سوژه جدید.
جشن روز گریفیندور.
_ هواااار... یا هوااااار... بیا بیرون دیگه ریخت... آقا ریخت بیا بیرون دیگه چخبرته یک ساعته اون تویی!
زاخاریاس پشت در بسته سرسرای بزرگ هاگوارتز ایستاد بود و هوار میکشید
دابی که در آن نزدیکی به دنبال صدای هوار و عربده کشی میگشت بلاخره زاخاریاس رو مقابل درب بسته سرسرای هاگوارتز میبیند.
_ زاخاریاس قربان چرا هوار کشید؟ دابی بنده فکر کرد زاخار قربان پشت در مرلینگاه مونده که هوار کشان شعار ریختن سر میدهد... دابی زود قضاوت کن... دابی بد!
_ آقا مرلین چه گاهی... از صبح که اومدیم دو تیکه نون پنیربخوریم در سرسرارو از تو بستن و هرچی در میزنیم باز نمیکنن. اینیم که ریخته صبرمونه که اونقد لبریز شد که بلاخره ریخت دیگه.
دابی به ریخت و پاش زاخاریاس توجهی نکرد چون توجهش به بسته بودن در سرسرا معطوف شده بود. در سرسرا همیشه باز میبود. همیشه برای صبحانه، ناهار و شام ملت با زحمتات و حمالی دابی و وینکی و مابقی عیال آنها برای عموم آماده پذیرایی بود. اما حالا بطور عجیبی بسته و قفل شده بود.
به مرور بقیه ملت گروههای سه گانه نیز با هوارهایی که زاخاریاس کشیده بود کنار آنها جمع شدند و همگی از بسته بودند در سرسرا تعجب کرده و چیزی نگذشت که همهمهای از جمعیات زیاد حاضر برپا شد.
پروفسور دامبلدور که خودش نیز جزو ندانستههای جمع بود همزمان با کشیدن دستش به ریش طویل خودش گفت...
_ در چرا بستس باباجان؟ کی بستتش؟ اصلا کی داخل سالن عمومیه؟
_ دابی بنده ندونست، پروفسور قربان. دابی نادان... دابی بد!
آیلین سریع پا پیش گذاشته و دابی را از کوبیدن سرو ملاجش به در سرسرا منع کرد...
_ دابی باباجان، شما سایزت سه ایکس اسماله. بی زحمت بیا این چشمتو از جا کلیدی در بکن تو ببین چیزی داخل سالن میبینی... بنده مرلینی چیزی هست تو آیا؟

دابی مطیعانانه سرش را داخل جا کلیدی سرسرا کرد. به دلیل ایکس لارج بودن جا کلیدی سر دابی به راحتی داخل سوراخ فرو رفته و فضای سمت دیگر در کاملا برایش نمایان شد...
چند ثانیه از سر تو سوراخ کردن دابی نگذشته بود که بدن نحیف دابی برقی گرفت و با جیغو داد تقلا برای بیرون اوردن سرش کرد...
ملت بیرون در سریع جفتپای دابی را کشیده و سرش را با زور و زحمت بیرون کشیدند...
دابی که چشمهاش قرمز شده بود تلو تلو خوران از جایش پاشد و به اولین دیواری که پیدا میکرد سرش را شروع به کوبیدن کرد...
_ دابی تحمل سمی که دید را نداشت. دابی تحمل این فسخ و فجوعهایی که دیده را نداشت. دابی بی چشم رو... دابی بد.
_ دابی باباجان چی دیدی؟ چی توی تالار این قلعه ما بود؟ بازهم باسیلیسک سالازاربابا ول شده توی قلعمون؟

_ باسیلیسک قربان دندانهایش توسط هری قربان کشیده شده پروفسور قربان... دابی چیزی سمی تر دید قربان... دابی سرطانی دید تاحالا ندیده بود قربان... دابی مردی گوشواره به گوش دید قربان... دابی مردی با قر کمر فراوون دید قربان... دابی مردی منکراتی دید که مشغول اعمال فسخ و فجوع بود... دابی بی نظارت... دابی بد...
ملت که از حرفای دابی نه فهمیده بودند که چی دیده و نه فهمیدند که کی دیده همگی، یک دست رو به پروفسور دامبلدور نگاه کردن تا از جیب ردایش کلید در ورودی رو ظاهر کنه تا بلکه همگی بتوانند سرطان پشت در را ببیند.
پروفسور دامبلدور به دنبال کلید دستش را نه در جیبش، در ریش طویل و پهنش کرد و بدنبال کلید گشت... بیشتر گشت... خیلی بیشتر گشت... خیلیخیلی بیشتر گشت... حتی آنقدر گشت که خوانندههای پست اذیت شدند..
_ بابا جان همینجا بودا... دیشب شاید...

_ بیبی دنبال این کلیدت میگردی؟ دیشب همراه مسواکت جامونده بود.
گلرت کلیدی به دست از گوشهای به سمت بیبی خودش و پروفسور ملت، نزدیک شد و کلید را به او داد.
دامبلدور با لپهای سرخ شده به سمت قفل در خم شده و در راه با چرخش کلید و صدای ترق و تروق باز کرد.
با باز شدن در ملت حاضر در صحنه با صحنه مقابلشان مواجه شده و چشمانی باز و دهنی باز تر محو تماشای سرطان مقابلشان شدند...
مقابلشان شخصی پشت به آنها مشغول بود. شخصی با دمپایی صورتی پلاستیکی که چندین استیکر روش چسبانده شده بود. دمپاییهایی که زمان مادر و پدربزرگها برای مرلینگاه استفاده میشد و حالا به لطف مود و فشن ماگلها معیار کلاس و چصیهای فراوان شده بود.
بالاتر از دمپایی پلاستیکی، یک زیرشلواری پیژامهای راهراه گشاد به تن کرده بود که پایین پیژامه را تا زانوهای خودش تا زده و نمونهای از پرملات و پر محتواتر از جنگلهای آمازون را از زیر آن نمایان کرده بود. به حدی که دارای گونههای مختلف جانداران و اکوسیستمی برای خودش بود.
بالاتر از پیژامه یک چادر گلگلی ننه بزرگ پوش به تن کرده و از پشت گره زده بود و بالاتر از آنها یک دستمال سر گنگوارانه به سر بسته بود که درواقع آنهم متعلق به روسری ننه بزرگش بود.
آن شخص با گوش وارههای سفید درون گوشهایش و با دستکشهای توی دستش روی زمین خم شده و درحال اسپری کردن و سابیدن زمین بود.
_ دوباره مهمونیه من چرا دعوت نشدم... نباید میومدم من چرا عاقل نشدم...
صف دختر پسرا باز داره غوغا میکنه... فکر دیدن تو امشب دلمو میلرزون...
با شنیده شدن این جملات بدن دابی دوباره هیستریکی شده و رعشه رفت. دامبلدور به شخص مقابل رو کرد...
_ بابا جان انشامرلین که عمر خیره دیگه...
اون شخص حرفهای اون هارو نشنید ولی. گوشواره های سفید رنگی بصورت جادویی انگار مانع از شنیدن صدای ملت میشدند... برای همین ادامه داد...
_ تیکه تیکه کردی دل منو... سر به سرم نذار دیگه دیگه میخوامت...
تیکه تیکه کردی بردی دل منو... در به درم کردی تورو تورو میخوامت...
_ بابا جان وضعت خرابه... باباجان زده به سرت بیا خودم برات یکی از بچههای مدرسه رو جور میکنم انشامرلین باهم برین سر خونه زندگیتون و اینقد بی قراری نکنی...
دابی دیگه تحملش به آخر رسیده بود... شدیدا مضطرب شده بود و مشغول جویدن ناخن هاش بود... او حق داشت، توی عمرش تاحالا اینقد بیفانوسی از کسی ندیده بود...
یکی از دختران ریونکلاوی حاضر توی جمع جلوتر اومد و رو به شخص مقابل گفت...
_ جناب فکر کنم ما زمان نامناسبی رو مزاحم شدیم بله؟ بنظرم بهتر باشه فعلا از اینجا بریم و بعدا بیایم...
_ بیا تو... خودت بیا تو... فقط تو... بیا پهلوی من... نگاتو... صداتو... لباتو... میخوام برای من...
دختره ریونکلاوی با شنیدن جملات صورتش سرخ شد و قدمی عقب برداشت. اما بلافاصله عربدهای از پشت سر او بلند...
_ ای مرتیکه بیفانوسه منکراتیه فول مستهجنه مادر سیریوسیه گوشواره به گوشه صورتی پوشه بی تستسترونه، خون رنگین کمونه...
دابی دیگه نتونسته بود این همه بی فانوسی رو تحمل کنه و به قصد کشت و سپس ارشاد با دسته طی نخی که روی زمین پیدا کرده بود به سمت شخص پرید و اون رو روی سر شخص که هنوز پشتش به آنها بود شکوند.
_ آخ...
اون شخص بلاخره با افتادن یکی از گوشوارههاش به روی زمین متوجه حضوری و البته عربده کشی دابی شده بود، دستش رو پشت کمرش گذاشته و با مشقت از زمین بلند شد و روی پاهایش ایستاد...
_ آستریکس بابا!
_ استریکس...!
_ وووش ننه... این کمره... یا شاه فنره...مرلین فنرِ مرلین بیامرز رو بیامرزه...عه!... چیزه... سلام ملت.
_ آستریکس بابا این چه ریخت و قیافهایه برا خودت سرپا کردی؟

_ چیزه دیگه... چند روز دیگه عیده... امروزم روز گریفیندور بود... گفتیم بیایم یه دستی به سرپای این سرسرا بکشیم بلکه شبش یه پارتی... چیز یعنی مهمانی خانوادگی راه بندازیمو جشن و این چیزا خلاصه...
_ بابا جان از کی تاحالا گوش واره میزنی تو؟ گودریک خوش نمیادا...

_ گوشوارا نمنده... چیزه... اینارو میگی... گوشوارا نیستن پروفسور. ایرجاد از برند دوسیب البا... یعنی جایفونه. از یکی از شکار... یعنی دوستم هدیه داده.
آستریکس که مثل فنگ هاگرید دروغ میگفت و اونا جایفون نبودن و صرفا طرح جایفون، ساخته جیائومی بودن...
_ خب دیگه ملت... امروز تولد و جشن داریم... همگی به جشن روز گریفیندور خوش گلدین میگم. لباس قریهاتون تن کنید، که امشب برنامه فسخ و فجو... چیز یعنی... برنامه سمت مرلین براهه...