-آقا... منم باهاتون میام. منم کار خیلی مهمی با رئیس بانک دارم. اگر منو با خودتون نبرید، دنیا به خطر میفته!
بیلی خیلی جوگیر شده بود. فکر می کرد آنقدر ابهت دارد که بتواند با آن حرف ها، ترس را به وجود مرد بیندازد و او را تحت تسلط خود بگیرد.
-دستا بالا، چوبدستیاتون رو بندازید رو زمین. این یه سرقت مسلحانهست!
دو مرد با صورت های پوشیده، وارد بانک شده و وسیله هایی شبیه به اسلحه های مشنگ ها را به طرف جمعیت گرفتند.
بیلی به شدت ترسیده بود. ابهت و اقتدارش یکجا ریخت. با صدایی که از ترس، مانند صدای مرغ پر کنده شده بود، فریاد زد:
-بیا! دیدی؟ همینو می خواستی؟ دیدی نذاشتی برم؟ نگفتم بشریت به خطر میفته؟! خوب شد؟ چرا جواب نمیدی؟ ها؟!
ظاهرا پیرمرد از بیلی هم ترسو تر بود. به محض ورود سارقان، درجا مُرد!
-مردی؟ خاک بر سرت! پس چجوری اون همه دوران سخت و وحشتناک رو گذروندی؟ دروغ بود همش؟ قهرمان قلابی!
با کلمهی یکی به آخر مانده، زنگی در سر کوچک و چوبی بیلی به صدا در آمد.
او می توانست قهرمان باشد. می توانست در آن موقعیت، حرکت دلیرانه ای انجام داده و مردم را به خود علاقمند کند. آن وقت کارش برای جمع کردن ارتش، بسیار راحتتر میشد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







تا کی تبعیض بین مردم؟!




