-آم... این الان فکر میکرد که حافظه مون رو تونسته دست کاری کنه؟
-نمیدونم. مثکه توی تخیلاتش اینطوری اتفاق افتاد.
مرگخواران جیانا را رها کردند و سروقت ایوا برگشتند. لینی قبل از اینکه کسی دوباره قضیه ی کشتن حشره ای جلوی چشمانش را مطرح کند، شروع به صحبت کرد:
-ببینید خب! مگه ایوا نباید به یکی از دشمناش دلش بسوزه و اونو ببخشه؟ من و ایوا هم با هم مشکلی نداشتیم که...
بلاتریکس به فکر فرو رفت. متاسفانه حق با این حشره ی آبی رنگ بود.
سپس نگاهش را به سوی پیتر برگرداند.
پیتر که خیال میکرد خطرِ ایوا و مهربانی کردنش از بین رفته، داشت با ایوا و طنابی که سعی داشت دست و پاهای او را با ان ببندد، کلنجار میرفت.
-حالا... اینجوری اینو دورت... میپیچیم! دیگه نمیتونی تکون بخوری! و... عه. سلام بلا! حشره ی مورد نظر رو پیدا کردید؟
بلاتریکس لبخند هولناکی تحویل او داد:
-پیتر. زودباش یه کاری کن دل ایوا برات بسوزه. اینجوری میتونه با دشمنش دوستی ایجاد کنه و محفلی بشه!
-دشمن؟ چی... نه بابا شما دشمنی ای میبینید؟
پیتر سعی کرد به همان سرعتی که طناب را دور ایوا بسته بود، آن را باز کند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


" به پیتر زل زده بودند و کاملا از ایوا غافل شده بودند. ایوا کمی آن طرف تر کنار دیوار کز کرده بود و با حالتی عجیب پیتر را نگاه میکرد.

نکنه...
من ایوا با هم مشکلی نداشتیم. داشتیم؟
بیا حالا ایوا رو محفلی کنیم.

