شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
اِما و ربکا اَما درون چمدان در حال گفت و گو... یا بهتر بگویم کُفت و کو بودند!
- برو اونور! منو له کردی اینجا! - پروفسور بینز توی جزوه ی "چگونه همسفر خوبی باشیم؛ آمادگی برای سفر1+نکات کاملا عملی" گفتن به هرکس با توجه به ابعادش جا تعلق میگیره. منم از تو بزرگ ترم. - حرف نزن! برو اونور!
در همین هنگام که آنها به درگیری خود میپرداختند، کیف نزدیک و نزدیک تر میشد و قورباغه های شکلاتی درون آن هم آماده ی حمله میشدند. - یادتون باشه! تا رسیدیم به چمدون جاگیر میشین. هاگوارتز بدون ما معنایی نداره.
کیف به چمدان رسید. اول... صدای مهیبی اومد، مانند نود درصد رول های دیگر این راوی، صحنه آهسته شد. صدای داد ها با کم شدن سرعت روایت در بادی که از لای زیپ میآمد گم شدند و بعد ربکا و اما خود را در میان مقادیر بسیاری قورباغه سیاه خوشمزه میدیدند. راه کمی تا هاگوارتز مانده بود... اما با فضای تنگ و تعداد آنها همین نیز قرار بود بسیار سخت باشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/4/6 3:18:15 ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/4/6 11:52:52
پیام ناظر: سوژه از آخرین پست شیلا بروکس ادامه پیدا خواهد کرد. پست خلاصه سدریک دیگوری طی 24 ساعت آینده پاک خواهد شد. متقابلاً اطلاع لازم به ایشان داده شده است. با تشکر از ایشان. --------------------------------
خلاصه:
سکوی نه و سه چهارم خراب شده و جادوگرها قادر به رفتن به هاگوارتز نیستن. بنابراین تصمیم میگیرن شعبه دوم هاگوارتز رو همین طرف تاسیس کنن. ولی مشکلات زیاد شعبه دوم، باعث میشه اینا تصمیم بگیرن هر طور شده خودشونو به هاگوارتز برسونن. این وسط یه پیشنهاد مسخره داده میشه که دو نفرو(اما دابز و ربکا توی حالت خفاشی) بذارن تو چمدون و به طرف هاگوارتز پرتشون کنن. بعد از پرتابشون تازه متوجه میشن که فقط یک چمدون داشتن ولی آیلین با نقشه ای کوله پشتی شیلا رو به دست میاره و اونو به هاگرید میده.
***
- خو حالا چی؟ - پرتشون کن. - کدوم ور؟
اساتید محترم جهت یابی دوباره باهم درگیر شدند که در دفعه اول چمدان به کدام جهت پرتاب شده بود؟
- جنوب غربی. - جنوب شرقی. - خط افق!
هاگرید از صبح انرژی زیادی مصرف کرده بود. شکمش حالا به قار و قور افتاده بود و معمولاً در شرایط گرسنگی به درستی فکر نمیکرد.
- شومال شرقی!
استثنائاً تیری که هاگرید با چشمان بسته پرتاب کرده بود به هدف خورد و کیف را در جهت درستی پرتاب کرد.
- اودافظ!
هاگرید برای کیف دست تکان داد. حالا میتونست از غذاهای شعبه دوم هاگوارتز بچشه!
- ولی کی توی کیف بود؟
صد ها متر دورتر، شیلا دوان دوان به سمتی میرفت که میدونست کیف نازنینش در آنجا قرار دارد. اما دیدن رد رنگ خاکستری در پهنای آسمان آبی او را از حرکت بازداشت. شیلا دیر رسیده بود و کیف با سرعت زیادی به سمت ربکا و اما دابز میرفت.
شیلا با کمی تلاش بلاخره طلسم فرمان آیلین را پس زد و آنرا در ذهنش خنثی کرد. _آهای فلیسی زود باش این قفلو باز کن! بعدش هم برو ژری رو خبر کن!
شیلا این را از ته حلق و به زبان مارها گفته بود! فلیسی که گویا در آستین شیلا ساکن بود(!) بیرون آمد و دمش را در قفل در فرو برد و آن را باز کرد! سپس رفت تا ژرویرا را خبر کند! فلیسی با ژرویرا برگشت.
_ژری بدو یه سطل آب بیار و بریز توی این جعبه! _رفتارت مشکوکه! _برات تعریف میکنم. لطفا کاری که گفتمو بکن! _فس!(باشه)
ژرویرا یک سطل آب روی گل ها ریخت و شیلا از آنها که حالا نرم شده بودند بیرون آمد.
سدریک عزیز این قسمت سوژه قبلا نوشته شده لطفا از ادامه ی آخرین پست داستان بنویس.
آیلین که قایم شده بود این بار فکر هوشمندانه تری به فکرش رسید و با ایمپریوس خود شیلا را طلسم کرد.
شیلا تحت کنترل آیلین گفت: -ژری یه لطفی بکن منو بزار تو این جعبه، بعد درشو جوری قفل کن که حتی با جادو هم باز نشه.
-چرا آخه؟
-فقط بکن دلیلش مهم نیست.
-باشه!
ژرویرا دور شیلا پیچید، او را در جعبه گذاشت و درش را قفل کرد.
-خب حالا خودت از اینجا دور شو!
-کارات یکم مشکوک نیست؟
-بعد از این همه سال هنوز بهم اعتماد نداری؟
-باشه.
وقتی ژرویرا رفت آیلین آمد و و از سوراخ پشت جعبه گل رس توی آن ریخت و صبر کرد تا گل ها خشک شدند و بعد زمین را حفر کرد و جعبه را در گودال انداخت و رویش را با خاک پوشاند.
اما شیلا اگر نمی توانست دل مارهایش را بدست بیاورد که دیگر شیلا نبود! او که از یک سالگی با مارها بزرگ شده بود هیچ وقت اجازه نمیداد حتی یک مار در کره زمین با او قهر کند! حتی اگر آن مار دست پرورده لیسا باشد! بنابراین به سمت آن مار هایی که با او قهر بودن رفت و با کمی حرف زدن دل آنها را بدست آورد!
زرویرا، شیلا رو به قسمتی از کیف برد که شیلا خونه ای رو اونجا برای خودش تدارک دیده بود. هیزل روی یکی از مبل ها نشسته بود و یکی از مار های شیلا به دورش پیچیده بود. _اَه! شیلا بیا به این بگو منو ول کنه! _ولش کن عزیزم! ولش کن ! باید از مهمون ناخوندمون پذیرایی کنیم! _از کنترلمون فیس شده! _آهان!...شاید یه نفر افسونش کرده!
شیلا بعد از این حرف به سرعت طلسم های مختلفی رو برای باطل کردن افسون ها فرستاد تا اینکه افسون بلاخره باطل شد و مار مذکور به آغوش صاحب عزیزش شتافت.
_مرلینو شکر! جنوب دریا نداره ضرب دست تو هم به قدری نیست که زیادی دور شده باشه!
شیلا نگران مارهاش بود. خیلی نگران! و در این مواقع مغزش خیلی سریع تر و شیطانی تر از معمول کار میکرد. _پتریفیکوس توتالوس! خوبه! دیگه نمیتونی دنبالم بیای آیلین!
او با زدن این حرف به سرعت به سمت جنوب دوید تا کیف ارزشمندش را بیابد!
***
_آهای هیزل! کجایی یه صدایی چیزی...؟وای کیف خوشگلم اینجایی!
او که حالا کیفش را صحیح وسالم یافته بود به سرعت وارد آن شد تا از سلامتی مارهایش مطمئن شود. _به به! خوشگلای من خوشحالم که صحیح و سالمین! حالا بگین مهمون ناخوندمون کجاست. زود بیارینش و از کیفم پرتش کنید بیرون!
-نه. الان پسش می گیرم. اگه جسمی رو جادو کنیم بقیه چیز های که باهاش تماس مستقیم دارن هم طلسم می شن. بنابرین اگه من یه کروشیوبه این کیف بزنم اجسام درونش هم شکنجه می شن و من از همین جا می گم فقط در صورتی شکنجه رو قطع می کنم که شیلا قفلو باز کنه.
آیلین با حداکثر نفرت کروشیو زد و قفل کیف باز شد. آیلین به سرعت هیزل را داخل کیف کرد و چنان با قدرت کیف را پرتاب کرد که فرصت جواب به شیلا نداد.
شیلا موفق شده بود! هم آیلین را شکنجه کرده بود هم کیفش را پس گرفته بود ! و این کار را به صورتی انجام داده بود که نصف مارهایش که در معرض طلسم آیلین قرار گرفته بودند از سو کولش بالا میرفتند. وارد کیف شد تا هیزل را بیرون کند! _آهای هیزل! بیرون! زود از کیف من برو بیرون! _نمیرم! بهم نگفته بودی کیفت انقدر خوشگله! اصلا اینجا کیفه یا باغ وحش؟ _باغ وحش! البته فقط قسمت خزندگانش! ولی تو باید از اینجا بری بیرون! ایمپریو!
هیزل که مطیع شده بود دوان دوان از کیف خارج شد! و آیلین را هم به راحتی گرفت و همراه خودش برد.
شیلا از کیف بیرون آمد و در کیف را قفل کرد جوری که هیچکس نمیتوانست وارد آن شود!
باید راه دیگری پیدا میکردند! کوله پشتی شیلا دیگر از گزینه ها خارج شده بود!