جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
15 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
2
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] خاطرات مرگخواران
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

-مرگ و پریشانی و بدبختی! آینده شما رو تیره و تار می بینم.
-کی چیز دیگه ای دیدی! اوه...بله...قرن ها پیش یه بار تولد اون پسره رو هم پیشگویی کردی...
سیبل تریلانی دستپاچه شد...این مشتری با بقیه فرق می کرد. این یکی رحم نداشت. و با شنیدن جملات پر عمق و سنگینی که سیبل از کتاب "پیشگویی در ده گام" پدر بزرگش حفظ کرده بود، هیجان زده نمی شد. هر لحظه ممکن بود با یک طلسم سیبل را روانه دیار مرلین کند. کمی فکر کرد...لرد سیاه خواهان چه چیزی بود؟
-خب...کمی بیشتر که دقت می کنم دختری رو می بینم ارباب! دختری که زاده خواهد شد و به حکومت ارتش سیاه پایان داده خواهد داد.
سیبل احساس کرد فعل جمله پایانی اش ایرادی دارد. ولی این تنها چیزی نبود که فراموش کرده بود. برای همین با دیدن چهره بی تفاوت لرد، جمله اش را از سر گرفت...ولی این بار با صدایی دورگه شده!
-دختری رو می بینم ارباب! دختری که زاده خواهد شد و به حکومت ارتش سیاه پایان داده خواهد داد.
-خب؟
سیبل بیشتر دستپاچه شد. پیشگویی بهتری دم دست نداشت! همین یکی را هم سیزده سال بود خرج می کرد. و ظاهرا لرد سیاه دیگر خریدار این یکی نبود.
-دیگه چی؟ درست نگاه کن ببین چی هست.
سیبل به گوش بلورینش خیره شد...و تنها چیزی که دید چهره کج و معوج شده خودش بود. بیشتر دقیق شد و موفق شد چروک جدید گوشه چشمش را کشف کند. باید معجون دیگری از هکتور می گرفت. معجون های قبلی فقط چروک ها را عمیق تر کرده بودند. البته هکتور گفته بود به مرور زمان داخل تک تکشان را پر...
-هیچی نمی بینی...نه؟
سیبل از جا پرید! حضور وهمناک مهمان ناخوانده اش را فراموش کرده بود.
-هیچی عوض نمی شه؟ هیچ تغییری وجود نداره؟ همه چی همینطور می مونه؟ همینقدر ...ناعادلانه؟...هیچی سر جای خودش نیست.
سیبل آرزو می کرد لرد شخص دیگری را برای درد دل انتخاب کرده بود. ولی هر شخص دیگری که جای سیبل بود هم همین آرزو را می کرد. لرد سیاه هم این را خوب می دانست. برای همین غر نمی زد. گله نمی کرد. آه نمی کشید. درد دل هم نمی کرد...
و گاهی به مرحله انفجار می رسید.
سیبل متوجه شده بود که لرد در گوبی بلورین بی مصرفش به دنبال پیشگویی نیست. جادوگر سیاه فقط به دنبال اندکی امید می گشت.
امید چیزی بود که در بساط سیبل یافت نمی شد.
جادوگر از جا بلند شد...و سیبل نفس راحتی کشید. این بار هم جان سالم به در برده بود. باید جملات بیشتر و جذاب تری حفظ می کرد.
به محض خروج لرد سیاه حرکت خفیفی در گوی بلورین دید...مثل یک موج...و بعد تصویری واضح تر!
-ما غمگینیم! می فهمی؟...چیزی نگو...مهم نیست. مثل همیشه. عادت کردیم به سکوت. به این که دیگران در مقابلمون سکوت کنن. بعضیا از ترس و بعضیا از احترام...بعضیا هم از نفرت. در کمین لحظه ای برای حمله. ولی تو مجبوری گوش کنی. بدون عکس العمل. ما از اینم خوشمون نمیاد...ولی چه کنیم؟ کجا بریم؟ آوازه شهرت ما همه جا پیچیده... ما مجبوریم در نقشمون باقی بمونیم. این ماسک رو می بینی؟ نمی بینی! حق داری نبینی! چون جزئی از ما شده! تحملمون تموم شده...و تو همینطور سکوت کن.
سیبل به لرد سیاهی خیره شده بود که مشتش را بی محابا به صورت مخاطب سفید رنگش می کوبید...و دیواری که همچون همیشه ساکت بود.
کار گوی بلورین پیشگویی بود...پس هنوز این اتفاق نیفتاده بود.
سیبل می دانست که لرد سیاه در آن لحظه در حال رفتن به سمت دیوار اتاقش است. برای درد دل...
-کی چیز دیگه ای دیدی! اوه...بله...قرن ها پیش یه بار تولد اون پسره رو هم پیشگویی کردی...
سیبل تریلانی دستپاچه شد...این مشتری با بقیه فرق می کرد. این یکی رحم نداشت. و با شنیدن جملات پر عمق و سنگینی که سیبل از کتاب "پیشگویی در ده گام" پدر بزرگش حفظ کرده بود، هیجان زده نمی شد. هر لحظه ممکن بود با یک طلسم سیبل را روانه دیار مرلین کند. کمی فکر کرد...لرد سیاه خواهان چه چیزی بود؟
-خب...کمی بیشتر که دقت می کنم دختری رو می بینم ارباب! دختری که زاده خواهد شد و به حکومت ارتش سیاه پایان داده خواهد داد.
سیبل احساس کرد فعل جمله پایانی اش ایرادی دارد. ولی این تنها چیزی نبود که فراموش کرده بود. برای همین با دیدن چهره بی تفاوت لرد، جمله اش را از سر گرفت...ولی این بار با صدایی دورگه شده!
-دختری رو می بینم ارباب! دختری که زاده خواهد شد و به حکومت ارتش سیاه پایان داده خواهد داد.
-خب؟
سیبل بیشتر دستپاچه شد. پیشگویی بهتری دم دست نداشت! همین یکی را هم سیزده سال بود خرج می کرد. و ظاهرا لرد سیاه دیگر خریدار این یکی نبود.
-دیگه چی؟ درست نگاه کن ببین چی هست.
سیبل به گوش بلورینش خیره شد...و تنها چیزی که دید چهره کج و معوج شده خودش بود. بیشتر دقیق شد و موفق شد چروک جدید گوشه چشمش را کشف کند. باید معجون دیگری از هکتور می گرفت. معجون های قبلی فقط چروک ها را عمیق تر کرده بودند. البته هکتور گفته بود به مرور زمان داخل تک تکشان را پر...
-هیچی نمی بینی...نه؟
سیبل از جا پرید! حضور وهمناک مهمان ناخوانده اش را فراموش کرده بود.
-هیچی عوض نمی شه؟ هیچ تغییری وجود نداره؟ همه چی همینطور می مونه؟ همینقدر ...ناعادلانه؟...هیچی سر جای خودش نیست.
سیبل آرزو می کرد لرد شخص دیگری را برای درد دل انتخاب کرده بود. ولی هر شخص دیگری که جای سیبل بود هم همین آرزو را می کرد. لرد سیاه هم این را خوب می دانست. برای همین غر نمی زد. گله نمی کرد. آه نمی کشید. درد دل هم نمی کرد...
و گاهی به مرحله انفجار می رسید.
سیبل متوجه شده بود که لرد در گوبی بلورین بی مصرفش به دنبال پیشگویی نیست. جادوگر سیاه فقط به دنبال اندکی امید می گشت.
امید چیزی بود که در بساط سیبل یافت نمی شد.
جادوگر از جا بلند شد...و سیبل نفس راحتی کشید. این بار هم جان سالم به در برده بود. باید جملات بیشتر و جذاب تری حفظ می کرد.
به محض خروج لرد سیاه حرکت خفیفی در گوی بلورین دید...مثل یک موج...و بعد تصویری واضح تر!
-ما غمگینیم! می فهمی؟...چیزی نگو...مهم نیست. مثل همیشه. عادت کردیم به سکوت. به این که دیگران در مقابلمون سکوت کنن. بعضیا از ترس و بعضیا از احترام...بعضیا هم از نفرت. در کمین لحظه ای برای حمله. ولی تو مجبوری گوش کنی. بدون عکس العمل. ما از اینم خوشمون نمیاد...ولی چه کنیم؟ کجا بریم؟ آوازه شهرت ما همه جا پیچیده... ما مجبوریم در نقشمون باقی بمونیم. این ماسک رو می بینی؟ نمی بینی! حق داری نبینی! چون جزئی از ما شده! تحملمون تموم شده...و تو همینطور سکوت کن.
سیبل به لرد سیاهی خیره شده بود که مشتش را بی محابا به صورت مخاطب سفید رنگش می کوبید...و دیواری که همچون همیشه ساکت بود.
کار گوی بلورین پیشگویی بود...پس هنوز این اتفاق نیفتاده بود.
سیبل می دانست که لرد سیاه در آن لحظه در حال رفتن به سمت دیوار اتاقش است. برای درد دل...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

×در واقع این پست قرار بود یازده اسفند زده شود، ولی بعضی کلمات زاده نشدهاند که منتظر بمانند.
بعضی پستها هم همینطور.×
بعضی پستها هم همینطور.×

تا به حال ارکستر سمفونیکهای بزرگ را دیدهاید؟ بیایید تصویر را کوچکتر کنیم.. تا به حال.. آهنگی شنیدهاید؟ دیدهاید نُتها و سازها و بالا و پایین صدای خواننده - اگر خوانندهای در کار باشد. - چطور بر روی هم میلغزند، یکدیگر را پوشش میدهند، کاستیهای هم را میپوشانند و گاه ِ نیاز، عقب مینشینند تا دیگری، بدرخشد و نقطه قوتش را به رخ بکشد؟ تا به حال دقت کردهاید هارمونی موسیقی چطور اندک اندک به اوج میرسد و ضربهی نهایی را نه به پردهی گوشتان..
که به روحتان وارد میکند؟..
شما نمیتوانید اجزای یک آهنگ را از یکدیگر جدا کنید. تا به حال در تلاش برای تعقیب یک نت خاص، یک ساز خاص، یک ضربآهنگ خاص میان فراز و فرود آهنگی برآمدهاید؟ دیدهاید که چطور ریز شدن بر روی قسمتی از بینظیرترین آهنگها، لذت تمام موسیقی را به نابودی میکشاند؟ شما نمیتوانید یک نُت از یک موسیقی را تعقیب کنید. نمیتوانید تنها به کار یک نفر در میان ارکستر سمفونیک گوش فرا دهید.
هارمونی و کنار هم بودنشان است که موسیقی را میسازد..
و راستش را بخواهید، جهان از موسیقی ساخته شده است. تمام کائنات و اجزای آن، یک به یک ساز خود را در دست گرفتهاند و هرکدام، بخشی از یک هارمونی بزرگ و بینظیرند. شاید شما نُت می ِ در اوجی باشید. شاید نه.. بیس نوازی که زمینهی آهنگ را پوشش میدهد و نود و پنج درصد آدمها، هرگز هم متوجه صدای سازش نمیشوند، ولی بدون او آهنگ بیمعنیست. شاید همان ویولنسل نوازی هستید که در لحظهی سکوت، ضربهی قدرتمندی به سیم ِ بم ِ ویولنسلش وارد میکند یا آن پیانیستی که پنجههایش را با تمام توان بر روی کلاویهها فرو میآورد و بام!
موسیقی آغاز میشود..!
****
- دعای خاموش منو بشنو.. صدای خاموش منو دنبال کن..
ریگولوس بلک زیر لب با خودش آهنگ زمانهای تنهاییش را زمزمه میکرد. مثل هر آدم عادی دیگری، هیچ خبری از بیرون پنجرهش نداشت. مثل هر آدم عادی دیگری، هیچ نمیدانست قرار است تا چند دقیقهی دیگر..
برای همیشه بدبخت شود!
- صدای خاموش منو دنبال کن.. وقتی تاریکی محاصرهت کرده..
این یکی اما زمزمهی آرام دختری بود که از لبهی پنجرهی لرد، حالا روی لبهی پنجرهی مرگخوار دیگری پریده و یواشکی، از پشت قاب پنجره سرک میکشید. چهرهی او کنجکاو، و چهرهی گربهی کنارش، عبوس بود.
"این کیه که این وخت شب داره لالایی میخونه؟!"
افکار گربه گرچه کمی تفاوت داشت:
"کی اهمیت میده؟!
"****
آدمها یک چند دستهای هستند.
آدمهای دَری.
آدمهای دیوار خراب کن.
آدمهای از-دودکش-بیا.
آدمهای پنجرهای.
آدمهای دری آنهایی هستند که مثل بچهی آدم از در میآیند و از در میروند. اگر در را روی صورتشان بکوبید، مثل هر آدم عادی دیگری، میگذارند و میروند. درهای بسته، یعنی کسی وارد نشود، نه؟
آدمهای دیوار خرابکن، آنهایی هستند که اندازهی تسترال هم نمیفهمند بندگان مرلین. میآیند نابود میکنند و میروند.
آدمهای از دود-کش-بیا، در زندگی هرکسی پیدایشان نمیشود. شاید یکی. نهایت نهایتش! از ناکجا پدید میآیند و گاهی خاکستر و کثیفی را هم در اتاق آدم میپراکنند. همهجا میروند و به همهچیز دست میزنند و آدم را روانی میکنند.. این بستگی به شما دارد که پس گردنشان را بگیرید و پرتشان کنید بیرون، یا رفتارشان را تاب بیاورید و بدانید صفحات کتابی که با دستان ِ دودهایشان لمس کردهاند، دیگر هرگز به حالت عادی باز نمیگردد.
و آدمهای..
پنجرهای..!
که مفهوم ِ پنجرههای بدون پرده را میفهمند.
"یه نفر بیاد."
****
- هی! سام!
صدای "سام!" بلند ویولت، ناگهان ریتم سمفونی را بهم ریخت. سمفونی ملایم و آرام زندگی ریگولوس که طبق
هایش، انتظار میرفت تا انتهای عمرش همانطور آرام و ملایم باقی بماند.خب.. بعضیهایمان هم.. از آنهایی هستیم که آمدهایم تا ریتمها را بر هم بزنیم!
- من اون آهنگو قبلاً شنیدم!
با هیجان از پنجرهی نیمهباز اتاق ریگولوس به درون خم شد و نیشخندی به پهنای صورتش زد. از اعماق چشمان قهوهایش که همیشه به دلیلی میدرخشیدند، میشد این پیام را خواند: «بیا با هم دوس شیم!»
اما در اعماق که نه، در آشکارترین سطوح چشمان سیاه ریگولوس میشد این پیام را خواند: «تو دیگه کدوم خری هستی؟!
»****
هیچ آهنگی اما تا ابد نمیتواند یک ریتم را حفظ کند. آن وقت چطور میشود اسمش را آهنگ گذاشت؟ هیچ آهنگی را نمیتوان با یک نُت ساخت. نمیتوان با یک نُت ِ پیاپی ادامه داد. یک جایی بالاخره یکی از شنوندگان، میزند زیر میز.
یکجایی بالاخره، رهبر ارکستر، چوب ِ میزانه را بالا میبرد..
و نوازندگان.. یک به یک..
آمادهی اوج گرفتن میشوند..!
****
ویولت روی لبهی پنجره چنان تاب خورد که برای لحظهای کوتاه، نور امید در دل ریگولوس درخشید: "الان میفته پایین."
- به محدودهی دید من قدم بذار..
ولی متأسفانه برای بلک ِ جوان، بودلر ارشد مهارت والایی در زمینهی قدم زدن بر لبهی پنجرهها داشت. او تنها اندکی به سمت داخل اتاق خم شد - اندکی. نه بیشتر - و بی توجه به غرولند ماگت در اعتراض به این بیپروایی یا شاید هم بینزاکتی، ادامهی لالایی را لبخند زنان خواند:
- داخل نور رو نگاه کن..
همان لحظه ابرها کنار رفتند.
نور مهتاب، چهرهی مهتابگون ِ ریگولوس را روشن کرد.
لبخند ویولت پررنگتر شد.
- و بدون که من پیدات میکنم..!
پنجرهی باز، پیامش را رسانده بود.
یک نفر آمد.
****
هر اوجی امّا با یک نُت آغاز میشود. هر شاهکاری در یک لحظه شورش میکند و عصیانگرانه، سر از فرمان ِ "ریتم" برمیتابد. به تصویر ارکستر سمفونیک نگاه کنید. میبینید درامر مسلح میشود؟ میبینید دستان پیانیست اندکی بالاتر میرود؟ میبینید ویولنیستها آرشهشان را با تابی هنرمندانه میچرخانند و بر روی سیمهای معجزهگر سازهایشان میگذارند؟ میبینید گونههای ترومپتنواز پر باد میشود؟..
میبینید؟..
عصیان را در چهرههای نجیب و همیشه آرامشان میبینید؟!..
****
آن شب آخرین شب نبود به هر حال.
متأسفانه!
- هی گولو!
ریگولوس بلک که حالا به رسم ِ هر رفاقت دیگری، لقب منحصر به فرد خودش را از ویولت دریافت کرده بود، با چهرهای لبالب از پیام بینالمللی "دس از سر کچل من بردار!
" سرش را بالا آورد و به ویولت نگریست.دخترک بار دیگر داشت بر لبهی پنجرهش تاب میخورد.
- بیا دوئل کنیم!
بسیار خب.
هیپوگریف ِ بلک ِ کوچکتر همان لحظه زایید!
ششقلو!
****
سؤال: اگر دو نفر به یکدیگر نزدیک شوند، چه اتفاقی میافتد؟
جواب: به یکدیگر برخورد میکنند.
سؤال: اگر دو نفر به یکدیگر برخورد کنند، به چه معنیست؟
جواب: یعنی.. به هم نزدیک شدهاند..!
****
بنگ!!
ویولت رقصان از برابر طلسم انفجاری ریگولوس خودش را کنار کشید و اجازه داد دیوار سالن دوئل خانهی ریدل پایین بیاید. با خنده فریاد زد:
- یالا گولو! تو بهتر از اینایی!
ریگولوس که برای اولین بار در تاریخ ِ زنده و حتی مُرده، چهرهی رنگپریدهش کمی خشمگین به نظر میآمد، بیاعتنا به دستهای موی سیاه که یک چشمش را پوشاندند، چوبدستیش را با حرکتی غضبناک چرخاند:
- سکتومسمپـ..
- سیلنسیو!
ویولت قهقههزنان به ریگولوسی نگریست که بر اثر نیروی وارده ناشی از طلسم، چند قدمی به عقب رفت و حالا، چشمان سیاه عصبانیش را به عامل ِ بیصداییش دوخته بود.
- به ما تو محفل یاد دادن از این طلسمای بد بد استفاده نکنیم بچهخوشـ..
و رگبار طلسمهای بیکلام، بودلر ِ ارشد را شدیداً به زحمت انداخت!
پشت در سالن دوئل، لرد ولدمورت به دو داور دیگر نگریست.. به طور دقیقتر.. به یکی از آنها!
- هکتور؟

بوشومف!!
- ارباب؟!

گرووووومپ!
- چی کسی با دوئل این دو نفر موافقت کرد؟

بووووومب!
- خود..
-

سکوت مرگبار. برای یک ثانیه.
- ـمون ارباب.

بنگ!!
****
امکان ندارد. امکان ندارد موسیقی خالی از سکوت باشد. سکوت، خود گونهای از موسیقیست. سکوت مطلق.. آرامش سرشار.. همان لحظهایست که..
عمیقترین نُتها..
به آرامی..
روحتان را نوازش میکنند..!
سکوت، خود گونهی دیگری از موسیقیست..
****
- ولی کارت دُرُسّه بچه خوشگل.
ویولت همانطور که بازیگوشانه با نوک چوبدستیش به زخمهایش ضربه میزد و راستش را بخواهید، اهمیت خاصی به خوب شدن و از بین رفتن اثرشان هم نمیداد، این را گفت. به پشت دراز کشیده بودند روی چمن ِ پشت خانهی ریدل و خسته و زخمی، میکوشیدند قوایشان را پس از یک دوئل سنگین، بازیابند.
- به من نگو بچهخوشگل.
برای اولین بار، ریگولوس صدایش مثل چهرهش بی حالت نبود. بدون این که نگاهش را از ستارههای آسمان بردارد، با نارضایتی غرغر میکرد.
- من بچهخوشگل نیستم.
- بذ ایطو بت بگم..
چهرهی ویولت را نمیدید، اما صدایش در خود خنده داشت.
- بین من و تو، خوشگله کدومه؟!
ریگولوس فرصتی برای جواب دادن نیافت، چون به یکباره دید که دست ویولت به سمت آسمان کشیده شد.
- اونو نیگا. اون ریگولوسه.
متحیر بر جای ماند.
- اون یکی.. سیریوسه.
حس تلخی به قلب بلک ِ جوان پنجه کشید. سرش را چرخاند تا با یک متلک ِ ریگولوسانهی اساسی، حال ِ بودلر ارشد را بگیرد که..
لبخند عمیقش را دید.
- هیچوخ نمیتونی از هم جداشون کنی.
برق چشمانش را دید.
- همیشه آسمون شبو روشن میکنن!
چه چیزی آسمان شب را روشن میکند؟
ستارهها؟
یا..
لبخندها؟..
****
بعد از لحظهی سکوت..
چه اتفاقی برای ملودی میافتد؟
بستگی دارد.. شما منتظر چه چیزی باشید..!
****
- تو شطرنج بازی میکنی!
ویولت هر شب میآمد. اگر لرد ولدمورت توانسته بود حضور یک بنفش ِ همیشه مزاحم بر لبهی پنجرهش را بپذیرد، ریگولوس بلک چه کسی بود که بخواهد یا بتواند ویولت بودلری را از اتاقش بیرون کند؟!
میدانید.. تمام داستان قاصدکها همین است. شما نمیتوانید بیرونشان کنید.
شما نمیتوانید مانع از آمدنشان شوید..!
فقط باید چشمانتان را ببندید..
و یک آرزو کنید!
- از اونجا که یک صفحهی شطرنج داخل اتاقمه، استدلال هر عقل سلیمی میتونه همین باشه.

سپس نگاه ِ برای-من-مهم-نیست-که-هرشب-لب-پنجرهم-پلاسی ش را با بیعلاقگی هنرمندانهای، به ویولتی دوخت که مثل هر شب، هیجانزده بر لبهی پنجره تاب میخورد. مدتها بود که امیدش به افتادن ِ او در نطفه پرپر شده بود.
- با توجه به این که متأسفانه امکان نداره بیفتی، اگر خیلی علاقه داری، چرا از اون پنجرهی کوفتی نمیای..
و ویولت بدون این که منتظر ادامهی جملهی او بماند، وسط اتاقش پرید!
- من عاشق شطرنجم! مهرهی محبوبم اسبه!
راستش را بخواهید یک ویولت بودلر ِ نا آرام و همیشه هیجانزده، با هیچجای اتاق مرتب و آقامنشانهی ریگولوس جور در نمیآمد. بعضی چیزها را نباید وارد اتاق کرد. مثل هیپوگریف. مثل برقک.
مثل ویولت بودلر!
- میبینیش چه محشره؟! هیچی جلوشو نمیگیره! حرکتش مث هیچ مُهرهی دیگهای نی! اگه بخواد بزنه، میره جلو و بوم! میزنه له میکنه و میره!
ریگولوس تنها خیره خیره به دختر مو دُماسبی مینگریست.
"مثل توئه لامصب!"
در صدای ِ ذهنیش، استیصال نبود. تنها تحیر ناشی از اعتماد به نفس ِ غیر قابل باور ویولت در آن موج میزد.
" اسب ِ لعنتی، مثل توئه!"
****
دو ریتم کامل از دو نوازندهی کامل، هرگز نمیتوانند در کنار یکدیگر قرار بگیرند. دو موسیقی همخوان، دیگری را به نابودی میکشانند. تمام نقاط قوت همدیگر را از درخشش میاندازند. هماهنگی و هارمونی، در مورد نقاط قوّت مطلق نیست.
صدای خواننده نمیتواند با صدای موسیقی اوج بگیرد. نمیتوانند همگام با هم بالا بروند. باید یکی سکوت کند تا صدای دیگری به گوش برسد. باید یک نُت عقب بنشیند تا نُت دیگری، سیمها را بلرزاند.
جایی که ویولنیست از نفس میافتد..
نوبت پنجههای هنرمند پیانیست است..!
****
- بنفش.
- لردک؟
- زیاد به مرگخواران ما نزدیک نشدی؟
برنگشت تا نگاه موشکافانه لرد را ببیند. همچنان در کنار همراه همیشگیش نشسته بر روی لبهی پنجره و یله داده بر روی دستانش، بیخیال خندهای کرد.
- منظورت اون بچهخوشگله!
"بچهخوشگل."
این نهایت لقب ِ ویولت برای مرگخوارِ خب.. "خوشگل" ِ خانهی ریدلها بود. حتی دیگر گولو هم صدایش نمیکرد. "ریگولوس". از معدود افرادی که نامشان را کامل میخواند.
- مشکلش چیه لردک؟! ازش خوشم میاد.
لرد در دل آهی کشید. «بله. مشخصه. خیلی بیشتر از "خوشت میاد"!» و سری به نشانهی تأسف تکان داد. تک تک ذرات امیدواریش برای بهبود اوضاع روانی ویولت مدتها پیش بر باد رفته بود.
- منظورمون همون جیببُره. متوجه واقعیت دزد بودنش در کنار سایر فضایل اخلاقیش که هستی بنفش؟
ویولت این بار بلندتر خندید و به عقب خم شد. دستانش لبهی پنجره را گرفته بودند و سر و ته، به لرد مینگریست. چشمان قهوهایش از خنده و شیطنت برق میزدند.
- فک میکنی از جیب ِ پادشاه قاصدکا چی میتونه بدزده لردک!؟
ارباب خانهی ریدلها، نگاهی به جیبهای او انداخت و بعد، نگاهش در نگاه چشمان کهربایی و عبوسِ ماگت گره خورد.
- جیبای من پر از آرزوئه. هرچند بخواد میتونه برداره!
"بیخیال رفیق. خعلی وخته اُمیدی بش نی.
"ماگت آهی کشید.
لرد هم..
برای بار میلیونُم!
و کمی آنسوتر - اتاق ریگولوس بلک
جیببُر خانهی ریدل، دستش را بالا آورد و با نگاهی که نمیشد از آن چیزی خواند، به آنچه از جیب ویولت، هنرمندانه، "مهمان" دستان کارآزمودهش شده بودند، نگریست.
- تو برای کار و کاسبی مضرّی عزیزم.
قاصدک سفیدی میان انگشتان کشیدهش خودنمایی میکرد.
پیانیست، با ملایمت ریتم را تحویل گرفت. نُتها، یکی پس از دیگری، لغزیدند و روح ِ شب را نوازش کردند. هیچ نغمهای تا پیش از سکوت، به تکامل نمیرسد. و دقیقاً قبل از سکوت..
راستی..
ستارهها؟..
یا..
لبخندها؟..
"فقط باید چشمانتان را ببندید..
و یک آرزو کنید!"
ریگولوس در آستانهی پنجرهی اتاقش ایستاد.
به اعماق شب خیره شد.
نفس عمیقی کشید.
آخرین لطافت آهنگین ِ موسیقی باید مهمان گوشهایتان شود..
- آرزو میکنم..
********
پیشاپیش.
تولدت مبارک بچهخوشگل.

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/01/27
تولد نقش: 1397/01/31
آخرین ورود: شنبه 29 شهریور 1399 05:15
از: جوانی خیری ندیدم ای مروپ
پستها:
529

- هرگز فراموش نکن چه کسی بودی ! از کجا شروع کردی و به کجا رسیدی ..
محیط متروکه ی وسیعی اطرافش را همچون هزارتویی احاطه کرده بود.مه بسیار سنگینی حاکم بر فضای کل منطقه بود و به نظر می رسید آن محیط متروکه ، فاصله ی زیادی با نزدیک ترین آبادی داشت.هر لحظه که می گذشت ، سایه هایی از همه طرف به او نزدیک می شدند ولی نه تنها هیچ چیز را به خاطر نمی آورد ، بلکه کاملا از درون گمشده بود!
فلش بک
اطراف لندن برخلاف مرکز شهر ، بافتی کاملا سنتی دارد که ساکنین ـش به اداب و رسوم ، اهمیت زیادی می دهند و برایش احترام قائلند.افراد سنت شکنی هم در این میان بودند که زیاد با همسایگان ـشان در ارتباط خاصی نداشتند و خودشان را محدود به اداب و رسوم مسخره نمی کردند.تام ریدل مردی تنها بود که همان حوالی زندگی میکرد.در جنوب شرقی ترین مکان لندن!
در یک خانه ی ویلایی تقریبا کوچک که نمای بیرونی ـش از چوب ساخته شده بود.البته خانه های زیادی در آن منطقه وجود داشت اما همگی حداقل یک شریک برای زندگی ـشان داشتند.از اولین ساعات روشنایی تا نیمه های شب ، تام ریدل تمام وقتش را در نزدیک ترین "بار" آن منطقه می گذارند.
همیشه بعد از نیمه های شب با حالتی ناخوش به خانه می آمد و روی کاناپه دراز می کشید.پایش را روی میز می انداخت و تلویزیون را روشن می کرد.اما بعد از چند دقیقه خوابش می برد.این چرخه ی لعنتی آنقدر تکرار شده بود که تقریبا هیچ چیز را از گذشته خود به یاد نمی آورد.حتی دلیل تنهایی خودش را نمی فهمید ولی می دانست روزگارانی در گذشته ، اشتباهاتی را انجام داده است که هرگز جبران پذیر نیستند.
کابوس های شبانه امانش را بریده بود.مدام چهره هایی آشنا در خواب می دید که او را به درون دریایی بی کران می اندازند و او با اینکه شنا را به خوبی آموخته بود ، اما هرچه بیشتر تقلا می کرد ، بیشتر غرق می شد.تا به جایی که دیگر امید نداشت و دست از تلاش می کشید اما مشکل آنجا بود که بازهم زنده بود و می توانست از اعماق آن دریای بسیار زلال و شفاف ، دوستانش را ببیند که در حال ترک کردن او هستند.
وقتی از خواب می پرید ، بیشتر احساس گناه میکرد.نمی توانست تشخیص بدهد که آن چهره ها در خواب هایش کیستند ولی می دانست که هرچه برایش اتفاق میوفتد ، سزای اعمال خودش است.
کُت و کلید ماشین قدیمی ـش را برداشت و به سمت آخرین مکانی که از گذشته به یاد می آورد حرکت کرد.لندن همیشه بارانی ، اینبار بسیار مه آلود بنظر می رسید.کمی که بیشتر به سمت جنوب رفت ، به جاده ی مستقیمی رسید که مقصدش را به یاد نمی آورد.اما اینبار جرائت ـش را پیدا کرد تا با گذشته خود روبرو شود.
از رادیوی داخل اتومبیل ، موسیقی از گروه Trees of Eternity به نام A Million Tears پخش می شد.شاید سالها بود که اشک از چشمان تام سرازیر نشده بود.اما هرچه که بیشتر مسیر جاده را سپری میکرد ، خاطرات مبهم و بهم ریخته ی بیشتری از جلوی ذهنش می گذشت و همین باعث شد تا همچون کودکی شیرخواره گریه کند.
به اتنهای جاده که رسید ، خودروی خود را متوقف کرد و آرام پیاده شد.قدم زنان به سمت محیط متروکه آن سمت جاده ، حرکت کرد.
پایان فلش بک
اما آن سایه ها نه تنها برایش رعب آور نبودند ، بلکه مانند بیشتر به نوری شباهت داشتند که می توانند تام را به زندگی برگردانند.از دردی که درونش لانه کرده بود ، روی زانوانش افتاد و سرش را به پایین انداخت.اما سایه هایی که نزدیک میشدند، یکی پس از دیگری نمایان شدند و تام آنها را با چشمانی گریان نگاه میکرد.کسانی که زمانی دوست و یاورش بودند اما در گذر زمان، نه تنها آنها را فراموش کرده بود ، بلکه کمک هایشان را نیز نادیده گرفته بود.
- هرگز فراموش نکن چه کسی بودی ! از کجا شروع کردی و به کجا رسیدی ..
محیط متروکه ی وسیعی اطرافش را همچون هزارتویی احاطه کرده بود.مه بسیار سنگینی حاکم بر فضای کل منطقه بود و به نظر می رسید آن محیط متروکه ، فاصله ی زیادی با نزدیک ترین آبادی داشت.هر لحظه که می گذشت ، سایه هایی از همه طرف به او نزدیک می شدند ولی نه تنها هیچ چیز را به خاطر نمی آورد ، بلکه کاملا از درون گمشده بود!
فلش بک
اطراف لندن برخلاف مرکز شهر ، بافتی کاملا سنتی دارد که ساکنین ـش به اداب و رسوم ، اهمیت زیادی می دهند و برایش احترام قائلند.افراد سنت شکنی هم در این میان بودند که زیاد با همسایگان ـشان در ارتباط خاصی نداشتند و خودشان را محدود به اداب و رسوم مسخره نمی کردند.تام ریدل مردی تنها بود که همان حوالی زندگی میکرد.در جنوب شرقی ترین مکان لندن!
در یک خانه ی ویلایی تقریبا کوچک که نمای بیرونی ـش از چوب ساخته شده بود.البته خانه های زیادی در آن منطقه وجود داشت اما همگی حداقل یک شریک برای زندگی ـشان داشتند.از اولین ساعات روشنایی تا نیمه های شب ، تام ریدل تمام وقتش را در نزدیک ترین "بار" آن منطقه می گذارند.
همیشه بعد از نیمه های شب با حالتی ناخوش به خانه می آمد و روی کاناپه دراز می کشید.پایش را روی میز می انداخت و تلویزیون را روشن می کرد.اما بعد از چند دقیقه خوابش می برد.این چرخه ی لعنتی آنقدر تکرار شده بود که تقریبا هیچ چیز را از گذشته خود به یاد نمی آورد.حتی دلیل تنهایی خودش را نمی فهمید ولی می دانست روزگارانی در گذشته ، اشتباهاتی را انجام داده است که هرگز جبران پذیر نیستند.
کابوس های شبانه امانش را بریده بود.مدام چهره هایی آشنا در خواب می دید که او را به درون دریایی بی کران می اندازند و او با اینکه شنا را به خوبی آموخته بود ، اما هرچه بیشتر تقلا می کرد ، بیشتر غرق می شد.تا به جایی که دیگر امید نداشت و دست از تلاش می کشید اما مشکل آنجا بود که بازهم زنده بود و می توانست از اعماق آن دریای بسیار زلال و شفاف ، دوستانش را ببیند که در حال ترک کردن او هستند.
وقتی از خواب می پرید ، بیشتر احساس گناه میکرد.نمی توانست تشخیص بدهد که آن چهره ها در خواب هایش کیستند ولی می دانست که هرچه برایش اتفاق میوفتد ، سزای اعمال خودش است.
کُت و کلید ماشین قدیمی ـش را برداشت و به سمت آخرین مکانی که از گذشته به یاد می آورد حرکت کرد.لندن همیشه بارانی ، اینبار بسیار مه آلود بنظر می رسید.کمی که بیشتر به سمت جنوب رفت ، به جاده ی مستقیمی رسید که مقصدش را به یاد نمی آورد.اما اینبار جرائت ـش را پیدا کرد تا با گذشته خود روبرو شود.
از رادیوی داخل اتومبیل ، موسیقی از گروه Trees of Eternity به نام A Million Tears پخش می شد.شاید سالها بود که اشک از چشمان تام سرازیر نشده بود.اما هرچه که بیشتر مسیر جاده را سپری میکرد ، خاطرات مبهم و بهم ریخته ی بیشتری از جلوی ذهنش می گذشت و همین باعث شد تا همچون کودکی شیرخواره گریه کند.
به اتنهای جاده که رسید ، خودروی خود را متوقف کرد و آرام پیاده شد.قدم زنان به سمت محیط متروکه آن سمت جاده ، حرکت کرد.
پایان فلش بک
اما آن سایه ها نه تنها برایش رعب آور نبودند ، بلکه مانند بیشتر به نوری شباهت داشتند که می توانند تام را به زندگی برگردانند.از دردی که درونش لانه کرده بود ، روی زانوانش افتاد و سرش را به پایین انداخت.اما سایه هایی که نزدیک میشدند، یکی پس از دیگری نمایان شدند و تام آنها را با چشمانی گریان نگاه میکرد.کسانی که زمانی دوست و یاورش بودند اما در گذر زمان، نه تنها آنها را فراموش کرده بود ، بلکه کمک هایشان را نیز نادیده گرفته بود.
- هرگز فراموش نکن چه کسی بودی ! از کجا شروع کردی و به کجا رسیدی ..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﻴﻨﻪ ﺑﻪ ﺩﻳﻮاﺭ ﺗﻜﻴﻪ ﺩاﺩﻩ و ﺩﺭ ﺩﻝ ﺳﺎﻳﻪ ﻣﺨﻔﻲ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻧﺴﻴﻢ ﺷﺒﺎﻧﻪ اﻱ ﻛﻪ اﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﭘﺮﺩﻩ ﻫﺎﻱ ﺣﺮﻳﺮ ﺑﻪ ﺩاﺧﻞ ﻣﻴﻮﺯﻳﺪ, ﺑﺎ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺳﺮﺧﺶ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﻟﻲ ﻟﻲ اﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﻪ ﺩاﺧﻞ اﺗﺎﻕ ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺭا ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻛﻨﺪ. ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺳﺮ و ﺻﺪاﻫﺎﻳﻲ ﮔﻮﺵ ﺳﭙﺮﺩ ﻛﻪ اﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﻳﺪﻝ ﻫﺎ, ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪﻧﺪ. ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﻫﻤﻬﻤﻪ ﮔﻔﺖ و ﮔﻮ ﻫﺎ, ﺻﺪاﻱ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﻳﻲ ﺭا ﺷﻨﻴﺪ ﻛﻪ ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﺑﻠﻨﺪ و ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﻣﻴﺸﺪﻧﺪ. ﺷﺨﺼﻲ ﺩاﺷﺖ ﺩﺭ ﺭاﻫﺮﻭ ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﭘﻴﺸﺮﻭﻱ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺑﺴﺘﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ, ﺻﺪاﻱ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﻱ ﺷﺎﺩ اﻣﻠﻴﺎ ﺭا ﻣﻴﺸﻨﺎﺧﺖ. ﻗﺪﻡ ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺑﻠﻮﻃﻲ اﺗﺎق اﻣﻠﻴﺎ, ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪﻧﺪ.
ﺑﺎ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ اﺗﺎﻕ, ﻟﻲ ﻟﻲ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭا ﮔﺸﻮﺩ اﻣﺎ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﻲ ﺣﺮﻛﺖ ﺑﺎﻗﻲ ﻣﺎﻧﺪ و ﻧﮕﺎﻩ ﻳﺦ ﺯﺩﻩ اﺵ ﺭا ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﻭﺧﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﻜﻲ ﻭاﺭﺩ اﺗﺎﻕ ﺷﺪ و ﺯﺣﻤﺖ ﺭﻭﺷﻦ ﻛﺮﺩﻥ ﺷﻤﻊ ﻫﺎ ﺭا ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﺪاﺩ. ﺩﺧﺘﺮك ﻣﻮ ﻣﺸﻜﻲ ﺑﻴﺨﻴﺎﻝ ﺯﻳﺮ ﻟﺐ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺳﻮﺕ ﻣﻴﺰﺩ و ﺁﻫﻨﮓ "ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﻙ" ﺭا ﻧﺠﻮا ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻛﺎﺩﻭﻫﺎﻱ ﻣﺘﻌﺪﺩﺵ ﭼﺮﺧﻴﺪ ﻛﻪ ﺭﻭﻱ ﺗﺨﺘﺶ ﺟﺎﻱ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ و ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻧﻔﺴﺶ ﺭا اﺯ ﺷﺪﺕ ﻫﻴﺠﺎﻥ, ﺩﺭ ﺳﻴﻨﻪ اﺵ ﺣﺒﺲ ﻛﺮﺩ.
-ﺣﺪﺱ ﻧﻤﻴﺰﺩﻡ اﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﺸﻲ.
ﻛﻠﻤﺎﺕ ﺑﺎ ﻧﺠﻮا ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﻟﻲ ﻟﻲ ﻟﻮﻧﺎ ﺟﺎﺭﻱ ﺷﺪﻧﺪ.
و اﻣﻠﻴﺎ ﺑﺎ ﻭﺣﺸﺖ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺗﺎﺭﻳﻜﻲ ﭼﺮﺧﻴﺪ ﻛﻪ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺨﻔﻲ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻟﻲ ﻟﻲ ﺑﺎ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﻱ ﺁﺭاﻣﻲ اﺯ ﺳﺎﻳﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ و ﻧﻮﺭ ﻧﻘﺮﻩ اﻱ ﺭﻧﮓ ﻣﺎﻩ, ﻧﻴﻤﻲ اﺯ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭا ﺭﻭﺷﻦ ﻛﺮﺩ. ﺩﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻬﻢ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻧﺪ و ﻫﺮ ﺩﻭ ﻫﻢ ﺯﻣﺎﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻳﻜﻮﺭﻱ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﺩاﺩﻧﺪ.
-ﻟﻲ ﻟﻲ ﻟﻌﻨﺘﻲ! ﻣﻨﻮ ﺗﺮﺳﻮﻧﺪﻱ!
اﻣﻠﻴﺎ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ اﻳﻦ ﺭا ﮔﻔﺖ و ﺑﻌﺪ اﻭ ﻫﻢ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺭا ﺑﻬﺘﺮ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻛﻨﺪ.
-اﻧﺘﻆﺎﺭ ﻧﺪاﺷﺘﻲ اﻳﻨﺠﺎ ﺑﺎﺷﻢ ﻧﻪ?!
-ﻣﻦ... ﺁﺭﻩ ﻳﻪ ﺟﻮﺭاﻳﻲ ﻏﻴﺮﻣﻨﺘﻆﺮﻩ ﺑﻮﺩ. ﻋﻴﻦ ﭘﻴﺪا ﻛﺮﺩﻥ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﻋﺠﺎﻳﺐ, اﻭﻧﻢ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﻲ.
ﻟﻲ ﻟﻲ ﻟﻮﻧﺎ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﻩ اﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺟﻮاﺏ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺭا اﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺩاﺩ :
-ﺁﻣﻴﻞ, ﻣﺎ اﻻﻥ ﻫﻢ ﺗﻮ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﻋﺠﺎﻳﺒﻴﻢ. ﺗﻮ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﻛﻼﻩ ﻓﺮﻭﺵ ﺩﻳﻮاﻧﻪ ﭼﺎﻱ ﻣﻴﺨﻮﺭﻱ و ﻣﻂﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﻠﻜﻪ ﺭﻭ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻣﻴﻜﻨﻲ.
-ﺁﺭﻩ. اﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﻣﻴﺨﻮاﻡ اﻭﻧﺠﺎ ﺭﻭ ﭘﻴﺪا ﻛﻨﻢ.
-ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ. ﭘﻴﺪاﺵ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ. ﺑﺎ ﻫﻢ.
اﻳﻨﺒﺎﺭ اﻣﻠﻴﺎ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ و ﺑﻌﺪ اﺯ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻆﻪ ﺳﻜﻮﺕ ﺑﺎ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﮔﻔﺖ :
-ﺑﻴﺎ ﻧﺸﻮﻧﺖ ﺑﺪﻡ ﻛﺎﺩﻭ ﭼﻲ...
-ﻧﻪ. ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻴﺎﻱ.
-ﻛﺠﺎ?! ﻣﺎ ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺮﻳﻢ?!
ﻟﻲ ﻟﻲ ﻧﻔﺲ ﻋﻤﻴﻘﻲ ﻛﺸﻴﺪ و ﺑﺎ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﻳﻲ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩ و ﺩﺳﺖ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺭا ﮔﺮﻓﺖ. ﺗﻨﻬﺎ ﺟﻤﻠﻪ ي ﻟﻲ ﻟﻲ ﭘﻴﺶ اﺯ ﺁﭘﺎﺭاﺕ اﻳﻦ ﺑﻮﺩ:
-ﻣﻴﺮﻳﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻫﺎﻣﻮﻥ ﺑﺎﺷﻪ.
"ﭘﺎﻕ"
ﺑﻌﺪ اﺯ ﺣﺲ ﺧﻔﮕﻲ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ ﺣﻴﻦ ﺁﭘﺎﺭاﺕ, ﭘﺎﻫﺎﻱ ﻟﻲ ﻟﻲ و ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺳﺮاﻧﺠﺎﻡ ﺑﺎ ﺳﻂﺢ ﺳﻔﺘﻲ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻛﺮﺩ. ﺑﺎﺩ ﻧﺎﺁﺭاﻡ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﺸﺎﻥ ﺳﻴﻠﻲ ﻣﻴﺰﺩ و ﺑﺎ ﺧﺸﻢ ﺩﺭﻭﻥ ﻣﻮﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﻣﻲ ﺧﺰﻳﺪ.
-اﻭﻩ ﻣﺮﻟﻴﻦ اﻳﻨﺠﺎ ﻣﺤﺸﺮﻩ!!!
ﻟﻲ ﻟﻲ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺻﺪاﻱ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺁﻣﻠﻴﺎ ﮔﻮﺵ ﺳﭙﺮﺩ و ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ. ﺑﻌﺪ اﺯ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻆﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭا ﮔﺸﻮﺩ و ﻗﺪﻣﻲ ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﺑﺮﺩاﺷﺖ. ﺭﻭﻱ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮﻳﻦ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺷﻬﺮ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ. اﻳﻨﺠﺎ, ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ. اﻳﻨﺠﺎ, ﺗﺠﺴﻢ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﺁﺳﺎﻥ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ و اﻳﻨﺠﺎ... ﺟﺎﻳﻲ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺭاﺣﺖ ﺗﺮ ﻣﻴﺘﻮاﻧﺴﺘﻲ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﺑﺎﻝ ﻧﺴﻴﻢ ﺑﮕﺬاﺭي و ﻧﻮاﺯﺷﺶ ﻛﻨﻲ. ﺩﺧﺘﺮ ﺳﺮﺥ ﻣﻮ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻟﺒﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩ و ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﺧﻂﺎﺏ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺻﻤﻴﻤﻲ اﺵ ﮔﻔﺖ:
-ﺁﻣﻴﻞ, اﻳﻨﺠﺎ ﻛﻞ ﺷﻬﺮ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻫﺎﻣﻮﻧﻪ. ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ اﻭﻥ ﭘﺎﻳﻴﻨﻪ و ﻣﻦ و ﺗﻮ اﻳﻦ ﺑﺎﻻﻳﻴﻢ.
ﻟﻲ ﻟﻲ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺮ ﻟﺒﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﻧﺸﺴﺖ و ﭘﺎﻫﺎﻳﺶ ﺭا ﭘﺎﻳﻴﻦ اﻧﺪاﺧﺖ. ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ اﺯ اﻳﻦ ﺑﺎﻻ ﻛﻮﭼﻚ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ. ﺗﻤﺎﻡ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ, ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﺎ و ﺷﺎﻳﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺸﻜﻼﺕ اﺯ اﻳﻦ ﺑﺎﻻ, ﻫﻴﭻ ﺑﻪ ﻧﻆﺮ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪﻧﺪ. ﻣﺸﻜﻼﺕ, ﻛﻮﭼﻚ,ﭘﻮﭺ و ﺗﻮ ﺧﺎﻟﻲ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
اﻣﻠﻴﺎ ﻛﻨﺎﺭ ﻟﻲ ﻟﻲ ﻧﺸﺴﺖ و ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﻧﻮﺭاﻧﻲ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪ و ﭘﺎﺗﺮ ﻛﻮﭼﻚ ﭼﻮﺑﺪﺳﺘﻲ اﺵ ﺭا ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺖ و ﺩﻓﺘﺮﭼﻪ ﻛﻮﭼﻜﻲ ﺭا ﻇﺎﻫﺮ ﻛﺮﺩ و ﺳﭙﺲ ﺁﻥ ﺭا ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮔﺬاﺷﺖ:
-ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺁﻣﻴﻞ, ﻓﻜﺮ ﻧﻜﻦ ﻳﺎﺩﻡ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ.
اﻣﻠﻴﺎ ﺩﻓﺘﺮﭼﻪ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﻱ ﺭا ﻧﻮاﺯﺵ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺑﺎ ﮔﻞ ﻫﺎﻱ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﭘﻨﺞ ﭘﺮ ﺳﺮﺥ, ﺗﺰﻳﻴﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺳﭙﺲ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ و ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻣﻴﺪﺭﺧﺸﻴﺪﻧﺪ ﮔﻔﺖ :
-ﺧﻴﻠﻲ ﻗﺸﻨﮕﻪ ﻟﻲ ﻟﻲ.
-ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻱ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺁﺩﻣﺎ ﻣﺜﻞ ﻓﺼﻞ ﻫﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻣﻴﻤﻮﻧﻪ. ﺗﻮﻱ ﻫﺮ ﻓﺼﻞ اﺗﻔﺎﻗﺎﺗﻲ ﻣﻴﻔﺘﻦ ﻛﻪ ﺧﻮﺏ و ﻳﺎ ﺩﻟﺨﺮاﺷﻦ. ﺑﻪ ﻧﻆﺮم ﺑﺎﻳﺪ ﻭاﺭﺩ ﻓﺼﻞ ﺟﺪﻳﺪ ﺑﺸﻲ ﺁﻣﻴﻞ.
ﺑﻌﺪ اﺯ اﻳﻦ ﺣﺮﻑ ﻟﻲ ﻟﻲ ﺳﺮﺵ ﺭا ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩ و ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺖ. ﻣﺎﻩ ﺩﺭﻭﻥ ﺑﻮﻡ ﺳﻴﺎﻩ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﺩ اﻣﺎ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﭘﺮ ﺑﻮﺩ اﺯ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﺷﻤﺎﺭ.
-ﺁﺳﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﻣﻴﺒﻴﻨﻲ ﺁﻣﻴﻞ? ﭘﺮ اﺯ ﺳﺘﺎﺭﻩ اﺳﺖ... اﻣﺎ ﻣﺎﻫﻲ اﻭﻧﺠﺎ ﻧﻴﺴﺖ. ﺑﻪ ﻧﻆﺮﻡ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﻣﻬﻢ ﺗﺮﻥ. ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﭼﺮا?! ﭼﻮﻥ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻫﺴﺘﻦ, ﺑﺮﺧﻼﻑ ﻣﺎﻩ ﻛﻪ ﮔﺎﻫﻲ اﻭﻗﺎﺕ ﻧﺎﭘﺪﻳﺪ ﻣﻴﺸﻪ. ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﺷﺎﻳﺪ ﻛﻮﭼﻴﻚ ﺑﺎﺷﻦ اﻣﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻧﻮﺭاﻓﺸﺎﻧﻲ ﻣﻴﻜﻨﻦ.
-ﺣﺘﻲ ﺗﻮﻱ ﺗﺎﺭﻳﻚ ﺗﺮﻳﻦ ﻟﺤﻆﻪ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺭﻭﺷﻨﺎﻳﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺭﻩ.
ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺑﻌﺪ اﺯ ﮔﻔﺘﻦ اﻳﻦ ﺣﺮﻑ ﺑﻪ ﻟﻲ ﻟﻲ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺖ و ﻟﻲ ﻟﻲ ﻛﻪ ﺁﺭاﻡ ﭘﺎﻫﺎﺵ ﺭا ﺗﺎﺏ ﻣﻴﺪاﺩ, ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ. ﺳﻜﻮﺕ ﺑﺮﻗﺮاﺭ ﺷﺪ. ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺩ ﺯﻭﺯﻩ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ.
-ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻱ ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺭي ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﺧﻮﺩﺗﻮ اﺯ ﺑﺎﻻﻱ ﻳﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﭘﺮﺕ ﻛﻨﻲ ﭘﺎﻳﻴﻦ.
-ﺁﺭﻩ ﻟﻲ ﻟﻲ.
-ﻣﻴﺨﻮاﻡ اﻳﻦ ﺁﺭﺯﻭ ﺭﻭ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﻛﻨﻢ.
-ﺗﻮ... ﭼﻲ?!
ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺣﻴﺮﺕ ﺯﺩﻩ ﭘﺮﺳﻴﺪ و ﻟﻲ ﻟﻲ اﺯ ﺟﺎﻳﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ و ﭼﻮﺑﺪﺳﺘﻲ اﺵ ﺭا اﺯ ﺟﻴﺒﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻛﺸﻴﺪ. ﺑﺎ ﺻﺪاﻳﻲ ﺭﺳﺎﺗﺮ اﺯ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺑﺎﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩاﺩ:
-ﻣﻴﺨﻮاﻡ ﺁﺭﺯﻭﻱ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﻤﻮ ﺗﻮ ﺷﺐ ﺗﻮﻟﺪﺵ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﻛﻨﻢ!
ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ و ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻳﻮاﻧﻪ ي ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺖ و ﻟﻲ ﻟﻲ... ﺧﻨﺪﻳﺪ :
-ﻣﻴﺨﻮاﻡ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﭙﺮﻳﻢ ﭘﺎﻳﻴﻦ.
-اﻣﺎ...
-ﺑﻬﻢ اﻋﺘﻤﺎﺩ ﻛﻦ.
ﺑﻌﺪ اﺯ ﮔﻔﺘﻦ اﻳﻦ ﺟﻤﻠﻪ, ﻟﻲ ﻟﻲ ﺩﺳﺘﺶ ﺭا ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺭاﺯ ﻛﺮﺩ و ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺑﺎ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ و ﺩﺳﺖ ﻟﻲ ﻟﻲ ﺭا ﮔﺮﻓﺖ.
-ﺁﻣﺎﺩﻩ اﻱ?!
ﺩﺧﺘﺮ ﻣﻮ ﻣﺸﻜﻲ ﺩﺭ ﺟﻮاﺏ, ﺁﺭاﻡ ﺳﺮ ﺗﻜﺎﻥ ﺩاﺩ. ﺑﻌﺪ اﺯ ﺩﻳﺪﻥ ﭘﺎﺳﺦ ﺗﺎﻳﻴﺪ ﺁﻣﻠﻴﺎ, ﻟﻲ ﻟﻲ ﺑﻪ ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪ:
-ﻳﻚ.
ﻧﺴﻴﻢ ﻣﻮﻫﺎﻳﺶ ﺭا ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﻫﻞ ﺩاﺩ.
-ﺩﻭ.
ﺩﺳﺖ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺭا ﻣﺤﻜﻢ ﻓﺸﺮﺩ:
-ﺳﻪ!
ﺳﭙﺲ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﺮﻋﺖ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺩﻭﻳﺪﻥ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﻛﻨﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺁﺭاﻣﻲ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺮﻓﺖ و ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ, ﮔﺎﻡ ﻫﺎﻱ ﺩﻭ ﺩﺧﺘﺮ اﺯ ﺳﻘﻒ ﺳﻨﮕﻲ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺟﺪا ﺷﺪ. ﺭﻫﺎ ﺷﺪﻧﺪ, ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺯﻣﻴﻦ و ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻫﺎ ﺷﺪﻧﺪ و ﺑﻌﺪ, ﺯﻣﺎﻥ ﺳﺒﻘﺖ ﮔﺮﻓﺖ. ﺣﺎﻻ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﻴﺸﺘﺮﻱ ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺪﻭﻳﺪ. ﻟﻲ ﻟﻲ و ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺳﻘﻮﻁ ﻛﺮﺩﻧﺪ و ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻫﺎ ﺷﺪﻧﺪ و ﺑﺎ ﻫﻢ... ﺩﺭ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻟﺤﻆﻪ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪﻱ ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺁﭘﺎﺭاﺕ ﻛﺮﺩﻧﺪ.
"ﭘﺮﻭاﺯ" ﻭاﮊﻩ ي ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ اﺳﺖ. ﭘﺮﻭاﺯ ﻃﻌﻢ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﻱ "ﺁﺯاﺩﻱ" ﺩاﺭﺩ, ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﻱ "ﺭﻫﺎﻳﻲ". ﺑﺮاﻱ ﭘﺮﻭاﺯ ﻛﺮﺩﻥ, ﺗﻨﻬﺎ ﻛﺎﻓﻲ اﺳﺖ اﺯ ﺯﻣﻴﻦ ﺩﻝ ﺑﻜﻨﻲ و ﺧﻮﺩﺕ ﺭا ﺁﺯاﺩ ﻛﻨﻲ, اﺯ ﻫﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻮ ﺭا اﺳﻴﺮ ﻣﻴﻜﻨﺪ.
اﺯ ﻏﻢ, ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ و ﻣﺸﻜﻼﺕ.
"اﻳﻦ ﻳﻚ ﺁﻏﺎﺯﻩ, ﺑﺮﭼﮕﻮﻧﮕﻲ ﭘﺎﻳﺎﻥ اﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮا. ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻜﻦ... اﻓﺮاﺩ ﺯﻧﺪﻩ ﺯﻳﺎﺩﻱ اﻳﻨﺠﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺭﻥ"
ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺑﻮﻧﺰ
ﺑﺎ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ اﺗﺎﻕ, ﻟﻲ ﻟﻲ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭا ﮔﺸﻮﺩ اﻣﺎ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﻲ ﺣﺮﻛﺖ ﺑﺎﻗﻲ ﻣﺎﻧﺪ و ﻧﮕﺎﻩ ﻳﺦ ﺯﺩﻩ اﺵ ﺭا ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﻭﺧﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﻜﻲ ﻭاﺭﺩ اﺗﺎﻕ ﺷﺪ و ﺯﺣﻤﺖ ﺭﻭﺷﻦ ﻛﺮﺩﻥ ﺷﻤﻊ ﻫﺎ ﺭا ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﺪاﺩ. ﺩﺧﺘﺮك ﻣﻮ ﻣﺸﻜﻲ ﺑﻴﺨﻴﺎﻝ ﺯﻳﺮ ﻟﺐ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺳﻮﺕ ﻣﻴﺰﺩ و ﺁﻫﻨﮓ "ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﻙ" ﺭا ﻧﺠﻮا ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻛﺎﺩﻭﻫﺎﻱ ﻣﺘﻌﺪﺩﺵ ﭼﺮﺧﻴﺪ ﻛﻪ ﺭﻭﻱ ﺗﺨﺘﺶ ﺟﺎﻱ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ و ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻧﻔﺴﺶ ﺭا اﺯ ﺷﺪﺕ ﻫﻴﺠﺎﻥ, ﺩﺭ ﺳﻴﻨﻪ اﺵ ﺣﺒﺲ ﻛﺮﺩ.
-ﺣﺪﺱ ﻧﻤﻴﺰﺩﻡ اﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﺸﻲ.
ﻛﻠﻤﺎﺕ ﺑﺎ ﻧﺠﻮا ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﻟﻲ ﻟﻲ ﻟﻮﻧﺎ ﺟﺎﺭﻱ ﺷﺪﻧﺪ.
و اﻣﻠﻴﺎ ﺑﺎ ﻭﺣﺸﺖ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺗﺎﺭﻳﻜﻲ ﭼﺮﺧﻴﺪ ﻛﻪ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺨﻔﻲ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻟﻲ ﻟﻲ ﺑﺎ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﻱ ﺁﺭاﻣﻲ اﺯ ﺳﺎﻳﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ و ﻧﻮﺭ ﻧﻘﺮﻩ اﻱ ﺭﻧﮓ ﻣﺎﻩ, ﻧﻴﻤﻲ اﺯ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭا ﺭﻭﺷﻦ ﻛﺮﺩ. ﺩﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻬﻢ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻧﺪ و ﻫﺮ ﺩﻭ ﻫﻢ ﺯﻣﺎﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻳﻜﻮﺭﻱ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﺩاﺩﻧﺪ.
-ﻟﻲ ﻟﻲ ﻟﻌﻨﺘﻲ! ﻣﻨﻮ ﺗﺮﺳﻮﻧﺪﻱ!
اﻣﻠﻴﺎ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ اﻳﻦ ﺭا ﮔﻔﺖ و ﺑﻌﺪ اﻭ ﻫﻢ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺭا ﺑﻬﺘﺮ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻛﻨﺪ.
-اﻧﺘﻆﺎﺭ ﻧﺪاﺷﺘﻲ اﻳﻨﺠﺎ ﺑﺎﺷﻢ ﻧﻪ?!
-ﻣﻦ... ﺁﺭﻩ ﻳﻪ ﺟﻮﺭاﻳﻲ ﻏﻴﺮﻣﻨﺘﻆﺮﻩ ﺑﻮﺩ. ﻋﻴﻦ ﭘﻴﺪا ﻛﺮﺩﻥ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﻋﺠﺎﻳﺐ, اﻭﻧﻢ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﻲ.
ﻟﻲ ﻟﻲ ﻟﻮﻧﺎ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﻩ اﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺟﻮاﺏ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺭا اﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺩاﺩ :
-ﺁﻣﻴﻞ, ﻣﺎ اﻻﻥ ﻫﻢ ﺗﻮ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﻋﺠﺎﻳﺒﻴﻢ. ﺗﻮ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﻛﻼﻩ ﻓﺮﻭﺵ ﺩﻳﻮاﻧﻪ ﭼﺎﻱ ﻣﻴﺨﻮﺭﻱ و ﻣﻂﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﻠﻜﻪ ﺭﻭ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻣﻴﻜﻨﻲ.
-ﺁﺭﻩ. اﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﻣﻴﺨﻮاﻡ اﻭﻧﺠﺎ ﺭﻭ ﭘﻴﺪا ﻛﻨﻢ.
-ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ. ﭘﻴﺪاﺵ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ. ﺑﺎ ﻫﻢ.
اﻳﻨﺒﺎﺭ اﻣﻠﻴﺎ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ و ﺑﻌﺪ اﺯ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻆﻪ ﺳﻜﻮﺕ ﺑﺎ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﮔﻔﺖ :
-ﺑﻴﺎ ﻧﺸﻮﻧﺖ ﺑﺪﻡ ﻛﺎﺩﻭ ﭼﻲ...
-ﻧﻪ. ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻴﺎﻱ.
-ﻛﺠﺎ?! ﻣﺎ ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺮﻳﻢ?!
ﻟﻲ ﻟﻲ ﻧﻔﺲ ﻋﻤﻴﻘﻲ ﻛﺸﻴﺪ و ﺑﺎ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﻳﻲ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩ و ﺩﺳﺖ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺭا ﮔﺮﻓﺖ. ﺗﻨﻬﺎ ﺟﻤﻠﻪ ي ﻟﻲ ﻟﻲ ﭘﻴﺶ اﺯ ﺁﭘﺎﺭاﺕ اﻳﻦ ﺑﻮﺩ:
-ﻣﻴﺮﻳﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻫﺎﻣﻮﻥ ﺑﺎﺷﻪ.
"ﭘﺎﻕ"
ﺑﻌﺪ اﺯ ﺣﺲ ﺧﻔﮕﻲ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ ﺣﻴﻦ ﺁﭘﺎﺭاﺕ, ﭘﺎﻫﺎﻱ ﻟﻲ ﻟﻲ و ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺳﺮاﻧﺠﺎﻡ ﺑﺎ ﺳﻂﺢ ﺳﻔﺘﻲ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻛﺮﺩ. ﺑﺎﺩ ﻧﺎﺁﺭاﻡ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﺸﺎﻥ ﺳﻴﻠﻲ ﻣﻴﺰﺩ و ﺑﺎ ﺧﺸﻢ ﺩﺭﻭﻥ ﻣﻮﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﻣﻲ ﺧﺰﻳﺪ.
-اﻭﻩ ﻣﺮﻟﻴﻦ اﻳﻨﺠﺎ ﻣﺤﺸﺮﻩ!!!
ﻟﻲ ﻟﻲ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺻﺪاﻱ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺁﻣﻠﻴﺎ ﮔﻮﺵ ﺳﭙﺮﺩ و ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ. ﺑﻌﺪ اﺯ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻆﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭا ﮔﺸﻮﺩ و ﻗﺪﻣﻲ ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﺑﺮﺩاﺷﺖ. ﺭﻭﻱ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮﻳﻦ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺷﻬﺮ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ. اﻳﻨﺠﺎ, ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ. اﻳﻨﺠﺎ, ﺗﺠﺴﻢ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﺁﺳﺎﻥ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ و اﻳﻨﺠﺎ... ﺟﺎﻳﻲ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺭاﺣﺖ ﺗﺮ ﻣﻴﺘﻮاﻧﺴﺘﻲ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﺑﺎﻝ ﻧﺴﻴﻢ ﺑﮕﺬاﺭي و ﻧﻮاﺯﺷﺶ ﻛﻨﻲ. ﺩﺧﺘﺮ ﺳﺮﺥ ﻣﻮ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻟﺒﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩ و ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﺧﻂﺎﺏ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺻﻤﻴﻤﻲ اﺵ ﮔﻔﺖ:
-ﺁﻣﻴﻞ, اﻳﻨﺠﺎ ﻛﻞ ﺷﻬﺮ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻫﺎﻣﻮﻧﻪ. ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ اﻭﻥ ﭘﺎﻳﻴﻨﻪ و ﻣﻦ و ﺗﻮ اﻳﻦ ﺑﺎﻻﻳﻴﻢ.
ﻟﻲ ﻟﻲ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺮ ﻟﺒﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﻧﺸﺴﺖ و ﭘﺎﻫﺎﻳﺶ ﺭا ﭘﺎﻳﻴﻦ اﻧﺪاﺧﺖ. ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ اﺯ اﻳﻦ ﺑﺎﻻ ﻛﻮﭼﻚ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ. ﺗﻤﺎﻡ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ, ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﺎ و ﺷﺎﻳﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺸﻜﻼﺕ اﺯ اﻳﻦ ﺑﺎﻻ, ﻫﻴﭻ ﺑﻪ ﻧﻆﺮ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪﻧﺪ. ﻣﺸﻜﻼﺕ, ﻛﻮﭼﻚ,ﭘﻮﭺ و ﺗﻮ ﺧﺎﻟﻲ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
اﻣﻠﻴﺎ ﻛﻨﺎﺭ ﻟﻲ ﻟﻲ ﻧﺸﺴﺖ و ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﻧﻮﺭاﻧﻲ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪ و ﭘﺎﺗﺮ ﻛﻮﭼﻚ ﭼﻮﺑﺪﺳﺘﻲ اﺵ ﺭا ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺖ و ﺩﻓﺘﺮﭼﻪ ﻛﻮﭼﻜﻲ ﺭا ﻇﺎﻫﺮ ﻛﺮﺩ و ﺳﭙﺲ ﺁﻥ ﺭا ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮔﺬاﺷﺖ:
-ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺁﻣﻴﻞ, ﻓﻜﺮ ﻧﻜﻦ ﻳﺎﺩﻡ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ.
اﻣﻠﻴﺎ ﺩﻓﺘﺮﭼﻪ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﻱ ﺭا ﻧﻮاﺯﺵ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺑﺎ ﮔﻞ ﻫﺎﻱ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﭘﻨﺞ ﭘﺮ ﺳﺮﺥ, ﺗﺰﻳﻴﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺳﭙﺲ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ و ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻣﻴﺪﺭﺧﺸﻴﺪﻧﺪ ﮔﻔﺖ :
-ﺧﻴﻠﻲ ﻗﺸﻨﮕﻪ ﻟﻲ ﻟﻲ.
-ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻱ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺁﺩﻣﺎ ﻣﺜﻞ ﻓﺼﻞ ﻫﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻣﻴﻤﻮﻧﻪ. ﺗﻮﻱ ﻫﺮ ﻓﺼﻞ اﺗﻔﺎﻗﺎﺗﻲ ﻣﻴﻔﺘﻦ ﻛﻪ ﺧﻮﺏ و ﻳﺎ ﺩﻟﺨﺮاﺷﻦ. ﺑﻪ ﻧﻆﺮم ﺑﺎﻳﺪ ﻭاﺭﺩ ﻓﺼﻞ ﺟﺪﻳﺪ ﺑﺸﻲ ﺁﻣﻴﻞ.
ﺑﻌﺪ اﺯ اﻳﻦ ﺣﺮﻑ ﻟﻲ ﻟﻲ ﺳﺮﺵ ﺭا ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩ و ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺖ. ﻣﺎﻩ ﺩﺭﻭﻥ ﺑﻮﻡ ﺳﻴﺎﻩ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﺩ اﻣﺎ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﭘﺮ ﺑﻮﺩ اﺯ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﺷﻤﺎﺭ.
-ﺁﺳﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﻣﻴﺒﻴﻨﻲ ﺁﻣﻴﻞ? ﭘﺮ اﺯ ﺳﺘﺎﺭﻩ اﺳﺖ... اﻣﺎ ﻣﺎﻫﻲ اﻭﻧﺠﺎ ﻧﻴﺴﺖ. ﺑﻪ ﻧﻆﺮﻡ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﻣﻬﻢ ﺗﺮﻥ. ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﭼﺮا?! ﭼﻮﻥ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻫﺴﺘﻦ, ﺑﺮﺧﻼﻑ ﻣﺎﻩ ﻛﻪ ﮔﺎﻫﻲ اﻭﻗﺎﺕ ﻧﺎﭘﺪﻳﺪ ﻣﻴﺸﻪ. ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﺷﺎﻳﺪ ﻛﻮﭼﻴﻚ ﺑﺎﺷﻦ اﻣﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻧﻮﺭاﻓﺸﺎﻧﻲ ﻣﻴﻜﻨﻦ.
-ﺣﺘﻲ ﺗﻮﻱ ﺗﺎﺭﻳﻚ ﺗﺮﻳﻦ ﻟﺤﻆﻪ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺭﻭﺷﻨﺎﻳﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺭﻩ.
ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺑﻌﺪ اﺯ ﮔﻔﺘﻦ اﻳﻦ ﺣﺮﻑ ﺑﻪ ﻟﻲ ﻟﻲ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺖ و ﻟﻲ ﻟﻲ ﻛﻪ ﺁﺭاﻡ ﭘﺎﻫﺎﺵ ﺭا ﺗﺎﺏ ﻣﻴﺪاﺩ, ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ. ﺳﻜﻮﺕ ﺑﺮﻗﺮاﺭ ﺷﺪ. ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺩ ﺯﻭﺯﻩ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ.
-ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻱ ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺭي ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﺧﻮﺩﺗﻮ اﺯ ﺑﺎﻻﻱ ﻳﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﭘﺮﺕ ﻛﻨﻲ ﭘﺎﻳﻴﻦ.
-ﺁﺭﻩ ﻟﻲ ﻟﻲ.
-ﻣﻴﺨﻮاﻡ اﻳﻦ ﺁﺭﺯﻭ ﺭﻭ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﻛﻨﻢ.
-ﺗﻮ... ﭼﻲ?!
ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺣﻴﺮﺕ ﺯﺩﻩ ﭘﺮﺳﻴﺪ و ﻟﻲ ﻟﻲ اﺯ ﺟﺎﻳﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ و ﭼﻮﺑﺪﺳﺘﻲ اﺵ ﺭا اﺯ ﺟﻴﺒﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻛﺸﻴﺪ. ﺑﺎ ﺻﺪاﻳﻲ ﺭﺳﺎﺗﺮ اﺯ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺑﺎﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩاﺩ:
-ﻣﻴﺨﻮاﻡ ﺁﺭﺯﻭﻱ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﻤﻮ ﺗﻮ ﺷﺐ ﺗﻮﻟﺪﺵ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﻛﻨﻢ!
ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ و ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻳﻮاﻧﻪ ي ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺖ و ﻟﻲ ﻟﻲ... ﺧﻨﺪﻳﺪ :
-ﻣﻴﺨﻮاﻡ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﭙﺮﻳﻢ ﭘﺎﻳﻴﻦ.
-اﻣﺎ...
-ﺑﻬﻢ اﻋﺘﻤﺎﺩ ﻛﻦ.
ﺑﻌﺪ اﺯ ﮔﻔﺘﻦ اﻳﻦ ﺟﻤﻠﻪ, ﻟﻲ ﻟﻲ ﺩﺳﺘﺶ ﺭا ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺭاﺯ ﻛﺮﺩ و ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺑﺎ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ و ﺩﺳﺖ ﻟﻲ ﻟﻲ ﺭا ﮔﺮﻓﺖ.
-ﺁﻣﺎﺩﻩ اﻱ?!
ﺩﺧﺘﺮ ﻣﻮ ﻣﺸﻜﻲ ﺩﺭ ﺟﻮاﺏ, ﺁﺭاﻡ ﺳﺮ ﺗﻜﺎﻥ ﺩاﺩ. ﺑﻌﺪ اﺯ ﺩﻳﺪﻥ ﭘﺎﺳﺦ ﺗﺎﻳﻴﺪ ﺁﻣﻠﻴﺎ, ﻟﻲ ﻟﻲ ﺑﻪ ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪ:
-ﻳﻚ.
ﻧﺴﻴﻢ ﻣﻮﻫﺎﻳﺶ ﺭا ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﻫﻞ ﺩاﺩ.
-ﺩﻭ.
ﺩﺳﺖ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺭا ﻣﺤﻜﻢ ﻓﺸﺮﺩ:
-ﺳﻪ!
ﺳﭙﺲ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﺮﻋﺖ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺩﻭﻳﺪﻥ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﻛﻨﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺁﺭاﻣﻲ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺮﻓﺖ و ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ, ﮔﺎﻡ ﻫﺎﻱ ﺩﻭ ﺩﺧﺘﺮ اﺯ ﺳﻘﻒ ﺳﻨﮕﻲ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺟﺪا ﺷﺪ. ﺭﻫﺎ ﺷﺪﻧﺪ, ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺯﻣﻴﻦ و ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻫﺎ ﺷﺪﻧﺪ و ﺑﻌﺪ, ﺯﻣﺎﻥ ﺳﺒﻘﺖ ﮔﺮﻓﺖ. ﺣﺎﻻ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﻴﺸﺘﺮﻱ ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺪﻭﻳﺪ. ﻟﻲ ﻟﻲ و ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺳﻘﻮﻁ ﻛﺮﺩﻧﺪ و ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻫﺎ ﺷﺪﻧﺪ و ﺑﺎ ﻫﻢ... ﺩﺭ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻟﺤﻆﻪ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪﻱ ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺁﭘﺎﺭاﺕ ﻛﺮﺩﻧﺪ.
"ﭘﺮﻭاﺯ" ﻭاﮊﻩ ي ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ اﺳﺖ. ﭘﺮﻭاﺯ ﻃﻌﻢ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﻱ "ﺁﺯاﺩﻱ" ﺩاﺭﺩ, ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﻱ "ﺭﻫﺎﻳﻲ". ﺑﺮاﻱ ﭘﺮﻭاﺯ ﻛﺮﺩﻥ, ﺗﻨﻬﺎ ﻛﺎﻓﻲ اﺳﺖ اﺯ ﺯﻣﻴﻦ ﺩﻝ ﺑﻜﻨﻲ و ﺧﻮﺩﺕ ﺭا ﺁﺯاﺩ ﻛﻨﻲ, اﺯ ﻫﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻮ ﺭا اﺳﻴﺮ ﻣﻴﻜﻨﺪ.
اﺯ ﻏﻢ, ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ و ﻣﺸﻜﻼﺕ.
"اﻳﻦ ﻳﻚ ﺁﻏﺎﺯﻩ, ﺑﺮﭼﮕﻮﻧﮕﻲ ﭘﺎﻳﺎﻥ اﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮا. ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻜﻦ... اﻓﺮاﺩ ﺯﻧﺪﻩ ﺯﻳﺎﺩﻱ اﻳﻨﺠﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺭﻥ"
ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺑﻮﻧﺰ
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I've Got Everything I Ever Wanted
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/06/28
تولد نقش: 1393/06/30
آخرین ورود: چهارشنبه 26 فروردین 1405 14:15
از: شهری که کودک نداشت.
پستها:
456

مرد ظلدمورت را در آن وقت که به دست بزان گرفتار شده بود، پرسیدند:"علت چه بود که ملکی بدین سیاهی و خفنی که تو را بود، چنین مختل شد؟"
گفت:"کار های بزرگ به مردم خرد فرمودم و کار های خرد به مردم بزرگ;که مردم خرد کار های بزرگ را نتوانستند کرد و مردم بزرگ از کار های خرد عار داشتند و در پی نرفتند. هر دو کار تباه شد و نقصان به ملک رسید و کار لشکری و کشوری روی به فساد آورد."
گفت:"کار های بزرگ به مردم خرد فرمودم و کار های خرد به مردم بزرگ;که مردم خرد کار های بزرگ را نتوانستند کرد و مردم بزرگ از کار های خرد عار داشتند و در پی نرفتند. هر دو کار تباه شد و نقصان به ملک رسید و کار لشکری و کشوری روی به فساد آورد."
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینهت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگینتر بیا روی سطح برای روز بهتر...»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/17
تولد نقش: 1397/05/14
آخرین ورود: چهارشنبه 7 آبان 1404 22:01
از: خودشون گفتن ...
پستها:
200

به نام خالق آغاز و پایان
در کنار پنجره ای که نور سبز دریاچه را منعکس می کرد، کز کرده و زانوهایش را در بغل گرفته بود و در مقابلش ارّه بزرگ و زنگ زده ای به صندلی تکیه داده شده بود و شاید اگر چشم داشت به آن دو چشم قهوه ای درشت که به عمق منظره بی جان مقابل خیره شده بودند، می نگریست.
- چیه؟!
برای یک لحظه حتی ارّه هم جا خورد و برای یک لحظه اندیشید نکند که واقعا چشم دارد. اما بار دیگر ماهیت دوست نداشتنی اش را به یاد آورد؛ ارّه بزرگ و فولادی که دندانه هایی برنده داشت و به لطف ذوق هنری صاحبش به نقش ها و تک کلمه هایی مثل «زپلشک» و « عااااااا» در رنگ های سرخ و گاهی سبز با خطی خرچنگ و غورباقه مزین شده بود. با این حال می دانست که حتی اگر چشم هم نداشته باشد، اگر نتواند با آن ها چیزی را به کسی بفهماند هم باز هم کسی آن دختر بچه خواهد فهمید که او چه خیالی دارد.
در مقابل دخترک تنها به سبزی لجن زار کف دریاچه خیره شده بود. بدون هیچ چیزی که در ذهنش وول بخورد و او را وادار کند تا یک راه حل ارّه ای بیابد. بدون هیچ چیزی که بتواند او را وادار کند فریاد زنان در طول تالار بدود و این و آن را به انواع شکنجه ها تهدید کند. خودش هم درست سردر نمی آورد که چرا جیغ و ویغ هایش را تحمل می کنند؟ هر چند که گاهی واقعا دادشان را در می آورد. یک بار که داشت روی یکی از وردهای اختراعی اش به نام «زرشکیوس زانتیا» کار می کرد، نصف تالار از جمله شش انگشت از ده انگشت سلستینا واربک را منهدم کرده و تهدید شده بود که: « تار صوتیات رو با جاشون می کنم! انگشتاااام! » و یک بار هم درست یادش نمی آمد بابت چه؟ اما سیوروس او را به سبزکردن تمام شنل هایش تهدید کرده بود. ظاهرا موضوع دکوراسیون تالار خصوصی بود. لرد سیاه هم با چندین طلسم و نفرین و چند عدد چسب یک، دو، سه، از رفتن به تالار دوئل باز داشته بود و گفته بود که «اگر نزدیک باشگاه دوئل ببینیمت، خودتون، خودشون و همه رو آتیش می زنیم. »
برای چند ثانیه ای اندیشید. در تمام این لحظات پشتش گرم بود. به کسی... به چیزی...؟
- این پاره آهنو از اینجا بردار می خوام بشینم!
خرررررچع!
مهم نبود که آن دانش آموز سال پنجمی یک ارشد بود. هر کسی به ارّه می گفت "پاره آهن" ارّه می شد. ارّه فقط ارّه نبود. ارّه همیشه پشتش بود. با او بود.ارّه...
ارّه دوستش بود!
دوستی که همیشه ساکت و آرام می نشست و به موقع داد و قال می کرد. ساکت می نشست و با شما به یک منظره مزخرف بی تحرک خیره می شد و یک کلمه هم حرف نمی زد و بدون چشم به شما خیره می شد و حتی به خاطر شما هیچ وقت بغلتان نمی کرد. امّا...
حقش این بود؟! واقعا حقش بود که هربار لبخندتان را ببیند و حتی دهانی نداشته باشد که با آن تبسمی بکند؟! همیشه باشد و حتی یک بار هم رفیق خطاب نشود؟! مگر رفیق ها چه کار می کردند؟!
هجوم این افکار نگاه ورونیکا را از آن منظره بی روح به ارّه انداخت. دستانش را دراز کرد و دسته پلاستیکی آن را گرفت و آن را مانند یک شمشیر در برابر خودش گرفت. تکه فولاد مهربان دوستداشتنی اش...
اره، اما نه برای اولین بار، ولی بیشتر از همیشه آرزو می کرد که دهن داشت. دهانی تا فریاد بزند، دهانی تا التماس کند...
*****
روز بعد اعضای تالار اسلیترین با فریاد پسربچه کوچکی از خواب پریدند. پسرک در میان تالار جسدی غرق در خون یافته بود که تکه آهن بزرگ و ترسناکی را به آغوش کشیده بود. مقتول دخترکی بود که ردا و شنلش هر دو تماما غرق در رنگ سرخ بودند. لکن چیزی روی تکه فولاد وجود داشت، خط منحنی خون آلود غریبی که بی نهایت به لبخندی شباهت داشت که روی صورت خون آلود دخترک وجود داشت.
هوووفف... خب به هر حال، ارّه حقش بود یکبار بغلش کنن، حالا فرقی نداره که بهاش چی باشه؟ خب، مثلا یه چیزی تو مایه های...
خداحافظی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
be happy
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/31
تولد نقش: 1394/05/31
آخرین ورود: دوشنبه 11 مهر 1401 19:22
از: تو تالار
پستها:
265

یکی از چالش های خانمان سوز افراد، خرید هدیه ی تولده. می پرسید چرا هدیه ی تولد؟ خب.. در جواب این سوال باید بگم چون واقعا کار سخت و دشواریه. همه ی ما می دونیم که خرید یک کادوی تولد خودش یک پروسه ی خیلی طولانی داره. از در نظر گرفتن سلیقه ی فرد مورد نظر گرفته تااا میزان بودجه ی شما. حدس زدن میزان علاقه ی احتمالی فرد مورد نظر به انتخاب شما هم که کلا مبحث جداییه! ترجیح میدم زیاد وارد اینجور مباحث نشیم. برای همین فعلا برگردیم سر موضوع این خاطره. هدیه ی تولد!
- دااای..؟
- هوم؟
- هوم نه. بله!
- بله؟!
-
-
فلش بک
صبح یک روز قشنگ بهاری در خانه ی مخوف ریدل...
- دااااای!
- اوخ.. آآآآآآخ!!
دیالوگ دوم متعلق به تک خون آشام خانه ی ریدل بود که همزمان با افتادن از روی تخت و سقوط یک عدد مجسمه ی سنگی بر روی سر مبارکش، به زبان آورد.
-
- دوست دارم بدونم اگه همینکارو با خودت بکنم بازم می خندی یا نه؟
- حالا ولش کن. مهم نیست. داای! اگه گفتی امروز چه روزیه؟
- روز جهانی هات چاکلت؟
- چی؟! نه!
- روز جهانی اهدای خون؟
- نه..
- روز بزرگداشت بزرگ خون آشام بزرگ؟
- نه!
- خب پس امروز اتفاق خاصی نیفتاده. برو بیرون درم ببند می خوام بخوابم.
- دااای..؟!
- دیگه چیه؟
- امروز روز تولد اربابه!
- بله؟!
- بریم برای ارباب کادو بخریم؟
-
پایان فلش بک
-
- یه بار دیگه هم گفته بودم. نه!
- خواهش.
- گریه نکن حالا. اینجا رو سیل بر میداره.
- باشه پس بیا بریم تو فروشگاه.
-
سوزان دست دای را گرفته و او را کشان کشان به داخل فروشگاه برد.
فروشگاه با تابش چراغ های قرمز و زرد نورانی شده بود و تا چشم کار می کرد، پر از خرس های عروسکی در رنگ های مختلف و جعبه های قلبی شکل پر از شکلات بود.
با توجه به روحیه ی کودکانه ی سوزان و علاقه ی شدید دای به رنگ قرمز، آنجا برای مدت دو ساعت، اصلا خسته کننده نبود! ولی با وجود تمامی اینها، دیگر دو ساعت و پنج دقیقه برای دای خیلی زیاد بود!
- این!..نه نه این یکی!..نه اون سبزه.. اون قهوه ایه هم خوبه ها..وای این آبیه رو ببین دای!
-
- یه چیزی بگو دیگه. این خرس آبیه بهتره یا اون سبزه یا اون قرمزه؟
- لنگلاک.
آقا لطفا همین خرسه که رنگش سیاهه رو با اون جعبه شکلات بزرگه کادو کنید ما ببریم.
____________
لنگلاک: افسون چسبیدن زبان به سقف دهان به طوری که فرد نتواند سخن بگوید.
- دااای..؟
- هوم؟
- هوم نه. بله!
- بله؟!
-
-
فلش بک
صبح یک روز قشنگ بهاری در خانه ی مخوف ریدل...
- دااااای!
- اوخ.. آآآآآآخ!!
دیالوگ دوم متعلق به تک خون آشام خانه ی ریدل بود که همزمان با افتادن از روی تخت و سقوط یک عدد مجسمه ی سنگی بر روی سر مبارکش، به زبان آورد.
-
- دوست دارم بدونم اگه همینکارو با خودت بکنم بازم می خندی یا نه؟
- حالا ولش کن. مهم نیست. داای! اگه گفتی امروز چه روزیه؟
- روز جهانی هات چاکلت؟
- چی؟! نه!
- روز جهانی اهدای خون؟
- نه..
- روز بزرگداشت بزرگ خون آشام بزرگ؟
- نه!
- خب پس امروز اتفاق خاصی نیفتاده. برو بیرون درم ببند می خوام بخوابم.
- دااای..؟!
- دیگه چیه؟
- امروز روز تولد اربابه!
- بله؟!
- بریم برای ارباب کادو بخریم؟
-
پایان فلش بک
-
- یه بار دیگه هم گفته بودم. نه!
- خواهش.
- گریه نکن حالا. اینجا رو سیل بر میداره.
- باشه پس بیا بریم تو فروشگاه.

-
سوزان دست دای را گرفته و او را کشان کشان به داخل فروشگاه برد.
فروشگاه با تابش چراغ های قرمز و زرد نورانی شده بود و تا چشم کار می کرد، پر از خرس های عروسکی در رنگ های مختلف و جعبه های قلبی شکل پر از شکلات بود.
با توجه به روحیه ی کودکانه ی سوزان و علاقه ی شدید دای به رنگ قرمز، آنجا برای مدت دو ساعت، اصلا خسته کننده نبود! ولی با وجود تمامی اینها، دیگر دو ساعت و پنج دقیقه برای دای خیلی زیاد بود!
- این!..نه نه این یکی!..نه اون سبزه.. اون قهوه ایه هم خوبه ها..وای این آبیه رو ببین دای!
-
- یه چیزی بگو دیگه. این خرس آبیه بهتره یا اون سبزه یا اون قرمزه؟
- لنگلاک.
آقا لطفا همین خرسه که رنگش سیاهه رو با اون جعبه شکلات بزرگه کادو کنید ما ببریم.
____________
لنگلاک: افسون چسبیدن زبان به سقف دهان به طوری که فرد نتواند سخن بگوید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر

هیچکس سقوط کردن را دوست ندارد. حتی آنهایی که بالای یک سرسره چند ده متری می نشینند و "ویژژژژ" خودشان را به پایین سر میدهند هم، از سقوط خوششان نمی آید. فقط فرقش این است که سرسره سوارها می دانند که حتی اگر بد فرود بیایند، نهایتاً ممکن است دچار درد در نواحی پشت بدنشان شوند و دیگر هیچ!
ولی یکی مثل مورگانا که نمی فهمید چرا به جای بالا رفتن دارد با سرعت هر چه تمام تر، به پایین سقوط می کند اصلاً به سالم ماندنش اطمینان نداشت.
در واقع اگر راستش را بخواهید، وقتی یک نفر تصمیم بگیرد، هر چیزی را که دارد کنار بگذارد.مثلاً کتاب های وحی را بایگانی کند، نمیسیاها را به ارشدشان بسپارد. ودست کم برای مدتی بی خیال پیغمبری کردن و عوالم چند گانه شده و هر جور لقبی را بردارد ببرد آویزان کند بیخ دیوار، و بخواهد مثل باقی"آدم"ها باشد، هرچه که دارد را می گذارد کنج اتاقش در عالم زیرین و می آید بالا!
بله می آید بالا! ولی مورگانا داشت سر میخورد. به طرز بدی هم داشت سر می خورد. در اصل داشت سقوط می کرد. احتمالا با سر!
- آخ...اوخ... ایخ... میخ!
- میخ؟ مورگانا مگه میخ جزء آواهای درده؟
به نظر می رسید مورگانا حق دارد گیج شود. چون اساساً آدمی که با مخ و مخچه و سایر متعلقات زمین می خورد، خیلی اهمیتی به رعایت دستورهای نگارشی- ادبیاتی نمی دهد. ولی مساله فقط این نبود. چون مورگانا مطمئن بود وقتی تصمیم گرفت بی خیال همه آن مثلاً جلال و جبروتش شود و خاکی، پا روی زمین خدا بگذارد، هیچ موجود ناطقی همراهش نبود. حالا وراج و غیر وراجش پیشکش
- اهوی باجی! باشمام!
- جیغ نکش! این گوشه کار میکنه.دکوری نیست!
- نه دیگه! اگه گوش بود که لازم نبود من زه پاره کنم که تو برگردی به زمان فعلی!
- زه پاره کنی؟ زه داری مگه ؟ اصن چی هستی تو؟ کجایی؟
مورگانا دور خودش چرخید. خوشبختانه یا متاسفانه، هیچ چیز آنجا نبود. ولی صدا همچنان به گوش میرسید.
- والا در سال های دور، که در واقع همین دو ساعت پیشه، اسمم ساتین بود. ولی الان، همونجوری که می بینی تیر کمونم!
- جاااااااااااااااان؟
مورگانا هر کسی هم بود و هرچقدر که سن داشت، مطمئن بود در طول تاریخ هرگز گربه-کمان وجود نداشته است.
- میگم نظرت چیه دهانت رو در حالت عادی نگهداری؟
آدم ها بیشتر اوقات دهانشون بسته اس! اوووی چته؟ این چوبه خواهر! میتونه بشکنه ها!
- احتمالا می شکنه اگه شبیه انسان های نخستین با من برخورد کنی ساتین!
اصلاً گربه ها از کی تا حالا تمدن شناس شدن؟
- تیرو کمان هستم! در خدمت شما!
- خب حالا!
مورگانا برای تیرو کمان پشت چشمی نازک کرد (!) و نفس عمیقی کشید.... دم... بازدم... دم...بازدم. لبخندی گوشه لبش رشد کرد و او چشم هایش را راحت گذاشت تا آزادانه اطراف را جستجو کنند. جنگل بیش از اندازه آشنا به نظر می رسید. زیر لب از عالم زیرین به خاطر انتخاب چنین مکانی سپاسگذاری کرد. بلاخذه آدم های عادی هم شکر می کنند. نمی کنند؟ فقط مورگانا نمی فهمید چرا تا حالا به نظر می رسید که او عادی نیست!؟ او فقط کمی سنش از دیگران بیشتر بود. که البته بهتر بود کسی به این موضوع اشاره نکند.
فکر کردن به عوالم برای چند لحظه ای فکرش را درگیر کرد. همه چیز در روی زمین عالی به نظر میرسید جز یک چیز! مورگانا نمی دانست در مواقع لزوم باید به چه چیزی سوگند بخورد؟ و ابداً دوست نداشت نتیجه ای را که در ذهنش به آن رسیده بود، حتی به زبان بیاورد. علی رغم کنار گذاشتن، بعضی چیزها هرگز فراموش نمی شوند. غرغر کنان کمانش را تمیز کرد.
- اگه بمیرم هم به اون سوگند نمی خورم! ولی بلاخره باید به یه چیزی سوگند بخورم!
- اربابت که هست!
- اون ارباب تو هم هست!
بی اختیار جواب داده بود. ولی به این فکر افتاد که گربه-کمان ها بعضی وقت ها به درد می خورند. بلند خندید. مورگانای چند ساعت پیش، اگر حالا کنارش بود، قطعاً به او تشر می زد که مودب باشد. ولی به نظر می رسید که برای مورگانا مهم نبود که الهه چه می کرد یا چه میخواست. او مورگانا بود.
خم شد تا گل سرخی را بچیند ولی نتوانست. موضوع این است که مهم نیست شما کی هستید. وقتی یک بوته گل، جلوی چشم هایتان رشد می کند و بالا می آید شما هرگز نخواهید توانست گلی بچینید.بنابراین مورگانا به جای انجام دادن کارهای محال، جیغ بلندی از سر خوشحالی کشید.
- گل هام!
- ام... فک نکنم اونا فقط گل های تو باشنا!
- به تو چه!
ساحره جوان با بی خیالی دور خودش و گل هایی که هر لحظه دورش رشد می کردند، می چرخید.
چند لحظه بعد، اگر کسی اطراف جنگل، کار داشت ساحره جوانی را می دید که جست و خیز کنان از حاشیه جنگل بیرون آمده و آواز می خواند.صدایش آنقدر بلند بود که حواس هر کسی را پرت می کرد. حتی سوروس اسنیپی که مشغول تقویت طلسم های امنیتی بود.
- صد امتیاز از گریفندور... اوه مورگانا.
مورگانا چشمکی زد و رز سیاهی را به یقه ردای سوروس وصل کرد
- من اسلیترینی ام آقای مدیر!
- خودتی مورا؟
- نه! معرفی می کنم اینجانب نارسیسا مالفوی می باشم. خب خودمم دیگه سیو! این چه سوالیه؟
مورگانا دست برد تا به تلافی آن حرف پشت گردن سوروس بزند. ولی نتوانست. هم سوروس عقب کشیده بود و هم مورگانا دستش را پس کشید
- اییییی. سیو چه اصراریه آخه؟ ملت به روز شدن. الان سالهاست ژل مو اختراع شده. چکار داری میکنی؟
- تقویت!
- تقویت چی؟
- تقویت طلسم.
- کدوم طلسم؟
- همون طلسمی که پشت کوه... چی دارم می گم! دیوانه ام کردی مورا!
قهقهه مورگانا بلند شد
- به من چه که باید با منقاش از دهن تو حرف کشید.
- خب چه دلیلی هست که حرف بکشی اصلا؟
- به جهت ثبت در تاریخ!
- مورگاناااااا!
صدای خنده های مورگانا، حتی وقتی غیب شده بود هم در گوش سوروس می پیچید.
ولی یکی مثل مورگانا که نمی فهمید چرا به جای بالا رفتن دارد با سرعت هر چه تمام تر، به پایین سقوط می کند اصلاً به سالم ماندنش اطمینان نداشت.
در واقع اگر راستش را بخواهید، وقتی یک نفر تصمیم بگیرد، هر چیزی را که دارد کنار بگذارد.مثلاً کتاب های وحی را بایگانی کند، نمیسیاها را به ارشدشان بسپارد. ودست کم برای مدتی بی خیال پیغمبری کردن و عوالم چند گانه شده و هر جور لقبی را بردارد ببرد آویزان کند بیخ دیوار، و بخواهد مثل باقی"آدم"ها باشد، هرچه که دارد را می گذارد کنج اتاقش در عالم زیرین و می آید بالا!
بله می آید بالا! ولی مورگانا داشت سر میخورد. به طرز بدی هم داشت سر می خورد. در اصل داشت سقوط می کرد. احتمالا با سر!
- آخ...اوخ... ایخ... میخ!
- میخ؟ مورگانا مگه میخ جزء آواهای درده؟
به نظر می رسید مورگانا حق دارد گیج شود. چون اساساً آدمی که با مخ و مخچه و سایر متعلقات زمین می خورد، خیلی اهمیتی به رعایت دستورهای نگارشی- ادبیاتی نمی دهد. ولی مساله فقط این نبود. چون مورگانا مطمئن بود وقتی تصمیم گرفت بی خیال همه آن مثلاً جلال و جبروتش شود و خاکی، پا روی زمین خدا بگذارد، هیچ موجود ناطقی همراهش نبود. حالا وراج و غیر وراجش پیشکش
- اهوی باجی! باشمام!
- جیغ نکش! این گوشه کار میکنه.دکوری نیست!
- نه دیگه! اگه گوش بود که لازم نبود من زه پاره کنم که تو برگردی به زمان فعلی!
- زه پاره کنی؟ زه داری مگه ؟ اصن چی هستی تو؟ کجایی؟
مورگانا دور خودش چرخید. خوشبختانه یا متاسفانه، هیچ چیز آنجا نبود. ولی صدا همچنان به گوش میرسید.
- والا در سال های دور، که در واقع همین دو ساعت پیشه، اسمم ساتین بود. ولی الان، همونجوری که می بینی تیر کمونم!
- جاااااااااااااااان؟
مورگانا هر کسی هم بود و هرچقدر که سن داشت، مطمئن بود در طول تاریخ هرگز گربه-کمان وجود نداشته است.
- میگم نظرت چیه دهانت رو در حالت عادی نگهداری؟
آدم ها بیشتر اوقات دهانشون بسته اس! اوووی چته؟ این چوبه خواهر! میتونه بشکنه ها!
- احتمالا می شکنه اگه شبیه انسان های نخستین با من برخورد کنی ساتین!
اصلاً گربه ها از کی تا حالا تمدن شناس شدن؟
- تیرو کمان هستم! در خدمت شما!
- خب حالا!
مورگانا برای تیرو کمان پشت چشمی نازک کرد (!) و نفس عمیقی کشید.... دم... بازدم... دم...بازدم. لبخندی گوشه لبش رشد کرد و او چشم هایش را راحت گذاشت تا آزادانه اطراف را جستجو کنند. جنگل بیش از اندازه آشنا به نظر می رسید. زیر لب از عالم زیرین به خاطر انتخاب چنین مکانی سپاسگذاری کرد. بلاخذه آدم های عادی هم شکر می کنند. نمی کنند؟ فقط مورگانا نمی فهمید چرا تا حالا به نظر می رسید که او عادی نیست!؟ او فقط کمی سنش از دیگران بیشتر بود. که البته بهتر بود کسی به این موضوع اشاره نکند.
فکر کردن به عوالم برای چند لحظه ای فکرش را درگیر کرد. همه چیز در روی زمین عالی به نظر میرسید جز یک چیز! مورگانا نمی دانست در مواقع لزوم باید به چه چیزی سوگند بخورد؟ و ابداً دوست نداشت نتیجه ای را که در ذهنش به آن رسیده بود، حتی به زبان بیاورد. علی رغم کنار گذاشتن، بعضی چیزها هرگز فراموش نمی شوند. غرغر کنان کمانش را تمیز کرد.
- اگه بمیرم هم به اون سوگند نمی خورم! ولی بلاخره باید به یه چیزی سوگند بخورم!
- اربابت که هست!
- اون ارباب تو هم هست!
بی اختیار جواب داده بود. ولی به این فکر افتاد که گربه-کمان ها بعضی وقت ها به درد می خورند. بلند خندید. مورگانای چند ساعت پیش، اگر حالا کنارش بود، قطعاً به او تشر می زد که مودب باشد. ولی به نظر می رسید که برای مورگانا مهم نبود که الهه چه می کرد یا چه میخواست. او مورگانا بود.
خم شد تا گل سرخی را بچیند ولی نتوانست. موضوع این است که مهم نیست شما کی هستید. وقتی یک بوته گل، جلوی چشم هایتان رشد می کند و بالا می آید شما هرگز نخواهید توانست گلی بچینید.بنابراین مورگانا به جای انجام دادن کارهای محال، جیغ بلندی از سر خوشحالی کشید.
- گل هام!
- ام... فک نکنم اونا فقط گل های تو باشنا!
- به تو چه!
ساحره جوان با بی خیالی دور خودش و گل هایی که هر لحظه دورش رشد می کردند، می چرخید.
چند لحظه بعد، اگر کسی اطراف جنگل، کار داشت ساحره جوانی را می دید که جست و خیز کنان از حاشیه جنگل بیرون آمده و آواز می خواند.صدایش آنقدر بلند بود که حواس هر کسی را پرت می کرد. حتی سوروس اسنیپی که مشغول تقویت طلسم های امنیتی بود.
- صد امتیاز از گریفندور... اوه مورگانا.
مورگانا چشمکی زد و رز سیاهی را به یقه ردای سوروس وصل کرد
- من اسلیترینی ام آقای مدیر!
- خودتی مورا؟
- نه! معرفی می کنم اینجانب نارسیسا مالفوی می باشم. خب خودمم دیگه سیو! این چه سوالیه؟
مورگانا دست برد تا به تلافی آن حرف پشت گردن سوروس بزند. ولی نتوانست. هم سوروس عقب کشیده بود و هم مورگانا دستش را پس کشید
- اییییی. سیو چه اصراریه آخه؟ ملت به روز شدن. الان سالهاست ژل مو اختراع شده. چکار داری میکنی؟
- تقویت!
- تقویت چی؟
- تقویت طلسم.
- کدوم طلسم؟
- همون طلسمی که پشت کوه... چی دارم می گم! دیوانه ام کردی مورا!
قهقهه مورگانا بلند شد
- به من چه که باید با منقاش از دهن تو حرف کشید.
- خب چه دلیلی هست که حرف بکشی اصلا؟
- به جهت ثبت در تاریخ!
- مورگاناااااا!
صدای خنده های مورگانا، حتی وقتی غیب شده بود هم در گوش سوروس می پیچید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1394/11/12 18:33:45

?How long will you have me in your memory
Always
Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/10/24
تولد نقش: 1396/04/12
آخرین ورود: جمعه 17 خرداد 1398 03:49
از: زیر گنبد رنگی عه آسمون!
پستها:
151

نسیم لبخندی زد و از میان موهای بلند و تیره دخترک گذشت.
آملیا سوزان بونز مثل همیشه نبود.
امروز آرام، ساکت و هشیار به نظر میرسید. با چنگ و دندان سعی نمیکرد نقاب آرسینوس را از سرش در اورد یا هی به ریگولوس غر نمیزد که چرا با او جهت بستنی دزدی بیرون نمی آید. امروز معجونهای هکتور را به سخره نگرفته بود، به دست و پای لیلی نیوفتاده بود که موهایش را ببافت و با ویولت یکی به دو نکرده بود!
امروز همه چیز آرام بود. آملیا...آسمان...باد...خدا گویی امروز آرام بود!
بر روی شاخه درختی در شکل انسانی اش نشسته بود. دستانش را به شاخه گرفته و موهای بازش را در باد رها کرده بود و یواش یواش پاهایش را تکان میداد. لبخند بر لب نداشت و اخمهایش در هم نرفته بود. چشمانش در حقیقت بسته بودند. گویا از دیدن خسته شده باشد...
...
-مورا ولی به نظرم این شاخه گل نرگس بیشتر بهت میاد.
-مطمئنی؟ ولی من فکر میکنم که گل رز بیشتر به موهام میاد. اخه خب هارمونی قشنگی ایجاد میکنه.
-من که از هارمونی مارمونی چیزی حالیم نمیشه واقعیتش! ولی به نظرم یک پیغمبره ای مثل تو میتونه برای متشخص تر شدن و البته صمیمی جلوه کردن نرگس بزنه.
-ولی گل رز یک جورایی سطلتنی و عاشقانه است. به نظر من یک پیغمبره زن باید نماد محبت باشه و اینکه من گل رز دوست دارم!
-خب...اره تو گل رز دوست داری! تو مورایی در هر صورت.
-مورا گل رز خیلی هم بهت میاد!
-مرسی ریگولوس! مطمئن بودم که این طوره! پس از گلهای رز یک تاج درست میکنم. آمل تو هم میخوای؟
-اوه نه مرسی مورا!
و به با تعجب به سمت ریگولوس برگشت. بلک جوان که با سیبی گاز زده در دست دور شدن پیغمبره ی لبخند بر لب را تماشا میکرد وقتی تعجب دوستش را دید، پوزخندی زد و گفت:
-اگه به اصرارت ادامه میدادی تا فردا دلیل می آورد که گل رز بیشتر بهش میاد!
آملیا لبخند بر روی لبانش نشست و با گلهای نرگس خیره شد. شاید واقعا گلهای رز با موهای مورگانا هارمونی زیباتری ایجاد میکردند...البته اگر او میدانست هارمونی چیست!
...
-پیداش کردم! پیداش کردم! مطمئنم که خودشه لیلی!
-آه! آملیا بس کن تو رو به مرلین! ما الان نیم ساعته داریم قدم میزنیم و هر قدم که میریم تو یک چاله خرگوش جدید پیدا میکنی!
-ولی این خودشه! قسم میخورم که خودشه! مطمئنم اگه داخل این یکی پرت بشم میرسم به سرزمین عجایب!
لیلی سرش را خم کرد و به داخل چاله نگاهی انداخت. چاله ی خیلی عمیقی به نظر نمیرسید.
-مطمئنی؟
-اره مطمئنمــ....آی!
لیلی که با فشار مختصری آملیا را به داخل چاله پرت کرده بود قهقهه خنده را سر داد.
آملیا در حالی که موهایش را از جلوی چشمانش کنار میزد، با بیشترین جدیت ممکن گفت:
-خیلی بدجنسی پاتر!
لیلی در حالی که همچنان لبخند بر لب داشت لب گودال کوچک نشست و گفت:
-بونز! تو خودت وسط یک سرزمین عجایب زندگی میکنی! فقط کافیه بهش این طوری نگاه کنی تا سر و کله خرگوشش وسط ادمای معمولی پیدا بشه!
آملیا چشمانش برقی زد و گفت:
-درسته...فقط کافیه که یک کلاه فروش دیوانه پیدا کنم که باهاش چایی بخورم. ولی لیلی! من یک گودالم پشت درخت کناری دیدم! بیا اونم امتحان کنیم!
لیلی با تاسف سری تکان داد و دور شد و فریادهای کمک خواه آملیا را با لبخندی بر لب ترک کرد.
...
-من واقعا نمیدونم چرا اینجام!
-خیلی مسخره ای ریگولوس!
-اخه من بهترین دزد در تمام دنیا حالا اومدم با یک دختر بی دست و پای پر سر و صدا دزدی! اونم دزدیِ...
-خیلی منت میذاری پسر! یکم کمتر به خودت برس! بهترین دزد در تمام دنیا...
ریگولوس جلوی دهان آملیا را سریع گرفت.
-احمق! اون شنود اینجا گذاشته. هر لحظه ممکنه صدای ما رو بشنوه این طوری داد نزن!
و سپس دستش را برداشت. آملیا در حالی که به آرامی جلو میرفت زمزمه کرد:
-در هر صورت که خیلی کلاس میذاری. خوبه فقط همین یک کار از دستت برمیاد...وای ریگولوس! وای ریگولوس اونجان! باشه داد نمیزنم!
و جمله آخر را با دیدن چشمان درشت و ترسناک پسرک کنارش به آرامی اضافه کرد. بلک کار وارد دست به کار شد و بعد از چند دقیقه صدای ترک برداشتن شیشه شنیده شد و همزمان با صدایی از طبقه بالا به گوش رسید!
-کی اونجاست؟
-وای ریگول فهمید! وای داره میاد! وای ریگول چی کار کنیم؟ مرلین به دادمون برس!
-اه خفه شو املیا!
ریگولوس در حالی که چیزی در یکی از دستانش بود و با سرعت دخترکی که دو زانو نشسته بود و دستانش را به سوی آسمان بلند کرده بود و گریه میکرد را بلند کرد و فرار کرد.
چند دقیقه بعد چراغ های فروشگاه روشن شد و پیرمرد کاغذی را روی شیشه یکی از دستگاهیش دید...
مرسی برای بستنی شکلاتیهای خوبتون. ببخشید من به شخصه از بستنی متنفرم ولی خب دوستم عاشقشونه و متاسفم برای سر و صدایی که راه انداختیم!
ریگولوس بلک، بهترین دزد تمام دنیا.
...
-are we out of the woods?
زیر لب این را زمزمه کرد و بالاخره رضایت داد تا چشمانش را باز کند. خورشید در حال طلوع بود. زمین و آسمان داشتند به نازک ترین فاصله شب و روز میرسیدند و این برای آملیا چیزی شبیه یک جادوی مقدس به شمار میرفت.
او همیشه باور داشت در این لحظه هر آرزویی که داشته باشد بر آورده میشود. دقیقا مثل همان باوری که راجع به رنگین کمان داشت.
"اگه بتونی از یک رنگین کمان رد بشی هر آرزویی که داشته باشی برآورده میشه."
لبخندی زد و چشمانش را دوباره بست.
_آرزو میکنم امشب یک ستاره دنباله دار ببینم که بتونم دوباره یک آرزوی دیگه بکنم.
لبخندش تبدیله به نیشخند شد. چشمانش را باز کرد و پایین پرید تا به خانه خودش، خانه ریدل برگردد و دوباره سر سوسیس بیشتر برای صبحانه با رودولف دعوا کند.
اگر قرار بود تک تک آرزوهایش اینگونه به واقعیت تبدیل میشدند زندگی خسته کننده از آب در می آمد!
همین که از مشکلاتشان گذشته بودند به اندازه کافی خوب بود.
+تقدیم به تمام لحظات سپری شده!
مرسی برای بودنتون.
آملیا سوزان بونز مثل همیشه نبود.
امروز آرام، ساکت و هشیار به نظر میرسید. با چنگ و دندان سعی نمیکرد نقاب آرسینوس را از سرش در اورد یا هی به ریگولوس غر نمیزد که چرا با او جهت بستنی دزدی بیرون نمی آید. امروز معجونهای هکتور را به سخره نگرفته بود، به دست و پای لیلی نیوفتاده بود که موهایش را ببافت و با ویولت یکی به دو نکرده بود!
امروز همه چیز آرام بود. آملیا...آسمان...باد...خدا گویی امروز آرام بود!
بر روی شاخه درختی در شکل انسانی اش نشسته بود. دستانش را به شاخه گرفته و موهای بازش را در باد رها کرده بود و یواش یواش پاهایش را تکان میداد. لبخند بر لب نداشت و اخمهایش در هم نرفته بود. چشمانش در حقیقت بسته بودند. گویا از دیدن خسته شده باشد...
...
-مورا ولی به نظرم این شاخه گل نرگس بیشتر بهت میاد.
-مطمئنی؟ ولی من فکر میکنم که گل رز بیشتر به موهام میاد. اخه خب هارمونی قشنگی ایجاد میکنه.
-من که از هارمونی مارمونی چیزی حالیم نمیشه واقعیتش! ولی به نظرم یک پیغمبره ای مثل تو میتونه برای متشخص تر شدن و البته صمیمی جلوه کردن نرگس بزنه.
-ولی گل رز یک جورایی سطلتنی و عاشقانه است. به نظر من یک پیغمبره زن باید نماد محبت باشه و اینکه من گل رز دوست دارم!
-خب...اره تو گل رز دوست داری! تو مورایی در هر صورت.
-مورا گل رز خیلی هم بهت میاد!
-مرسی ریگولوس! مطمئن بودم که این طوره! پس از گلهای رز یک تاج درست میکنم. آمل تو هم میخوای؟
-اوه نه مرسی مورا!
و به با تعجب به سمت ریگولوس برگشت. بلک جوان که با سیبی گاز زده در دست دور شدن پیغمبره ی لبخند بر لب را تماشا میکرد وقتی تعجب دوستش را دید، پوزخندی زد و گفت:
-اگه به اصرارت ادامه میدادی تا فردا دلیل می آورد که گل رز بیشتر بهش میاد!
آملیا لبخند بر روی لبانش نشست و با گلهای نرگس خیره شد. شاید واقعا گلهای رز با موهای مورگانا هارمونی زیباتری ایجاد میکردند...البته اگر او میدانست هارمونی چیست!
...
-پیداش کردم! پیداش کردم! مطمئنم که خودشه لیلی!
-آه! آملیا بس کن تو رو به مرلین! ما الان نیم ساعته داریم قدم میزنیم و هر قدم که میریم تو یک چاله خرگوش جدید پیدا میکنی!
-ولی این خودشه! قسم میخورم که خودشه! مطمئنم اگه داخل این یکی پرت بشم میرسم به سرزمین عجایب!
لیلی سرش را خم کرد و به داخل چاله نگاهی انداخت. چاله ی خیلی عمیقی به نظر نمیرسید.
-مطمئنی؟
-اره مطمئنمــ....آی!
لیلی که با فشار مختصری آملیا را به داخل چاله پرت کرده بود قهقهه خنده را سر داد.
آملیا در حالی که موهایش را از جلوی چشمانش کنار میزد، با بیشترین جدیت ممکن گفت:
-خیلی بدجنسی پاتر!
لیلی در حالی که همچنان لبخند بر لب داشت لب گودال کوچک نشست و گفت:
-بونز! تو خودت وسط یک سرزمین عجایب زندگی میکنی! فقط کافیه بهش این طوری نگاه کنی تا سر و کله خرگوشش وسط ادمای معمولی پیدا بشه!
آملیا چشمانش برقی زد و گفت:
-درسته...فقط کافیه که یک کلاه فروش دیوانه پیدا کنم که باهاش چایی بخورم. ولی لیلی! من یک گودالم پشت درخت کناری دیدم! بیا اونم امتحان کنیم!
لیلی با تاسف سری تکان داد و دور شد و فریادهای کمک خواه آملیا را با لبخندی بر لب ترک کرد.
...
-من واقعا نمیدونم چرا اینجام!
-خیلی مسخره ای ریگولوس!
-اخه من بهترین دزد در تمام دنیا حالا اومدم با یک دختر بی دست و پای پر سر و صدا دزدی! اونم دزدیِ...
-خیلی منت میذاری پسر! یکم کمتر به خودت برس! بهترین دزد در تمام دنیا...
ریگولوس جلوی دهان آملیا را سریع گرفت.
-احمق! اون شنود اینجا گذاشته. هر لحظه ممکنه صدای ما رو بشنوه این طوری داد نزن!
و سپس دستش را برداشت. آملیا در حالی که به آرامی جلو میرفت زمزمه کرد:
-در هر صورت که خیلی کلاس میذاری. خوبه فقط همین یک کار از دستت برمیاد...وای ریگولوس! وای ریگولوس اونجان! باشه داد نمیزنم!
و جمله آخر را با دیدن چشمان درشت و ترسناک پسرک کنارش به آرامی اضافه کرد. بلک کار وارد دست به کار شد و بعد از چند دقیقه صدای ترک برداشتن شیشه شنیده شد و همزمان با صدایی از طبقه بالا به گوش رسید!
-کی اونجاست؟
-وای ریگول فهمید! وای داره میاد! وای ریگول چی کار کنیم؟ مرلین به دادمون برس!
-اه خفه شو املیا!
ریگولوس در حالی که چیزی در یکی از دستانش بود و با سرعت دخترکی که دو زانو نشسته بود و دستانش را به سوی آسمان بلند کرده بود و گریه میکرد را بلند کرد و فرار کرد.
چند دقیقه بعد چراغ های فروشگاه روشن شد و پیرمرد کاغذی را روی شیشه یکی از دستگاهیش دید...
مرسی برای بستنی شکلاتیهای خوبتون. ببخشید من به شخصه از بستنی متنفرم ولی خب دوستم عاشقشونه و متاسفم برای سر و صدایی که راه انداختیم!
ریگولوس بلک، بهترین دزد تمام دنیا.
...
-are we out of the woods?
زیر لب این را زمزمه کرد و بالاخره رضایت داد تا چشمانش را باز کند. خورشید در حال طلوع بود. زمین و آسمان داشتند به نازک ترین فاصله شب و روز میرسیدند و این برای آملیا چیزی شبیه یک جادوی مقدس به شمار میرفت.
او همیشه باور داشت در این لحظه هر آرزویی که داشته باشد بر آورده میشود. دقیقا مثل همان باوری که راجع به رنگین کمان داشت.
"اگه بتونی از یک رنگین کمان رد بشی هر آرزویی که داشته باشی برآورده میشه."
لبخندی زد و چشمانش را دوباره بست.
_آرزو میکنم امشب یک ستاره دنباله دار ببینم که بتونم دوباره یک آرزوی دیگه بکنم.
لبخندش تبدیله به نیشخند شد. چشمانش را باز کرد و پایین پرید تا به خانه خودش، خانه ریدل برگردد و دوباره سر سوسیس بیشتر برای صبحانه با رودولف دعوا کند.
اگر قرار بود تک تک آرزوهایش اینگونه به واقعیت تبدیل میشدند زندگی خسته کننده از آب در می آمد!
همین که از مشکلاتشان گذشته بودند به اندازه کافی خوب بود.
+تقدیم به تمام لحظات سپری شده!
مرسی برای بودنتون.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!
اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!
من فقط با وسواس شرح میدم!
اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!
جزئیات کاربر

گم شدن بعضی وقت ها چیز خوبی است. حتی اگر عمدی باشد.
آدم می تواند, خودش را, خاطراتش را, همه تاریخ و زندگی اش را, بردارد ببرد و گم شود بین زمان و مکان!
گم شود در تاریخ!
و هیچ کس, ککش که نگزد هیچ, خوشحال هم بشود!
ای بسا جشن بگیرد با رفقایش.... خود آدم هم می تواند خلوت کند. از همان نوع خلوت هایی که هیچکس را به درونش راه نمی دهد. حتی عزیزترین هایش را.
مورگانا هم همین کار را کرده بود. بخش اعظم کتاب هایش را بخشیده بود به هاگوارتز. گل هایش را گذاشته بود برای ایلین. عکس های یادگاری را بین بقیه پخش کرده بود. و حالا خودش مانده بود و تیر و کمانش. چیزی که ربطی به هیچکس نداشت. میراثی از هیچ احدالناسی نبود و کسی حق نداشت روی آن انگشت بگذارد. آن هم تیر و کمانی که از 10 سالگی همراهش بود. خودش بود و تیر و کمانش و گربه ای که از وقتی یادش می آمد با او بود. ساتین سیاه و ملوسش.
پشت سرهم آپارات کرده بود.
از این سر شهر به آن سر شهر. از این شهر به آن شهر. از این کشور به آن کشور. تا حدی که حالا خودش هم نمی دانست کجاست.
همه چیز را رها کرده بود. همه چیزهایی که مورگانا را با آن ها می شناختند. آن لباس های خاص... آن گلها... نمیسیاهایی که تلفظ اسمشان برای بقیه سخت بود و عزیزترین هایش را... برای خلوتش از اربابش اجازه گرفته بود.
رفته بود.
میخواست دور شود.
دورتر ...
دورتر ...
و باز هم دورتر...
و حالا خودش بود و جنگلی که "میسا" را درون خود پذیرفته بود. طبیعتی که با آن یکی می شد. و هیچ چیز نمی ماند جز طبیعت.
روی صخره و درخت, یا کنار دریاچه نشستن و فکر کردن, تنها کاری بود که مورگانا انجام میداد. تمام روزهایش را غرق در این اندیشه شده بود که "چرا"؟
و حالا حتی نمی دانست چند روز است که از خانه دور شده.
از اول روز... تمام فکرش, به اربابش متمرکز شده بود. و خاطرات خانه ریدل در سرش چرخ می زد.
شده بود الهه مرگ خودش.
از هر حرکتی... از هر حرفی حساب می کشید. و نمیفهمید چه چیزی دیگران را زده کرده است.
به سه روز نمی کشید که دعوای عظیمی با عالم زیرین به راه انداخته بود. تنهایی یعنی تنهایی. و عالم زیرین, با هر نوع دخالتی, خرابش می کرد. و مورگانا می خواست تنها باشد.
دور از همه حرف ها
دور از همه اتهام ها
دور از همه دادگاه ها
و دور از همه بی انصافی ها
مورگانا تلاش کرده بود خودش باشد. و بعضی متعقد بودند نیست. مورگانا در حالیکه روی لبه یک صخره نشسته بود, به این می اندیشید که آدم ها نمی دانند از دنیای خودشان چه می خواهند.. مورگانا رئوف بود وگرنه خیلی ها باید تا بحال می مردند. کلماتی چون(قتل)،(مرگ) و (نفرت)،اکنون تنها کلماتی بودند که مورگانا در گنجینه واژگان سیاهش بیشتر به آنها مینگریست.
از پیغمبره سیاه چه انتظاری میرفت؟
همچو الهگان نوباوه ی سفید در سواحل با پاهای برهنه بدود و با پریان همبازی شود؟
یا هرروز به باغ هیدیز برود و به حسرت چیدن سیب های طلایی، در انتظار رایحه خوشی باشد که باد با خود می اورد؟
این دوری نشان ضعف نبود...این دوری نشان آغازی بود که پایانی نداشت.
آغازی که هنوز به (آغاز) نرسیده بود.آغازی که شاید...مورگانا برای تحمل آن به قدرتی روحی فراتر از این نیاز داشت.
در روزهایی نه چندان دور، برخی انسانها را خوب شناخته بود...دوستی که دشمن شد و دشمنی که دشمن تر شد... و دشمنی ای که به دوستی بدل شد.
اما اکنون، میخواست تنها به خودش بیندیشد.
گذشته چیزی نبود که اندیشیدن درباره آن خوشایند باشد. مگر انکه قصد داشت دوباره خود را آزار دهد.یا چیزی را کشف کند که نمیفهمید. تقصیری که یا وجود نداشت یا چنان در کار درست آمیخته شده بود که دیده نمیشد. مورگانا الهه تولد آدم ها نبود.
خودش را پاک از یاد برده بود.در اوج غرور و عزتی که باید حفظ میکرد تا بیشتر نشکند خودش را از یاد برده بود.در(یاد)ش خودش را از یاد برده بود.
اما اکنون خودش بود... تنها خودش و خودش و خورشیدی که در پس دریای آرام پشت درختان که از لابه لای شاخه ها دیده میشد، غروب میکرد...نسیم گرگ و میش غروب که می وزید و می نواخت و رایحه پیچک سفیدی که با عطر درخت اقاقیا در هم آمیخته و تا دستان درخت بالا رفته بود و همانجا روی شانه هایش خفته بود...
آرامش را حس میکرد... و پس از مدت های طولانی.این تمام چیزی بود که میخواست...
آرامشی که تنها با تنهایی نصیبش می شد. گاهی برای اینکه بفهمیم چه کسانی... چه چیزهایی اطرافمان هستند... نباید آنها را داشته باشیم.... گاهی باید به یادمان بیاورند که بعضی هایی که ظاهرا همیشه در دسترسند. همیشه هستند... همیشه آماده اند. تا جایی که به نظر اضافه می رسند. به نظر تقلید کار میرسند. وآنقدر به وجودشان عادت می کنیم که فکر می کنیم دائمی اند... در هر شرایطی... شبیه اختاپوسی که برای حفظ دوستی اش با کوسه، بازوهایش را به او می دهد.
این بعضی ها هم می توانند بگذارند و بروند. می توانند ناگهان از جایی که عاشقانه دوستش دارند, دل بکنند و خودشان و خاطراتشان را بردارند و بروند. با همه عشقشان! می توانند عاشقت باشند... اما می توانند نبخشند... می توانند بخواهند کنار تو باشند.... اما می توانند بروند.
صدای آب به مورگانا ارامش می داد. چشم هایش را به نور آفتاب بست و قسم خورد خلوتش را روزی بکشند که هم شناخته باشد و هم شناخته باشند...
آدم می تواند, خودش را, خاطراتش را, همه تاریخ و زندگی اش را, بردارد ببرد و گم شود بین زمان و مکان!
گم شود در تاریخ!
و هیچ کس, ککش که نگزد هیچ, خوشحال هم بشود!
ای بسا جشن بگیرد با رفقایش.... خود آدم هم می تواند خلوت کند. از همان نوع خلوت هایی که هیچکس را به درونش راه نمی دهد. حتی عزیزترین هایش را.
مورگانا هم همین کار را کرده بود. بخش اعظم کتاب هایش را بخشیده بود به هاگوارتز. گل هایش را گذاشته بود برای ایلین. عکس های یادگاری را بین بقیه پخش کرده بود. و حالا خودش مانده بود و تیر و کمانش. چیزی که ربطی به هیچکس نداشت. میراثی از هیچ احدالناسی نبود و کسی حق نداشت روی آن انگشت بگذارد. آن هم تیر و کمانی که از 10 سالگی همراهش بود. خودش بود و تیر و کمانش و گربه ای که از وقتی یادش می آمد با او بود. ساتین سیاه و ملوسش.
پشت سرهم آپارات کرده بود.
از این سر شهر به آن سر شهر. از این شهر به آن شهر. از این کشور به آن کشور. تا حدی که حالا خودش هم نمی دانست کجاست.
همه چیز را رها کرده بود. همه چیزهایی که مورگانا را با آن ها می شناختند. آن لباس های خاص... آن گلها... نمیسیاهایی که تلفظ اسمشان برای بقیه سخت بود و عزیزترین هایش را... برای خلوتش از اربابش اجازه گرفته بود.
رفته بود.
میخواست دور شود.
دورتر ...
دورتر ...
و باز هم دورتر...
و حالا خودش بود و جنگلی که "میسا" را درون خود پذیرفته بود. طبیعتی که با آن یکی می شد. و هیچ چیز نمی ماند جز طبیعت.
روی صخره و درخت, یا کنار دریاچه نشستن و فکر کردن, تنها کاری بود که مورگانا انجام میداد. تمام روزهایش را غرق در این اندیشه شده بود که "چرا"؟
و حالا حتی نمی دانست چند روز است که از خانه دور شده.
از اول روز... تمام فکرش, به اربابش متمرکز شده بود. و خاطرات خانه ریدل در سرش چرخ می زد.
شده بود الهه مرگ خودش.
از هر حرکتی... از هر حرفی حساب می کشید. و نمیفهمید چه چیزی دیگران را زده کرده است.
به سه روز نمی کشید که دعوای عظیمی با عالم زیرین به راه انداخته بود. تنهایی یعنی تنهایی. و عالم زیرین, با هر نوع دخالتی, خرابش می کرد. و مورگانا می خواست تنها باشد.
دور از همه حرف ها
دور از همه اتهام ها
دور از همه دادگاه ها
و دور از همه بی انصافی ها
مورگانا تلاش کرده بود خودش باشد. و بعضی متعقد بودند نیست. مورگانا در حالیکه روی لبه یک صخره نشسته بود, به این می اندیشید که آدم ها نمی دانند از دنیای خودشان چه می خواهند.. مورگانا رئوف بود وگرنه خیلی ها باید تا بحال می مردند. کلماتی چون(قتل)،(مرگ) و (نفرت)،اکنون تنها کلماتی بودند که مورگانا در گنجینه واژگان سیاهش بیشتر به آنها مینگریست.
از پیغمبره سیاه چه انتظاری میرفت؟
همچو الهگان نوباوه ی سفید در سواحل با پاهای برهنه بدود و با پریان همبازی شود؟
یا هرروز به باغ هیدیز برود و به حسرت چیدن سیب های طلایی، در انتظار رایحه خوشی باشد که باد با خود می اورد؟
این دوری نشان ضعف نبود...این دوری نشان آغازی بود که پایانی نداشت.
آغازی که هنوز به (آغاز) نرسیده بود.آغازی که شاید...مورگانا برای تحمل آن به قدرتی روحی فراتر از این نیاز داشت.
در روزهایی نه چندان دور، برخی انسانها را خوب شناخته بود...دوستی که دشمن شد و دشمنی که دشمن تر شد... و دشمنی ای که به دوستی بدل شد.
اما اکنون، میخواست تنها به خودش بیندیشد.
گذشته چیزی نبود که اندیشیدن درباره آن خوشایند باشد. مگر انکه قصد داشت دوباره خود را آزار دهد.یا چیزی را کشف کند که نمیفهمید. تقصیری که یا وجود نداشت یا چنان در کار درست آمیخته شده بود که دیده نمیشد. مورگانا الهه تولد آدم ها نبود.
خودش را پاک از یاد برده بود.در اوج غرور و عزتی که باید حفظ میکرد تا بیشتر نشکند خودش را از یاد برده بود.در(یاد)ش خودش را از یاد برده بود.
اما اکنون خودش بود... تنها خودش و خودش و خورشیدی که در پس دریای آرام پشت درختان که از لابه لای شاخه ها دیده میشد، غروب میکرد...نسیم گرگ و میش غروب که می وزید و می نواخت و رایحه پیچک سفیدی که با عطر درخت اقاقیا در هم آمیخته و تا دستان درخت بالا رفته بود و همانجا روی شانه هایش خفته بود...
آرامش را حس میکرد... و پس از مدت های طولانی.این تمام چیزی بود که میخواست...
آرامشی که تنها با تنهایی نصیبش می شد. گاهی برای اینکه بفهمیم چه کسانی... چه چیزهایی اطرافمان هستند... نباید آنها را داشته باشیم.... گاهی باید به یادمان بیاورند که بعضی هایی که ظاهرا همیشه در دسترسند. همیشه هستند... همیشه آماده اند. تا جایی که به نظر اضافه می رسند. به نظر تقلید کار میرسند. وآنقدر به وجودشان عادت می کنیم که فکر می کنیم دائمی اند... در هر شرایطی... شبیه اختاپوسی که برای حفظ دوستی اش با کوسه، بازوهایش را به او می دهد.
این بعضی ها هم می توانند بگذارند و بروند. می توانند ناگهان از جایی که عاشقانه دوستش دارند, دل بکنند و خودشان و خاطراتشان را بردارند و بروند. با همه عشقشان! می توانند عاشقت باشند... اما می توانند نبخشند... می توانند بخواهند کنار تو باشند.... اما می توانند بروند.
صدای آب به مورگانا ارامش می داد. چشم هایش را به نور آفتاب بست و قسم خورد خلوتش را روزی بکشند که هم شناخته باشد و هم شناخته باشند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

?How long will you have me in your memory
Always
Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج