول سابیدن کف راه‌ پله‌ها و همزمان درحال غر زنی هم بودند...

_ اهم اهم... دوشیزه بلک. شما که بعنوان ناظر ریونکلاو تشریف دارید زشته که هم‌بستگی بین گروهی از خودتون نشون ندید...
_ من هم‌بستگی بین گروهی ایستَمی یوروم.
_ کارامون هرچقدر زودتر تموم شه زودتر هم جشن میگیریم. شما هم کیک میخورید ولی.
_ من کیک ایستَمی یوروم.
_ آهنگ و رقص و دنس اینا هم هستا... دلی از عزا و قری از کمر در میارین.
_ جناب من اهنگ و رقص و قر کمر هم ایستَمی یوروم.
_ هووم... آخر تولد پرونده‌های حل نشده شرلوک هلمز، جف‌.بی.آی، جی.آی.اِی رو ایستی یورموسون؟
_
_ گود گیرل.

با شنیدن قول پرونده‌های مرموز و حل نشده نیش ملت ریونکلاوی باز شد و عین حنا دختری در مزرعه یک دور دیگه از اول مشغول سابیدن زمین و زمان شدند.

آشپزخانه قلعه.

دابی بعد ازسخنرانی‌های شور انگیزش تقریبا جن‌های آشپزخونه رو با خودش همراه کرده بود. دابی کاغذ پوستی که رپ‌هاش رو توش نوشته بود رو توی دستش گرفته و بالای اجاق رفته بود و رپ وارانه ملت رو به شوروش دعوت میکرد...

_ دابی قراره بزنه رو آستریکس فیتلیتی
غذاهاش مسری، مث مریضی
بدون پست منکراتی و بی‌فانوسی
آستریکسو کشت توی خواب علنی
حالا همه یک صدا با دابی
بگین زنده با ازادی
حالا همه هم صدا...


دابی مشغول پخت و پز بود که آستریکس در اشپزخونه رو باز کرده و چون قدش زیادی بلند بود، با شیرجه پرید وسط رپ کردن دابی...

_ یو یو
بیا پایین سرمون درد گرفت بابا
دادو هوار کردی شنید بابات
همش یه جشنه شل کن بابا
ملت منتظرو گشنن، زشته بابا.


وینکی که از فرصت پیش اومده میخواست نهایت استفاده رو بکنه، دی‌جی وارانه بالای یخچال پریده و با دستگاه دی‌جی بیت رو پلی کرده و نور آشپزخونه رو روی دابی و آستریکس ساکن کرد.
بقیه جن‌های حاضر در صحنه که حسابی جوگیر شده بودند همگی مقابل دو رپر جمع شده و شروع به هد زدن کردند...

_ ما جشنو فسخ و فجوع نمیخوایم
حمالی و بردگی مفتی نمیخوایم
ناظر با دمپایی صورتی نمیخوایم
دستمال به‌سر و دیکتاتور، نمیخوایم، نمیخوایم

_ دابی خرجت همش یه جورابه
گونی سیب‌زمینی متحرک توی قابلمه
رستت میکنم ول دان، ته مایتابه
کیکتو بپز عمو خوشحال‌شه
یوقت آویزون نشه گوشات از تاقچه.


رپ بتل که به اوج خودش رسیده بود. وینکی بیت رو سریع تر کرد تا دو رپر بیشتر به جون هم بیوفتن و خودش هم نهایت لذت رو ببرد...

_ استریکس قربان زمان شروع دابی کجا بودن
حالا تیکه میندازه واسه دابی شیطون‌بلا شدن
توی غار زیر پتو تالارش شکارچی بودن
حالا نیش دراوردن برا ما ناظر شدن


بیت عوض شده و صدای گیتار الکتریکی با سرعت نواخته میشود...

_ هه،
این همه سال فعالیت بینم کی دید
بیا این دسترسی، اینم کلید
میکرفون دست تو یعنی وزارت دست امبریج
بهتره این نظارت بمونه دست آستریکس


همزمان، سرسرای عمومی.

_ عخیش... تموم شد بلاخره... چقد تمیز شد همجا... به به.
_ یعنی تموم شد دیگه؟ الان میتونیم غذامون بخوریم و بریم پی کارو زندگیمون؟

تلما که با لبخندی رضایت مندانه به سرسرا نگاه میکرد، بخاطر حرف یک هافلپاف‌زاده چشم غره‌ای بهش میره و در جوابش ادامه میده...
_ معلومه که نه. هنوز جشن پیش رومونه. تازه الان نوبت تزئین کردن تالاره. اون بادکنک و کاغذ رنگیای گوشه دیوار رو بیارین ببینم...
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/12/25 15:37:34
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/12/25 15:40:02
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/12/25 15:40:02
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/12/25 15:42:53
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: دوشنبه 25 اسفند 1404 12:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- اینا قراره جشن بگیرن ما باید کلفتی بکنیم!

تلما به یه اسلیترینی که این حرف رو زده بود چشم غره ای میزنه. بعد جاروکنان، نزدیک جینی میشه و دم گوشش میگه:
- آستریکس کجاست؟ مثلا ارشد ماست. نباید اینجا باشه نظارت کنه به کار ها؟

جینی زیرچشمی اطراف رو نگاه میکنه.
- نمیدونم... همه کارها افتاد گردن ما.
- گردن شما؟

ریونکلاوی‌ای که حرف جینی رو میشنوه، سریع بهش معترض میشه. اون فکر می‌کرد زحماتشون داره نادیده گرفته میشه و هیچکس قدر تلاش های اونها رو نمیدونه. برای همین، دستمالی رو که باهاش میز رو تمیز میکرد، میندازه کنار و به نشونه قهر میخواد جمع رو ترک کنه که لیلی لونا بهش اجازه نمیده و جلوش رو میگیره. لیلی لونا که برخلاف همه خیلی از کمک به گریفیندوری ها راضیه، به دختری که قهر کرده میگه:
- هنوز خیلی کار برای انجام دادن مونده! باید به گریفیندوری ها کمک کنیم و هم‌بستگی خودمون رو نشون بدیم تا روونا ازمون راضی باشه.

دختر ریونکلاوی که اصلا با حرف های لیلی لونا راضی نشده، تنه‌ای بهش میزنه و اونجا رو ترک میکنه. البته، موقع رفتن، یه لحظه برمیگرده و برای لیلی لونا زبون درازی میکنه اما اون که حواسش پرت تمیزکاری بود، متوجه نمیشه.

همون موقع، ریموس که خسته شده بود، یه گوشه میشینه و استراحت میکنه. بعد یه چیزی به ذهنش میرسه. نزدیک هرمیون میشه و ازش میپرسه:
- آستریکس رو ندیدی؟

هرمیون جواب منفی میده. ریموس پیش تلما و جینی میره و همون سوال رو از اون ها میپرسه. تلما درحالی که عرق پیشونیش رو پاک میکنه جواب میده:
- نه. احتمالا داره یه جا به دمپایی هاش استیکر میزنه. چیکارش داری؟

ریموس اخمی میکنه.
- راستش یه چیزی برام سوال شد. ما داریم الان سرسرا رو تمیز میکنیم ولی کی قراره غذا هارو آماده بکنه؟
- جن های خونگی دیگه. مثل همیشه!

جینی با این حرف خیال ریموس رو راحت میکنه. اما چیزی که اونها خبر نداشتن این بود که جن ها نمیخوان غذا درست کنن.


"همون لحظه، آشپزخونه"

- جن های خونگی نباید به گریفیندوری های مستهجن خدمت کرد.

دابی که روی میز وایستاده بود، سخنرانی میکرد و بقیه جن هارو به شورش فرامی خوند.
- شما نباید برای جشن غذا درست کرد. جشن برای همه بدآموزی داشت. اگه غذا نبود، جشن هم نبود!

دابی میگفت و بقیه تاییدش میکردن. به نظر می رسید که این قراره مشکل بزرگی برای گریفیندوری ها به بار بیاره.
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: دوشنبه 25 اسفند 1404 11:35
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
همه گریفیندوریا با سر و صدا نفس هایشان را بیرون دادند. از ان طرف صدای اعضای گروه های دیگر بلند شده بود:
_اخه پروفسور
_ چرا ما اجازه نداشتیم روز گروهمونو تو سرسرا جشن بگیریم؟
_ پس کجا قراره صبحونه بخوریم؟

پروفسور دامبلدور که خیلی بهش برخورده بود و خوشش نمی امد او را زیر سوال قرار دهند با صدای بلند گفت:
_ تمومش کنید.
_ ولی پروفسور

پروفسور دامبلدور با صدایی بلند تر از همهمه جشن گفت:
_ حرف نباشه! همین که گفتم باباجانیان. به جنای خونگی میگم صبحونتونو بیارن تو تالارتون. الا دیگه بهتره بریم گریفیندوریا کلی کار دارن.

و تمامی اعضای غیر گریفیندوری رو که هنوز از این تصمیم پروفسور ناراحت بودند به بیرون راهنمایی کرد که ناگهان یک نفر گفت:
_ چرا ما بریم بیرون؟ گریفیندوریا ممکنه کمک بخوان.

صدای لیلی بود که برای این که صدایش شنیده شود میکروفن استریکس رو کش رفته بود. همه اعضای حاضر در تالار چشم غره ای به او رفتند .

دامبلدور در حالی که در حال دست کشیدن به ریشش بود که چون ریشش خیلی بلند بود پنج دقیقه طول کشید. بعد گفت:
_ ایده بدی هم نیستا!

سپس با جادو در دست تمام اعضای تالار لوازم مخصوص پدید اورد.
_ خب دیگه شروع کنید.

یکی از هافلپافی ها که هنوز داشت به لیلی چشم غره می رفت گفت:
_ ولی اینجا خیلی کوچیکه برای اینهمه ادم، گریفیندوریا از پسش بر میان.

دامبلدور دستی به ریشش کشید سپس گفت:
_ درست میگی باباجان. خب شماها بقیه قلعه رو تمیز کنید. اسلیترینی ها کلاسا، هافلپافیا راهرو ها و ریونکلاوی ها هم خوابگاها رو مرتب می کنن.

همه اعضای موجود در تالار بار دیگر چشم غره رفتند ولی دامبلدور دیگر ول کن نبود. همه را به زور سر پستهایشان برد.
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: یکشنبه 24 اسفند 1404 19:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همان لحظه، درون مغز دامبلدور:

- من آهنگ بذارم! آهنگ با من باشه باباجانیان!
- چی می گی آخه بابایِ بابا، الان وقت جشنه؟
- ولی به نظرم فرصت خوبی برای اینه که پنجاه امتیازم به هری بدیم بغلیای بابا!

دو دامبلدورِ درونِ دامبلدور که یکی شان کت و شلواری پوشیده از آینه های کوچیک به تن داشت و دیگری که ردا اساتید هاگوارتز را به تن داشت مشغول بحث بودن که دامبلدور سوّم بدون ریش و با سرهمی صورتی وارد بحث شده بود.

- اتفاقا امشب احتمالا یه نفر بخواد یه جونوری یا طلسم ممنوعی چیزی بندازه وسط و کلی هیجان انگیز بشه! یوهاهاها!

دامبلدور های بابا به سمت پلیدِ بابا برگشته و نگاهی تاسف آور به او انداختند.

- چیه؟ کل عمق شخصیت به منه، اگه نبودم که پیرِ دانای کلیشه ای بیش نبودین.
- چطور جرات می کنی ویژگی های منحصر به فردی که من بهمون اضافه کردم رو نادیده بگیری.
- برو بابا ووکِ بابا.
- هی! من ووک بودم زمانی که ووک مد نبود!

صورتیِ بابا که بغضش گرفته بود و پلیدِ بابا احساساتش را جریحه دار کرده بود با دستانش صورتش را پوشاند و رفت که قهر کند، ولی دریافت که در اثر کهولت سن جاهای زیادی برای رفتن ندارد و این شد که رفت در یک گوشه و پشت به بقیه نشست و دو زانویش را بغل گرفت.

- صورتیِ بابا قهر نکن دیگه. دارک سایدِ بابا رو که می شناسی.
- شنگولِ بابا! پارسی رو پاس بدار دیگه، گفتیم پلید رو به عنوان دارک ساید بگیم.
- سلام باباهایِ بابا، چی شده ؟

باباهایِ بابا یکصدا به روشناییِ بابا سلام کردند و پروفِ بابا گفت:
- خب راستش داشتیم بحث می کردیم که آیا معقول هست که توی این مقطع از سال با توجه به هوای مناسب مطالعه و نسبت مناسب ساعات روز و شب قبول کردن برنامه جشن...
- پارتی!

همزمان با فریادِ روشنِ بابا، دیگر باباها هم عنان از کف دادند و مشغول شلنگ تخته انداختن شدند.

بیرون از مغزِ دامبلدور:

- خب باباجانیان... فکر می کنم ایده جشن خیلی هم بد نیست.
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: یکشنبه 24 اسفند 1404 19:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دابی که بعد از چندین شوک فرهنگی که بهش وارد شده بود داشت تشنج می‌کرد، توسط آیلین نگه داشته میشه. آیلین داشت نهایت تلاشش رو برای آروم کردن دابی می‌کرد که چند لحظه بعد، همه‌ی زحماتش بی نتیجه موند. لحظاتی بعد، از گوشه و کنار سرسرا بقیه ملت گریفیندور بیرون اومدن. شکل و شمایل اونها هم تفاوتی از آستریکس نداشت؛ همون دمپایی‌ها، همون گوشواره‌ها و حتی همون چادر رنگی های مامان بزرگی.
آیلین که با دیدن این صحنه فهمید که دیگه نمی‌تونه دابی رو آروم کنه، خیلی آروم از صحنه خارج میشه. دابی هم همون تشنجی که نویسنده اول بهش اشاره کرده بود، بهش دست میده. اما توی اون اوضاع قاراشمیش کسی به دابی متشنج توجه نمی‌کنه. بلکه توجه‌ها روی تلما میره که داره وسط سرسرا کت واک میکنه. بقیه که فکر میکردن دیگه ممکن نیست اون روز چیز عجیب تری ببین، با تلمایی مواجه میشن که...

- تلما اون چیه بستی به کمرت؟

یکی از ریونکلاوی های کنجکاو این سوال رو از تلما می‌پرسه. تلما چشم غره بهش میره.
- مگه نمی‌بینی؟ کمربنده دیگه!

ملت به هم نگاه میکنن. بعد دوباره به تلما نگاه میکنن و دوباره به هم نگاه میکنن. هیچکدوم‌شون جرئت نمی‌کرد که از تلما سوال بپرسه. تا اینکه بالاخره، دامبلدور دستی به ریشش میکشه و میگه:
- باباجان این کمربندت چشم داره انگاری ولی...

تلما که این رو تعریف در نظر گرفته، لبخند مغرورانه‌ای میزنه.
- چون چشم داره دیگه! روباهم رو دور کمرم بستم خب!

بعد چشماش رو درشت میکنه و زل میزنه به دامبلدور.
- پروفسور میخواستم مفهوم زندگی رو توی استایلم به نمایش بزارم. قشنگ شده؟

دامبلدور که خیلی جادوگر مهربونی بود، لبخند بزرگی تحویلش میده.
- آره باباجان.

دابی که در طول این گفتگو به خودش اومده، از جاش بلند میشه و با صدایی که بیشتر به جیغ زدن شبیه هست، میگه:
- دابی نتونست دیگه تحمل کرد. آستریکس قربان و تلما قربان آبروی جادوگرا رو برد.

دابی یه لحظ ساکت میشه و به اطرافش نگاه میکنه.
- همه گریفیندوری ها آبروی جادوگرا رو برد!

فلور که بهش برخورده، ناراحت و طلبکار جلو میاد.
- خیلی هم دلتون بخواد! از کله سحر داریم اینجا رو تمیز میکنیم. معلوم چندساله یه دستمال نکشیدین به این میزا!

هرمیون ادامه میده.
- خیر سرمون روز مخصوص گریفیندوره اون وقت ما جای اینکه جشن بگیریم داریم این سرسرای خاک خورده رو تمیز میکنیم!

دابی با شنیدن کلمه خاک خورده دوباره دچار شوک عصبی میشه. اما هرمیون بدون توجه به اون، به خودش اشاره میکنه.
- من توی این سن و سال چرا باید کمردرد بگیرم آخه؟ از بس جارو کشیدم دیگه صاف نمیشه.

یکی از اسلیترینی هایی که صبح به امید غذای خوشمزه از خواب بیدار شده بود و اومده بود پایین، با عصبانیت و نارضایتی به میز های غذاخوری خالی که تغییر کاربری داده بودن و به پیست اسکی تبدیل شده بودن نگاه میکنه. جینی و ریموس که کفش هاشون رو درآورده بودن، از این‌ور میز به اون طرف میز سر میخوردن. اسلیترینی که این صحنه براش خیلی سنگین بود، بغض میکنه.
- روز گریفیندوره که هست! چرا غذا آماده نیست آخه؟
- تا امشب که قراره مهمونی بگیریم خبری از غذا نیست!

آستریکس درحالی که داشت قر کمرش رو با ریتم آهنگ متناسب میکرد این رو میگه. بقیه که دیگه از این حق به جانبی گریفیندوری ها ذله شده بودن و صدای قار و قور شکم هاشون بلند شده بود، جمع میشن.

- پروفسور دامبلدور آخه نمیشه که اینجوری!
- آره مثلا روز هافلپاف مگه ما جشن گرفتیم؟
- سرسرارو اشغال کردن رسماً!
- باباجانیان! ساکت باشین عزیزای دلم.

دامبلدور که همه رو ساکت میکنه به سمت ملت گریفی برمیگرده. گریفی ها که درجا میفهمن که دامبلدور نمیخواد اجازه بده اونها توی سرسرا مهمونی برگزار کنن، به آستریکس که ارشدشون بود زل میزنن. آستریکس اما توی فاز آهنگ بود و اصلاً نمیفهمید اطرافش چه خبره. تلما که میبینه اوضاع خوب نیست، سریع فکری میکنه.
- پروفسور! چندروز دیگه عیده. اینجوری یه خونه تکونی هم میکنیم سرسرا رو... تازه مهمونی هم باعث شادی دانش آموزا میشه.

تلما ساکت میشه و به دامبلدور زل میزنه. البته همه گریفیندوری ها از کار دست میکشن و به اون زل میزنن. هیچکس نمیدونست جواب دامبلدور قراره چی باشه.
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1404/12/24 19:48:59
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: یکشنبه 24 اسفند 1404 16:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید.
جشن روز گریفیندور.


_ هواااار... یا هوااااار... بیا بیرون دیگه ریخت... آقا ریخت بیا بیرون دیگه چخبرته یک ساعته اون تویی!

زاخاریاس پشت در بسته سرسرای بزرگ هاگوارتز ایستاد بود و هوار میکشید
دابی که در آن نزدیکی به دنبال صدای هوار و عربده کشی میگشت بلاخره زاخاریاس رو مقابل درب بسته سرسرای هاگوارتز می‌بیند.

_ زاخاریاس قربان چرا هوار کشید؟ دابی بنده فکر کرد زاخار قربان پشت در مرلینگاه مونده که هوار کشان شعار ریختن سر میدهد... دابی زود قضاوت کن... دابی بد!
_ آقا مرلین چه گاهی... از صبح که اومدیم دو تیکه نون پنیربخوریم در سرسرارو از تو بستن و هرچی در میزنیم باز نمیکنن. اینیم که ریخته صبرمونه که اونقد لبریز شد که بلاخره ریخت دیگه.

دابی به ریخت و پاش زاخاریاس توجهی نکرد چون توجهش به بسته بودن در سرسرا معطوف شده بود. در سرسرا همیشه باز میبود. همیشه برای صبحانه، ناهار و شام ملت با زحمتات و حمالی دابی و وینکی و مابقی عیال آن‌ها برای عموم آماده پذیرایی بود. اما حالا بطور عجیبی بسته و قفل شده بود.

به مرور بقیه ملت گروه‌های سه گانه نیز با هوارهایی که زاخاریاس کشیده بود کنار آن‌ها جمع شدند و همگی از بسته بودند در سرسرا تعجب کرده و چیزی نگذشت که همهمه‌ای از جمعیات زیاد حاضر برپا شد.

پروفسور دامبلدور که خودش نیز جزو ندانسته‌های جمع بود همزمان با کشیدن دستش به ریش طویل خودش گفت...
_ در چرا بستس باباجان؟ کی بستتش؟ اصلا کی داخل سالن عمومیه؟
_ دابی بنده ندونست، پروفسور قربان. دابی نادان... دابی بد!

آیلین سریع پا پیش گذاشته و دابی را از کوبیدن سرو ملاجش به در سرسرا منع کرد...

_ دابی باباجان، شما سایزت سه ایکس اسماله. بی زحمت بیا این چشمتو از جا کلیدی در بکن تو ببین چیزی داخل سالن می‌بینی... بنده مرلینی چیزی هست تو آیا؟

دابی مطیعانانه سرش را داخل جا کلیدی سرسرا کرد. به دلیل ایکس لارج بودن جا کلیدی سر دابی به راحتی داخل سوراخ فرو رفته و فضای سمت دیگر در کاملا برایش نمایان شد...
چند ثانیه‌ از سر تو سوراخ کردن دابی نگذشته بود که بدن نحیف دابی برقی گرفت و با جیغو داد تقلا برای بیرون اوردن سرش کرد...

ملت بیرون در سریع جفت‌پای دابی را کشیده و سرش را با زور و زحمت بیرون کشیدند...
دابی که چشم‌هاش قرمز شده بود تلو تلو خوران از جایش پاشد و به اولین دیواری که پیدا میکرد سرش را شروع به کوبیدن کرد...

_ دابی تحمل سمی که دید را نداشت. دابی تحمل این فسخ و فجوع‌هایی که دیده را نداشت. دابی بی چشم رو... دابی بد.
_ دابی باباجان چی دیدی؟ چی توی تالار این قلعه ما بود؟ بازهم باسیلیسک سالازاربابا ول شده توی قلعمون؟
_ باسیلیسک قربان دندان‌هایش توسط هری قربان کشیده شده پروفسور قربان... دابی چیزی سمی تر دید قربان... دابی سرطانی دید تاحالا ندیده بود قربان... دابی مردی گوشواره به گوش دید قربان... دابی مردی با قر کمر فراوون دید قربان... دابی مردی منکراتی دید که مشغول اعمال فسخ و فجوع بود... دابی بی نظارت... دابی بد...

ملت که از حرفای دابی نه فهمیده بودند که چی دیده و نه فهمیدند که کی دیده همگی، یک دست رو به پروفسور دامبلدور نگاه کردن تا از جیب ردایش کلید در ورودی رو ظاهر کنه تا بلکه همگی بتوانند سرطان پشت در را ببیند.
پروفسور دامبلدور به دنبال کلید دستش را نه در جیبش، در ریش طویل و پهنش کرد و بدنبال کلید گشت... بیشتر گشت... خیلی بیشتر گشت... خیلی‌خیلی بیشتر گشت... حتی آنقدر گشت که خواننده‌های پست اذیت شدند..

_ بابا جان همینجا بودا... دیشب شاید...
_ بیبی دنبال این کلیدت میگردی؟ دیشب همراه مسواکت جامونده بود.

گلرت کلیدی به دست از گوشه‌ای به سمت بیبی‌ خودش و پروفسور ملت، نزدیک شد و کلید را به او داد.
دامبلدور با لپ‌های سرخ شده به سمت قفل در خم شده و در راه با چرخش کلید و صدای ترق و تروق باز کرد.
با باز شدن در ملت حاضر در صحنه با صحنه مقابلشان مواجه شده و چشمانی باز و دهنی باز تر محو تماشای سرطان مقابلشان شدند...

مقابلشان شخصی پشت به آن‌ها مشغول بود. شخصی با دمپایی صورتی‌ پلاستیکی که چندین استیکر روش چسبانده شده بود. دمپایی‌هایی که زمان مادر و پدربزرگ‌ها برای مرلینگاه استفاده میشد و حالا به لطف مود و فشن ماگل‌ها معیار کلاس و چصی‌های فراوان شده بود.

بالاتر از دمپایی پلاستیکی، یک زیرشلواری پیژامه‌ای راه‌راه گشاد به تن کرده بود که پایین پیژامه را تا زانو‌های خودش تا زده و نمونه‌ای از پرملات و پر محتواتر از جنگل‌های آمازون را از زیر آن نمایان کرده بود. به حدی که دارای گونه‌های مختلف جانداران و اکوسیستمی برای خودش بود.

بالاتر از پیژامه یک چادر گل‌گلی ننه بزرگ پوش به تن کرده و از پشت گره زده بود و بالاتر از آن‌ها یک دستمال سر گنگ‌وارانه به سر بسته بود که درواقع آن‌هم متعلق به روسری ننه بزرگش بود.

آن شخص با گوش واره‌های سفید درون گوش‌هایش و با دستکش‌های توی دستش روی زمین خم شده و درحال اسپری کردن و سابیدن زمین بود.

_ دوباره مهمونیه من چرا دعوت نشدم... نباید میومدم من چرا عاقل نشدم...
صف دختر پسرا باز داره غوغا میکنه... فکر دیدن تو امشب دلمو میلرزون...

با شنیده شدن این جملات بدن دابی دوباره هیستریکی شده و رعشه رفت. دامبلدور به شخص مقابل رو کرد...

_ بابا جان انشامرلین که عمر خیره دیگه...

اون شخص حرف‌های اون هارو نشنید ولی. گوش‌واره های سفید رنگی بصورت جادویی انگار مانع از شنیدن صدای ملت میشدند... برای همین ادامه داد...

_ تیکه تیکه کردی دل منو... سر به سرم نذار دیگه دیگه میخوامت...
تیکه تیکه کردی بردی دل منو... در به درم کردی تورو تورو میخوامت...
_ بابا جان وضعت خرابه... باباجان زده به سرت بیا خودم برات یکی از بچه‌های مدرسه رو جور میکنم انشامرلین باهم برین سر خونه زندگیتون و اینقد بی قراری نکنی...

دابی دیگه تحملش به آخر رسیده بود... شدیدا مضطرب شده بود و مشغول جویدن ناخن هاش بود... او حق داشت، توی عمرش تاحالا اینقد بی‌فانوسی از کسی ندیده بود...
یکی از دختران ریونکلاوی حاضر توی جمع جلوتر اومد و رو به شخص مقابل گفت...
_ جناب فکر کنم ما زمان نامناسبی رو مزاحم شدیم بله؟ بنظرم بهتر باشه فعلا از اینجا بریم و بعدا بیایم...
_ بیا تو... خودت بیا تو... فقط تو... بیا پهلوی من... نگاتو... صداتو... لباتو... میخوام برای من...

دختره ریونکلاوی با شنیدن جملات صورتش سرخ شد و قدمی عقب برداشت. اما بلافاصله عربده‌ای از پشت سر او بلند...
_ ای مرتیکه بی‌فانوسه منکراتیه فول مستهجنه مادر سیریوسیه گوشواره به گوشه صورتی پوشه بی تستسترونه، خون رنگین کمونه...
دابی دیگه نتونسته بود این همه بی فانوسی رو تحمل کنه و به قصد کشت و سپس ارشاد با دسته طی نخی که روی زمین پیدا کرده بود به سمت شخص پرید و اون رو روی سر شخص که هنوز پشتش به آن‌ها بود شکوند.

_ آخ...

اون شخص بلاخره با افتادن یکی از گوش‌واره‌هاش به روی زمین متوجه حضوری و البته عربده کشی دابی شده بود، دستش رو پشت کمرش گذاشته و با مشقت از زمین بلند شد و روی پاهایش ایستاد...

_ آستریکس بابا!
_ استریکس...!
_ وووش ننه... این کمره... یا شاه فنره...مرلین فنرِ مرلین بیامرز رو بیامرزه...عه!... چیزه... سلام ملت.
_ آستریکس بابا این چه ریخت و قیافه‌ایه برا خودت سرپا کردی؟
_ چیزه دیگه... چند روز دیگه عیده... امروزم روز گریفیندور بود... گفتیم بیایم یه دستی به سرپای این سرسرا بکشیم بلکه شبش یه پارتی... چیز یعنی مهمانی خانوادگی راه بندازیمو جشن و این چیزا خلاصه...
_ بابا جان از کی تاحالا گوش واره میزنی تو؟ گودریک خوش نمیادا...
_ گوش‌وارا نمنده... چیزه... اینارو میگی... گوش‌وارا نیستن پروفسور. ایرجاد از برند دوسیب البا... یعنی جایفونه. از یکی از شکار... یعنی دوستم هدیه داده.

آستریکس که مثل فنگ هاگرید دروغ میگفت و اونا جایفون نبودن و صرفا طرح جایفون، ساخته جیائومی بودن...
_ خب دیگه ملت... امروز تولد و جشن داریم... همگی به جشن روز گریفیندور خوش گلدین میگم. لباس قری‌هاتون تن کنید، که امشب برنامه فسخ و فجو... چیز یعنی... برنامه سمت مرلین براهه...
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: دوشنبه 1 دی 1404 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
از این تاپیک برای تکلیف جلسهٔ اول کلاس‌های عملی ترم ۲۹ هاگوارتز استفاده شده بود:
توضیحات بیشتر


پس از آن روزهای نخست، اقامت در جهان گودریک شکل عمیق‌تری به خود گرفت. زمان، رفتاری متفاوت داشت و هر روز، لایه‌ای تازه از تجربه را پیش روی ساکنان قلعه می‌گشود. جادوآموزان در گروه‌های کوچک یا به‌صورت فردی در موقعیت‌هایی قرار می‌گرفتند که نیازمند اعتماد، همکاری و شجاعت عملی بود. برخی مسئولیت هدایت دیگران را بر عهده گرفتند، برخی با پیامد تصمیم‌های خود روبه‌رو شدند و برخی آموختند چگونه در سکوت، وزن انتخاب‌هایشان را حمل کنند. این مسیر، بیش از آنکه آزمون توانایی‌های جادویی باشد، تمرینی برای ایستادن در جایگاه خویشتن بود.

در این میان، ارزش‌هایی که گودریک بر پایه آن‌ها جهانش را ساخته بود، به‌تدریج در تار و پود زندگی روزمره جریان یافت. شجاعت به‌صورت فریاد و نبرد جلوه نکرد؛ گاهی در پذیرفتن مسئولیت، گاهی در دفاع از دیگری، و گاهی در اعترافی ساده و صادقانه نمود پیدا کرد. هر جادوگر، با ریتم خاص خود، به نقطه‌ای از توازن رسید که در آن، توانایی و باور در کنار هم معنا می‌یافتند. این تجربه جمعی، پیوندی تازه میان افراد ساخت؛ پیوندی که نه از اجبار، بلکه از شناخت متقابل شکل گرفته بود.

گودریک، در تمام این مدت، همچون نگهبانی خاموش بر فراز این مسیر ایستاد. او اجازه داد جهانش همان‌گونه که طراحی شده بود عمل کند. در پایان این روزها، نشانه‌های رضایت در رفتار او آشکار شد؛ رضایتی آرام که از دیدن رشد، بلوغ و هماهنگی میان بیشتر حاضران سرچشمه می‌گرفت. آزمون‌ها به پایان خود رسیده بودند و جهان موازی، مأموریتش را کامل کرده بود.

آنگاه، با کامل شدن این چرخه، سالازار اسلیترین وارد صحنه شد. حضور او، همچون مهر پایانی بر این تجربه بود. پس از دیداری کوتاه میان دو بنیان‌گذار، پایان اقامت اعلام شد و با حرکتی ساده از سوی سالازار، مسیر بازگشت گشوده شد. جادوآموزان و اساتید، بار دیگر در تالارهای آشنای هاگوارتز ایستادند؛ همان قلعه، همان دیوارها، اما با درکی ژرف‌تر از خویشتن و جایگاهشان. این بازگشت، پایان یک سفر بود و هم‌زمان، آغاز فصلی تازه در مسیر رشد و آموزش آنان.




پایان
این تاپیک در حال حاضر آماده و پذیرای سوژه‌های جدید است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1404 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
باد، چون روحی سرگردان، در تالار چرخید؛ بوی غبار و جادوی کهن، از هر شکاف سنگی برمی‌خاست. نور ارغوانی، از میان پژواکِ خاطرات، بر دیوارها می‌رقصید؛ زخمی تازه، اما درخشان، که به تنِ قلعه، زندگی می‌بخشید.
لیلی ایستاده بود. میان سکوتی چنان ژرف که انگار خودِ هاگوارتز، تمام نفسش را حبس کرده بود تا صدای او را بشنود.
نوری لرزان، اما سرسخت، از سینه‌اش می‌تپید؛ گرم، بیدار، و مملو از سرزندگی.
هر تپش، نه فقط سرمای تالار، که لایه‌های یخیِ تردید را از وجودش می‌شست. قلبی که انگار، نه پس از قرن‌ها، که پس از سال‌ها خاموشی، دوباره با ضرب آهنگی از آنِ خودش می‌کوبید. خاطرات، نه برای آزار، بلکه چون بذرِ دانایی، از اعماقش بالا آمدند. خنده‌ی جیمز، نگاه مصمم آلبوس، دستِ پدر بر شانه‌اش، باری که سنگینی‌اش را دیگر نه بر دوش، که در مشت می‌فشرد. سنگینیِ میراثی که حالا، مالکِ آن بود.و لیلی فهمید:
رهایی، نبودنِ دیگران نیست… رهایی، تعریفِ خویشتن در آینه‌ی وجودِ خویش است.
زمین زیر پایش لرزید، نه از خشم، که از اعترافِ جاودانه. رگه‌هایی طلایی، نه از دلِ سنگ، که از رگ‌هایِ جادویِ پنهانِ هاگوارتز، بیرون خزیدند؛ مانند خونِ یک اژدهای کهن که به بیداریِ خویشتن شهادت می‌داد. صدایی برخاست. کهن‌تر از هر ورد، سنگین‌تر از هر سکوت، نه مردانه و نه زنانه؛ صدایی که از هسته‌ی جادویِ قلعه، از روحِ هاگوارتز، لیلی را خطاب می‌کرد:

-کسی که از سایه‌اش نگذرد، در شورشِ نورِ خویش خواهد سوخت. تو بخشیدی، لیلی… اما آیا می‌توانی در این لحظه ابدی ورایِ این مرز بمانی؟

دیوارها، نه فرو ریختند، که نفسِ جادو را کشیدند. تمامِ سنگ‌ها، چون ارواحِ بیدار، لرزیدند و در خود پیچیدند، نه برای تخریب، که برای بازسازی. جهان، بدل شد به رنگی خارق‌العاده، میانِ سپیده و شفق؛ جایی که نور می‌سوخت، اما چیزها را دگرگون می‌ساخت. در دوردست، قلعه‌ای دیده می‌شد که از برج‌هایش شعله‌هایی از جادویِ خام بالا می‌رفت؛ نوری که نمی‌کُشت، اما ادراک را تا عمقِ روحِ جادوگر می‌سوزاند، تا جوهرِ حقیقیِ توانایی را در آن بیدار کند.
لیلی قدم برداشت.هر گامش، نه تپشی بر زمین، که نقشی بر فرشِ زمان بود؛ ناقوسی از جنسِ قدرتِ نوپا، که در تمامِ راهروهایِ پنهانِ هاگوارتز طنین‌انداز شد. احساس کرد تمام اجزای وجودش ترس، خشم، دلتنگی، عشق، نه در ضربانِ زمین حل می‌شوند، نه دوباره متولد می‌شوند، بلکه تبدیل به ماهیتِ خودِ ضربانِ جادو گشتند.
و در همان ریتم، صدایی برخاست. آرام، اما کوبنده.نه از پشت سرش، نه از کنارش، که از درونِ آیینه‌ی نگاهش.
سایه‌اش بود. اما دیگر نه سرد و خشمگین، نه انعکاسی تاریک، نه حتی شفاف و انسانی. بلکه جوهره‌ای درخشان و رقصان، که از آغاز با او بوده و اکنون مکملِ وجودش گشته بود.

– من هنوز اینجام، لیلی. چون من پیمانِ ناگسستنیِ توام. قرار نبود ناپدید بشم… من همون شنیده‌ی توام، که حالا باهات صحبت میکنه.

لیلی لبخند زد. لبخندی که تمامِ حدودِ باور را در هم شکست. لبخندی که آفریننده‌ی واقعیت بود. نگاهش را بر چهره‌ی وحدتِ خویش دوخت؛ دیگر هراسی در آن نبود، که هراس، خود به فهمیدنِ جسارت بدل گشته بود. زمزمه کرد:

– بمون. و بمون تا با هم بشنویم... آهنگِ جادومون رو...

بادی، نه از بیرون، نه از درون، که از پیوستنِ اراده‌ها برخاست. موهای مسی‌اش، در نوری که از نیرویِ درونی‌اش می‌تابید، چون شعله‌ای که قلمروها را فتح می‌کند رقصیدند. در نگاهش، نه نشانی از کودکِ خاموش گذشته بود، نه از میراثی تحمیل شده، نه حتی از خویشتنی مستقل. در آن چشم‌ها، نوری جسورانه و بی‌پروا می‌درخشید، نوری نه از جادو، که از بلوغِ جادوگر.
جهان، برای نخستین‌بار، او را تمام و کمال دید.نه سایه‌ی پدر، نه بازتاب برادران، نه «پاتر کوچک»
بلکه لیلی لونا. خودِ حماسه. دختری که در آینه‌ی رنج، نه خویشتن را بازیافته بود، که فرمانرواییِ جادویِ خویش را آغاز کرده بود.سکوت شکست. زمین، نه نفس، نه فریاد، که یک تعظیمِ آرام کشید.و از میانِ نور و تاریکی، صدایی برخاست، نه از بیرون، نه از درون، که از خودِ هسته‌ی هر سنگِ هاگوارتز.

-اکنون... جادویِ تو آماده است، لیلی

در همان لحظه، آسمان شکافته شد.باد، نامش را با خود برد، نه به‌عنوان وارث گذشته، که چون الهه‌یِ الهامِ آینده.در جهانِ جادویی که برای نخستین‌بار… نه او را پذیرفته بود، نه توسط او آغاز شده بود، بلکه منتظرِ تجلیِ او بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven



پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1404 23:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
در زمستانی سرد، هاگوارتز به دستور سالازار اسلیترین بسته می‌شود. او به تمامی ساکنان قلعه — جادوآموزان و اساتید — اعلام می‌کند که به جای بازگشت به خانه، باید از یک پورتال عبور کنند و وارد دنیای موازی‌ای شوند که گودریک گریفیندور ساخته است. هدف، آزمایش شخصیت واقعی هر فرد در جهانی است که بر اساس ارزش‌های گودریک شکل گرفته است.

گودریک گریفیندور ظاهر می‌شود و اولین چالش را اعلام می‌کند: "آزمون اعتماد به خود". او از حاضرین می‌خواهد چوبدستی‌هایشان را کنار بگذارند و با سایه درونشان روبرو شوند. در این چالش، هر فرد با تاریک‌ترین ترس‌ها و عمیق‌ترین احساسات سرکوب‌شده خود مواجه می‌شود.

لیلی لونا پاتر به عنوان نمونه این چالش را تجربه می‌کند. او با سایه‌ای از خودش روبرو می‌شود که تمام حسادت‌ها و احساس نادیده گرفته شدنش در مقایسه با برادرانش، جیمز و آلبوس، را به رخ او می‌کشد. در اوج درماندگی، دوستش کوین به او کمک می‌کند تا بفهمد برای شکست این سایه، باید آن را به عنوان بخشی از وجود خود بپذیرد و در آغوش بکشد. لیلی با این کار بر چالش غلبه می‌کند و به درک جدیدی از خود و جایگاهش در خانواده می‌رسد: سهم منحصربه‌فرد او مهربانی است.

این چالش برای همه حاضرین در جریان است.

***


در گوشه‌ای از تالار، دابی جن خانگی مقابل شبحی از خودش ایستاده بود. شبح اما نایستاده بود! او در بند اسارت بود. دست و پاهایش را با غل و زنجیر بسته بودند. در عین حال، شبح با همان غل و زنجیر، روی تخت لمیده بود.

- بنده‌ی ارباب باش، پادشاهی کن!

- اما دابی جن آزاد!

- آره دابی آزاد که استخدام این و اون شد و تهشم معلوم نبود که به اندازه کافی گیر آورد یا نه! یک روز دامبلدور قربان مدیر بود که حامی آزادی اجنه بود ... اما بودجه نداشت که به دابی حقوق به موقع داد. یک روز سالازار اومد که بودجه داشت ... اما دیگه حامی آزادی اجنه نبود که اصلا به دابی حقوق داد!

- آزادی هم دردسرهای خودش رو داشت ... اما اونقدرا هم بد نبود.

- آره ... بندگی بد بود. این که همیشه از سقف بالای سر و بالش زیر سرت مطمئن بود، بد بود.

- سقف نمور و بالش سنگی!

- نه که از وقتی آزاد شد، پیش نیومد که برای همین هم لنگ بود و زیر شمشادهای پارک خوابید؟! این که ارباب از بهترین غذاها بهت داد که خورد و بنیه داشت و تونست زیاد کار کرد، بد بود!

- از زیاد اومده‌ی غذای خودش!

- نه که از وقتی آزاد شد هیچ وقت گرسنه نموند ... ارباب خیرت رو خواست! کافی بود که به ارباب اعتماد کرد. اون وقت دیگه اینقدر بهونه نگرفت! اون وقت همه چیز رو به ارباب سپرد. اون وقت دیگه انقدر برای هر چیزی دغدغه نداشت! اون وقت مثل من جوون‌تر هم موند!

نگاهی به صورت شبح انداخت ... راست می‌گفت! به وضوح از خودش جوان‌تر بود. از زمان آزادی، اضافه شدن چین و چروک‌های صورت خودش حسابی سرعت گرفته بود.

- اما دابی آزادگی و شرافتش رو به این چیزا نفروخت که زیر بار حرف زور رفت ...

- دابی خودش هم دونست که اینا بهونه بود! ارباب هیچ وقت به دابی حرف زور نزد. اون هیچ ظلمی به دابی نکرد و همیشه با دابی مهربون بود. همیشه دابی خودش بود که خودش رو تنبیه کرد! اون چیزی که دابی نتونست ازش گذشت، غرور و منزتش بود. چرا دابی انگشت‌هاشو توی گوشاش فرو کرد؟ دابی باید گوش داد! دابی به روی خودش نیاورد اما دلش برای لذت و رهایی لحظه‌ی جلویی پای ارباب به خاک افتادن تنگ شد. دابی خودش هم دلش خواست خودش رو از توهم آرادی رها کرد و در بند ارباب به آرامش مطلق رسید. دابی فق روش نشد اعتراف کرد که غلط کرد! مگه نه؟ دابی جواب داد ...

دابی جواب نداد! کسی هم توجهی به او نداشت. دیگران نیز هر یک با سایه‌ی خود مشغول بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1404 19:17
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
لیلی هنوز به نقطه‌ای خیره مانده بود که سایه در آن ناپدید شده بود. صدای ضربان قلبش در گوشش می‌کوبید و دستانش هنوز می‌لرزید. هوای تالار سرد بود اما روی گونه‌هایش گرمایی نرم می‌دوید؛ انگار نوری آرام از درونش روشن شد.
نفسی لرزان کشید و بی‌اختیار لب زد:
– تموم شد...

کلماتش در فضا پژواک پیدا کرد. حتی خودش هم نمی‌دانست این را خطاب به چه کسی گفتبه خودش، به سایه، یا شاید به کوین که حالا دیگر نبود.
به کوین فکر کرد درونش لبریز از سپاس بود، اما ذهنش چنان در بهت و خستگی فرو رفته بود که حتی فرصت نکرد از او تشکر کند. فقط همان تصویر آخر در ذهنش مانده بود: دست‌های کوچکش که دست لیلی را به سایه می‌سپرد.

چند لحظه طول کشید تا بفهمد اشک از گوشه‌ی چشمش لغزیده است. پشت دستش را بالا آورد و به سرعت پاکش کرد. نه از غم، نه از ترس... از رهایی. از فهمیدن اینکه تمام آن نفرت و حسرتی که سایه فریاد می‌زد، دروغ بود.
مطمئن بود که هرگز چنین حسی به برادر هایش نداشته.
زیر لب تکرار کرد، محکم‌تر، تا خودش هم باور کند.
– هیچ‌وقت.

چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. در ذهنش، صدای خنده‌ی جیمز و شوخی‌های بی‌وقفه‌اش پیچید، بعد نگاه جدی و مصمم آلبوس وقتی از هری می‌خواست طلسمی جدید یادش بدهد. لبخندی بی‌اختیار بر لبانش نشست.
نه، هرگز از آن‌ها متنفر نبود. تنها دردش این بود که همیشه خواسته بود به اندازه‌ی آن‌ها دیده شود، نه به جای آن‌ها.
او هیچ‌گاه آرزو نکرده بود شنل پدر برایش بماند، حتی همین حالا هم مدت زمان بیشتری نسبت به برادرهایش شنل را نگه داشته بود. و به جز این به خوبس می‌دانست پدرش به هر سه‌شان یکسان عشق می‌ورزد، فقط هرکدامشان سهمی متفاوت از او داشتند.
جیمز سهم شوخ‌طبعی‌اش را، آلبوس عمق فکرش را، و لیلی...
لیلی لبخند زد.
سهم او مهربانی‌اش بود.

دستش را روی سینه‌اش گذاشت، جایی که هنوز گرمای لمس سایه حس می‌شد. شاید برای نخستین بار در تمام عمر، خودش را بخشیده بود. آن بخشِ کوچک و لرزان وجودش را که همیشه در سکوت گریه می‌کرد.
او پذیرفته بود و همین کافی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/7/14 19:45:41

Only Raven