شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
گیبن با دست های زنجیر شده مقابل آرسینوس نشسته بود.
-حالا مردک فرومایه واسه ما استعفا میدهی؟بدهیم استعفا دانت را در بیارن بندازن جلو تسترالا؟
گیبن سرش را پایین برد. -آخه تابوت نفرین شده بود!هی مینداختیمش تو،میومد بیرون پادشاه!ما هم ترسیدیم!
همان موقع مرد تابوت ساز وزارتخانه که گویا از پست اول تا کنون به صورت شانسی از ماچ های دیوانه ساز ها جان سالم به در برده بود وارد شد. -پادشاها من رو خواسته بودید؟ -اع!زنده ای پس، دوتا تابوت میخواهیم تنگ و عذاب آور برای دو نفر!
تابوت ساز که برای بار دوم در کل سیزده سال حضورش آدم حساب شده بود گفت: -چشم! انقد کوچیک میسازم که تو مرگشونم عذاب بکشن!
آرسینوس با چشم اشاره کرد که تابوت ساز مرخص شود. -نه نرو!نظرمون عوض شد! یه تابوت بساز! بودجه ی وزارت رو از سر راه نیاوردیم که!
تابوت ساز سرش را به نشانه چشم تکان داد و تا دوباره خواست مرخص شود،آرسینوس گفت: -نه نرو!نظرمون عوض شد!تابوت نساز! جسدشون رو میسوزونیم، بودجه ی وزارتخونه علف خرس نیست که!
آرسینوس بلند شد و با ابرو به دیوانه ساز ها علامت داد که گیبن را ماچ کنند. -باید به الاف جغد بزنیم بیاد اینا رو آتیش بزنه...برای هرکاری باید به متخصصش مراجعه کرد، پادشاهی هستیم آتش زننده!
گیبن که خسته شده بود، یه گوشه نشست و کیسه شو باز کرد؛ هنوز یه چندتایی سوزن توش بود. - اینام واسه آرسی! بذار برسه!
توی دلش به خودش آفرین گفت که قبل از اومدن، کیسه مامان بزرگشو کش رفته. مامان بزرگش همیشه این کیسه همراش بود و هروقت گیبن به حرفاش گوش نمیکرد، یکی از سوزنا رو تو کله گیبن فرو میکرد. برای اولین بار بود که سوزنا به نفع خودش استفاده شده بودن.
گیبن به پشت سر خودش نگاهی انداخت؛ کسی نبود. به جلو روش نگاه انداخت؛ کسی نبود. - خب فعلا کسی نمیاد؛ بهتره یه چرت بزنم.
چشماشو روی هم گذاشت و خوابید. کمی بعد، آرسینوس رسید و وقتی دید گیبن مغرور، خوابیده، آروم از کنارش رد شد و به سمت خط پایان حرکت کرد. گیبن بیدار شد و با خوشحالی از اینکه آرسینوس هنوز بهش نرسیده، به سمت خط پایان دوید که دید ای دل غافل! وقتی خواب بوده، آرسینوس به خط پایان رسیده و اول شده! با ناراحتی شروع کرد سر خودش رو به دیوار کوبید.
اما دیگر دیر شده بود. گیبن به سرعت از پیچی گذشت و از نظر ناپدید شد. آرسینوس که حالا به حالت طبیعی خودش برگشته و از شدت خشم می لرزید، رو به زیر دستانش فریاد زد: - پس چرا وایسادید احمقا؟ نکنه منتظرید خودش بیاد پیشمون؟
یکی از زیردستانش که از تعجب چشمانش گرد و سر جایش میخکوب شده بود، پرسید: - ببخشید رئیس، ولی چطوری به این زودی به حالت انسانیتون دراومدین؟ - این یه حالت زودگذر بود؛ یه اخطار برای این که یادم بمونه امشب ماه کامل میشه. حالا زودباش تا اون گیبن لعنتی از این دورتر نشده!
زیردستان با دستپاچگی به طرفی که گیبن رفته بود، دویدند. چیزی نگذشت که یکیشان توی تله ای که گیبن پشت سرش گذاشته بود، گیر افتاد. تله شامل دندانه هایی بود که وحشیانه و بی صدا باز و بسته میشدند و هر چیزی را که درونشان گیر میکرد، به هزاران قسمت نامساوی تبدیل میکردند.
همگی ایستادند که کمک کنند؛ اما بلافاصله چهره ی خشمگین آرسینوس از مقابل ذهنشان گذشت و منصرف شدند و با عجله به راهشان ادامه دادند.
چندی بعد، یکی دیگر از زیردستان آرسینوس قربانی مه گیج کننده ی گیبن شد و بطور کامل عقلش را از دست داد. بقیه ی افراد خیلی سریع و با احتیاط مه را دور زده و به مسیرشان ادامه دادند.
درطول مسیر چند نفر دیگر نیز در اثر حوادثی چون افتادن در چاله ای پر از آب که حدود پنج متر عمق داشت، له شدن در اثر برخورد با دیوار، بلعیده شدن توسط شاخه های درخت و حوادث غیر معقول دیگری از پای درآمدند.
در نهایت تنها دو نفر باقی ماندند که به ناچار دست از پا درازتر پیش آرسینوس برگشتند و پس از انفجار خشم آلود آرسینوس هر کدام به طرفی فرار کردند.
آرسینوس که زیرلب به زیردستان بی عرضه اش لعنت میفرستاد، تصمیم گرفت خودش به دنبال گیبن برود و او را گیر بیندازد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1398/1/8 20:54:10 ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1398/1/8 20:55:16
خلاصه: آرسینوس به گیبن و آملیا دستور داده که تابوتِ حاویِ جسد وینکی رو به سازمان اسرار منتقل کنن. تابوت سنگینه و وسط راه، آملیا خسته میشه و به اعصابش فشار میاد و قاطی میکنه و خودشو از پنجره میندازه بیرون. گیبن هم استعفا نامهشو میذاره روی تابوت و در میره. باد استعفا نامهشو میرسونه دست آرسینوس. آرسینوس خیلی عصبی میشه و میفته دنبال گیبن.
★★★
- قربان! ایناهاش! تابوتو اینجا ولش کردن! - ببریدش سازمان! ما هم میریم حساب اون گیبن ملعون رو برسیم!
آرسینوس و زیردستاش عینهو مردان سیاهپوش، راهروها رو یکییکی طی میکردن که ناگهان زیردستا متوجه شدن که آرسینوس پیششون نیس. در واقع اون چند متر پُشت سرشون، زمینگیر شده بود. لباسش پارهپوره شده بود. کمرش قوس عجیبی گرفته بود. چنگالهایی بُرّنده... پوزهای دراز... پوستِ سیاه... واه و واه و واه!
- عـــــااااااااااااااااااااو!
آرسینوسِ اهلی که به فنریر گریبکِ وحشی تبدیل شده بود، وحشیانه و چهارنعل از درِ وزارتخونه به بیرون تاخت. زیردستاش هم افتادن دنبالش.
توی خیابون، چند متر اونورتر، گیبن همینکه سر و صدای گوشخراش فنریر رو شنید، اوضاع رو خیط دید و یقهی پالتوش رو کشید بالا. تا جایی که قیافهشو نمیشد تشخیص داد.
وقتی فنریر به همراه زیردستاش به گیبن رسیدن، یکیشون ازش پرسید: - ببخشید آقا. شما شخصی رو ندیدین که در حال فرار باشه؟ - امممم... چرا دیدم! از اونور رفت!
فنریر و بقیه هم از اونور رفتن! ولی چند متر نگذشته بود که سرجاشون وایسادن و پُشت سرشون رو نگاه کردن. شخصی که اونا رو راهنمایی کرده بود، با نهایت سرعت در حال دور شدن بود.
گیبن اول جلوی تابوت رو گرفت و سعی کرد تکونش بده ولی تابوت سنگین تر از این حرفا بود. پشت تابوت رفت تا به جلو هلش بده ولی بازم نشد. دست هاش درد گرفت و این بار سعی کرد با شونه هاش هل بده. بازم نشد. کار دو نفره به نظر میرسید. پادشاه باهوش بود که دو نفر رو برای این کار انتخاب کرده بود. حالا که آملیا خودش رو پایین پرتاب کرده دیگه کسی نمیتونست کمکش کنه. به دور و اطرافش نگاهی انداخت و کسی نبود. چشماش رو تیز کرد ، بازم کسی رو ندید. میترسید فریاد بزنه ، آرسینوس بشنوه و به اتاق بوسه فرستاده بشه. کاغذی از جیبش در آورد، استعفا نامش رو روی تابوت گذاشت. بعد سریعا با آسانسور پایین رفت و از وزارت خارج شد.
تابوت و استعفا نامه تنها تو راهروهای وزارت نشسته بودن و هیچکس دور و اطراف نبود که بهشون توجه کنه. دنیای بدی شده که حتی تابوت و استعفا نامه هم تنها میموندن و کسی اطرافشون نبود که درد دلشون رو بشنوه. تابوت خیلی سنگین بود و نمیتونست تکون بخوره ولی از نامه خواست که با باد بعدی از اونجا بره تا شاید طبقه بالاتر کسی رو پیدا کنه. نامه اول قبول نکرد. -من میخوام تا آخر عمر پیشت بمونم. -نههه برو خودتو نجات بده ... تو هنوز جوونی.
بعد از کلی بحث، نامه بالاخره تسلیم شد. به محض اینکه بادی از پنجره باز راهرو وارد شد، سوارش شده و به حرکت در اومد. بعد از طی کردن کلی مسافت طولانی و سخت بالاخره به طبقه بالاتر رسید و رو اولین میزی که میتونست فرود اومد تا استراحت کنه. استراحتش کوتاه بود چون آرسینوس نامه رو دید و برش داشت. بالاخره دستان گرم یک انسان ... یه ذره ارتباط. نامه خوشحال بود اما گرما شدید تر شد. اینقد شدید شد که که کم کم به آتیش کشیده شده و به خاکستر تبدیل شد.
-مرتیکه فک کرده استعفا میتونه بده ... ما فقط میتونیم استعفا بدیمش ... هیچکس نمیتونه خودش کنار بکشه مگر اینکه ما کنار بکشیمشون.
آرسینوس این رو گفت ، به استعفا نامه ای که تو آتیش انداخته بود نگاهی کرد و به همراه چند کاراگاه دنبال تابوت و گیبن رفتن.
آملیا دیگه طاقتش به سر رسیده بود. اون موقعی که مامان باباش بهش فشار میاوردن که: "برو وزارت دخترم..." "پول توشه..." "بعدا شاید معاونی، چیزی شدی..." موقعی بود که وزارت، وزارتی بود، نه سلطنتی! اون موقعی هم که مامانش در گوشش میخوند که: "برو هافلپاف!..." "خیلی بچه هاش ماهن!..." "خیلی گروه شلوغیه..." موقعی بود که دنیس و آلبوس پاتر و پیوز شریکی کار میکردن، نه الان که یه سری عجق وجق مثل گیبن و رودولف توی تالار جمع شده بودن.
- نـــــــــــــه!
خودشو از پنجره پرت کرد بیرون. گیبن میدونست دختره قات داره، اما دیگه نه تا این حد! پس با بالاترین میزان تاسف، زمزمه کرد: - به من چه؟!
و با خودش فکر کرد که الان حتما کتک رو میخوره؛ چند دقیقه وایساد، خبری نشد. چند دقیقه دیگه هم وایساد، بازم خبری نشد. ترسید اگه چند دقیقه دیگه هم وایسه، آرسینوس با دمنتورا بیان بریزن روش؛ پس زودی دست به کار شد و شروع به جابه جا کردن تابوت کرد.
- گيبن؟ - ها؟ - زهرتسترالو ها! وقتي با يه خانوم متشخص حرف ميزني بايد بگي بله. گيبن: - چيه؟ - باشه خب. نزن... بله؟ - ميگم كه... ما اين تابوتو نبرديم بيرون؟ - درسته. - پس چرا اين هنوز اينجاي؟ - نميدونم! - شايد اين تابوت تسخير شدس. - نميدونم! - تو دقيقا چي ميدوني؟ - اينكه وقتي با يه خانوم متشخص حرف ميزنم، بايد بگم ها! آمليا: - چيزي شده آمليا؟ چرا صورتت قرمز شد؟ - نه. چيزي نشده. بيا تا قبل از اينكه پادشاه دوباره بياد از شر اين تابوت خلاص شيم. - پادشاه چي؟
آمليا و گيبن با وحشت به پشت سرشان نگاه كردند و با ديدن آرسينوس گفتند: - هي... هيچي جناب پادشاه. داشتيم ميگفتيم كه... - اين تابوت اينجا چيكار ميكنه؟ مگر ما دستور نداديم كه اينو به سازمان اسرار ببرين؟ - چرا جناب پادشاه... - مثل اينكه شمام دلتون ميخواد مثل اون آرتور و پروتي و جيني بيوفتين آزكابان.
آمليا و گيبن با وحشت به آرسينوس نگاه ميكردن.
- حالا از اونجايي كه ما پادشاه خيلي خوبي هستيم، اين دفعه رو نديد ميگيريم... الانم زود باشين جسد اين جن مرده رو ببرين سازمان اسرار تا كل وزارت خونه رو بو ورنداشته.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/8/27 17:52:39
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر ! میجنگیم تا آخرین نفس !! میجنگیم برای پیروزی !!! برای عـشـــق !!!! برای گـریـفـیندور. هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه
گرنت پیج و آملیا فیتلوورت تابوت وینکی را روی هوا شناور کردند و با ادای احترام از جلوی آرسینوس گذشتند. راهروهای پر پیچ و خمِ وزارت را پشت سر گذاشتند، طبقات مختلف را با آسانسورهای سریعالسیرِ وزارت پایین آمدند، از پستی بلندیهای سازمان اسرار عبور کردند، اتاق به اتاق جلو رفتند تا به سردخانهی سازمان اسرار رسیدند. بالاخره متوقف شدند، ولی تابوت نبود!
پس آن دو اتاق به اتاق برگشتند، از پستی بلندیهای سازمان اسرار عبور کردند، طبقات مختلف را با آسانسورهای سریعالسیر بالا رفتند، راهروهای پر پیچ و خمِ وزارت را پشت سر گذاشتند، و به انبار وزارت سحر و جادو برگشتند. تابوت را دیدند که همانجا شناور مانده و با آنها از در خارج نشده بود.
- کوچیکه آقا... کوچیکه! جا نمیشه! - غلط کرده کوچیکه. میگیم جا میشه، یعنی جا میشه!
تابوت ساز مخصوص وزارت، که دهانش برای جا کردن جسد جن خانگی در تابوت، به صورت سه بانده آسفالت شده بود، دست از کار کشید، کمرش را با صدای "تق" خاصی صاف کرد و سپس رو به آرسینوس گفت: - بیا خودت جا کن اصلا! - - - ببرید بدیدش دست دمنتورا، باهاش ماچ بازی کنن تا آدم شه مرتیکه گستاخ فرومایه!
و دو عدد کاراگاه به سرعت تابوت ساز وزارت را که برای اولین بار در طول دوره کاری سیزده ساله اش، آدم حساب شده بود و برای یک وزیر تابوت ساخته بود را بردند دادند دست دمنتورها جهت آموزش ماچ بازی.
- مرتیکه واسه جن یک متری اومده تابوت سی سانتی متری ساخته بعد میگه جا نمیشه. الان خودم همچین جا میکنمش که دهن همه باز بمونه!
آرسینوس قدمی به سوی تابوت گذاشت و جسد وینکی را که در کفنی شکلاتی رنگ پیچیده شده بود را از تابوت خارج کرد. سپس از درون جیب ردای خود چند عدد روزنامه پیام امروز خارج کرد، روزنامه هارا خیس کرد و در تابوت چپاند. بعد هم نشست و منتظر ماند.
ساعتی بعد، آرسینوس از جای خود بلند شد، روزنامه ها را از درون تابوت خارج کرد، و سپس جسد وینکی را به راحتی درون تابوت گذاشت. - ملت کاراگاه! تحت تدابیر شدید امنیتی، علاوه بر اینکه هرکس اعتراض کرد یا پاچه خواری و حمایت کرد رو زندانی کردید، جسد رو هم به سازمان اسرار منتقل کنید که حسابی سرمون شلوغه!
ابرها کنار رفتند و نور ماه به سختی پس زمینه سیاه و آبی سرزمین جادوگران را روشن کرد... نسیم سردی می وزید و هر از چندگاهی، یک بوته خار عرض خیابان را طی می کرد و به طرف دیگری می رفت. درهای خانه ها با هربار وزش نسیم به آرامی تکان می خوردند و تصویر مبهمی از محتوای درون هر خانه به نمایش می گذاشتند. تنها صداهایی که به گوش می رسیدند، صدای وزش آرام نسیم و زوزه زامبی هایی بود که قبلا کاربر مهمان بودند. خانه شماره 13 گریمولد که همیشه از کِشت بی رویه ویزلی ها رنج می برد، اکنون به صحنه ای خالی تبدیل شده بود. تنها چیزهایی که روزهای گذشته را به ذهن می آوردند، چند تار موی قرمز و سفید به همراه یک نهنگ مرده، یویوی شکسته و روبان آبی رنگ بودند. دورتر از مقر سابق محفل، خانه ریدل هم وضع بهتری نداشت. چند کراوات کهنه در یک پاتیل جای گرفته بودند؛ تکه های بلند ناخن روی لوازم آرایش نصفه و نیمه ای ریخته شده بود؛ منقلی در یک گوشه برعکس افتاده بود و هنوز از زیر آن دود ضعیفی بلند می شد و مقداری کف شامپو هم روی قمه هایی مانده بود که گوشه ای تکیه داده شده بودند.
فضای مرده شهر به وسیله دو پیکر کوتاه و بلند که از آخر خیابان معلوم شدند، در هم شکست.
-وینکی جن خووب؟
پیکر دوم که تصویر محو اما واتسون را روی لباسش حمل میکرد، گفت: -یعنی بانو اما واتسون رو هم حذف شناسه کردین؟ فلسفه وجودی من بدون اون از بین میره. -وینکی اسم یارویی که ظفرپور گفت رو تو عمرش نشنیده بود. وینکی جن خووب؟
موسیقی حماسی-وسترنی نواخته شد و وینکی و توحید ظفرپور بدون توجه به دنیای سوت و کوری که در اطرافشان وجود داشت، به دل دنیای سرد و تاریک جادوگرانِ جدید پا گذاشتند. بله! وینکی و توحید، این دو هدویگِ بیباک، با همدیگر در این سیاه چاله پر رمز و راز به دنبال منوی محصور شدهای می رفتند که با آن بتوانند دنیای تاریک و ترسناک را به نظم اولیه اش برگردانند. سفر آنها برای سالیان سال، سینه به سینه در هر میخانه ای با ساز و آواز نقل میشد و هزاران شوالیه در کودکی خود، آنها را تحسین کرده و تلاش می کردند تا جا پای جایشان بگذارند و اما واتسون ها را از دست شیاطین نجات دهند. داستان حماسی این دو قهرمان، الهام بخش صدها پرنس چارمینگ و پرنس ناچارمینگ می شد. هزاران انسان آزاده در طول زندگی خود با الگو قرار دادن آنها به نبرد علیه خیر و شر می پرداختند تا زندگی انسانها را با خوشبختی همراه کنند. این بود جادوی وینکی و توحید ظفرپور! این بود سفری به دل دنیای تاریک و وحشی! این بود نقطه آغاز داستان فداکاری ها و دلاوری هایی که مردم از یاد نخواهند برد! این بود سهگانه ارباب کاربر مهمان ها! این بود ویچر سه: د وایلد شناسه! این بود رستگاری در زوپس! این بود وینکی پاتر و توحید ویزلی هایی که حماسه میساختند!
تمام!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1396/6/11 21:34:58
Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL