جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

29 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بانک گرینگوتز - بانک جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 27 مرداد 1398 01:32
نمایش جزئیات
آفلاین
بیلی از فهم خودش ذوق کرد. احساس کرد با به دست آوردن قابلیت چاره اندیشی، یک قدم به ارباب شدن نزدیک تر شده است.
-آقا... منم باهاتون میام. منم کار خیلی مهمی با رئیس بانک دارم. اگر منو با خودتون نبرید، دنیا به خطر میفته!

بیلی خیلی جوگیر شده بود. فکر می کرد آنقدر ابهت دارد که بتواند با آن حرف ها، ترس را به وجود مرد بیندازد و او را تحت تسلط خود بگیرد.

-دستا بالا، چوبدستیاتون رو بندازید رو زمین. این یه سرقت مسلحانه‌ست!

دو مرد با صورت های پوشیده، وارد بانک شده و وسیله هایی شبیه به اسلحه های مشنگ ها را به طرف جمعیت گرفتند.
بیلی به شدت ترسیده بود. ابهت و اقتدارش یکجا ریخت. با صدایی که از ترس، مانند صدای مرغ پر کنده شده بود، فریاد زد:
-بیا! دیدی؟ همینو می خواستی؟ دیدی نذاشتی برم؟ نگفتم بشریت به خطر میفته؟! خوب شد؟ چرا جواب نمیدی؟ ها؟!

ظاهرا پیرمرد از بیلی هم ترسو تر بود. به محض ورود سارقان، درجا مُرد!

-مردی؟ خاک بر سرت! پس چجوری اون همه دوران سخت و وحشتناک رو گذروندی؟ دروغ بود همش؟ قهرمان قلابی!

با کلمه‌ی یکی به آخر مانده، زنگی در سر کوچک و چوبی بیلی به صدا در آمد.
او می توانست قهرمان باشد. می توانست در آن موقعیت، حرکت دلیرانه ای انجام داده و مردم را به خود علاقمند کند. آن وقت کارش برای جمع کردن ارتش، بسیار راحتتر میشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 27 مرداد 1398 00:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نگاهی به نوبت درون دستانش و نگاهی به باجه های بانک انداخت و بار دیگر تعجب کرد
فقط خوشحال بود که دیگر می توانست راحت نفس بکشد.

پیرمرد که دلش به حال بیل سوخته بود، دستی به ریش خود کشید و گفت: کمکی از من برمیاد؟

خوی هکتوری بیل جواب داد: نوبتت رو با من عوض کن!
خوی خودش گفت: لطفا؟

پیرمرد اول جا خورد، اما بعد از کمی تفکر گفت: نوبتم رو نمیتونم عوض کنم ولی می تونم مستقیم ببرمت پیش رئیس بانک. آخه خودم هم دارم میرم اونجا تا یه سری به حساب قدیمی خودم بزنم.

بیلی گفت: تو اینجا حساب داری؟ چند وقته؟ می تونی ضامن بشی؟

پیرمرد دستی در ریش کرد و سکه ای از آن بیرون آورد و گفت: این رو می بینی؟ خوب نگاش کن.

نفس بیلی دوباره در سینه حبس شد: این... این...

پیرمرد چشمکی زد و سکه غیب شد. سپس گفت: بله اولین سکه ی ضرب شده ی تاریخ. من جزو اولین افرادی هستم که در گرینگوتز حساب باز کردم. رئیس بانک رو خودم برای ریاستش معرفی کردم. اون موقع که بچه بود و نمی تونست دماغشو بالا بکشه، من از چنگال برده داری نجاتش دادم و به جمع اجنه ی تحصیل کرده سپردم.

بیلی فهمید که کلید مشکلات او در دستان این پیرمرد مرموز و احتمالا پوووولدار است....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1398 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
بیلی وارد بانک شد!
او قسمتی از لرد ولدمورت را در وجودش داشت...معلوم بود که حرص و طمع در تک تک سلول هایش موج میزد!

بیلی به سمت باجه رفت و به کارمند بانک گفت:
_ب...
_نوبت بگیر اول!

بیلی هنوز حتی دومین حرف از اولین کلمه جمله‌ی "ببخشید..یه سوال داشتم!" را هم نگفته بود...
_گفتم نوبت بگیر قبل از هر چیزی!

بیلی اینبار فقط یک نفس کشیده بود...اما مشخص بود که باید نوبت میگرفت...پس نفسش را نگه داشت و به دیگر حاضران در بانک نگاه کرد. شخصی که تازه وارد بانک شده بود، به سمت دستگاهی رفت و دکمه‌ای را فشار داد...سپس کاغذی از آن دکمه خارج شد و مرد آن کاغذ را گرفت و نشست!
بیلی فهمید که این همان نوبت گرفتن است...پس او هم به سختی خودش را به دستگاه رساند و به آن نگاه کرد...دکمه های زیادی برای کارهای مختلفی آنجا بود...بیلی نمیدانست که کدام یک را باید فشار دهد...همچنین دیگر داشت خفه میشد و باید نفس میکشید...پس رو به پیرمردی که کنار دستگاه در حال پر کردن فرمی بود انداخت و از او پرسید:
_ببخشید...من میخوام پول بگیرم ازشون...کدوم رو بزنم؟

قبل از اینکه پیرمرد پاسخی بدهد، همان کارمند بانک که بیلی را به گرفتن نوبت مجبور کرده بود، از همان پشت باجه فریاد کشید:
_مگه نگفتم اول نوبت بگیر؟

بیلی دوباره نفس را گرفت و به پیرمرد نگاه کرد..پیرمرد هم گفت:
_خب...فکر کنم وام میخوای یعنی...این دکمه رو بزن!

بیلی دکمه را زد و کاغذی از آن خارج شده که شماره‌ی نوبتش روی آن نوشته شده بود..بیلی بلاخره نفس کشید اما با دیدن شماره‌ی روی کاغذ، دوباره احساس خفگی کرد...
_الان نوبت شماره هشتاد و پنجه و من نوبتم...هشتصد و پنجاه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1398 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
-لعنت به این زندگی...لعنت به این سرنوشت...لعنت به هکتور دگورث گرنجر!

بیلی راه می رفت و بصورت تصادفی به زمین و زمان لعنت می فرستاد.
از ان جایی که هورکراکس بود، لعنت هایش هم درست به هدف می خورد. زمین دهان باز کرد و زمان از حرکت باز ایستاد و هکتور در خانه ریدل ها از وسط نصف شد.

بیلی داشت فکر می کرد که آیا واقعا راهی برای اداره یک ارتش، بدون نیاز به پول وجود ندارد؟
آیا زندگی اینقدر مادی است؟
آیا نمی تواند با جذب یکی دو مالفوی و لسترنج، منابع مالی ارتشش را تامین کند؟

فکر کرد و رفت...تا این که به ساختمان بزرگی رسید. ساختمانی که دستگاهی در مقابلش قرار داشت.

مردی با عجله جلوی دستگاه رفت و کمی با دستگاه صحبت کرد. مقداری پول گرفت و از آن جا دور شد.

بیلی، هیجان زده شد...دستگاهی که بدون هیچ چشمداشتی به دیگران کمک می کرد. شاید بیلی هم می توانست با توضیح دادن وضعیتش، درخواست پول کند.

به دستگاه خودپرداز نزدیک شد.

-ببخشید...من...احتیاج به کمی پول دارم. خیلی هم کم نباشه...

-اگه کم نمی خوای باید بری توی بانک. این دستگاه محدودیت داره.

نگهبان بانک این را گفت و بیلی بر سر دو راهی وارد شدن به بانک و امتحان دستگاه خودپرداز باقی ماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1398 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
رئیس کارخونه لحظه ای با قیافه ی مبهوت چند بار توی استفراغ بیلی پلک زد. اما بعدش تازه از داغی بیرون اومد و نعره زنون بیلی رو شوت کرد اون سمت و خودش شروع کرد به دویدن دور کارخونه.

بیلی هم در هوا رفت و رفت و رفت و رفـــــــــــــت تا صاف وسط بستنی ها فرود اومد.
- سردهههههههههههههه! یخ زدم!

بیلی این رو گفت و در حالی که از سر و کله اش بستنی میچکید دو پا که نداشت ولی دو پای دیگه هم قرض کرد و بدو بدو شروع کرد به دوایش. در همون حین هم داشت فکر میکرد از کدوم راهی میتونه فرار کنه و خودش رو نجات بده.
بیلی چوب کوچیکی بود که خب مغز نداشت. ولی عجیب بود که اون لحظه انگار مغز تمام مرگخوار ها و لرد و کل جماعت باهوش داشت تو سر نداشته ی بیلی کار میکرد.
بعد از محاسباتی طولانی بیلی پرید روی یک تخته و از اونجا بدو بدو و با سرعت شیرجه زد سمت یک پنجره و شیشه اون رو شکست و بعد از چسبیدن نیم کیلو شیشه خورده به تن و بدنش تو هوا به پرواز در اومد و رفت... و رفت... و رفت... و...

شلــــپ!

بیلی توی یه گودال کوچیک آب فرود اومد. اون بلاخره تونسته بود از کارخونه فرار کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1398 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
بیلی هرچی ناسزای مشنگی و جادویی بود رو به چند زبان زنده و مرده روانه خودش کرد. دوباره عزم راسخش و نخوندن قرارداد، به دردسر انداخته بودش. حتی حساب گزیده شدن از این یک سوراخ هم از دستش در رفته بود. بیلی، اربابی بود بی حساب و کتاب!

بیلی تو چشمای صاحب کارخونه نگاه کرد. توی چشماش حالت پلیدی وجود داشت. و البته عزمش به شدت راسخ بود که به قراردادی که بیلی حتی نخونده بود عمل کنه.

بیلی تمام تلاشش برای خلاصی از دستای قوی رئیس کارخونه رو به کار برد. تقلا کرد، داد و بیداد کرد، مظلوم بازی در آورد، حتی تلاشش برای متقاعد کردن رئیس کارخونه هم کارگر نیفتاد. بیلی اینبار به یه معجزه واقعی نیاز داشت. بیلی باید اربابی میشد معجزه گر!

رئیس کارخونه با لبخند پلیدی بیلی رو به صورت خودش نزدیک کرد. بوی دهنش ترکیبی بود از شکلات، سیگار و نوشیدنی های غیر مجاز.
بیلی خیلی تلاش کرد توی صورت رئیس کارخونه بالا نیاره. بیلی اربابی بود مودب.
اما رئیس کارخونه اصلا مودب نبود. قدر ادب بیلی رو هم ندونست. بنابراین شروع کرد به خوندن قرارداد.
- بر طبق بند اول، باید به جای تبدیل شدن به یک چوب بستنی، تبدیل بشی به پنج تا چوب بستنی نازک. که خب به عبارتی میشه خلال دندون!
- خلال دندون چیه؟

رئیس کارخونه چندثانیه پوکرفیس شد.
- خلال دندون یه چیزیه که ملت میکنن لای دندونشون تا تمیزش کنن.

و بیلی با تصور اینکه بره توی دهن رئیس کارخونه، اونم با همچین بوی گندی، بالا آورد. اونم صاف توی صورت رئیس کارخونه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1398 18:04
نمایش جزئیات
آفلاین
بیلی هنوز هم قسمت هایی از ذهن لرد رو توی ذهن نداشته اش داشت!
- ام... کارگرمان!

ولی کارگر به هیچ وجه هیچ وقت با هیچ اربابی روبرو نشده بود!
- کارگرتان؟! تا کی تبعیض بین مردم؟! تا کی اختلاف طبقاتی؟ تا کی ظلم به ما کارگرا؟!

و کارگر به گوشه ای رفت و به گریه و غرولند کردنش ادامه داد.
هدف بیلی دقیقا این نبود، ولی خب همین هم راهی برای فرار بود دیگر! پس بیلی با تمام توان به سمت در خروج دوید... ام یعنی خودش رو کشید!
- من میتونم! من موفق میشم!

شپررق!

- من هیچ غلطی نمیتونم بکنم!

حالا بیلی توی دستای صاحب کارخونه بود.

-میدونستم بالاخره فکر فرار به سرت میزنه. حالا وقتشه به بند های توی قرارداد عمل کنیم!

بیلی توی دردسر افتاده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/26 18:12:38
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1398 16:44
نمایش جزئیات
آفلاین
البته که بیلی هنوز ارباب نبود؛ اما حاضر هم نبود این واقعیت را که او تکه چوبی معمولی و موریانه زده است را بپذیرد.

این شد که فریاد زد:
- دستتونو بکشید عقب تسترالای وحشی! حق ندارین به این اندام ورزیده دست بزنین!

یکی از کارگران با تعجب ابرویش را بالا انداخت و پرسید:
- کدوم اندام ورزیده مثلا؟
- مگه کوری آقا؟ همینی که الان جلو روته دیگه!

کارگران خنده ی بلندی سر دادند.
- تو به این می گی ورزیده؟ چند وقته تو آینه یه نگاه به خودت ننداختی برادر من؟

به راستی آخرین باری که بیلی در آینه به خودش نگاه کرده بود کی بود؟ یادش نمی آمد. احتمالا در گذشته های دور بود.
اما الان این مسئله کوچکترین اهمیتی نداشت‌. بیلی پی برده بود که هر چه بیشتر سرِ کارگران را به حرف زدن گرم کند، تراشیده شدنش بیشتر به تاخیر می افتد.

درنتیجه با لحنی که سعی می کرد درمانده و ناراحت به نظر برسد، گفت:
- راست می گی، حتما از ریخت و قیافه افتادم؛ می شه یکیتون یه آینه برام بیاره که با دیدن خودم حداقل با رضایت قلبی تراشیده بشم؟

کارگران دلشان برای بیلی سوخت و یکیشان رفت که آینه ای بیاورد. بیلی با لبخندی شیطانی که سعی می کرد از دید کارگرِ باقیمانده پنهان نگهش دارد، به این فکر می کرد که چطور می تواند دل کارگر دوم را هم به دست بیاورد تا بتواند فرار کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1398 16:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سر دفتر به قسمت پایینی برگه اشاره کرد.
-اینجا

بیلی امضا کرد،اما انگار امضا ها تمامی نداشت!

-اینجا ....اینجا ....اینجا...اینجا رو هم امضا کنی فقط ده تا دیگه مونده!

بیلی خسته شده بود .دست نداشت و با چوب امضا کردن سخت بود.
بیلی در ذهنش به خود یادآوری میکرد،تمام سختی ها را میکشد و در آینده اربابی حتی بزرگ تر از لرد سیاه میشود.

سر دفتر که انگار برگه هایش تمام شده بود،به دو کارگر که کمی آن طرف تر ایستاده بودند اشاره کرد.
-بیاین اینجا چوب بستی جدید رو درست کنین،زنای زیادی اون بیرون منتظر بستی هاشونن!

بیلی تا به اینجا از شغلش راضی بود.
زیرا که با رودولف زیاد میگشت و به لیس زده شدن توسط زن ها علاقه داشت!

دو کارگر به سمت بیلی آمدند و اورا به سمت دستگاه چوب بری بردند.
بیلی که توقع همچین چیزی را نداشت شکایت کرد.
-هی منو کجا میبرین؟مگه نباید لیسیده بشم چرا میخواین منو ببرین؟

کارگر سمت چپ، بیلی را برداشت و به میز کوبید.
-واسه اینکه تو چوب معمولی و موریانه زده ای و باید تراشیده و تمیز بشی تا مردم لیست بزنن!

بیلی فکر کرد.
آیا اون چوب معمولی موریانه خورده بود؟
مگه اون ارباب نبود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1398 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
بیلی وارد کارخانه بستنی سازی شد و به سمت دفتر امور استخدام رفت...
_ما اومدیم استخدام بشیم!
_شما؟
_بله...ما!
_بقیه تون کجان پس؟ یه نفری که!

بیلی ضایع شد..او هنوز برای ایفای نقش یک ارباب آماده نبود!
_خیلی خب...من...اومدم استخدام شم!

سردفتر امور استخدام جلو آمد و یک برگه را به بیلی داد...
_این قراردادتون هست...امضاش کنید!
_خب...بذار ببینم چی نوشته...
_نه...نیاز نکرده...امضاش کن فقط!
_دیگه عمرا این کار رو نمیکنم...تا وقتی که ندونم ان چه کاریه و جزییاتش رو ندونم، این کار رو نمیکنم!

سردفتر قرارداد را جلوی بیلی گذاشت و گفت:
_ببین...فکر نکن خیلی تحفه ای...روزی هزارتا چوب میاد اینجا با التماس که چوب بستنی بشه...حتی غیر چوب ها هم میان!
_میان که چوب بستنی بشن؟
_آره..رودولف رو میشناسی دیگه؟
_بله...کیه که نشناسه!
_اون هر روز دو ساعت میاد اینجا التماس میکنه چوب بستنی بشه، بدیمش دست ساحره‌ها که لیسش بزنن!

بیلی به فکر فرو رفت...به نظر نمی‌رسید کار سختی در پیش رو داشته باشد...حتی شاید این شغل رویایی یک چوب باشد...اینکه صرفا لیسیده شود و پول بگیرد!
_خب...کجا رو امضا کنم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!