جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  102 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: شنبه 27 شهریور 1400 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

دامبلدور بچه‌ای داره که مرگخوارا از یتیم‌ خونه می‌دزدنش و به خونه ریدل میارن. لرد به بچه علاقمند می‌ شه و اسمشو تام ماروولو جونیور می‌ ذاره. ولی بچه گم می شه و مرگخوارا یه بچه جن رو به جاش جا می زنن. لرد که شک کرده، می خواد استعداد های بچه رو ببینه. بچه قراره رودولف رو از وسط نصف کنه. بلاتریکس به آشپزخونه رفته که اره بیاره.
***


-پس این ارّه چه شد؟! ما بسیار مشتاق دیدن استعداد کودکمان در خصوص نصف کردن رودولفیم. نمایش جالبی است.

بلاتریکس با شنیدن صدای اربابش، با عجله، در حالی که اره ای وحشتناک را در هوا تکان میداد، از اشپزخانه بیرون آمد.
-سرورم اینم ارّه!

بلاتریکس ارّه را به دست بچه جن داد و کنار بقیه ایستاد. رودولف را نیز که سعی میکرد کنار بقیه خود را استتار کند، به جلو و کنار بچه هل داد.
-هی حالا... بیاید حرف بزنید با هم.

مرگخواران نیازی به صحبت نداشتند، همه ی آنها منتظر قطعه قطعه شدن رودولف به دست بچه بودند. تام جاگسن از همه شان مشتاق تر به نظر می رسید.
بچه جن اما به نظر نمی رسید زیاد مشتاق باشد. به وسیله ی تیز روبه‌رویش خیره شد و بعد، به رودولف. سپس پرسشگرانه رو به لرد سیاه و مرگخواران کرد.
لرد سیاه به سوالی که در چشم های بچه به وضوح پیدا بود جواب داد:
-اره رو بلند کن، بعد فرو کن تو رودولف... بچه.

بچه بلند شد و سعی کرد اره را بلند کند. به نظر می رسید بلاتریکس به این نکته که اره دو برابر بچه جن سایز داشت، دقت نکرده بود.
بچه دسته ی اره را بلند کرد، کمی به سمت راست تلو تلو خورد، سپس به سمت جلو و جایی که رودولف ایستاده بود.
-هی... هی هی هی بچه! صبر کن... من که میدونم تو ته دلت راضی نیستی... اصلا شما دختر خانم... میتونی حرف بزنی؟ اصن دختر خانمی یا اقا پسر؟

جن ایده ای نداشت. به سختی تیغه ی اره را بالا برد و بیشتر به سمت رودولف رفت.
مرگخواران نفسشان را حبس کردند. لرد سیاه لبخند زد. جن عرق ریزان اره را به سمت شکم رودولف هدایت کرد.
ثانیه ای بعد، جن، پروزمندانه در کنار رودولفی دو تیکه شده، روبه‌روی مرگخواران ایستاده بود و لبخند میزد.

-بچه ی... با استعدادیه.

مرگخواران نفس راحتی کشیدند. بچه مورد رضایت لرد سیاه قرار گرفته بود.
-اما خب... ما حوصله نداریم رودولف دو تیکه ی بی ریخت تو خونه ی ریدل ها اینور و اونور بره. برای اینکه از استعدادت مطمئن بشیم، باید رودولف رو بهم بچسبونی. فکر نمیکنم این بار تفش رو چسبوندن خودش هم تاثیر داشته باشه.

تنها عضو از مرگخواران، که پس از حرف های لرد راضی به نظر می رسید، تام جاگسن بود که با خوشحالی به رودولف چشمک میزد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: جمعه 15 مرداد 1400 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا در حالیکه پشت سر هم به خودش ناسزا می‌گفت، چوبدستیش رو بالا آورد:

-آسیو اره!

در این لحظه در آشپزخونه با صدای مهیبی به قطعات نامساوی تقسیم شد و اره با سرعتی آذرخشی به سمت سر بلا رفت.

-ارباب لعنتت کنه!

بلا یکم دیر جاخالی داد و به همین دلیل اره وارد موهاش شد و اون رو محکم چسبوند به دیوار پشتی. تمام قابلمه‌هایی که روی دیوار بود یکی یکی شروع کردن به افتادن.

-دنگ. دونگ. درنگ. پلنگ.
-بلا بهتره قبل از اینکه صدای شیر و ببر هم دربیاری و ما وجود مبارک خودمون رو بیاریم در آشپزخونه اون اره‌ی نفرین شده رو برامون بیاری! تحمل التماس‌های رودولف مثل نگاه کردن به قیافه‌ی هری پاتر مشقت بار شده!
-چششششم ارباب! همین الان.

بلا تلاش کرد تا اره رو از توی موهاش دربیاره اما اره خیلی محکم داخل دیوار فرو رفته بود. فقط یک راه میموند.

-نهههه! من نمیخوام موهای قشنگمو ببرم!

اما چاره‌ای نبود. درست وقتی که بلا موفق شد موهاش رو ببره و اره رو دربیاره، در خرد شده‌ی آشپزخانه دوباره باز شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 14 مرداد 1400 10:48
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس ترسیده بود؛ البته باید هم می‌ترسید. اگر زودتر آشپزخونه رو مرتب نمی کرد کمترین مجازاتش زدن گردنش کنار رودولف بود. تازه اگر اره رو هم پیدا نمی کرد دیگه مجازاتش معلوم نبود چی می شه.

همون لحظه طبقه پایین

لرد به سو که تازه دوباره وارد خونه شد نگاهی کرد.
- حالا نمی تونستی دو دقیقه صبر کنی بعد بری دستشویی؟ برو بالا ببین بلایمان کجا مونده.
- چشم ارباب.
سو اینو گفت و راهی آشپزخونه شد.

طبقه بالا

- بلا کجا موند... یا خود مرلین اینجا چه خبره؟
بلا سریع بلند شد و به سو نگاه کرد و سریع خودشو جمع و جور کرد.
- هیچی. خبری نیست یکم به هم ریخته... الان درستش می کنم.
- یعنی کمک نمی خوای؟
- نخیر نمی خوام. بفرمایین.
- خیله خب باشه.
سو برگشت تا از در بیرون بره.

بلاتریکس برگشت تا به آشپزخونه شلوغی که جلوش بود سر و سامون بده.
همون لحظه صدای سو که داشت پایین می رفت به گوش رسید.
- خیر سرت ساحره‌ای ها.
بلاتریکس چوبدستیشو سریع به سمت وسیله ها رفت تا اره رو به سمت خودش بکشه و آشپزخونه رو مرتب کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 31 تیر 1400 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
-بله ارباب!

لرد با تعجب گفت:
-لازم نکرده، بیا اینجا آخرین صبحت هات رو بکن.
-ارباب؟!
-چیه رودولف؟! چرا گریه می کنی؟! مگر...
-ارباااااب!! هق...
-هق و زهر عقرب! دیگر وسط حرف ما نپر رودولف وگرنه...
رودولف با اشک هایی سرازیر و صدایی نامفهوم گفت:
-اربااااب!!
-خفه شو رودولف، بشین سرجات! بلا این اره کجا ماند؟!

کمی آنور تر در آشپزخانه...

-ارباهههب! نهههههه... هنوز پی... ههههداااا نکککرددددمم!
-چرا جلوی ما فریاد میزنی بلا، نکند تو هم از مسیر راست تاریکی خارج شدی؟!
-نههههه ارباههههب! اما چون اینجا کلی خنزل پنزل هست، خسته شدیم از گشتن!
-خسته؟! از تو بعید بود! ولی مهم نیست می گذریم از این اشتباه ضایع و زشتت! فقط حواست باشد که وسایل مادرمان را پس از گشتن سر جایش بذاری!
و بعد بلا نگاهی ترسناک و ناراحت به وسایلی که به هم ریخته بود کرد و بعد فریاد زد:
-چیییییییییییییییییی؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 31 تیر 1400 12:43
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب اره کجا بود؟ فکر کنم تو آشپرخانه بود، مروپ باهاش میوه خرد می کرد.
بلاتریکس این را گفت و به سوی آشپرخانه رفت.


وقتی به آشپر خانه رسید نگاهی به اطراف کرد و روی کابینت بزرگی خم شد.
-اول این را میگردم.

پنج دقیقه بعد

بلاتریکس با موهایی آشفته تر از همیشه در بین انبوهی از وسایل نشسته بود.
- این اره کجاست آخه؟! همه جا را گشتم.

مرغ پز خودکار را کنار زد و دوباره روی قفسه های کابینت خم شد و به گشتن ادامه داد.
- چاقوی هشت کاره، همزن با قابلیت عوض کردن تیغه، رنده ی گردو، مایکروفر مناسب گرم کردن آبمیوه ی طبیعی ؟ مگه آبمیوه ی طبیعی را هم گرم میکنن؟!

بلاتریکس مکثی کرد و به گشتن ادامه داد.

طبقه ی بالا

مرگخوران در حال هیچ کاری نکردن و منتظر بودن بودند که ناگهان کسی حرف زد.

- رودولف! چرا داری از پنجره می پری پایین؟
لرد سیاه در حالی این حرف میزد به رودولف خیره شد که در حال بیرون رفتن از اتاق از طریق پنجره بود.

- چی ؟... ارباب ..من دارم تمرین سقوط آزاد می کنم.
رودولف این حرف را زد بدون اینکه به درستی بداند سقوط آزاد چیست.

- الان؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 تیر 1400 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف که خودش دم در بود با لگدی جانانه سو را از در به بیرون پرت کرد.
لرد گفت:
-این سو کجا رفت.

رودولف سریع گفت:
-رفت دستشویی.

رودولف می خواست حواس لرد را پرت کند تا بلکه از نصف شدن نجات پیدا کند.

-ما که همینجا در خانه دستشویی داریم چرا رفت بیرون.
-آخه ارباب چون شما از اون دستشویی استفاده میکنین اون می خواست دستشویی تمیز بمونه برای شما.
-بسیار خب ... خب ما داشتیم چه می کردیم.

بلا سریع گفت:
-قرار بود فرزندتون رودولف رو از وسط نصف کنه تا از شرش خلا ... تا توانایی های فرزندتونو امتحان کنید.
-بله یادمان آمد اره را بیاورید.

بلاتریکس گفت:
-ارباب اگه اجازه بدین من برم بیارم.
-باشد بلا برو.

بلا در حالی که جست و خیز کنان به سمت در میرفت و آهنگ همه چی آرومه / من چقد خوشحالم را زمزمه میکرد از جلوی رودولف رد شد و بی دلیل کروشیویی نثارش کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 14 تیر 1400 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب این بچه، بسیار و خیلی زیاد، شبیه شماست.

مرگخوار نابخردی که این حرف را زده بود، وقتی نگاه لرد سیاه را که از چهره توله جن، روی تصویر خودش در آینه و برعکس درحال رفت و آمد بود دید، به آرامی دهان ایوا را باز کرد و وارد آن شد.
- منو قورت بده و به سرعت هضم کن.

لرد سیاه در صورت زشت و بی قواره توله جن، به دنبال نشانی از خودش گشت و پیدا نکرد.
- این زشته...

- آواداکداورا!

مرگخواران نفهمیدند که مرگخواری که در گوشه اتاق ایستاده بود، چرا کشته شد.

لرد سیاه توضیح داد.
- توی ذهنش چیزاهایی در مورد چهره ما گفت. درباره زیبایی ما تردید داشت.

مرگخواران بسیار قانع شدند که طرف حقش بود بمیرد.

- خب؟ این بچه چه استعدادی داره؟

سو لی در حالی که کلاهش را به نشانه "سلام" در هوا تکان می داد، از پشت در خروجی فریاد زد:
- می تونه رودولف رو از وسط نصف کنه و بعد دوباره به هم بچسبونه. مثل روز اولش.

لرد سیاه ایده را پسندید.
- ما ایده را پسندیدیم. رودولف را نصف کند. اره ای تیز بیاورید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: جمعه 27 فروردین 1400 02:39
نمایش جزئیات
آفلاین
مدتی گذشت. بچه همچنان درگیر آبنباتش بود و بی‌توجه به حلقه‌ی مرگخواران در اطرافش که لحظه به لحظه تنگ‌تر می‌شد، آبنبات را در دهانش فرو کرده و دوباره بیرون می‌آورد.

- این آبنبات چرا تمام نمی‌شود؟
- الان تموم میشه ارباب.

بلاتریکس پس از گفتن این جمله، با حرکتی ناگهانی و سریع به سمت بچه خیز برداشت و آبنبات را از دستش کشید. ثانیه‌ای طول نکشید تا صدای جیغ بچه به هوا برود‌.

- ساکت! سرمان رفت!

لرد سیاه با رضایت به بچه که از ترس گریه‌اش بند آمده و به لرد زل زده بود، نگاه می‌کرد.
- خوب شد. خب بچه، از توانایی‌هایت برایمان بگو.

جن کوچک همچنان به لرد سیاه زل زده بود و حرکتی نمی‌کرد. عاقبت پس از اینکه لرد سه بار دیگر حرفش را تکرار کرد و چیزی به انفجارش نمانده بود، لینی به درون لباس بچه خزید و به آرامی پشت گردنش را قلقلک داد تا او را به حرکاتی موزون وادارد.

- کافیست! این حرکات جلف و ناموزون تنها توانایی‌ بچه‌ی ماست؟

مرگخواران شروع به مخالفت کردند. هر چه باشد، بچه‌ی لرد سیاه باید بسیار بااستعداد و عاقل می‌بود! آنها سریعا باید چاره‌ای می‌اندیشیدند تا استعدادهای پنهان بچه شکوفا شود و لرد سیاه قبول کند که این بچه‌ی خودش است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 1 دی 1399 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران، بچه ی واقعی را که گوشه ای دراز به دراز افتاده بود رها کرده و خوشحال و خندان، راهشان به سوی‌خانه ریدل ها را در پیش گرفتند.
ماکسیم هم با دستپاچگی لباس های بچه را که زیر کفشش چسبیده بود جدا کرد و دوان دوان، درحالی که زمین زیر پاهایش میلرزید، دنبال آنها به راه افتاد.

***


لرد سیاه دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و و با چشمان نافذش به بچه جن سبز رنگی که با خشنودی رو میزش بالا و پایین میپرید خیره شده بود.
مرگخواران هم رام و مطیع، دور میز حلقه زده و منتظر عکس العمل اربابشان مانده بودند.

-تصمیم گرفتیم تو را زیر نظر بگیریم.

لرد سیاه با جدیت این را خطاب به بچه جن گفت. بچه اما، نه تنها توجهی نکرد، بلکه جیغی کشید و شروع به گاز گرفتن چوب دستی بلاتریکس کرد.
بلاتریکس با عصبانیت و در عین حال دستپاچگی، چوب دستی را از دهان او بیرون کشید و آبنباتی چوبی در دستش گذاشت.
-چیزه... سرورم... میگم میبنید چقدر عاقله؟! مگه نه سرورم؟!

لرد سیاه تنها یک چیز گفت:
-ما میخواهیم توانایی های بچه‌مان را بفهمیم.

حلقه ی مرگخواران به آن موجود سبز رنگ که درحال جویدن آبنباتش بود خیره شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: شنبه 29 آذر 1399 01:35
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه واقعی کوله بارش را بسته بود و به سمت خانه ریدل ها در حرکت بود.

لرد و مرگخواران هم به سمت یتیم خانه در حرکت بودند. پلاکس در جلوی ارتش به صورت دنده عقب حرکت می کرد تا بتواند تصویر باشکوهی از حرکت لرد سیاه و یارانش خلق کرده و به قیمت گزافی فروخته و بسیار پولدار شده و لرد سیاه را برای خودش خریده و در گوشه خانه اش نصب کند.

در حالی که پلاکس غرق در رویاهایش بود، حرکت ارتش سیاه ادامه داشت.

وقتی جسم متحرکی از نقطه A با سرعت ثابت به سمت نقطه B حرکت کند، حتما و صد در صد در میانه راه به جسم متحرک دیگری برخورد می کند. چرایش هم مشخص نیست. قانون فیزیک جادویی است.

اینطور شد که لرد و مرگخواران به بچه که منتظر جاکسی(تاکسی جادویی) برای رفتن به خانه ریدل ها بود، رسیدند.

لرد سیاه نگاهی به بچه انداخت.
-این بچه ما نیست؟

مرگخواران: اصلا!

لرد سیاه دقیق تر نگاه کرد.
-ولی شبیهش است ها!

مرگخواران: ابدا!

لرد سیاه که دید همه مرگخواران در این مورد اتفاق نظر دارند، کمی قانع شد. به بچه جن نگاه کرد.
- حالمان خوب نیست. همه را به شکل بچه خودمان می بینیم. یعنی شما می گین این بچه ماست؟

مرگخواران بشدت تایید کردند. پلاکس حتی تایید آن ها را هم به زیبایی کشید.
در این فاصله مادام ماکسیم پایش را روی بچه واقعی گذاشت که چیزی به لرد سیاه نگوید! بچه زیر پای ماکسیم عظیم الجثه دست و پا می زد.

لرد سیاه، بچه جن را در آغوش گرفت.
- خب... شاید حق با شما باشد! برگردیم و کمی این بچه را زیر نظر بگیریم. شاید بچه ما باشد. وای به حالتان اگر نباشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!