جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] خاطرات مرگخواران
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/12/14
تولد نقش: 1396/01/13
آخرین ورود: پنجشنبه 20 تیر 1398 22:24
از: روی جارو
پستها:
134

مهم نیست چند سال داری!
مهم نیست که کجا هستی!
و حتی مهم نیست که چه کسی هستی!
چون کریسمس، هرکسی را به شوق می آورد. شاید چون بهترین روز سال است.چون با تغییر همراه است. و چون آدم ها هدیه میدهند. هدیه می گیرند! یا حتی هدیه می شوند!
- هدیه؟ سیخو من هنوز هیچی پیدا نکردم.
گویندالین ازجا پریده وبی آنکه رادیو را خاموش کند، این را خطاب به جارو گفته بود.جارویی که به نظر می رسید چرتش پاره شده!
- ام... ببخشید. من پیش مستر جارو بودم! چی شده؟
گویندالین ابروهای بلوند تیره اش را به هم نزدیک کرد.
- کجا بودی؟
سیخو، به طوری کاملا اتفاقی به قفسه کتاب های گویندالین برخورد کرد! و الین شیرجه رفت تا کتاب ها را بگیرد. کاری که نیاز به هیچ فکری نداشت! سیخو و صاحبش برای حفظ شادی روز کریسمس، ترجیح دادند، ماجرا را فراموش شده تلقی کنند.
وقتی شیرجه زده بود، عکس خودش که همیشه در جیبش نگه می داشت، افتاده بود. خم شد تا از روی زمین برش دارد. شانه ای بالا انداخته و عکس را داخل جیبش چپاند. تصمیم گرفت پرواز کند. پرواز ذهنش را باز می کرد. بهتر بود این کار را بکند. وگرنه مجبور بود خودش را... یا نشان شومش، را با روبان بسته بندی کرده و تقدیم کند. موهای آشفته اش را بیشتر آشفته کرد.
- آخه به کسی که همه چیز داره چی میشه هدیه کرد؟
- شاید چیزی رو که داره و نمیدونه که داره!
- اون می دونه!
- از کجا معلوم؟
- چون... چون... می شناسیش! اون متفاوته! اون حتی با متفاوت هم متفاوته. غرق در دنیایی که ساخته و در عین حال، در حال درخشش درون همون دنیا. برای همینه که هدیه اش باید متفاوت باشه. مثل خودش!
تــــــــــاق
مرغی دریایی که گویندالین نمیدانست سر و کله اش ناگهان از کجا پیدا شده، پیش از آنکه بال زنان به سمت دیگری پرواز کند، برای گویندالین پشت چشمی نازک کرد.
- عجبا! ببخشید که شترق خوردی به من! هی! عکسم!
گویندالین به سمت زمین شیرجه رفت تا عکسی را که باز از جیبش افتاده بود، نجات بدهد که چشمش به منظره روبرو افتاد. بالای باغ خانه ریدل پرواز می کردند.منظره ای که جلوی چشمانش بود، چنان ساده بود که مبهوتش کرد.
- خودمون!
- خودتون؟ خودتون رو کادو کنی بدی بهش؟
- نه! آره و نه!
- میدونی که من یه جاروی سخنگو بیشتر نیستم. می دونم که ضریب هوشی دارم. ولی من ارباب نیستم!
گویندالین در هوا ترمز کرد تا تمرکز داشته باشد.
- گوش کن سیخو! من میخوام یه عکس درست کنم. یه عکسی که از چیزایی تشکیل شده که ارباب، هم داره. هم ... هم...
- نداره؟
- نه ... اون همیشه ماها رو داره... یه سمبل... یه نماد، از ما نداره. مثل نمادی که ما ازش داریم.
و با افتخار به دست چپش نگاه کرد. به نظر می رسید که سیخو شدیدا علاقه دارد سرش را بخاراند.
- فکر کنم فهمیدم!
- پس برو بریم!
- کجا؟
- سراغ بقیه!
چند متر پایین تر
- آرسینوس! سرتو بپا!
آرسینوس با متانت و خونسردی خاص خودش, از جلوی مسیر جارو کنار رفت و باعث شد تا دست گویندالین در هوا خشک شود!
- این دفعه هم نتونستی موهاموبکنی! چرا هر دفعه فریاد میزنی که داری میای؟
گویندالین نیشخند زد.
- چون تماشا کردن به هم خوردن وقارته که جالبه! اگه موهاتو بکنم فقط می پری.
اخم های آرسینوس از پشت ماسک هم دیده می شدند. اما این باعث نمیشد که گویندالین خنده اش را جمع کند.
- من ازت یه عکس می خوام!
- چی؟
- یه عکس.من مطمئنم که توی جیب ردای رسمی ات یه عکس پرسنلی داری.
آرسینوس گرچه گیج به نظر می رسید، اما تایید کرد.
- اره من همیشه یه عکس با خودم دارم. ولی چرا بدمش به تو؟ چکارش داری؟
گویندالین دستش را دراز کرد و با سری کج کرده به او زل زد. آرسینوس علی رغم میلش عکس را به او داد. گویندالین خندید و ادایی درآورد که باعث شد آرسینوس بپرسد
- چند سالته؟
- از تو جوون ترم پدر بزرگ کروات!
.
.
.
.
.
زیر لب آواز می خواند. تا بحال دو عکس به دست آورده بود. که البته برای داشتن یکی از آنها، کافی بود دستش را داخل جیب ردایش فرو ببرد. ولی باقی عکس ها را چطور باید به دست می آورد؟ اصلا بقیه کجا بودند؟
- سلام با کمالات!
- رودولف من اسم دارما!
رودولف ناخن هایش را با قمه سوهان زد.
- یعنی با کمالات نیستی؟
- معلومه که هستم! کی تا حالا به یه ساحره می گی بی کمالات! اصلا منو باش میخواستم با تو حرف بزنم!
- تو با کمالات نیستی!
گویندالین برای چند لحظه واقعا داشت از حیله خودش پشیمان می شد. اگر رودولف لسترنج به یک ساحره بگوید با کمالات نیست...
- تو خیلی با کمالاتی!
گویندالین سرش را به جارویش تکیه داد تا رودولف برق چشم هایش را نبیند.
- خب؟ دیگه؟
- و جذاب
خنده ای روی لبهای گویندالین شکل گرفت.
- خب؟
- و میخوای به من علاقه خاص داشته باشی!
خنده روی لبهای گویندالین منفجر شد.
- ولی یه شرط داره!
رودولف پیراهن نداشته اش را صاف کرد. یا لااقل تلاشش را کرد.
- چه شرطی؟
- یه عکس بهم بده! از خودت! یه عکس خوب!
رودولف از کیف پولش یک عکس ساحره کش به او داد. و باعث شد گویندالین مستقیم به چشمهایش زل بزند.
- تو با خودت عکس داری؟
- خب تو تنها ساحره ای نیستی که دوس داره عکس منو داشته باشه!
- اوپس! باشه. پس فعلا.
و عکس را از دست رودولف گرفت . میخواست به سمت مخالف بچرخد ولی برای سلامتش، بهتر بود که سعی کند ثابت بماند.
- اهم... هکتور... پاتیلت...
- پاتیلم چی؟
هکتور حتی وقتی راه می رفت هم می لرزید و گویندالین واقعا نمی فهمید او چطور نمی افتد.
- الان می افتم تو پاتیل!
- خوبه که! اون وقت معجون گویندالین داریم!
- چی؟ معجون من؟
- اره. عالی نیس؟
- نمیدونم عالیه یا نه. به نظر من که مزه اش افتضاح میشه. مزه سیخ جارو میگیره. ولی اگه معجون گویندالین داشته باشی دیگه کریسمس معجونی نداری!
هکتور ملاقه اش را پشت گوشش گذاشت!
- چرا؟
- چون قراره عکس و مشخصاتتو، من ببرم برای مجمع جهانی معجون سازا!
- خب بعد از کریسمس معجون گویندالین می سازم!
- ولی بازم نمیشه!
- دیگه چرا؟
- خب عکست کو؟
هکتور دستش را داخل پاتیل در حال جوش فرو کرده و یک قطعه عکس با ماسک بیرون آورد.
- دستت سالمه؟
- اره روش معجون نسوز تشه ریختم. نمیخوای؟
- دیر میشه! هنوز خیلی ها موندن!
گویندالین به سرعت از هکتور دور می شد.
شب کریسمس. تالار اصلی خانه ریدل
هرکسی کاری می کرد. رودولف با قمه برای ساحره ها دلبری می کرد. هکتور به دنبال پاتیلش کرده بود. گویندالین موی دم پالی و سوجی را به هم گره می زد. سیخو در تلاش بود دمش را از لای موهای بلاتریکس جدا کند و....
لرد...
لرد ولدمورتی که قدری بالاتر از همه، کنار نجینی و کمی دور از درخت کریسمس، جایی ایستاده بود که یاران و ارتشش را در شب سال نو یکجا می دید.
- یاران ما! هدیه کریسمس ما کجاست؟
همه به تکاپو افتادند. ریگولوس از لرد درخواست هدیه داشت. و هرکس به نوبت چیزی تقدیم اربابش می کرد.
- خب گویندالین! ما منتظریم.
گویندالین خندید. و یک بسته قرمز رنگ را جلو گرفت.
- ما بیاییم جلو؟ خجالت نمی کشی؟
- ارباب من میخوام بیام به مرلین. سیخو نمیاد.
- نمیاد چی چیه! شاخه هام گیر کرده.
- بلا یک قدم بیا جلو خب. میخوایم هدیه مونو بگیریم.
بلاتریکس، گویندالین و سیخو هم زمان جلو آمدند و گویندالین توانست روبان دور هدیه اش را باز کند.
- بفرمایید.
لرد ولدمورت متوجه شد که مشغول نگاه کردن به قاب عکسی است که تصویر علامت شوم را نشان می دهد.
- نشان خودمون رو به خودمون می دی؟
گویندالین کمی سرخ شد.
- فقط نشان نیس ارباب جان.
ولدمورت با دقت بیشتری نگاه کرد.
- بله. وسط اسکلتش یکی مثل هکتور داره وول می خوره. روی سر مارش هم یکی داره قمه می چرخونه. بالای دودش هم تو... این شمایید! همتون!
سالن برای چند لحظه ساکت شد تا همه با احترام تعظیم کنند. لرد ولدمورت به ارتشش نگاه می کرد، در حالیکه تصویرشان را در دست داشت.
صدای ناقوس شروع سال نو وقتی شنیده شد که همه به هم لبخند می زدند.
*******
پی نوشت : تقدیمی به بهترین بهترین ارباب دنیا.
خیلی فکر کردم که چی میشه به کسی هدیه داد که همه چیزهای بهترین رو داره.
درنهایت به این رسیدم که یادگاری از نشان خودتون، به نشانه اینکه، خانواده مرگخواران، همیشه دست در دست، در کنار شماست...
زیر سایه شماست...
مهم نیست که کجا هستی!
و حتی مهم نیست که چه کسی هستی!
چون کریسمس، هرکسی را به شوق می آورد. شاید چون بهترین روز سال است.چون با تغییر همراه است. و چون آدم ها هدیه میدهند. هدیه می گیرند! یا حتی هدیه می شوند!
- هدیه؟ سیخو من هنوز هیچی پیدا نکردم.
گویندالین ازجا پریده وبی آنکه رادیو را خاموش کند، این را خطاب به جارو گفته بود.جارویی که به نظر می رسید چرتش پاره شده!
- ام... ببخشید. من پیش مستر جارو بودم! چی شده؟
گویندالین ابروهای بلوند تیره اش را به هم نزدیک کرد.
- کجا بودی؟
سیخو، به طوری کاملا اتفاقی به قفسه کتاب های گویندالین برخورد کرد! و الین شیرجه رفت تا کتاب ها را بگیرد. کاری که نیاز به هیچ فکری نداشت! سیخو و صاحبش برای حفظ شادی روز کریسمس، ترجیح دادند، ماجرا را فراموش شده تلقی کنند.
وقتی شیرجه زده بود، عکس خودش که همیشه در جیبش نگه می داشت، افتاده بود. خم شد تا از روی زمین برش دارد. شانه ای بالا انداخته و عکس را داخل جیبش چپاند. تصمیم گرفت پرواز کند. پرواز ذهنش را باز می کرد. بهتر بود این کار را بکند. وگرنه مجبور بود خودش را... یا نشان شومش، را با روبان بسته بندی کرده و تقدیم کند. موهای آشفته اش را بیشتر آشفته کرد.
- آخه به کسی که همه چیز داره چی میشه هدیه کرد؟
- شاید چیزی رو که داره و نمیدونه که داره!
- اون می دونه!
- از کجا معلوم؟
- چون... چون... می شناسیش! اون متفاوته! اون حتی با متفاوت هم متفاوته. غرق در دنیایی که ساخته و در عین حال، در حال درخشش درون همون دنیا. برای همینه که هدیه اش باید متفاوت باشه. مثل خودش!
تــــــــــاق
مرغی دریایی که گویندالین نمیدانست سر و کله اش ناگهان از کجا پیدا شده، پیش از آنکه بال زنان به سمت دیگری پرواز کند، برای گویندالین پشت چشمی نازک کرد.
- عجبا! ببخشید که شترق خوردی به من! هی! عکسم!
گویندالین به سمت زمین شیرجه رفت تا عکسی را که باز از جیبش افتاده بود، نجات بدهد که چشمش به منظره روبرو افتاد. بالای باغ خانه ریدل پرواز می کردند.منظره ای که جلوی چشمانش بود، چنان ساده بود که مبهوتش کرد.
- خودمون!
- خودتون؟ خودتون رو کادو کنی بدی بهش؟
- نه! آره و نه!
- میدونی که من یه جاروی سخنگو بیشتر نیستم. می دونم که ضریب هوشی دارم. ولی من ارباب نیستم!
گویندالین در هوا ترمز کرد تا تمرکز داشته باشد.
- گوش کن سیخو! من میخوام یه عکس درست کنم. یه عکسی که از چیزایی تشکیل شده که ارباب، هم داره. هم ... هم...
- نداره؟
- نه ... اون همیشه ماها رو داره... یه سمبل... یه نماد، از ما نداره. مثل نمادی که ما ازش داریم.
و با افتخار به دست چپش نگاه کرد. به نظر می رسید که سیخو شدیدا علاقه دارد سرش را بخاراند.
- فکر کنم فهمیدم!
- پس برو بریم!
- کجا؟
- سراغ بقیه!
چند متر پایین تر
- آرسینوس! سرتو بپا!
آرسینوس با متانت و خونسردی خاص خودش, از جلوی مسیر جارو کنار رفت و باعث شد تا دست گویندالین در هوا خشک شود!
- این دفعه هم نتونستی موهاموبکنی! چرا هر دفعه فریاد میزنی که داری میای؟
گویندالین نیشخند زد.
- چون تماشا کردن به هم خوردن وقارته که جالبه! اگه موهاتو بکنم فقط می پری.
اخم های آرسینوس از پشت ماسک هم دیده می شدند. اما این باعث نمیشد که گویندالین خنده اش را جمع کند.
- من ازت یه عکس می خوام!
- چی؟
- یه عکس.من مطمئنم که توی جیب ردای رسمی ات یه عکس پرسنلی داری.
آرسینوس گرچه گیج به نظر می رسید، اما تایید کرد.
- اره من همیشه یه عکس با خودم دارم. ولی چرا بدمش به تو؟ چکارش داری؟
گویندالین دستش را دراز کرد و با سری کج کرده به او زل زد. آرسینوس علی رغم میلش عکس را به او داد. گویندالین خندید و ادایی درآورد که باعث شد آرسینوس بپرسد
- چند سالته؟
- از تو جوون ترم پدر بزرگ کروات!
.
.
.
.
.
زیر لب آواز می خواند. تا بحال دو عکس به دست آورده بود. که البته برای داشتن یکی از آنها، کافی بود دستش را داخل جیب ردایش فرو ببرد. ولی باقی عکس ها را چطور باید به دست می آورد؟ اصلا بقیه کجا بودند؟
- سلام با کمالات!
- رودولف من اسم دارما!
رودولف ناخن هایش را با قمه سوهان زد.
- یعنی با کمالات نیستی؟
- معلومه که هستم! کی تا حالا به یه ساحره می گی بی کمالات! اصلا منو باش میخواستم با تو حرف بزنم!
- تو با کمالات نیستی!
گویندالین برای چند لحظه واقعا داشت از حیله خودش پشیمان می شد. اگر رودولف لسترنج به یک ساحره بگوید با کمالات نیست...
- تو خیلی با کمالاتی!
گویندالین سرش را به جارویش تکیه داد تا رودولف برق چشم هایش را نبیند.
- خب؟ دیگه؟
- و جذاب
خنده ای روی لبهای گویندالین شکل گرفت.
- خب؟
- و میخوای به من علاقه خاص داشته باشی!
خنده روی لبهای گویندالین منفجر شد.
- ولی یه شرط داره!
رودولف پیراهن نداشته اش را صاف کرد. یا لااقل تلاشش را کرد.
- چه شرطی؟
- یه عکس بهم بده! از خودت! یه عکس خوب!
رودولف از کیف پولش یک عکس ساحره کش به او داد. و باعث شد گویندالین مستقیم به چشمهایش زل بزند.
- تو با خودت عکس داری؟
- خب تو تنها ساحره ای نیستی که دوس داره عکس منو داشته باشه!
- اوپس! باشه. پس فعلا.
و عکس را از دست رودولف گرفت . میخواست به سمت مخالف بچرخد ولی برای سلامتش، بهتر بود که سعی کند ثابت بماند.
- اهم... هکتور... پاتیلت...
- پاتیلم چی؟
هکتور حتی وقتی راه می رفت هم می لرزید و گویندالین واقعا نمی فهمید او چطور نمی افتد.
- الان می افتم تو پاتیل!
- خوبه که! اون وقت معجون گویندالین داریم!
- چی؟ معجون من؟
- اره. عالی نیس؟
- نمیدونم عالیه یا نه. به نظر من که مزه اش افتضاح میشه. مزه سیخ جارو میگیره. ولی اگه معجون گویندالین داشته باشی دیگه کریسمس معجونی نداری!
هکتور ملاقه اش را پشت گوشش گذاشت!
- چرا؟
- چون قراره عکس و مشخصاتتو، من ببرم برای مجمع جهانی معجون سازا!
- خب بعد از کریسمس معجون گویندالین می سازم!
- ولی بازم نمیشه!
- دیگه چرا؟
- خب عکست کو؟
هکتور دستش را داخل پاتیل در حال جوش فرو کرده و یک قطعه عکس با ماسک بیرون آورد.
- دستت سالمه؟
- اره روش معجون نسوز تشه ریختم. نمیخوای؟
- دیر میشه! هنوز خیلی ها موندن!
گویندالین به سرعت از هکتور دور می شد.
شب کریسمس. تالار اصلی خانه ریدل
هرکسی کاری می کرد. رودولف با قمه برای ساحره ها دلبری می کرد. هکتور به دنبال پاتیلش کرده بود. گویندالین موی دم پالی و سوجی را به هم گره می زد. سیخو در تلاش بود دمش را از لای موهای بلاتریکس جدا کند و....
لرد...
لرد ولدمورتی که قدری بالاتر از همه، کنار نجینی و کمی دور از درخت کریسمس، جایی ایستاده بود که یاران و ارتشش را در شب سال نو یکجا می دید.
- یاران ما! هدیه کریسمس ما کجاست؟
همه به تکاپو افتادند. ریگولوس از لرد درخواست هدیه داشت. و هرکس به نوبت چیزی تقدیم اربابش می کرد.
- خب گویندالین! ما منتظریم.
گویندالین خندید. و یک بسته قرمز رنگ را جلو گرفت.
- ما بیاییم جلو؟ خجالت نمی کشی؟
- ارباب من میخوام بیام به مرلین. سیخو نمیاد.
- نمیاد چی چیه! شاخه هام گیر کرده.
- بلا یک قدم بیا جلو خب. میخوایم هدیه مونو بگیریم.
بلاتریکس، گویندالین و سیخو هم زمان جلو آمدند و گویندالین توانست روبان دور هدیه اش را باز کند.
- بفرمایید.
لرد ولدمورت متوجه شد که مشغول نگاه کردن به قاب عکسی است که تصویر علامت شوم را نشان می دهد.
- نشان خودمون رو به خودمون می دی؟
گویندالین کمی سرخ شد.
- فقط نشان نیس ارباب جان.
ولدمورت با دقت بیشتری نگاه کرد.
- بله. وسط اسکلتش یکی مثل هکتور داره وول می خوره. روی سر مارش هم یکی داره قمه می چرخونه. بالای دودش هم تو... این شمایید! همتون!
سالن برای چند لحظه ساکت شد تا همه با احترام تعظیم کنند. لرد ولدمورت به ارتشش نگاه می کرد، در حالیکه تصویرشان را در دست داشت.
صدای ناقوس شروع سال نو وقتی شنیده شد که همه به هم لبخند می زدند.
*******
پی نوشت : تقدیمی به بهترین بهترین ارباب دنیا.
خیلی فکر کردم که چی میشه به کسی هدیه داد که همه چیزهای بهترین رو داره.
درنهایت به این رسیدم که یادگاری از نشان خودتون، به نشانه اینکه، خانواده مرگخواران، همیشه دست در دست، در کنار شماست...
زیر سایه شماست...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در 1395/10/12 11:11:19
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در 1395/10/12 13:08:07
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در 1395/10/12 13:08:07

اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی
*****
نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/08/22
تولد نقش: 1395/08/23
آخرین ورود: یکشنبه 14 دی 1404 17:05
از: من دور شو!
پستها:
202

دختر سراسیمه از پله خوابگاه دختران گریفندور پایین رفت و خود را به سالن رساند. در حالت طبیعی، همه دانش آموزان باید در آن موقع از شب خواب بودند. خروج دانش آموزان از خوابگاهشان در آن موقع شب ممنوع بود و مجازات داشت. اما اگر او از مدرسه بیرون نمی رفت ممکن بود اتفاق وحشتناکی در مدرسه رخ دهد. او درمورد دانش آموزان نگرانی نداشت زیرا غیر از خودش کسی نمی توانست او را ببیند. فقط خودش می توانست دستان رنگ پریده و عرق کرده اش را ببیند.
صدایی توجه او را جلب کرد. توقف کرد وبه پشت سرش نگاه کرد. کسی را ندید. به راهش ادامه داد. موهای نارنجی اش به صورت عرق کرده اش چسپیده بود. موهایش را از صورتش کنار زد و سرعتش را بیشتر کرد.
- پالی صبر کن!
- لوموس!
پالی عصایش را به طرف صدا گرفت. رز بود. صمیمی ترین دوستش. ربدو شامبر صورتی اش را به تن و فانوس در دست داشت.
- پالی! من می دونم تو اینجایی. لطفا بیا همه چی رو به پروفسور مک گوناگل بگو. اون می تونه بهت کمک کنه.
- نه نمی تونه! هیچ کس نمی تونه به من کمک کنه.
ناگهان هیکل پالی نمایان شد.
- تو این جوری داری وضع رو خراب تر می کنی. اگه فقط... فقط یه تار مو از هر کدوم از بچه ها کم بشه می دونی چه...
پالی وسط حرف رز پرید.
- اگه از مدرسه برم بیرون هیچ اتفاقی برای هیچ کس نمی افته. برای پدرو مادرم جغد فرستادم. همه چیز رو براشون توضیح دادم.
- ولی پدرو مادرت اینجا نیستن که بهت کمک کنن. فقط پروفسور...
- لطفا برو کنار رز، نمی خوام از راه دیگه ای وارد بشم. وقتم خیلی کمه الان ماه کامل می شه.
- پس حداقل بزار باهات بیام.
هنگامی که پالی خواست جواب رز را بدهد صدای دیگری شنیده شد.
- کی اونجاست؟ نمی تونی قایم بشی. تو بد دردسری افتادی.
- خب چاره ی دیگه ای نداریم تو هم با من بیا.
هر دو به سرعت از سرسرا عبور کردند. سقف آرام شب هاگوارتز و کهکشانها نمایان بود. انگار فلیچ آن ها را گم کرده بود. آن ها به در اصلی نزدیک شدند. پالی در را باز کرد و هر دو بیرون رفتند. هوای سرد بدن پالی را قللک داد. بی اختیار لرزید.
- خب چی کار کنیم؟
- من میرم سمت جنگ ممنوعه. ولی تو همین جا بمون تا آب ها از آسیاب بیافته.
- اومدیم و دیدیم فلیچ تا صبح همون جا رژه بره اونوقت چی؟
- با من بحث نکن رز! تو نمی تونی با من بیای. جنگل ممنوعه خطرناکه.
- نه که برای تو نیست.
- رز من نمی خوام اتفاقی برات بیافته.
- خب منم نمی خوام برای تو...
ناگهان پالی به زمین افتاد. دردی سر تا سر بدنش را فرا گرفت. رگ های سرش نمایان شده بودند. فشاری زیادی را تحمل می کرد. موهای سیاهی در بدنش روییدند ،صورتش تغییر کرد و پوزه دار شد. دم بلندی در آورد. چشمانش گشاد شدند.
- پالی؟! تو حالت خوبه؟
پالی زوزه بلندی کشید.
- پالی! صدای منو می شنوی؟
پالی یک قدم به رز نزدیک شد.رز به یک باره لرزید. او می دانست که باید فرار کند، اما دیگر خیلی دیر بود!
صدایی توجه او را جلب کرد. توقف کرد وبه پشت سرش نگاه کرد. کسی را ندید. به راهش ادامه داد. موهای نارنجی اش به صورت عرق کرده اش چسپیده بود. موهایش را از صورتش کنار زد و سرعتش را بیشتر کرد.
- پالی صبر کن!
- لوموس!
پالی عصایش را به طرف صدا گرفت. رز بود. صمیمی ترین دوستش. ربدو شامبر صورتی اش را به تن و فانوس در دست داشت.
- پالی! من می دونم تو اینجایی. لطفا بیا همه چی رو به پروفسور مک گوناگل بگو. اون می تونه بهت کمک کنه.
- نه نمی تونه! هیچ کس نمی تونه به من کمک کنه.
ناگهان هیکل پالی نمایان شد.
- تو این جوری داری وضع رو خراب تر می کنی. اگه فقط... فقط یه تار مو از هر کدوم از بچه ها کم بشه می دونی چه...
پالی وسط حرف رز پرید.
- اگه از مدرسه برم بیرون هیچ اتفاقی برای هیچ کس نمی افته. برای پدرو مادرم جغد فرستادم. همه چیز رو براشون توضیح دادم.
- ولی پدرو مادرت اینجا نیستن که بهت کمک کنن. فقط پروفسور...
- لطفا برو کنار رز، نمی خوام از راه دیگه ای وارد بشم. وقتم خیلی کمه الان ماه کامل می شه.
- پس حداقل بزار باهات بیام.
هنگامی که پالی خواست جواب رز را بدهد صدای دیگری شنیده شد.
- کی اونجاست؟ نمی تونی قایم بشی. تو بد دردسری افتادی.
- خب چاره ی دیگه ای نداریم تو هم با من بیا.
هر دو به سرعت از سرسرا عبور کردند. سقف آرام شب هاگوارتز و کهکشانها نمایان بود. انگار فلیچ آن ها را گم کرده بود. آن ها به در اصلی نزدیک شدند. پالی در را باز کرد و هر دو بیرون رفتند. هوای سرد بدن پالی را قللک داد. بی اختیار لرزید.
- خب چی کار کنیم؟
- من میرم سمت جنگ ممنوعه. ولی تو همین جا بمون تا آب ها از آسیاب بیافته.
- اومدیم و دیدیم فلیچ تا صبح همون جا رژه بره اونوقت چی؟
- با من بحث نکن رز! تو نمی تونی با من بیای. جنگل ممنوعه خطرناکه.
- نه که برای تو نیست.
- رز من نمی خوام اتفاقی برات بیافته.
- خب منم نمی خوام برای تو...
ناگهان پالی به زمین افتاد. دردی سر تا سر بدنش را فرا گرفت. رگ های سرش نمایان شده بودند. فشاری زیادی را تحمل می کرد. موهای سیاهی در بدنش روییدند ،صورتش تغییر کرد و پوزه دار شد. دم بلندی در آورد. چشمانش گشاد شدند.
- پالی؟! تو حالت خوبه؟
پالی زوزه بلندی کشید.
- پالی! صدای منو می شنوی؟
پالی یک قدم به رز نزدیک شد.رز به یک باره لرزید. او می دانست که باید فرار کند، اما دیگر خیلی دیر بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پالی چپمن در 1395/9/28 19:12:14
shine bright like a diamond!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/12/14
تولد نقش: 1396/01/13
آخرین ورود: پنجشنبه 20 تیر 1398 22:24
از: روی جارو
پستها:
134

- واقعا چهار ساعت راه رفتی الین؟ چهار ساعت روی زمین؟ بدون جارو؟
- ببند دهنتو سیخو جون!
شک داشت جاروی براق روی دیوارصدایش را شنیده باشد. البته اگر جارو ها گوش داشته باشند! که خب به نظر می رسید این یکی داشته باشد. ولی با گوش یا بی گوش! الین خسته تر از آن بود که بخواهد حرف بزند.
فلش بک: چند ساعت قبل
قرار گذاشتن کاری نبود که در تخصص الین باشد. در واقع اگر اختیار به دست خودش بود، ترجیح می داد این زمان را صرف تمرین کوییدیچ یا آشپزی یا هر کار دیگری بکند. هر کاری بجز قرار گذاشتن با هری یرز*! هری پرز! یا هر اسم لعنتی دیگری! ظاهرا اعضای تیم هایدلبرگ هیچ کاری جز قرار گذاشتن با ساحره های هارپی هالی هد پیدا نمی کردند. و تنها دلیلی که باعث شده بود گویندالین به این قرار تن دهد، مسابقه هفته آینده با هایدلبرگ بود! به خاطر همین قرار بود که حالا ریسک کرده و به در خانه لسترنج آمده بود.
در واقع آمده بود بپرسد باید چکار کند تا پسرک دم نداشته را بگذارد روی کولش و فرار را بر قرار ترجیح دهد، با آن اسمش!
ولی...
هیچ وقت نمی توانید مطمئن باشید که در خانه لسترنج ها با چه کسی روبرو می شوید. مثلا، الین هرگز فکرش را هم نمی کرد که با پالی چپمن روبرو شود.
- سلام پالی؟ اوضاع خوبه؟
- اگه با رودولف کار داری خونه نیست!
- چرا من با اون کار داشته باشم؟
- چون همه ساحره ها باهاش کار دارن.
با وجود سوز سردی که می وزید، گویندالین حس میکرد گرمش شده است.
- خب آره کارش دارم. ولی فقط میخواستم ازش چند تا سوال بپرسم! برای اینکه ...
-
- برای اینکه یه نفر ازم خوشش نیاد!
- فعلاً که نیست. به جاش بیا با من بریم خرید. آخه فردا دومین ماه گرد علاقه خاص من و رودولفه. میخوام جشن بگیرم!
ماه گرد؟ واقعا آدم ها برای ماه گرد آشنایی هم جشن می گیرند؟ گویندالین جشن گرفتن را دوست داشت ولی ماه گرد؟ شک داشت جزء علایقش دسته بندی شود.
-
خب باشه بریم.
فقط یک ساعت طول کشید تا گویندالین از موافقتش پشیمان شود.
.
.
.
- اون گیره کروات خوشگله الین؟
- رودولف پیراهن می پوشه که کراوات بزنه؟
- پس اون جا کلیدی!
- با اون قلبای روش؟
.
.
.
.
حساب ساعت از دست گویندالین در رفته بود.
- پالی؟ اون غلاف چطوره؟
- کدوم اون قرمزه؟
- نه اون مشکیه. همونی که دورنگه!
پالی وارد شده و از مغازه دار درباره غلاف سوال کرد.
- اینو مخصوص قمه های سی سانتی ساختن. رنگ بندی داره. ضامن سر خود داره. یه قمه هم اشانتیون داره.
.
.
.
الین به ساعت مغازه نگاه کرد.دو ساعتی بود که پالی مشغول انتخاب رنگ غلاف شده بود.و الین تصمیم داشت بنشیند.
ولی... در مغازه ای که صندلی نداشت، کجا باید می نشست؟ ساعت نزدیک شش بود. و قرار بود ساعت شش و نیم هری را در بستنی فروشی فلوریش و بلاتز ببیند. ولی با این وضع...
- اهم... پالی؟ من... باید برم... در واقع قرار دارم و هنوز اماده نشدم!
- چی می خوای منو همینجوری ول کنی و بری؟
- ممم خب چرا اون سبز و طلایی رو برنمیداری؟
- سبز اصلا به طلایی نمیخوره!
- هی! این رنگ تیم منه ها!
- خب بد رنگه!
گویندالین این را به خاطر سپرد تا سر وقت درباره اش بحث کند.
- پس اون قرمز و مشکی رو بردار.
- قرمز؟ آخه اون اسلیترینی بوده!
- هافلپافی بوده عزیزم. و قرمز چون با تتوهاش ست میشه!
پالی ناخن هایش را روی میز کشید.
- خب باشه قرمز- مشکی ولی اینو عوض کنید چون خاک داره.
.
.
.
- نه اینم نه. گوشه رنگش کثیفه.
.
.
.
- وای نه من اینو نمی برم! گوشه سمت راست پشتش یه لکه داره!
- پااااااالی!
مشخص نشد پالی به مقصودش رسید یا تصمیم گرفت بلاخره تمامش کند. چون بلاخره مورد چهارم را تایید کرد.
- همینو میبرم! حالا باید براش جعبه کادو بگیرم!
- میشه اینو تنهایی بگیری؟ من واقعا دیرم شده!
- باشه الین. ممنون که اومدی!
گویندالین باید تقریبا تمام دیاگون را برعکس می دوید! ولی آیا فایده ای هم داشت وقتی ساعت هفت و ربع شده بود؟ وقتی به بستنی فروشی رسید، هیچکس آنجا نبود.
هیچکس به جز فلوریش!
- ببخشید یه پسر جوون... موهاش قهوه یه ... یه جاروی...
- بشین دختر جان! همونی که یه جاروی نیمبوس 2013 داره؟
الین با نفس تنگی سر تکان داد.
- گفت منتظرش نباشی چون میخواد درباره قرار امروزتون تو زمین بازی مذاکره کنه!
الین وقتی با خستگی روی تخت چرت می زد به این نتیجه رسید که آدم ها به سه گروه تقسیم می شوند.
گروه اول، اگر قصد خرید داشته باشند، از مغازه اول به دومی نرسیده، یک خروار خرید کرده اند.
گروه دوم، یک دور تمام خیابان را جستجو می کنند و در نهایت به سراغ همان جنسی می روند که در مغازه سومی دیده اند.
و گروه سوم، علاوه بر اینکه تمام خیابان را سه بار بازدید می کنند، تقریباً شصت و شش بار بین مغازه نهم و هفده ام و هشتاد و ششم رفت و آمد می کنند تا بلاخره خرید کنند.
گویندالین فهمیده بود که گروه سوم، بهترین گزینه برای خراب کردن قرارها هستند.
- ببند دهنتو سیخو جون!
شک داشت جاروی براق روی دیوارصدایش را شنیده باشد. البته اگر جارو ها گوش داشته باشند! که خب به نظر می رسید این یکی داشته باشد. ولی با گوش یا بی گوش! الین خسته تر از آن بود که بخواهد حرف بزند.
فلش بک: چند ساعت قبل
قرار گذاشتن کاری نبود که در تخصص الین باشد. در واقع اگر اختیار به دست خودش بود، ترجیح می داد این زمان را صرف تمرین کوییدیچ یا آشپزی یا هر کار دیگری بکند. هر کاری بجز قرار گذاشتن با هری یرز*! هری پرز! یا هر اسم لعنتی دیگری! ظاهرا اعضای تیم هایدلبرگ هیچ کاری جز قرار گذاشتن با ساحره های هارپی هالی هد پیدا نمی کردند. و تنها دلیلی که باعث شده بود گویندالین به این قرار تن دهد، مسابقه هفته آینده با هایدلبرگ بود! به خاطر همین قرار بود که حالا ریسک کرده و به در خانه لسترنج آمده بود.
در واقع آمده بود بپرسد باید چکار کند تا پسرک دم نداشته را بگذارد روی کولش و فرار را بر قرار ترجیح دهد، با آن اسمش!
ولی...
هیچ وقت نمی توانید مطمئن باشید که در خانه لسترنج ها با چه کسی روبرو می شوید. مثلا، الین هرگز فکرش را هم نمی کرد که با پالی چپمن روبرو شود.
- سلام پالی؟ اوضاع خوبه؟
- اگه با رودولف کار داری خونه نیست!
- چرا من با اون کار داشته باشم؟
- چون همه ساحره ها باهاش کار دارن.
با وجود سوز سردی که می وزید، گویندالین حس میکرد گرمش شده است.
- خب آره کارش دارم. ولی فقط میخواستم ازش چند تا سوال بپرسم! برای اینکه ...
-
- برای اینکه یه نفر ازم خوشش نیاد!
- فعلاً که نیست. به جاش بیا با من بریم خرید. آخه فردا دومین ماه گرد علاقه خاص من و رودولفه. میخوام جشن بگیرم!
ماه گرد؟ واقعا آدم ها برای ماه گرد آشنایی هم جشن می گیرند؟ گویندالین جشن گرفتن را دوست داشت ولی ماه گرد؟ شک داشت جزء علایقش دسته بندی شود.
-
خب باشه بریم.فقط یک ساعت طول کشید تا گویندالین از موافقتش پشیمان شود.
.
.
.
- اون گیره کروات خوشگله الین؟
- رودولف پیراهن می پوشه که کراوات بزنه؟
- پس اون جا کلیدی!
- با اون قلبای روش؟
.
.
.
.
حساب ساعت از دست گویندالین در رفته بود.
- پالی؟ اون غلاف چطوره؟
- کدوم اون قرمزه؟
- نه اون مشکیه. همونی که دورنگه!
پالی وارد شده و از مغازه دار درباره غلاف سوال کرد.
- اینو مخصوص قمه های سی سانتی ساختن. رنگ بندی داره. ضامن سر خود داره. یه قمه هم اشانتیون داره.
.
.
.
الین به ساعت مغازه نگاه کرد.دو ساعتی بود که پالی مشغول انتخاب رنگ غلاف شده بود.و الین تصمیم داشت بنشیند.
ولی... در مغازه ای که صندلی نداشت، کجا باید می نشست؟ ساعت نزدیک شش بود. و قرار بود ساعت شش و نیم هری را در بستنی فروشی فلوریش و بلاتز ببیند. ولی با این وضع...
- اهم... پالی؟ من... باید برم... در واقع قرار دارم و هنوز اماده نشدم!
- چی می خوای منو همینجوری ول کنی و بری؟
- ممم خب چرا اون سبز و طلایی رو برنمیداری؟
- سبز اصلا به طلایی نمیخوره!
- هی! این رنگ تیم منه ها!
- خب بد رنگه!
گویندالین این را به خاطر سپرد تا سر وقت درباره اش بحث کند.
- پس اون قرمز و مشکی رو بردار.
- قرمز؟ آخه اون اسلیترینی بوده!
- هافلپافی بوده عزیزم. و قرمز چون با تتوهاش ست میشه!
پالی ناخن هایش را روی میز کشید.
- خب باشه قرمز- مشکی ولی اینو عوض کنید چون خاک داره.
.
.
.
- نه اینم نه. گوشه رنگش کثیفه.
.
.
.
- وای نه من اینو نمی برم! گوشه سمت راست پشتش یه لکه داره!
- پااااااالی!
مشخص نشد پالی به مقصودش رسید یا تصمیم گرفت بلاخره تمامش کند. چون بلاخره مورد چهارم را تایید کرد.
- همینو میبرم! حالا باید براش جعبه کادو بگیرم!
- میشه اینو تنهایی بگیری؟ من واقعا دیرم شده!
- باشه الین. ممنون که اومدی!
گویندالین باید تقریبا تمام دیاگون را برعکس می دوید! ولی آیا فایده ای هم داشت وقتی ساعت هفت و ربع شده بود؟ وقتی به بستنی فروشی رسید، هیچکس آنجا نبود.
هیچکس به جز فلوریش!
- ببخشید یه پسر جوون... موهاش قهوه یه ... یه جاروی...
- بشین دختر جان! همونی که یه جاروی نیمبوس 2013 داره؟
الین با نفس تنگی سر تکان داد.
- گفت منتظرش نباشی چون میخواد درباره قرار امروزتون تو زمین بازی مذاکره کنه!
********
الین وقتی با خستگی روی تخت چرت می زد به این نتیجه رسید که آدم ها به سه گروه تقسیم می شوند.
گروه اول، اگر قصد خرید داشته باشند، از مغازه اول به دومی نرسیده، یک خروار خرید کرده اند.
گروه دوم، یک دور تمام خیابان را جستجو می کنند و در نهایت به سراغ همان جنسی می روند که در مغازه سومی دیده اند.
و گروه سوم، علاوه بر اینکه تمام خیابان را سه بار بازدید می کنند، تقریباً شصت و شش بار بین مغازه نهم و هفده ام و هشتاد و ششم رفت و آمد می کنند تا بلاخره خرید کنند.
گویندالین فهمیده بود که گروه سوم، بهترین گزینه برای خراب کردن قرارها هستند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی
*****
نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

ساعت روی دیوار، دوازده ضربه نواخت. طنین هر ضربه، بی رحمانه در اتاق خالی منعکس می شد...و در آن لحظات، بلندتر از هر صدای دیگری در گوش جادوگر جوان زنگ می زد.
-تازه واردی؟
-بله ارباب!
صدای ضعیف جادوگر به سختی به گوش می رسید. نهایت تلاشش را می کرد که لرزش واضح صدایش را پنهان کند...ولی موفق نمی شد.
کسی که در مقابلش قرار داشت شخصی بود که از سال ها قبل آرزوی ملاقات با او را داشت. و حالا این جادوگر بزرگ بیشتر از دو قدم با او فاصله نداشت و سرگرم خواندن درخواست مرگخوار شدنش بود. بیشتر شبیه یک رویا به نظر می رسید. شاید واقعا رویا بود. سرش گیج می رفت...و احساس سبکی عجیبی می کرد.
-زل نزن به ما!
سرش را با حرکتی سریع و ناشیانه پایین انداخت. صدای "تق" کوتاهی از مهره های گردنش به گوش رسید. می خواست در اولین برخورد تاثیر خوبی روی لرد سیاه بگذارد. ولی هیجان و شور و شوق بیش از حدش داشت کار را خراب می کرد.
احساس می کرد مثل کودکی به نظر می رسد که مرتکب خطایی شده و در انتظار تصمیم پدر و مادرش برای مجازات است.
آرزو کرد که ای کاش قبل از ورود در مورد نحوه ایستادن در حضور لرد سیاه تمرین کرده بود! در کمال ناباوری متوجه شد که نمی داند دست هایش را کجا باید بگذارد. بی اختیار شروع کرد به بازی کردن با سر آستین ردایش.
-قبلا در وزارتخونه کار می کردی؟
نمی دانست چه جوابی بدهد...یا چطور جواب بدهد که به مذاق ارباب آینده اش خوش بیاید. اگر قبول می کرد که اربابش شود...
در وزارتخانه کار می کرد. به این امید که مسئولیت آزکابان را به او بسپارند...و به این وسیله بتواند ملاقاتی با مرگخواران در بند داشته باشد. و بفهمد که چگونه می تواند لرد سیاه را پیدا کند. تمام زندگی او در این هدف خلاصه شده بود.
مسئولیت آزکابان هرگز به او داده نشد. در این مدت مجبور شده بود برای جلب اعتماد وزیر، سه مرگخوار را محکوم به حبس ابد در آزکابان کند.
چطور می توانست این ها را برای "او" توضیح دهد.
فکر این که بعد از این همه تلاش و قرار گرفتن در یک قدمی هدفش، مورد قبول واقع نشود داشت دیوانه اش می کرد.
همه این افکار فقط چند ثانیه طول کشید.
-بله ارباب! قصد داشتم هر کمکی از دستم بر میاد برای ارتش سیاه انجام بدم.
لرد سیاه پوزخندی زد.
-بله...دارم می بینم! ظاهرا زیاد موفق نبودی.
-ممم...من...سعی می کردم بهم اعتماد کنن و مسئولیت های مهم تری بهم بسپارن. من می خواستم فرد موثری برای شما باشم. من می خواستم پیداتون کنم. فقط می خواستم پیداتون کنم.
و می خواست قبل از پیدا کردنش، لیاقتش را ثابت کرده باشد. می خواست با دست پر در مقابلش حاضر شود.
به نظر می رسید که لرد سیاه حتی صدای او را هم نمی شنود. نگاهش رو به پایین بود.
با نگرانی منتظر عکس العمل بود.
ولی عکس العملی که دریافت کرد، چیزی نبود که انتظارش را داشت. لرد سیاه با افسوس سرش را تکان داد. لب هایش را روی هم فشرد...و بعد با صدایی آرام زمزمه کرد.
-می تونی بری!
به سختی آب دهانش را فرو داد. رد شده بود؟ بعد از این همه تلاش برای رسیدن به این مرحله...خراب کرده بود؟
....
ساعت روی دیوار، دوازده ضربه نواخت. طنین هر ضربه، بی رحمانه در اتاق خالی منعکس می شد. لرد سیاه با خودش فکر کرد: صدای این ساعت زیادی بلنده!
-تازه واردی؟
-بله ارباب!
صدای جادوگر جوان به وضوح می لرزید.
او به این لرزش ها عادت داشت. گاهی از شوق...گاهی از ترس...گاهی هم از نفرت!
درخواست، سوابق و تمام اطلاعات مربوط به مرگخوار روی میزش بود. به آن ها چشم دوخته بود. ولی برخلاف تصور داوطلب، آن ها را نمی خواند. فقط وانمود می کرد که می خواند.
سنگینی نگاه تازه وارد را روی صورتش احساس کرد. خوشبختانه افراد زیادی نمی توانستند به او خیره شوند. ولی ظاهرا این یکی می توانست!
-زل نزن به ما!
سال ها بودکه به ظاهر غیر عادی خودش عادت کرده بود. ولی نمی دانست دیگران هم عادت کرده اند یا نه!
نگاه کوتاهی به چهره مهمانش، کافی بود که تا انتهای ذهن او را بخواند. ولی نمی توانست. این ناتوانی یکی از کارهایی بود که قادر به انجامش نبود و حتی نزدیکانش از این موضوع اطلاعی نداشتند.
ناتوانی در نگاه کردن به چشمان کسی!
این کارش را به حساب غرور می گذاشتند. به حساب اهمیت ندادن. و این طرز فکر به نفعش بود.
نگاهش بی هدف روی کاغذ می لغزید. لابلای سطور، کلمه وزارتخانه به چشمش خورد.
-قبلا در وزارتخونه کار می کردی؟
جادوگر به وضوح آشفته شد.
بدون نگاه کردن هم می توانست لرزشش را حس کند. این یکی برای چه می لرزید؟
ترس؟...نفرت؟...خشم؟
-بله ارباب! قصد داشتم هر کمکی از دستم بر میاد برای ارتش سیاه انجام بدم.
-بله...دارم می بینم! ظاهرا زیاد موفق نبودی.
جمله اش را بی هدف برزبان آورد. شاید هم موفق بود! ولی از دیدن این که هر کلمه اش تاثیری مرگبار روی مهمانش می گذاشت لذت می برد.
صداقتش را حس کرده بود. شور و اشتیاق عمیقش را هم. شاید برای همین بود که او را مرخص نمی کرد.
از این وضعیت لذت می برد!
حالا که به قدرت رسیده بود، اشخاص زیادی برای مرگخوار شدن مراجعه می کردند. با اهداف و احساسات پیدا و پنهان!
بعضی برای پناه گرفتن پشت قدرت او...
بعضی برای گرفتن انتقام...
بعضی برای پیوستن به مجموعه ای قدرتمند...
و بعضی...صرفا برای بودن در کنار او!
این یکی، یکی از آن ها بود. اطاعت و وفاداری محض در رگ هایش جاری بود. سال ها تجربه و برخورد با افراد مختلف، لرد سیاه را در این زمینه بسیار متبحر کرده بود.
جادوگر داشت توضیحات نامفهومی درباره شغلش در وزارخانه می داد.
و لرد سیاه فقط به یک چیز فکر می کرد...
"این همه علاقه...و این همه استعداد...برای چی این همه سال منتظر مونده بودی!"...
با حسرت سال هایی که از دست رفته بودند، سری به نشانه افسوس تکان داد و زمزمه کرد:
-می تونی بری!
حضورش در اتاق چند دقیقه بیشتر طول نکشیده بود. ولی همین چند دقیقه برای او کافی بود که تصمیمش را بگیرد.
-خودشه...همون کسی که دنبالش می گشتم. استعداد خوبی داره. این وفادار می مونه. هر چی بلدم بهش یاد می دم. ازش جادوگر بزرگی می سازم. یک لرد ولدمورت دیگه!
-تازه واردی؟
-بله ارباب!
صدای ضعیف جادوگر به سختی به گوش می رسید. نهایت تلاشش را می کرد که لرزش واضح صدایش را پنهان کند...ولی موفق نمی شد.
کسی که در مقابلش قرار داشت شخصی بود که از سال ها قبل آرزوی ملاقات با او را داشت. و حالا این جادوگر بزرگ بیشتر از دو قدم با او فاصله نداشت و سرگرم خواندن درخواست مرگخوار شدنش بود. بیشتر شبیه یک رویا به نظر می رسید. شاید واقعا رویا بود. سرش گیج می رفت...و احساس سبکی عجیبی می کرد.
-زل نزن به ما!
سرش را با حرکتی سریع و ناشیانه پایین انداخت. صدای "تق" کوتاهی از مهره های گردنش به گوش رسید. می خواست در اولین برخورد تاثیر خوبی روی لرد سیاه بگذارد. ولی هیجان و شور و شوق بیش از حدش داشت کار را خراب می کرد.
احساس می کرد مثل کودکی به نظر می رسد که مرتکب خطایی شده و در انتظار تصمیم پدر و مادرش برای مجازات است.
آرزو کرد که ای کاش قبل از ورود در مورد نحوه ایستادن در حضور لرد سیاه تمرین کرده بود! در کمال ناباوری متوجه شد که نمی داند دست هایش را کجا باید بگذارد. بی اختیار شروع کرد به بازی کردن با سر آستین ردایش.
-قبلا در وزارتخونه کار می کردی؟
نمی دانست چه جوابی بدهد...یا چطور جواب بدهد که به مذاق ارباب آینده اش خوش بیاید. اگر قبول می کرد که اربابش شود...
در وزارتخانه کار می کرد. به این امید که مسئولیت آزکابان را به او بسپارند...و به این وسیله بتواند ملاقاتی با مرگخواران در بند داشته باشد. و بفهمد که چگونه می تواند لرد سیاه را پیدا کند. تمام زندگی او در این هدف خلاصه شده بود.
مسئولیت آزکابان هرگز به او داده نشد. در این مدت مجبور شده بود برای جلب اعتماد وزیر، سه مرگخوار را محکوم به حبس ابد در آزکابان کند.
چطور می توانست این ها را برای "او" توضیح دهد.
فکر این که بعد از این همه تلاش و قرار گرفتن در یک قدمی هدفش، مورد قبول واقع نشود داشت دیوانه اش می کرد.
همه این افکار فقط چند ثانیه طول کشید.
-بله ارباب! قصد داشتم هر کمکی از دستم بر میاد برای ارتش سیاه انجام بدم.
لرد سیاه پوزخندی زد.
-بله...دارم می بینم! ظاهرا زیاد موفق نبودی.
-ممم...من...سعی می کردم بهم اعتماد کنن و مسئولیت های مهم تری بهم بسپارن. من می خواستم فرد موثری برای شما باشم. من می خواستم پیداتون کنم. فقط می خواستم پیداتون کنم.
و می خواست قبل از پیدا کردنش، لیاقتش را ثابت کرده باشد. می خواست با دست پر در مقابلش حاضر شود.
به نظر می رسید که لرد سیاه حتی صدای او را هم نمی شنود. نگاهش رو به پایین بود.
با نگرانی منتظر عکس العمل بود.
ولی عکس العملی که دریافت کرد، چیزی نبود که انتظارش را داشت. لرد سیاه با افسوس سرش را تکان داد. لب هایش را روی هم فشرد...و بعد با صدایی آرام زمزمه کرد.
-می تونی بری!
به سختی آب دهانش را فرو داد. رد شده بود؟ بعد از این همه تلاش برای رسیدن به این مرحله...خراب کرده بود؟
....
ساعت روی دیوار، دوازده ضربه نواخت. طنین هر ضربه، بی رحمانه در اتاق خالی منعکس می شد. لرد سیاه با خودش فکر کرد: صدای این ساعت زیادی بلنده!
-تازه واردی؟
-بله ارباب!
صدای جادوگر جوان به وضوح می لرزید.
او به این لرزش ها عادت داشت. گاهی از شوق...گاهی از ترس...گاهی هم از نفرت!
درخواست، سوابق و تمام اطلاعات مربوط به مرگخوار روی میزش بود. به آن ها چشم دوخته بود. ولی برخلاف تصور داوطلب، آن ها را نمی خواند. فقط وانمود می کرد که می خواند.
سنگینی نگاه تازه وارد را روی صورتش احساس کرد. خوشبختانه افراد زیادی نمی توانستند به او خیره شوند. ولی ظاهرا این یکی می توانست!
-زل نزن به ما!
سال ها بودکه به ظاهر غیر عادی خودش عادت کرده بود. ولی نمی دانست دیگران هم عادت کرده اند یا نه!
نگاه کوتاهی به چهره مهمانش، کافی بود که تا انتهای ذهن او را بخواند. ولی نمی توانست. این ناتوانی یکی از کارهایی بود که قادر به انجامش نبود و حتی نزدیکانش از این موضوع اطلاعی نداشتند.
ناتوانی در نگاه کردن به چشمان کسی!
این کارش را به حساب غرور می گذاشتند. به حساب اهمیت ندادن. و این طرز فکر به نفعش بود.
نگاهش بی هدف روی کاغذ می لغزید. لابلای سطور، کلمه وزارتخانه به چشمش خورد.
-قبلا در وزارتخونه کار می کردی؟
جادوگر به وضوح آشفته شد.
بدون نگاه کردن هم می توانست لرزشش را حس کند. این یکی برای چه می لرزید؟
ترس؟...نفرت؟...خشم؟
-بله ارباب! قصد داشتم هر کمکی از دستم بر میاد برای ارتش سیاه انجام بدم.
-بله...دارم می بینم! ظاهرا زیاد موفق نبودی.
جمله اش را بی هدف برزبان آورد. شاید هم موفق بود! ولی از دیدن این که هر کلمه اش تاثیری مرگبار روی مهمانش می گذاشت لذت می برد.
صداقتش را حس کرده بود. شور و اشتیاق عمیقش را هم. شاید برای همین بود که او را مرخص نمی کرد.
از این وضعیت لذت می برد!
حالا که به قدرت رسیده بود، اشخاص زیادی برای مرگخوار شدن مراجعه می کردند. با اهداف و احساسات پیدا و پنهان!
بعضی برای پناه گرفتن پشت قدرت او...
بعضی برای گرفتن انتقام...
بعضی برای پیوستن به مجموعه ای قدرتمند...
و بعضی...صرفا برای بودن در کنار او!
این یکی، یکی از آن ها بود. اطاعت و وفاداری محض در رگ هایش جاری بود. سال ها تجربه و برخورد با افراد مختلف، لرد سیاه را در این زمینه بسیار متبحر کرده بود.
جادوگر داشت توضیحات نامفهومی درباره شغلش در وزارخانه می داد.
و لرد سیاه فقط به یک چیز فکر می کرد...
"این همه علاقه...و این همه استعداد...برای چی این همه سال منتظر مونده بودی!"...
با حسرت سال هایی که از دست رفته بودند، سری به نشانه افسوس تکان داد و زمزمه کرد:
-می تونی بری!
حضورش در اتاق چند دقیقه بیشتر طول نکشیده بود. ولی همین چند دقیقه برای او کافی بود که تصمیمش را بگیرد.
-خودشه...همون کسی که دنبالش می گشتم. استعداد خوبی داره. این وفادار می مونه. هر چی بلدم بهش یاد می دم. ازش جادوگر بزرگی می سازم. یک لرد ولدمورت دیگه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

- هوا سرده. پنجره رو ببند..
- سرده ؟! اینجا لندن نیست. و ما الان توی هتل و هوای پنجاه درجه فقط کمی پنجره رو باز کردیم گرد و غبار از این اتاق بیرون بره. و هنوز حتا سیستم خنککننده رو روشن نکردیم !
- چی میگی برای خودت ؟! اگه اینقد گرمته چرا این شنل پشمی رو پوشیدی؟! و البته اگر اینقد احمق نبودی از چوبدستیت برای گرد و غبار خیالی استفاده میکردی ، چون من گرد و غباری ندیدم !
- .. من دیوونه نیستم !
- پس بگو ما الان اینجا چکار میکنیم ؟!
- .. من.. من نمیدونم..
- یه کم به مغزت فشار بیار !
- من .. من میخوام برم خونه ..
- ترسیدی !
- پسرِ من کجاست؟
- خــــب خــب خب ! یه چیزایی داره یادت میاد !
- میخوام ببینمش . میخوام همین الان ببیــنمش !
- تو رو ببینه وحشت میکنه . تو واقعا زشتی !
و صداش رو تغییر میده و ادای لوسی درمیاره . لبخند نفرتانگیزی میزنه. انعکاس تصویرش در اون چشمهای ترسیده بخاطر نور اتاق نیست . هوا رو به تاریکی میرفت و اون چشمها ، چقدر عجیب بودن..
- میخوام ببینمش . چوبدستیم رو بهم برگردون . میخوام ببینمش هیولای لعنتی..
- دهنت رو ببند!..
- سرده ؟! اینجا لندن نیست. و ما الان توی هتل و هوای پنجاه درجه فقط کمی پنجره رو باز کردیم گرد و غبار از این اتاق بیرون بره. و هنوز حتا سیستم خنککننده رو روشن نکردیم !
- چی میگی برای خودت ؟! اگه اینقد گرمته چرا این شنل پشمی رو پوشیدی؟! و البته اگر اینقد احمق نبودی از چوبدستیت برای گرد و غبار خیالی استفاده میکردی ، چون من گرد و غباری ندیدم !
- .. من دیوونه نیستم !
- پس بگو ما الان اینجا چکار میکنیم ؟!
- .. من.. من نمیدونم..
- یه کم به مغزت فشار بیار !
- من .. من میخوام برم خونه ..
- ترسیدی !
- پسرِ من کجاست؟
- خــــب خــب خب ! یه چیزایی داره یادت میاد !
- میخوام ببینمش . میخوام همین الان ببیــنمش !
- تو رو ببینه وحشت میکنه . تو واقعا زشتی !
و صداش رو تغییر میده و ادای لوسی درمیاره . لبخند نفرتانگیزی میزنه. انعکاس تصویرش در اون چشمهای ترسیده بخاطر نور اتاق نیست . هوا رو به تاریکی میرفت و اون چشمها ، چقدر عجیب بودن..
- میخوام ببینمش . چوبدستیم رو بهم برگردون . میخوام ببینمش هیولای لعنتی..
- دهنت رو ببند!..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/7/6 3:15:57
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
جزئیات کاربر

فلاش بک
- اگه بخوام تو زندگى فقط يه نفر رو نجات بدم... کيو نجات بدم؟
بايد سعى کنى همه رو نجات بدى. به اونايى که نمى تونى نجاتشون بدى عشق بورز.
اصل اول. هيچ کس رو نجات نميديم مگر اينکه به نفعمون باشه.
عشق و محبت در ابتداى هر کارى قرار داره. ما نبايد به خاطر نجاتشون منت بذاريم سرشون.
اصل دوم. اونايى که نجات داديم تا آخر عمرشون برده ى ما مى مونن.
- من کمى گيج شدم!
اشکال نداره عزيزم. مى تونى کمى استراحت کنى.
بس که بى استعدادى! يه مشت بى استعداد جمع شده دورمون. منهاى اون داى و لاله ش.
پايان فلاش بک
آريانا دامبلدور چوبدستى به دست در ميدان جنگ جادوگران ايستاده بود. مى خواست شروع به جنگيدن کند. دشمنان را بکشد و کسانى را که بايد، نجات دهد.
اما واقعا چه کسى را بايد نجات مى داد؟
فلاش بک
- پس بهتره دشمن ها رو بکشم تا راحت تر بتونم کسانى که مى خوام نجات بدم رو شناسايى کنم. اما دشمنا کيا هستن؟
دشمنى وجود نداره. همه با نيروى عشق مى تونن دوست بشن.
همه! بلااستثنا همه دشمنن! مگر اينکه عکسش ثابت بشه. که البته فکر نمى کنم بشه. همه رو بکشيد.
نيروى عشق رو فراموش نکن. کشتن بى فايده س.
همه رو بکشيد.
- من کمى گيج شدم!
پايان فلاش بک
مکان: ميدان جنگ
عجيب بود که طلسم هاى رنگارنگ دشمنان از کنارش رد مى شدند و اصابت نمى کردند. دوستانش مدام اسمش را فرياد مى زدند و از او مى خواستند که اگر کسى را نمى کشد لااقل پناه بگيرد و نميرد.
آريانا با گيجى سرش را به سمت آسمان گرفت.
همين که سرش را بالا برد، يک طلسم سبز رنگ با اختلاف اندکى از مکان قبلى گردنش گذشت.
- فکر کنم اونايى که لباساشون همرنگ منن... دوستام باشن.
- آريانااا!
آريانا به سمت صدا بازگشت.
وييييييژ
طلسمى از بيخ گوشش گذشت. احتمالا اگر صدايش نمى کردند حالا يک گوش نداشت. کسى که صدايش مى زد يک دختر موطلايى بود که با اضطراب داشت از دور براي نجات آريانا، دست و پا مى زد.
- اين کيه ديگه؟ دشمن؟ دوست؟
چوبدستى اش را بالا آورد و به سمت دخترک موطلايى گرفت.
دخترک با ديدن چوبدستى از تکاپو ايستاد. آب دهانش را قورت داد. تکان هاى دست و پايش نفوذ کرد داخل قلبش. قلبش با سرعت بالايى شروع به تپش کرد.
فلاش بک
سعى کن با همه مهربون باشى.
اصل سوم. شفقت ممنوع.
به کسى آسيب نزن.
اصل اول. کسى رو نجات نميديم مگر اينکه به نفعمون باشه.
- من کمى گيج شدم!
پايان فلاش بک
مکان: ميدان جنگ
با درماندگى چوبدستى اش را پايين آورد. به روى زانويش خم شد.
ويييييييژ
طلسمى چند صدم ثانيه دير تر، از مکان قبلى سر آريانا گذشت.
جنگ ديگر رو به پايان بود. معلوم بود افراد سمت راستى پيروز شده اند چون از سمت چپ صدايى به گوش نمى رسيد. صداى فريادهاى شادى پيروزشدگان به گوش مى رسيد. انگار هيچ کس آريانا نمى ديد. کم کم صداى نعره هاى افراد پيروز هم دور و دور تر شد.
آريانا سرش را بلند کرد.
- من کمى گيج شدم.
وييييييييژ
طلسمى خورد به آريانا و همانجا افتاد.
معلوم نيست مرد يا نه ولى قبل از مرگش دشمن و دوست را تشخيص نداد. خب از معايب زندگى کردن با آلبوس دامبلدور و بعدتر با لردولدمورت، همين است ديگر.
- اگه بخوام تو زندگى فقط يه نفر رو نجات بدم... کيو نجات بدم؟
بايد سعى کنى همه رو نجات بدى. به اونايى که نمى تونى نجاتشون بدى عشق بورز.
اصل اول. هيچ کس رو نجات نميديم مگر اينکه به نفعمون باشه.
عشق و محبت در ابتداى هر کارى قرار داره. ما نبايد به خاطر نجاتشون منت بذاريم سرشون.
اصل دوم. اونايى که نجات داديم تا آخر عمرشون برده ى ما مى مونن.
- من کمى گيج شدم!
اشکال نداره عزيزم. مى تونى کمى استراحت کنى.
بس که بى استعدادى! يه مشت بى استعداد جمع شده دورمون. منهاى اون داى و لاله ش.
پايان فلاش بک
آريانا دامبلدور چوبدستى به دست در ميدان جنگ جادوگران ايستاده بود. مى خواست شروع به جنگيدن کند. دشمنان را بکشد و کسانى را که بايد، نجات دهد.
اما واقعا چه کسى را بايد نجات مى داد؟
فلاش بک
- پس بهتره دشمن ها رو بکشم تا راحت تر بتونم کسانى که مى خوام نجات بدم رو شناسايى کنم. اما دشمنا کيا هستن؟
دشمنى وجود نداره. همه با نيروى عشق مى تونن دوست بشن.
همه! بلااستثنا همه دشمنن! مگر اينکه عکسش ثابت بشه. که البته فکر نمى کنم بشه. همه رو بکشيد.

نيروى عشق رو فراموش نکن. کشتن بى فايده س.
همه رو بکشيد.
- من کمى گيج شدم!
پايان فلاش بک
مکان: ميدان جنگ
عجيب بود که طلسم هاى رنگارنگ دشمنان از کنارش رد مى شدند و اصابت نمى کردند. دوستانش مدام اسمش را فرياد مى زدند و از او مى خواستند که اگر کسى را نمى کشد لااقل پناه بگيرد و نميرد.
آريانا با گيجى سرش را به سمت آسمان گرفت.
همين که سرش را بالا برد، يک طلسم سبز رنگ با اختلاف اندکى از مکان قبلى گردنش گذشت.
- فکر کنم اونايى که لباساشون همرنگ منن... دوستام باشن.
- آريانااا!
آريانا به سمت صدا بازگشت.
وييييييژ
طلسمى از بيخ گوشش گذشت. احتمالا اگر صدايش نمى کردند حالا يک گوش نداشت. کسى که صدايش مى زد يک دختر موطلايى بود که با اضطراب داشت از دور براي نجات آريانا، دست و پا مى زد.
- اين کيه ديگه؟ دشمن؟ دوست؟
چوبدستى اش را بالا آورد و به سمت دخترک موطلايى گرفت.
دخترک با ديدن چوبدستى از تکاپو ايستاد. آب دهانش را قورت داد. تکان هاى دست و پايش نفوذ کرد داخل قلبش. قلبش با سرعت بالايى شروع به تپش کرد.
فلاش بک
سعى کن با همه مهربون باشى.
اصل سوم. شفقت ممنوع.
به کسى آسيب نزن.
اصل اول. کسى رو نجات نميديم مگر اينکه به نفعمون باشه.
- من کمى گيج شدم!
پايان فلاش بک
مکان: ميدان جنگ
با درماندگى چوبدستى اش را پايين آورد. به روى زانويش خم شد.
ويييييييژ
طلسمى چند صدم ثانيه دير تر، از مکان قبلى سر آريانا گذشت.
جنگ ديگر رو به پايان بود. معلوم بود افراد سمت راستى پيروز شده اند چون از سمت چپ صدايى به گوش نمى رسيد. صداى فريادهاى شادى پيروزشدگان به گوش مى رسيد. انگار هيچ کس آريانا نمى ديد. کم کم صداى نعره هاى افراد پيروز هم دور و دور تر شد.
آريانا سرش را بلند کرد.
- من کمى گيج شدم.
وييييييييژ
طلسمى خورد به آريانا و همانجا افتاد.
معلوم نيست مرد يا نه ولى قبل از مرگش دشمن و دوست را تشخيص نداد. خب از معايب زندگى کردن با آلبوس دامبلدور و بعدتر با لردولدمورت، همين است ديگر.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around
I don't hate them...I just feel better when they're not around
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/08/19
تولد نقش: 1393/08/20
آخرین ورود: یکشنبه 7 بهمن 1397 19:42
از: این شهر میرم..:)
پستها:
336

برگِ 400 هزارُم از دفترچه خاطرات دانای کل
زیر لب تکرار کرد: « دنیامونو.. یا شایدم دنیاتونو..»
و از ذهنش گذشت که این پاسخ، می تواند یک شعر زیبای ماگلی شود. از همان ها که بعضی شب ها تکیه می زد و به درخت ها و در تاریکیِ سردی که خاصیت جنگلست، به سختی می خواند.
با خودش فکر کرد می تواند بگوید جای بدی بود، می توانست بگوید آدم ها خودشان نبودند و نقاب هایِ رویِ نقابی بودند که خلائی عمیق رادر همه شان پنهان می کرد. می توانست از این حرف قشنگ ها بزند یا حتی من، - دانای کل- می توانستم بنویسم که لبخندی زد به دخترکِ چشم قهوه ای و گفت« ما در دنیا وقت خودمان بودن را نداشتیم، تنها فرصتِ خوشبخت شدن را داشتیم» و اصلا به رویم نیاورم که این جمله را آلبرکامو گفته، تا خاطراتم را بپیچم لای لباس های رنگ وارنگِ بی استفاده فلسفه. اما دختربچه که این جواب ها را نمی خواست، می خواست؟!
- یه عالمه آدم بودیم بچه. هممون شش داشتیم و کلیه و دماغ و مثانه. یه عدهمون قرمز بودن، یه عدهمون زرد، یه عدهمون سفید، یه عدهمون سیاه. یه عدهمون زن بودیم، یه عدهمون مرد. یه عدهمون ماگل بودیم، یه عدهمون فشفشه، یه عدهمون جادوگر. دنیا رو تیکه تیکه کرده بودیم دخترجون. دور زمینا خط کشیده بودیم و برای بزرگتر کردن اون خطّا هم دیگرو می کشتیم. گروه گروه دور هم جمع شده بودیم و رفتارا رو...
چشم های دخترک، برق غمگینی زد.
- داره یادم می آد.
____
- خسته نشدین از این همه منتظر موندن؟! از اینکه یکی شما رو به یاد بیاره و چند ساعت از اون دنیایی که هیچی ازش رو به خاطر ندارید بهتون هدیه بده؟!
مثل هزاران بار گذشته. چشم های بی فروغی که تمام این مدت، انتظار کشیدن را تمرین کرده بودند؛ زل زده بودند به چشم های معترض بی پروا. خسته تر از همیشه. کلافه تر از همیشه.
- اما من این بار یه راهکار دارم!
زنِ زرد پوش با ترحم به روونا نگاه کرد.
- چی؟!
- دنیا رو بسازیم زرد. همون طوری که... بود.
بعد، صدایش را بلند تر کرد.
- هزار بار پرسیدم ازتون، و شما هیچوقت برام مشخص نکردین که تا کی می خواین منتظر بمونین. اما من یادمه دنیامون چطوری بود. اون بچه هم یادشه. باید یه جا تموم کنیم این عبثو.
بعد، یک چیزی توی محفظه تغییر کرد. همه تلاش می کردند به خاطر بیاورند که کجا بوده اند. همه چیز چه شکلی بوده. همه امیدوار شده بودند.
این خوب بود؟! دخترک راضی بود، روونا نه. چند دقیقه بعد که نگاه ها از رویَش برداشته شد و هر کس به فکر دنیایی بود که قرار بود بسازند، نگین انگشترش را به دندان کشید.
- ترسناک نیست که همه به این زودی قانع می شن..؟ راضی می شن..؟ عجیب هم نیست حتی؟!
و بعدتر فکر کرد به اینکه سنگ را ول کرده اند اینها. به سیزیف هایِ غمگین و خسته ای که نشسته اند تا تنبیه دیگری. تا شروع دیگری، یا پایان دیگر.
که گزینه داده بود بهشان، بالا بردن سنگ از کوه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1395/6/30 17:59:33
دلیل: لینک قسمت های قبل
دلیل: لینک قسمت های قبل
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven
I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)
learning to fly, learning to run :)

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
جزئیات کاربر

داشت روي يه ديوار پشت خونه ى ريدل ها اکسپليارموس تمرين مى کرد. مورد عجيب اين بود که ديوار هنوز سر پا بود! جاى جاى ديوار سوراخ سوراخ شده و قسمت اعظمى از اون هم سياه شده بود اما... سرپا.
آريانا خودش هم البته از ديوار چيزى کم نداشت. تمام صورتش سياه و دود گرفته شده بود و موهاى جلوى صورتش، مثل اينکه باد شديدى وزيده باشه روى هوا مونده بود.
هر بار که اکسپليارموس مى زد، در کمال تعجب يا عمل نمى کرد يا اون طلسم هر کارى انجام مى داد به جز خلع سلاح. تا اون زمان، با اکسپليارموس زدن، گلوله ى آتيش پرتاب کرده بود. سيل راه انداخته بود. يه حيوون رو شکنجه کرده بود. نور توليد کرده بود. غيب شده بود. يه موش رو کشته بود.
اما خلع سلاح نکرده بود.
آستين هاى پيراهنش رو بالا زد و با جديت تمام چوبدستى رو به سمت ديوار گرفت. در اينجا قسم مى خورم اگه ديوار جون داشت، حتما گريه مى کرد.
چشماش رو تنگ کرد.
- اکسپ...
- آريانااا جون عزيزت نزن!
يعنى ديوار بود؟
آريانا دور و برش رو نگاه مى کنه. حتى پشت سرش رو و حتى بالا سرش رو و حتى زير سرش رو. اما کسى نبود. بعدش با تعجب به ديوار خيره مى شه.
- تو بودى صدا کردى؟
- پس فکر کردى کى بود؟
- آخه ديوار که حرف نمى زنه.
- كدوم ديوار؟ بابا منم! لاكرتيا! اينجا پشت ديوار قايم شدم. طلسم نزن بيام بيرون.
آريانا چوبدستيش رو پايين آورد. لاکرتيا از پشت ديوار بيرون خزيد و دست و پاهاش رو چک کرد.
سالم بود.
- ارباب کارت دارن.
آريانا هنوز تو شوک ِ حرف زدن ديوار بود.
- ارباب؟
- آره.
آريانا ديگه سوالى نپرسيد و همچنان با قيافه ى ِ
به سمت اتاق اربابش راه افتاد.
تق تق تق
- داخل شو!
آريانا داخل شد. ولدمورت روي صندلى مخصوصش نشسته بود و طبق معمول در حال نوازش نجينى بود. هر از گاهى يه موش صحرايى هم مى ذاشت تو دهن نجينى و مى گفت" نجينى شام!". آريانا از پنجره بيرون رو نگاه کرد. خورشيد وسط آسمون بود. و اين اتفاق باعث شد از حالت
به حالت دبل
تبديل بشه.
- ارباب من اومدم.

- خودمون ديديمت. براي ما چشمات رو درشت نکن.
آريانا به اجبار بدنش رو راضي مي كنه كه از حالت تعجب دربياد. البته بدنش كمي مقاومت مي كنه اما همينكه مي بينه نجيني داره چپ نگاه مى کنه، مى فهمه که اصلا تعجب کردن کار بى خوديه! تعجب حرامه حتى!
برات يه ماموريت داريم.
- در خدمتم ارباب. ممنون که هميشه افراد باهوشى مثل من رو براى ماموريت انتخاب مى کنيد.
ولدمورت نفسش رو بيرون ميده و واسه اينکه نمى تونه به خاطر ماموريت، فعلا آريانا رو به خورد نجينى بده، دوتا موش صحرايى رو با هم مى ذاره تو دهن نجينى و مى گه" نجينى شام و صبحانه!".
آريانا خيلى باهوشه ولى اون لحظه متوجه عصبانيت ولدمورت نمى شه. که اين مورد ابدا از ارزش هاى هوش آريانا کم نمى کنه.
- بايد برامون يه خبرايى از محفل بيارى.
- ارباب ما به خان داداش آلبوس گفتيم رييس محفل نشو. گوش نکرد.
- اسم خان داداشت رو پيش ما نيار. :vay:
- آخه داداشمه ارباب. ارباب من هر دوى شما رو به يه اندازه دوست دارم. مى گيد چى کار کنم؟
- فقط برو محفل و ببين چه ماموريتى مى خوان برن. :vay:
- ارباب ماموريت من فهميدن ماموريت اوناس؟
ولدمورت دوتا موش صحرايي ديگه رو با هم مى ذاره تو دهن نجينى.
- آره.
- ارباب نظر من اينه كه افراد باهوشي مثل ما نياز به جاسوسي ندارن. ارباب بهتره من بشينم و يه راه براي شكست محفل پيدا کنم. آخه من خيلى باهوشم.
- لازم نکرده. فقط برو و ببين چه ماموريتى دارن.
- باشه ارباب. من ميرم. ولي نصفه به حرفاشون گوش ميدم و بقيه ى حرفاشون رو با هوش خودم حدس مى زنم. آخه من خيلى باهوشم.
- از جلو چشمامون دور شو آريانا.
- ارباب من با هوش خودم فهميدم که شما عصبانى شديد و بهتره که برم.
- دور شو! :vay:
آريانا بدو بدو از اتاق بيرون ميره و در رو مي بنده.
ولدمورت نفس راحتي مي كشه.
آريانا دوباره در رو باز مي كنه و سرش رو مياره داخل.
- ارباب توي كتاب هوش نوشته كه گل گاوزبون براى آروم كردن اعصاب خوبه.
- آواداکداورا!
آريانا قبل برخورد طلسم در رو مي بنده. ميره تا دوباره اکسپليارموس تمرين کنه چون باهوش ها هيچ وقت با شکست خوردن نااميد نمي شن.
آريانا خودش هم البته از ديوار چيزى کم نداشت. تمام صورتش سياه و دود گرفته شده بود و موهاى جلوى صورتش، مثل اينکه باد شديدى وزيده باشه روى هوا مونده بود.
هر بار که اکسپليارموس مى زد، در کمال تعجب يا عمل نمى کرد يا اون طلسم هر کارى انجام مى داد به جز خلع سلاح. تا اون زمان، با اکسپليارموس زدن، گلوله ى آتيش پرتاب کرده بود. سيل راه انداخته بود. يه حيوون رو شکنجه کرده بود. نور توليد کرده بود. غيب شده بود. يه موش رو کشته بود.
اما خلع سلاح نکرده بود.
آستين هاى پيراهنش رو بالا زد و با جديت تمام چوبدستى رو به سمت ديوار گرفت. در اينجا قسم مى خورم اگه ديوار جون داشت، حتما گريه مى کرد.
چشماش رو تنگ کرد.
- اکسپ...
- آريانااا جون عزيزت نزن!
يعنى ديوار بود؟
آريانا دور و برش رو نگاه مى کنه. حتى پشت سرش رو و حتى بالا سرش رو و حتى زير سرش رو. اما کسى نبود. بعدش با تعجب به ديوار خيره مى شه.
- تو بودى صدا کردى؟
- پس فکر کردى کى بود؟

- آخه ديوار که حرف نمى زنه.
- كدوم ديوار؟ بابا منم! لاكرتيا! اينجا پشت ديوار قايم شدم. طلسم نزن بيام بيرون.

آريانا چوبدستيش رو پايين آورد. لاکرتيا از پشت ديوار بيرون خزيد و دست و پاهاش رو چک کرد.
سالم بود.
- ارباب کارت دارن.
آريانا هنوز تو شوک ِ حرف زدن ديوار بود.
- ارباب؟
- آره.
آريانا ديگه سوالى نپرسيد و همچنان با قيافه ى ِ
به سمت اتاق اربابش راه افتاد. تق تق تق
- داخل شو!
آريانا داخل شد. ولدمورت روي صندلى مخصوصش نشسته بود و طبق معمول در حال نوازش نجينى بود. هر از گاهى يه موش صحرايى هم مى ذاشت تو دهن نجينى و مى گفت" نجينى شام!". آريانا از پنجره بيرون رو نگاه کرد. خورشيد وسط آسمون بود. و اين اتفاق باعث شد از حالت
به حالت دبل
تبديل بشه.- ارباب من اومدم.

- خودمون ديديمت. براي ما چشمات رو درشت نکن.
آريانا به اجبار بدنش رو راضي مي كنه كه از حالت تعجب دربياد. البته بدنش كمي مقاومت مي كنه اما همينكه مي بينه نجيني داره چپ نگاه مى کنه، مى فهمه که اصلا تعجب کردن کار بى خوديه! تعجب حرامه حتى!
برات يه ماموريت داريم.

- در خدمتم ارباب. ممنون که هميشه افراد باهوشى مثل من رو براى ماموريت انتخاب مى کنيد.

ولدمورت نفسش رو بيرون ميده و واسه اينکه نمى تونه به خاطر ماموريت، فعلا آريانا رو به خورد نجينى بده، دوتا موش صحرايى رو با هم مى ذاره تو دهن نجينى و مى گه" نجينى شام و صبحانه!".
آريانا خيلى باهوشه ولى اون لحظه متوجه عصبانيت ولدمورت نمى شه. که اين مورد ابدا از ارزش هاى هوش آريانا کم نمى کنه.
- بايد برامون يه خبرايى از محفل بيارى.

- ارباب ما به خان داداش آلبوس گفتيم رييس محفل نشو. گوش نکرد.

- اسم خان داداشت رو پيش ما نيار. :vay:
- آخه داداشمه ارباب. ارباب من هر دوى شما رو به يه اندازه دوست دارم. مى گيد چى کار کنم؟

- فقط برو محفل و ببين چه ماموريتى مى خوان برن. :vay:
- ارباب ماموريت من فهميدن ماموريت اوناس؟

ولدمورت دوتا موش صحرايي ديگه رو با هم مى ذاره تو دهن نجينى.
- آره.

- ارباب نظر من اينه كه افراد باهوشي مثل ما نياز به جاسوسي ندارن. ارباب بهتره من بشينم و يه راه براي شكست محفل پيدا کنم. آخه من خيلى باهوشم.

- لازم نکرده. فقط برو و ببين چه ماموريتى دارن.

- باشه ارباب. من ميرم. ولي نصفه به حرفاشون گوش ميدم و بقيه ى حرفاشون رو با هوش خودم حدس مى زنم. آخه من خيلى باهوشم.

- از جلو چشمامون دور شو آريانا.

- ارباب من با هوش خودم فهميدم که شما عصبانى شديد و بهتره که برم.

- دور شو! :vay:
آريانا بدو بدو از اتاق بيرون ميره و در رو مي بنده.
ولدمورت نفس راحتي مي كشه.
آريانا دوباره در رو باز مي كنه و سرش رو مياره داخل.
- ارباب توي كتاب هوش نوشته كه گل گاوزبون براى آروم كردن اعصاب خوبه.

- آواداکداورا!

آريانا قبل برخورد طلسم در رو مي بنده. ميره تا دوباره اکسپليارموس تمرين کنه چون باهوش ها هيچ وقت با شکست خوردن نااميد نمي شن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around
I don't hate them...I just feel better when they're not around
جزئیات کاربر

- داره توی آتیش میسوزه. یه کاری کن!
- من کاری از دستم برنمیاد.
- ولی .. ولی تو جادوگری. از ممنوع و غیرممنوعش اطلاع داری. باید یه کاری انجام بدی. لطفا.. داره میسوزه.. داره میسوزه!
- خِرَد آلیس! فقط هوش و آگاهی میتونست بهش کمک کنه. اینروزا همه ادعاش رو دارن، ولی فقط عده کمی هستن که خودش رو دارن!
درحالی که هنوز روی صندلیِ چرخان نشسته بود، با لبخندی که مابین چینهای کوچک گوشه چشمانش پنهان بود به سوی آلیس چرخید
- و فقط اون گردوی بین گوشهاش.. شاید از اونجا میتونست بهترین کمک رو دریافت کنه.. البته درموردِ اون، خب.. درحقیقت شک دارم!
- اینکه میتونست از هوشش استفاده کنه؟
- و گزینه های دیگه! .. میدونی آلیس؟ دو تا انگشت کنار هم از زیر آستر کُت تا وقتی تهدیده که توی کمر کسی فرو بشه.
- لعنتی این که میگی بیشتر شبیه خنجره!
- نه اشتباه نکن خنجر زوایای خودش رو داره. خیلی واضح وارد ماجرا میشه!
- پس..
- نگران نباش. فقط کافیه بچرخی.. بچرخ و ببین.. وقتی جلوی چشمات باشه دردش کمتره!
- ولی تو بهش اهمیت میدی..
- تو احمق بودی.. من براش میمیرم!
- ولی .. ولی اون مُرده.. سوخت.. نابود شد.. مُرد..
- ..
- تو میدونستی بلا!
- ..
- نکن.. اینکارو نکن!..
- هیچوقت نمیفهمی چه حسی داره.. وقار و درد.. درد.. من بهت این درد رو میدم! تا بهت وارد نشه هرگز نمیفهمیش.. درد رو نمیشه فهمید مگر به تجربه.. باید درد بکشی آلیس.. د ر د
- من کاری از دستم برنمیاد.
- ولی .. ولی تو جادوگری. از ممنوع و غیرممنوعش اطلاع داری. باید یه کاری انجام بدی. لطفا.. داره میسوزه.. داره میسوزه!
- خِرَد آلیس! فقط هوش و آگاهی میتونست بهش کمک کنه. اینروزا همه ادعاش رو دارن، ولی فقط عده کمی هستن که خودش رو دارن!
درحالی که هنوز روی صندلیِ چرخان نشسته بود، با لبخندی که مابین چینهای کوچک گوشه چشمانش پنهان بود به سوی آلیس چرخید
- و فقط اون گردوی بین گوشهاش.. شاید از اونجا میتونست بهترین کمک رو دریافت کنه.. البته درموردِ اون، خب.. درحقیقت شک دارم!
- اینکه میتونست از هوشش استفاده کنه؟
- و گزینه های دیگه! .. میدونی آلیس؟ دو تا انگشت کنار هم از زیر آستر کُت تا وقتی تهدیده که توی کمر کسی فرو بشه.
- لعنتی این که میگی بیشتر شبیه خنجره!
- نه اشتباه نکن خنجر زوایای خودش رو داره. خیلی واضح وارد ماجرا میشه!
- پس..
- نگران نباش. فقط کافیه بچرخی.. بچرخ و ببین.. وقتی جلوی چشمات باشه دردش کمتره!
- ولی تو بهش اهمیت میدی..
- تو احمق بودی.. من براش میمیرم!
- ولی .. ولی اون مُرده.. سوخت.. نابود شد.. مُرد..
- ..
- تو میدونستی بلا!
- ..
- نکن.. اینکارو نکن!..
- هیچوقت نمیفهمی چه حسی داره.. وقار و درد.. درد.. من بهت این درد رو میدم! تا بهت وارد نشه هرگز نمیفهمیش.. درد رو نمیشه فهمید مگر به تجربه.. باید درد بکشی آلیس.. د ر د
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/5/25 0:31:10
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/5/25 1:11:11
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/5/25 1:11:11
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
جزئیات کاربر

- اى کاش بال داشتم...
- جارو که دارى!
- مسخره مى کنى؟
- آخ يادم رفته بود فشفشه ها تو جادو مشکل دارن.
- اگه يه سازمان بود براى حمايت از فشفشه ها، الان يکى مى زدم تو گوشت تا ديگه يادت نره!
- خشن! نکه قبلا نزدى!
-
فلاش بک
آريانا دامبلدور با وجود فشفشه بودنش و با وجود روحيات ضعيفش، در کل بچه ى قلدرى محسوب مى شد. يعني به هر حال آدم كه ضعف بزرگى مانند فشفشه بودن دارد خب کمى بايد خجالت بکشد. کمى سر به زير باشد. کمى از مردم دورى کند. ولى اين دختره از آن دسته نبود لامصب.
فشفشه بود ولى خب هيچ وقت قبول نکرد که نمى تواند. که نمى تواند جادو کند يا نمى تواند پرواز کند. از سر همين لج و لجبازى هم بود که به تيم کوييديچ پيوست.
آريانا مدام براى کوييديچ تمرين مى کرد. براى بازى با گريفيندور، تمام شب را بيدار مانده بود. اما تمام شب را بيدار ماندن از فشفشه بودنش کم نکرد.
درحالى که با جارو و چماق مدافعى اش در گير بود، هم زمان به صداى گزارشگر هم گوش مى داد.
- بله آريانا دامبلدور رو مشاهده مى کنيم که داره روى جارو مى لنگه. نمى دونه جارو بگيره يا بلاجرو بزنه. يکى نيست بهش بگه آخه مجبورى کوييديچ بازى کنى مگه فشفشه ها هم... آ... آآآخ... با بلاجر دماغم رو شکوندى لعنتى!
بعدش آريانا به خاطر حمله ى عمدى به لى جردن، شش ماه محروم شد. اما آخر سر باز هم کوييديچ را رها نکرد.
از سر لج و لجبازى بود که در خانه ننشست و با کمک برادرش آلبوس به هاگوارتز رفت. از سر لج و لجبازى بود که به هاگوارتز اکتفا نکرد و عضو گروه مرگخواران شد.
- ياران ما، امروز يه عضو ديگه به گروه پر ابهت ما پيوسته. خواهر دامبله ولى فراموش کنيد اين موضوع رو! اون از اين به بعد ديگه فقط يار سياه ما هستش!
در کل آريانا شايد هميشه در دلش ضعفش را قبول داشت اما هيچ وقت اجازه نمى داد کسى از آن سوءاستفاده کند.
- اين جوجه فشفشه رو نگاه کنيد بچه ها!
- سال چندمى عمو جون؟
آريانا چوبدستى اش را در دست گرفت.
- واى خدا مردم از ترس مى خواد ما رو جادو کنه.
- تو رو مرلين به ما رحم كن!
- به هيچ کدومتون رحم نمى کنم! اکسپليارمووس!
سكوت.
سكوووت.
سكووووت.
و انفجار خنده ي دانش آموزان.
هيچ اتفاقى نيافتاد.
آريانا دوباره فرياد زد:
- اکسپليارموس!
- واي الان دنيا خراب مي شه!
- هي شماها... بزنيد به چاک!
صداي يك غريبه.
دانش آموزان به سمت غريبه بازگشتند و مثل اينکه روح ديده باشند فرار کردند. غريبه به سمت آريانا رفت و چوبدستى دخترک را که هنوز با خشم بالا نگه داشته بود پايين آورد.
- اونا رفتن!...
به سمت غريبه بازگشت. او را مى شناخت. يک سال آخرى از گروه هافلپاف. از دانش آموزان موردعلاقه ى برادرش آلبوس بود و همه ازش حساب مى بردند.
- با اينکه خواهر مديرى ولى بازم به خودشون جرئت ميدن فشفشه بودنت رو مسخره کنن؟
آريانا دستش را مشت کرد. هنوز عصبانى بود.
- درسته من خواهر مديرم ولى...
و مشتش را محکم توى صورت غريبه کوبيد.
- آآآخ...
غريبه خم شد. از بينى اش خون مى آمد.
- چى کار مى کنى ديوونه؟
- اول اينکه منو با برادرم نمى سنجن که به خاطر اون منو اذيت نکنن! دوم اينکه من-فشفشه- نيستم!
راه افتاد و از غريبه دور شد.
- سوم هم اينکه ازت کمک نخواسته بودم که کمک کردى!
پايان فلاش بک
- دماغت اون موقع شکست؟
- نه! چيه راضى نيستى؟ بيا بشکن!
- عصباني نشو حالا... دست من ولي خرد شد اون موقع!
- جارو که دارى!
- مسخره مى کنى؟

- آخ يادم رفته بود فشفشه ها تو جادو مشکل دارن.
- اگه يه سازمان بود براى حمايت از فشفشه ها، الان يکى مى زدم تو گوشت تا ديگه يادت نره!
- خشن! نکه قبلا نزدى!
-

فلاش بک
آريانا دامبلدور با وجود فشفشه بودنش و با وجود روحيات ضعيفش، در کل بچه ى قلدرى محسوب مى شد. يعني به هر حال آدم كه ضعف بزرگى مانند فشفشه بودن دارد خب کمى بايد خجالت بکشد. کمى سر به زير باشد. کمى از مردم دورى کند. ولى اين دختره از آن دسته نبود لامصب.
فشفشه بود ولى خب هيچ وقت قبول نکرد که نمى تواند. که نمى تواند جادو کند يا نمى تواند پرواز کند. از سر همين لج و لجبازى هم بود که به تيم کوييديچ پيوست.
آريانا مدام براى کوييديچ تمرين مى کرد. براى بازى با گريفيندور، تمام شب را بيدار مانده بود. اما تمام شب را بيدار ماندن از فشفشه بودنش کم نکرد.
درحالى که با جارو و چماق مدافعى اش در گير بود، هم زمان به صداى گزارشگر هم گوش مى داد.
- بله آريانا دامبلدور رو مشاهده مى کنيم که داره روى جارو مى لنگه. نمى دونه جارو بگيره يا بلاجرو بزنه. يکى نيست بهش بگه آخه مجبورى کوييديچ بازى کنى مگه فشفشه ها هم... آ... آآآخ... با بلاجر دماغم رو شکوندى لعنتى!

بعدش آريانا به خاطر حمله ى عمدى به لى جردن، شش ماه محروم شد. اما آخر سر باز هم کوييديچ را رها نکرد.
از سر لج و لجبازى بود که در خانه ننشست و با کمک برادرش آلبوس به هاگوارتز رفت. از سر لج و لجبازى بود که به هاگوارتز اکتفا نکرد و عضو گروه مرگخواران شد.
- ياران ما، امروز يه عضو ديگه به گروه پر ابهت ما پيوسته. خواهر دامبله ولى فراموش کنيد اين موضوع رو! اون از اين به بعد ديگه فقط يار سياه ما هستش!
در کل آريانا شايد هميشه در دلش ضعفش را قبول داشت اما هيچ وقت اجازه نمى داد کسى از آن سوءاستفاده کند.
- اين جوجه فشفشه رو نگاه کنيد بچه ها!

- سال چندمى عمو جون؟
آريانا چوبدستى اش را در دست گرفت.
- واى خدا مردم از ترس مى خواد ما رو جادو کنه.

- تو رو مرلين به ما رحم كن!
- به هيچ کدومتون رحم نمى کنم! اکسپليارمووس!
سكوت.
سكوووت.
سكووووت.
و انفجار خنده ي دانش آموزان.
هيچ اتفاقى نيافتاد.
آريانا دوباره فرياد زد:
- اکسپليارموس!
- واي الان دنيا خراب مي شه!

- هي شماها... بزنيد به چاک!

صداي يك غريبه.
دانش آموزان به سمت غريبه بازگشتند و مثل اينکه روح ديده باشند فرار کردند. غريبه به سمت آريانا رفت و چوبدستى دخترک را که هنوز با خشم بالا نگه داشته بود پايين آورد.
- اونا رفتن!...
به سمت غريبه بازگشت. او را مى شناخت. يک سال آخرى از گروه هافلپاف. از دانش آموزان موردعلاقه ى برادرش آلبوس بود و همه ازش حساب مى بردند.
- با اينکه خواهر مديرى ولى بازم به خودشون جرئت ميدن فشفشه بودنت رو مسخره کنن؟
آريانا دستش را مشت کرد. هنوز عصبانى بود.
- درسته من خواهر مديرم ولى...
و مشتش را محکم توى صورت غريبه کوبيد.
- آآآخ...
غريبه خم شد. از بينى اش خون مى آمد.
- چى کار مى کنى ديوونه؟

- اول اينکه منو با برادرم نمى سنجن که به خاطر اون منو اذيت نکنن! دوم اينکه من-فشفشه- نيستم!
راه افتاد و از غريبه دور شد.
- سوم هم اينکه ازت کمک نخواسته بودم که کمک کردى!
پايان فلاش بک
- دماغت اون موقع شکست؟
- نه! چيه راضى نيستى؟ بيا بشکن!
- عصباني نشو حالا... دست من ولي خرد شد اون موقع!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1395/5/19 23:29:37
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around
I don't hate them...I just feel better when they're not around
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج