جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

27 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
27 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] کافه‌تریای مادام پادیفوت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 5 مرداد 1398 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
-چیکار می کنی؟

این سوالی بود که بعد از گذشت چند دقیقه، کراب از لینی پرسید...و لینی جواب داد.
-فوت می کنم! مگه نمی بینی شاخک پخت شدم. چیزی نمونده بود که خوراک مرد چینی بشم. من اصلا از چینیا خوشم نمیاد! آدم نمی فهمه خوشحالن یا ناراحتن یا تعجب کردن یا الان می خوان بهت حمله کنن...

کراب از سوالش پشیمان شد. او فقط سوالی برای رفع کم حوصلگی اش پرسیده بود.
-کسی نیومد.

-فوت فوت فوت...آره...نیومد...فوت فوت فوت...ملت پول ندارن بیان کافه که.

کراب دفترچه ای را به لینی داد.
-اینو بگیر و اسامی کل اعضای ارتش صورتی رو توش بنویس.

لینی زیر چشمی نگاهی به کراب انداخت و نگاه دیگری به دفترچه و از شدت مسخره بودن موقعیت، اشتباهی دفترچه را فوت کرد.

کراب جدی به نظر می رسید.
لینی اسم خودش را بالای دفترچه نوشت.
-تموم شد!

کراب لیست را بررسی کرد.
-خب...بذار بخونم...لینی...وارنر...خیلی کمه. ارتش که یه نفره نمی شه. تازه تو یه نفر هم نیستی. واحد شمارش حشرات چیه؟

لینی چپ چپ نگاه کرد. کراب ادامه داد.
-به نظرم باید بازاریابی کنیم! خودمون بریم دنبال عضو. من می رم. تو هم پشت سرم بال بال بزن و بیا. ملتو عضو ارتش می کنیم و تو اسمشونو توی لیست می نویسی. شاخک راستت داره دود می کنه. خاموشش کن. ظاهر ارتشمو زشت جلوه می دی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: پنجشنبه 3 مرداد 1398 12:14
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

همه چیز تو دنیای جادوگری تغییر کرده. شخصیت ها مثل خودشون رفتار نمی کنن. هکتور معجون نمی سازه. دامبلدور به اسنیپ شک داره. بلاتریکس موهاشو صاف کرده.لرد با همه مهربونه. در این بین تنها کرابه که تغییری نکرده و می خواد با تاسیس ارتش صورتی ها قدرت رو در این دنیای جدید به دست بگیره.عضو گیری ارتش، در کافه مادام پادیفوت در جریانه. ولی بجز لینی کسی حاضر نیست عضو ارتش کراب بشه!
لینی هم اشتباهی میفته توی یه پاتیل جوشان!
..........................

-کرررااا...

آخرین کلمات لینی از زیر آب جوش درون پاتیل بیان شد و به گوش کراب نرسید. اما کراب برای نجات تنها عضو ارتشش سعی کرد با سریعترین سرعت ممکن خود را به پاتیل جوشان برساند و لینی را نجات دهد، اما درست موقعی که دستش را نزدیک پاتیل کرد فردی یقه ی او را گرفته و با لگد به طرفی دیگر پرتش کرد.
-اینجا فقط جای آشپزه! صدبار گفتم مشتری ها اینجا نیان!

سپس آشپز تابی به سبیلش داد و پاتیل حامل لینی و آّب جوش را برانداز کرد.
-اه اه اه! حشره! طرف حتما چینیه، اومده اینجا حشره سفارش داده بخوره!

آشپز هنگام گفتن این جمله صورتش را در هم کشید و لینی حتی درحالی که زیر آب جوش غرق شده بود هم نمیتوانست از حقوق حشرات دفاع نکند.
-م...گ...حشات...چشه؟!

احتمالا جملات لینی که از زیر آب به صورت اصوات ناقص به گوش میرسید دفاعی سر سخت از حشرات بود اما آشپز اصلا توجه ای به معنای جمله نکرد و دوباره صورتش را در هم کشید.
-حشره ی زنده هم سفارش داده چندش! این چینیا همه چی میخورن!

در این حین کراب ایستاده بود و مرد آشپز را نگاه میکرد، اگر لینی زنده بود پس الان نباید دست به کار میشد... وقتی لینی سرو شد باید او را نجات میداد!
آشپز در آخر لینی شاخک پخت شده را درون ظرفی گذاشت و یک زیتون اندازه ی خودش در دستانش قرار داد.
لینی داشت زیر بار مشکلات زندگی له میشد...
آن طرف هم مردی چینی منتظر غذایش بود!

درست وقتی لینی سرو شد و جلوی مرد چینی گذاشته شد، کراب وارد عمل شد.
-آقای چینی! میشه لینی رو نخورید؟

کراب سعی کرد از راه دوستی وارد شود.

-من برای غذا پول داد! چرا من باید نخورم؟

کراب سعی کرد از راه دشمنی وارد شود.
-بدش من مردک چینی!

کراب پایش را به میز چسباند و بشقاب را کشید، در همین حین مرد چینی بلند شد و انواع حرکات کنگ فو، کاراته، جوجیتسو و نینجوتسو را روی کراب اجرا کرد، مرد چینی شاگرد مرحوم بروس لی بود.

و درست وقتی کراب کتک خورده بی هیچ حرکتی روی زمین افتاده بود و به بشقاب حاوی لینی نگاه میکرد، مرد چینی چنگال خود را محکم درون حشره ی توی بشقاب فرو برد و آن را مستقیم در دهانش گذاشت.

-لییینییی!

کراب این جمله را گفت و گریه کرد، همزمان با گریه ی کراب ریمل های سیاهش از گونه اش سرازیر شد.
-للییینییی!
-کر...اب!

صدای لینی از ناکجا آباد به گوش میرسید.
-توهم زدم؟ به همین زودی توهمات شروع شد لییینیی؟!
-توهم چیه؟ پشتتم! روی زیتونه چشم و دهن کشیدم شبیه حشره شه، اون بیچاره جای من خورده شد!

کراب برگشت و با یک پیکسی برنزه مواجه شد.
-پیکسی ما آبی بود خانم! برو به کارت برس!
-بابا کراب منم، توی قابلمه سرخ شدم، برنزه شدم! برای اینکه مطمئن شی من خود لینی ام میخوای قضیه خرگوش صورتی...
-نه!

کراب لینی برنزه شده را برداشت و دوباره روی صندلی اش نشست تا دوباره شانسشان را برای جذب اعضا به ارتش صورتی امتحان کنند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 فروردین 1398 00:45
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب سعی کرد ذهنش را به کار بیندازد...ولی موفق نشد.
-ذهنم به کار نمیفته لینی...تو اطرافتو لمس کن. ببین چی هست.

لینی در تاریکی دستش را به اطراف تکان داد...و دستش به جسم نرم و لزجی خورد.
-یه چیز نرم و لزج!

کراب فکر کرد.
-بیشتر راهنمایی کن...تکون می خوره؟ صدا داره؟ چند حرفیه؟

لینی از این که چند دقیقه پیش حاضر شده بود عضو ارتش چنین جادوگر کند ذهنی شود، متاسف شد.
-مگه معما طرح می کنم؟ می گم نمی بینم چیه! نرمه و لزج...دست که می زنم شالاپ شولوپ می کنه.

-حلزونه!

لینی کمی بیشتر لمس کرد.
-بی شباهت نیست...پیچ و خم داره...توشم خالیه...فشار که می دم فرو می ره. فهمیدم! این مغز توئه! من رفتم تو کله تو.

کراب مطمئن بود این مغزش نیست. مغز او کاملا پر بود.

صدای نگران لینی بار دیگر به گوش کراب رسید.
-هی...عصبانی شدی؟ این جا داره گرم می شه...خیلی گرم!

کراب عصبانی نبود...و لینی در فاصله کمی از کراب، داخل پاتیلی به همراه محتویات پاتیل، در حال حرارت دیدن بود. به زودی آماده سرو شدن می شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: پنجشنبه 4 بهمن 1397 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی غیب شده بود!

بانز همون موقع تو فاصله ی خیلی دورتری ته دلش احساس شور و شعف میکنه که همچین بلایی سر لینی اومده.

بانز اصلا لینی رو دوست نداره.

تو کافه، کراب درحالی که میرنه تو سر خودش، این ور و اون ور میدوئه و دنبال لینی میگرده. بعد از این همه وقت یه نفر حاضر شده تو ارتشش عضو بشه که اونم زده غیب کرده.
این حجم از بی عرضگی و بی تدبیری حتی برای کراب هم زیاده.
-لینی...قربون شکل نیشت برم کجایی...پیدا شو! یه علامتی بهم بده. میرم بخوابم به خوابم بیا و بگو کجایی...

-آروم بگیر بابا! آرامش خودتو حفظ کن.

کراب یهو آرامششو حفظ میکنه. لینی هر جا که هست، صداش داره میاد. پس نمیتونه جای دوری رفته باشه.
-لینی؟ تو کشته شدی؟

-فکر نمیکنم. اصلا احساس سبکی نمیکنم.

-کجایی؟ برای من توصیفش کن.

لینی ساکت میشه. انگار داره موقعیتشو میسنجه.
-یه جای تاریکم. خیلی تاریک. اونقدر تاریک که نمیدونم کجام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 بهمن 1397 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب در فکر فرو رفت .
اگر طلسمش اشتباه زده میشد چی ؟ اگر طلسم اشتباهی بکار میبرد چی ؟ اگه لینی رو میکشت چی ؟ اونوقت دیگه کسی رو توی ارتش صورتی نداشت .

- نه ! من مطمئنم میتونم .

لینی که بی خبر از همه چیز بود ، با تعجبی بس شدید به کراب خیره شد .
اون که نمیخواست هیچ فرصتی واسه منصرف کردن کراب رو از دست بده سریع گفت :
- هزیون میگی ؟ حالت خوبه کراب ؟ تب نداری ؟ میخوای ببرمت سنت مانگو ؟
- من خوبم لینی ! ببخشید ولی “کالرچنجوس” !

دقایقی بس دلشوره انگیز گذشت و کراب خیره به اینور و اونور نگاه می کرد .
طوری که فقط برای پیدا کردن بهترین رژ لبش اینطور میگشت !

- لینی ! لینی ! کجایی ؟ شوخی نکن لینی ، کجایی تو ؟

کراب فکر کرد و فکر کرد .

- نکنه داره قایم موشک بازی میکنه ؟ نکنه حالا که صورتی شده چسبیده باشه به لباس مردم ! نکنه ... نکنه ... نکنه چیزیش شده باشه ؟؟؟؟

اما به راستی لینی کجا بود ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فیلیوس فلیت‌ویک در 1397/11/2 15:29:50
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 بهمن 1397 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
-چی چیو هوم؟ نه هوم! صورتی به من نمیاد! سبز میاد، آبی میاد، سبز آبی میاد! صورتی اصلا نمیاد. کجا پیکسی ای دیدی که صورتی باشه؟ من و مامانم و بابام و خاله هام و حتی عمو پیکسی که از خانواده طردش کردیم، همگی همین رنگی بودیم. حالا یکی روشن تر و یکی تیره تر. ولی پایه رنگمون همینه.

کراب با لبخندی موذیانه به دنبال لینی که همینطور که عقب عقبی می رفت، درباره ترکیب رنگی خانواده اش برای او توضیح می داد، می رفت.
-آروم بگیر...اونا این رنگی بودن، برای این که هیچکدومشون عضو ارتش صورتی نبودن. این فقط یه فداکاری کوچولوئه. مگه مرگخوارا برای لرد سیاه حاضر نمی شن یه علامت گنده رو ساعدشون بزنن؟ تازه اون می سوزونه. این درد نداره. فقط خوشرنگ می شی. تکون نخور ببینم طلسمشو بلدم یا نه.

لینی شک نداشت که بلد نیست. کراب کلا هیچ طلسمی را بلد نبود. چوب دستی اش از لحظه خرید از الیواندر کاملا بی استفاده باقی مانده بود. حتی در صورتی که دقت می کردید می توانستید برق پلاستیک دورش را هم ببینید که احتمالا کراب از وجودش بی خبر بود.

کراب جلو رفت و لینی عقب!

و بالاخره لینی آنقدر عقب عقبی رفت که عقب عقبی اش تمام شد و به دیوار خورد.
تمام تلاشش را کرد که در دیوار فرو برود...ولی نتوانست.

برای همین چشمانش را بست و منتظر اجرا حرکت فداکارانه رهبر ارتش صورتی روی خودش شد.

کراب این بار چوب دستی اش را به طرف لینی گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: یکشنبه 30 دی 1397 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب بلاخره بغضشو خورد. کراب به این راحتی ها تسلیم نمی شد. اون هر کسی نبود که به این راحتی تسلیم بشه، او قرار بود ارتش صورتی رو بسازه. باید همه ی قواش رو جمع می کرد تا دوباره روی چیز دیگه ای تمرکز کنه. بنابراین همه ی قواش رو جمع کرد و دوباره تمرکز کرد.

_کراب؟ هممم... نظرت چیه از یه چیز کوچیک شروع کنیم؟

ایده ی لینی به نظر کراب مناسب امد. به هر حال باید کم کم قدرت هاش رو به همه نشون میداد اما یه مشکلی وجود داشت.
_هممم... خب باید چکار کنم؟

لینی هم به فکر فرو رفت. اما فقط یه راه حل به ذهن کوچولوی آبیش رسید.
_تو قرار یه ارتشو بسازی. تو باید تصمیم بگیری چکار کنی. تو باید ارتش صورتی...

کراب با کلمه صورتی جرقه ی قوی ای در ذهنش صورت گرفت، جرقه ای که نزدیک بود بلاخره مغزش رو بترکونه.
_بله، خودشه، صورتی!

کراب سرتاپای لینی رو چند باری برانداز کرد و سپس با یک لبخند مرموز حرفش رو ادامه داد.
_لینی آلان وقت این رسیده که وفاداریت رو به من ثابت کنی و از جونت برای ارتش صورتی مایه بذاری.

لینی آب دهانش رو قورت داد و به کراب نزدیک شد و گفت:
_خب... چیز... هممم... چکار باید بکنم؟
_ببین لینی ارتش ما قرار صورتی باشه و بهتره از همین حالا شروع کنیم و تغییرات لازم رو ایجاد کنیم.
با کاری که من میکنم تمام کسانی که اینجان به قدرت بزرگ صورتی پی می برن و عضو این گروه میشن تو هم از این رنگ آبی خلاص میشی و تنوعی میشه برات وارتش صورتی به طور رسمی شروع به کار میکنه. منظورمو که متوجه میشی؟
_نه!
_ خیلی سادست. من میخوام تو رو صورتی کنم. هوم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: جمعه 28 دی 1397 01:31
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب چنان بر گلدان تمرکز کرده بود که لينى فکر کرد الان است کله ى کراب از شدت تمرکز بترک!
چند دقيقه گذشت ،اما نه تنها کله ى کراب نترکيد ،بلکه گلدان يادگاري مادربزرگش که قرار بود به اژدهايى صورتى رويا هاى کراب تبديل شود ،از شدت تمرکز کراب شکست وخردو خاکشير شد.
لينى گوش هاى کوچکش که البته نسبت به جثه اش بزرگ بودن را بخاطر صداى ايجاد شده گرفت.
و کراب......
کراب با بغضى عميق به تکه هاى شکسته شده گلدان صورتى نگاه ميکرد و قطره هاى اشک در چشمانش حلقه زده ميزد.
کراب در آن لحظه فقط به سه چيز فکر ميکرد:
اول اينکه گلدان يادگارى اش شکسته بود و ديگر به حالت اول باز نميگشت.

دوم آبرويش که با تبديل نشدن گلدان به اژدها پيش لينى رفته بود.

و سوم اين بود که کراب فکر ميکرد رنگ بغضى که کرده صورتى است و نميخواست از بغضش دست بکشد.

لينى که سکوت طولانى کراب کم کم برايش عجيب ميشد ،سمت کراب رفت و بر شانه اش ضربه اى آرام زد.
-هى....کراب خوبى؟

اما کراب نگاه بعض آلودش را از گلدان بر نداشت چون فکر ميکرد اگر بردارد ،بغضش رنگ صورتى را از دست داده و به رنگ زمخت خودش تبديل ميشود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: پنجشنبه 27 دی 1397 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب چوب دستی را گرفت.
و به فکر فرو رفت!

او جادوگر قدرتمندی بود. الگوی جامعه جادوگری بود. او همیشه متفاوت بود! چیزی از لرد سیاه کم نداشت. حتی چیزی -که جرات نمیکرد مستقیما به آن اشاره کند- اضافه داشت.
حتما میتوانست حرکتی عظیم انجام بدهد.

ابروهایش را در هم کشید که قیافه اش جدی تر و خشن تر جلوه کند.
چوب دستی را به طرف گلدانی که روی میز بود گرفت.
تمرکز کرد.
تا چند ثانیه دیگر گلدان تبدیل به اژدهایی هولناک میشد...و افراد حاضر در کافه از این همه توانایی و ابهت و قدرت، مات و مبهوت میشدند.

درست در لحظه ای که قصد اجرای طلسم را داشت، مزاحم همیشگی، لینی وارنر بال بال زنان پرید و چوب دستی اش را گرفت.
سروته کرد...
و به دستش داد.
-اممم...فکر کنم اینجوری باشه.

کل تمرکز و اعتماد به نفس کراب با خاک یکسان شده بود.

با وجود این تسلیم نشد. اعتماد به نفس پخش و پلا شده اش را دوباره جمع کرد.

چوب دستی را به طرف گلدان گرفت...و تمرکز کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آذر 1397 16:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

همه چیز تو دنیای جادوگری تغییر کرده و برعکس شده. هکتور معجون نمی سازه. دامبلدور به اسنیپ شک داره. بلاتریکس موهاشو صاف کرده.لرد با همه مهربونه. در این بین تنها کراب تغییر نکرده و می خواد با تاسیس ارتش صورتی ها قدرت رو در این دنیای جدید به دست بگیره.عضو گیری ارتش در کافه مادام پادیفوت در جریانه. ولی بجز لینی کسی حاضر نیست عضو ارتش کراب بشه!

...................

کراب کم کم داشت به این واقعیت دست می یافت که ارتش ساز بسیار ناموفقی است!
-خب...لرد چطوری این کار رو کرد؟ آگهی که نداد. اونم حتما بین مردم گشت و وعده و وعید داد. کم کم ملت جذبش شدن و قطره قطره جمع شدند و وانگهی ارتش شدند...

لینی با آدامسش بادکنکی درست کرد و بادکنک روی صورتش ترکید.
کراب با دیدن این صحنه، از تنها عضو ارتشش هم ناامید شد. لینی به هیچ دردی نمی خورد. با این حال ترجیح داد نکته ریز و کوچکی که توجهش را جلب کرده بود، با کراب در میان بگذارد.
-خب...لرد یه مهارت هایی داشتن. تو...راستش...یه کم...چیزی!

کراب با تعجب نگاهی به دست و پای خودش انداخت.
-چیم؟ عالیم که. همه چیز تمومم!

لینی چوب دستی کراب را به دستش داد.
-ببین...اینو بگیر...یه حرکت خارق العاده انجام بده که کسایی که اینجا نشستن توجهشون جلب بشه و بخوان تو ارتش تو باشن...کنارت باشن...ازت چیزی یاد بگیرن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!