جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  185 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مرداد 1397 05:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید


- دلبرکم! آیا مقدوره که در اردوی آخر هفته هاگزمید افتخار زیارتت رو بهم بدی و دست در دست هم دهیم به مهر و در اسکله، کشتی عشقم رو به دریای دلت بسپارم تا تموم ناخداهای جهان از حسادت مغروق دریای غم شوند؟

- باشه. البته من آخر هفته مریضما!

- عه! همین الان یادم افتاد آخر هفته باید ... نه چیزه ... یعنی ... فدای سرت! تو فقط باش ... نگاه کردنت مرا بس.

- اوه عزیزم! تو اولین کسی هستی که منو فقط برای خودم می‌خواد.

اشک شوق از چشمان دختر جاری شد. احساس می‌کرد عشق حقیقی و بی آلایشش را یافته. غافل از این که پسر این بار طمع دیگری در سر دارد! دو دانش‌آموز پس از اندکی صمیمیت و راز و نیاز از کلاس خالی خارج شده و هر کدام به سوی خوابگاه گروهشان روانه شدند.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- کرابم؟

کراب نگاهی به پشت سرش انداخت به امید این که کسی دیگر آن‌جا حضور داشته و مورد خطاب قرار گرفته باشد، وقتی هیچکس جز خودش را در آن راهرو نیافت، با حیرت به روبرو خیره شد تا با نادی‌‌‌اش آشنا شود.

- بلـــ... با منی؟

- مگه به جز یه کراب خوشتیپ و باابهت و دوست داشتنی کسی این‌جا هست؟

مغز کراب که عادت نداشت جز «کودن» و «کریه» صفتی در کناز اسم خودش بشنود، ارور صفحه آبی صادر کرد و در نتیجه او با دهان باز به خیره بودن ادامه داد.

- خوب این‌جوری جذاب نگام می‌کنی که هول می‌شم. راستش می‌خواستم بگم تو همیشه به نظر من یه مرد واقعی بودی کراب ... آممم ... می‌دونم، دارم خیلی سریع پیش می‌رم! می‌شه ازت دعوت کنم با هم به اردوی آخر هفته اسکله هاگزمید بریم؟

کراب که محبت‌ آمیزترین جمله مادرش به او در کودکی «نره تسترال پخمه‌ی من» بود، سعی کرد واکنشی داشته باشد اما مغزش پس از تلاش فراوان برای تجزیه و تحلیل اوضاع، داغ و داغ تر شده بود و دود می‌کرد.

- پس منتظرتم.

شب قبل


- بچه‌ها شما می‌دونید که گروه ما اصلا اهل تقلب نیست.

-

- اما کسی هست که انکار کنه بقیه گروها این کارو می‌کنن؟

-

- پس اگه ما نکنیم حقمون خورده می‌شه!

-

- به نظرتون من باید اجازه بدم خورده بشه؟

-

- حالا که نظر همتون اینه، من علی رغم میل باطنی بهش احترام می‌ذارم و سوالایی که استادای گروهمون برای پایان ترم طرح کردن بهتون می‌دم.

این مکالمه، به صورت همزمان بین ناظران دلسوز و با وجدان هر چهارگروه و دانش‌آموزانشان برقرار می‌شد ...

- این از کاری که از دست من برمیومد ... اما خودتونم باید برای گروهتون تلاش کنید!

-

- ناظرا نم پس نمی‍دن ... اما شاید شما بتونید همکلاسیاتونو تسترال کنید و سوالا رو از زیر زبونشون بکشید.

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 اردیبهشت 1397 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
"پست پایانی ماموریت ارتش گریفیندور"

در همین لحظه ادوارد که قصد داشت به نشانه اعتراض دستشو قیچیشو بالا بیاره و شعار بده، ناخواسته با آرسینوس که کنارش ایستاده بود قیچی تو دست شد. انگشتان قیچی طورش در لا به لای انگشتان دست آرسینوس گره خورد و خلاصه صحنه رمانتیک شد. ادوارد با چشمانی گرد شده به آرسینوس نگاه کرد. آرسینوس با لبخندی ملیح و کمی شیطانی، زیر نقابش ابرو بالا می انداخت و با چشمانی قلب شده به وی خیره شده بود. پری های مونث لبخند زدند و راه رو برای آرسینوس و ادوارد باز کردند:
-اصا از اولش هم میدونستم تو دلت با منه.
-چیزه... نه... اشتباه شد...
-چیزیه که اتفاق افتاده. راه بیافت بریم ژیگر.
ادوارد:

آرسینوس و ادوارد حرکت کردند و بقیه بچه ها پشت سرشون دست در دست هم شنا کنان از دروازه رد شدن:
-قیچیات اذیتت نمیکنه بلا؟
-نه!
-ولی پدر دست منو درآورده!
-خب ول کن دستمو.
-نه دیگه این حرف رو نزنیا.
-عجب بدبختی گیر کردیما.

آرتور نگاهی به جمعیت رو به روی خودش انداخت و درحالی که دست آستریکس رو گرفته بود (صرفا برای جلوگیری از به خطر افتادن آسلام )، سری تکون داد و گفت:
-جوونای امروزی رو ببین. اصا دیگه بعضی از حرمتا رو دارن لگد مال میکنن رد میشن از روش.
-حرمتا رو لگد مال میکنن؟
-حرمتو لگد مال میکنن دیگه. نکنه حرمتم کار دیگه ای میکنن؟
-نه نه همون لگد مال میکنن.
-خوبه! یه لحظه داشتم فکر بد میکردم.

ملت به خانه سالمندان نزدیک میشدن که فری ایستاد و نگاهی به شهر انداخت. در گوش دامبلدور چیزی گفت و بعد هم جفتشون شروع کردن به خندیدن. گریفیا به این صحنه خیره شده بودن و پوکر فیسانه به هر دوی اونها نگاه میکردن. آرسینوس که از حال و هوای بیناموسی بیرون اومده بود نزدیک تر شد و گفت:
-خب بسه. ما دیگه باید بریم. دامبل دستای فری رو ول کن ببرنش تو خونه سالمندان. خودتم بیا بریم. خیر سرمون اومده بودیم گردش.

دامبلدور در حالی که اشک در چشمان زیر تنگش حلقه زده بود گفت:
-فرزندم، یعنی تو از من میخوای که من فری رو تنها بذارم و با شماها بیام گردش؟
-میخوای خودتم بذاریم اینجا. هاگوارتز بی صاحاب بمونه.
-نه نه. من همیشه عمرم رو فدای کسب علم و ترویج دانش جادوگری و عشق ورزیدن کردم و هرگز اون رو تنها نگذاشتم. این درست نیست که...
-آره درسته. جون هر کی دوس داری سخنرانی رو بذار کنار.

دامبلدور فری رو در آغوش کشید و باهاش خداحافظی کرد. درحالی که هر دوی اونها اشک در چشمانشان جمع شده بود، با هم بای بای میکردن و از هم دور میشدن. بعد از مدتی همه گریفیا به سطح آب اومدن و با دیدن خورشید که در سرخی غروب خودش غرق میشد، آویزان و خیس به سمت هاگوارتز برگشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 14 اردیبهشت 1397 22:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ماموریت ارتش گریفیندور


ملت گریفیندور با دیدن شهر لبخندی از رضایت روی لبهاشون داشتند و همچنان بهش نزدیک میشدند.

ملت به دروازه ورودی شهر رسیدند که دو پری مونث با پوشش کاملا آسلامی امریکایی درحال کشیک دادن بودند.
دامبلدور و فریدون خان دست تو دست هم و بقیه ملت جلوی دروازه ایستادند. فریدون با دامبلدور جلو رفتن و با چند کلمه ای با پری های مونث صحبت کردند... دروازه باز شد و پری ها کنار رفتنو دامبلدور و فریدون داخل شدند.
استریکس خواست اولین نفری باشه که بعد دامبلدور اینا وارد میشه و اسمشو تو کتاب گینس خیالی ذهن ارسینوس ثبت کنه ولی تا اینکه پاشو از دروازه اینور تر گذاشت یکی از پری های مونث با بازو های ناچیزش از پشت گردن استریکس میگیره و به عقب پرت میکنه.
استریکس با چشمای گشادش به پری نگاه کرد و اونو کاملا برنداز کرد و با خودش فکر کرد , مردا با سه برابر جسه این نمیتونن اونو یه قدم تکون بدن اونوقت این موجود کوچیک همچین قدرتی... .

ارسینوس با دیدن شوت شدن استریکس چند قدمی به عقب تر رفت تا خودش هم شوت نشه.
دو پری مونث جلوی دروازه ایستادند و گفتند:
_ فقط افراد متاهل حق ورود دارن بقیه هری!.

تاتسویا جلو اومدو گفت:
_ پروفسور دامبلدور و فریدون خان که متاهل نبودن پس چجوری گذاشتید برن؟!
- مگه ندیدی اونا دست تو دست هم بودن و لاو میترکوندن. اگه بخواید اون دست گیچیو و اون نقاب داره لاو بترکونین و ردشین و همچنین خود تو و اون دختر که موهاش فره دست بدید بیاد رد شید.

پسرا:
_دخترا:


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1397/2/14 22:54:10
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 14 اردیبهشت 1397 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندوری ها که اصلا شنا بلد نبودند، به سرعت به کف دریاچه رسیدند و به اطرافشان نگاه کردند. تا چشم کار میکرد، به خاطر آلودگی آب، فقط میتوانستند خودشان، و مسافت کوتاه اطرافشان را ببینند.
البته چیزی که به شدت توجهشان را جلب کرده بود، دامبلدور بود که پری دریایی را در آغوش کشیده بود و داشت نامش را میپرسید.
در حالی که گریفیندوری ها تلاش میکردند جلوی فکر کردن به این موضوع که دامبلدور را هم همراه پری دریایی به خانه سالمندان بفرستند را میگرفتند، ناگهان پری دریایی پیر، تابی به سیبیل های سفید و انبوهش داد و گفت:
- یه بار دیگه به من بگید پری، ناراحت میشم.

رنگ از روی دامبلدور پرید. اصلا انتظار شنیدن جواب را نداشت. دامبلدور برای خود برنامه ریزی کرده بود که به دلیل جواب نگرفتن از پری دریایی، برود خودکشی کند حتی. اما اکنون پری دریایی، ناگهان به او جواب داده بود و کل برنامه هایش برای خالکوبی کردن جمله "لاو ایز دِد" بر روی بازویش را خراب کرده بود.
- شما فقط بگید که ما چی صداتون کنیم.
- میتونید فِری دریایی صدام کنید.
- فِری؟
- فریدون در واقع.
- تو فقط فریدون باش لعنتی.

آرسینوس به نشانه تاسف، چنان محکم با دست خود به تنگ روی سرش کوبید که تنگ اندکی ترک خورد.
- آلبوس؟ بریم؟
- بریم بریم.

و گریفیندوری ها به راه افتادند تا برسند به شهر زیر دریاچه، که البته به گفته دامبلدور، زیاد از اسکله هم دور نبود.
آنها در حالی که گذر زمان از دستشان در رفته بود، کور کورانه در میان آب های آلوده به راه افتادند.
هرچه جلوتر میرفتند، روی زمین پوشش بیشتری از مرجان ها دیده میشد و آب هم زلال تر میشد.
و بالاخره، نمایی از شهری عظیم را که انگار همه اش از مرجان، صدف، شن و سنگ ساخته شده است را در مقابلشان دیدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین
مأموریت ارتش گریفندور


جماعت گریفندوری قطعا تا الان از نجات دادنِ پری چروکیده پشیمان شده بودند، اما دوزِ آن پشیمانی نسبت به چیزی که حالا احساس می کردند، گالیون گالیون توفیر داشت! انگشتان‌شان را گاز می گرفتند، اکسپلیارموس ها می زدند و موهایشان را مشت مشت می کندند.
آرسینوس ظاهرِ آرام تری داشت؛ اگر بتوانیم از دودی که از زیر نقابش به هوا بلند شده بود صرف نظر کنیم.

این وضع دقایقی به طول انجامید اما هرچه نباشد آن ها ملتِ گریفندور بودند! شجاع و شرافتمند و مشتاقِ یاری رساندن به مستضعفان! در این جا موشی به نام پیتر پیتی گرو که به هویت او اشاره نمی کنیم، چپکی از کادر خارج می شود.

بله، ملت شریفِ گریفندور تصمیم گرفتند کاری که آغاز کرده بودند، یعنی نجات پری دریایی را به اتمام برسانند. در اینجا رابطه ی تلپاتیک و عمیقِ اعضا به اوج خود رسید و طیِ اقدامی هماهنگ، پای راست‌شان را بلند کرده و در دریا گذاشتند.

ارتش گریفندور آماده ی رفتن به اعماق دریا و تحویلِ پری به خانه ی سالمندانِ "دریا‌زیانِ بلند مرتبه به جز اختاپوس" بودند.
یا حداقل... تمام تلاششان را کردند.

- آب... آب داره به گردنِ مگسام می رسه! کمک!
- آروم باشین دوستان. داریم غرق می شیم.
- هوهوهوهو!

آخرین صدایی که به گوش‌تان رسید، فریادِ سرخوشیِ دامبلدوری بود که سوار بر پیر پری دریا را می شکافت و پیش می رفت.

آرسینوس با آخرین نفسی که در سینه داشت، دستور داد:
- عقب نشینی! برگردین به ساحل!

جماعت دست و پا زنان به ساحل امن بازگشتند و درآغوشِ گرم ماسه ها ولو شدند. دامبلدور و پری دریایی هم به آن ها پیوستند.

- خب... فکر کنیم چطوری باید بریم تو دریا.

آرتور ویزلی مشنگ شناس، عمیقا در فکرِ فرو رفت. چطور می توانستند بدون غرق شدن وارد دریا شوند؟ آرام و سبک و بی پروا... مثلِ... مثل اسفنجی که خیس می خورد! قسمتی از سریالِ مشنگی که به تازگی دیده بود، به یاد آورد. در آن سریال، موجودی با شلوارِ مکعبی و دندان های خرگوشی برای رفتن به زیر دریا، تُنگی بر سرش می گذاشت و به راحتی در آب تنفس می کرد.

- یافتم یافتم!

ویزلیِ پدر با افتخار تُنگی از میانِ وسایلش بیرون کشید و ادامه داد:
- فقط کافیه یه تُنگ پیدا کنید و به این صورت – سرش را با فشار از تنگ عبور داد – رو سرتون بذارین!

جان تازه ای به ارتشِ از نفس افتاده ی گریفندور داده شد. ساحل را زیر و رو کردند تا توانستند به تعداد کافی تُنگ پیدا کنند.

همگی سلامِ نظامی داده و کلاهخود – تنگ هارا بر سرنهادند. آماده ی رفتن به دریا بودند که با پرسشی متوقف شدند.

- فقط یه سوال بزرگواران؟ با این گوی مرموز قراره چیکار کنیم؟

سامورایی گریفندوری، تُنگ را بر سرِ کاتانایش زده بود و با شگفتی به آن نگاه می کرد. اجنبی بود، به این سادگی ها منظور آن هارا نمی فهمید.

هرماینی آهسته تُنگ را برداشت و به تاتسویا لبخند زد:

- برای خفه نشدنه. آروم بذارش رو سرت و بیا که کلی کار داریم!

تنگ به آرامی از روی موهای سیاه و نرم دخترک سُر خورد و بعد – به لطف مرلین – ارتش گریفندور به همراه پیر پری وارد دریا شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/2/9 23:36:25
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/2/9 23:53:39
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 7 اردیبهشت 1397 18:58
نمایش جزئیات
آفلاین
"ماموریت ارتش گریفندور"

توپ والیبالِ سوراخ شده هنوز در قیچی های ادوارد فرو رفته بود و حلقه ی خصمانه ای از بازیکنان، کم کم به دورش شکل می گرفت.
گریفیات:
-
ادوارد:
-
آرتور:
-شیطونه میگه قیچیاشو تو حلقش فرو کنم. الان با چی بازی کنیم.
آرسی:
قرار بود هِد بزنی. هِد!
ادوارد:
-یادم بودا. تقصیر این پری دریاییه حواسمو پرت کرد.
کورممدای حاضر در جمع:
-کو پری دریایی.

جمعیت با شنیدن اهم اهمی، که آمبریج رو براشون یادآوری می کرد، به پشتشون نگاه کردند.
-سَل لام، منم بازی.

پری دریایی بی صدا خودشو به زمین بازی رسونده بود. اون پیر و چروک و حتی شبیه کریچر پیر بود و همونطور که دمش رو به نشانه هیجان به زمین می زد، با چشمان قلب گونه به همه نگاه می کرد.

آرتور اولین کسی بود که سکوتِ نگاه های بهت زده
رو شکست.
-اممم چیزه، آقاپری شما که نمیتونی بیرون آب بازی کنی. آفتاب هم خیلی شدیده. از تو آب تشویق کن.

همون لحظه ابر بزرگی جلوی خورشید رو گرفت و روی زمین بازی سایه بزرگی افتاد.آرتور با قیافه له به افق خیره شد.
-لعنت به این شانس.
-هیچکس تاحالا بهم نگفته بود آقاپری.
آرسی:
-صبرکنید من درستش میکنم.

آرسینوس نقابش رو محکم کرد و یه قدم، به نشانه برتری، جلو اومد.
-بابابزرگ همونطور که می بینید توپ نداریم که بازی کنیم. پاره شده. البته همه چی درست میشه ولی ساحل جای مناسبی برای شما نیست.
-خب پس بریم تو دریا بازی کنیم.

گریفیون:
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1397/2/7 20:18:39
lost between reality and dreams
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
 "ماموریت ارتش گریفیندور" 

آرتور برای اولین بار بیخیال ژست گرفتن شد وخواست آبشارش رو به ثمر برسونه که مگسی شر و شیطون روی نوک بینی او نشست و ویزو ویزی وحشتناک سر داد. دستان آرتور که برای زدن آبشار بالا آمده بود اینبار به سمت بینی خودش نشانه رفت و درهمین حال مگس که زرنگ‌تر از آن حرف ها بود ژل زده و مرتب پا به فرار گذاشت و این دستان آرتور بود که دیگر راهی برای بازگشت به عقب نداشتند و خود مسبب له شدن بینی آرتور شده بودند.

توپ درست وسط زمین افتاد. نگاه آرتور به لیزا که خونسرد درحال سرشماری مگس‌هایش شده بود، افتاد.
- لیزا تو تقلب کردی.
- ها؟ تبلق؟
- خودت رو به اون راه نزن پس اون مگسی که کرم ضد آفتاب و عینک داشت عمه‌ی خدا بیامرز من بود؟
- احتمالا. حالا توپ رو رد کن بیاد بجای دلیل آوردن عموی عزیزم.

آرتور متاسف ازینکه شاهدی نداشت تا تقلب لیزا و مگس‌هاش رو به دیگران ثابت کنه توپ رو به آن‌طرف زمین فرستاد. اینبار هرمیون به جینی پاس داد و جینی به لیزا، لیزا هم با ضربه‌ی بلندی توپ رو به طرف دیگه‌ی زمین هدایت کرد.
ادوارد هیجان زده خواست ضربه را کنترل کند که وقتی چشمانش را دقیق کرد از گوشه‌ی چشم پیرپری را دید که دوباره از دریا بیرون آمده است و به طرف آنها حرکت می‌کند. تا خواست حواسش را از پیرپری به توپ جمع کند دیر شده بود و با قیچی‌هایش توپ را پاره کرده بود.
نگاه خصمانه هم گروهی‌هایش را که دید، نیش خود را باز کرد.
- ببخشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین
"ماموریت ارتش گریفیندور"

گریفیون و گریفیات با تعجب دامبلدوری را که پیرپری به دوش گرفته، به سمت دریا می رفت تماشا می کردند.
رون:
-فلور اگه اینو می دید از رگِ پری داشتن پشیمون می شد. پری هم پری های قدیم...چیزه...البته فلور که جای خواهری زن داداشمه هرماینی، چرا اونجوری نگاه میکنی.
هرماینی:
-جای خواهری و زن داداش... .
-مثل این که آرتور صدام میکنه. جانم اومدم.

هرماینی بعد از اینکه با چشم غره ای رون را بدرقه کرد، رو به تاتسویا کرد.
-تاتسی توپ والیبال و بدمینتون اینارو بیار. به این پسرا نشون بدیم کی رئیسه.
-رفتم.

آرسینوس:
-همه که میدونن کی رئیسه.
-یارگیری کن تو والیبال معلومش کنیم حالا.
-آرتور و گیدیون.
-لیزا و تاتسی.
-رون و مودی و قیچک.
-به شرطی که کله بزنه فقط قیچکتون. منم جینی و پروتی و آلیشیا.
-حله، بقیه هم تشویق کنن. اولین توپ باید دست وزیر باشه.
-تفریح وزیر نمیشناسه. آرسی باش و گالیون میندازیم.

دو گروه در جاهای خودشون قرار گرفتن. پاسور های تیم مقابل، آرسی و هرماینی، بخاطر به خطر نیفتادن آسلام به جای دست دادن، به سر تکان دادنی اکتفا کردند و به داور خیره شدند. دامبلدور که از دریا برگشته بود گالیون رو در دست گرفت.
-خب فرزندان روشنایی.
آرسی:
-اهم.
-و تعداد کمی فرزند تاریکی که دلشون هنوز روشنه. مسابقه ی والیبال اینوریا و اونوریا رو شروع می کنیم. قبل از شروع مسابقه باید بگم، خروج از خطوط زمین و استفاده از جادو ممنوعه. در صلح و عشق بازی کنید. همچنین...
مودی:
-آلبوس، شروع می کنی یا نه. هوا بوی بارون میده.
-بله بله، شروع می کنیم.

بلاخره پروف سکه را چرخاند و به شاخ و شونه کشیدن ها و گرم کردن های نمایشی دو طرف پایان داد.
هرماینی:
-خط اومد. واس ماس.

آرسینوس ایش ای گفت و به سمت گروهش برگشت. برای آخرین بار به ادوارد تذکر داد که قیچی هاش رو پشتش بگیره و هد بزنه و گوشی مشنگی گیدیون رو از دستش گرفت.
-جدی باشید. قراره ببریم.

در آن طرف هرماینی با تاتسویا نقشه رو مرور می کرد.
-خودت میدونی که باید چیکار کنی. لیزا آماده ای؟

لیزا با ویزو ویزو ای هیجانش را نشان داد و بازی با پرتاب هرماینی به لیزا شروع شد. لیزا به طرف منطقه تاتسویا پاس داد. گیدیون که با لبخندی منتظر دفاع بود با پرش انحرافی تاتسویا پرید و آلیشیا از پشتش بدون هیچ دفاعی آبشار زد. توپ در میان ادواردی که با مظلومیت قیچی هایش را پشتش گرفته بود و آرتوری که ژست گرفته بود فرود اومد.
آرتور:
-
رون توپ رو به زمین حریف برگردوند.
-داریم گرم میشیم حالا.

بازی همینطور ادامه یافت. اعضای دو تیم در تلاش برای گرفتن توپ به اطراف شیرجه میرفتن و ابهت آرسی و کل کل های جینی فراموش شده بود.

جینی:
-لیزا هرجا میری این مگساتو میاری. برو اونور این منطقه منه.
-اینا که کاری بهت ندارن. منطقه ی منم هست. توپ اومد بگیر دیگه.
-نخیر. بکش کنار.

خب مثل اینکه کل کل های جینی فراموش نشده بود. بازی به نتایج حساس رسیده بود و همگی سرخ و ورجه وورجه کنان شده بودند.
دامبلدور-داور:
-خب، چه رقابت نفس گیری. راند اول با اختلاف ۲۳-۲۵به نفع تیم دخترا. راند دوم بازم نتایج نزدیکه. ۲۰-۲۱ به نفع پسرا پیش میره. تشویق.

جمعیت اندک اطراف مشغول پاپ کورن خوردن و دنبال کردن توپ بودند و فرصت تشویق نداشتند.توپ حالا داشت از آرسی به طرف مهاجمان عقب برای آبشار زدن می رفت.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1397/2/6 14:31:14
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1397/2/6 16:16:49
lost between reality and dreams
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 12:32
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت ارتش گریف!

ملت گریفیندور، پشت سر آستریکس و آرسینوس به راه افتادند. در میانشان، تعدادی از کورممدها بودند که فقط با شنیدن نام "پری دریایی" چشمانشان به شکل قلب در آمده بود.

در طول مسیر، گریفیندوری‌ها گاهگداری مقابل مغازه های مختلف می‌ایستادند تا بتوانند لباس‌های هاگوارتزشان را با لباس مخصوص شنا تعویض کنند.
و در نهایت، بالاخره پس از آنکه همگی خود را به دمپایی، و تحت کنترل آرسینوس، به لباس شنای اسلامی مجهز کردند، از قسمت مغازه ها خارج شدند و در طول ساحل دریاچه به راه افتادند تا به پری دریایی برسند.

بالاخره پس از ساعتی، به پری دریایی رسیدند.

بدن پری دریایی، با خزه و جلبک پوشیده شده بود و چهره‌اش مشخص نبود. اما گریفیندوری‌ها یک نکته را متوجه شدند، آن‌هم این‌که بدن پری دریایی به دلیل نبودن در آب و تابش مستقیم نور آفتاب، کاملا خشک شده است.
نتیجتا همه‌گی وحشت کردند و دویدند سمت دریاچه، سپس مشت مشت آب دریاچه را آوردند ریختند روی سر و کله پری دریایی. زمانی که این کار را انجام دادند، بالاخره سینه پری دریایی بالا و پایین رفت و اندکی جان گرفت.

و سرانجام، گریفیندوری‌ها پس از درویش کردن چشمانشان، خزه‌ها و جلبک‌ها را از روی صورت و بدن پری دریایی کنار زدند، و آن زمان بود که همه‌گی، پوکرفیس شدند.

- آقا من میگم بیاید همینجا ولش کنیم و اصلا هم به رو نیاریم که همچین صحنه‌ای دیدیم.
- مخالفم... ما وظیفه انسانی داریم در مقابلش.

چشمان دامبلدور، با دیدن ریش بلند و سفید پری دریایی، و چهره پیر و چروکش، تبدیل به قلب شده بودند.
- بسیار خب گریفیندوری‌های عزیز. بیاید این پیرمرد خسته دل رو به آب برگردونیم. نه هرچند، نمیخواد. خودش برش میگردونم.

دامبلدور این را گفت، و با قدرتی که از او بعید بود، پری دریایی پیر و بزرگ هیکل را روی شانه خود بلند کرد و به سوی دریاچه به راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 01:28
نمایش جزئیات
آفلاین
"ماموریت ارتش گریفیندور"
پست اول

اعضای گریفیندور برای خوش گذرونی دور هم جمع شدن و تصمیم گرفتن که به پیک نیک برن. هوا کاملا صاف بود و تنها نسیم کوچیکی درحال وزیدن بود. گریفی ها راه افتادن و به سمت اسکله تفریحی هاگزمید که در کنار دریاچه بزرگی ساخته شده بود، حرکت کردن. رون در حالی که کوله ای کوچیک از وسایل رو روی دوشش انداخته بود رو به هرمیون گفت:
-مطمئنم که خوش میگذره. یه تفریح کنار دوستان که هیچ وقت یادمون نمیره.
-امیدوارم که خوش بگذره رون. فکر نمیکنم نیازی به اون کوله داشته باشی.
-چی؟ ناسلامتی پیک نیکه. قراره خوش بگذرونیم. مگه میشه همراه خودم وسایل تفریحی نیارم؟
-ببینم دقیقا منظورت از وسایل تفریحی چیه؟
-بماند. اونجا خودت همه چی رو میبینی.
-امیدوارم که دردسر درست نکنی رون.

مدتی گذشت. اعضای گریف از دهکده هاگزمید عبور کردن و بالاخره به اسکله رسیدن. زیاد شلوغ نبود و افراد کمی اون اطراف بودن. گریفی ها وارد اسکله شدن. اسکله ای با تجهیزات تفریحی کامل. گریفی ها هر کدوم به تفریحی مشغول شدن. رون کیفشو زمین گذاشت و دستشو داخل کیف برد:
-الان به همتون نشون میدم که تفریح واقعی یعنی چی.

همگی داشتن خوش میگذروندن که یهو بوم. صدای انفجاری توی آسمون پخش شد و نور هایی رنگی توی آسمون نمایان شدن. گریفی ها خوش میگذروندن و رون هم تیر و ترقه از خودش در میکرد. همه توی فاز خوشی بودن که آستریکس نفس نفس زنان به طرف آرسینوس و تعدادی دیگه از اعضا اومد:
-چی شده آستریکس؟ چرا انقد با عجله میدوییدی؟
-بذار... نفسم... بیاد... بالا.
-عجله نکن. آروم باش. نفست که بالا اومد حرفتو بزن.
-باید بیاید یه چیزی رو اون طرف دریاچه نشونتون بدم.
-چی میخوای نشونمون بدی؟
-من یه پری دریایی اون سمت دریاچه پیدا کردم که بیرون آب افتاده. تا با چشم خودتون نبینید باورتون نمیشه. دنبالم بیاید.

آستریکس به سمت طرف دیگه دریاچه حرکت کرد و آرسینوس و چند تا از بچه ها به دنبالش راه افتادن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!