جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  37 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  157 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  165 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  189 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 11 مرداد 1395 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تو بگو، تو گیبن.
من ارباب؟ من تازه رسیدم هنوز خستگی راه تو تنمه میشه بارفیو بگه؟

بارفیو که با واکس قهوه ای داشت چرم کفش وزارت را تمیز میکرد با بی میلی گفت:
-بی خود کار خود را گردن من نندازه. روستایی خودش کلی کار داره.

گیبن که دید چاره ای ندارد به ناچار ساک و وسایلش را وسط اتاق رها کرد و به پیش لرد شتافت.
-ارباب داستان ندارم اما خاطره دارم بگم؟
-خاطره؟ خاطره کیه؟
-کروشیو. ما هی میگیم میخوایم بخوابیم. این رودولف دنبال کیف و حال خودشه. گیبن هر چی میگی بگو فقط بگو قبل از اینکه بفرستمت سه سال برای دونالد ترامپ داستان های رولینگ بخونی. گیبن اب دهنش را قورت داد و شروع کرد:

فلش


گیبن ارام در دفتر مدیریت هاگوارتز را باز کرد و خودش را به داخل انداخت. زمان زیادی نداشت سریع بلند شد و بلیزهایش را تکاند:
-اوف! خوبه تا اینجاش که سخت نبود فقط باید برم اون دفتر نمره ی لعنتی رو بردارم ویه کم تغییرش بدم.
-اریانا ، دراکو ، ایلین پرنس ... . همیشه فکر میکردم درس دخترا بهتر از پسراست ولی الان دیدم که اصلا اینطور نیست. اگه این نمره ها پخش بشه فک کنم چند نفر خودکشی کنن.

ارام در کمدی که حاوی نمره های سالیانه را نگهداری میکردند بست و به سمت در اتاق حرکت کرد. هنوز دستش به دستگیره ی در نرسیده بود که در باز شد و صورت دامبلدور پیر درون چهارچوب در ظاهر شد.

-به به! اقای گیبن! شنیدم تو هیچکدوم از کلاس های هاگ شرکت نکردین. باور کنید به نفع خودتونه این روزا به ادم بی سواد کار نمیدن.

قبل از اینکه گیبن کاری کند دامبلدور سر صحبت را با او باز کرده بود.
-شما درستو بخون. پیش اون اربابتم کار کن. پول حلال در بیار، بیا ما یه دختر خوبی سراغ داریم از خانواده ی ویزلی ها! ثواب داره. ... امم فقط یه چیزی گیبن چرا بی اجازه تو دفتر من بودی؟

با شنیدن این جمله گیبن خیز بلندی به سمت در برداشت تا سریع از مهلکه فرار کند اما دامبلدور سریع تر از او بود، با حرکت چشمک چشم راستش درب اتاق بسته شد و قفل شد.
-گیبن! همینجا میمونی تا زنگ بزنم اولیات بیاد مدرسه!


15 دقیقه بعد

سیاهی بزرگی پشت در دفتر مدرسه ظاهر شد دستش را به دستگیره ی در انداخت و ان را از جا کند و وارد اتاق شد.

قمه اش را در قلاف کرد و دستگیره ی در رو به سمت دامبلدور پرت کرد.
دامبلدور با طلسم سفیدی دستگیره را از خود دور کرد و لبخند احمقانه ای زد.
-به به اقای لسترنج! نمیدونستم شما نسبتی با اقای گیبن دارید.
- دوست قدیمیمه. جای داداش کوچیکم میمونه! حالا چیکار کرده ؟

در حین اینکه دامبلدور داشت شرح جرایم گیبن را برای رودولف میخواند گیبن بی توجه به مسائل ، هنزفری خودش را در گوش کرد و صدای موزیک را زیاد کرد اما صدای موزیک در اتاق پخش شد.
f... the police coming straight from the underground
A young nigga got it bad cause I'm brown
And not the other color so police think
they have the authority to kill a minority
گیبن تازه متوجه شد که هندزفری اش را به گوشی اش نزده سریع سیم را در گوشی چپاند و به رودولف و دامبلدور که بهت زده اورا نگاه میکردند خیره شد.

بیرون دفتر دامبلدور

-گیبن چرا اینکارو کردی؟ صد دفعه گفتم نمره مهم نیست فقط تفریح مهمه! مگه نه ؟
گیبن با حرکت صورتش تایید کرد و گفت:
-من که میگمشششش خ خشخش شخخ !

گیبن بر اثر ضربه ای از خاطراتش بیرون کشیده شد.

فلش : حالا !

لرد دمپایی ابری خودش را از پا در اورد و به سمت گیبن پرت کرد.
-حالا کارت به جایی رسیده که میری دفتر مدرسه با دامبلدور صحبت میکنی و نمیکشیش ؟ یادمه گفته بودیم از چند صد متری محفلی دیدین بزنید پدرشان را در بیاورید.

لرد به معنای واقعی عصبانی بود، از روی تخت بلند شد و پشت میزش نشست!
-از عصبانیت زیاد گشنمون شد. یه چیزی بیارید میل کنیم خواباندن ما پیشکشتان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیبن در 1395/5/11 12:41:13
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: شنبه 9 مرداد 1395 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
چند ثانیه ای سکوت شده بود. نه که مرگخوارا زندگی نداشته باشن. نه که تعریف کردنشو بلد نباشن. نه که خسته باشن. نه که نخوان لرد بخوابه. نه که ندونن از کجا شروع کنن. نه که منتظر باشن یکی دیگه تعریف کنه. فقط ترسـیـ...

- ارباب جان، جانِ جانان!
- رز ما میخوایم بخوابیم.
- ارباب من هم میخوام براتون داستان بگم!
- نه رز نمیخوایم داستان بگی. اونجوری تا یک ماه به حرف زدن ادامه میدی.
- پس بذارین تا بقیه داستان زندگیشونو یادشون بیاد یه کار دیگه پیشنهاد بدم که خوابتون ببره. گوسفندا رو بشمارین. بعدش اگه خوابتون نبرد وینکی بیاد براتون زندگی همه ی ارباباشو بگه!

لرد سیاه به فکر فرو رفت. برای خوابیدن، معروف ترین راه شمردن گوسفند بود. خودش هم که معروف ترین جادوگر دنیا بود. این درست که پیشنهاد دهنده رز بود، ولی اگه این پیشنهاد به خوابیدنش کمک میکرد، شاید برای اولین بار رز میتونست یه فایده ای داشته باشه. لرد سیاه چوبدستیشو از روی میز پاتختیش برداشت و یه میله وسط اتاق ظاهر کرد.
- خب. ما تصمیم گرفتیم گوسفندا رو بشماریــ...
-ارباب پیشنهاد منو قبول کرد!
- گوسفند نداریم که.
- گاومیشه ره نمیارم من.
- همه چار دست و پا شید!

با جمله ی لرد، همه ی مرگخوارا پوکر فیس شدن. و البته که منظور لرد رو متوجه شده بودن! همه به شکل چار دست و پا در اومدن. و توی یه صف به سمت میله حرکت کردن. باروفیو با تبحری که طی سال ها نگاه کردن به گاومیش ها به دست آورده بود از زیر میله رد شد.

-یک!

رز درحالی که با جهت "چپ به راست" ویبره میزد از زیر میله رد شد و میله رو به لرزه در آورد.

- دو!

هکتور بعد از رز، با ویبره هایی که در جهت مخالف زده میشد به سمت میله رفت و در اثر ویبره های پشت سر هم رز و هکتور، میله دیگه واقعا داشت تعادلشو از دست میداد.

- سه...

وینسنت با سرعت به شکل چار دست و پا به سمت میله رفت اما چون هیکلش یه ذره بزرگ بود، کمرش به میله گیر کرد و میله افتاد و دقیقا روی دست لرد فرود اومد.

- کروشیو! ما الکی بازیچه دست یه گیاه شدیم! گفتیم یه نفر بیاد داستان زندگی تعریف کنه. تو. تو تعریف کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 8 مرداد 1395 02:28
نمایش جزئیات
آفلاین
خودشه! هکتوره! بگیرینش تا در نرفته.

قورباغه هم قدته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 8 مرداد 1395 02:18
نمایش جزئیات
آفلاین
چه بال‌های زیبایی داشتم و قدرشو ندونستین!

حالا نصیب این گرگ زشت شد! خوبتون شد اصن؟

همه‌ش تقصیر توئه هکتور! روح من تا ابد به دنبال تو خواهد بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 8 مرداد 1395 02:11
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب ارباب پیداتون کردمـ... شپلخ! :افکت له شدن یک پیکسیِ بی‌بال توسط پیکسی‌کش:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 8 مرداد 1395 02:02
نمایش جزئیات
آفلاین
من بال‌بال‌زنان اومدم تا رو جایگاه رزورم بشینـ...

دور شو بنفش تفی!
دست به بالای من بزنی نیشت می‌زنم!
بال‌های من از سر راه نیومدن تا تفی بشن. عه می‌گم دست نزن. چ

این گرگه دیگه از کجا اومده؟ ارباب؟

این گاومیشارو کی اینجا راه داده؟
ارباب الان پیداتون می‌کنم. ارباب من کجایین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 8 مرداد 1395 01:44
نمایش جزئیات
آفلاین
می‌بینین ارباب؟ این حتی به هم جبهه‌ایه خودشم رحم نمی‌کنه!

فرصت‌طلبی تا چه حد آخه؟

قوی‌کشی تا چه حد؟

بال‌کنی تا چه حد؟

شرم نکردن تا چه حد؟

اصلا تو حدی هم میشناسی؟

معجون‌سازِ بی‌قواره!

هنوز اونجا نشسته داره معجون هم می‌زنه!

برو تا بال‌هامو نکردم تو چش و چالت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 8 مرداد 1395 01:22
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور دگورث گرنجر.

بیا نیشت بزنم.

بال‌های زیبای منو می‌کنی بعد تازه رزرو هم می‌کنی؟

می‌خوای ادامه بدی؟

چقد آسیب زدن به پیکسی اونم تو شب تاریک؟

از بالا سر پست ارباب برو کنار.

زود پراکنده شو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 8 مرداد 1395 00:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور در اثر این شکست بزرگ سر خورده شده بود و مقصر اصلی شکستش را از وجود لینی می دانست. از دید او همه می دانستند که معجون های هکتور کاملا بی نقصند و این خورندگان معجون هستند که مقصر عمل نکردن آن ها هستند. هکتور این معجون را برای بدن لرد ساخته بود نه برای بدن یک پیکسی!
- هی لینی!

لینی که داشت میرفت تا برای لرد از ماجراهای سخت و دشوار زندگیش، نادیده گرفتن هایش در جمع، کتک هایی که نوش جان کرده بود، مگس و بقیه دشواری های زندگی یک پیکسی قصه ها بسراید، درمیان راه متوقف شد و به سمت هکتور چرخید.
- دیگه چی از جونم میخوای هکتور؟ چرا نمیذاری برم به زندگیم برسم؟ بال هامو کندی بس نبود؟ چقد آسیب زدن به پیکسی اونم تو شب تاریک؟

هکتور لبخند شرارت آمیزی زد و گفت:
- لینی میخوام با واقعیت تلخی رو به روت کنم.

لینی نگاهی به سر تا پای هکتور انداخت و خواست بالش را بالا ببرد تا او را بزند که یادش آمد بالش کنده شده و پیکسی بی بالی بیش نیست. بنابراین همانطور به هکتور خیره ماند تا واقعیت تلخ مورد نظر برایش نمایان شود.

- لینی تو معلوم دیگه زنده نیستی. کم کم میپوسی و هی دونه دونه اعضات میوفته پایین. کم کم از بین میری.
- هک میگیرم میزنمتا! من خیلی هم سا...

هنوز جمله لینی به پایان نرسیده بود که یک شی گرد و سفید رنگ از جایی نزدیک سر لینی جدا شد و پایین افتاد. هکتور ویبره زنان به چشم چپ لینی که روی زمین قل میخورد نگاهی کرد و گفت:
- دیدی گفتم!

هکتور مشتاقانه به لینی خیره شد که ذره ذره میپوسید و پایین میریخت. چشم راست لینی قل خوران کنار شومینه متوقف شد و دست راستش در حالی که خودش را روی زمین می کشید از در اتاق خارج شد. مرگخواران مبهوت این اتفاقات بودند و لرد که از این حجم از بی توجهی کلافه شده بود برای جلب توجه تلاش می کرد.
- ما فرموده بودیم برای ما داستان زندگیتون رو بگید تا ما بخوابیم.
- مگس اون دماغ تو ره نبود که که راه ره میره؟
- لینی لینی نیشت هم افتاد!
- ما هنوز نمیتونیم بخوابیم.
- اون پات نبود از پنجره پرید بیرون؟
- اونم گوشش بود که رفت تو شومینه!

هکتور با اشتیاقی خاص شاهد پودر شدن لینی بود و در نظرش انتقامش را گرفته بود. هکتور خوشحال بود و ویبره میزد و این صبر لرد بود که سر آمده بود.
- ما فرمودیم یکی داستان زندگیش رو برامون تعریف کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در 1395/5/8 2:19:58
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 8 مرداد 1395 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد بی خواب شده و با قصه هم خوابش نمی بره. به همین خاطر مرگخوارا تصمیم می گیرن به جای قصه،برای لرد "رول" بخونن. ولی این کار فایده ای نداره. لرد تصمیم می گیره برخلاف میلش از معجون هکتور برای خوبیدن استفاده کنه.

...............

-هک...معجون آماده اس؟

خانه ریدل ها لرزشی کرد.

-معنی این لرزش چی بود هک؟ آماده هست؟ یا آماده نیست؟

هکتور جهشی کرد و به داخل اتاق پرید. بطری کوچکی در دست هایش قرار داشت که مایعی آبی رنگ در داخلش می درخشید.
-بفرمایین ارباب...آبی به رنگ آرامش. اینو بخورین و خواب آرامی داشته باشین.

لرد نگاه مشکوکی به معجون انداخت. نه قل قل می کرد و نه بخاری از آن خارج می شد.
-چرا آبی؟ این ریونیه...معجون اسلیترینی نداشتی ما بخوریم؟ ما آبی دوست نداریم. این دوست داره.

انگشت اشاره لرد به طرف لینی وارنر گرفته شده بود.
-بده اون بخوره اول...اگه نمرد ما نیز خواهیم نوشید.

هکتور اصلا دوست نداشت معجونش را به لینی تقدیم کند. لینی از هکتور متنفر بود! لینی هکتور را می زد!

ولی چاره ای نبود.

هکتور با دست های لرزان و مردد بطری را به طرف لینی گرفت.
-زیاد نخوریا...مال اربابه. فقط بچش. بعدم برو بخواب یه مدتی نبینیمت.

لینی داشت فکر می کرد که به دلیل این که افتخار چشیدن معجون لرد نصیبش شده خوشحال باشد، یا به دلیل این که سازنده معجون هکتور بوده نگران جانش شود.
لینی فرصت زیادی برای فکر کردن نداشت. چرا که هکتور در یک چشم به هم زدن ملاقه کوچکش را پر از معجون آبی رنگ کرد و در حلقوم لینی فرو برد!

لینی به سرفه افتاد...لینی در هم رفت...لینی بنفش شد...

و یک ثانیه بعد...لینی سر جایش نبود.

از لینی فقط یک جفت بال باقی مانده بود که دود رقیقی از انتهای آن ها بلند می شد.

لرد سیاه رو به هکتور کرد.
-بفرمایین. ما که می دونستیم! حالا این بال داشت. بال هاش باقی موند. ما اگه معجون رو می نوشیدیم کجامون باقی می موند؟ قصد داشتی ما رو ناپدید کنی؟

هکتور بال های دود زای لینی را از روی زمین برداشت.
-ارباب...من شرمنده هستم. من لینی رو کشتم. لینی عزیزم...کجا رفتی؟ من بی تو چه کنم؟

-وقتی از دماغت گرفتم و از پنکه سقفی آویزونت کردم می فهمی چه کنی.

در اتاق باز شد و لینی در حالی که مقداری گل و بوته روی موهایش قرار داشت وارد اتاق شد. بال هایش را با خشونت از دست هکتور گرفت.
-بدشون به من...حالا چطوری اینا رو بچسبونم؟ از قبرستان ریدل ها تا این جا پیاده برگشتم!

در حالی که لینی با بال های کنده شده اش درگیر بود و هکتور زیر لب می خندید، لرد سیاه اعلام کرد:
-به این ترتیب ما معجون نمی نوشیم! یکی تون بیاد داستان زندگی شو برای ما تعریف کنه. خوابمون ببره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!