شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
لرد همچنان درحال رفتن بود به کجا؟ خودش هم نمی دانست مهم رفتن بود. هربار که به پشت بام میرسید دوباره مسیرش را به سمت طبقه اول کج می کرد و این چرخه بی پایان رفتن لرد همینطور ادامه داشت تا اینکه در دور پنجم چرخه رفتن در طبقه سوم مچ دخترکی را با موهای کوتاه قهوه ای درحالی که گوشش را به در چسبانده بود بود گرفت و گفت: -اینجا چه کار میکنی؟
آندریا که زبانش از ابهت لرد گرفته بود با تته پته گفت: -م...م...ممن داشتم...فقط...خب میرفتم.
لرد اشک در چشمانش جمع شد، اورا به یاد خود می انداخت...او هم درحال رفتن بود! ولی این احساساتی شدن ها در شان لرد نبود بنابراین با خشم گفت: -تو مرگخوار نیستی!!!باید تورا همینجا به دار بیاویزیم!!!
ولی انگار نجینی خواب های زیادی برای اندریا دیده بود و تنها با گفتن «فس» اعلام گشنگی کرد و لبخند شومی به لب آویخت.
لرد به شکل غیر قابل کنترلی رفت و رفت و رفت و رفت...از طبقه دوم گذشت...از طبقه سوم رد شد...طبقه چهارم را هم بالا رفت و به پشت بام رسید و به راهش ادامه داد.
-پاپا...غذا!
ولی لرد متوقف نشد. -به پست قبل احترام بذار فرزندم. ما باید بریم. بخز و همراهمان بیا!
در حالی که لرد دور می شد، روح داشت فکر می کرد که چرا در حال دور خودش چرخیدن است و چرا مجددا خودش را در جسم شخص تازه وارد هیلاری نامی، اسیر کرده.
به نتیجه ای نرسید!
برای همین قبل از شکنجه شدن، به سرعت از بینی هیلاری خارج شد و فشفشه وار ار ترک دیوار بیرون رفت. چون این بار پنجره ها بسته بودند و روح عقلش نمی رسید که از پنجره بسته هم می تواند رد شود.
مرگخواران سرگرم تعقیب روح شدند.
پس از طی مسافتی، روح مسیرش را به سمت میدان گریمولد کج کرد!
روح به خاطر به خاطر شکست دادن هوریس خوشحال بود ناگهان سرش را برگرداند... دو دقیقه بعد
هیلاری مشغول درست کردن جاروی شکسته اش بود و بعد از درست کردن به هوا رفت . -بزا دهنم رو باز کنم تا هوای آزاد بچشم . اکنون روح دید در دهان یک دختر در حال نفوذ است -تا کی بد شانسی !چرا از دست اینا راحت نمی شم ! -هی بچه من معده ی فرد باهوشی هستم . -خدای من !کمک مرگ خواران خود را به هیلاری رساند .بلا پرسید : -روح رو ندیدی؟ -من از شما بدم میاد !تو رو خدا ولم کنید .من مرگ خوار نیستم . -پس این علامت چیه ؟ -این علامت آقا جوجه ! -دست و پاش رو ببندید ببریدش . -به عمو لرد می گم ها ولم کنید . مرگ خواران دست هیلاری رو بستم و بردن . خانه ی ریدل لرد که با تفکر قدم برمی داشت گفت : -کی راه شکنجه ی هیلاری رو می دونه ؟ مرگ خواران به همدیگه نگاه کردند سپس رودلف گفت : -من بهش بگم هیلاری جان ! -بش چی بگی ؟
سپس تمام مرگ خواران بلا را گرفتند تا رودلف را نکشد . -من می دونم!
همه به سمت هکتور برگشتند -چند تا ایده ی گند بدم . تمام مرگ خواران موافقت خود را اعلام کردند و لرد گفت : -تا می تونی ایده ی گند بده ! فردا باید هیلاری بدون روح باشه !
روح با سرعت سرسام آوری پرواز میکرد و مرگخواران به دنبالش. گری بک که از ماه کامل انرژی مضاعفی دریافت میکرد، بیش از همه به او نزدیک شده بود. روح متوجه بوی گندی شد که در او حالت تهوع ایجاد کرد. لحظهای سر برگرداند و با گری بک که حالا دیگر به شکلک گرگی خود درآمده بود مواجه شد. ترس بر تک تک اجزای بدنش مستولی شد ... حتی اعضایی که وظایف کنترلی را برعهده دارند! اعضای مذکور در وظایف خود اهمال کردند! ... اصولا روحها چیزی نمیخورند که در ازای آن بخواهند خروجی داشته باشند اما روح وحشت زده حواسش به این موضوع نبود و هرآنچه داشت و نداشت را رها کرد! فنریر که با برخورد تودههای سنگین به سر و صورتش متوقف شده بود رو به فحاشی رکیک آورد اما خوشبختانه تنها صدای زوزه از او شنیده میشد.
از میان سایر مرگخواران، هوریس با استفاده از تکنیکهای تغیر شکل، نوک تیز شد و حالتی آیرودینامیک یافت. سرعتش لحظه به لحظه بیشتر شد و به یک متری روح رسید ...
- جاروی کامارو98 مشکی بزن بغل ... بزن بغل آقا!
هوریس بی توجه به هشدارها به پرواز ادامه داد و ستاره دوم را گرفت.
- استوپفای!
هوریس خشک شده به همراه جاروی عتیقهاش سقوط کرد و به چنگال ماموران قانون افتاد.
- ها کن تو این دستگاه ببینم!
- جناب سروان من ...
- اَه اَه اَه ... لازم نکرده ها کنی! جاروی شما به جرم جاروسواری در مستی توقیف میشه. فعلا هم بازداشتی تا معلوم شه چندتا کروشیو برات میبرن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید!
مرگخوارا روحی رو دستگیر کردن و باید اونو شکنجه کنن. ولی شکنجه کردن روح کار ساده ای نیست! تصمیم می گیرن روح رو به نوبت وارد بدن مرگخوارا بکنن و به تناسب شخصیتی که روح توشه شکنجه اش بدن. روح یکی یکی وارد بدن مرگخوارا می شه و الان هم تو بدن پاتریشیاست.
..............
روح ترسید...
آلکتو پیشنهاد شکنجه های جسمی و تحقیر روحی او را داده بود. اولی را می توانست تحمل کند...ولی دومی را هرگز! برای همین دهان پاتریشیا را باز کرد. دست هایش را دو طرف دهان گذاشت و به سختی خودش را از بدن پاتریشیا بیرون کشید. -شماها دیگه چه جور جونورایی هستین؟ من رفتم!
و واقعا رفت!
مرگخواران آنقدر سرگرم شکنجه روح شده بودند که اصلا حواسشان نبود که دیگر در شکنجه گاه نیستند. همگی در طبقه بالا جمع شده بودند و همه پنجره ها هم باز بود. روح، از یکی از همین پنجره های باز پرواز کرده بود و داشت دور می شد...
ولی مرگخواران دست بردار نبودند!
-یاران ارباب آماده...جاروها به دست...همگی روح رو تعقیب کنین. باید بگیریمش.
پیشنهاد اونقدر مزخرفه که همه یهویی از تایید نکردن های قبلی بلاتریکس حمایت میکنن. بلاتریکس حق داشته آلکتو رو تایید نکنه. یه چیزی میدونسته خب! از بلاتریکس ها حمایت کنیم.
آلکتو که با این اتحاد ناگهانی مرگخوارا، حیثیتشو در خطر میبینه، مغزشو به کار میندازه. ولی خیلی زود متوجه میشه که مغز به کار افتادش هم به دردی نمیخوره. در نتیجه آخرین سلاحی رو که داره رو میکنه.
چوب بیسبال!
-چوب بیسبال؟
این سوالیه که همه ی مرگخوارا میپرسن.
آلکتو جواب میده: -بله...دقیقا...اینو دست کم نگیرین. وسیله ی شکنجه ایه به غایت کارامد و مفید. کافیه با این اونقدر بزنیم تو سرش که پرس بشه...صاف شه! هم سطح زمین! بعد هم به عنوان پادری ازش استفاده کنیم. کفشامونو روش پاک کنیم. عالی نیست؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
در حالی که آلکتو مدام پشت حباب بپر بپر میکرد، سایر مرگخوارا از پشت بلاتریکس کلهها رو جلو آورده بودن و معرفی پاتریشیا رو میخوندن.
- نوشته زبون تند و تیزی داره! بیاین شیرین و کندش کنیم!
بلاتریکس که با تمرکز زیادی سرش تو معرفی شخصیت پاتریشیا بود، با شنیدن این حرف سرشو بالا میاره و رو به گویندهی دیالوگ چنان چهرهای نشون میده که نویسنده از بیانش قاصره. اما نتیجهی این نگاه قابل بیانه. گویندهی دیالوگ بعد از آغشته کردن وجودش به رنگ مبارک قهوهای، خودش سوتزنان از همونجایی که اومده بود خارج میشه و حتی تا سالیان درازی دیگه تو خونه ریدلها دیده نمیشه.
- ولی ما راه حلو داریم! کافیه بذاری بیایم داخل. ما گرهگشای هر مشکلی هستیم.
باز هم سر و کلهی آلکتو پیدا شده بود. بلاتریکس اینبار به سمت آلکتو برمیگرده. - باشه، تو راه حلو بگو بعدش من میذارم بیای تو.
ناگهان آلکتو دیگه صداش نمیاد و فقط دهنش به نشونهی حرف زدن تکون میخوره.
- این چرا فقط تصویر داره؟ صداش کجا رفت؟
بلاتریکس که میدونست آلکتو از قصد خودشو زده به کوچه هری چپ تا مجوز ورودو بگیره، ناچارا معرفی پاتریشیا رو کنار میذاره و به درخواست مرگخواری آلکتو نگاهی میندازه.
آلکتو به قدری سرگرم این بود که نشون بده مثلا صداش از حباب عبور نمیکنه که حتی متوجه تایید شدن درخواستش و حتی محو شدن حباب هم نمیشه! بلاتریکس که حالا دیگه مانعی بین خودش و آلکتو نمیبینه، آلکتو رو از یقه بلند میکنه و درست جلوی پاتریشیا میشونه. - یا همین الان میگی چطور شکنجهش کنیم یا به جاش خودتو شکنجه میکنم.
بلاتریکس مشغول دید زدن معرفی شخصیت پاتریشیا بود. - نمی تونم چیزی پیدا کنم که بشه شکنجه ش کرد.
از آن طرف آلکتو که منتظر تایید شدن فرم درخواست مرگخواری اش بود، بیرون از حبابی بود که مرگخواران و لرد سیاه در آن قرار داشتند . - بلا یه لحظه بیا اینجا یه نگاه به اون معرفی شخصیت بندازیم. احساس کردیم اون جا اسم خودمون رو دیدیم. - فکرشم نکن آلکتو! تو هنوز مرگخوار نشدی که! همونجا تو سرما بمون تا بیام تاییدت کنم! - حداقل بذار یه نگاه کنیم ببینیم چرا اسممون اونجاست. لطفا!
بلاتریکس آهی کشید و به آلکتو که بیرون حباب چشمانش را به شکل گربه شرک درآورده بود، نگاهی انداخت. - خب بیا نگاه کن! ولی هنوز هیچی تغییر نکرده تو هم نمی تونی بیای تو حباب!
آلکتو نگاه پیروزمندانه انداخت. - گاهی اوقات خوشحال می شیم اینکه پالی درونمون حلول کرده!
آلکتو از بیرون حباب نگاهی به معرفی شخصیت پاتریشیا انداخت و لبخند پیروزمندانه اش ماسید. - این دیگه چیه؟ کارو؟ آخه کارو؟ کدوم مترجم قسی القلب این کارو با فامیل پر معنای ما کرده؟ ما کرو هستیم با "واو" نه "الف"! ای یوآن به زمین گرم بخوری! - خبه خبه! بسه حالا از حباب فاصله بگیر تا من یه نگاهی دیگه به معرفی شخصیت پاتریشیا بندازم، ببینم چی کار می شه کرد.
لایتینا در حالی که حول محور دایره ای شکلی می دوید و جیغ می کشید با مشت به هدفون که موسیقی سنتی ای با صدا ی بلند پخش می کرد زد . روح هم که حسابی نشیمنگاهش سوخته بود ، با هر مشت و لگد لایتینا به در و دیوار مغز او برخورد کرده و جیغ می کشید و این گونه صدایی مافوق صوت که دیوار های صوتی را پاره می کرد از گلوی لایتینا بیرون آمد . پس روح خانم پچه ها را برداشته و از بدن لایتینا بیرون آمد . به طرف سقف حرکت کرد و نگاهی به حاضرین انداخت .
- بسیار خب نارسیسا ! می تونی اون هدفون رو از گوش لایتینا برداری .
لرد پس از گفتن این جمله نگاهی به روح انداخت که در حال انتخاب میزبان بعدی اش بود . پس از سی مین روح با لب خند شیطانی ای به گوشه ی اتاق شیرجه زد و با سرعت وارد بدن دخترکی استخوانی و رنگ پریده شد . مرگخواران و لرد به دخترک خیره شدند .