جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ايستگاه كينگزكراس

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مهر 1399 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک

-همه هاگوارتز فرزندان من هستند.

پیاز رو به روی محفلی هایی که به شدت اشک می ریختند ایستاده بود و سخنرانی میکرد.زاخاریاس داسش را کنار گذاشته بود و با چکش رو سرش میکوبید تا هر چه سریع تر از شر کنفرانس «کشت پیاز و نحوه اموزش آن در هاگوارتز » راحت شود.سالن اجتماعات هاگوارتز پر بود از محفلی هایی که به هر دری میزدند تا مانند زاخاریاس بتوانند به بهانه صدمات شدید جسمانی از کنفرانس بیرون بروند. گابریل کتاب هایی که در مورد پیاز ها دم در کنفرانس هدیه گرفته بود را جر و واجر میکرد. ویلبرت تمبورین را در دستش گرفته بود و هر از چند گاهی به سرش میزد تا بر اثر سکته مغزی از کنفرانس بیرون رود و هری چکشش را برداشته بود و روی زخمش میزد تا از وسط نصف شود:
-دوستان عزیزم.میدونم که گریه و ابراز احساسات شما همه از سر خیر خواهی و توجهه اما من نمیخوام که شما اشک های گرانبهای خودتون رو اینجا هدر بدید.من در تک تک لحضه هایی که از خانوادم سرکوفت خوردم،تک تک لحضه هایی که از شدت تمسخر دیگران پوست هام وا میرفت،تک تک لحضه هایی که استادای ماگلی میگفتن:«پیاز بدبخت تو رو چه به درس خوندن؟» گریه نکردم عزیزان من. درسته که حرف های انگیزشی من شما رو به گریه وا داشته اما گریه هاتون رو بزارید برای لحظات احساسی زندگی خودتون عزیزان من.

بالاخره جواب داد.تمبورین با صدای بلندی ترکید و سر ویلبرت از داخل آن بیرون آمد.با صدای بلند تمبورین تمام محفلی هایی که به اجبار پروفسور ،برای اینکه حق پیاز های محفل در مشارکت در امور مدرسه دیده شود، در کنفرانس شرکت کرده بودند از حای خود بلند شدند و به بهانه دستشویی زیر زیرکی از خروجی های اضطراری خارج می شدند.

پایان فلش بک

پیاز که تا ته چیزش...یعنی کمرش در گل فرو رفته بود به داد و فغان های دانش آموزان برای اینکه چرا در مزرعه فرود آمده اند گوش میداد.شاید عقل پیازیش در درک احساسات ناقص بود اما در ایده یابی برای حل مسئله آموزش در مزرعه پیاز حرف نداشت.هر چه باشد او حالا یک معلم بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مهر 1399 18:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:

سکوی نه و سه چهارم خراب شده و جادوگرها قادر به رفتن به هاگوارتز نیستن. بنابراین تصمیم می‌گیرن شعبه دوم هاگوارتز رو توی لندن تاسیس کنن. شعبه‌ی جدید چندان موفق عمل نمی‌کنه و دانش‌آموزا تصمیم می‌گیرن هر طور شده خودشون رو به مدرسه‌ی اصلی برسونن. برای این کار دو نفر می‌رن توی یک چمدون و از هاگرید می‌خوان اونا رو به سمت هاگوارتز پرتاب کنه.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- به حدف ذدم؟

تام هر دو تخم چشم خود را از کاسه درآورد و در اختیارلینی قرار داد. لینی ارتفاع گرفت و چشمان او را مانند دوربین شکاری جلوی چشم خودش گرفت.

- افتاد جلوی دیوار قلعه!

دو دانش‌‌آموز دیگر در چمدان رفتند و هاگرید مجددا پرتاب کرد.

- ذدم؟
- به دیوار قلعه!
- یه سنگینشو بدین! این دفعه اون خوکای کثیفو می‌پوکونم!

این بار یک دوجین دانش‌آموز در اختیار هاگرید قرار گرفت.

- باریکلا هاگرید! یکیش ترکید! یه ستاره گرفتی!

هاگرید که گرم شده بود دیگر نیازی به چمدان نداشت و خودش مشت مشت دانش‌آموز برمی‌داشت و پرتاب می‌کرد.

- واهاهاهای! کی بازیو عوذ کرد؟ من عاشق فوروت نینجام!

هاگرید که به خاطر نمی‌آورد خودش آن دانش‌آموز بخت برگشته را به هوا پرتاب کرده، دست به کمر رودولف برد و در کسری از ثانیه دانش‌آموز سوجی را به دو نیم تقسیم کرد!

تصویر تغییر اندازه داده شده


- زنگ خطر! زنگ خطر! هم‌رزم‌ها به گوش باشید! حمله شده!

شیء حجیمی به تابلوی سر کادوگان که بالای دروازه‌ی قلعه نصب شده بود خورد و او را به اعلان وضعیت قرمز وادار کرد.

- آخ! زخمم! ولدمورت حمله کرده!

هری که فورا خودش را به مقابل درب رسانده بود، پیشانیش مورد اصابت گلوله‌ی دوم قرار گرفت تا این گونه الم شنگه راه بیندازد.

- اون بذرها ره بری چی اون‌جوری می‌کارِد؟ دارِد اشتباه می‌کارِد یره! خرابش کردِد!

هدف بعدی علی بشیر بود که نمی‌خواست با حقیقت محفلی نبودن خود کنار بیاید و بر روی قالیچه‌ی پرنده‌اش مشغول ایراد گرفتن از کار محفلی‌ها یا به قول خودش راهنمایی آن‌ها بود. لحظه‌ای بعد، علی با صورت در یکی از چاله‌ها سقوط کرد و رز بدون توجه به این که او بذر پیاز نیست، رویش را با خاک پر کرد.

- گلاواهایاااااااا... [زارت]!

ویلبرت مشغول ساز و آواز در دستگاه دوبرره برای غنچه‌های پیاز بود تا رشدشان را بهبود ببخشد که سازش مورد اصابت گلوله‌ی دشمن قرار گرفت و منهدم شد.

- زاخ! تو خیار باهوشی هستی! از سیاست سر در میاری! این چه مزرعه‌ی تمامیت‌خواهیه که همه‌ی پیازاش می‌ره انبار می‌شه؟ بهتر نیست یه سازوکاری تشکیل بدیم که این پیازها خودشون رای بدن و انتخاب کنن که غذای کی بشن؟

زاخاریاس که داسی در دست راست داشت و با آن بر زمین می‌کوبید و چکشی در دست چپ داشت و با آن کار خاصی نمی‌کرد، می‌خواست از تعلق پیازها به خلق محفل بگوید که گلوله‌ای سیریوس را از مقابلش برداشت.

گلوله‌های چمدانی پس از مدتی شروع به باز شدن کردند و دانش‌آموزان هاگوارتز از آن‌ها سر برآوردند.

- بچه‌ها مثل این که اشتباه اومدیم!

-این‌جا دیگه کجاست؟

از مدرسه‌ی باستانی هاگوارتز، تنها دیوارهای قلعه‌اش باقی مانده بود.

- تا چشم کار می‌کنه پیازه!

پروفسور دامبلدور بعد از این که دید دیگر دانش‌آموزی به مدرسه نمی‌آید، آن را به نفع محفل ققنوس مصادره کرده و به مزرعه‌ی پیاز تغییر کاربری داده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 30 تیر 1399 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
-اصلا تو که بال داری، از کیف برو بیرون خودت پرواز کن.

-اگه راست می گی خودت برو ببین چقدر سخته!

-من که بال ندارم!

-پس منم نمی رم.

در این لحظه کیف محکم به چمدان برخورد کرد و فریاد آخ ربکا و اما بلند شد.

-چرا می زنی؟

-من نمی زنم تو داری می زنی بهم!

-ما به شما برخورد کردیم!

-شما کی هستین؟

-ما...

ولی قبل از اینکه حرفشان را بزنند، خیلی محکم به زمین برخورد کردند! آنها رسیده بودند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 6 تیر 1399 00:48
نمایش جزئیات
آفلاین
اِما و ربکا اَما درون چمدان در حال گفت و گو... یا بهتر بگویم کُفت و کو بودند!

- برو اونور! منو له کردی اینجا!
- پروفسور بینز توی جزوه ی "چگونه همسفر خوبی باشیم؛ آمادگی برای سفر1+نکات کاملا عملی" گفتن به هرکس با توجه به ابعادش جا تعلق می‌گیره. منم از تو بزرگ ترم.
- حرف نزن! برو اونور!

در همین هنگام که آنها به درگیری خود می‌پرداختند، کیف نزدیک و نزدیک تر میشد و قورباغه های شکلاتی درون آن هم آماده ی حمله می‌شدند.
- یادتون باشه! تا رسیدیم به چمدون جاگیر می‌شین. هاگوارتز بدون ما معنایی نداره.

کیف به چمدان رسید.
اول... صدای مهیبی اومد، مانند نود درصد رول های دیگر این راوی، صحنه آهسته شد.
صدای داد ها با کم شدن سرعت روایت در بادی که از لای زیپ می‌آمد گم شدند و بعد ربکا و اما خود را در میان مقادیر بسیاری قورباغه سیاه خوشمزه می‌دیدند.
راه کمی تا هاگوارتز مانده بود... اما با فضای تنگ و تعداد آنها همین نیز قرار بود بسیار سخت باشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/4/6 3:18:15
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/4/6 11:52:52
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 5 تیر 1399 20:46
نمایش جزئیات
آفلاین
پیام ناظر: سوژه از آخرین پست شیلا بروکس ادامه پیدا خواهد کرد.
پست خلاصه سدریک دیگوری طی 24 ساعت آینده پاک خواهد شد. متقابلاً اطلاع لازم به ایشان داده شده است. با تشکر از ایشان.
--------------------------------

خلاصه:

سکوی نه و سه چهارم خراب شده و جادوگرها قادر به رفتن به هاگوارتز نیستن. بنابراین تصمیم می‌گیرن شعبه دوم هاگوارتز رو همین طرف تاسیس کنن. ولی مشکلات زیاد شعبه دوم، باعث می‌شه اینا تصمیم بگیرن هر طور شده خودشونو به هاگوارتز برسونن.
این وسط یه پیشنهاد مسخره داده می‌شه که دو نفرو(اما دابز و ربکا توی حالت خفاشی) بذارن تو چمدون و به طرف هاگوارتز پرتشون کنن. بعد از پرتابشون تازه متوجه میشن که فقط یک چمدون داشتن ولی آیلین با نقشه ای کوله پشتی شیلا رو به دست میاره و اونو به هاگرید میده.

***


- خو حالا چی؟
- پرتشون کن.
- کدوم ور؟

اساتید محترم جهت یابی دوباره باهم درگیر شدند که در دفعه اول چمدان به کدام جهت پرتاب شده بود؟

- جنوب غربی.
- جنوب شرقی.
- خط افق!

هاگرید از صبح انرژی زیادی مصرف کرده بود. شکمش حالا به قار و قور افتاده بود و معمولاً در شرایط گرسنگی به درستی فکر نمی‌کرد.

- شومال شرقی!

استثنائاً تیری که هاگرید با چشمان بسته پرتاب کرده بود به هدف خورد و کیف را در جهت درستی پرتاب کرد.

- اودافظ!

هاگرید برای کیف دست تکان داد. حالا میتونست از غذاهای شعبه دوم هاگوارتز بچشه!

- ولی کی توی کیف بود؟

صد ها متر دورتر، شیلا دوان دوان به سمتی میرفت که میدونست کیف نازنینش در آنجا قرار دارد. اما دیدن رد رنگ خاکستری در پهنای آسمان آبی او را از حرکت بازداشت. شیلا دیر رسیده بود و کیف با سرعت زیادی به سمت ربکا و اما دابز میرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلین در 1399/4/6 15:00:22
شروع و پایان با ماست!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 5 تیر 1399 17:07
نمایش جزئیات
آفلاین
شیلا با کمی تلاش بلاخره طلسم فرمان آیلین را پس زد و آنرا در ذهنش خنثی کرد.
_آهای فلیسی زود باش این قفلو باز کن! بعدش هم برو ژری رو خبر کن!

شیلا این را از ته حلق و به زبان مارها گفته بود!
فلیسی که گویا در آستین شیلا ساکن بود(!) بیرون آمد و دمش را در قفل در فرو برد و آن را باز کرد! سپس رفت تا ژرویرا را خبر کند!
فلیسی با ژرویرا برگشت.

_ژری بدو یه سطل آب بیار و بریز توی این جعبه!
_رفتارت مشکوکه!
_برات تعریف میکنم. لطفا کاری که گفتمو بکن!
_فس!(باشه)

ژرویرا یک سطل آب روی گل ها ریخت و شیلا از آنها که حالا نرم شده بودند بیرون آمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 5 تیر 1399 12:57
نمایش جزئیات
آفلاین
سدریک عزیز این قسمت سوژه قبلا نوشته شده لطفا از ادامه ی آخرین پست داستان بنویس.

آیلین که قایم شده بود این بار فکر هوشمندانه تری به فکرش رسید و با ایمپریوس خود شیلا را طلسم کرد.

شیلا تحت کنترل آیلین گفت:
-ژری یه لطفی بکن منو بزار تو این جعبه، بعد درشو جوری قفل کن که حتی با جادو هم باز نشه.

-چرا آخه؟

-فقط بکن دلیلش مهم نیست.

-باشه!

ژرویرا دور شیلا پیچید، او را در جعبه گذاشت و درش را قفل کرد.

-خب حالا خودت از اینجا دور شو!

-کارات یکم مشکوک نیست؟

-بعد از این همه سال هنوز بهم اعتماد نداری؟

-باشه.

وقتی ژرویرا رفت آیلین آمد و و از سوراخ پشت جعبه گل رس توی آن ریخت و صبر کرد تا گل ها خشک شدند و بعد زمین را حفر کرد و جعبه را در گودال انداخت و رویش را با خاک پوشاند.

-حالا چطوری می خوای بیای بیرون؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 5 تیر 1399 01:50
نمایش جزئیات
آفلاین
اما شیلا اگر نمی توانست دل مارهایش را بدست بیاورد که دیگر شیلا نبود! او که از یک سالگی با مارها بزرگ شده بود هیچ وقت اجازه نمیداد حتی یک مار در کره زمین با او قهر کند! حتی اگر آن مار دست پرورده لیسا باشد!
بنابراین به سمت آن مار هایی که با او قهر بودن رفت و با کمی حرف زدن دل آنها را بدست آورد!

_فس!
_اوه سلام ژری چیزی شده؟
_دنبال من بفس!(بفس=بیا)
_چیزی شده؟
_بفس میفهمی.

زرویرا، شیلا رو به قسمتی از کیف برد که شیلا خونه ای رو اونجا برای خودش تدارک دیده بود.
هیزل روی یکی از مبل ها نشسته بود و یکی از مار های شیلا به دورش پیچیده بود.
_اَه! شیلا بیا به این بگو منو ول کنه!
_ولش کن عزیزم! ولش کن ! باید از مهمون ناخوندمون پذیرایی کنیم!
_از کنترلمون فیس شده!
_آهان!...شاید یه نفر افسونش کرده!

شیلا بعد از این حرف به سرعت طلسم های مختلفی رو برای باطل کردن افسون ها فرستاد تا اینکه افسون بلاخره باطل شد و مار مذکور به آغوش صاحب عزیزش شتافت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: چهارشنبه 4 تیر 1399 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
-نه نمی کنیم.

-چرا؟

-تو گذاشتی اون پرتمون کنه.

-من نمی تونستم جلوشو بگیرم.

-می دونی چقدر دردمون اومد؟

-آره می دونم.

-ما باهات قهریم.

مار ها این را گفتند و رفتند.

فلش بک

-امپریوس

آیلین از طلسم شیلا جاخالی داده بود و مار های او را طلسم کرده بود.

-چقدر بخندم بهش بعد از اینکه اینا رو ببینه!

پایان فلش بک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: چهارشنبه 4 تیر 1399 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
_مرلینو شکر! جنوب دریا نداره ضرب دست تو هم به قدری نیست که زیادی دور شده باشه!

شیلا نگران مارهاش بود. خیلی نگران! و در این مواقع مغزش خیلی سریع تر و شیطانی تر از معمول کار میکرد.
_پتریفیکوس توتالوس! خوبه! دیگه نمیتونی دنبالم بیای آیلین!

او با زدن این حرف به سرعت به سمت جنوب دوید تا کیف ارزشمندش را بیابد!

***

_آهای هیزل! کجایی یه صدایی چیزی...؟وای کیف خوشگلم اینجایی!

او که حالا کیفش را صحیح وسالم یافته بود به سرعت وارد آن شد تا از سلامتی مارهایش مطمئن شود.
_به به! خوشگلای من خوشحالم که صحیح و سالمین! حالا بگین مهمون ناخوندمون کجاست. زود بیارینش و از کیفم پرتش کنید بیرون!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"