-همه هاگوارتز فرزندان من هستند.
پیاز رو به روی محفلی هایی که به شدت اشک می ریختند ایستاده بود و سخنرانی میکرد.زاخاریاس داسش را کنار گذاشته بود و با چکش رو سرش میکوبید تا هر چه سریع تر از شر کنفرانس «کشت پیاز و نحوه اموزش آن در هاگوارتز » راحت شود.سالن اجتماعات هاگوارتز پر بود از محفلی هایی که به هر دری میزدند تا مانند زاخاریاس بتوانند به بهانه صدمات شدید جسمانی از کنفرانس بیرون بروند. گابریل کتاب هایی که در مورد پیاز ها دم در کنفرانس هدیه گرفته بود را جر و واجر میکرد. ویلبرت تمبورین را در دستش گرفته بود و هر از چند گاهی به سرش میزد تا بر اثر سکته مغزی از کنفرانس بیرون رود و هری چکشش را برداشته بود و روی زخمش میزد تا از وسط نصف شود:
-دوستان عزیزم.میدونم که گریه و ابراز احساسات شما همه از سر خیر خواهی و توجهه اما من نمیخوام که شما اشک های گرانبهای خودتون رو اینجا هدر بدید.من در تک تک لحضه هایی که از خانوادم سرکوفت خوردم،تک تک لحضه هایی که از شدت تمسخر دیگران پوست هام وا میرفت،تک تک لحضه هایی که استادای ماگلی میگفتن:«پیاز بدبخت تو رو چه به درس خوندن؟» گریه نکردم عزیزان من.
درسته که حرف های انگیزشی من شما رو به گریه وا داشته اما گریه هاتون رو بزارید برای لحظات احساسی زندگی خودتون عزیزان من. 
بالاخره جواب داد.تمبورین با صدای بلندی ترکید و سر ویلبرت از داخل آن بیرون آمد.با صدای بلند تمبورین تمام محفلی هایی که به اجبار پروفسور ،برای اینکه حق پیاز های محفل در مشارکت در امور مدرسه دیده شود، در کنفرانس شرکت کرده بودند از حای خود بلند شدند و به بهانه دستشویی زیر زیرکی از خروجی های اضطراری خارج می شدند.
پایان فلش بک
پیاز که تا ته چیزش...یعنی کمرش در گل فرو رفته بود به داد و فغان های دانش آموزان برای اینکه چرا در مزرعه فرود آمده اند گوش میداد.شاید عقل پیازیش در درک احساسات ناقص بود اما در ایده یابی برای حل مسئله آموزش در مزرعه پیاز حرف نداشت.هر چه باشد او حالا یک معلم بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





یکیش ترکید! یه ستاره گرفتی! 
همرزمها به گوش باشید! حمله شده! 





