تام ریدل جوان با بهت و حیرت به آنتونین بیهوش نگاه می کرد؛ هنوز نمی دانست چه جادویی باعث اینکار شده بود؛ هیچ طلسمی را ندیده بود که به پسرک ِ بیچاره برخورد کند؛ حتی سالگو چوبدستی اش را هم بیرون نکشیده بود. یعنی با ذهنش توانسته بود او را کنترل کند و به این وضع در بیاورد؟!
به سمت خانه ی سالگو حرکت کرد، در طول مسیر بازگشت، به اتفاقی که برای دالاهوف افتاده بود، فکر میکرد. قدرتی که توانسته بود او را اینگونه تحت کنترل در بیاورد، بی شک می توانست هر فرد دیگری را هم به زانو در بیاورد. حتی شاید آلبوس هم به سرنوشت او دچار شده بود؛ بیهوش در گوشه ای از این جنگل دراز کشیده بود و شاید وعده ی غذایی بعدی جانوران داخل جنگل می شد.
لرزید...
نمی دانست از فکر کردن به سرنوشت دو همراهش اینگونه شده بود یا از تغییر ناگهانی هوا. ایستاد... نه... حتما از سردی هوا اینگونه شده بود، او و ترس؟! هرگز! حتی خود سالگو هم نمی توانست او را بترساند، این همه راه نیامده بود تا بترسد. باید سالگو را شکست می داد. خودش باید تنها فردی می شد که جادوی سیاه را می داند، هیچ رقیبی نباید زنده می ماند.
خندید، صدای خنده اش در محوطه ی اطرافش پیچید؛ می دانست که روزی می تواند بر تمام رقیبانش غلبه کند و خودش بزرگترین جادوگر تمام اعصار باشد، حتی قوی تر از آن پیرمردی که الان جایی در این جنگل بود و از سرنوشت خود هیچ خبری نداشت. نمیدانست... مطمئن بود! باید اینگونه می شد.
در همین افکار بود که به خانه سالگو رسید، سالگو بیرون خانه خود نشسته بود و دقیقا به محلی که تام از آن جا آمده بود، نگاه می کرد. تام لحظه ای ایستاد و سرش را به نشانه ی احترام به استادش، تکان داد. سالگو پوزخند زد، توانسته بود تا این جوان ِ بی باک و جسور را آرام کند. بیشتر از بقیه طول کشیده بود، ولی در نهایت او هم تسلیم شده بود؛ یا شاید هم فکر میکرد که تام ریدل تسلیم او شده است.
- خب، تا الان و زودتر از موعد قراردادمون، من بهت دو درس یاد دادم، حالا تو باید به قرار دادمون عمل کنی.
- قرار، قراره.
- خب پس برای اولین دستمزد، من ازت...
- صبر کنین استاد! قبل از اینکه چیزی بگین، باید موردی رو یادآوری کنم!
سالگو از اینکه پسرک حرفش را قطع کرده بود، عصبانی شد، از طرفی از جسارت او خوشش آمد، برای همین تصمیم گرفت تا اجازه بدهد که حرفش را بزند.
- خب؟
- دروسی که شما تعلیم دادید، با اینکه بسیار خوب بودند، ولی من از شما نخواسته بود و شما به انتخاب خودتون، گفتین. پس دستمزد شما رو هم من تعیین می کنم و برای این کار، این ها رو به شما تقدیم می کنم.
تام، یک برگ درخت غان و یک سنگ ِ 7 رنگ را جلوی سالگو گرفت.
سالگو لبخندی زد، از ذکاوت این پسر خوشش آمده بود. تصمیم گرفت تا او را کنار خودش نگه دارد.
- خوبه! به یه شرط اینجا خواهی موند؛ دیگه نباید کسی رو وارد اینجا بکنی؛ اون پیرمرد راهش رو پیدا کرد و رفت؛ ولی اون پسرک ِ بیچاره تا زمانی که زنده ست، مثل دیوونه ها رفتار میکنه.
- بله استاد.
آنلاینها
18 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
پیام امروز
[[continious]] نوری در تاریکی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ به: نوری در تاریکی
پاسخ به: نوری در تاریکی
پاسخ به: نوری در تاریکی
پاسخ به: نوری در تاریکی
پاسخ به: نوری در تاریکی
پاسخ به: نوری در تاریکی
پاسخ به: نوری در تاریکی
پاسخ به: نوری در تاریکی
پاسخ به: نوری در تاریکی
پاسخ به: نوری در تاریکی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




