پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

245
نفر همین الان آنلاین‌اند 64 نفر در «انجمن»
2 عضو 243 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

50 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

خورندگان مرگ

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
تولد نقش
1393/07/13
آخرین ورود
یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
عضویت
1393/07/12
پست‌ها
1269
هکتور مجرم شناخته شده بود...و دیوانه سازها دنبال او امده بودند..ولی هکتور نبود و به نظر می‌رسید که فلنگ را بسته و یا خود را مخفی کرده بود...پس دمنتور ها شروع به بازرسی از مرگخواران کردند تا هکتور را پیدا کنند...

_عذر میخوام مادموزل!
_با من هستی؟
_ بله...آیا مادموزلی غیر از شما اینجا هست؟ بقیه در مقایسه با شما کپک روی پنیر لیقوانی بیش نیستند!
_اهم...توهین نشه بهتون خانوم دیوانه ساز...ولی فکر کنم رودولف حواسش نیست که فراتر از جنسیت، شما دیوانه سازید!
_ساکت باش فنر...بذار مخم رو بزنم...بله...عرض میکردم زیباروی عزیز...کمکی از دست من برمیاد انجام بدم براتون؟
_هکتور رو لو بده!
_قسم می‌خورم شما که هیچ، اگه چنگیز خان هم هکتور رو از ما طلب میکرد و بابتش پول میخواست، ما دو برابر پول میدادیم و هکتور رو بهش تحویل می‌دادیم، لکن نمی‌دونیم کجاست...ولی خب...شما هر کی که مشکوک باشه رو اینقدر دقیق و با جزئیات بازرسی بدنی می‌کنید؟
_آره خب...
_ایول..پس به نظرم همه ساحره‌ها مشکوکن!
_رودولف!
_بله..مشکوکید... تازه به عنوان نیروی داوطلب میخوام به دیوانه ساز های باکمالات در امر بازرسی بدنی ساحره ها کمک کنم!

دیوانه ساز‌ها تا قبل از اینکه رودولف جمله‌ی اخرش را بگوید، دلیلی برای سوظن داشتن نسبت به ساحره ها نمی‌دیدند...اما پس از جمله اخر رودولف، ساحره ها همه شروع به لرزیدن کردند...
_خب..فکر کنم حق با این مرد لخت باشه...قبل از همه ولی باید خودش رو بازرسی کنیم که مطمئن شیم نیروی کمکی ما پاک هست!
_بهتر از این نمیشه!
_بیخود..دست به رودولف بزنید، نزدین ها!

صدای بلاتریکس انگار پارچ آب سردی بود که بر سر رودولف ریخت...
_اما خانوم...
_اما بی اما...دور و ور رودولف نمی‌گردین، من خودم رودولف رو هر شب بازرسی میکنم..اجازه هم نمیدم رودولف به عنوان نیروی کمکی بهتون ملحق بشه....برای این کار اجازه همسر لازمه که من اجازه نمیدم!

نه رودولف و نه دیوانه سازها نمی‌دانستد چنین قانون و اجازه‌ای کجای کتاب قوانین وجود داشت، اما با توجه به دست به چوب دستی شدن بلاتریکس در همان زمان، اعتراض و مخالفتی نکردند...

مرگخواران نیز با مشاهده این فعل و انفعال، خیالشان از بابت خطری که تهدیشان می‌کرد راحت شد و دست از لرزیدن برداشتند....به استثنای رکسان که هنوز در حال لرزش بود!

اما هکتور هنور پیدا نشده بود و دیوانه‌سازها باید در میان مرگخواران به دنبال او می‌گشتند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1388/03/30
آخرین ورود
جمعه 25 خرداد 1403 19:05
عضویت
1388/03/30
پست‌ها
5457
لینی که احساس قدرت بهش دست داده بود، چپ و راست دستور صادر می‌کنه.
- خوب بگردینش که مشکوک می‌زنه!
- من؟ مشکوک؟

دیوانه‌سازها جلو میان و دور رکسان حلقه می‌زنن. رکسان رنگش مثل گچ سفید شده بود و چیزی نمونده بود از ترس جان به جان آفرین تسلیم کنه. اما مقاومت به خرج می‌ده و به زندگی ویزلیا... خالی خودش ادامه می‌ده.

- جیباتو خالی کن... لا به لای تاهای لباست...

مرگخوارا با تعجب به دیوانه‌سازهایی که به نظر در امر تجسس ملت حسابی خبره بودن نگاهی می‌ندازن. بعد از این‌که رکسان هرچی داشت و نداشتو خالی می‌کنه و حتی یک دونه هکتورم توش پیدا نمی‌شه، دیوانه‌سازها تصمیم می‌گیرن دست از سرش بردارن.

- صبر کنین! تو دهنشم بگردین! شاید لای دندوناش یا زیر زبونش قائمش کرده!

دیوانه‌سازها اطلاعت کرده و با کنجکاوی دوباره به سمت رکسان برمی‌گردن.
- بگو عااا!

رکسان "عا" می‌گه و بعد از مقادیری کج و کوله کردن دهنش و زیر و رو کردن زبونش، دیگه دیوانه‌سازها واقعا ایمان میارن که رکسان، هکتوری رو قائم نکرده.

- لای موهاش چی؟

دیوانه‌سازها نمی‌دونستن لینی چرا دست‌بردار نبود، اما توجهی بهش نمی‌کنن و به دنبال مرگخوار لرزاننده‌ی بعدی می‌گردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1387/08/11
آخرین ورود
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
عضویت
1386/08/08
پست‌ها
6961
هکتور گم شده بود و دیوانه سازها مصمم بودند که پیدایش کرده و او را به سزای اعمالش برسانند.
برای همین چشم به مرگخواران دوختند!

لینی سراسیمه بین مرگخواران پرواز می کرد تا هر چه سریع تر هکتور را پیدا کرده و تحویل بدهد. شاید دیگر هرگز چنین فرصتی نصیبش نمی شد.
-هکولی؟ هکولو؟ عزیزم...کجایی؟ پیش پیش پیش...هکولوی قشنگم. بیا ببین برات چی آوردم.

صدایی از هکتور بلند نشد.

لینی به دیوانه سازها نزدیک شد.
-بگردین. تک تک اینا رو بگردین. من مطمئنم هکتور همینجاست. دقت کنین و ببینین کی داره می لرزه! همون، هکتورو قایم کرده. تو جیبش، تو یقه رداش...

دیوانه سازها دقت کردند.

و متهم را یافتند!

انگشت اشاره لزج و کثیف و چندش آور دیوانه ساز به سمت یکی از مرگخواران گرفته شد.
-تو!

رکسان: من؟

-آره...تو...داری می لرزی. سریع، هکتور دگورث گرنجر رو تحویل بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1398/07/25
آخرین ورود
شنبه 4 شهریور 1402 13:31
عضویت
1398/07/24
پست‌ها
326
دمنتور حرفش را زد و دستور داد تا تمامی دمنتورها، دور مرگخوارها بچرخند.

-عه! این چه کاریه! دور از ادبه بانو!
-بانو؟ بانو رودولف؟ بــــــــــــــانـــــــــو؟
-نه... چیزه... خانم.
-خانم؟
-دمنتور خوبه؟

دمنتور از نگاه کردن به بلاتریکس و رودولف دست برداشت. به کراب نگاه کرد.
او حواسش را پرت کرده بود.
او را صدا و زد و کراب با ناز و عشوه جوابش را داد.
-بله؟
-من ساحره‌ام! هکتور کو؟
-نمیدونم.

دمنتور دوباره به مرگخواران نگاه کرد. ناگهان داد کسی بلند شد.

-اربـــــــــــــــــــــــــاب! غر!
-چرا؟
-چون یکی مثل تو... نه... چون خیلی روزگار بام بد کرده!
-روزگار؟ مثل من؟ بد؟
-نه. غر.

دمنتور با سرافکندگی به مرگخواران نگاه کرد.
-مگه شما مرگخوار نیستین؟
-خب...
-خب به جمالتون... خب اربابتون دستور دادن برین هکتورو بیارین.
-ارباب؟ پس چرا جای علامت شوم ما سوزش نکرد؟
-فکر کردی میتونی ما رو گول بزنی؟

مرگخوارها سر لج افتاند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
تولد نقش
1398/09/07
آخرین ورود
شنبه 19 بهمن 1398 17:32
عضویت
1398/08/24
پست‌ها
26
خلاصه:
هکتور و کراب از یه جایی میگذشتن که چشمشون به یه صف بی انتها میفته و تصمیم میگیرن که به کوری چشم محفلی هایی که تو صف بودن همونجا بمونن. که بعد از چند دقیقه کراب از خستگی خوابش میبره و هکتور هم حوصله اش سر میره و محض سرگرمی اول دونه ی گندم یه مورچه رو ازش میگیره و به صادرات غیر قانونی محکومش میکنه بعدش کراب رو توی پاتیلش میندازه و معجونیش میکنه تا مسخره اش کنه اما این کار هم به نتیجه ای نمیرسه پس جورابای لنگه به لنگه ی کراب رو مسخره میکنه. اما بعدش کل ملت جادوگر که جوراباشون لنگه به لنگه بود شروع به خندیدن بهش میکنن و در این لحظه هکتور دل بچه ی رابستن هم میشکونه،پس به خاطر اینهمه جرم به زندانی شدن در آزکابان محکوم میشه!
****

و اینک ادامه ی ماجرا:

طولی نکشید که مامورین محترم آزکابان که دمنتور هایی بس (داف!) و لب پروتزی بودند از راه رسیدند.

- جووووووووووون!

- پناه بر مرلین رودولف!واسه دمنتور آخه؟!

- چیکار به اسمشون داری جنسشونو بچسب.

دمنتور خانم ها در هوا پیچ و تاب خوردند و کرشمه کنان جلو آمدند.

یکی از دمنتور ها که لب های پروتزی رژ زده صورتی اش را به اطراف میچرخاند به زبان دمنتوری گفت:

این هکتور جونمون کجاست دلمون واسش یه ذره شده

در همین لحظه کراب که حضور سرد دمنتور ها را حس کرده بود و‌از خواب پریده بود با دست به هکتور اشاره کرد.

- ایناهاش اینجاست...بیا ببرش.

- ای آدم فروش...

در پیش چشمان وحشت زده ی هکتور،دمنتور مذکور و سایر دمنتور ها در هوا لغزیدند و جلو آمدند.

هکتور عقب عقب رفت.چیزی نمانده بود که سردسته ی دمنتور های لب پروتزی هکتور را مهمان بوسه اش کند که...

-فقط میشه بگی رژتو کجا خریدی؟خیلی به نظر حجم دهندگیش خوبه.
کراب پرسید.

- اینو میگی؟این فرانسوی اصله ضد آبه حساسیت هم نمیده ۴۸ ساعته اس

- وای چقدر عالی اصن عاشق تون رنگش شدم.میشه آدرس فروشگاهشو بدی؟

- آره یادداشت کن...

ناگهان نگاه دمنتور به جایی که_شاید چند دقیقه پیش_هکتور آنجا بود افتاد که اکنون خالی بود.

- زندانی فرار کرده!چطور جرعت کردید مارو فریب بدید؟۱ ساعت فرصت دارید که اعلام کنید هکتور دگورث گرنجر کجاست وگرنه همتونو با مهربونی ماچ میکنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But still the sunken stars appear
In dark and windless Mirrormere;
There lies his crown in water deep,
Till "the king"wakes again from sleep
تولد نقش
1398/06/21
آخرین ورود
چهارشنبه 21 خرداد 1404 15:28
عضویت
1398/06/06
پست‌ها
172
- چرا اینجوری کردی!؟ مثلا می خواستم یه ذره بخوابم! ... آی! همه بدنم سوخت!
- چه خنده دار! کراب، خراب خریداریم!

هکتور داشت کراب را مسخره می کرد که فردی محکم به پشتش زد.

- تو این رو به این وضع انداختی؟
- آره! خنده دار شده نه؟
- دیگه چی؟ دیگه چی کار را کردی؟

هکتور منظور مرد را نفهمید.
- میشه بگین منظورتون چیه؟
- غیر از اینم مردم آزاری کردی؟
- آره! همین الان داشت مورچه آزاری می کرد!

این صدای لینی بود که از نا کجا آباد می آمد. مرد سری به نشانه تاسف تکان داد.

- میازار موری که دانه کش است/ که جان دارد و جان شیرین خوش است... دیگه کی از ایشون شکایت داره!؟

با این سوال همه مردم روی سر مرد ریختن.

- اینجا چه خبره؟ یعنی همه از من شکایت دارن!... آهای تویی که اینقدر با جزئیات شرح میدی، اصلا منو می شناسی؟

نه هکتور فرد را می شناخت، نه فرد هکتور را.

- خیلی خب!... خیلی خب کافیه! به شکایت شما از این فرد در اسرع وقت رسیدگی میشه...
- چی چی رسیدگی میشه!؟ من که کاری نکردم!
- آقا شما به جرم مردم آزاری به آزکابان فرستاده می شید.الان دو نفر میان تا شما رو ببرن. تمام!
- چی؟

اما مرد حرف دیگر دور شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
تولد نقش
1398/03/19
آخرین ورود
یکشنبه 5 مهر 1405 20:18
عضویت
1398/03/19
پست‌ها
529
تصویر تغییر اندازه داده شده


هکتور فکری به ذهنش رسید! دستش را دراز کرده و کراب را برداشته و درون پاتیلش انداخته و ملاقه‌اش را در دهان وی فرو کرده و تاباند.
قصدش هم زدن بود.

بعدش زیر وی را روشن کرده و با شوق هنرمندی که به بلوغ رسیدن هنرش را تماشا می‌کند به جز و ولز و این پا و آن پا کردن‌های او نگریسته و بی‌توجه به فریادهای سوختم! سوختم! ها در پاتیل را گذاشت. چند دقیقه بعد در را برداشته و نگاهی به موجود ملتهب و مرتعش انداخت.

- اَه! خراب شدی. چه قدر مسخره و خنده‌دار!

این که یک معجون خراب شود، به نظر هکتور خیلی خنده دار بود.
هکتور کراب خراب معجونی را روی زمین انداخت تا آنجا تشنج کرده و با کف و تفش پاتیل او را آلوده نکند.
پاتیل پاکیزه راز موفقیت او بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
تولد نقش
1393/07/13
آخرین ورود
یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
عضویت
1393/07/12
پست‌ها
1269
رابستن و بچه‌اش نیز مانند بسیاری از مرگخواران در آن صف که مشخص نبود سر آن به کجا میرسید، بودند...
_هی هکتور...به بچه‌ی من گفتن شدی زهرمار؟
_بله!
_چطور جرات کردی؟ چرا؟
_چون تربیت یادش ندادی!
_اتفاقی افتادن شده مگه؟
_من رو مسخره میکنه...میگه جورابات لنگه به لنگه نیست؟
_مگه جواربت لنگه به لنگه نبودن شده؟
_آره!
_

هکتور دیگر طاقتش تاق شد..او باید به هر نحوی که شده حواس حاضرین در صف را از خودش پرت میکرد...
_میگم چیزه...چیز...اوم...آها...میدونستید کراب آرایش داره؟ جالب نیست؟
_میدونستیم!
_عه؟ خب...اوم...میدونستید راب یه جوری حرف میزنه؟
_آره..آره....میدونستیم!
_ای بابا...خب شرط میبندم نمیدونستید که لینی کجاش نیش داره!
_میدونیم...ولی به رو نمیارم!
_عجب گیری کردیما...میدونستید یه غول توی صف هست که خیلی گنده اس؟
_کور که نیستیم...به این گندگی اونجاست...میبینیمش....میدونیم!
_اسیر شدم...خب چی رو نمیدونید؟
_زیاد از تو نمیدونیم...در مورد خودت بگو، بلکه سوژه های جدید پیدا کنیم بهت بخندیم!

هکتور کم کم در حال عصبی شدن بود...روی کراب خوابیده نشست و شروع به فکر کردن کرد...او باید زودتر راهی پیدا میکرد تا این جماعت یک نفر دیگر را سوژه‌ی خنده خود میکردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1398/04/17
آخرین ورود
دوشنبه 4 آبان 1405 01:42
عضویت
1397/05/27
پست‌ها
867
اما آیا جوراب های لنگه به لنگه کراب سوژه جالبی بود؟

_ها ها ها جورابشو!

هکتور داشت کم کم کنترلش را از دست میداد.
_واااااای... جورابشوووو!
_داداش حالت خوبه؟ مطمئنی چیزی نزدی؟
_ها ها ها... آره جورابشووووو!
_جورابش که ایرادی نداره.

هکتور اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود و به سختی از خنده میتوانست سخن بگوید.
_مگه... نمیبینی؟ لنگه به لنگه ...پوشیده!

رهگذر با دقت بیشتری به جوراب و سپس به هکتور نگاه کرد.
_خب میخواستی چطوری بپوشه؟! جوراب باید لنگه به لنگه باشه دیگه.

و پایش را صد و هشتاد درجه بالا آورد و جلوی بینی هکتور گرفت.
_ببین یه لنگه ش آبی با خال خال های صورتیه، یه لنگه دیگشم زرد با راه راه های مشکیه!
_اوه پیف پیف... میشه حداقل پاتو از دهنم بکشی بیرون؟!
_عه باشه.
_یعنی الان همه جادوگرا جواباشون لنگه به لنگه هست؟!
_آره دیگه ... مگه برا تو نیست؟

و رهگذر پاچه شلوار هکتور را کمی بالا کشید و جوراب های کاملا قرینه اش که به شکل یک خرگوش سفید پشمالو بود، هویدا شد.

ناگهان کل صف طولانی به سمت هکتور برگشتند و هر هر خنده را سر دادند. همه با دستشان به هکتور و جوراب هایش اشاره می کردند و بیشتر مسخره اش میکردند.
_هی هکولی... جوراباتو از کجا خریدی؟! بگو ما هم بخریم.

هکتور که میخواست کراب را به سخره بگیرد حالا خودش مورد تمسخر خاص و عام قرار گرفته بود.

یک ساعت بعد

_عمو هکولی... جورابات چرا لنگه به لنگه نبودن میشه؟! هر هر هر...
_زهر مار! دوست داشتم لنگه به لنگه نباشه اصلا. یه الف بچه هم منو دست میندازه.

بچه رابستن که از جواب تند هکتور اشک در چشمانش جمع شده بود سریع پیش پدرش در صف برگشت.
_بابا... بابا... هکتور به من گفتن میشه زهرمار!
_چی گفتن میشه؟! الان نشونش دادن میشم‌.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1397/04/01
آخرین ورود
سه‌شنبه 18 مهر 1402 23:01
عضویت
1397/04/01
پست‌ها
552
لینی و مورچه اول بهم نگاه کردن، بعدشم به هکتور نگاه کردن.
هکتور و دولت؟
دولت و هکتور؟
این دو کلمه به طور همزمان از طریق تله پاتی مخصوص حشرات توی ذهن لینی و مورچه وارد شد. اونا اصلا نمیتونستن هیچ جوره کلمه هکتور و دولت رو با هم مرتبط کنن. حتی کراب هم توی اوج خواب یه لحظه چشماشو باز کرد و یه نگاه تکذیب کننده و متعجب به هکتور انداخت، بعدشم دوباره خوابید. کراب به شدت به خوابش اهمیت میداد.

- من بار اوله اصلا این شخص رو توی زندگیم دارم میبینم.

چشمای لینی، مورچه و هکتور به سمت گوینده جمله که عقب تر ازشون توی صف وایساده بود، چرخید.
"دولت" بود.
خود کلمه دولت بود که توی صف وایساده بود و داشت اون جمله رو میگفت.
لینی و مورچه به هکتور نگاه کردن. هکتور هم به لینی و مورچه نگاه کرد و بعدشم به دونه گندم لبخند ملیحی زد.
- یه معجون مهمون من باشید، هوم؟

لینی و مورچه معجون نمیخواستن. لینی و مورچه، گندم رو میخواستن، که البته لینی با یه حرکت سریع تونست از دست هکتور بقاپتش و بذارتش روی کول مورچه. مورچه هم دیگه وقتو تلف نکرد، با حداکثر سرعتی که میتونست از اونجا دور شد.

- لینی؟

لینی جواب هکتور رو با فرو کردن نیشش توی دماغ هکتور داد. و البته دماغ هکتور هم جواب لینی رو با ورم کردن به اندازه یک عدد خربزه داد. و لینی هم برگشت توی صف سر جای خودش.
هکتور دوباره حوصله ش سر رفت. به شدت هم سر رفت. البته بعد از چند ثانیه متوجه موضوع جالبی شد. کراب که خوابیده بود، یکم پاچه شلوارش رفته بود بالا و جورابای لنگه به لنگه ش مشخص شده بود.

و در اون لحظه که هیچی برای سرگرم کردن هکتور وجود نداشت، جورابای لنگه به لنگه کراب میتونستن سوژه سرگرم کننده ای باشن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.