جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: چهارشنبه 20 خرداد 1394 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی:

همچنان که ویلبرت و گیدیون به چهره ی افقی آلبرت نگاه میکردند به ناگه ویلبرت نخ نازک و سیاه رنگی را در دهان مالسیبر دید.
- اه... این چیه؟ حال بهم زن نیست به نظرت گید؟

- هوم... یه نخ تو دهان آلبرت؟ یعنی... یعنی چیزی تو شکمش جاگذاری کرده؟

- به نظر میرسه خیلی خونسرد باشی ها!

- نه... منم ترسیدم راستش... یکی از همکارانمون کشته شده... درست در نزدیکی خودمون... ولی من بیشتر کنجکاو هستم!

- خوب... چیکار کنیم؟

- میخوام هر چیزی که جا گذاری کرده رو در بیارم و بعد بریم دالاهوف و دوستانش رو دستگیر کنیم! همین و بس.

گیدیون دستش با کمی تردید جلو برد و نخ را کشید... به محض کشیدن نخ دهان آلبرت باز شد و چیزی مانند کاغذی جادویی با نوشته ی " گول خوردید! رانکورن بلاکیوس ماکسیما خورده و این رانکورن نیست... و در ضمن اون... بومممم!"

-
-

همچنان که زندانبان و فرمانده ی ساواج با چشمان گرد شده به پیغام نگاه میکردند ناگهان تابوت و جنازه ی تقلبی منفجر شدند...انفجاری که نور شدیدی پدید آورد و البته تمام اعضای ساواج را نیز با لباس های پاره و پوره به اطراف پرتاب کرد و در این لحظه...


- جمعش کنید بینم این فیلم هندی هارو!
- ببخشید شما؟

آرسینوس خود را وارد کادر کرد و یقه ی راوی را گرفت و در حالی که صدایش از زیر ماسک مقداری خفه به گوش میرسید شروع کرد در صورت راوی نعره زدن.
- جیگرم! جیگرم! جیگرم با گاف مکسور! حالا هم جمع کن این مسخره بازی ها رو! زندانبان جدیدم!
- حالا زندانبانیت مبارک... به سوژه چیکار داری ولی؟
- اولا که اون گیدیون و ویلبرت شناسه هاشون بسته شده رفتن... مرلین هم بیامرزتشون، دوما هم که ساواج الان چند ماهه کلا مختل شده رفته پی کارش.
- خوب پس تموم بشه دیگه؟!
- پس نه پس! اصن خودت رو هم یک ماه حبس میکنم که دیگه یاد بگیری زندانبان رو مسخره نکنی!
-
- خوب... ملت... یکی بیاد اینجا سوژه ی جدید رو بزنه! تمام شد و رفت! مرلین حافظ و پایان!


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: یکشنبه 23 آذر 1393 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
متخصص ترین و زبده ترین ماموران وزارت سحر و جادو(ساواج)، نزدیک جنگل ممنوعه، جایی که دالاهوف فراری و دوستانش پنهان شده بودند، اطراق کرده بودند و کنار آتشی خود را گرم میکردند!

همه داشتند خیره به آتش نگاه میکردند که ناگهان آلبرت گفت:
_ من میرم یه سر و گوشی آب بدم!
ویلبرت: _ کجا میری؟!
گیدیون: _ راست میگه کجا میری یهو؟!
آلبرت: خفه! به خودم مربوطه!
ویلبرت: چی؟ به رییس سازمان ساواج توهین میکنی؟!
گیدیون: چی؟به مسئول پرونده توهین میکنی؟! داندانگاس دنجرس بیا اینو بلاک کن!

ملت ساواجی: داندانگاس کیه؟ بلاک کجاست؟!
گید: اووووم،... منظورم اینه اگه از دستور مستقیم فرمانده سرپیچی کنی تحت پیگرد قضایی قرار میگیری!
آلبرت: بینیم بابا!

و سپس آلبرت به سوی جنگل ممنوعه رفت...

گیدیون:
رز: دوباره این زبون بسته شد!
آگوستوس: گیدی آرامش خودتو حفظ کن ما همچنان به دستورات تو عمل میکنیم!
ویلبرت: بچه ها بنظرتون الان چیکار کنیم؟! نقشه ای دارید؟
رز: آره. بنظر من اول تیم آلفا حمله میکنه و اگه شکست خورد تیم بتا وارد عمل میشه و دالاهوف را میگیره!
آگوستوس: رز عزیزم، کلا آلفا و بتا اینجا خودمونیم! همین چند نفری که اینجاییم!
گید: کاش مام یه دکتر ظریف داشتیم!
ویلبرت: ظریف کیه؟!
گید: بابا ظریف! رفیقش، اشتون!
رز: جان؟!
گید: اوه! یادم نبود! شما روزنامه های مشنگی نمیخونید!
آگوستوس: مگه تو میخونی؟!

در همین لحظه صدای آآآآآآآآآآآآآآآآآخ بلندی به گوش رسید و ملت ساواجی به داخل جنگل ممنوعه و منبع صدا هجوم بردند در حالی که چویدستی ها و گوش هایشان کشیده و هوشیار بود. آن ها در حال پیشروی آهسته بودند که ناگهان رز فریاد زد:
_ بیاین اینجا!

ملت به آن جا رفتند و یک تابوت پیدا کردند که روی آن با خط خرچنگ قورباغه ای نوشته بود:
نقل قول:

هر کس دنبال من بیاد عاقبتش این میشه!
امضا: A.D


ویلبرت: امضا از ارتش دامبلدور؟! الف دال؟!
گیدیون: نه، احتمالا منظورش آنتونین دالاهوفه. یعنی دالاهوف اینو نوشته.

سپس گیدیون در تابوت را باز کرد و با چهره افقی شده زیر مواجه شد:
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: چهارشنبه 19 آذر 1393 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
در ته سالن صدایی شنیده شد، در یکی از اتاق ها باز شد و مردی عظیم الجثه با وقار و جذبه ی خاصی بیرون امد .

راک وود با تعجب از گیدیون پرسید :
-این دیگه کیه ؟عضو جدیده ؟چرا قیافش اینجوریه ؟

گیدی با اشاره به راک وود فهماند که دهانش را ببندد و خود جلو رفت و گفت:
- شما کی هستید اینجا چیکار میکنید؟

البرت نگاهی طعنه امیز به گیدیون کرد و گفت:
-من تازه عضو ساواج شدم، اومدم کمک شما برای دستگیری دالاهوف ،همونی که نتونستی تو ازکابان نگرش داری گیدی. اون به راحتی از دستت فرار کرد و تو نتونستی هیچ کاری کنی.

گیدیون که خشم از چشمانش بیرون میزد از شدت عصبانیت نمیتوانست حرف بزنه و فقط لب خودش را گاز میگرفت و دستش را مشت میکرد.

روونا که با تعجب به البرت نگاه میکرد گفت:
- حالا کاریه که شده باید دالاهوف رو دوباره دستگیر کنیم و به ازکابان برگردونیم .

ترارز گفت:
- درسته ما ساواجی های ساواج هستیم ما میتونیم هر کاری بکنیم پس پیش به سوی تالار هافلپاف !

در غروب یک روز پاییزی اعضای ساواج به سمت تالار هافلپاف به راه افتادند .

در نزدیکی تالار بودند که ناگهان صدای بوووم از پشت سر به گوش رسید، گیدیون تراورز را دید که مثل برگ پاییزی به زمین افتاد و خنده دالاهوف و دوستانش را که به سرعت با جارو از ان جا دور میشدند شنید .

روونا که ترس در چهره اش معلوم بود با اضطراب گفت :من اینجا پیش تراورز میمونم شما برید دنبالشون دالاهوف نباید دوباره فرار کنه.

ساواجی ها هر یک سوار با جارو در حال تعقیب دالاهوف بودند که ناگهان صدای انفجار دیگری شنیده شد .
ویلبرت به پشت خود نگاهی کرد اگستوس را دید که شانه اش زخمی شده و در حال خونریزی شدیده.

با خودش گفت: این دالاهوف دیگه شورشو در اورده باید بگیرمش و
فریاد زد:
-انتقام تراورز رو ازتون میگیرم .

اعضای ساواج همین طور به دنبال دالاهوف بودند صدای طلسم و انفجار اسمان شب رو پر کرده بود که دالاهوف به سرعت با دوستانش به سمت جنگل رفتند و طولی نکشید که در آن ناپدید شدند.
اعضای ساواج که زخم های کوچک و بزرگ روی صورت و بدنشون بود یک جا جمع شدند .

اگستوس که زخم روی شانه اش را فشار میداد بلند گفت:
- شت ! ینی چی؟ دالاهوف این همه رفیق و مفیق داشت و ما نمیدونستیم معلوم نبود اون میخواست مارو بگیره یا ما اونو .

گیدیون که با عصبانیت به بقیه نگاه میکرد گفت:
چرا واستادین نکنه ترسیدین؟ نباید بزاریم از دستمون فرار کنن اونا فقط...

که اگریپا حرفشو قطع کرد و با اخم تندی گفت:
-گیدیون منطقی باش ما نفراتمون از اونا کمتره زخمی و بی انرژیم نمیتونم بریم دنبالشون! اونم تو جنگل ممنوعه ! باید بریم پیش روونا و بقیه تا با یه نقشه خوب برای دستگیری دالاهوف اقدام کنیم.

دیگر اعضا هم با چهره های پریشان و خسته تایید کردند .
گیدیون که انگار میلش نبود ولی با اصرار بقیه مواجه شد گفت:
- باشه برمیگردیم مقر ساواج و رو کرد به سمت جنگل ممنوعه و فریاد زد:
- دالاهوف بالاخره گیرت میارم قسم میخورم.

--------------------------------
پ.ن1:تراورز نمرده فقط زخمی شده در سوژه های بعد میتونین ازش استفاده کنید.
پ.ن2:منو تو سوژه های بعدی حذف نکنیدا.

قرار بود سوژه طنز باشه یهو اکشن شد شرمنده از دوستان واقعا تو مود فکری خوبی نبودم . و خیلی سعی کردم تا چیز خوبی از اب در بیاد امیدوارم راضی بوده باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از آبی متنفرم

تصویر تغییر اندازه داده شده


ارزشی خشن
تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: دوشنبه 17 آذر 1393 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
ویلبرت متفکرانه پرسید:
-رد از دالاهوف؟

ساواجی ها با سردرگمی به ویلبرت خیره شدن،همه انتظار داشتند ویلبرت با شنیدن خبر خوشحال شودولی ویلبرت بیشتر نگران بودتا خوشحال.

ویلبرت،همون طور که متفکرانه راه می رفت زیر لب گفت:
-یه چیزی جور در نمیاد...آخه چرا دالاهوف بیاد برای ما سرنخ بفرسته؟....از مردی با اون تجربه بعیده که ردی به این واضحی جا بذاره...حتما منظوری داشته...ولی چیو می خواسته بهم بگه؟

ساواجی ها از نگاه کردن ویلبرت خسته شدند و هریک به دنبال کار خود رفتند.گیدیون رفت تا سری به آزکابان بزند،روونا به تالار ریون برگشت ، رز هم کتابی برداشت و مشغول خواندن شد.

همه در حال استراحت بودند که ویلبرت با فرمت دانشمند مشنگی ای به نام ارشمیدس دور اتاق دوید و فریاد زد:
-یافتم....یافتم...یافتم!

در همان موقع بود که ساواجی ها به سلامت عقل ویلبرت شک کردند.گیدیون با اشتیاق به ویلبرت خیره شده بود.
ویلبرت نفس عمیقی کشید و توضیح داد:
-اون ردی که از دالاهوف پیدا کردیم به احتمال 95 درصد رد گم کنی بوده...
گید که همه ی اشتیاقش را از دست داده بود، با ناراحتی پرسید :
-خوب که چی؟

ویلبرت نگاهی به رز کرد و گفت:
-دالاهوف را می تونیم تو تالارهافلپاف پیدا کنیم ،رز باید ما را به تالار هافلپاف راهنمایی کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: دوشنبه 10 آذر 1393 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
آگوستوس در دفتر شلوغ پلوغش قدم میزد . صدای برخورد بی رحمانه قطرات باران با شیشه هم نتوانسته بود اخم های همیشگی راک وود متفکر را باز کند . در و دیوار اتاقش را از عکس های مجرمان قدیم و جدید فراری پر کرده بود ... مجرمانی که اکثرشان ، برای او در خلوت ، دوستانی بسیار عزیز بودند . اما بالاخرهکار است دیگر ، او باید بدون در نظر گرفتن علایقش انجام وظیفه می کرد .

دفتر راک وود دقیقا رو به روی دفتر مورا بود .. شاید به همین خاطر بود که او بیش از هز زمانی خود را راحت و در خانه حس می کرد .
قدم زدنش که تمام شد ، کت فراک سبز و آن کلاه اش را بر تن نهاد و نگهبان تن کرد بر آن گبر ببر !

به هر حال قدم زنان راهرو های ساواج را به سمت در خروجی وزارت خانه طی کرد . در دو طرفش ، دفتر های دیگر همکارانش به چشم میخورد .آگریپا ، مالسیبر، روونا راونکلاو و تراورز....

همینطور که به پلاک اسامی دفاتر نگاه می کرد ، در اتاق گیدیون با قدرت هر چه تمام تر به دماغ راک وود برخورد کرد .
ضربه وارده که معادل برخورد یک نفتکش به صخره ای در ساحل نورماندی بود ، تا انتهای سالن راک وود را پرت کرد .
دقیقا جای پلاک اتاق پریوت روی پیشانی اش باقی مانده بود . پرنده های زرد رنگ خوشرنگی دور سرش پرواز می کرد و کله خودش هم در جهت عقربه های ساعت دوران می کرد .

صدای برخورد در ، هر بنی بشری را که در ساواج بود ، بیرون کشاند . گیدیون لحظاتی با چشمان راک وود را نگاه کرد و سپس نگاهی به صورت مورا انداخت . سپس خودش را در حال دید . در میان براده های ناخنش ، پرونده ای را نشان داد :
_ امممممممم ... بب ... ببچچه هااا ... فککک کنممم تونستم ررددیی از دالاهوف رررو پیدا کنم !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرين فرصت ماست ....


پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: یکشنبه 9 آذر 1393 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
:: نیوسوژه :: با کمک بانو راونکلاو ::


:: ماموریت اول ساواج ::


هوا بارانی بود. از آن هواهای معروف. اما هوای آزکابان وحشتناک گرفته بود! درون اتاق گیدیون پریوت، صدایی می آمد. صدا، بلند بود. بیشتر شبیه جر و بحث بود تا صحبت معمولی.
گیدیون با حرص، پرونده را روی میز کوبید.بدون آنکه خودش بخواهد، فریاد زد:
- عیب نداره؟همین؟عیبی نداره که آنتونین...ازت تعحب می کنم ویلبرت!تو که می دونی من با چه زحمتی این مقامو به دست آوردم.سابقه نداشته همچین اتفاقی بیوفته.فرار از آزکابان!فقط یه بار دیگه اینطوری شده بود که...
ویلبرت هم از جای برخاست:
- بسه دیگه گید!درکت می کنم.اما دیگه کافیه!ازت خواهش می کنم این بار آروم باش و اتفاق رو دقیق برام توضیح بده.ببین...اصن بیا و فراموش کن که با هم برادریم.خب؟من فقط برای انجام وظیفه اینجام.به موقعش می تونم دلداریتم بدم.
گیدیون آب دهانش را قورت داد.نگاهی شرمنده به برادر جوانش کرد.سرش را به آرامی بالا و پایین برد.ویلبرت که احساس آسودگی بیشتری می کرد،دوباره نشست.کاغذ و قلم را به دست گرفت.منتظر به گیدیون نگاه کرد.گیدیون سری تکان داد.

فلش بک:

خاطره را در قدح ریخت.چقدر سخت به دست آورده بود!از یکی از نگهبان های جوان و سر به هوای زندان.از همان جوانک های "موقشنگی" که هیچوقت دوستشان نداشت.دست خودش که نبود.
چشمانش را بست.سرش را نزدیک تر برد و درون قدح فرو رفت...
اول از همه، چیز زیادی دیده نمی شد.تصاویر تار بودند.لحظاتی بعد،گیدیون توانست سلول آنتونین را بیابد. به راه افتاد.دعا می کرد که نگهبان از خواب بیدار شود.وگرنه...
نزدیک تر رفت.اجزای صورت آنتونین رفته رفته واضح تر می شد.چانه،لب ها، بینی و در نهایت چشم ها و موها.صورت آنتونین غرق در فکر بود.دانه های ریز و درشت عرق را می شد روی پوستش تشخیص داد.
گیدیون به آرامی گوشه ای ایستاد.یعنی قرار بود چیزی دستگیرش شود یا نه، اتلاف وقت بود؟
در همین افکار غوطه ور بود که آنتونین،در یک حرکت غیر قابل پیش بینی از جای برخاست.به در سلول نزدیک تر شد.وقتی مطمئن شد کسی نیست،به آرامی دو تکه چوب از جیب کتش بیرون آورد.
گیدیون بی اختیار فریاد زد:
- نه!این حماقته!چطور متوجه نشدید!این...اوه مرلین...این یه چوب جادوئه!
اخمی به حماقت خودش کرد.کسی صدایش را نمی شنید.تنها باید نظاره می کرد.نظاره می کرد که چگونه...
آنتونین به گوشه سلول خزید.چند دقیقه بیشتر طول نکشیده بود.
- لوموس!
گیدیون از جا پرید.هنوز هم نمیخواست باور کند که این صدای آنتونین است.زیر لب زمزمه کرد:
- اون چوب دستی شکسته رو ترمیم کرد!اون...یه نابغه س!
دانه های عرق بر پوست آنتونین درشت تر شده بودند.به وضوح می لرزید.گیدیون چشمانش را بست.گوشهایش را گرفت.تحمل نداشت تماشا کند که چکونه آبروی کاری اش به بازی گرفته می شود!
چند لحظه ی بعد،آنتونین از نظر گم شد.

پایان فلش بک

ویلبرت سرش را از روی کاغذ بلند کرد.از دیدن گیدیون پیش رویش،به وضوح جا خورد.روی صندلی نشسته بود و سرش را میان دو دست محصور ساخته بود.دستانش می لرزیدند.

- گید،حالت خوبه؟

گیدیون با بیچارگی سرش بلند کرد:

-برش گردون ویلی! برش گردون!

ویلبرت ماندن را جایز ندید. از گیدیون وحشت زده خداحافظی کرد.در راه رفتن به وزارت خانه، صدایی در ذهنش زنگ می زد:
- برش می گردونم داوش! نگران نباش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1393/9/9 21:43:45
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 آذر 1392 21:38
نمایش جزئیات
آفلاین
بند اول: شما نباید یک ساحره باشید.ساحره ها نازک نارنجی میباشند و طاقت شرایط سخت آزکابان را ندارند.
بند دوم:هیچگونه سابقه سیاه یا سفیدی نباید در پرونده شما موجود باشد.چون شما باید بی طرف باشید.
بند سوم:در بین حروف نام و نام خانوادگی شما نباید حروف "و" ی" "ت" "ل" موجود باشد.روانشناسان ثابت کرده اند که این حروف باعث ناهنجاری روحی در افراد میشود.
بند چهارم:شما حتی یک خاطره خوب نباید داشته باشید.چون داشتن خاطرات خوب باعث میشود دیوانه سازها از کنترل خارج شوند.درست مثل اینکه غذایی لذیذ جلوی فردی گرسنه گذاشته و متذکر شوید که به آن دست نزند!
بند پنجم:بالای چشمتان نباید ابرو باشد.ابرو ممکن است مانع دید درست و کامل شما شده و راه فرار زندانیان را هموار کند.
بند ششم:بینی شما باید بسیار بزرگ و طولی بیشتر از یک هویج متوسط داشته باشد.تحقیقات ثابت کرده بینی بزرگ به حفظ تعادل کمک کرده، به شما برای تعقیب زندانیان کمک میکند.

ویولت با تعجب نگاهی به بند های دیگر انداخت.
-یعنی حتی یک بند هم وجود نداره که مطابق شرایط من باشه؟من نمیفهمم...این دیگه چه جور قانونیه!!

-ها ها ها ها...به نظرتون بامزه نیست؟

با شنیدن صدای رئیس زندان، ویولت به پشت سرش نگاه کرد.رئیس نگاه مشتاقانه ای به قوانین انداخت.
-واقعا خلاقانه اس...نه؟این شوخی طراحی منه.آخه میدونین، محیط اینجا کمی افسرده کننده اس.منم سعی میکنم اینجوری مراجعین رو کمی شاد کنم.لیست جادوییه.برای هر مراجعه کننده تغییر میکنه.البته بند ششم ثابته.چون ریشه در عقده های فروخورده کودکی من داره.تشریف بیارین.قوانین واقعی این طرف نصب شدن.


ویولت درحالیکه به بینی بزرگ رئیس خیره شده بود و زیر لب تئوری هایی درباره سلامت عقلی او ارائه میکرد، بطرف لیست واقعی رفت.چند بند اول درباره ساعات کاری متغیر و شرایط نسبتا سخت کار در زندان بود.بند چهارم شرط عدم وابستگی به گروه یا جبهه خاصی را بیان کرده بود.ویولت به خواندن ادامه داد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 آذر 1392 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ویولت منتظر ماند تا رییس زندان فرم را به او بدهد.






آخر سر ویولت به حرف آمد و گفت: ببخشید آقای رییس؟
رییس زندان نیم نگاهی به انداخت و انگار که از دیدن او در ان مکان تعجب کرده است گفت:
بله، کاری داشتید؟

ویولت با خودش فکر کرد حتما اینقدر تو زندان مونده قات زده.
ویولت با بیحوصلگی گفت: فرمی که میخواستید به من بدید چی شد؟
مرد به مدت یه دقیقه به ویولت نگاه کرد. ویولت کم کم داشت به این نتیجه میرسید که کارش درامده است.

رییس گفت: مگه قوانینو مطالعه نکردید؟
ویولت پاسخ داد؟قوانین؟ چه قوانینی؟
رییس با بیحوصلگی تمام گفت؟خانم، تشریف ببرین بیرون و تا وقتی قوانینو به طور کامل نخوندین تشریف نیارین؟
ویولت با خود فکر کرد:بروبابا، مرتیکه فکر کرده کیه؟ حالا خوبه وزیر نیست؟
ولی با ادب و متانت تمام پاسخ داد؟بله آقای رییس. منو ببخشید که فراموش کردم.

سپس ارام در را باز کرد و پس از بستن در شروع کرد به گشتن.
-کو پس؟بی ادب بی نزاکت! حداقل نگفت کجاس.
سپس با بدبختی ان را در گوشه ای ترین گوشه ی راهرو پیدا کرد و شروع به خواندن کرد.

......................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: جمعه 6 بهمن 1391 11:05
نمایش جزئیات
آفلاین
رئیس زندان نگاهی به سر تا پای بانو که حالا کاملا به هم ریخته شده بود انداخت و با تعجب گفت:
واقعا اومدی مستخدم بشی؟
بانو ویولت که سعی داشت مو های به هم ریخته شو کمی مرتب کنه با ناراحتی گفت:
بله،اما اگه این ندید بدیدا بذارن.ببینم مگه اینجا کم زندانی دارید که وقتی از دوکیلومتر آدم می بینن اینقدر ذوق می کنن ؟
- زندانی که کم نیست اما... .خب اصلا اینارو ول کنید بفرمایید داخل تا کارهای استخدام رو انجام بدید.
سپس از جلوی در کنار رفت تا بانو بره داخل.
دفتر رئیس زندان اتاق دلگیر کننده و کثیفی بود به طوری که کاملا معلوم بود خیلی وقته کسی اونجا رو تمیز نکرده.وقتی رئیس زندان دیوانه ساز ها رو به بخش خودشون فرستاد اومد داخل و گفت:
من از رفتار اونها خیلی عذر می خوام .واقعا موجودات غیر قابل کنترل و مزخرفی هستن.
بانو که حوصله اش سر رفته بود و از بودن در اون اتاق تاریک احساس بدی بهش دست می داد با بی حوصلگی گفت:
بله درسته.خب حالا من برای استخدام باید چیکار کنم؟
-کاره خاصی لازم نیس انجام بدید فقط باید یه فرمو پر کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آذر 1391 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ویولت بدون توجه به دعوای محفلی ها از در خارج شد و به سمت غروب آزکابان حرکت کرد.

مدتی بعد:

-ولم کنین!دستهای کثیفتونو بکشین کنار.چند دفعه باید بگم من زندانی نیستم.من برای استخدام اومدم.موهامو برای چی میکشی آخه؟:vay:

دیوانه سازها توجهی به فریادهای ویولت نکردند و او را کشان کشان بطرف ساختمان داخلی آزکابان بردند.ویولت همچنان تقلا میکرد.
-من مستخدمم.مستخدم جدید.یعنی اومدم مستخدم جدید باشم.اصلا به قیافه من میاد مجرم باشم؟:vay:

دو دویانه ساز برای لحظه ای توقف کرده و به چهره بانو ویولت خیره شدند.بعد از کمی مکث سرشان را به نشانه تایید تکان دادند و دوباره حرکت کردند.صدای ویولت در تمام راهروهای آزکابان پیچید.
-یکی نیست به داد من برسه؟یه جادوگر، ساحره، جن، پری، مشنگ!آخه این زبون نفهما رو گذاشتین دم در که چی بشه؟حرف حساب سرشون نمیشه...پناه بر لنگه کفش مرلین.اون بهترین خاطره منه.ولش کن .خودم لازمش دارم.:vay:

با شنیدن سرو صدای ویولت، رئیس زندان از دفترش خارج شد.
-اینجا چه خبره؟مگه نگفته بودم قبل از انتقال زندانیا کاملا افسرده شون کنین که نتونین جیغ و داد کنن؟

ویولت با دیدن رئیس زندان کمی آرامتر شد.
-به خاطر سرو صدا عذرمیخوام.ولی این جونورا منو با زندانیای فراری اشتباه گرفتن.داشتن میبردنم زندان.من برای استخدام اومدم.خواهش میکنم منو از دست اینا نجات بدین.به این سمت چپی هم بگین که هم چوب دستیمو پس بده هم خاطراتمو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!