جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 2 بهمن 1395 00:14
نمایش جزئیات
آفلاین
آريانا بغض کرده بود. بغضش آروم آروم داشت گريه مى شد.
- ارباب خواهش مى کنم. منو نفرستيد بين مشنگا. من اونقدر قوى ام که مى تونم از جادوگرا هم محافظت کنم.
- بله! بله!
- بله؟ يعني مي شه نرم؟
- خير آريانا. نمى شه! برو کمى هم مشنگا رو منقرض کن. برو!

و آريانا رفت. با يه چشمش اشک و يه چشمش خون. چيزى که کسى تو آريانا دوست نداشت، فشفشه بودنش و خراب بودن اکسپليارموساش نبود. يا اينکه اکسپليارموساش همه جا رو داغون کرده بود. هميشه اشتباه عمل مى کرد. همه رو عصبانى مى کرد. گند مى زد.
نه!
فقط انتظار داشتن که آريانا اينا رو قبول کنه. همين.

- من چون خوبم ارباب فرستاد پيش مشنگا. ارباب افراد نالايق رو واس ماموريت هاى سخت نمى فرسته.

آريانا که داشت مى رفت بين مشنگ ها، سعى کرد خيلى عادى لباس بپوشه. طورى که توجه هيچ کس رو جلب نکنه. يه نگاه توى آينه به خودش انداخت. از نظر خودش که در اين امر موفق شده بود.

يه کلاه آفتابى گذاشته بود و عينک آفتابى بزرگى به چشم داشت. يه بارونى بلند با يه شلوار زرد زيرش. و کفش هاى بنفش.

کمى فکر کرد. نه! به نظرش خيلى شبيه مشنگ هاى عادى نشده بود. بدو بدو رفت توى اتاق و بعد با يک کيف قرمز بزرگ توى دستش بيرون اومد.
حالا ديگه اصلا جلب توجه نمى کرد!

آريانا ماموريت داشت تا از يه مشنگ محافظت کنه. آريانا اون مشنگ رو نمى شناخت. درواقع آريانا مشنگ ها رو کلا نمى شناخت. ولى دستور، دستور اربابش بود.

سوار ماشين بنزى که براى ماموريت بهش داده بودن شد. يه راننده پشت فرمون و يه نفر ديگه که مثل آريانا باديگارد بود روى صندلى پشت نشسته بود. باديگارد دوم، کت و شلوار رسمى اى پوشيده بود که از نظر آريانا کاملا جلب توجه مي كرد و لباس مناسبى نبود.

چند دقيقه که گذشت فردى که بايد ازش محافظت مى کردن هم اومد. يه مرد قد بلند، با موهاى تقريبا فر. کمى سبزه رو. کت و شلوار پوشيده بود و خيلى حرفه اى به نظر مى رسيد. آريانا رو که ديد گفت:
- لباستون شبيه تماشاگراى برزيله. :grin:

البته آريانا با شوخي هاي مشنگى خيلى آشنا نبود.
- بله قربان سعى مى کنم مقابل برزيلى ها ازتون مراقبت کنم.
- شما جديد هستين گويا. شوخي كردم. منو همون فردوسى پور صدا کنيد. :grin:
- بله قربان آقاى فردوسى پور.
- :grin:

راننده حركت مي كنه. اون روز گويا بازى دربى اى به راه بود و فردوسى پور قرار بود گزارشش کنه. تو کل مسير آريانا با حالت مراقب اوضاع بود و فردوسى پور با حالت :grin: مى خنديد. به طور كلي زمين جا به جا هم مي شد، فردوسى پور خونسردى خودش رو حفظ کرده و به خنديدنش ادامه مى داد، آريانا هم به طلسم زدنش.


بعد از حدود نيم ساعت، به مقصد مى رسن. مقابل ورزشگاه پر بود از جمعيت. راننده هر چقدر بوق زد مردم کنار نرفتن. در آخر فردوسى پور مجبور شد از ماشين پياده بشه تا اون راه رو خودشون پياده برن داخل. آريانا چوبدستيش رو که توى جيبش بود لمس کرد. در صورت لزوم بايد قايمکى از اون استفاده مى کرد. بايد خيلى حواسش رو جمع مى کرد. البته قبلا به آريانا تاكيد شده بود از چوبدستى استفاده نکنه. اما آريانا فکر مى کرد شايد بتونه قايمکى يه کارى بکنه.

کمى که باديگاردا مردم رو کنار زدن؛ ملت متوجه ى عادل فردوسى پور شدن و هجوم آوردن سمتش تا ازش امضا بگيرن يا يه سلفى اى باهاش داشته باشن.
گفتم که، متاسفانه آريانا با اين حرکات مشنگا خيلى آشنا نبود.

آريانا که ديد ملت دارن ميان سمتشون، از حالت به حالت تغيير کرد. اما سريع به ترسش غلبه کرد. کار از کار گذشته بود. بايد جون فردوسى پور رو نجات مى داد به همين علت چوبدستيش رو از جيب بارونيش درآورد. کمى فکر کرد بعد يه اکسپليارموس زد تا فقط و فقط مردم رو خلع سلاح کنه.

اکسپليارموس آريانا طبق معمول اونى که بايد مى شد، نشد!
اکسپليارموس نقش کروشيو رو عمل کرد و تو کسرى از ثانيه همه ى مردم از درد پخش زمين شدن. همه داشتن روى زمين مى لوليدن. فردوسى پور که متوجه شده بود قطعا آريانا از طرفداراى برزيل نيست، سعى کرد با باديگارد دوم سريع از اونجا دور بشه که آريانا چوبدستيش رو بالا برد تا حافظه ى اون دوتا رو پاک کنه. طلسم باز هم در کمال غير تعجبى از اين اتفاق، اشتباه کار کرده و فردوسى پور و باديگاردش روى هوا معلق مى شن.

آريانا که جامعه رو به هم ريخته بود، کمى دست و پاش رو گم مى کنه. البته ذره اي از اعتماد به نفسش كم نمي شه. چوبدستي بوقيش رو بالا مى بره که يه کارى بکنه که خوشبختانه ماموراى وزارت خونه از راه مى رسن و جلوش رو مى گيرن. و همچنين آريانا رو دستگير مى کنن.

مامورا مجبور مى شن حافظه ى کل تماشاگرا و مردم عابر رو پاک کنن و از وزير مشنگى هم عذرخواهى کنن. آريانا رو هم تا اطلاع ثانوى انداختن زندان. آريانا واقعا به دستور اربابش عمل كرد.
مشنگا رو منقرض کرد.

زندان

چراغ ها خاموش بود. صداى خرناس چندتا زندانى ميومد. يکى هم داشت جيغ مى زد و سرش رو مى کوبيد به ديوار. آريانا صورتش رو چسبونده بود به ميله هاى سلول.
- اربااااب منو از اينجا دربياريد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1395/11/2 0:20:10
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 25 دی 1395 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
پالی دوباره جلوی آینه چرخی زد تا مطمئن شود به اندازه کافی خاص شده است. دوباره چین های لباسش را مرتب کرد و نگاهی به گل سرش انداخت تا مطمئن شود سر جایش است. تور بلند سیاهش که از سرش آویزان بود را نوازش کرد و بار دیگر چرخی زد. به آینه خیره شد. به اندازه کافی خاص شده بود. او پیراهن چین دار پفی اش را که از مادربزرگ مادرش به ارث رسیده بود پوشیده بود. دستکش بلند بدون انگشت توری اش را در دست داشت. گل سر سرخی را که برای مادربزرگش بود به سر داشت. اما نکته مهم کفش هایش بود. که یک لنگه اش سیاه ولنگه دیگر قرمز بود.به نظر پالی آن ها خیلی به لباسش می آمدند. اما لباسش از کفش هایش نیز عجیب تر بودند. لباس بزرگ چین دار او نصف قرمز و نصف سیاه بود. همینطور در موهایش رگه های از رنگ سیاه و قرمز نمایان بود. دسته گلی که در دست داشت نیز متشکل از گل های رز نصف سیاه نصف قرمز بودند. پالی از آنچه که فکر می کرد خاص تر شده بود طوری که انگار با پاتیلی پر از رنگ سیاه و قرمز تصادف کرده بود!

امروز روز او بود. روزی که به تمام رویا هایش می رسید. در را گشود صدای همهمه میهمانان همه جا را پر کرده بود با سرعت خود را به سالن خانه ریدل رساند. به میهمانان نگاه کرد. هیچکدام به او نگاه نمی کردند همه مشغول کاری بودند. آلبوس دامبلدور با هلگا هافلپاف صحبت می کرد. رز و لینی درباره حقوق حشرات و گیاهان بحث می کردند. کراب مثل همیشه مشغول آرایش کردن بود. یوآن آبرکرومبی به افق های دور خیره شده بود. ارباب نیز در صدر مجلس نشسته بود و نجینی پیش پایش چنبره زده بود. سوجی و بلوینا سر کله قند دعوا می کردند. اما هیچ کدام برای او مهم نبود. او رفت در سفره عقدی که برای او چیده بودند بنشیند. صحنه دید که نه تنها چشمانش قد پرتقال شده بودند بلکه دهانش سه متر باز مانده بود. دلیل تعجب او رودولف لسترنج نبود که مانند همیشه لخت بود و به گردنش پاپیون زده بود، دلیل تعجبش لیسا تورپین بود که سر جای او نشسته بود و نیشش تا بناگوش باز بود و به پالی زل زده بود.

پالی جیغی کشید و از خواب بیدار شد. عرق کرده بود. و رنگش مانند گچ شده بود. دستی به سرش کشید فهمید که تمام این ماجرا ها خوابی بیش نبودند. پس نفس عمیقی کشید و دوباره خوابید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پالی چپمن در 1395/10/25 22:59:48
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 دی 1395 01:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز همانجا ایستاده بود . ذهنش قفل کرده بود و هیچ فکری اجازه رخنه در آن دیوار سخت و سنگی ای که دور افکارش کشیده شده بود را نداشت . نمی توانست حادثه ای که اتفاق افتاده بود را درک کند . مات و مبهوت به اطرافش نگاه می کرد . با شروع گریه بچه ، یکه خورد . فکر نمی کرد که کسی در این خانه هنوز زنده باشد . نگاهش را به اطراف انداخت و منبع صدا را جست و جو کرد . پسرک کوچکی کنار جسد زنی بالغ نشسته بود و در حالی که موهای زن را در دستانش گرفته بود و می کشید ، گریه می کرد .
به سمت پسرک حرکت کرد و دستان کوچک او را در دستش گرفت . با دیدن او ، پسرک از گریه باز ایستاد و لبخندی زد . گویا فرشته نجات خود را دیده باشد . اما مرد سیاه پوش در چشمان سبز رنگ کودک خیره شده بود . رنگی که یادآور خاطراتی از زمان دور می شد . یادآور اتفاقاتی که در گذشته برایش افتاده بودند و او به رغم انکارش ، هیچگاه نتوانسته بود آنها را فراموش کند .
بچه را در بغلش گرفت و از جایش بلند شد . سعی داشت آرامش کند و او را بخنداند . نمی دانست به چه دلیلی درحال انجام همچین کاری است . تنها کاری که از دستش بر می آمد آن بود که با خیره شدن در چشمان متحرک پسرک ، از چشمان خیره و بی حرکت زن افتاده بر روی زمین دوری کند .
چند دقیقه ای را با بازی با آن پسر گذراند ، اما دیگر طاقت نداشت . بچه را زمین گذاشت و به سمت زن شتافت و او را در بغل خود گرفت . اشک از گوشه چشمانش جاری شده بود . هیچگاه نمی توانست گذشته را از یادش ببرد و امشب ، مدرکی بر این حرف بود . دیگر هیچگاه نمی توانست حتی از او متنفر باشد ، چه برسد به دوست داشتنش . او رفته بود و با رفتنش ، چیزی جز کالبدی خالی از آن مرد نگذاشته بود . مردی که روزی تمام زندگی اش را در دستان آن دختر گذاشته بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Always
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 17 دی 1395 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
اريانا كنار كيك نشسته بود. البته يكي ديگه هم کنار کيک بود اما آريانا توجهى بهش نمى کرد. تولد آريانا بود. همه ى مرگخوارا جمع شده و براى اون جشن برگزار کرده بودن. آريانا از خوشحالى در حال پرواز بود.

همه نوبتى جلو ميومدن و کادوشون رو کنار کيک مى ذاشتن و مى رفتن. همه خوشحال بودن. حتى ولدمورت هم بيان کرد که واقعا جشن مبارکى براى اين خون آشام برگزار هستش. البته آريانا نفهميد چرا اربابش از لفظ خون آشام استفاده کرد. به هر حال خيلى مهم نبود. مهم تولد آريانا بود.

آريانا کلاه تولد رو روى سرش گذاشت. نمى دونست چرا روى کيک، سنش رو اشتباه نوشتن! ولى اينم مهم نبود. مهم تولد آريانا بود.

بعدش آهنگى به افتخار آريانا نواخته شد که باز اسمش رو اشتباه گفتن و مدام خون آشام بيان مى کردن. آريانا اهميتى نداد. بعدش نوبت بريدن کيک شد. که نذاشتن آريانا ببره. داى خون آشام بريد. البته آريانا خيلى اهميت نداد.

بعد کادوها رو هم داى باز کرد. کادوها رو داى با خودش برد خونه شون. داي بوقي. اما آريانا خيلى اهميت نداد چون مهم تولد آريانا بود و اينکه مرگخوارا به خاطر آريانا! جمع شده بودن!
واقعا بهش خوش گذشت! داي هم اصلا مهم نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1395/10/17 0:05:40
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 12 دی 1395 00:11
نمایش جزئیات
آفلاین
مهم نیست چند سال داری!
مهم نیست که کجا هستی!
و حتی مهم نیست که چه کسی هستی!
چون کریسمس، هرکسی را به شوق می آورد. شاید چون بهترین روز سال است.چون با تغییر همراه است. و چون آدم ها هدیه میدهند. هدیه می گیرند! یا حتی هدیه می شوند!

- هدیه؟ سیخو من هنوز هیچی پیدا نکردم.

گویندالین ازجا پریده وبی آنکه رادیو را خاموش کند، این را خطاب به جارو گفته بود.جارویی که به نظر می رسید چرتش پاره شده!
- ام... ببخشید. من پیش مستر جارو بودم! چی شده؟

گویندالین ابروهای بلوند تیره اش را به هم نزدیک کرد.
- کجا بودی؟

سیخو، به طوری کاملا اتفاقی به قفسه کتاب های گویندالین برخورد کرد! و الین شیرجه رفت تا کتاب ها را بگیرد. کاری که نیاز به هیچ فکری نداشت! سیخو و صاحبش برای حفظ شادی روز کریسمس، ترجیح دادند، ماجرا را فراموش شده تلقی کنند.
وقتی شیرجه زده بود، عکس خودش که همیشه در جیبش نگه می داشت، افتاده بود. خم شد تا از روی زمین برش دارد. شانه ای بالا انداخته و عکس را داخل جیبش چپاند. تصمیم گرفت پرواز کند. پرواز ذهنش را باز می کرد. بهتر بود این کار را بکند. وگرنه مجبور بود خودش را... یا نشان شومش، را با روبان بسته بندی کرده و تقدیم کند. موهای آشفته اش را بیشتر آشفته کرد.
- آخه به کسی که همه چیز داره چی میشه هدیه کرد؟
- شاید چیزی رو که داره و نمیدونه که داره!
- اون می دونه!
- از کجا معلوم؟
- چون... چون... می شناسیش! اون متفاوته! اون حتی با متفاوت هم متفاوته. غرق در دنیایی که ساخته و در عین حال، در حال درخشش درون همون دنیا. برای همینه که هدیه اش باید متفاوت باشه. مثل خودش!

تــــــــــاق

مرغی دریایی که گویندالین نمیدانست سر و کله اش ناگهان از کجا پیدا شده، پیش از آنکه بال زنان به سمت دیگری پرواز کند، برای گویندالین پشت چشمی نازک کرد.
- عجبا! ببخشید که شترق خوردی به من! هی! عکسم!

گویندالین به سمت زمین شیرجه رفت تا عکسی را که باز از جیبش افتاده بود، نجات بدهد که چشمش به منظره روبرو افتاد. بالای باغ خانه ریدل پرواز می کردند.منظره ای که جلوی چشمانش بود، چنان ساده بود که مبهوتش کرد.
- خودمون!
- خودتون؟ خودتون رو کادو کنی بدی بهش؟
- نه! آره و نه!
- میدونی که من یه جاروی سخنگو بیشتر نیستم. می دونم که ضریب هوشی دارم. ولی من ارباب نیستم!

گویندالین در هوا ترمز کرد تا تمرکز داشته باشد.
- گوش کن سیخو! من میخوام یه عکس درست کنم. یه عکسی که از چیزایی تشکیل شده که ارباب، هم داره. هم ... هم...
- نداره؟
- نه ... اون همیشه ماها رو داره... یه سمبل... یه نماد، از ما نداره. مثل نمادی که ما ازش داریم.

و با افتخار به دست چپش نگاه کرد. به نظر می رسید که سیخو شدیدا علاقه دارد سرش را بخاراند.
- فکر کنم فهمیدم!
- پس برو بریم!
- کجا؟
- سراغ بقیه!


چند متر پایین تر


- آرسینوس! سرتو بپا!

آرسینوس با متانت و خونسردی خاص خودش, از جلوی مسیر جارو کنار رفت و باعث شد تا دست گویندالین در هوا خشک شود!
- این دفعه هم نتونستی موهاموبکنی! چرا هر دفعه فریاد میزنی که داری میای؟

گویندالین نیشخند زد.
- چون تماشا کردن به هم خوردن وقارته که جالبه! اگه موهاتو بکنم فقط می پری.

اخم های آرسینوس از پشت ماسک هم دیده می شدند. اما این باعث نمیشد که گویندالین خنده اش را جمع کند.
- من ازت یه عکس می خوام!
- چی؟
- یه عکس.من مطمئنم که توی جیب ردای رسمی ات یه عکس پرسنلی داری.

آرسینوس گرچه گیج به نظر می رسید، اما تایید کرد.
- اره من همیشه یه عکس با خودم دارم. ولی چرا بدمش به تو؟ چکارش داری؟

گویندالین دستش را دراز کرد و با سری کج کرده به او زل زد. آرسینوس علی رغم میلش عکس را به او داد. گویندالین خندید و ادایی درآورد که باعث شد آرسینوس بپرسد
- چند سالته؟
- از تو جوون ترم پدر بزرگ کروات!
.
.
.
.
.
زیر لب آواز می خواند. تا بحال دو عکس به دست آورده بود. که البته برای داشتن یکی از آنها، کافی بود دستش را داخل جیب ردایش فرو ببرد. ولی باقی عکس ها را چطور باید به دست می آورد؟ اصلا بقیه کجا بودند؟

- سلام با کمالات!
- رودولف من اسم دارما!

رودولف ناخن هایش را با قمه سوهان زد.
- یعنی با کمالات نیستی؟
- معلومه که هستم! کی تا حالا به یه ساحره می گی بی کمالات! اصلا منو باش میخواستم با تو حرف بزنم!
- تو با کمالات نیستی!

گویندالین برای چند لحظه واقعا داشت از حیله خودش پشیمان می شد. اگر رودولف لسترنج به یک ساحره بگوید با کمالات نیست...
- تو خیلی با کمالاتی!

گویندالین سرش را به جارویش تکیه داد تا رودولف برق چشم هایش را نبیند.
- خب؟ دیگه؟
- و جذاب

خنده ای روی لبهای گویندالین شکل گرفت.
- خب؟
- و میخوای به من علاقه خاص داشته باشی!

خنده روی لبهای گویندالین منفجر شد.
- ولی یه شرط داره!

رودولف پیراهن نداشته اش را صاف کرد. یا لااقل تلاشش را کرد.
- چه شرطی؟
- یه عکس بهم بده! از خودت! یه عکس خوب!

رودولف از کیف پولش یک عکس ساحره کش به او داد. و باعث شد گویندالین مستقیم به چشمهایش زل بزند.
- تو با خودت عکس داری؟
- خب تو تنها ساحره ای نیستی که دوس داره عکس منو داشته باشه!
- اوپس! باشه. پس فعلا.

و عکس را از دست رودولف گرفت . میخواست به سمت مخالف بچرخد ولی برای سلامتش، بهتر بود که سعی کند ثابت بماند.
- اهم... هکتور... پاتیلت...
- پاتیلم چی؟

هکتور حتی وقتی راه می رفت هم می لرزید و گویندالین واقعا نمی فهمید او چطور نمی افتد.
- الان می افتم تو پاتیل!
- خوبه که! اون وقت معجون گویندالین داریم!
- چی؟ معجون من؟
- اره. عالی نیس؟
- نمیدونم عالیه یا نه. به نظر من که مزه اش افتضاح میشه. مزه سیخ جارو میگیره. ولی اگه معجون گویندالین داشته باشی دیگه کریسمس معجونی نداری!

هکتور ملاقه اش را پشت گوشش گذاشت!
- چرا؟
- چون قراره عکس و مشخصاتتو، من ببرم برای مجمع جهانی معجون سازا!
- خب بعد از کریسمس معجون گویندالین می سازم!
- ولی بازم نمیشه!
- دیگه چرا؟
- خب عکست کو؟

هکتور دستش را داخل پاتیل در حال جوش فرو کرده و یک قطعه عکس با ماسک بیرون آورد.

- دستت سالمه؟
- اره روش معجون نسوز تشه ریختم. نمیخوای؟
- دیر میشه! هنوز خیلی ها موندن!

گویندالین به سرعت از هکتور دور می شد.


شب کریسمس. تالار اصلی خانه ریدل


هرکسی کاری می کرد. رودولف با قمه برای ساحره ها دلبری می کرد. هکتور به دنبال پاتیلش کرده بود. گویندالین موی دم پالی و سوجی را به هم گره می زد. سیخو در تلاش بود دمش را از لای موهای بلاتریکس جدا کند و....
لرد...
لرد ولدمورتی که قدری بالاتر از همه، کنار نجینی و کمی دور از درخت کریسمس، جایی ایستاده بود که یاران و ارتشش را در شب سال نو یکجا می دید.
- یاران ما! هدیه کریسمس ما کجاست؟

همه به تکاپو افتادند. ریگولوس از لرد درخواست هدیه داشت. و هرکس به نوبت چیزی تقدیم اربابش می کرد.
- خب گویندالین! ما منتظریم.

گویندالین خندید. و یک بسته قرمز رنگ را جلو گرفت.
- ما بیاییم جلو؟ خجالت نمی کشی؟
- ارباب من میخوام بیام به مرلین. سیخو نمیاد.
- نمیاد چی چیه! شاخه هام گیر کرده.
- بلا یک قدم بیا جلو خب. میخوایم هدیه مونو بگیریم.

بلاتریکس، گویندالین و سیخو هم زمان جلو آمدند و گویندالین توانست روبان دور هدیه اش را باز کند.
- بفرمایید.

لرد ولدمورت متوجه شد که مشغول نگاه کردن به قاب عکسی است که تصویر علامت شوم را نشان می دهد.
- نشان خودمون رو به خودمون می دی؟

گویندالین کمی سرخ شد.
- فقط نشان نیس ارباب جان.

ولدمورت با دقت بیشتری نگاه کرد.
- بله. وسط اسکلتش یکی مثل هکتور داره وول می خوره. روی سر مارش هم یکی داره قمه می چرخونه. بالای دودش هم تو... این شمایید! همتون!

سالن برای چند لحظه ساکت شد تا همه با احترام تعظیم کنند. لرد ولدمورت به ارتشش نگاه می کرد، در حالیکه تصویرشان را در دست داشت.
صدای ناقوس شروع سال نو وقتی شنیده شد که همه به هم لبخند می زدند.



*******
پی نوشت : تقدیمی به بهترین بهترین ارباب دنیا.
خیلی فکر کردم که چی میشه به کسی هدیه داد که همه چیزهای بهترین رو داره.
درنهایت به این رسیدم که یادگاری از نشان خودتون، به نشانه اینکه، خانواده مرگخواران، همیشه دست در دست، در کنار شماست...
زیر سایه شماست...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در 1395/10/12 11:11:19
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در 1395/10/12 13:08:07
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 28 آذر 1395 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
دختر سراسیمه از پله خوابگاه دختران گریفندور پایین رفت و خود را به سالن رساند. در حالت طبیعی، همه دانش آموزان باید در آن موقع از شب خواب بودند. خروج دانش آموزان از خوابگاهشان در آن موقع شب ممنوع بود و مجازات داشت. اما اگر او از مدرسه بیرون نمی رفت ممکن بود اتفاق وحشتناکی در مدرسه رخ دهد. او درمورد دانش آموزان نگرانی نداشت زیرا غیر از خودش کسی نمی توانست او را ببیند. فقط خودش می توانست دستان رنگ پریده و عرق کرده اش را ببیند.

صدایی توجه او را جلب کرد. توقف کرد وبه پشت سرش نگاه کرد. کسی را ندید. به راهش ادامه داد. موهای نارنجی اش به صورت عرق کرده اش چسپیده بود. موهایش را از صورتش کنار زد و سرعتش را بیشتر کرد.
- پالی صبر کن!
- لوموس!
پالی عصایش را به طرف صدا گرفت. رز بود. صمیمی ترین دوستش. ربدو شامبر صورتی اش را به تن و فانوس در دست داشت.
- پالی! من می دونم تو اینجایی. لطفا بیا همه چی رو به پروفسور مک گوناگل بگو. اون می تونه بهت کمک کنه.
- نه نمی تونه! هیچ کس نمی تونه به من کمک کنه.
ناگهان هیکل پالی نمایان شد.

- تو این جوری داری وضع رو خراب تر می کنی. اگه فقط... فقط یه تار مو از هر کدوم از بچه ها کم بشه می دونی چه...
پالی وسط حرف رز پرید.
- اگه از مدرسه برم بیرون هیچ اتفاقی برای هیچ کس نمی افته. برای پدرو مادرم جغد فرستادم. همه چیز رو براشون توضیح دادم.
- ولی پدرو مادرت اینجا نیستن که بهت کمک کنن. فقط پروفسور...
- لطفا برو کنار رز، نمی خوام از راه دیگه ای وارد بشم. وقتم خیلی کمه الان ماه کامل می شه.
- پس حداقل بزار باهات بیام.
هنگامی که پالی خواست جواب رز را بدهد صدای دیگری شنیده شد.
- کی اونجاست؟ نمی تونی قایم بشی. تو بد دردسری افتادی.
- خب چاره ی دیگه ای نداریم تو هم با من بیا.
هر دو به سرعت از سرسرا عبور کردند. سقف آرام شب هاگوارتز و کهکشانها نمایان بود. انگار فلیچ آن ها را گم کرده بود. آن ها به در اصلی نزدیک شدند. پالی در را باز کرد و هر دو بیرون رفتند. هوای سرد بدن پالی را قللک داد. بی اختیار لرزید.
- خب چی کار کنیم؟
- من میرم سمت جنگ ممنوعه. ولی تو همین جا بمون تا آب ها از آسیاب بیافته.
- اومدیم و دیدیم فلیچ تا صبح همون جا رژه بره اونوقت چی؟
- با من بحث نکن رز! تو نمی تونی با من بیای. جنگل ممنوعه خطرناکه.
- نه که برای تو نیست.
- رز من نمی خوام اتفاقی برات بیافته.
- خب منم نمی خوام برای تو...
ناگهان پالی به زمین افتاد. دردی سر تا سر بدنش را فرا گرفت. رگ های سرش نمایان شده بودند. فشاری زیادی را تحمل می کرد. موهای سیاهی در بدنش روییدند ،صورتش تغییر کرد و پوزه دار شد. دم بلندی در آورد. چشمانش گشاد شدند.
- پالی؟! تو حالت خوبه؟
پالی زوزه بلندی کشید.
- پالی! صدای منو می شنوی؟

پالی یک قدم به رز نزدیک شد.رز به یک باره لرزید. او می دانست که باید فرار کند، اما دیگر خیلی دیر بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پالی چپمن در 1395/9/28 19:12:14
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 22 آذر 1395 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- واقعا چهار ساعت راه رفتی الین؟ چهار ساعت روی زمین؟ بدون جارو؟
- ببند دهنتو سیخو جون!

شک داشت جاروی براق روی دیوارصدایش را شنیده باشد. البته اگر جارو ها گوش داشته باشند! که خب به نظر می رسید این یکی داشته باشد. ولی با گوش یا بی گوش! الین خسته تر از آن بود که بخواهد حرف بزند.


فلش بک: چند ساعت قبل


قرار گذاشتن کاری نبود که در تخصص الین باشد. در واقع اگر اختیار به دست خودش بود، ترجیح می داد این زمان را صرف تمرین کوییدیچ یا آشپزی یا هر کار دیگری بکند. هر کاری بجز قرار گذاشتن با هری یرز*! هری پرز! یا هر اسم لعنتی دیگری! ظاهرا اعضای تیم هایدلبرگ هیچ کاری جز قرار گذاشتن با ساحره های هارپی هالی هد پیدا نمی کردند. و تنها دلیلی که باعث شده بود گویندالین به این قرار تن دهد، مسابقه هفته آینده با هایدلبرگ بود! به خاطر همین قرار بود که حالا ریسک کرده و به در خانه لسترنج آمده بود.
در واقع آمده بود بپرسد باید چکار کند تا پسرک دم نداشته را بگذارد روی کولش و فرار را بر قرار ترجیح دهد، با آن اسمش!
ولی...
هیچ وقت نمی توانید مطمئن باشید که در خانه لسترنج ها با چه کسی روبرو می شوید. مثلا، الین هرگز فکرش را هم نمی کرد که با پالی چپمن روبرو شود.
- سلام پالی؟ اوضاع خوبه؟
- اگه با رودولف کار داری خونه نیست!
- چرا من با اون کار داشته باشم؟
- چون همه ساحره ها باهاش کار دارن.

با وجود سوز سردی که می وزید، گویندالین حس میکرد گرمش شده است.
- خب آره کارش دارم. ولی فقط میخواستم ازش چند تا سوال بپرسم! برای اینکه ...
-
- برای اینکه یه نفر ازم خوشش نیاد!
- فعلاً که نیست. به جاش بیا با من بریم خرید. آخه فردا دومین ماه گرد علاقه خاص من و رودولفه. میخوام جشن بگیرم!

ماه گرد؟ واقعا آدم ها برای ماه گرد آشنایی هم جشن می گیرند؟ گویندالین جشن گرفتن را دوست داشت ولی ماه گرد؟ شک داشت جزء علایقش دسته بندی شود.

- خب باشه بریم.

فقط یک ساعت طول کشید تا گویندالین از موافقتش پشیمان شود.
.
.
.
- اون گیره کروات خوشگله الین؟
- رودولف پیراهن می پوشه که کراوات بزنه؟
- پس اون جا کلیدی!
- با اون قلبای روش؟
.
.
.
.
حساب ساعت از دست گویندالین در رفته بود.
- پالی؟ اون غلاف چطوره؟
- کدوم اون قرمزه؟
- نه اون مشکیه. همونی که دورنگه!

پالی وارد شده و از مغازه دار درباره غلاف سوال کرد.

- اینو مخصوص قمه های سی سانتی ساختن. رنگ بندی داره. ضامن سر خود داره. یه قمه هم اشانتیون داره.
.
.
.
الین به ساعت مغازه نگاه کرد.دو ساعتی بود که پالی مشغول انتخاب رنگ غلاف شده بود.و الین تصمیم داشت بنشیند.
ولی... در مغازه ای که صندلی نداشت، کجا باید می نشست؟ ساعت نزدیک شش بود. و قرار بود ساعت شش و نیم هری را در بستنی فروشی فلوریش و بلاتز ببیند. ولی با این وضع...

- اهم... پالی؟ من... باید برم... در واقع قرار دارم و هنوز اماده نشدم!
- چی می خوای منو همینجوری ول کنی و بری؟
- ممم خب چرا اون سبز و طلایی رو برنمیداری؟
- سبز اصلا به طلایی نمیخوره!
- هی! این رنگ تیم منه ها!
- خب بد رنگه!

گویندالین این را به خاطر سپرد تا سر وقت درباره اش بحث کند.
- پس اون قرمز و مشکی رو بردار.
- قرمز؟ آخه اون اسلیترینی بوده!
- هافلپافی بوده عزیزم. و قرمز چون با تتوهاش ست میشه!

پالی ناخن هایش را روی میز کشید.
- خب باشه قرمز- مشکی ولی اینو عوض کنید چون خاک داره.
.
.
.
- نه اینم نه. گوشه رنگش کثیفه.
.
.
.
- وای نه من اینو نمی برم! گوشه سمت راست پشتش یه لکه داره!
- پااااااالی!

مشخص نشد پالی به مقصودش رسید یا تصمیم گرفت بلاخره تمامش کند. چون بلاخره مورد چهارم را تایید کرد.
- همینو میبرم! حالا باید براش جعبه کادو بگیرم!
- میشه اینو تنهایی بگیری؟ من واقعا دیرم شده!
- باشه الین. ممنون که اومدی!

گویندالین باید تقریبا تمام دیاگون را برعکس می دوید! ولی آیا فایده ای هم داشت وقتی ساعت هفت و ربع شده بود؟ وقتی به بستنی فروشی رسید، هیچکس آنجا نبود.
هیچکس به جز فلوریش!
- ببخشید یه پسر جوون... موهاش قهوه یه ... یه جاروی...
- بشین دختر جان! همونی که یه جاروی نیمبوس 2013 داره؟

الین با نفس تنگی سر تکان داد.

- گفت منتظرش نباشی چون میخواد درباره قرار امروزتون تو زمین بازی مذاکره کنه!

********


الین وقتی با خستگی روی تخت چرت می زد به این نتیجه رسید که آدم ها به سه گروه تقسیم می شوند.
گروه اول، اگر قصد خرید داشته باشند، از مغازه اول به دومی نرسیده، یک خروار خرید کرده اند.
گروه دوم، یک دور تمام خیابان را جستجو می کنند و در نهایت به سراغ همان جنسی می روند که در مغازه سومی دیده اند.
و گروه سوم، علاوه بر اینکه تمام خیابان را سه بار بازدید می کنند، تقریباً شصت و شش بار بین مغازه نهم و هفده ام و هشتاد و ششم رفت و آمد می کنند تا بلاخره خرید کنند.

گویندالین فهمیده بود که گروه سوم، بهترین گزینه برای خراب کردن قرارها هستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 آذر 1395 17:46
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت روی دیوار، دوازده ضربه نواخت. طنین هر ضربه، بی رحمانه در اتاق خالی منعکس می شد...و در آن لحظات، بلندتر از هر صدای دیگری در گوش جادوگر جوان زنگ می زد.

-تازه واردی؟

-بله ارباب!

صدای ضعیف جادوگر به سختی به گوش می رسید. نهایت تلاشش را می کرد که لرزش واضح صدایش را پنهان کند...ولی موفق نمی شد.
کسی که در مقابلش قرار داشت شخصی بود که از سال ها قبل آرزوی ملاقات با او را داشت. و حالا این جادوگر بزرگ بیشتر از دو قدم با او فاصله نداشت و سرگرم خواندن درخواست مرگخوار شدنش بود. بیشتر شبیه یک رویا به نظر می رسید. شاید واقعا رویا بود. سرش گیج می رفت...و احساس سبکی عجیبی می کرد.

-زل نزن به ما!

سرش را با حرکتی سریع و ناشیانه پایین انداخت. صدای "تق" کوتاهی از مهره های گردنش به گوش رسید. می خواست در اولین برخورد تاثیر خوبی روی لرد سیاه بگذارد. ولی هیجان و شور و شوق بیش از حدش داشت کار را خراب می کرد.
احساس می کرد مثل کودکی به نظر می رسد که مرتکب خطایی شده و در انتظار تصمیم پدر و مادرش برای مجازات است.
آرزو کرد که ای کاش قبل از ورود در مورد نحوه ایستادن در حضور لرد سیاه تمرین کرده بود! در کمال ناباوری متوجه شد که نمی داند دست هایش را کجا باید بگذارد. بی اختیار شروع کرد به بازی کردن با سر آستین ردایش.

-قبلا در وزارتخونه کار می کردی؟
نمی دانست چه جوابی بدهد...یا چطور جواب بدهد که به مذاق ارباب آینده اش خوش بیاید. اگر قبول می کرد که اربابش شود...

در وزارتخانه کار می کرد. به این امید که مسئولیت آزکابان را به او بسپارند...و به این وسیله بتواند ملاقاتی با مرگخواران در بند داشته باشد. و بفهمد که چگونه می تواند لرد سیاه را پیدا کند. تمام زندگی او در این هدف خلاصه شده بود.
مسئولیت آزکابان هرگز به او داده نشد. در این مدت مجبور شده بود برای جلب اعتماد وزیر، سه مرگخوار را محکوم به حبس ابد در آزکابان کند.
چطور می توانست این ها را برای "او" توضیح دهد.
فکر این که بعد از این همه تلاش و قرار گرفتن در یک قدمی هدفش، مورد قبول واقع نشود داشت دیوانه اش می کرد.

همه این افکار فقط چند ثانیه طول کشید.
-بله ارباب! قصد داشتم هر کمکی از دستم بر میاد برای ارتش سیاه انجام بدم.

لرد سیاه پوزخندی زد.
-بله...دارم می بینم! ظاهرا زیاد موفق نبودی.

-ممم...من...سعی می کردم بهم اعتماد کنن و مسئولیت های مهم تری بهم بسپارن. من می خواستم فرد موثری برای شما باشم. من می خواستم پیداتون کنم. فقط می خواستم پیداتون کنم.

و می خواست قبل از پیدا کردنش، لیاقتش را ثابت کرده باشد. می خواست با دست پر در مقابلش حاضر شود.
به نظر می رسید که لرد سیاه حتی صدای او را هم نمی شنود. نگاهش رو به پایین بود.
با نگرانی منتظر عکس العمل بود.
ولی عکس العملی که دریافت کرد، چیزی نبود که انتظارش را داشت. لرد سیاه با افسوس سرش را تکان داد. لب هایش را روی هم فشرد...و بعد با صدایی آرام زمزمه کرد.
-می تونی بری!

به سختی آب دهانش را فرو داد. رد شده بود؟ بعد از این همه تلاش برای رسیدن به این مرحله...خراب کرده بود؟

....

ساعت روی دیوار، دوازده ضربه نواخت. طنین هر ضربه، بی رحمانه در اتاق خالی منعکس می شد. لرد سیاه با خودش فکر کرد: صدای این ساعت زیادی بلنده!

-تازه واردی؟

-بله ارباب!

صدای جادوگر جوان به وضوح می لرزید.
او به این لرزش ها عادت داشت. گاهی از شوق...گاهی از ترس...گاهی هم از نفرت!

درخواست، سوابق و تمام اطلاعات مربوط به مرگخوار روی میزش بود. به آن ها چشم دوخته بود. ولی برخلاف تصور داوطلب، آن ها را نمی خواند. فقط وانمود می کرد که می خواند.

سنگینی نگاه تازه وارد را روی صورتش احساس کرد. خوشبختانه افراد زیادی نمی توانستند به او خیره شوند. ولی ظاهرا این یکی می توانست!

-زل نزن به ما!

سال ها بودکه به ظاهر غیر عادی خودش عادت کرده بود. ولی نمی دانست دیگران هم عادت کرده اند یا نه!
نگاه کوتاهی به چهره مهمانش، کافی بود که تا انتهای ذهن او را بخواند. ولی نمی توانست. این ناتوانی یکی از کارهایی بود که قادر به انجامش نبود و حتی نزدیکانش از این موضوع اطلاعی نداشتند.

ناتوانی در نگاه کردن به چشمان کسی!

این کارش را به حساب غرور می گذاشتند. به حساب اهمیت ندادن. و این طرز فکر به نفعش بود.

نگاهش بی هدف روی کاغذ می لغزید. لابلای سطور، کلمه وزارتخانه به چشمش خورد.
-قبلا در وزارتخونه کار می کردی؟

جادوگر به وضوح آشفته شد.

بدون نگاه کردن هم می توانست لرزشش را حس کند. این یکی برای چه می لرزید؟
ترس؟...نفرت؟...خشم؟

-بله ارباب! قصد داشتم هر کمکی از دستم بر میاد برای ارتش سیاه انجام بدم.

-بله...دارم می بینم! ظاهرا زیاد موفق نبودی.
جمله اش را بی هدف برزبان آورد. شاید هم موفق بود! ولی از دیدن این که هر کلمه اش تاثیری مرگبار روی مهمانش می گذاشت لذت می برد.

صداقتش را حس کرده بود. شور و اشتیاق عمیقش را هم. شاید برای همین بود که او را مرخص نمی کرد.
از این وضعیت لذت می برد!

حالا که به قدرت رسیده بود، اشخاص زیادی برای مرگخوار شدن مراجعه می کردند. با اهداف و احساسات پیدا و پنهان!
بعضی برای پناه گرفتن پشت قدرت او...
بعضی برای گرفتن انتقام...
بعضی برای پیوستن به مجموعه ای قدرتمند...
و بعضی...صرفا برای بودن در کنار او!

این یکی، یکی از آن ها بود. اطاعت و وفاداری محض در رگ هایش جاری بود. سال ها تجربه و برخورد با افراد مختلف، لرد سیاه را در این زمینه بسیار متبحر کرده بود.
جادوگر داشت توضیحات نامفهومی درباره شغلش در وزارخانه می داد.
و لرد سیاه فقط به یک چیز فکر می کرد...
"این همه علاقه...و این همه استعداد...برای چی این همه سال منتظر مونده بودی!"...
با حسرت سال هایی که از دست رفته بودند، سری به نشانه افسوس تکان داد و زمزمه کرد:
-می تونی بری!

حضورش در اتاق چند دقیقه بیشتر طول نکشیده بود. ولی همین چند دقیقه برای او کافی بود که تصمیمش را بگیرد.
-خودشه...همون کسی که دنبالش می گشتم. استعداد خوبی داره. این وفادار می مونه. هر چی بلدم بهش یاد می دم. ازش جادوگر بزرگی می سازم. یک لرد ولدمورت دیگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 مهر 1395 03:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- هوا سرده. پنجره رو ببند..

- سرده ؟! اینجا لندن نیست. و ما الان توی هتل و هوای پنجاه درجه فقط کمی پنجره رو باز کردیم گرد و غبار از این اتاق بیرون بره. و هنوز حتا سیستم خنک‌کننده رو روشن نکردیم !

- چی میگی برای خودت ؟! اگه اینقد گرمته چرا این شنل پشمی رو پوشیدی؟! و البته اگر اینقد احمق نبودی از چوبدستیت برای گرد و غبار خیالی استفاده میکردی ، چون من گرد و غباری ندیدم !

- .. من دیوونه نیستم !

- پس بگو ما الان اینجا چکار میکنیم ؟!

- .. من.. من نمیدونم..

- یه کم به مغزت فشار بیار !

- من .. من میخوام برم خونه ..

- ترسیدی !

- پسرِ من کجاست؟

- خــــب خــب خب ! یه چیزایی داره یادت میاد !

- میخوام ببینمش . میخوام همین الان ببیــنمش !

- تو رو ببینه وحشت میکنه . تو واقعا زشتی !

و صداش رو تغییر میده و ادای لوسی درمیاره . لبخند نفرت‌انگیزی میزنه. انعکاس تصویرش در اون چشمهای ترسیده بخاطر نور اتاق نیست . هوا رو به تاریکی میرفت و اون چشمها ، چقدر عجیب بودن..

- میخوام ببینمش . چوبدستیم رو بهم برگردون . میخوام ببینمش هیولای لعنتی..

- دهنت رو ببند!..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/7/6 3:15:57
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 31 شهریور 1395 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
فلاش بک

- اگه بخوام تو زندگى فقط يه نفر رو نجات بدم... کيو نجات بدم؟

بايد سعى کنى همه رو نجات بدى. به اونايى که نمى تونى نجاتشون بدى عشق بورز.

اصل اول. هيچ کس رو نجات نميديم مگر اينکه به نفعمون باشه.

عشق و محبت در ابتداى هر کارى قرار داره. ما نبايد به خاطر نجاتشون منت بذاريم سرشون.

اصل دوم. اونايى که نجات داديم تا آخر عمرشون برده ى ما مى مونن.


- من کمى گيج شدم!

اشکال نداره عزيزم. مى تونى کمى استراحت کنى.

بس که بى استعدادى! يه مشت بى استعداد جمع شده دورمون. منهاى اون داى و لاله ش.


پايان فلاش بک

آريانا دامبلدور چوبدستى به دست در ميدان جنگ جادوگران ايستاده بود. مى خواست شروع به جنگيدن کند. دشمنان را بکشد و کسانى را که بايد، نجات دهد.
اما واقعا چه کسى را بايد نجات مى داد؟

فلاش بک

- پس بهتره دشمن ها رو بکشم تا راحت تر بتونم کسانى که مى خوام نجات بدم رو شناسايى کنم. اما دشمنا کيا هستن؟

دشمنى وجود نداره. همه با نيروى عشق مى تونن دوست بشن.

همه! بلااستثنا همه دشمنن! مگر اينکه عکسش ثابت بشه. که البته فکر نمى کنم بشه. همه رو بکشيد.

نيروى عشق رو فراموش نکن. کشتن بى فايده س.

همه رو بکشيد.


- من کمى گيج شدم!

پايان فلاش بک
مکان: ميدان جنگ


عجيب بود که طلسم هاى رنگارنگ دشمنان از کنارش رد مى شدند و اصابت نمى کردند. دوستانش مدام اسمش را فرياد مى زدند و از او مى خواستند که اگر کسى را نمى کشد لااقل پناه بگيرد و نميرد.

آريانا با گيجى سرش را به سمت آسمان گرفت.

همين که سرش را بالا برد، يک طلسم سبز رنگ با اختلاف اندکى از مکان قبلى گردنش گذشت.

- فکر کنم اونايى که لباساشون همرنگ منن... دوستام باشن.
- آريانااا!

آريانا به سمت صدا بازگشت.

وييييييژ

طلسمى از بيخ گوشش گذشت. احتمالا اگر صدايش نمى کردند حالا يک گوش نداشت. کسى که صدايش مى زد يک دختر موطلايى بود که با اضطراب داشت از دور براي نجات آريانا، دست و پا مى زد.

- اين کيه ديگه؟ دشمن؟ دوست؟

چوبدستى اش را بالا آورد و به سمت دخترک موطلايى گرفت.

دخترک با ديدن چوبدستى از تکاپو ايستاد. آب دهانش را قورت داد. تکان هاى دست و پايش نفوذ کرد داخل قلبش. قلبش با سرعت بالايى شروع به تپش کرد.

فلاش بک

سعى کن با همه مهربون باشى.

اصل سوم. شفقت ممنوع.

به کسى آسيب نزن.

اصل اول. کسى رو نجات نميديم مگر اينکه به نفعمون باشه.


- من کمى گيج شدم!

پايان فلاش بک
مکان: ميدان جنگ


با درماندگى چوبدستى اش را پايين آورد. به روى زانويش خم شد.

ويييييييژ

طلسمى چند صدم ثانيه دير تر، از مکان قبلى سر آريانا گذشت.

جنگ ديگر رو به پايان بود. معلوم بود افراد سمت راستى پيروز شده اند چون از سمت چپ صدايى به گوش نمى رسيد. صداى فريادهاى شادى پيروزشدگان به گوش مى رسيد. انگار هيچ کس آريانا نمى ديد. کم کم صداى نعره هاى افراد پيروز هم دور و دور تر شد.

آريانا سرش را بلند کرد.
- من کمى گيج شدم.

وييييييييژ

طلسمى خورد به آريانا و همانجا افتاد.

معلوم نيست مرد يا نه ولى قبل از مرگش دشمن و دوست را تشخيص نداد. خب از معايب زندگى کردن با آلبوس دامبلدور و بعدتر با لردولدمورت، همين است ديگر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around