آستریکس با یک سنجاق سینهای که یک پرچم سرخ و ستاره زرد رنگی بروی آن داشت در حیاط قلعه مشغول زحمت دادن به رفیقهای اسلیترینیاش بود.
آنها مشغول انبار کردن بستههای مواد اولیه غذا و تدارک جشن بودند که بتازگی از جیجی کالا رسیده بود.
او یقه اورکت پشمی و کلاه روسی مانندی که از قضا، روی کلاه نیز نشانهای از یک ستاره سرخ رنگ بود را مرتب میکرد.
_ رفیق آستریکس...
_ بله رفیق لیسا؟
_ رفیقانمون توی آشپزخونه خبر دادن که دابی نارفیق مشغول کود کردنه.
_ هن؟ کود نمنده... یعنی مشغول کود دادن به غذاهاس؟
_ نه رفیق... یعنی...
_ یعنی مشغول کود دادن به درختاس؟
_ نه رفیق... یعنی...
_ یعنی مشغول ریختن کودکان تو غذاس؟
_ نه رفیق...
_ یعنی کودنه؟
_ نه...
- نه پس چی؟ بگو دیگه رفیق لیسا دو ساعته منتظریم ما!
_ یعنی مشغول کودتاس رفیق. جنهای آشپز خونه رو تحریک به عدم کار و کودتا بر علیه جشن گریفیندوری میکنه!
_ اوها... ای نارفیق... از قدیم گفتن رفاقت را از که آموختی... گفتن از غیر دابیها.
آستریکس بلافاصله به سمت آشپزخانه قلعه رفت.
در مسیر آشپزخانه بالای راه پلهها چند تن از دختر پسرای ریونکلاوی رو دید که زانو زده و مشغول سابیدن کف راه پلهها و همزمان درحال غر زنی هم بودند...
_ اهم اهم... دوشیزه بلک. شما که بعنوان ناظر ریونکلاو تشریف دارید زشته که همبستگی بین گروهی از خودتون نشون ندید...
_ من همبستگی بین گروهی ایستَمی یوروم.
_ کارامون هرچقدر زودتر تموم شه زودتر هم جشن میگیریم. شما هم کیک میخورید ولی.
_ من کیک ایستَمی یوروم.
_ آهنگ و رقص و دنس اینا هم هستا... دلی از عزا و قری از کمر در میارین.
_ جناب من اهنگ و رقص و قر کمر هم ایستَمی یوروم.
_ هووم... آخر تولد پروندههای حل نشده شرلوک هلمز، جف.بی.آی، جی.آی.اِی رو ایستی یورموسون؟
_
_ گود گیرل.
با شنیدن قول پروندههای مرموز و حل نشده نیش ملت ریونکلاوی باز شد و عین حنا دختری در مزرعه یک دور دیگه از اول مشغول سابیدن زمین و زمان شدند.
آشپزخانه قلعه.
دابی بعد ازسخنرانیهای شور انگیزش تقریبا جنهای آشپزخونه رو با خودش همراه کرده بود. دابی کاغذ پوستی که رپهاش رو توش نوشته بود رو توی دستش گرفته و بالای اجاق رفته بود و رپ وارانه ملت رو به شوروش دعوت میکرد...
_ دابی قراره بزنه رو آستریکس فیتلیتی
غذاهاش مسری، مث مریضی
بدون پست منکراتی و بیفانوسی
آستریکسو کشت توی خواب علنی
حالا همه یک صدا با دابی
بگین زنده با ازادی
حالا همه هم صدا...
غذاهاش مسری، مث مریضی
بدون پست منکراتی و بیفانوسی
آستریکسو کشت توی خواب علنی
حالا همه یک صدا با دابی
بگین زنده با ازادی
حالا همه هم صدا...
دابی مشغول پخت و پز بود که آستریکس در اشپزخونه رو باز کرده و چون قدش زیادی بلند بود، با شیرجه پرید وسط رپ کردن دابی...
_ یو یو
بیا پایین سرمون درد گرفت بابا
دادو هوار کردی شنید بابات
همش یه جشنه شل کن بابا
ملت منتظرو گشنن، زشته بابا.
بیا پایین سرمون درد گرفت بابا
دادو هوار کردی شنید بابات
همش یه جشنه شل کن بابا
ملت منتظرو گشنن، زشته بابا.
وینکی که از فرصت پیش اومده میخواست نهایت استفاده رو بکنه، دیجی وارانه بالای یخچال پریده و با دستگاه دیجی بیت رو پلی کرده و نور آشپزخونه رو روی دابی و آستریکس ساکن کرد.
بقیه جنهای حاضر در صحنه که حسابی جوگیر شده بودند همگی مقابل دو رپر جمع شده و شروع به هد زدن کردند...
_ ما جشنو فسخ و فجوع نمیخوایم
حمالی و بردگی مفتی نمیخوایم
ناظر با دمپایی صورتی نمیخوایم
دستمال بهسر و دیکتاتور، نمیخوایم، نمیخوایم
_ دابی خرجت همش یه جورابه
گونی سیبزمینی متحرک توی قابلمه
رستت میکنم ول دان، ته مایتابه
کیکتو بپز عمو خوشحالشه
یوقت آویزون نشه گوشات از تاقچه.
حمالی و بردگی مفتی نمیخوایم
ناظر با دمپایی صورتی نمیخوایم
دستمال بهسر و دیکتاتور، نمیخوایم، نمیخوایم
_ دابی خرجت همش یه جورابه
گونی سیبزمینی متحرک توی قابلمه
رستت میکنم ول دان، ته مایتابه
کیکتو بپز عمو خوشحالشه
یوقت آویزون نشه گوشات از تاقچه.
رپ بتل که به اوج خودش رسیده بود. وینکی بیت رو سریع تر کرد تا دو رپر بیشتر به جون هم بیوفتن و خودش هم نهایت لذت رو ببرد...
_ استریکس قربان زمان شروع دابی کجا بودن
حالا تیکه میندازه واسه دابی شیطونبلا شدن
توی غار زیر پتو تالارش شکارچی بودن
حالا نیش دراوردن برا ما ناظر شدن
حالا تیکه میندازه واسه دابی شیطونبلا شدن
توی غار زیر پتو تالارش شکارچی بودن
حالا نیش دراوردن برا ما ناظر شدن
بیت عوض شده و صدای گیتار الکتریکی با سرعت نواخته میشود...
_ هه،
این همه سال فعالیت بینم کی دید
بیا این دسترسی، اینم کلید
میکرفون دست تو یعنی وزارت دست امبریج
بهتره این نظارت بمونه دست آستریکس
این همه سال فعالیت بینم کی دید
بیا این دسترسی، اینم کلید
میکرفون دست تو یعنی وزارت دست امبریج
بهتره این نظارت بمونه دست آستریکس
همزمان، سرسرای عمومی.
_ عخیش... تموم شد بلاخره... چقد تمیز شد همجا... به به.
_ یعنی تموم شد دیگه؟ الان میتونیم غذامون بخوریم و بریم پی کارو زندگیمون؟
تلما که با لبخندی رضایت مندانه به سرسرا نگاه میکرد، بخاطر حرف یک هافلپافزاده چشم غرهای بهش میره و در جوابش ادامه میده...
_ معلومه که نه. هنوز جشن پیش رومونه. تازه الان نوبت تزئین کردن تالاره. اون بادکنک و کاغذ رنگیای گوشه دیوار رو بیارین ببینم...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









