- میگم... بهتر نیست که فرار کنیم؟
پس از زده شدن این حرف، ملت، چند ثانیه به یکدیگر نگاهی کردند و متوجه عمق موضوع شدند.
- فرار کنین!
هر کدام، به سمتی دویدند و از یکدیگر جدا شدند، و آنهایی که عقب مانده بودند، زیر دست و پای مردم له شدند. در این بین، ملانی با چشمانی که پشتش را نازک کرده بود، به جادوگران عقب مانده ای نگاه میکرد که به جمعیت ملحق شده، و با ورد هایی که میخواندند، باعث بیشتر شدن صدای جمعیت، و در نتیجه، به وجود آمدن زمین لرزه میشدند.
ملانی، دندان هایش را به هم فشرد و تکه ای پارچه از لباس قرمز جیغ آلنیس، که پشتش قوز کرده بود و هق هق را سر داده بود، پاره کرد و دور سرش بست. که البته، به داد و فریاد آلنیس منجرب شد. ملانی، فاز جنگجو طورانه به خودش گرفت و چوبش را محکم تر در دستش فشار داد.
اما مشکل اینجا بود... صدای جیغ آلنیس قطع نمیشد.
- ساکت شو، آلنیس! مگه یکی عین همینو داخل خونه...
و ملانی، وقتی به سمت دخترک برگشت، با آلنیسی مواجه شد که پاهای در دو طرف زمین ترک خورده، صد و هشتاد درجه باز شده بود و هر لحظه، ممکن بود لیز بخورد.
چند جادوگر عقب مانده در جمعیت، زمین لرزه ای واقعی به وجود آورده بودند.
- زمین داره ترک میخوره! فرار کنین!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

از اونجایی که مغز یه ریونی همیشه بهتر عمل میکنه، من از قبل همهی اطلاعات مورد نیازمون رو جمعآوری کردم. ما الان توی فرودگاه امام خمینی تهرانیم. من محلهایی که با فرهنگمون توی ایران همخونی داره رو بررسی کردم. یه جایی هست به اسم کافه نه و س...













