جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] اسکله تفریحی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1397 02:45
نمایش جزئیات
آفلاین
در تالار محکم بسته شد و فنریر با عجله وارد شد و بی صبرانه گفت:
_ خوب , بگین ببینم چیکار کردین؟

ملت اول به همدیگه نگاهی انداختن سپس الکتو جلو اومد چوب بیسبالشو عمودی روی زمین و دستاشو روش گذاشت و با حالت غرور انگیزی گفت:
_ من یکی از بروبچ اسلیترینی رو خفت کردم و پس از فرو کردن چوبم تو گوشش یکی دوتا از سوالارو کش رفتم.

فنریر که اب دهنش راه افتاده بود خودشو جمو جور کرد و پس از تشویق منتظر نفر بعدی موند. بعد از گذشت چند ثانیه یه پسر خوشتیپو خوش هیکل که همه جذابیتش رو مدیون امپولو پودر رو پتیکور ماتیکور بود خدا دادی بود , جلو اومد و بعد از فیگور گرفتنو این کارا شروع به گفتن کرد که:
_ خوب لازم به گفتن نی که منم به لطف این دوتا کوچولوها که هرچندوقت یکبار مثل سنگ میشنو کار دست خواهانش میدن , چه سوالایی که برام گفته نمیشدن. البته خیلی از بچه مچه های گروهای دیگه خواستن رکوردمو بشکنن که هنوز خیلی موندن.
فنریر بعد از تموم شدن جمله طرف , دندوناشو با زبونش خیس کرد و در حالی که اب دهنش از لای دندوناش بیرون میریخت نعره کشید:
_ نبینم بچه مچه های گروه های دیگه روی شما رکورد شکنی کنن و همچنین پارتنز بازی فعلا تعطیله تا اینکه همه سوالا جمع بشه.

همین که فنریر نعرشو کشید. تعدادی از دخترای تالار خودشونو سریعا به اولین WC موجود رسوندن و تعدادی از پسراهم سریعا به هیستوری گوشی های ماگلیشون روجوع کردن.

فنریر بعد از چند دیقه همه ی ملت رو جمع کرد تا هرچی سوال کش رفتنو , روی یه تکه کاغذ بنویسن.

این برنامه تو بقیه گروه ها هم ادامه داشت تا اینکه وقت لالا شد و ملت بی صبرانه منتظر طلوع خورشید برای گرفتن سوالای بیشتر موندن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1397/6/5 1:15:09
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1397 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
دانش آموزان هر چهار گروه، با بغل هایی پر از کاغذپوستی های حاوی سوالات اساتید گروه خودشان، و با ذهنی مشغول برای پیدا کردن راه حلی برای گرفتن سوالات دیگر گروه ها، به سوی خوابگاه هایشان رفتند.
آن ها دانش آموزانی پر مشغله بودند و به همین دلیل اصلا نتوانستند بخوابند، یا اگر خوابیدند هم تا صبح خواب امتحان و عوض شدن سوالات را دیدند. که در نتیجه با عرق سرد از خواب پریدند و با جیغ هایشان، بقیه را هم از خواب پراندند.

بدین ترتیب، صبح روز بعد، هاگوارتز پر بود از دانش آموزانی که انقدر خوابشان میامد که نه موهایشان را شانه زده بودند، نه دست و صورتشان را شسته بودند، و نه حتی ردای درست و حسابی پوشیده بودند. بعضی هایشان حتی یک لنگه کفش و یک لنگه دمپایی پوشیده بودند. اما همگی آنقدر خسته بودند که حتی سر صبحانه هم حوصله نداشتند به یکدیگر بخندند و متلک بیندازند.

پس از نیم ساعت، صبحانه به اتمام رسید و دانش آموزان به سوی کلاس هایشان رفتند... در طول مسیر هم چندبار به یکدیگر و یه در و دیوار برخورد کردند تا اندکی خوابشان بپرد و سر کلاس بتوانند با هوشیاری کامل به درس ها گوش فرا دهند.

ساعتی بعد، دو دقیقه مانده به زنگ ناهار:

در کلاس تغییر شکل، فنریر برای بار ده هزارم، به گریفیندوری ها چشم غره رفت تا اگر جرئت دارند، سوالات تغییر شکل را به بقیه لو بدهند.
گریفیندوری ها زیر این چشم غره های پی در پی ذوب شده، سوالات را حتی به قیمت از دست دادن پارتنر برای اردوی هاگزمید، لو ندادند.

و سپس زنگ ناهار خورد، و دانش آموزان همچون قوم مغول، با تمام سرعت به بیرون از کلاس هجوم بردند تا شکمی از عزا در آورند.
فنریر به کلاس خالی نگاه کرد، و حس کرد سرمایی غیرطبیعی در حال پخش شدن در کلاس است. بیشتر دقت کرد، سرما داشت از قسمت پاهایش، در کل وجودش پخش میشد. با شک و نگرانی قدمی به عقب گذاشت و به زمین نگاه کرد و یک عدد کله روح را دید که از زمین بیرون آمده و با عشوه به او نگاه میکند. روح، چهره چندان زیبایی نداشت، پر مو بود و به نظر میرسید چند تکه سبزی از زمان زنده بودنش، لای دندان های باقی مانده باشد.
- سلام فنی جونم... میشه واسه اردو من باهات بیام؟
- چی؟ وات د عاااااو؟ تو کی هستی اصن؟
- من یه زمان یه بانوی گرگینه گیاه خوار بودم که بعد لولوها بردنم... اگر بذاری واسه اردو من باهات بیام، قول میدم لولوها تو رو هم بب... یعنی منظورم اینه که واسه‌ت کلی پیتزا و چیز میزای خوب خوب میخرم. همراه با گوشت گوزن.

فنریر پوکرفیس شد و به فکر فرو رفت.
- من اینطوری اصن نمیتونم و زیر اردوم درد میگیره!

و سپس با تمام سرعت و البته فریاد کشان، از کلاس به بیرون دوید تا به تالار خصوصی گریفیندور برود و ببیند دانش آموزان گریفیندوری پیشرفتی در به دست آوردن سوالات داشته اند یا خیر.
بقیه اساتید هم چنین کردند، هرچند به صورتی متمدنانه تر از فنریر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1397/6/2 16:39:20
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مرداد 1397 05:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید


- دلبرکم! آیا مقدوره که در اردوی آخر هفته هاگزمید افتخار زیارتت رو بهم بدی و دست در دست هم دهیم به مهر و در اسکله، کشتی عشقم رو به دریای دلت بسپارم تا تموم ناخداهای جهان از حسادت مغروق دریای غم شوند؟

- باشه. البته من آخر هفته مریضما!

- عه! همین الان یادم افتاد آخر هفته باید ... نه چیزه ... یعنی ... فدای سرت! تو فقط باش ... نگاه کردنت مرا بس.

- اوه عزیزم! تو اولین کسی هستی که منو فقط برای خودم می‌خواد.

اشک شوق از چشمان دختر جاری شد. احساس می‌کرد عشق حقیقی و بی آلایشش را یافته. غافل از این که پسر این بار طمع دیگری در سر دارد! دو دانش‌آموز پس از اندکی صمیمیت و راز و نیاز از کلاس خالی خارج شده و هر کدام به سوی خوابگاه گروهشان روانه شدند.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- کرابم؟

کراب نگاهی به پشت سرش انداخت به امید این که کسی دیگر آن‌جا حضور داشته و مورد خطاب قرار گرفته باشد، وقتی هیچکس جز خودش را در آن راهرو نیافت، با حیرت به روبرو خیره شد تا با نادی‌‌‌اش آشنا شود.

- بلـــ... با منی؟

- مگه به جز یه کراب خوشتیپ و باابهت و دوست داشتنی کسی این‌جا هست؟

مغز کراب که عادت نداشت جز «کودن» و «کریه» صفتی در کناز اسم خودش بشنود، ارور صفحه آبی صادر کرد و در نتیجه او با دهان باز به خیره بودن ادامه داد.

- خوب این‌جوری جذاب نگام می‌کنی که هول می‌شم. راستش می‌خواستم بگم تو همیشه به نظر من یه مرد واقعی بودی کراب ... آممم ... می‌دونم، دارم خیلی سریع پیش می‌رم! می‌شه ازت دعوت کنم با هم به اردوی آخر هفته اسکله هاگزمید بریم؟

کراب که محبت‌ آمیزترین جمله مادرش به او در کودکی «نره تسترال پخمه‌ی من» بود، سعی کرد واکنشی داشته باشد اما مغزش پس از تلاش فراوان برای تجزیه و تحلیل اوضاع، داغ و داغ تر شده بود و دود می‌کرد.

- پس منتظرتم.

شب قبل


- بچه‌ها شما می‌دونید که گروه ما اصلا اهل تقلب نیست.

-

- اما کسی هست که انکار کنه بقیه گروها این کارو می‌کنن؟

-

- پس اگه ما نکنیم حقمون خورده می‌شه!

-

- به نظرتون من باید اجازه بدم خورده بشه؟

-

- حالا که نظر همتون اینه، من علی رغم میل باطنی بهش احترام می‌ذارم و سوالایی که استادای گروهمون برای پایان ترم طرح کردن بهتون می‌دم.

این مکالمه، به صورت همزمان بین ناظران دلسوز و با وجدان هر چهارگروه و دانش‌آموزانشان برقرار می‌شد ...

- این از کاری که از دست من برمیومد ... اما خودتونم باید برای گروهتون تلاش کنید!

-

- ناظرا نم پس نمی‍دن ... اما شاید شما بتونید همکلاسیاتونو تسترال کنید و سوالا رو از زیر زبونشون بکشید.

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 اردیبهشت 1397 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
"پست پایانی ماموریت ارتش گریفیندور"

در همین لحظه ادوارد که قصد داشت به نشانه اعتراض دستشو قیچیشو بالا بیاره و شعار بده، ناخواسته با آرسینوس که کنارش ایستاده بود قیچی تو دست شد. انگشتان قیچی طورش در لا به لای انگشتان دست آرسینوس گره خورد و خلاصه صحنه رمانتیک شد. ادوارد با چشمانی گرد شده به آرسینوس نگاه کرد. آرسینوس با لبخندی ملیح و کمی شیطانی، زیر نقابش ابرو بالا می انداخت و با چشمانی قلب شده به وی خیره شده بود. پری های مونث لبخند زدند و راه رو برای آرسینوس و ادوارد باز کردند:
-اصا از اولش هم میدونستم تو دلت با منه.
-چیزه... نه... اشتباه شد...
-چیزیه که اتفاق افتاده. راه بیافت بریم ژیگر.
ادوارد:

آرسینوس و ادوارد حرکت کردند و بقیه بچه ها پشت سرشون دست در دست هم شنا کنان از دروازه رد شدن:
-قیچیات اذیتت نمیکنه بلا؟
-نه!
-ولی پدر دست منو درآورده!
-خب ول کن دستمو.
-نه دیگه این حرف رو نزنیا.
-عجب بدبختی گیر کردیما.

آرتور نگاهی به جمعیت رو به روی خودش انداخت و درحالی که دست آستریکس رو گرفته بود (صرفا برای جلوگیری از به خطر افتادن آسلام )، سری تکون داد و گفت:
-جوونای امروزی رو ببین. اصا دیگه بعضی از حرمتا رو دارن لگد مال میکنن رد میشن از روش.
-حرمتا رو لگد مال میکنن؟
-حرمتو لگد مال میکنن دیگه. نکنه حرمتم کار دیگه ای میکنن؟
-نه نه همون لگد مال میکنن.
-خوبه! یه لحظه داشتم فکر بد میکردم.

ملت به خانه سالمندان نزدیک میشدن که فری ایستاد و نگاهی به شهر انداخت. در گوش دامبلدور چیزی گفت و بعد هم جفتشون شروع کردن به خندیدن. گریفیا به این صحنه خیره شده بودن و پوکر فیسانه به هر دوی اونها نگاه میکردن. آرسینوس که از حال و هوای بیناموسی بیرون اومده بود نزدیک تر شد و گفت:
-خب بسه. ما دیگه باید بریم. دامبل دستای فری رو ول کن ببرنش تو خونه سالمندان. خودتم بیا بریم. خیر سرمون اومده بودیم گردش.

دامبلدور در حالی که اشک در چشمان زیر تنگش حلقه زده بود گفت:
-فرزندم، یعنی تو از من میخوای که من فری رو تنها بذارم و با شماها بیام گردش؟
-میخوای خودتم بذاریم اینجا. هاگوارتز بی صاحاب بمونه.
-نه نه. من همیشه عمرم رو فدای کسب علم و ترویج دانش جادوگری و عشق ورزیدن کردم و هرگز اون رو تنها نگذاشتم. این درست نیست که...
-آره درسته. جون هر کی دوس داری سخنرانی رو بذار کنار.

دامبلدور فری رو در آغوش کشید و باهاش خداحافظی کرد. درحالی که هر دوی اونها اشک در چشمانشان جمع شده بود، با هم بای بای میکردن و از هم دور میشدن. بعد از مدتی همه گریفیا به سطح آب اومدن و با دیدن خورشید که در سرخی غروب خودش غرق میشد، آویزان و خیس به سمت هاگوارتز برگشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 14 اردیبهشت 1397 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت ارتش گریفیندور


ملت گریفیندور با دیدن شهر لبخندی از رضایت روی لبهاشون داشتند و همچنان بهش نزدیک میشدند.

ملت به دروازه ورودی شهر رسیدند که دو پری مونث با پوشش کاملا آسلامی امریکایی درحال کشیک دادن بودند.
دامبلدور و فریدون خان دست تو دست هم و بقیه ملت جلوی دروازه ایستادند. فریدون با دامبلدور جلو رفتن و با چند کلمه ای با پری های مونث صحبت کردند... دروازه باز شد و پری ها کنار رفتنو دامبلدور و فریدون داخل شدند.
استریکس خواست اولین نفری باشه که بعد دامبلدور اینا وارد میشه و اسمشو تو کتاب گینس خیالی ذهن ارسینوس ثبت کنه ولی تا اینکه پاشو از دروازه اینور تر گذاشت یکی از پری های مونث با بازو های ناچیزش از پشت گردن استریکس میگیره و به عقب پرت میکنه.
استریکس با چشمای گشادش به پری نگاه کرد و اونو کاملا برنداز کرد و با خودش فکر کرد , مردا با سه برابر جسه این نمیتونن اونو یه قدم تکون بدن اونوقت این موجود کوچیک همچین قدرتی... .

ارسینوس با دیدن شوت شدن استریکس چند قدمی به عقب تر رفت تا خودش هم شوت نشه.
دو پری مونث جلوی دروازه ایستادند و گفتند:
_ فقط افراد متاهل حق ورود دارن بقیه هری!.

تاتسویا جلو اومدو گفت:
_ پروفسور دامبلدور و فریدون خان که متاهل نبودن پس چجوری گذاشتید برن؟!
- مگه ندیدی اونا دست تو دست هم بودن و لاو میترکوندن. اگه بخواید اون دست گیچیو و اون نقاب داره لاو بترکونین و ردشین و همچنین خود تو و اون دختر که موهاش فره دست بدید بیاد رد شید.

پسرا:
_دخترا:


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1397/2/14 22:54:10
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 14 اردیبهشت 1397 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندوری ها که اصلا شنا بلد نبودند، به سرعت به کف دریاچه رسیدند و به اطرافشان نگاه کردند. تا چشم کار میکرد، به خاطر آلودگی آب، فقط میتوانستند خودشان، و مسافت کوتاه اطرافشان را ببینند.
البته چیزی که به شدت توجهشان را جلب کرده بود، دامبلدور بود که پری دریایی را در آغوش کشیده بود و داشت نامش را میپرسید.
در حالی که گریفیندوری ها تلاش میکردند جلوی فکر کردن به این موضوع که دامبلدور را هم همراه پری دریایی به خانه سالمندان بفرستند را میگرفتند، ناگهان پری دریایی پیر، تابی به سیبیل های سفید و انبوهش داد و گفت:
- یه بار دیگه به من بگید پری، ناراحت میشم.

رنگ از روی دامبلدور پرید. اصلا انتظار شنیدن جواب را نداشت. دامبلدور برای خود برنامه ریزی کرده بود که به دلیل جواب نگرفتن از پری دریایی، برود خودکشی کند حتی. اما اکنون پری دریایی، ناگهان به او جواب داده بود و کل برنامه هایش برای خالکوبی کردن جمله "لاو ایز دِد" بر روی بازویش را خراب کرده بود.
- شما فقط بگید که ما چی صداتون کنیم.
- میتونید فِری دریایی صدام کنید.
- فِری؟
- فریدون در واقع.
- تو فقط فریدون باش لعنتی.

آرسینوس به نشانه تاسف، چنان محکم با دست خود به تنگ روی سرش کوبید که تنگ اندکی ترک خورد.
- آلبوس؟ بریم؟
- بریم بریم.

و گریفیندوری ها به راه افتادند تا برسند به شهر زیر دریاچه، که البته به گفته دامبلدور، زیاد از اسکله هم دور نبود.
آنها در حالی که گذر زمان از دستشان در رفته بود، کور کورانه در میان آب های آلوده به راه افتادند.
هرچه جلوتر میرفتند، روی زمین پوشش بیشتری از مرجان ها دیده میشد و آب هم زلال تر میشد.
و بالاخره، نمایی از شهری عظیم را که انگار همه اش از مرجان، صدف، شن و سنگ ساخته شده است را در مقابلشان دیدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین
مأموریت ارتش گریفندور


جماعت گریفندوری قطعا تا الان از نجات دادنِ پری چروکیده پشیمان شده بودند، اما دوزِ آن پشیمانی نسبت به چیزی که حالا احساس می کردند، گالیون گالیون توفیر داشت! انگشتان‌شان را گاز می گرفتند، اکسپلیارموس ها می زدند و موهایشان را مشت مشت می کندند.
آرسینوس ظاهرِ آرام تری داشت؛ اگر بتوانیم از دودی که از زیر نقابش به هوا بلند شده بود صرف نظر کنیم.

این وضع دقایقی به طول انجامید اما هرچه نباشد آن ها ملتِ گریفندور بودند! شجاع و شرافتمند و مشتاقِ یاری رساندن به مستضعفان! در این جا موشی به نام پیتر پیتی گرو که به هویت او اشاره نمی کنیم، چپکی از کادر خارج می شود.

بله، ملت شریفِ گریفندور تصمیم گرفتند کاری که آغاز کرده بودند، یعنی نجات پری دریایی را به اتمام برسانند. در اینجا رابطه ی تلپاتیک و عمیقِ اعضا به اوج خود رسید و طیِ اقدامی هماهنگ، پای راست‌شان را بلند کرده و در دریا گذاشتند.

ارتش گریفندور آماده ی رفتن به اعماق دریا و تحویلِ پری به خانه ی سالمندانِ "دریا‌زیانِ بلند مرتبه به جز اختاپوس" بودند.
یا حداقل... تمام تلاششان را کردند.

- آب... آب داره به گردنِ مگسام می رسه! کمک!
- آروم باشین دوستان. داریم غرق می شیم.
- هوهوهوهو!

آخرین صدایی که به گوش‌تان رسید، فریادِ سرخوشیِ دامبلدوری بود که سوار بر پیر پری دریا را می شکافت و پیش می رفت.

آرسینوس با آخرین نفسی که در سینه داشت، دستور داد:
- عقب نشینی! برگردین به ساحل!

جماعت دست و پا زنان به ساحل امن بازگشتند و درآغوشِ گرم ماسه ها ولو شدند. دامبلدور و پری دریایی هم به آن ها پیوستند.

- خب... فکر کنیم چطوری باید بریم تو دریا.

آرتور ویزلی مشنگ شناس، عمیقا در فکرِ فرو رفت. چطور می توانستند بدون غرق شدن وارد دریا شوند؟ آرام و سبک و بی پروا... مثلِ... مثل اسفنجی که خیس می خورد! قسمتی از سریالِ مشنگی که به تازگی دیده بود، به یاد آورد. در آن سریال، موجودی با شلوارِ مکعبی و دندان های خرگوشی برای رفتن به زیر دریا، تُنگی بر سرش می گذاشت و به راحتی در آب تنفس می کرد.

- یافتم یافتم!

ویزلیِ پدر با افتخار تُنگی از میانِ وسایلش بیرون کشید و ادامه داد:
- فقط کافیه یه تُنگ پیدا کنید و به این صورت – سرش را با فشار از تنگ عبور داد – رو سرتون بذارین!

جان تازه ای به ارتشِ از نفس افتاده ی گریفندور داده شد. ساحل را زیر و رو کردند تا توانستند به تعداد کافی تُنگ پیدا کنند.

همگی سلامِ نظامی داده و کلاهخود – تنگ هارا بر سرنهادند. آماده ی رفتن به دریا بودند که با پرسشی متوقف شدند.

- فقط یه سوال بزرگواران؟ با این گوی مرموز قراره چیکار کنیم؟

سامورایی گریفندوری، تُنگ را بر سرِ کاتانایش زده بود و با شگفتی به آن نگاه می کرد. اجنبی بود، به این سادگی ها منظور آن هارا نمی فهمید.

هرماینی آهسته تُنگ را برداشت و به تاتسویا لبخند زد:

- برای خفه نشدنه. آروم بذارش رو سرت و بیا که کلی کار داریم!

تنگ به آرامی از روی موهای سیاه و نرم دخترک سُر خورد و بعد – به لطف مرلین – ارتش گریفندور به همراه پیر پری وارد دریا شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/2/9 23:36:25
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1397/2/9 23:53:39
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 7 اردیبهشت 1397 18:58
نمایش جزئیات
آفلاین
"ماموریت ارتش گریفندور"

توپ والیبالِ سوراخ شده هنوز در قیچی های ادوارد فرو رفته بود و حلقه ی خصمانه ای از بازیکنان، کم کم به دورش شکل می گرفت.
گریفیات:
-
ادوارد:
-
آرتور:
-شیطونه میگه قیچیاشو تو حلقش فرو کنم. الان با چی بازی کنیم.
آرسی:
قرار بود هِد بزنی. هِد!
ادوارد:
-یادم بودا. تقصیر این پری دریاییه حواسمو پرت کرد.
کورممدای حاضر در جمع:
-کو پری دریایی.

جمعیت با شنیدن اهم اهمی، که آمبریج رو براشون یادآوری می کرد، به پشتشون نگاه کردند.
-سَل لام، منم بازی.

پری دریایی بی صدا خودشو به زمین بازی رسونده بود. اون پیر و چروک و حتی شبیه کریچر پیر بود و همونطور که دمش رو به نشانه هیجان به زمین می زد، با چشمان قلب گونه به همه نگاه می کرد.

آرتور اولین کسی بود که سکوتِ نگاه های بهت زده
رو شکست.
-اممم چیزه، آقاپری شما که نمیتونی بیرون آب بازی کنی. آفتاب هم خیلی شدیده. از تو آب تشویق کن.

همون لحظه ابر بزرگی جلوی خورشید رو گرفت و روی زمین بازی سایه بزرگی افتاد.آرتور با قیافه له به افق خیره شد.
-لعنت به این شانس.
-هیچکس تاحالا بهم نگفته بود آقاپری.
آرسی:
-صبرکنید من درستش میکنم.

آرسینوس نقابش رو محکم کرد و یه قدم، به نشانه برتری، جلو اومد.
-بابابزرگ همونطور که می بینید توپ نداریم که بازی کنیم. پاره شده. البته همه چی درست میشه ولی ساحل جای مناسبی برای شما نیست.
-خب پس بریم تو دریا بازی کنیم.

گریفیون:
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1397/2/7 20:18:39
lost between reality and dreams
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
 "ماموریت ارتش گریفیندور" 

آرتور برای اولین بار بیخیال ژست گرفتن شد وخواست آبشارش رو به ثمر برسونه که مگسی شر و شیطون روی نوک بینی او نشست و ویزو ویزی وحشتناک سر داد. دستان آرتور که برای زدن آبشار بالا آمده بود اینبار به سمت بینی خودش نشانه رفت و درهمین حال مگس که زرنگ‌تر از آن حرف ها بود ژل زده و مرتب پا به فرار گذاشت و این دستان آرتور بود که دیگر راهی برای بازگشت به عقب نداشتند و خود مسبب له شدن بینی آرتور شده بودند.

توپ درست وسط زمین افتاد. نگاه آرتور به لیزا که خونسرد درحال سرشماری مگس‌هایش شده بود، افتاد.
- لیزا تو تقلب کردی.
- ها؟ تبلق؟
- خودت رو به اون راه نزن پس اون مگسی که کرم ضد آفتاب و عینک داشت عمه‌ی خدا بیامرز من بود؟
- احتمالا. حالا توپ رو رد کن بیاد بجای دلیل آوردن عموی عزیزم.

آرتور متاسف ازینکه شاهدی نداشت تا تقلب لیزا و مگس‌هاش رو به دیگران ثابت کنه توپ رو به آن‌طرف زمین فرستاد. اینبار هرمیون به جینی پاس داد و جینی به لیزا، لیزا هم با ضربه‌ی بلندی توپ رو به طرف دیگه‌ی زمین هدایت کرد.
ادوارد هیجان زده خواست ضربه را کنترل کند که وقتی چشمانش را دقیق کرد از گوشه‌ی چشم پیرپری را دید که دوباره از دریا بیرون آمده است و به طرف آنها حرکت می‌کند. تا خواست حواسش را از پیرپری به توپ جمع کند دیر شده بود و با قیچی‌هایش توپ را پاره کرده بود.
نگاه خصمانه هم گروهی‌هایش را که دید، نیش خود را باز کرد.
- ببخشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین
"ماموریت ارتش گریفیندور"

گریفیون و گریفیات با تعجب دامبلدوری را که پیرپری به دوش گرفته، به سمت دریا می رفت تماشا می کردند.
رون:
-فلور اگه اینو می دید از رگِ پری داشتن پشیمون می شد. پری هم پری های قدیم...چیزه...البته فلور که جای خواهری زن داداشمه هرماینی، چرا اونجوری نگاه میکنی.
هرماینی:
-جای خواهری و زن داداش... .
-مثل این که آرتور صدام میکنه. جانم اومدم.

هرماینی بعد از اینکه با چشم غره ای رون را بدرقه کرد، رو به تاتسویا کرد.
-تاتسی توپ والیبال و بدمینتون اینارو بیار. به این پسرا نشون بدیم کی رئیسه.
-رفتم.

آرسینوس:
-همه که میدونن کی رئیسه.
-یارگیری کن تو والیبال معلومش کنیم حالا.
-آرتور و گیدیون.
-لیزا و تاتسی.
-رون و مودی و قیچک.
-به شرطی که کله بزنه فقط قیچکتون. منم جینی و پروتی و آلیشیا.
-حله، بقیه هم تشویق کنن. اولین توپ باید دست وزیر باشه.
-تفریح وزیر نمیشناسه. آرسی باش و گالیون میندازیم.

دو گروه در جاهای خودشون قرار گرفتن. پاسور های تیم مقابل، آرسی و هرماینی، بخاطر به خطر نیفتادن آسلام به جای دست دادن، به سر تکان دادنی اکتفا کردند و به داور خیره شدند. دامبلدور که از دریا برگشته بود گالیون رو در دست گرفت.
-خب فرزندان روشنایی.
آرسی:
-اهم.
-و تعداد کمی فرزند تاریکی که دلشون هنوز روشنه. مسابقه ی والیبال اینوریا و اونوریا رو شروع می کنیم. قبل از شروع مسابقه باید بگم، خروج از خطوط زمین و استفاده از جادو ممنوعه. در صلح و عشق بازی کنید. همچنین...
مودی:
-آلبوس، شروع می کنی یا نه. هوا بوی بارون میده.
-بله بله، شروع می کنیم.

بلاخره پروف سکه را چرخاند و به شاخ و شونه کشیدن ها و گرم کردن های نمایشی دو طرف پایان داد.
هرماینی:
-خط اومد. واس ماس.

آرسینوس ایش ای گفت و به سمت گروهش برگشت. برای آخرین بار به ادوارد تذکر داد که قیچی هاش رو پشتش بگیره و هد بزنه و گوشی مشنگی گیدیون رو از دستش گرفت.
-جدی باشید. قراره ببریم.

در آن طرف هرماینی با تاتسویا نقشه رو مرور می کرد.
-خودت میدونی که باید چیکار کنی. لیزا آماده ای؟

لیزا با ویزو ویزو ای هیجانش را نشان داد و بازی با پرتاب هرماینی به لیزا شروع شد. لیزا به طرف منطقه تاتسویا پاس داد. گیدیون که با لبخندی منتظر دفاع بود با پرش انحرافی تاتسویا پرید و آلیشیا از پشتش بدون هیچ دفاعی آبشار زد. توپ در میان ادواردی که با مظلومیت قیچی هایش را پشتش گرفته بود و آرتوری که ژست گرفته بود فرود اومد.
آرتور:
-
رون توپ رو به زمین حریف برگردوند.
-داریم گرم میشیم حالا.

بازی همینطور ادامه یافت. اعضای دو تیم در تلاش برای گرفتن توپ به اطراف شیرجه میرفتن و ابهت آرسی و کل کل های جینی فراموش شده بود.

جینی:
-لیزا هرجا میری این مگساتو میاری. برو اونور این منطقه منه.
-اینا که کاری بهت ندارن. منطقه ی منم هست. توپ اومد بگیر دیگه.
-نخیر. بکش کنار.

خب مثل اینکه کل کل های جینی فراموش نشده بود. بازی به نتایج حساس رسیده بود و همگی سرخ و ورجه وورجه کنان شده بودند.
دامبلدور-داور:
-خب، چه رقابت نفس گیری. راند اول با اختلاف ۲۳-۲۵به نفع تیم دخترا. راند دوم بازم نتایج نزدیکه. ۲۰-۲۱ به نفع پسرا پیش میره. تشویق.

جمعیت اندک اطراف مشغول پاپ کورن خوردن و دنبال کردن توپ بودند و فرصت تشویق نداشتند.توپ حالا داشت از آرسی به طرف مهاجمان عقب برای آبشار زدن می رفت.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1397/2/6 14:31:14
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1397/2/6 16:16:49
lost between reality and dreams