جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  249 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  200 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 16 فروردین 1389 01:14
نمایش جزئیات
آفلاین
باباز شدن در اتاق نور ضعیفی تابید.آنتونین به سرعت بطرف ایوان رفت.
-چه خبره بابا؟صدات تا فرهنگستان میومد.

ایوان که دستانش را به امید یافتن تسترالی که چوب دستیش را بلعیده بود در هوا تکان میداد جواب داد:
-این ابله چوب دستیمو قورت داد.

آنتونین دقیقتر به محل مورد اشاره ایوان نگاه کرد.
-کدوم ابله؟

-همین ابلهی که نه تو میبینیش نه من!

آنتونین روی سکوی کوتاهی نشست ولی به محض نشستن با فریاد بلندی از جا پرید.
-اوه....انگار ابلهو پیدا کردم...اینجا نشسته بود.گازم گرفت.

ایوان دستی به سکو کشید.
-در رفت...اینجوری نمیشه.اینا همش مایه دردسرن.من اصلا نمیدونم ما برای چی اینا رو پرورش میدیم؟اصلا اینا چه فایده ای دارن؟

آنتونین شانه هایش را بالا انداخت.
-چون ارباب میخواد.مگه نجینی فایده ای داره؟روزی سه تُن ماگل میخوره.دم در دستشویی کمین میکنه و یهو میپره رومون.تازگیا هم از جورابای پشمی من به عنوان رو دُمی استفاده میکنه.

ایوان که ظاهرا از پیدا کردن تسترال ناامید شده بود روی سکو نشست و حرف آنتونین را تایید کرد.
-همین یه هفته پیش سه تا از مرغوبترین شامپوهای منو خوردن.سه روز دهن همشون کف میکرد.اربابم هممونو روزی سه نوبت کروشیو میکرد که اینا از کدومتون هاری گرفتن؟حالا چطوری چوب دستیمو از این جونور پس بگیرم؟

آنتونین لبخندی زد.
-خب...من فکر میکنم باید بری آشپزخونه...یه چیزی پیدا کنی که اینا بخورن و...میدونی که...حالت تهوع پیدا کنن.چون اگه بیشتر تو معدش بمونه هضم میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: یکشنبه 15 فروردین 1389 00:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


_خرررررر
-خوررررر
-پهیییییی
-پفووووو
-ای کوفت! ایکاش مونتی گور تک تکتونو بکنه که منو به این روز انداختین! موجودات بیخود!اگه میتونستم ریخت بیریختتونو ببینم حتما یک تف تو صورتتون میکردم.

ایوان لگن بزرگ و قرمز رنگ را بر روی زمین گذاشت. وی چینی به بینی خود داد و ماده بدرنگ و بدبوئیی را با کاردک از زمین برداشت و داخل لگن گذاشت.
-ماشالله برا حیوونایی که نامرئین معده بسیار پرکاری دارین!
ایوان تکانی به ردای خود داد و چوب خود را از جیب بیرون کشید. وی تکانی به چوب خود داد و وردی را زیر لب زمزمه کرد.در دل تاریکی، شعله قرمز رنگی از چوب وی بیرون جهید.ناگهان، صدای مهیبی شنیده و جسم سنگینی به ایوان برخورد کرد.ایون به گوشه ای پرتاب شده و چوب جادوییش به زمین افتاد. ایوان ناسزایی را زیر لب زمزمه کرد. گویا تسترالی وی را با لگد پرتاب کرده بود.


- کی میشه ما کباب گوشت شما رو بخوریم؟ای خدااا
ایوان از جای خود بلند شد و کورمال کورمال بدنبال چوب خود، بر روی زمین نمناک گشت. ناگهان، جسم درازی بطور خودبخود از زمین بلند شده و در دل هوا شناور شد. ایوان همان طور که به چشمان باز به چوب دستی خود خیره شده بود،فریاد کشان گفت:
ای خداااا....چوب دستی منو خورد!این موجود نفهم چوب دستی منو خود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مهر 1388 14:19
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از اینکه از پیدا کردن بیل و خاک ناامید میشه سراغ مرگخوارای دیگه میره.
-بچه ها ارباب دارن میان اینجا.الان تور راهن.چند تا کرکسم ارباب رو با جفتشون...
آنی مونی:هیسسسس.ممکنه بقیه بشنون.حالا چیکار کنیم.اربابم با اون قیافه تابلوش.اگه بیاد که همه میفهمن.
ایوان کمی فکر میکنه و ناگهان لبخند شومی روی لباش نقش میبنده و میگه:خب.فرار نیست کسی ارباب رو بشناسه.میتونیم قیافشو کمی عوض کنیم.ماشالله هزار ماشالله زمینه تغییرم که داره.
بقیه مرگخوارا حرف ایوانو تایید میکنن و سرگرم نوشیدن قهوه ای که فیلچ براشون آورده میشن.

همون شب:
-چرا نرسیدن؟نکنه پروازشون تاخیر داشته؟!
مونتگومری نگاه توجیه آمیزی به آنی مونی میندازه و با ناامیدی به تاریکی آسمون شب زل میزنه.ناگهان جسم ناشناخته ای تالاپی از آسمون تاریک روی سرشون میفته.
مرگخوارا با دیدن لرد دستپاچه میشن.فوری از روی زمین بلندش میکنن.آنی مونی تعظیمی میکنه و کلاه گیس کوچکی رو که از اول شب در دست داشت یطرف لرد میگیره و میگه:
-ارباب ضمن عرض خوش آمد و خیر مقدم و اینا لطفا اینو روی سرتون بذارین تا برق کله مبارک لومون نداده.
لرد با عصیانیت کلاه گیسو میگیره و میگه:این کارا چه لزومی داره؟تک شاخا رو بگیریم و بریم دیگه.
ایوان:ارباب به این سادگیا که نیست.باید منتظر موقعیت مناسب باشیم.نگران نباشین.ما زمینه رو برای ورود شما آماده کردیم.گفتیم یکی از همکارامون امشب میرسن.شما الان پروفسور مورت هستین.استاد دفاع در برابر جادوی سیاه.
ولدمورت با شنیدن این حرف به یاد دوران جوونیش میفته که آرزوی تدریس دفاع دربرابر جادوی سیاه رو داشت.
مونتگومری بعد از نصب دماغ کوچکی روی صورت لرد و دادن تغییرات لازم لرد رو بطرف مدرسه میبره:ارباب اگه موافق باشین باید شما رو به بقیه معرفی کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانز در 1388/7/8 14:26:58
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: پنجشنبه 12 شهریور 1388 12:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- ریپر این قد پاچه ی منو نگیر.. فقط حواست رو جمع کن اگه عینکی رو دیدی تا بید کتک زن دنبالش کنی! حالا بذار من دوغمو بخورم!

عمه مارج و ریپر در حال پایین اومدن از پلکان مرمرین بودن که عمه مارج دیالوگهای بالا رو گفت و یه قلپ از دوغ توی لیوان رو رفت بالا.

آنی مونی، مونتی پایین پله ها وایستاده بودن و در حال حرف زدن با هم بودن. ایوان به دلیل مصدومی از این سکانس محروم شد و مورفین هم توی گلخانه در حال چرت زدن بود.

- هی مونتی.. این پیریه دیگه کیه.. اون جونور دیگه چیه!؟ چقدر چیزه!
- این که مارجوریه .. اونم سگشه.. خیلی بلغاری دوست داره گویا!
- وای! مونتی بدبخت شدیم.. بیا بریم اون گوشه به جای مجسمه ی بارناباس احمق خودمونو جا بزنیم.. یه وقت ما رو به جای بلغاری می گیره.. وای! یا سالازار!

مونتگومری چنان با بیل آنی مونی رو مورد رحمت قرار می ده که آنی مونی با سر جلو پای عمه و رپیر میوفته!

- درسته که ارباب تو کشف استعدادها و آی کیوهای بالا سرآمدن ولی تو دیگه خیلی نوبری آنی!

رپیر هم از اون طرف وارد میشه و واق واق کنان بالا سر آنی مونی بالا و پایین می پره!

- واق واق وووق وویق واق!
- اوه مامانی من..اونو ولش کن این از اون بلغاری تقلبی هاست که تو هاگزمید می زنن! هووورت!(افکت دوغ خوردن عمه)

رپیر که از بی خاصیتی آنی مونی کاملا مطلع شده بود بیخیال شد و دنبال یه گربه که احتمالا خانوم نوریس بود دوید!

مونی هم اونور به این شکل در حال غر زدن بود.

- اصلا من نمی دونم ارباب چرا تورو فرستاد..البته ارباب تو رو نفرستاد.. مگه اینکه دستم به اون کسی که تو رو فرستاد نرسه.. چندتا حرفه بیناموثی می زنم که کوئیرلم نتونه کاریش کنه!

پلکان مرمری که در این لحظات طلایی به گذرگاه تمدنها بدل شده بود شاهد یه پسر سال اولی بود که لباس ریونکلایی ها رو پوشیده بود. سیفید بود .. ( می گم از این به بعد چادر سرش کنه ها) خلاصه بچه ی مورد نظر اومد و یه کاغذ پوستی لوله شده رو به مونتی داد. لبخند ملیح زد و رفت!

- این چیه الان؟ لول برای مورفینه؟ خالصه؟ چند نات پولشه؟! وایستا ببینم!

مونتگومری کمی لوله رو اینور اونور کرد و دست آخر بازش کرد:

نقل قول:
مونتگومری سیاه سوخته سلام!

البته اگه جواب سوال رو بدی نشونه ی نزاکتته.. ولی نه تام نه خادماش نزاکت حالیشون نیست.

خواستم بهت بگم که ناموث درست نیست باید با "س" بنویسی یا بگی.

امشب با در دست داشتن یه پسر سفید به غار بالای کوه بیا تا چهارتا تسترال بهت بدم.

خیلی متاسفام بهت بگم که اربابت هم تو راهه.. داره پرواز می کنه و میاد.. تو راه چندتا کرکس نر تام رو با جفتشون اشتباه گرفتن و جزغاله شدن. امیدوارم جزغاله نشی!

پ.ن: اگه خواستی ادب و نزاکت و سواد یاد بگیری من می تونم برات کلاس خصوصی بذارم!

آلبوس دامبلدور


مونتگومری نامه رو مچاله و به گوشه ای پرتاب کرد. بر سر و سینه زنان و " یا ارباب العفو" گویان رفت تا چند بیل خاک رو سرش بریزه و ایوان و مورفین رو پیدا کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: پنجشنبه 12 شهریور 1388 02:39
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

چهار تسترال ارباب توسط مرگخواران همیشه وفادارش منهدم(قطع نخاع و فلج) شده اند!فرشته ای به مرگخواران میگوید که تنها راه نجاتشان این است که به جنگل ممنوعه هاگوارتز بروند، چهار اسب سفید شاخدار بگیرند، روی آنها رنگ سیاه بریزند و با استفاده از ورد و جادوهای مختلف به ارباب قالب کنند.آنی مونی، مونتگومری،ایوان روزیه و مورفین به هاگوارتز میروند.ولی هگرید آنها را با استادهایی که قرار بوده از بلغارستان برسند اشتباه گرفته و به مدرسه میبرد.مرگخواران در هاگوارتز در شرایط سختی مشغول کار میشوند.مورفین گیاهشناسی،آنی مونی معجون سازی،مونتگومری مراقبت از موجودات جادویی تدریس میکنند.ایوان در اثر برخورد قابلمه آنی مونی با سرش به درمانگاه منتقل شده است.

از طرفی لرد سیاه متوجه اتفاقی که برای تسترالهایش افتاده میشود.
___________________________

کلاس گیاهشناسی:

مورفین گل عجیبی را در مقابل چشمان دانش اموزان گرفت.
-اینو میبینین؟خوب نگاش کنین.به این میگن خژخاژ.بشیار گیاه مفیدیه.شماها کلا همینو بژناسین براتون کافیه.دیگه نمیخواد گیاهژناش بشین.تو امتحانتونم فقط همین میاد.پش یادداشت کنین.

دانش آموزان با خوشحالی کتابهایشان را باز کردند.


دفتر اساتید

مک گونگال در حالیکه با جدیت با ایوان دست میداد لبخند دوستانه ای زد.
-خوشحالم که بهتر شدین جناب روزیه.کجا رو دارین نگاه میکنین؟من اینطرفم!

ایوان با حالتی گیج به مک گونگال نگاه کرد.
-شما همیشه دوتایی با هم دست میدین؟دوتایی حرف میزنین؟دوتایی راه میرین؟

مک گونگال سری تکان داد.
-استاد ضربه سختی به سرتون وارد شده.ولی مهم نیست.خیلی زود خوب میشین.وقتشه که شما هم کارتونو شروع کنین.طبق دستوری که به من رسیده شما از این به بعد مسئول بهداشت مدرسه هستین.باعث افتخار ماست که با شما همکاری کنیم.شما میتونین آزادانه وارد همه تالارهای خصوصی بشین.ورود به همه نقاط هاگوارتز برای شما آزاده.خواهش میکنم راحت باشین.بیست دقیقه دیگه کلاس همکاراتون تموم میشه و میتونین ببینینشون.موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1388 08:23
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد بلا رو فرستاد تا به مرگخوار های دیگر در اصطبل سری بزند. به همین دلیل بلای نگون بخت مجبور بود خبر ناگواری رو به لرد سیاه بدهد.ولی او یک راه چاره داشت.

رودولف بی چاره به اتاق لرد سیاه رفت و خبر فلج شدن تسترال ها را به لرد داد.بعد از این که رودولف مفید واقع شد و ارباب با شکنجه کردن او کمی آرام تر گشت،لرد بلا رو احظار کرد.

بلا که مثل ژله ای که بهش دست زده باشند می لرزید به پیش لرد رفت و گفت:بله مای لرد

- اونا رو زنده می خوام !

-بله ارباب.

روز بعد در هاگوارتز

ایوان که از ترس خشم ارباب حتی خوابشم نبرده بود بالاخره طاقتش تموم شد و گفت: اِ بیدار شین دیگه ! باید هر چه زود تر تسترالا رو بدزدیم و دریم. مگه علامت رو دستتون نمی سوزه؟!

مونتگومری : فکر کردم پشه داره نیشم می زنه .(!)

- نخیرم اون علامت شومته ! آنی مونی بیدار شو دیگه !

آنی مونی در حالی که قابلمشو مثل تدی بِرش بغل کرده بود یک دفعه از جا پرید و بدون هیچ فکری عکس و العمل نشون داد.

تق (صدای برخورد قابلمه با سر ایوان )آنی مونی که متوجه اشتباه شده بود جیغ کشید: ای وای نه ؟فکر کردم بارتیه اومده آشپزخونه شیرنی کش بره !

با صدا های ایجاد شده نفر دیگر هم از خواب بیدار شد .مونتگومری گفت:نکنه مرده؟

آنی مونی:نه بابا نمرده فقط چند ساعتی رو تو بیهوش می مونه.

مورفین :بهتر چند دقیقه راحت می تونیم بخوابیم.

در همین موقع مینروا در اتاق ان ها را باز کرد و گفت: مگه شما کلاس ندارین؟زود باشید دیگه ! بچه ها سر کلاس منتظر شمان .راستی چه بلایی سر دوستتون اومده؟

آنی مونی: هیچی فقط امروز حالش اصلا خوب نیست نمی تونه درس بده. مثل این که غذای دیشب بهش نساخته هر کاری می کنیم بیدار نمی شه. مثل این که بیهوشه.

-خیله خب می گم بیان ببرنش درمونگاه ولی شما ها همین الان برین سر کلاساتون.

دقایقی بعد سر کلاس مرگخوارها

در کلاس گیاهشناسی مورفین یک نگاه به گیاهان انداخت و سپس با لبخند به انش آموزان خیره گشت و گفت: درس امروژتون گیاه مفیدی به نام خشخاشه.

بچه های کلاس:

یکی از راونکلایی ها:استاد من فکر کردم امروز قراره...

مورفین : کی به تو اژاژه داد حرف بژنی؟پنژاه امتیاژ اژ گریفیندور به خاطر این کارت کم می شه.

بچه های گریفی:پروفسور اون راونکلایی بود.

-پژاه امتیاژ دیگه به خاطر پر حرفی اژ گریفیندور کم می شه. همون طور که می گفتم ....

همون موقع کلاس معجون سازی آنی مونی سر یکی از شاگرداش داد زد:گوشت استیکی این شکلیه دختر؟ این گوشت چرخ شدس !سی امتیاز از گریفیندور به خاطر بی دقتیت کم می شه...

و در کلاس مراقبت از موجودات جادویی مونتگومری در حالی که به بیل زدن بچه ها نظارت می کرد گفت: وقتی کرم ها رو پیدا کردین بذاریدشون تو اون ظرفا. فردا قراره اینا رو به یه نوع حیوون خوب بدید. که اسمش تستراله !

بچه ها:

یکی از بچه های اسلی: پروفسور اونا که کرم نمی خورن !

- همون که من گفتم. صد امتیاز() به خاطر پروییت از اسلایترین کم می کنم.

و بدون توجه به اعتراض بچه های اسلیترین با خودش فکر کرد: امروز ایوان باهامون نیست و اون غوله(منظور هاگرید)بهونه آورد که اونا رو داره می بره هواخوری ولی فردا که این طوری نیست.

.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1388/6/10 8:26:19
The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1388 00:33
نمایش جزئیات
آفلاین
هاگوارتز

چهار مرگخوار با چشماني گشاد به خوابگاه خود مي نگريستند!

اتاق چوبي بسيار قديمي و خاك گرفته بود ، مجسمه هايي از مرلين در اطراف اتاق ديده ميشد ، چهار تخت هم در وسط اتاق قرار داشتند !

مورفين سيگاري روشن كرد و روي تخت نشست ، شرق ( افكت شكستن پايه تخت )
مرگخواران به كمك مورفين رفتن تا او را در حالي كه با مغز بر روي زمين ولو شده بود بلند كنند !
ايوان با عصبانيت گفت : ما فردا سريع ميريم و اون تك شاخ هارو كش ميريم ، بعد هم اپارت ميكنيم !
اني موني : بايد بريم هاگزميد تا بتونيم اپارات كنيم!
مونتي كه تازه از روي زمين بلند شده بود كفت : ژان ما ؟! تو لان تنهايي فكر كردي به اين نتيژه رشيدي ، خيلي با هوژي ها بپا ژش نخوري !

در همين لحظه در با اتاق روي زمين افتاد و مينروا از ميان گرد و خاك ها به داخل اومد.

- اوهم ... اوهم ، ببخشيد مزاحم شدم ، برنامه كاريتون رو اوردم ، چون ما كمبود استاد در درس گياه شناسي داريم ، براتون كلاس زياد گزاشتيم ، واسه هر يك از شما نه تا كلاس گزاشتيم ...!
مونتي : نفري نه كلاس !!!
مينروا ادامه داد : بله ، شما ساعت چهار بايد دفتر دبيران باشيد ، و كلاساتون تا ساعت ده شب ادامه خواهد داشت!
ايوان : خيلي زياده !
مينروا : با توجه به چيزايي كه ازتون شنيدم نبايد خيلي زياد باشه ، خوب ديگه مزاحم نميشم ، فردا ساعت چهار تو درفتر دبيران منتظرتون هستم!

مينروا اين را گفت و مرگخوران كه فك هايشان به زمين چسبيده بود را رها كرد و از اتاق خارج شد!

خانه ريدل

لرد كه بي حصله و بي قرار بود رو به بلا گفت : اين پخمه ها كجان نمي بينمشون ؟!
بلا : نگران نباشيد ارباب ، شما استراحت كنيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ترورس در 1388/6/8 0:36:06
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: شنبه 7 شهریور 1388 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
- شو!پخه!
- عهه!چرا پخ میکنی؟
- شما ببخشید.این تک شاخ ها توی هاگوارتز زیادن ولی خوششون نمیاد کسی بهشون دست بزنه.از این طرف لطفا!
ایوان پشت سر هاگرید حرکت کرد و زمزمه کنان گفت:ما نباید بریم.ارباب مارو میکشه.تسترال ها...
مورفین که مشغول تماشا کردن گیاه های خشخاش گلخانه بود جواب داد:در که نمیتونیم بریم ایوان ژوون.
- فقط میمونه دامبلدور.نباید ما رو بشناسه.
مونتگومری بعد از دور کردن مورفین از کنار گلخانه از هاگرید پرسید:دامبلدور هستش؟
هاگرید ضربه ای به مونتی زد و با خنده گفت:پروفسور،ما تو زبان خودمون به ایشون پروفسور دامبلدور میگیم.ولی نه.ایشون به سفر کوتاهی رفتن و به زودی برمیگردن.تا اون موقع اساتید هاگوارتز به کارهاتون رسیدگی میکنن.
آنی مونی و ایوان به کمک مونتگومری شتافتند تا او راکه در اثر ضربه هاگرید تا زانو درون خاک رفته بود بیرون آوردند.
- از این طرف.

مدرسه هاگوارتز

سرسرای عمومی شلوغ بود.دانش آموزان پشت میز ها نشسته و شام میخوردند.بوی غذا تمام فضا را پر کرده بود.چهار مرگخوار رو به روی پروفسور مک گوناگال با سر های به زیر انداخته به صف ایستاده و به سخنرانی او گوش میکردند.
- به مدرسه ی ما خوش اومدین.امیدوارم دیگه شما رو تو جنگل ممنوعه پیدا نکنن.دیگه کنار تسترال ها هم نمیرین.روشنه؟!وگرنه میدم هاگرید...اهم!معذرت میخوام!چند لحظه دیگه یکی از بچه ها شما رو به سمت خوابگاهتون راهنمایی میکنه.در مورد کلاس ها هم همون طور که در جریان هستید از فردا به عنوان استاد افتخاری برای تدریس کلاستون میرین!
- ژان؟!
- پروفسور!فکر کنم شما استاد گیاهشناسی بلغارستان هستین.درسته؟خوب دیگه میتونین تشریف ببرین.
پروفسور حرف آخر را با تحکم بیشتر به آنی مونی بیان کرد که در تمام صحبت پروفسور آب دهانش را قورت میداد و به غذا ها نگاه میکرد.
مک گوناگال لبخندی زد و ادامه داد:ضمنا از بلغارستان به ما اطلاع دادن که همتون گیاهخوار هستید!نگران نباشید!
مرگخواران:
در همین لحظه پسر بچه کوچکی جلو آمد و یاران لرد را به خوابگاه هدایت کرد.
- ما اینجا باید بخوابیم؟!
پسر بعد از برهم زدن مژه هایش به هم،جواب مثبت داد.

خانه ریدل

لردسیاه بی قرار بود.در حالی که مدام نجینی را گره میزد و باز میکرد به بلاتریکس گفت:چرا نمیان این بوقیا؟
- نگران نباشین ارباب.زود برمیگردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1388/6/7 23:15:54
منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: جمعه 6 شهریور 1388 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
مونتگومری،آنی مونی،مورفین و ایوان با چشمانی مملو از عشق به تک شاخها خیره شدند.مونتگومری بیلش را به دست گرفت.
-ایوان تو از اون طرف بپر روش.من با بیل میزنم تو سوش.مورفینم با دود بیهوشش کنه.چطوره؟

ایوان سری تکان داد.
-افتضاحه!ممکنه بمیره و هیچی گیرمون نیاد.

مورفین که بطرز مشکوکی دود از کله اش بلند میشد یک قدم به تک شاخ نزدیک شد.تک شاخ غرش مخوفی کرد.مونتگومری لبخندی به تک شاخ زد.
-بابا تک شاخا اینقدر وحشی نبودن که.اینا چشونه؟

آنی مونی قابلمه اش را ماننده زره جلو گرفت.
-نمیدونم ولی بدجوری دارن نگاه میکنن.بهتره در بریم.انگار اصلا مارو نمیبینن.اینا...به پشت سرمون خیره شدن.

مونتگومری با احتیاط به پشت سرش نگاه کرد و با چهره خشمگین فنگ مواجه شد.
-بچه ها این خپله رو!با بیل بزنم لهش کنم؟

آنی مونی به نگرانی به تاریکی جنگل اشاره کرد.
-اممم...فکر کنم دیر شده.یکی داره میاد این طرف.لطفا ازم نخوایین ابعادشو براتون توصیف کنم.

هگرید به چهار مرگخوار نزدیک شد.
-فنگ آروم باش...اوه..مرلین رو شکر.شما باید همون چهار استادی باشین که قرار بود از بلغارستان بیان.پروفسور دامبلدور ورودتونو اطلاع داده بود.ولی شما اشتباهی اومدین.اینجا جنگل ممنوعه اس.مدرسه اونطرفه.خواهش میکنم اجازه بدین من راهنماییتون کنم.

ایوان درحالیکه اجبارا با هگرید دست میداد زمزمه کرد:
-اینجا نمیتونیم غیب بشیم.برای همین بهتره کشت و کشتار راه نندازیم.آرامشتونو حفظ کنین.سر فرصت برای شکار برمیگردیم اینجا.

هگرید در مقابل چشمان بهت زده مرگخواران چهار تک شاخ را کیش کرده استادان جدید را بطرف هاگوارتز راهنمایی کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 شهریور 1388 10:05
نمایش جزئیات
آفلاین


- بس كن ريپر!! اينجا كه دارم تعريف ميكنم كه نه تو، نه هيچ سگ ديگه ايي رو نميبرن... شايد فقط فنگ، اونم زماني كه مدير بوده

- واق!؟

- آره مامانيه من!! به نظرم فقط تويي كه عرضه ي مدير شدنو داري

- خب خب!! ميگفتم؛ اونا دارن ...

- واق نه واقنا!!

عمه مارج درحالي كه ريپرو روي كيبوردش مينشونه، دست از تايپ ميكشه:

- درسته، دارن شان نه هري پاتر!! كلا به نظرم بلغاري خونت ته كشيده؛ بهتره بري خونه ي كلنل و اينقدر پاچه ي منو نگيري(اوج ايفاي نقش!!)

-

ريپر كه در عنفوان پيري سرخورده شده بود، ميره تاج محل زيارت تا شفاي عاجل براي عمه مارج بگيره؛ ميخواد غل و زنجير با خودش ببره كلا!!

عمه مارج يه جرعه از دوغش ميخوره ولي زنگ در خونشونو ميزنن؛ مارج از جاش بلند ميشه و مافلدا رو ميبينه كه يه شال انداخته روي سرش و تا مارجو ميبينه ميپره روي پاهاش:

- ببين ديگه خودِ خودِ همه كاره ي زوپس افتاده به پات؛ مرگ هري پستو ادامه بده!!

- نه واقعا فكر ميكني عينكي براي من مهمه؟ فكر كردي من كوييرلم؟!( و يه گاز از بلغاريش ميخوره) (ويرايش توسط مدير: )

- اصلا مرگ من!!

- بسيار خب!!

مافلدا تريپ تام و جري چند بار پشت سر هم و با ريتم تند پاهاي عمه مارجو ماچ ميكنه و همونطور سينه خيز، عقب عقب از در خارج ميشه (عمه مارج: )

عمه مارج در رو پشت سر مافلدا ميبنده، سر جاش ميشينه و شروع به تايپ ميكنه:

زمان: شب!!
مكان: جنگل ممنوعه و در و ورش!!


- هي اونجا رو!!

- كجا رو؟!

- عه راس ميگه، اونجا رو!! **

- نه واقعا كجا رو؟!

- عجب خري هستي فنگ!! اون چار تا رو ميگم كه دارن ميرن طرف جنگل ممنوعه!!

- ولي يادم مياد سگ بودم!!

هگريد درحالي كه ليوان بزرگ قهوه شو توي حلق فنگ فرو ميكرد، كركره ي پشت پنجره ي كلبه شو پايين كشيد.

كمي آنطرفتر

- هي اونجا رو!!

- كجا رو؟!

- عه راس ميگه، اونجا رو!!

- نه واقعا كجا رو؟!

- اون كدو حلوايي بزرگ پشت كلبه ي هگريدو ميگم!! شبيه بچگيايي اربابه

مونتي با بيلش توي سر آني موني زد ولي از وسوسه ي بستن دهان آني موني با اون گذشت!! ايوان درحالي كه همراه آن دو نفر بود، لگدي به مورفين زد و او را جلو انداخت!! (مورفين: خو شرا آخه بدژات؟! مگه نميدوني ما معتادا بيماريم؟! با يه بيمار اينژور رفتار ميكنن پدربيامرژ؟!)

خيلي آنطرفتر!!

-

چار تا اسب خوشكل و جيگر عين چي به دوربين زل زده بودند!!


_ ... _ ... _ ... _ ... _ ... _ ... _ ... _


** اين ديالوگ مربوط به عينكي بود كه براي خوردن چاي به ديدن هگريد رفته بود و همراه با فنگ و هگريد، هر سه به فضاي تاريك بيرون از كلبه ي هگريد نگاه ميكردند.

نويسنده به علت دشمني از بردن نام عينكي در رول خودداري كرد








ویرایش شده توسط خاله كوييرل در تاریخ ۹:۳۵:۱۹ سه شنبه ۳ شهريور ۱۳۸۸

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
موندنی شو!