بعد ظهر یک روز بارانی چارلی و استر در سالن عمومی گریفندور نشسته بودند.
بعد از صدای رعد چارلی صحبتش را شروع کرد: استر ، می دونی ... من یه بار برای ورود به محفل در خواست دادم اما تایید نشدم تو نمی تونی یه کاری بکنی؟ آخه ناسلامتی استرجس پادموری گفتن!!
استرجس بعد از چشم غره رفتن به چارلی به مبل راحتی تکیه می ده و می گه : تو باید ثابت کنی لیاقت داری همین جوری که کسی رو راه نمی دن .
چارلی که سخت به فکر رفته بود منتظر یه راهی بود که ثابت کنه بی لیاقت نیست.
یک هفته بعد هدویگ سراسیمه وارد سالن عمومی شد و گفت : استرجس ، همین الان یه جغد اومد ...
استرجس : هدویگ؟! نکته انحرافی می گی ؟!! یعنی چی یه جغد اومد؟
هدویگ با صورت سرخ فریاد زد : اهمیتی نداره . یه پیغام رسید . مرگ خوارهاچند تا اژدها رو توی کوچه دیاگون ول کردن! تقریبا هر کی توی کوچه بوده آسیب دیده. احتیاج به نیروی کمکی دارند.سریع تر راه بیفت. هرکی هم می تونی خبر کن.
استرجس که رنگش یه دفعه مثل گچ شد سریع راه افتاد .
- مریدانوس . کوچه دیاگون حادثه رخ داده سریع خودتو برسون.
- باشه ولی بی زحمت تو معصومه و نگه می داری ؟ آخه می ترسم بدتر بشه . می دونی؟ سرماخورده.
استرجس: خدایا !! کاش منم تو دیاگون بودم! چارلی یه چیزی هم درباره ی تو .
چارلی که کنار دیوار بود به سرعت سرش رو برگردوند.
- تو با ما نمی آی .این کار برای اولین ماموریت خیلی سخته و تو ممکنه بمیری برای همین بذار برای دفعات بعدی. اون موقع حتما تو رو می برم.
چارلی:اما...
استرجس در حالی که از سالن عمومی خارج می شد گفت: دیگه حرف نباشه به جز آرتور هیچ کدوم از ویزلی ها نمی آن.
بعد از گفتن این حرف در سالن رو تق بست.( نکته اینه که بعدش یه تیکه از گچ سقف روی زمین افتاد!)
چارلی بعد از این که نگاهی به دور و برش انداخت فهمید تنها است. با خودش فکر کرد : (( منو باش می خواستم برم ماموریت خطرناک!! اگه الان از پنجره بپرم بیرون... نه ! دست و پام می شکنه . اگه غیب شم... نه ! این جا که که نمی شه غیب شد. اصلا بی خیال ! هر کاری دلشون می خواد بکنن لابد به من احتیاجی ندارن دیگه. منم از این فرصت استفاده می کنم!!))
چارلی همین جور که فکر می کرد رفت و چند تا قورباغه شکلاتی ، دانه های برتی بات ، یه ظرف گنده پاپ کورن ( همون چیزه فیل خودمون!) چند تا کیک شکلاتی ، کیک کدو حلوایی و کیک خامه ای و چیپس برای خودش آماده کرد و بعد رو زمین نشست و مشغول بازی تیله سنگی شد. چند ساعت بعد ، چارلی پس از یک خمیازه به خواب رفت. وقتی چشمش رو باز کرد قیافه ی خونین و مالین استر و هدویگ رو دید و از جا بلند شد.
- استرجس ، هدویگ . چی شد؟
استرجس در حالی که داشن بال هدویگ رو باند پیچی می کرد گفت : چارلی ، زیاد خوب نبود بگذریم. راستی من فکر کردم برای این که لیاقتت رو ثابت کنی یه جوری میای دنبالمون. ولی مثل این که خیلی بهت خوش گذشته نه؟
چارلی بعد از این که قورباغه شکلاتی برای هدویگ و استرجس انداخت خندید و گفت: جای شما خالی!! فقط فکر کنم رودل کردم!!
بعد اشاره ای به پوست و باقی مانده ی چیز هایی که خورده بود کرد.
پست خوبی نبود.
برای عضویت در محفل باید پست سفید بنویسید نه یه پست که فقط اتفاقات عادی میفته.و در ضمن اگه به کتاب دقت کنی سوژه های محفل بیشتر درباره ی جنگ با مرگخوارها و گرفتن اطلاعات از مرگخوارهاست.
به هر صورت تأیید نشد!!!!
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[single]] در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 27 تیر 1392 12:06
از: دوستان جانی مشکل توان بریدن!
پستها:
377

جزئیات کاربر

سلام
این داستان در مورد روز مرگ لیلی و چیمز پاتره .
-----------------------
سیریوس در حالی که با حسرت به میز نهار وسط اتاق تاریک نگاه کرد . همان میزی که لیلی و جیمز ظهر همان روز پشت آن به همراه بقیه ی اعضای محفل غذا خوردند . انگار تصویر اونها رو روی صندلیشان می دید . نمی دانست خوشحال باشد یا ناراحت . تازه از خبر مرگ جیمز و لیلی با خبر شده بود . در کنار اون هم خبر ناپدید شدن ولدمورت رو بهش داده بودن . افکارش پریشان بود . خودشو توی مرگ جیمز و لیلی مقصر می دونست ، اگه اون راز دار اونا می شد دیگه پیتر نمی تونست ... . سیریوس توی اون لحظه تنها یک تصمیم به نظرش منطقی می اومد . پبدا کردن پیتر پتی گرو . سیریوس از خانه شماره ی دوازده گریمولد بیرون آمد . به اطرافش نگاه کرد و بعد آماده ی غیب شدن شد ... شترق...
...................................................
....شترق ... شترق ...
همزمان با صدا ها دو نفر شنل پوش روبروی خانه ی دوازده گریمولد ظاهر شدند . فرد بلند قد تر به طرف در خانه شماره ی دوازده رفت و زنگ سیاه و چرکین اون رو به صدا در آورد . بعد چند لحظه صدای خشنی از پشت در گفت : اسم رمز ... مرد قد بلند با صدائی گرفته جواب داد :" جیمز ، لیلی ، هری" دربا سرعت باز شد و هر دو نفر به داخل رفتند . "مدآی مودی" به همان سرعتی که در را باز کرده بود آن را بست و رو به "دامبلدور" که حالا کلاهش را برداشته بود کرد و در حالی که چشم مصنوعی اش هنوز به طرف در بود گفت : از هری خبری دارین . دامبلدور با همان لحن گرفته گفت : آره هاگرید رفته بیارتش . قراره بیارتش جلوی خونه ی خاله و شوهر خاله هری . منیروا از صبح اونجاست . " لوپین " که تازه شنل قهوه ای اش را از تن در آورده بود با صدایی آهسته گفت : به نظر تو بهتر نیست اونو پیش خودمون نگه داریم . دامبلدور به طرف لو پین برگشت و با صدای بلندی گفت : " نه! " سپس با لحن نرمی ادامه داد : منو ببخش ریموس ، یه لحظه کنترلمو از دست دادم . لوپین در حالی که دست بر شانه های دامبلدور گذاشته بود گفت : درکت میکنم آلبوس ... درکت میکنم " وقتی صحبت لوپین تمام شد ، صدای قالیچه ی تصویر مادر سیریوس به گوش رسید : از خونه ی من گمشید بیرون ... نمی خوام ببینمتون . مودی در حالی که هنوز چشم مصنوئی اش به سمت در بود به طرف قالیچه رفت . دامبلدور با اشاره ی دست به مودی فهماند که جلو نرود . سپس رو کرد به او و گفت : راست می گه بهتره بریم . تا وقتی که خبری از سیریوس نشده ما حق نداریم از این خونه استفاده کنیم . لوپین این بار با لحنی بسیار مهربانانه پرسید : پس محفل چی میشه ؟ دامبلدور لبخندی از روی وظیفه زد و گفت : نمی دونم . اما جلسات محفل نباید تعطیل بشه ، اونم وقتی که هنوز خیلی از مرگ خوار ها بیرون دارن پرسه میزنن . بهتره دیگه بریم . بیرون اوضاع خوبه مدآی ؟ مودی در جواب گفت : از این بهتر نمیشه آلبوس .
سیریوس از دور به خانه ی شماره ی دوازده نگاه می کرد . سه نفر شنل پوش از آن خارج شدند . سیریوس آنها رو شناخت . لحظه ای بعد هر سه همزمان غیب شدند ... شترق ق ق .....
سیریوس به خانه خیره ماند . خاطره های لذت بخشش از آن خانه بسیار کم بود و بیشتر آنها به محفل برمی گشت . سیریوس برای آخرین بار به خانه نگاه کرد و بعد ... شترق...
هیچ کس نمی دانست چند روز بعد برای سیریوس چه اتفاقی خواهد افتاد.
---------------------------------------------
سعی کردم بهتر از قبلی باشه . با این حال مشکلاتش هنوز زیاده .
در ضمن من این داستان رو بر پایه این حدس لیلی اونر نوشتم .( همون که محفل مقر محفل توی زمان قبل از سقوط ولدمورت بوده )
با تشکر
فعلا...
یا علی
اولیور عزیز همان طور که گفتی پستت مشکلاتی داشت از قبیل عدم تطابق برخی از گفته هایت با داستان اصلی هری پاتر که با توجه به اینکه خودت قصد داشتی این تطابق را ایجاد کنی امتیاز منفی به چشم می خورد.مشکل دیگر آن نیز پشت سر هم نویسی ات بود یعنی عدم رعایت پاراگراف بندی که امیدوارم در پستهای بعدیت در سایت شاهدشون باشیم.ولی در کل داستان را خوب پیش برده بودی و توانسته بودی به خوبی از عهده توصیف بر آیی.پس ورودت را به محفل تبریک می گویم اولیور وود عزیز.
تایید شد.
آرم شما تا فردا در تاپیک جلسات محرمانه محفل زده خواهد شد .منتظر پستهای خوبت در محفل هستم.
این داستان در مورد روز مرگ لیلی و چیمز پاتره .
-----------------------
سیریوس در حالی که با حسرت به میز نهار وسط اتاق تاریک نگاه کرد . همان میزی که لیلی و جیمز ظهر همان روز پشت آن به همراه بقیه ی اعضای محفل غذا خوردند . انگار تصویر اونها رو روی صندلیشان می دید . نمی دانست خوشحال باشد یا ناراحت . تازه از خبر مرگ جیمز و لیلی با خبر شده بود . در کنار اون هم خبر ناپدید شدن ولدمورت رو بهش داده بودن . افکارش پریشان بود . خودشو توی مرگ جیمز و لیلی مقصر می دونست ، اگه اون راز دار اونا می شد دیگه پیتر نمی تونست ... . سیریوس توی اون لحظه تنها یک تصمیم به نظرش منطقی می اومد . پبدا کردن پیتر پتی گرو . سیریوس از خانه شماره ی دوازده گریمولد بیرون آمد . به اطرافش نگاه کرد و بعد آماده ی غیب شدن شد ... شترق...
...................................................
....شترق ... شترق ...
همزمان با صدا ها دو نفر شنل پوش روبروی خانه ی دوازده گریمولد ظاهر شدند . فرد بلند قد تر به طرف در خانه شماره ی دوازده رفت و زنگ سیاه و چرکین اون رو به صدا در آورد . بعد چند لحظه صدای خشنی از پشت در گفت : اسم رمز ... مرد قد بلند با صدائی گرفته جواب داد :" جیمز ، لیلی ، هری" دربا سرعت باز شد و هر دو نفر به داخل رفتند . "مدآی مودی" به همان سرعتی که در را باز کرده بود آن را بست و رو به "دامبلدور" که حالا کلاهش را برداشته بود کرد و در حالی که چشم مصنوعی اش هنوز به طرف در بود گفت : از هری خبری دارین . دامبلدور با همان لحن گرفته گفت : آره هاگرید رفته بیارتش . قراره بیارتش جلوی خونه ی خاله و شوهر خاله هری . منیروا از صبح اونجاست . " لوپین " که تازه شنل قهوه ای اش را از تن در آورده بود با صدایی آهسته گفت : به نظر تو بهتر نیست اونو پیش خودمون نگه داریم . دامبلدور به طرف لو پین برگشت و با صدای بلندی گفت : " نه! " سپس با لحن نرمی ادامه داد : منو ببخش ریموس ، یه لحظه کنترلمو از دست دادم . لوپین در حالی که دست بر شانه های دامبلدور گذاشته بود گفت : درکت میکنم آلبوس ... درکت میکنم " وقتی صحبت لوپین تمام شد ، صدای قالیچه ی تصویر مادر سیریوس به گوش رسید : از خونه ی من گمشید بیرون ... نمی خوام ببینمتون . مودی در حالی که هنوز چشم مصنوئی اش به سمت در بود به طرف قالیچه رفت . دامبلدور با اشاره ی دست به مودی فهماند که جلو نرود . سپس رو کرد به او و گفت : راست می گه بهتره بریم . تا وقتی که خبری از سیریوس نشده ما حق نداریم از این خونه استفاده کنیم . لوپین این بار با لحنی بسیار مهربانانه پرسید : پس محفل چی میشه ؟ دامبلدور لبخندی از روی وظیفه زد و گفت : نمی دونم . اما جلسات محفل نباید تعطیل بشه ، اونم وقتی که هنوز خیلی از مرگ خوار ها بیرون دارن پرسه میزنن . بهتره دیگه بریم . بیرون اوضاع خوبه مدآی ؟ مودی در جواب گفت : از این بهتر نمیشه آلبوس .
سیریوس از دور به خانه ی شماره ی دوازده نگاه می کرد . سه نفر شنل پوش از آن خارج شدند . سیریوس آنها رو شناخت . لحظه ای بعد هر سه همزمان غیب شدند ... شترق ق ق .....
سیریوس به خانه خیره ماند . خاطره های لذت بخشش از آن خانه بسیار کم بود و بیشتر آنها به محفل برمی گشت . سیریوس برای آخرین بار به خانه نگاه کرد و بعد ... شترق...
هیچ کس نمی دانست چند روز بعد برای سیریوس چه اتفاقی خواهد افتاد.
---------------------------------------------
سعی کردم بهتر از قبلی باشه . با این حال مشکلاتش هنوز زیاده .
در ضمن من این داستان رو بر پایه این حدس لیلی اونر نوشتم .( همون که محفل مقر محفل توی زمان قبل از سقوط ولدمورت بوده )
با تشکر
فعلا...
یا علی
اولیور عزیز همان طور که گفتی پستت مشکلاتی داشت از قبیل عدم تطابق برخی از گفته هایت با داستان اصلی هری پاتر که با توجه به اینکه خودت قصد داشتی این تطابق را ایجاد کنی امتیاز منفی به چشم می خورد.مشکل دیگر آن نیز پشت سر هم نویسی ات بود یعنی عدم رعایت پاراگراف بندی که امیدوارم در پستهای بعدیت در سایت شاهدشون باشیم.ولی در کل داستان را خوب پیش برده بودی و توانسته بودی به خوبی از عهده توصیف بر آیی.پس ورودت را به محفل تبریک می گویم اولیور وود عزیز.
تایید شد.
آرم شما تا فردا در تاپیک جلسات محرمانه محفل زده خواهد شد .منتظر پستهای خوبت در محفل هستم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/3/7 0:21:59
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...
«قیصر»
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...
«قیصر»
جزئیات کاربر

دهکده ی نیمه مشنگی هاوک وود نیمه شب:
هوا سوز سرد ماه دسامبر با حال و هوای همیشگی اش تمام دهکده ی
کوچک را فرا گرفته بود دود دودکش ها همچون پلکانی تا چشم کار می کرد بالا می رفت سیاهی شب همه جا را فرا گرفته بود و سوز گزنده ای می وزید زاخاریاس که مانند تمام آخر هفته های دسامبر به دیدن پدر بزرگ پیرش می رفت سوار بر جارو ی مسافرتی ای که در روز تولدش هدیه گرفته بود سوار بود و از مناظر اطراف که پوشیده
از برف بود لذت می برد که ناگهان طلسمی از جایی کمانه کردو به
نوک جارویش برخورد کرد که موجب به هم خوردن تعادل زاخاریاس
شد و زاخاریاس که سعی داشت سیر سوقتی اش را به سمت بالا تغییر دهد به درختی که در سمت راستش بود برخورد کرد و ...
هیچی نبود سیاهی پوچی......
وقتی زاخاریاس به هوش اومد فهمید که هنوز زیر همون درخت بود
ولی رنگ طلسم ها که از پشت چند ردیف درخت به چشم می خورد زاخاریاس سعی کرد از جایش بلند شود ولی احساس کرد که یکی از پا هایش شکسته بنا براین این چوبدستی اش را کشید و چند تا طلسمی که برای بهبود زخم ها و جراحات بلد بود به کار گرفت ولی اینبار تلاشش برای بلند شدن موفقیت آمیز بود او یک راست به سمت درخت ها حرکت کرد که ناگهان چشمش به جارویش افتاد :
__ عالیه چوبم نصف شده امید وارم بتونم یکی دیگه بخرم
او در حالی که تیکه های جارو یش را در کولی پشتی اش می چپاند
لنگان لنگان به سمت درختا راه افتاد او درختا رو رد کرد :
_ خدای من این جا کدوم جهنمییه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
طلسما از در و دیوار شلیک می شدند و کمانه می کردن زاخاریاس توانست با ادامه دادن دنباله ی اونا به محل شلیک طلسما رسید در یک طرف چند محفلی که شامل هدویگ و ریموس لوین و استرجس پادمور بودند ودر سمت دیگر هم چند مرگخوار نقاب دار که قابل شناسایی نبودند .
زاخاریاس که داشت دیوانه می شد فریاد زد :
__این جا چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی صدای فریاد ها طلسم ها جلوی پخش طنین صدای زاخاریاس را می گرفت زاخاریاس که تصمیم گرفته بود یک بار و برای همیشه شر مرگخوار ها رو کم کنه چوب دستی اش را کشید و به پشت مکانی که مرگخوار ها در آن جا سنگر گرفته بودند حرکت کرد .
سر مرگخوار ها خیلی گرم بود و زاخاریاس توانست به راحتی به محل مورد نظر رسید نقشه ی او ساده بو فقط با تمام سرعتی که در خود می شناخت داد و فریاد می کرد و طلسم نشانه می رفت تا مرگخوار ها فکر کنن از جناح پشتی هم ئبه آن ها حمله شده و بزنن به چاک .
زاخاریاس گلویش را صاف کرد و چب دستی اش را به سمت یکی از مرگخوار ها نشانه رفت و هر طلسمی به فکرش می رسید می گفت و نشانه می رفت و جاخالی و تغییر مکان می داد مرگخوار ها که یکه خورده بودند به طور کلی از سمت دیگر قافل شدند در نتیجه سه عضو محفل طی یک حرکت جانانه تمام مرگخوار ها رو بیهوش و دستگیر کردن.
زاخاریاس که دیگر رمقی نداشت از حال رفت و در رویا ها یش آرزو می کرد که از این حرکت او قدر دانی شود و او به شکل یک عضو محفل در آید........
با تشکر
زاخاریاس عزیز چند اشکال املایی در پستت به چشم می خورد که به دلیل عجله ات در پست زنی بود که قبل اغماض است.مشکل عمده پستت عدم استفاده از حروف ربط بود بطوریکه جمله هایت را گنگ و بی مفهوم می کرد.اگر سعی کنی که جمله هایت را کامل به کار ببری و حروف ربط را درست استفاده کنی و پستت را با دقت بزنی مطمئنا دفعه بعد تایید خواهی شد.
متاسفانه تایید نشد.
هوا سوز سرد ماه دسامبر با حال و هوای همیشگی اش تمام دهکده ی
کوچک را فرا گرفته بود دود دودکش ها همچون پلکانی تا چشم کار می کرد بالا می رفت سیاهی شب همه جا را فرا گرفته بود و سوز گزنده ای می وزید زاخاریاس که مانند تمام آخر هفته های دسامبر به دیدن پدر بزرگ پیرش می رفت سوار بر جارو ی مسافرتی ای که در روز تولدش هدیه گرفته بود سوار بود و از مناظر اطراف که پوشیده
از برف بود لذت می برد که ناگهان طلسمی از جایی کمانه کردو به
نوک جارویش برخورد کرد که موجب به هم خوردن تعادل زاخاریاس
شد و زاخاریاس که سعی داشت سیر سوقتی اش را به سمت بالا تغییر دهد به درختی که در سمت راستش بود برخورد کرد و ...
هیچی نبود سیاهی پوچی......
وقتی زاخاریاس به هوش اومد فهمید که هنوز زیر همون درخت بود
ولی رنگ طلسم ها که از پشت چند ردیف درخت به چشم می خورد زاخاریاس سعی کرد از جایش بلند شود ولی احساس کرد که یکی از پا هایش شکسته بنا براین این چوبدستی اش را کشید و چند تا طلسمی که برای بهبود زخم ها و جراحات بلد بود به کار گرفت ولی اینبار تلاشش برای بلند شدن موفقیت آمیز بود او یک راست به سمت درخت ها حرکت کرد که ناگهان چشمش به جارویش افتاد :
__ عالیه چوبم نصف شده امید وارم بتونم یکی دیگه بخرم
او در حالی که تیکه های جارو یش را در کولی پشتی اش می چپاند
لنگان لنگان به سمت درختا راه افتاد او درختا رو رد کرد :
_ خدای من این جا کدوم جهنمییه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
طلسما از در و دیوار شلیک می شدند و کمانه می کردن زاخاریاس توانست با ادامه دادن دنباله ی اونا به محل شلیک طلسما رسید در یک طرف چند محفلی که شامل هدویگ و ریموس لوین و استرجس پادمور بودند ودر سمت دیگر هم چند مرگخوار نقاب دار که قابل شناسایی نبودند .
زاخاریاس که داشت دیوانه می شد فریاد زد :
__این جا چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی صدای فریاد ها طلسم ها جلوی پخش طنین صدای زاخاریاس را می گرفت زاخاریاس که تصمیم گرفته بود یک بار و برای همیشه شر مرگخوار ها رو کم کنه چوب دستی اش را کشید و به پشت مکانی که مرگخوار ها در آن جا سنگر گرفته بودند حرکت کرد .
سر مرگخوار ها خیلی گرم بود و زاخاریاس توانست به راحتی به محل مورد نظر رسید نقشه ی او ساده بو فقط با تمام سرعتی که در خود می شناخت داد و فریاد می کرد و طلسم نشانه می رفت تا مرگخوار ها فکر کنن از جناح پشتی هم ئبه آن ها حمله شده و بزنن به چاک .
زاخاریاس گلویش را صاف کرد و چب دستی اش را به سمت یکی از مرگخوار ها نشانه رفت و هر طلسمی به فکرش می رسید می گفت و نشانه می رفت و جاخالی و تغییر مکان می داد مرگخوار ها که یکه خورده بودند به طور کلی از سمت دیگر قافل شدند در نتیجه سه عضو محفل طی یک حرکت جانانه تمام مرگخوار ها رو بیهوش و دستگیر کردن.
زاخاریاس که دیگر رمقی نداشت از حال رفت و در رویا ها یش آرزو می کرد که از این حرکت او قدر دانی شود و او به شکل یک عضو محفل در آید........
با تشکر
زاخاریاس عزیز چند اشکال املایی در پستت به چشم می خورد که به دلیل عجله ات در پست زنی بود که قبل اغماض است.مشکل عمده پستت عدم استفاده از حروف ربط بود بطوریکه جمله هایت را گنگ و بی مفهوم می کرد.اگر سعی کنی که جمله هایت را کامل به کار ببری و حروف ربط را درست استفاده کنی و پستت را با دقت بزنی مطمئنا دفعه بعد تایید خواهی شد.
متاسفانه تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/3/7 0:07:27
[i]
جزئیات کاربر

سلام به همگی
......................
هری آرام و بدن صدا کنار لوپین راه می رفت . هنوز نمی دانستند که فنریر گری بک کجاست . چند ساعتی به غروب آفتاب مانده بود . لوپبن با اطمینان قدم برمی داشت که نا گهان صدای مهیبی به گوش رصید ...بومب ... گری بک با آن هیبت پشمالو و کثیفش روبری هری و لوپین ظاهر شد . لوپین هری را به سمتی هل داد و وردی به طرف گری بک روانه کرد . گری بک به سمتی پرید و زوزه ی وحشتناک ی کشید . هری با تمام وجود فریاد زد : اکسپلیار موس ...
پرتوی قرمز رنگ چوب دستی هری با شدت به گری بک برخورد کرد. اما او فقط چند قدم تلوتلو خوران به عقب رفت . لوپین به هری اشاره کرد و گفت : تو برو . هری حرف لوپین را ناشنیده گرفت . در همین حین گری بک با جهشی به روی لوپین پرید . هری تنها کاری که می توانست بکند ، فرستادن ورد های پی در پی بود . آخر سر یکی از ورد ها گری بک را از روی لوپین کنار انداخت . لوپین با عجله بلند شد و سمت هری آمد : باید بریم . تا بلند نشده باید بریم . هری و لوپین با عجله به سمت انتهای سالن مخروبه ی وزارت سحر و جادو رفتند . نور ماه از شیشه های شکسته ی وزارت که تا چند روز پیش پر از هیاهو و جنب و جوش بود به روی صورت هری افتاد . هری متوجه تغییر شکل لوپین نشد . فقط در انتهای سالن بود که دید گرگ عظیم الجثه ای در حال حرکت در کنارش است . گری بک با سرعت باور نکردنی در دنبال آنها بود . زوزه ای کشید . لوپین گرگینه ایستاد و به طرف صدا برگشت . صدای وحشتناکی ایجاد کرد و به سمت گری بک حمله ور شد . لوپین و گری بک به هم خوردند . روی زمین دور هم غلطیدند . ناگهان گری بک گردن لوپین را در دهان گرفت . هری نمی توانست ورد بفرستند . چون ممکن بود به لوپین برخورد کند . به خاطر همین با عجله به سمت آنها رفت و روی گری بک افتاد . گری بک با ضربه ای هری را به چند متر آن طرف تر پرتاب کرد.
هری چشم هایش را باز کرد . اسنیپ و لوپین بالای سرش در حال گفت و گو بودند . لوپین در حالی که دستمال خونی ای روی گردنش بود به هری نگاهی انداخت و لبخندی زد.
الیور عزیز متاسفانه شما تایید نشدید.پستتان فضاسازی نداشت.جریان ها را خیلی سریع پیش برده بودی.گرچه استفاده از شخصیت های هری پاتری ات خوب بود ولی به خوبی آن ها را توصیف نکرده بودی.اصولا پست جدی باید بیشتر به جزییاتش پرداخته بشه.متاسفانه تایید نشد.
موفق باشی.(میتونی یه بار دیگه با یه پست جدید تلاشتو بکنی البته با رعایت نکته های فوق)
......................
هری آرام و بدن صدا کنار لوپین راه می رفت . هنوز نمی دانستند که فنریر گری بک کجاست . چند ساعتی به غروب آفتاب مانده بود . لوپبن با اطمینان قدم برمی داشت که نا گهان صدای مهیبی به گوش رصید ...بومب ... گری بک با آن هیبت پشمالو و کثیفش روبری هری و لوپین ظاهر شد . لوپین هری را به سمتی هل داد و وردی به طرف گری بک روانه کرد . گری بک به سمتی پرید و زوزه ی وحشتناک ی کشید . هری با تمام وجود فریاد زد : اکسپلیار موس ...
پرتوی قرمز رنگ چوب دستی هری با شدت به گری بک برخورد کرد. اما او فقط چند قدم تلوتلو خوران به عقب رفت . لوپین به هری اشاره کرد و گفت : تو برو . هری حرف لوپین را ناشنیده گرفت . در همین حین گری بک با جهشی به روی لوپین پرید . هری تنها کاری که می توانست بکند ، فرستادن ورد های پی در پی بود . آخر سر یکی از ورد ها گری بک را از روی لوپین کنار انداخت . لوپین با عجله بلند شد و سمت هری آمد : باید بریم . تا بلند نشده باید بریم . هری و لوپین با عجله به سمت انتهای سالن مخروبه ی وزارت سحر و جادو رفتند . نور ماه از شیشه های شکسته ی وزارت که تا چند روز پیش پر از هیاهو و جنب و جوش بود به روی صورت هری افتاد . هری متوجه تغییر شکل لوپین نشد . فقط در انتهای سالن بود که دید گرگ عظیم الجثه ای در حال حرکت در کنارش است . گری بک با سرعت باور نکردنی در دنبال آنها بود . زوزه ای کشید . لوپین گرگینه ایستاد و به طرف صدا برگشت . صدای وحشتناکی ایجاد کرد و به سمت گری بک حمله ور شد . لوپین و گری بک به هم خوردند . روی زمین دور هم غلطیدند . ناگهان گری بک گردن لوپین را در دهان گرفت . هری نمی توانست ورد بفرستند . چون ممکن بود به لوپین برخورد کند . به خاطر همین با عجله به سمت آنها رفت و روی گری بک افتاد . گری بک با ضربه ای هری را به چند متر آن طرف تر پرتاب کرد.
هری چشم هایش را باز کرد . اسنیپ و لوپین بالای سرش در حال گفت و گو بودند . لوپین در حالی که دستمال خونی ای روی گردنش بود به هری نگاهی انداخت و لبخندی زد.
الیور عزیز متاسفانه شما تایید نشدید.پستتان فضاسازی نداشت.جریان ها را خیلی سریع پیش برده بودی.گرچه استفاده از شخصیت های هری پاتری ات خوب بود ولی به خوبی آن ها را توصیف نکرده بودی.اصولا پست جدی باید بیشتر به جزییاتش پرداخته بشه.متاسفانه تایید نشد.
موفق باشی.(میتونی یه بار دیگه با یه پست جدید تلاشتو بکنی البته با رعایت نکته های فوق)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الیور وود در 1386/3/6 14:01:46
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/3/6 18:57:31
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/3/6 18:57:31
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...
«قیصر»
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...
«قیصر»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/11/19
آخرین ورود: جمعه 13 آبان 1390 18:39
از: گروه همیشه پیروز گریفیندور
پستها:
527

مه همه جا را فرا گرفته بود.در آن خیابان هیچ صدایی جز صدای گربه که دنبال غذا میگشت شنیده نمیشد.
نزدیک سه سال میشد که گریمالد جادوگری به خود ندیده بود.
ناگهان در سکوت و تاریکی محض نوری برای یک لحظه خیابان را روشن کرد و صدای پای کسی سکوت را شکست.
ریموس آرام به طرف پلاک ۱۳ حرکت کرد. ۳ سالی بود که به این خانه نیامده بود،۳سالی بود که در اینجا با دوستانش جمع نشده بودند تا نقشه ای جدید برای ولدمورت بکشند.
آرام کلمه رمز را زمزمه کرد، ناگهان دری قدیمی و پوسیده ظاهر شد.
در را باز کرد و داخل شد. ناگهان چیزی را دید که انتظارش را نداشت
برقهای آشپزخانه روشن بودند!!
ریموس با کمی درنگ چوبش را در آورد و با احتیاط وارد آشپز خانه شد.
هنوز کاملا وارد نشده بود که صدایی آشنا وی را صدا کرد.
ــ سلام ریموس ...
این صدا برای ریموس آشنا بود، خیلی وقت بود که آن را نشنیده بود. آرام چوبش را غلاف کرد و به صدا جواب داد:
ــ سلام آرتور،خیلی وقت که ندیدمت،خوبی؟
ــ خوبم مرسی
ــپس تو هم اومدی،مالی و بچه ها رو هم آوردی؟
ــ آره ما هم اومدم.
در صدای مالی،که از پشت شنیده میشد هیچ تغییری به وجود نیاوده بود.
ــ سلام مالی خوشحالم که میبینمت، بچه ها کجان؟
ــ منم خوشحالم ریموس، هری و بچه ها الان خوابن.
آرتور:همون وقتی که نامه مک گونگال به دستمون رسید حرکت کردیم ، نوشته بود که میخواد محفل رو دوباره راه بندازه!!
ریموس که خیلی از دیدن آنها خوشحال شده بود گفت:
آره من هم دیدمش، باید بگم خوشحالم که محفل دوباره راه قراره راه بیفته.
در همین حال بود که صدای در شنیده شد مالی لیوان چایش را روی میز گزاشت و به طرف در رفت،بعد از چند دقیقه صدای باز شدن در شنیده شد.ریموس از فرط کنجکاوی به سمط در رفت. و
هیکل بزرگ،کج و نامرتبی را از پشت در دید.
ریموس این چهره را خوب می شناخت. صورتی کج، دماغی نصفه
و چشم بسیار عجیبی که پشت هر چیزی را میتوانست ببیند.
مالی: سلام آلستور ، خوش آمدی
مودی در حالی که خانه را کنترل میکرد جواب داد:
مرسی، امید وارم کسی تعقیبم نکرده باشه
ــ بیا تو آلستور ، ولی اول کفشت رو تمیز کن.
تقریبا یک ساعت بعد تمام اعضای محفل در اتاق نشیمن بودن
که مک گونگال از جاش بلند شد و گفت:
همه خوش آمدید همان طور که همه ما میدونیم بعد از مرگ دامبلدور محفل دیگر تشکیل نشد و از هم پاشیده شد.
ولی الان ما اینجا هستیم تا یک بار دیگر اون رو تشکیل بدیم
همان طوری که من در نامه به شما گفتم دامبلدور دنبال چیزی به نام هوراکراس بود، فکر کنم همه شما میدونید این ها چی هستند.
برای همین ما هم دامبلدور رو دنبال میکنیم و دنبال هوراکراس های ولدمورت میگردیم.
من در نامه یک ماموریت به هر کدام از شما داده بودم،کی این ها را انجام داد؟
ــ من انجامشون دادم.. خیلی راحت بودن باز جوی از چند تا مرگخوار که در آزکابان اسیر بودن.
این صدای مودی بود که در کنار اتاق روی یک صندلی لم داده بود. مک گونگال با کنجکاوی از مودی پرسید:
ــ خب؟ چیزی دستگیرت شد؟
ــ آره ولدمورت قبلا دنبال چیزهای گرانبها بود و به یکی از مرگخوارها
دستور میده که بره و یکی از وسایل خانم سیبا راونکلا که نواده خود راونکلا بوده رو بدزده. ولی اون مرگخواری که من ازش بازجویی کرده بودم نمیدونست که اون وسیله چی بوده. شرم آوره.چیز دیگه ای ندارم.
مک گونگال که با دقت به مودی گوش داده بود گفت: خب خوبه کسی دیگه؟
شکلبوت آرام از جاش بلند شد و گفت: من هم یک چیزهای توی خانه گانت پیدا کردم،زیاد نیست ولی به درد میخورن.یه تیکه روزنامه درباره فنجان قدیمی که که به راونکلا مربوط میشده نوشته بود که به وارث راونکلا تحویل داده شده.
مک گونگال که آرام حرف های مودی وشکلبوت را مثا پازل به هم وسل میکرد با شک و تردید گفت:
خب حالا ما میدونیم که ممکنه یکی از هوراکراسهای ولدمورت یک فنجان باشه ولی اون کجاست؟
شکلبوت:شاید تو قبرستون پدرش
ــ ممکنه ولی از کجا بدونیم؟
تاکنس: تبق آخرین خبری که من در باره مرگخوار ها شنیدم
آخرین بار برای سر زدن به یه چیز به همان جا رفته بودن
ـ عالیه پس ما هم فردا میریم اونجا
.................فردا صبح..................
روز سردی بود و همه اعضای محفل دور میز مشغول خوردن صبحانه بودن.
رون که تخم مرغ را به زور در دهانش کرد و با دهان پر به هری و هرمیون گفت:
شنیدم امروز میریم قبرستون پدر اسمشونبر
هری: همه نمیرن قرار شده من هم برم چون من یه بار اون جا بودم
هرمیون با ترس و هیجان گفت:ما هم میایم؟
ــ آره ، من که بدون شما جای نمیرم .
رون : خوبه پس سریع بخوریم بعد بریم آماده بشیم.
یک ساعت بعد هری،هرمیون،رون،ریموس ،مودی، تانکس و آرتور
با چوب جارو در حیاط پشتی آماده حرکت بودن
مودی اول خوب به آسمان نگاه کرد و بعد گفت: میریم
و همه با فرمان او به پرواز در آمدند
در راه چیز خاصی به وجود نیامد،آسمان ابری بود و از سرما هیچ کس حرفی نمیزد.
آنها به قبرستون رسیده بودند، مه شدیدی قبرستان را در بر داشت
آرام به سمط قبر پدر ولدمورت حرکت کردند ولی قبر خالی بود
ریموس: خالیه
تانکس اون جارو ببین یه نامه
و بعد نامه را باز کرد و شروع به خواندن کرد:
به لرد سیاه
من دوباره این هوراکراس تو را نیز پیدا کردم تا چندی بعد من تمامی آنها را پیدا میکنم و از بین میبرم.
ریموس: حالا چی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببخشید که بد شد و اگر غلت زیاد داره من رو ببخشید
این داستان نیاز به ادامه دادن ندارد
استر گفته بود با یکم تغییر این داستان رو دوباره بدم،چون وقت زیادی نداشتم زیاد تغییرش ندادم
امید وارم خوب باشه
باب عزیز متاسفانه پستت دارای غلط املایی زیادی بود.علاوه بر آن به نظر من با توجه به کتاب شش هیچ زمانی هری به رون و هرمیون پیشنهاد نمی کند که به پیشواز مرگ بروند بخصوص پس از مرگ من!!!(دامبلدور).بنابراین پیشنهاد می کنم بار دیگر تلاش کن منتها با یک پست جدید چون دیگر استفاده مجدد قابل قبول نیست.
موفق باشی.با احترام.
نزدیک سه سال میشد که گریمالد جادوگری به خود ندیده بود.
ناگهان در سکوت و تاریکی محض نوری برای یک لحظه خیابان را روشن کرد و صدای پای کسی سکوت را شکست.
ریموس آرام به طرف پلاک ۱۳ حرکت کرد. ۳ سالی بود که به این خانه نیامده بود،۳سالی بود که در اینجا با دوستانش جمع نشده بودند تا نقشه ای جدید برای ولدمورت بکشند.
آرام کلمه رمز را زمزمه کرد، ناگهان دری قدیمی و پوسیده ظاهر شد.
در را باز کرد و داخل شد. ناگهان چیزی را دید که انتظارش را نداشت
برقهای آشپزخانه روشن بودند!!
ریموس با کمی درنگ چوبش را در آورد و با احتیاط وارد آشپز خانه شد.
هنوز کاملا وارد نشده بود که صدایی آشنا وی را صدا کرد.
ــ سلام ریموس ...
این صدا برای ریموس آشنا بود، خیلی وقت بود که آن را نشنیده بود. آرام چوبش را غلاف کرد و به صدا جواب داد:
ــ سلام آرتور،خیلی وقت که ندیدمت،خوبی؟
ــ خوبم مرسی
ــپس تو هم اومدی،مالی و بچه ها رو هم آوردی؟
ــ آره ما هم اومدم.
در صدای مالی،که از پشت شنیده میشد هیچ تغییری به وجود نیاوده بود.
ــ سلام مالی خوشحالم که میبینمت، بچه ها کجان؟
ــ منم خوشحالم ریموس، هری و بچه ها الان خوابن.
آرتور:همون وقتی که نامه مک گونگال به دستمون رسید حرکت کردیم ، نوشته بود که میخواد محفل رو دوباره راه بندازه!!
ریموس که خیلی از دیدن آنها خوشحال شده بود گفت:
آره من هم دیدمش، باید بگم خوشحالم که محفل دوباره راه قراره راه بیفته.
در همین حال بود که صدای در شنیده شد مالی لیوان چایش را روی میز گزاشت و به طرف در رفت،بعد از چند دقیقه صدای باز شدن در شنیده شد.ریموس از فرط کنجکاوی به سمط در رفت. و
هیکل بزرگ،کج و نامرتبی را از پشت در دید.
ریموس این چهره را خوب می شناخت. صورتی کج، دماغی نصفه
و چشم بسیار عجیبی که پشت هر چیزی را میتوانست ببیند.
مالی: سلام آلستور ، خوش آمدی
مودی در حالی که خانه را کنترل میکرد جواب داد:
مرسی، امید وارم کسی تعقیبم نکرده باشه
ــ بیا تو آلستور ، ولی اول کفشت رو تمیز کن.
تقریبا یک ساعت بعد تمام اعضای محفل در اتاق نشیمن بودن
که مک گونگال از جاش بلند شد و گفت:
همه خوش آمدید همان طور که همه ما میدونیم بعد از مرگ دامبلدور محفل دیگر تشکیل نشد و از هم پاشیده شد.
ولی الان ما اینجا هستیم تا یک بار دیگر اون رو تشکیل بدیم
همان طوری که من در نامه به شما گفتم دامبلدور دنبال چیزی به نام هوراکراس بود، فکر کنم همه شما میدونید این ها چی هستند.
برای همین ما هم دامبلدور رو دنبال میکنیم و دنبال هوراکراس های ولدمورت میگردیم.
من در نامه یک ماموریت به هر کدام از شما داده بودم،کی این ها را انجام داد؟
ــ من انجامشون دادم.. خیلی راحت بودن باز جوی از چند تا مرگخوار که در آزکابان اسیر بودن.
این صدای مودی بود که در کنار اتاق روی یک صندلی لم داده بود. مک گونگال با کنجکاوی از مودی پرسید:
ــ خب؟ چیزی دستگیرت شد؟
ــ آره ولدمورت قبلا دنبال چیزهای گرانبها بود و به یکی از مرگخوارها
دستور میده که بره و یکی از وسایل خانم سیبا راونکلا که نواده خود راونکلا بوده رو بدزده. ولی اون مرگخواری که من ازش بازجویی کرده بودم نمیدونست که اون وسیله چی بوده. شرم آوره.چیز دیگه ای ندارم.
مک گونگال که با دقت به مودی گوش داده بود گفت: خب خوبه کسی دیگه؟
شکلبوت آرام از جاش بلند شد و گفت: من هم یک چیزهای توی خانه گانت پیدا کردم،زیاد نیست ولی به درد میخورن.یه تیکه روزنامه درباره فنجان قدیمی که که به راونکلا مربوط میشده نوشته بود که به وارث راونکلا تحویل داده شده.
مک گونگال که آرام حرف های مودی وشکلبوت را مثا پازل به هم وسل میکرد با شک و تردید گفت:
خب حالا ما میدونیم که ممکنه یکی از هوراکراسهای ولدمورت یک فنجان باشه ولی اون کجاست؟
شکلبوت:شاید تو قبرستون پدرش
ــ ممکنه ولی از کجا بدونیم؟
تاکنس: تبق آخرین خبری که من در باره مرگخوار ها شنیدم
آخرین بار برای سر زدن به یه چیز به همان جا رفته بودن
ـ عالیه پس ما هم فردا میریم اونجا
.................فردا صبح..................
روز سردی بود و همه اعضای محفل دور میز مشغول خوردن صبحانه بودن.
رون که تخم مرغ را به زور در دهانش کرد و با دهان پر به هری و هرمیون گفت:
شنیدم امروز میریم قبرستون پدر اسمشونبر
هری: همه نمیرن قرار شده من هم برم چون من یه بار اون جا بودم
هرمیون با ترس و هیجان گفت:ما هم میایم؟
ــ آره ، من که بدون شما جای نمیرم .
رون : خوبه پس سریع بخوریم بعد بریم آماده بشیم.
یک ساعت بعد هری،هرمیون،رون،ریموس ،مودی، تانکس و آرتور
با چوب جارو در حیاط پشتی آماده حرکت بودن
مودی اول خوب به آسمان نگاه کرد و بعد گفت: میریم
و همه با فرمان او به پرواز در آمدند
در راه چیز خاصی به وجود نیامد،آسمان ابری بود و از سرما هیچ کس حرفی نمیزد.
آنها به قبرستون رسیده بودند، مه شدیدی قبرستان را در بر داشت
آرام به سمط قبر پدر ولدمورت حرکت کردند ولی قبر خالی بود
ریموس: خالیه
تانکس اون جارو ببین یه نامه
و بعد نامه را باز کرد و شروع به خواندن کرد:
به لرد سیاه
من دوباره این هوراکراس تو را نیز پیدا کردم تا چندی بعد من تمامی آنها را پیدا میکنم و از بین میبرم.
ریموس: حالا چی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببخشید که بد شد و اگر غلت زیاد داره من رو ببخشید
این داستان نیاز به ادامه دادن ندارد
استر گفته بود با یکم تغییر این داستان رو دوباره بدم،چون وقت زیادی نداشتم زیاد تغییرش ندادم
امید وارم خوب باشه
باب عزیز متاسفانه پستت دارای غلط املایی زیادی بود.علاوه بر آن به نظر من با توجه به کتاب شش هیچ زمانی هری به رون و هرمیون پیشنهاد نمی کند که به پیشواز مرگ بروند بخصوص پس از مرگ من!!!(دامبلدور).بنابراین پیشنهاد می کنم بار دیگر تلاش کن منتها با یک پست جدید چون دیگر استفاده مجدد قابل قبول نیست.
موفق باشی.با احترام.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/2/12 0:33:49
جزئیات کاربر

حدود ساعت 5 بعدظهر بود سیریوس – لوپین و مودی در مرکز فرماندهی محفل ققنوس در حال استراحت بودند که یک پیغام از طرف دامبلدور به انها رسید.
متن پیام:
ولدمورت و چند مرگخوار به خانه ارتور که هری در ان حضور داره حمله کردن . هر چه سریعتر خودتون رو برسونید.
هرسه با نگاهی هراسان به هم نگاه کردند و با عجله به طرف بخاری حرکت کرند. اول سیریوس بعد لوپین واخرازهمه مودی داخل اتش شدند.
وقتی به بارو رسیدند از هر طرف صدای طلسمهای کوناگون به گوش میرسید. در طرفی دامبلدور داشت با ولدمورت و یک مرگخوار می جنگید در طرفی دیگر اقای ویزلی داشت با مرگخواری دیگرمبارزه می کرد. درنزدیکی باغ خانم ویزلی داشت با یک مرگخوارمی جنگید
و در کنار خانه نیز هری و رون با یک مرگخوار مبارز می کردند.
سریوس به کمک هری ورون رفت که داشتند با مر گخوار به زور مبارزه می کردند. لوپین به طرف خانم ویزلی رفت که دیگر توانی برای مقابله نداشت.مودی به موقع به اقای ویزلی کمک کرد چون روی زمین افتاده وچوبدستی از دستش خارج شده بود و دیگر کاری نمی توانست انجام دهد.
مودی فریاد زد: استوپیفای. پرتو به مرگخوار خورد و او را بیهوش کرد.
اقای ویزلی گفت : دستت در نکنه الستور به موقع رسیدی و بعد به کمک مودی از روی زمین بلند شد.
مودی به طرف مرگخواری رفت که با دامبلدور می جنگید و به او گفت: البوس من حساب این رو میرسم تو حواست به اون باشه.
هری و رون که سیریوس به کمک انها امده بود بسیارخوشحال شدند . او مشغول مبارزه با مر گخوارشد درهمین حین مرگخواری که خانم ویزلی با ان می جنگید طلسمی به سوی او فرستاد و او را به زمین انداخت. هر ورون به سرعت به طرف خانم ویزلی دویدند . او بیهوش روی زمین افتاده بود. رون چهره اش مانند گچ سفید شده بود و به مادرش خیره نگاه می کرد سپس بلند شد خشمی عجیب در چهره اش موج می زد چوب دستی اش را به طرف مر گخوار گرفت و گفت: سکتو سمپرا .
مرگخوار بر روی زمین افتاد و چهره اش در خون غرق شد.
لوپین ومودی که توانسته بودند با کسانی که مبارزه می کردند پیروزشوند به سمت انها
می امدند.
ولدمورت و مرگخوارها که توانی برای مقابله نداشتند و اوضاع را نامناسب دیدند فرار کردند.
مودی که بعد از فرارانها لبخندی بر لبانش نشسه بود گفت: به موقع رسیدیم.
سیریوس که تازه مبارزه اش را تمام کرده بود و نفس نفس می زد گفت : اره خیلی شانس اوردیم .هری حالت خوبه؟
او که داشت به خانم ویزلی نگاه می کرد با حرکت سر جواب داد.
اقای ویزلی که از ناحیه سرمجروح شده بود با کمک دامبلدور به طرف انها می امد.
لوپین که ردایش پاره و از پایش خون می امد گفت : باید هر چه زودتر مالی و ارتور رو به بیمارستان ببریم.
دامبلدور گفت: اره. حال خودتم زیاد خوب نیست وبعد به بیمارستان سنت مانگو رفتند.
وقتی اقاوخانم ویزلی در بیمارستان بستری شدند و حالشان کمی بهترشد سیریوس از دامبلدور پرسید چه طوری به شما حمله کردند و بعد اضافه کرد به خانواده ارتور خبر دادین؟
او گفت: اره برای همشون یک نامه فرستادم. من داشتم هری رو به بارو می بردم که در نزدیکی خونه به ما حمله کردن بعد ارتور و مالی اومدن به کمکمون و بقیه ما جرا رو هم که می دونید.
لوپین که جراحتش پانسمان شده بود گفت: خیلی شانس اوردیم که ما توی مرکز فرماندهی بودیم وگرنه هیچ معلوم نبود چی میشه.
هری در گوشه ای از اتاق داشت رون را دلگرمی می داد وبه او می گفت: نگران نباش حالشون خوب میشه. او که در فکر فرو رفته بود و به حرفهای هری گوش نمی کرد پرسید:
بقیه می دونن.
هری گفت: اره دامبلدور برای همشون یک نامه فرستاده.
در این هنگام فرد جرج و جینی وارد اتاق شدند. هرسه انها نگران بودند به اطراف نگاه کردن وبه طرف تخت والدین خود حر کت کردند. همین که فرد خواست بپرسد چه اتفاقی افتاده ; بیل با چهره ای هراسان وارد اتاق شد و او نیز به طرف تخت انها حرکت کرد و پس ازچند دقبقه سوال فرد را تکرار کرد.
دامبلدور تمام ماجرا را برای انها تعریف کرد.
و محفل همیشه پیروز است.
جرج شما قبلا عضو محفل نبودی ؟؟
به هر صورت ... از پستت خوشم اومد دلیل اینکه هم تایید میشی داستان پستت بود فقط !!!
فضا سازی داشتی به اندازه ی کافی ... دیالوگ هاتم بد نبود !!!
تایید شد!!!
آرم شما به زودی حاضر میشه!!!(پادمور)
متن پیام:
ولدمورت و چند مرگخوار به خانه ارتور که هری در ان حضور داره حمله کردن . هر چه سریعتر خودتون رو برسونید.
هرسه با نگاهی هراسان به هم نگاه کردند و با عجله به طرف بخاری حرکت کرند. اول سیریوس بعد لوپین واخرازهمه مودی داخل اتش شدند.
وقتی به بارو رسیدند از هر طرف صدای طلسمهای کوناگون به گوش میرسید. در طرفی دامبلدور داشت با ولدمورت و یک مرگخوار می جنگید در طرفی دیگر اقای ویزلی داشت با مرگخواری دیگرمبارزه می کرد. درنزدیکی باغ خانم ویزلی داشت با یک مرگخوارمی جنگید
و در کنار خانه نیز هری و رون با یک مرگخوار مبارز می کردند.
سریوس به کمک هری ورون رفت که داشتند با مر گخوار به زور مبارزه می کردند. لوپین به طرف خانم ویزلی رفت که دیگر توانی برای مقابله نداشت.مودی به موقع به اقای ویزلی کمک کرد چون روی زمین افتاده وچوبدستی از دستش خارج شده بود و دیگر کاری نمی توانست انجام دهد.
مودی فریاد زد: استوپیفای. پرتو به مرگخوار خورد و او را بیهوش کرد.
اقای ویزلی گفت : دستت در نکنه الستور به موقع رسیدی و بعد به کمک مودی از روی زمین بلند شد.
مودی به طرف مرگخواری رفت که با دامبلدور می جنگید و به او گفت: البوس من حساب این رو میرسم تو حواست به اون باشه.
هری و رون که سیریوس به کمک انها امده بود بسیارخوشحال شدند . او مشغول مبارزه با مر گخوارشد درهمین حین مرگخواری که خانم ویزلی با ان می جنگید طلسمی به سوی او فرستاد و او را به زمین انداخت. هر ورون به سرعت به طرف خانم ویزلی دویدند . او بیهوش روی زمین افتاده بود. رون چهره اش مانند گچ سفید شده بود و به مادرش خیره نگاه می کرد سپس بلند شد خشمی عجیب در چهره اش موج می زد چوب دستی اش را به طرف مر گخوار گرفت و گفت: سکتو سمپرا .
مرگخوار بر روی زمین افتاد و چهره اش در خون غرق شد.
لوپین ومودی که توانسته بودند با کسانی که مبارزه می کردند پیروزشوند به سمت انها
می امدند.
ولدمورت و مرگخوارها که توانی برای مقابله نداشتند و اوضاع را نامناسب دیدند فرار کردند.
مودی که بعد از فرارانها لبخندی بر لبانش نشسه بود گفت: به موقع رسیدیم.
سیریوس که تازه مبارزه اش را تمام کرده بود و نفس نفس می زد گفت : اره خیلی شانس اوردیم .هری حالت خوبه؟
او که داشت به خانم ویزلی نگاه می کرد با حرکت سر جواب داد.
اقای ویزلی که از ناحیه سرمجروح شده بود با کمک دامبلدور به طرف انها می امد.
لوپین که ردایش پاره و از پایش خون می امد گفت : باید هر چه زودتر مالی و ارتور رو به بیمارستان ببریم.
دامبلدور گفت: اره. حال خودتم زیاد خوب نیست وبعد به بیمارستان سنت مانگو رفتند.
وقتی اقاوخانم ویزلی در بیمارستان بستری شدند و حالشان کمی بهترشد سیریوس از دامبلدور پرسید چه طوری به شما حمله کردند و بعد اضافه کرد به خانواده ارتور خبر دادین؟
او گفت: اره برای همشون یک نامه فرستادم. من داشتم هری رو به بارو می بردم که در نزدیکی خونه به ما حمله کردن بعد ارتور و مالی اومدن به کمکمون و بقیه ما جرا رو هم که می دونید.
لوپین که جراحتش پانسمان شده بود گفت: خیلی شانس اوردیم که ما توی مرکز فرماندهی بودیم وگرنه هیچ معلوم نبود چی میشه.
هری در گوشه ای از اتاق داشت رون را دلگرمی می داد وبه او می گفت: نگران نباش حالشون خوب میشه. او که در فکر فرو رفته بود و به حرفهای هری گوش نمی کرد پرسید:
بقیه می دونن.
هری گفت: اره دامبلدور برای همشون یک نامه فرستاده.
در این هنگام فرد جرج و جینی وارد اتاق شدند. هرسه انها نگران بودند به اطراف نگاه کردن وبه طرف تخت والدین خود حر کت کردند. همین که فرد خواست بپرسد چه اتفاقی افتاده ; بیل با چهره ای هراسان وارد اتاق شد و او نیز به طرف تخت انها حرکت کرد و پس ازچند دقبقه سوال فرد را تکرار کرد.
دامبلدور تمام ماجرا را برای انها تعریف کرد.
و محفل همیشه پیروز است.
جرج شما قبلا عضو محفل نبودی ؟؟
به هر صورت ... از پستت خوشم اومد دلیل اینکه هم تایید میشی داستان پستت بود فقط !!!
فضا سازی داشتی به اندازه ی کافی ... دیالوگ هاتم بد نبود !!!
تایید شد!!!
آرم شما به زودی حاضر میشه!!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/28 18:05:00
اگر به یک انسان فرصت پیشرفت ندهید لیاقت چندان تاثیری در پیشرفت او نخواهد داشت. ناپلئون
جزئیات کاربر

شب بود و فضای غم زده ای سراسر هاگوارتز را فرا گرفته بود . هیچ چیز روال عادی خود را نداشت و انگار بعد از مرگ مدیر محبوب مدرسه ، زندگی از آنجا رخت بر بسته بود . یا لااقل ، برای گودریک که بیشتر از سایرین به دامبلدور وابسته بود اینطور مینمود . به هر حال صبح آن روز هیچ چیز آن طور که همه انتظار داشتند پیش نرفته بود . و درست زمان حرکت کالسکه ها بود که اطلاع دادند . میان مأموران وزارت خانه که شب قبل مسئول حفاظت از سکوی نه و سه چهارمِ ایستگاه هاگزمید شده بودند . و چند تن از مرگ خواران ولدمورت ، جنگ سختی در گرفته است .
به گفته وزارت خانه این فقط یک حمله انتهاری برای ترساندن جامعه جادوگری بود. ولی به هر حال از والدین خواسته شده بود . یک شب را به همراه بچه ها در مدرسه بمانند . تا اوضاع کمی آرام تر شود .
و این خود گویای آن بود که هنوز کاملا خطر رفع نشده و وزارت خانه هم هنوز نتوانسته اوضاع را در دست گیرد .
و حالا هاگوارتز به اردوگاه وحشتزده ای برای خانواده ها تبدیل شده بود . که حتی حظور شش نفر از خبره ترین آرورهای وزارت هم نتوانسته بود . ذره ای از این احساس نا امنی بکاهد . و تنها جادوهای قدیمی و قدرتمندی که از آنجا محافظت میکرد . باعث شده بود تا مردم کمی احساس امنیت کنند .دسته محفل ققنوس نیز آرامش تازه ای به مردم مبخشید.
گودریک هم مانند دیگران نگران بود . و نمیدانست که دلیل حمله مرگ خواران به ایستگاه هاگزمید چه میتواند باشد . و ولدمورت چه نقشه های پلید دیگری در سر دارد . ولی خوب میدانست که مورد توجه قرار گرفتن هاگوارتز هرگز باب میل وزارت خانه و محفل نخواهد بود . چه برسد به اینکه پناهگاه مردم شود . مخصوصا حالا که وزارت خانه ضعیف تر از همیشه به نظر میرسید . و همین مسئله بهانه لازم را به آنها میداد . تا برای تعطیلی هاگوارتز ، به هر راه کاری متوسل شوند .اما مانع بزرگی که سر راه آنها بود محفل ققنوس بود...
ببین گودریک جان یک کاری بکن
این پست رو یک بار دیگه بزن ... چرا؟؟
خب ببین این پستت فضا سازی و زیبایی که من میخوام داره ولی قانون اصلی که سفید بودن پست هستش خیلی کمه !!!
یک بار دیگه اینو بزن به یک صورت دیگه ... حالا هر جور خودت میدونی میتونی سفیدش کنی ولی این پستت حتما داخل پست جدیدت باشه!!!
تایید نشد!!!(پادمور)
به گفته وزارت خانه این فقط یک حمله انتهاری برای ترساندن جامعه جادوگری بود. ولی به هر حال از والدین خواسته شده بود . یک شب را به همراه بچه ها در مدرسه بمانند . تا اوضاع کمی آرام تر شود .
و این خود گویای آن بود که هنوز کاملا خطر رفع نشده و وزارت خانه هم هنوز نتوانسته اوضاع را در دست گیرد .
و حالا هاگوارتز به اردوگاه وحشتزده ای برای خانواده ها تبدیل شده بود . که حتی حظور شش نفر از خبره ترین آرورهای وزارت هم نتوانسته بود . ذره ای از این احساس نا امنی بکاهد . و تنها جادوهای قدیمی و قدرتمندی که از آنجا محافظت میکرد . باعث شده بود تا مردم کمی احساس امنیت کنند .دسته محفل ققنوس نیز آرامش تازه ای به مردم مبخشید.
گودریک هم مانند دیگران نگران بود . و نمیدانست که دلیل حمله مرگ خواران به ایستگاه هاگزمید چه میتواند باشد . و ولدمورت چه نقشه های پلید دیگری در سر دارد . ولی خوب میدانست که مورد توجه قرار گرفتن هاگوارتز هرگز باب میل وزارت خانه و محفل نخواهد بود . چه برسد به اینکه پناهگاه مردم شود . مخصوصا حالا که وزارت خانه ضعیف تر از همیشه به نظر میرسید . و همین مسئله بهانه لازم را به آنها میداد . تا برای تعطیلی هاگوارتز ، به هر راه کاری متوسل شوند .اما مانع بزرگی که سر راه آنها بود محفل ققنوس بود...
ببین گودریک جان یک کاری بکن
این پست رو یک بار دیگه بزن ... چرا؟؟
خب ببین این پستت فضا سازی و زیبایی که من میخوام داره ولی قانون اصلی که سفید بودن پست هستش خیلی کمه !!!
یک بار دیگه اینو بزن به یک صورت دیگه ... حالا هر جور خودت میدونی میتونی سفیدش کنی ولی این پستت حتما داخل پست جدیدت باشه!!!
تایید نشد!!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/27 16:59:04
آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

تالار تاریک و خوف انگیز بود. بوی نم در سراسر آن پیچیده بود و یک لایه خاک کف آن را فرا گرفته بود. صدای خش خش کشیده شدن چیزی بر کف تالار سکوت رعب آور با بر هم زد. پسری با لباس پاره و پاهای خون آلود خود را روی زمین می کشید تا به در خروجی تالار برسد.
دقائقی بعد پسر به سختی از در خارج شد و توانست هوای تازه را استشمام کند.
خورشید کم کم داشت به وسط آسمان می رسید و نسیم خنک بهاری صورت را نوازش می داد. رون ویزلی تمام قدرت باقی مانده در بدنش را جمع کرد و سعی کرد آپارات کند . مدتی طول کشید تا توانست به هدفش برسد. نا پدید شد و در بارو ، در حیاط خانه ظاهر شد !
آرتور ویزلی به محض ظهور پسرش در حیاط خانه فریادی از ترس و شوق زد و به سمت رون دوید. رون گفت :" پدر ، هرمیون و هری اونجان ، نزدیکی دهکده سنت ویزوئل در فرانسه ، یک تالار تاریک وجود د اره ، هری و هرمیون اونجان پدر ، اعضای محفل رو خبر کن : به کمکشون برین "
** ** ** ** ** **
هری گفت : " من نمی تونم همچین چیزی رو تحمل کنم . "
و به سمت ولدمورت هجوم برد که با یک تکان چوبدستی ولدمورت به عقب پرتاب شد !
ولدمورت گفت : " تا همین جاش هم خیلی زیاد تر از حدت جلو اومدی هری ، تو سه تا از هورکراکس های من رو نابود کردی ! "
هری گفت : " بله درسته ، انگشتر گانت ، دفترچه خاطرات و آویز اسلایترین ! "
ولدمورت پاسخ داد : " درسته هری ، اینجا فقط من هستم و تو و اون خانوم کوچولو " و به هرمیون که با دست و پای بسته یک گوشه افتاده بود اشاره کرد !
هری گفت : " منظورت چیه ؟ "
ولدمورت : " منظورم اینه که غریبه نیست ، پس من می تونم بی رودربایستی به تو بگم که وقتت رو بی خودی تلف کردی ودوستات رو بی خودی به خطر انداختی ، این کجاوه که متعلق به راونکلاوه شئ محبوب من هست ، اما هورکراکس نیست ! "
هری بی اختیار فریاد زد : " آوادا کداو ...
_ " اکسپلیار موس "
چوبدستی هری از دستش بیرون پرید و ولدمورت آن را در هوا گرفت : " دید هری ، من با ساده ترین ورد شکستت دادم ، و حالا می خوام شاهد عجیب ترین واقعه در دنیای چوبدستی های جادویی باشی ! "
ولدمورت نوک چوبدستی خودش را بر نوک چوبدستی هری گذاشت و گفت : " در دنیای جادویی یک بحثی وجود داره به نام چوبدستی های دو قلو !"
سپس چوب ها را به هم نزدیک تر کرد و گفت: " بعضی وقت ها دو چوب با یک مشخصات وجود داره که اصولا دست دو دوست صمیمی یا دو دشمن می افته : در واقع چوبدستی های دو قلو خودشون صاحبشون رو انتخاب می کنند ! "
سپس شروع به خواندن ورد هایی در زیر لبش کرد ، هری متعجب و وحشت زده به چوبدستی ها خیره شده بود.
ولدمورت ادامه داد : " بله ، این چوبدستی ها در واقع نیمه های یکدیگرند که اگر با هم تلفیق بشند قدرتی پیدا می کنند که هیچ جادوگری توان مهار کردن اون را نداره ، شاید فقط جادوگران استثنایی مثل من یا دامبلدور مرحوم ! "
سپس یک سری ورد دیگر زیر لب خواند و ناگهان دو چوبدستی را به هم چسباند . نور سفید رنگ شدیدی فضا را در بر گرفت و زمین به لرزه افتاد . در میان صدای خفیفی شده شد : آوادا کداورا.
هری فقط نوری سبز و خیره کنند دید و بعد از آن ...
هومم بحث چوب دستی های دو قلو بحث قدیمی هستش ... باید یک چیزی بنویسی که تازه باشه یعنی ایدش از خودت باشه و ساختگی ...
تایید نشد !!!
(پادمور)
دقائقی بعد پسر به سختی از در خارج شد و توانست هوای تازه را استشمام کند.
خورشید کم کم داشت به وسط آسمان می رسید و نسیم خنک بهاری صورت را نوازش می داد. رون ویزلی تمام قدرت باقی مانده در بدنش را جمع کرد و سعی کرد آپارات کند . مدتی طول کشید تا توانست به هدفش برسد. نا پدید شد و در بارو ، در حیاط خانه ظاهر شد !
آرتور ویزلی به محض ظهور پسرش در حیاط خانه فریادی از ترس و شوق زد و به سمت رون دوید. رون گفت :" پدر ، هرمیون و هری اونجان ، نزدیکی دهکده سنت ویزوئل در فرانسه ، یک تالار تاریک وجود د اره ، هری و هرمیون اونجان پدر ، اعضای محفل رو خبر کن : به کمکشون برین "
** ** ** ** ** **
هری گفت : " من نمی تونم همچین چیزی رو تحمل کنم . "
و به سمت ولدمورت هجوم برد که با یک تکان چوبدستی ولدمورت به عقب پرتاب شد !
ولدمورت گفت : " تا همین جاش هم خیلی زیاد تر از حدت جلو اومدی هری ، تو سه تا از هورکراکس های من رو نابود کردی ! "
هری گفت : " بله درسته ، انگشتر گانت ، دفترچه خاطرات و آویز اسلایترین ! "
ولدمورت پاسخ داد : " درسته هری ، اینجا فقط من هستم و تو و اون خانوم کوچولو " و به هرمیون که با دست و پای بسته یک گوشه افتاده بود اشاره کرد !
هری گفت : " منظورت چیه ؟ "
ولدمورت : " منظورم اینه که غریبه نیست ، پس من می تونم بی رودربایستی به تو بگم که وقتت رو بی خودی تلف کردی ودوستات رو بی خودی به خطر انداختی ، این کجاوه که متعلق به راونکلاوه شئ محبوب من هست ، اما هورکراکس نیست ! "
هری بی اختیار فریاد زد : " آوادا کداو ...
_ " اکسپلیار موس "
چوبدستی هری از دستش بیرون پرید و ولدمورت آن را در هوا گرفت : " دید هری ، من با ساده ترین ورد شکستت دادم ، و حالا می خوام شاهد عجیب ترین واقعه در دنیای چوبدستی های جادویی باشی ! "
ولدمورت نوک چوبدستی خودش را بر نوک چوبدستی هری گذاشت و گفت : " در دنیای جادویی یک بحثی وجود داره به نام چوبدستی های دو قلو !"
سپس چوب ها را به هم نزدیک تر کرد و گفت: " بعضی وقت ها دو چوب با یک مشخصات وجود داره که اصولا دست دو دوست صمیمی یا دو دشمن می افته : در واقع چوبدستی های دو قلو خودشون صاحبشون رو انتخاب می کنند ! "
سپس شروع به خواندن ورد هایی در زیر لبش کرد ، هری متعجب و وحشت زده به چوبدستی ها خیره شده بود.
ولدمورت ادامه داد : " بله ، این چوبدستی ها در واقع نیمه های یکدیگرند که اگر با هم تلفیق بشند قدرتی پیدا می کنند که هیچ جادوگری توان مهار کردن اون را نداره ، شاید فقط جادوگران استثنایی مثل من یا دامبلدور مرحوم ! "
سپس یک سری ورد دیگر زیر لب خواند و ناگهان دو چوبدستی را به هم چسباند . نور سفید رنگ شدیدی فضا را در بر گرفت و زمین به لرزه افتاد . در میان صدای خفیفی شده شد : آوادا کداورا.
هری فقط نوری سبز و خیره کنند دید و بعد از آن ...
هومم بحث چوب دستی های دو قلو بحث قدیمی هستش ... باید یک چیزی بنویسی که تازه باشه یعنی ایدش از خودت باشه و ساختگی ...
تایید نشد !!!
(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/22 17:52:45
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر

هری وقتی به هوش آمد دست وپایش را بسته دید کنار او دامبلدور هم همان وضع را داشت.جلوی آنها ولدمورت و چندین نفر از مرگخوارانش که هری از بین آنها فقط ویکتور کرام را میشناخت ایستاده بودند.وجود کرام در بین آنها کمی قابل حدس زد بود اما نفر دیگری که هری او را شناخت باعث شد که او با اینکه دست وپایش بسته بود چند سانتی متری از جایش بپرد.چو چانگ با لبخندی موذیانه که هری در سالهای گذشته از او ندیده بود پشت سر ولدمورت ایستاده بود.با توجه به خستگی دامبلدور و تعداد زیاد مرگ خوارها مشخص بود که دامبلدور از آنها شکست خورده است.
هری گفت:ویکتور،چو شما اینجا چکار میکنید؟
کرام داد زد:ساکت پاتر هیچ وقت قبل از لرد بزرگ حرف نزن.
چو گفت:آره پاتر پس چی فکر کردی اینا همش یه نقشه بود برای گیر انداختن تو البته...
ولدمورت با صدای سرد وتیزش به آرامی گفت:خفه شو چانگ!میخوام اینبار خودم حساب این پیرمرد رو قبل از اینکه بقیه برسن یکسره کنم و بعد از اون پاترو.
صدای جنگ در طبقه پایین کمتر شده بود. هری امیدوار بود کسی به کمکشان برسد.ولدمورت به سمت دامبلدور رفت.
_:تو پیرمرد احمق فکر کردی میذارم سر از کارهای من در بیاری.تو این چند سال خیلی من رو اذیت کردی.حالا هم مجازاتت مرگه با زجر وعذاب.ولی راهی هست که راحت بمیری،به من تعظیم کن!
دامبلدور با صدایی که از آن خستگی در عین حال آرامش میبارید برای اولین بار گفت:تام،تو از بچگی در مسیر بدی قدم برداشتی!
ولدمورت داد زد:تو حق نداری منو تام صدا کنی.
بعد مثل اینکه چیزی را به یاد می آورد گفت:حالا من جلوی چشمهای تو پاتر را میکشم.بازش کنید.
حالا نگاه دامبلدور پر از خشم و ترس آمیخته بود.وقتی هری را باز کردند ولدمورت گفت:پاتر باز هم تو مورد بخشش لرد ولدمورت قرار میگیری و میتونی با من دوئل کنی تا بمیری،ولی ایندفعه زیاد طولش نده چون من ارتباط اینجا رو با وزارتخونه قطع کردم و هیچکس به کمکت نمیاد. البته شاید کسی از اون احمق هایی که پایین هستند بیاد بالا که در اون صورت هم من میکشمش.
با گفتن این جمله ولدمورت و مرگ خوارانش خنده ای وحشیانه سر دادند.ولدمورت شروع کرد، همان تعظیمی که سه سال پیش هم قبل از دوئل از او دیده بود.هری تعظیم نکرد.ولی ولدمورت عکس العملی نشان نداد.مشخص بود که میخواهد هرچه زودتر هری را بکشد.اولین نفرین ولدمورت اواداکداورا بود.هری جا خالی داد.لحظه ای نگاهش با چشمان دامبلدور که سرشار از دلهره و اضطراب بود طلاقی کرد.ناگهان نیرویی را خود حس کرد.چوبش را به سمت ولدمورت گرفت و در ذهنش گفت:سکتو سمپرا.
حالا دیگر کاملا میتوانست بدون کلام طلسمی را به کار ببرد.
ولدمورت طلسم را منحرف کرد و گفت:اوه پاتر فقط همین چیزها رو بلدی.
ولی کاملا مشخص بود که از اینکه هری چنین طلسمی را بلد است جا خورده.هری خواست بار دیگر حمله کند که ناگهان همان کسی که در پایین با طلسم بنفشی آلکتو را زده بود در آستانه در دید.عجب قیافه آشنایی داشت. دماغی کشیده و مو و ریشی بلند البته نه به بلندی دامبلدور.
با صدایی که هری را یاد شخصی می انداخت ولی هری آن لحظه فرصتی برای فکر کردن به آن نداشت گفت:تام!چند وقت بود تو رو ندیده بودم.خیلی دوست داشتم باهات دوئل کنم ولی انگار خیلی ضعیف شدی که داری با یک نوجوان هفده ساله مبارزه میکنی.دوست داری با من هم کمی دست وپنجه نرم کنی؟
با گفتن این حرف تعظیمی به شیوه خود ولدمورت کرد و یک حرکت چوب دستی همه مرگ خواران را بیهوش کرد.هری داشت از تعجب شاخ در می آورد. چنین جسارت و قدرتی را فقط در دامبلدور سراغ داشت.اما او که بود که به ولدمورت تام میگفت و اینطور که به نظر میرسید قبلا او را شکست داده بود.
ولدمورت که انگار خاطرات بدی را به یاد می آورد گفت:اینبار نمیذارم منو شکست بدی.
و او هم تعظیمی کرد.هری از پیش آنها کنار رفت و دست و پای دامبلدور را که با طنابی نامرئی پیچیده شده بود باز کرد. برخلاف انتظار هری دامبلدور بلند شد و جنگی که میان آنها در گرفته بود را مثل یک فیلم سینمایی تماشا کرد.
هری گفت: پرفسور...
دمبلدور با خیالی راحت و لبخندی روی لب گفت:هری فقط تماشا کن!
جنگ بین آن دو فرد حدود ده دقیقه طول کشید. در این بین هری چیزهایی دید که تا بحال در دنیای جادوگری ندیده بود. نفرین هایی با رنگهای عجیب و مختلف.بعد از مدتی بالاخره ولدمورت که عرق از سر و رویش میریخت تسلیم شد.بعد نگاهی به هری و دامبلدور انداخت و گفت:باز هم شانس آوردید ولی دفعه بعد نمی تونید از چنگ من فرار کنید. و در لحظه ای غیب شد.
دامبلدور همه مرگ خوارها را با طنابی نامرئی بست. آن مرد با لبخندی به پهنای دهانش به سمت هری و دامبلدور رفت، با هری دست داد و رو به دامبلدور کرد و گفت:خوب بود آلبوس؟
دامبلدور نگاهی با تحسین به او انداخت و گفت: عالی بود.معلوم شد که همه چیز رو از من خیلی خوب یاد گرفتی.
بعد رو به هری کرد و گفت: هری این برادرم آبرفورثه.
خب خب خب!
فکر می کنم که این داستان یکی از بخش های یکی از داستان هایی که در قسمت مقالات سایت جادوگران زده شده است!
نمی دونم که داستان اصلیش و دنباله دارش هم نوشته خودت هست یا نه!
ولی بهر حال باید یه داستان دیگه که خودت هم توش حضور داشته باشی و صد در صد سوژه اش از خودت باشه بنویسی!
تأیید نشد
موفق باشید
سارا
هری گفت:ویکتور،چو شما اینجا چکار میکنید؟
کرام داد زد:ساکت پاتر هیچ وقت قبل از لرد بزرگ حرف نزن.
چو گفت:آره پاتر پس چی فکر کردی اینا همش یه نقشه بود برای گیر انداختن تو البته...
ولدمورت با صدای سرد وتیزش به آرامی گفت:خفه شو چانگ!میخوام اینبار خودم حساب این پیرمرد رو قبل از اینکه بقیه برسن یکسره کنم و بعد از اون پاترو.
صدای جنگ در طبقه پایین کمتر شده بود. هری امیدوار بود کسی به کمکشان برسد.ولدمورت به سمت دامبلدور رفت.
_:تو پیرمرد احمق فکر کردی میذارم سر از کارهای من در بیاری.تو این چند سال خیلی من رو اذیت کردی.حالا هم مجازاتت مرگه با زجر وعذاب.ولی راهی هست که راحت بمیری،به من تعظیم کن!
دامبلدور با صدایی که از آن خستگی در عین حال آرامش میبارید برای اولین بار گفت:تام،تو از بچگی در مسیر بدی قدم برداشتی!
ولدمورت داد زد:تو حق نداری منو تام صدا کنی.
بعد مثل اینکه چیزی را به یاد می آورد گفت:حالا من جلوی چشمهای تو پاتر را میکشم.بازش کنید.
حالا نگاه دامبلدور پر از خشم و ترس آمیخته بود.وقتی هری را باز کردند ولدمورت گفت:پاتر باز هم تو مورد بخشش لرد ولدمورت قرار میگیری و میتونی با من دوئل کنی تا بمیری،ولی ایندفعه زیاد طولش نده چون من ارتباط اینجا رو با وزارتخونه قطع کردم و هیچکس به کمکت نمیاد. البته شاید کسی از اون احمق هایی که پایین هستند بیاد بالا که در اون صورت هم من میکشمش.
با گفتن این جمله ولدمورت و مرگ خوارانش خنده ای وحشیانه سر دادند.ولدمورت شروع کرد، همان تعظیمی که سه سال پیش هم قبل از دوئل از او دیده بود.هری تعظیم نکرد.ولی ولدمورت عکس العملی نشان نداد.مشخص بود که میخواهد هرچه زودتر هری را بکشد.اولین نفرین ولدمورت اواداکداورا بود.هری جا خالی داد.لحظه ای نگاهش با چشمان دامبلدور که سرشار از دلهره و اضطراب بود طلاقی کرد.ناگهان نیرویی را خود حس کرد.چوبش را به سمت ولدمورت گرفت و در ذهنش گفت:سکتو سمپرا.
حالا دیگر کاملا میتوانست بدون کلام طلسمی را به کار ببرد.
ولدمورت طلسم را منحرف کرد و گفت:اوه پاتر فقط همین چیزها رو بلدی.
ولی کاملا مشخص بود که از اینکه هری چنین طلسمی را بلد است جا خورده.هری خواست بار دیگر حمله کند که ناگهان همان کسی که در پایین با طلسم بنفشی آلکتو را زده بود در آستانه در دید.عجب قیافه آشنایی داشت. دماغی کشیده و مو و ریشی بلند البته نه به بلندی دامبلدور.
با صدایی که هری را یاد شخصی می انداخت ولی هری آن لحظه فرصتی برای فکر کردن به آن نداشت گفت:تام!چند وقت بود تو رو ندیده بودم.خیلی دوست داشتم باهات دوئل کنم ولی انگار خیلی ضعیف شدی که داری با یک نوجوان هفده ساله مبارزه میکنی.دوست داری با من هم کمی دست وپنجه نرم کنی؟
با گفتن این حرف تعظیمی به شیوه خود ولدمورت کرد و یک حرکت چوب دستی همه مرگ خواران را بیهوش کرد.هری داشت از تعجب شاخ در می آورد. چنین جسارت و قدرتی را فقط در دامبلدور سراغ داشت.اما او که بود که به ولدمورت تام میگفت و اینطور که به نظر میرسید قبلا او را شکست داده بود.
ولدمورت که انگار خاطرات بدی را به یاد می آورد گفت:اینبار نمیذارم منو شکست بدی.
و او هم تعظیمی کرد.هری از پیش آنها کنار رفت و دست و پای دامبلدور را که با طنابی نامرئی پیچیده شده بود باز کرد. برخلاف انتظار هری دامبلدور بلند شد و جنگی که میان آنها در گرفته بود را مثل یک فیلم سینمایی تماشا کرد.
هری گفت: پرفسور...
دمبلدور با خیالی راحت و لبخندی روی لب گفت:هری فقط تماشا کن!
جنگ بین آن دو فرد حدود ده دقیقه طول کشید. در این بین هری چیزهایی دید که تا بحال در دنیای جادوگری ندیده بود. نفرین هایی با رنگهای عجیب و مختلف.بعد از مدتی بالاخره ولدمورت که عرق از سر و رویش میریخت تسلیم شد.بعد نگاهی به هری و دامبلدور انداخت و گفت:باز هم شانس آوردید ولی دفعه بعد نمی تونید از چنگ من فرار کنید. و در لحظه ای غیب شد.
دامبلدور همه مرگ خوارها را با طنابی نامرئی بست. آن مرد با لبخندی به پهنای دهانش به سمت هری و دامبلدور رفت، با هری دست داد و رو به دامبلدور کرد و گفت:خوب بود آلبوس؟
دامبلدور نگاهی با تحسین به او انداخت و گفت: عالی بود.معلوم شد که همه چیز رو از من خیلی خوب یاد گرفتی.
بعد رو به هری کرد و گفت: هری این برادرم آبرفورثه.
خب خب خب!
فکر می کنم که این داستان یکی از بخش های یکی از داستان هایی که در قسمت مقالات سایت جادوگران زده شده است!
نمی دونم که داستان اصلیش و دنباله دارش هم نوشته خودت هست یا نه!
ولی بهر حال باید یه داستان دیگه که خودت هم توش حضور داشته باشی و صد در صد سوژه اش از خودت باشه بنویسی!
تأیید نشد
موفق باشید
سارا
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/1/12 21:32:54
آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است
اوايل سپتامبر بود و وزش بادي ملايم جريان هواي دلپذير تابستابي را در اطراف محله ي گريمالد مطبوع تر مي كرد.
زن و مرد جواني در حاليكه مشغول صحبت با يكديگر بودند به جايي در ميان خانه هاي شماره 11 و 13 نزديك مي شدند.
_«وزش باد يه كم تند شده.مطمئني سردت نيست؟»
زن درحاليكه رداي ارغواني رنگش را محكم تر دور خود مي پيچيد جواب داد:
_«نه سردم نيست...مي دوني اون چيزي كه بيشتر از وزش باد منو نگران مي كنه آپارات هاي پشت سر همه...جيمز فكر نمي كني اين همه جسم يابي در طول هفته براي بچه خطرناك باشه؟درمانگر سنت مانگو مي گفت توي ماههاي آخر بايد بيشتر از هميشه احتياط كنم...»
جيمز سرش را به نشانه ي تأييد تكان داد:
_«حق با توئه.فكر مي كنم توي ماه آخر تو به يه مرخصي احتياج داشته باشي .در اين مورد با دامبلدور صحبت مي كنم...فرانك لانگ باتم مي گفت آليس هم مثل تو از آپارات هاي طولاني ناراضيه.به نظر من دامبلدور در اين موارد كمي بي ملاحظه ست....بعد از اومدن بچه فعاليت براي محفل مطمئناً از اين هم دشوار تر مي شه امّا چاره اي نيست...راستي فكر مي كني جلسه ي اضطراري امشب به خاطر چيه؟بازم يه مأموريت جديد؟!»
_«نمي دونم...به هر حال حتماً كار مهمي بوده كه دامبلدور اين موقع از شب احضارمون كرده»
جيمز شانه هايش را به نشانه ي بي اطلاعي بالا انداخت و زنگ خانه شماره ي 12 را فشار داد.
***********************
«ليلي چقدر ديگه مونده؟من دارم از اشتياق بغل كردن پسر كوچولوي جيمز ديوونه مي شم!يه كم سريع تر لطفاً!»
_«متأسفم سيريوس.حداقل بايد تا آخر ماه صبر كني.ضمناً چي باعث مي شه كه فكر كني اون يه پسره؟!شايد...»
_«دست بردار ليلي!من مطمئنم كه پسره!تو هم به جاي بجث كردن روي جنسيت بچه بهتره سعي كني يه خورده زودتر ما رو از اين انتظار بيرون بياري!»
جيمز در حاليكه به سيريوس لبخند مي زد با صدايي آرام رو به ليلي گفت:
«دامبلدور به نظر ناراحت و عصبي مي رسه.فكر مي كني اتفاق به خصوصي افتاده؟»
ليلي نگاهي به چهره ي گرفته ي دامبلدور كه در آنسوي ميز نشسته بود انداخت:
_«فكر كنم به خاطر تأخير مودي ناراحته.اون هميشه با بي برنامگي هاش وقت بقيه رو تلف مي كنه»
_«نمي دونم...شايد هم از غيبت آليس ناراحت شده.فرانك مي گفت امشب حالش خوب نبوده و مونده خونه تا استراحت كنه»
در همين موقع صداي زنگ در بلند شد و با فريادهاي مادر سيريوس به هم آميخت.
سيريوس در حاليكه سعي مي كرد صدايش بلند تر از صداي مادرش باشد با كلافگي فرياد زد:«يكي اون پرده رو بكشه!من مي رم درو باز كنم .بالاخره سروكله ي مودي پيدا شد!»
بعد از ورود مودي چند دقيقه طول كشيد تا ريموس و سيريوس با كمك هم توانستند تابلوي مادر سيريوس را ساكت كنند.
دامبلدور در آنسوي ميز كماكان با چهره اي گرفته به جمع نگاه مي كرد.
مودي در حاليكه جرأت شكستن سكوت را به خود مي داد به آرامي پرسيد:«آلبوس اتفاقي افتاده؟»
دامبلدور آه بلندي كشيد و در حاليكه به آرامي تك تك اعضاء محفل را از نظر مي گذراند نگاهش روي ليلي ثابت ماند.
ليلي با نگراني به جيمزنگاه كرد.
جيمز سعي داشت با نگاهي اطمينان بخشش او را آرام كند امّا احساس مي كرد موجي از اضطراب وجود پر تلاطم خودش را نيز در بر گرفته است.
بعد از چند دقيقه سكوت طاقت فرسا دامبلدور بالاخره شروع به صحبت كرد:
«متأسفانه خبر خوبي براي شما ندارم.امشب من در جريان يك پيشگويي از حقايقي با خبر شدم كه بازگو كردنش واقعاً برام دشواره...فرصتي براي مقدمه چيني بيشتر نيست.به جاي توضيحات اضافه،متن پيشگويي رو عيناً براتون تكرار مي كنم:
آمدن كسي كه قدرت غلبه بر لرد سياه را دارد،نزديك است.او فرزند كساني است كه قبلاً سه بار با او جنگيده اند.در اواخر ماه هفتم به دنيا مي آيد.لرد سياه او را با خود برابر مي داند.قدرت او را با قدرت خود مشابه مي داند.اما او قدرتي دارد كه لرد سياه نمي داند و يكي از آنها به دست ديگري كشته مي شود...و وقتي يكي از آنها زنده است ديگري نمي تواند زنده بماند.كسي كه قدرت غلبه بر لرد سياه را دارد،در اواخر هفتمين ماه سال به دنيا مي آيد.»
دامبلدور بعد از چند دقيقه سكوت با صدايي گرفته ادامه داد:«متأسفم از اينكه بايد بگم ولدمورت هم از موضوع پيشگويي باخبره»
هيچ كس توانايي بيان كلامي را نداشت .
ليلي با صدايي كه به سختي قابل تشخيص بود آرام زمزمه كرد:«اواخر هفتمين ماه سال...اواخر هفتمين ماه سال...»
جيمز در حاليكه سعي مي كرد بر خود مسلط باشد دستش را بر شانه هاي ليلي گذاشت.
در آنسوي ميز صداي شكستن چيزي به گوش رسيد.جام لانگ باتم از دستان لرزانش به زمين افتاده بود و خرده هاي شيشه در اطراف صندلي ها مي درخشيد.
---------------------------------------------------------------------------
مطمئن نيستم جلسات محفل در اون سالها هم توي خونه ي شماره 12 گريمالد تشكيل مي شده.با اين وجود همين لوكيشن رو انتخاب كردم چون هممون باهاش آشنا تريم.





:phone:الوووو ناظر؟!...الو الو...صدا مياد؟!....الو قطع و وصل مي شه...از دست اين موبايلا كه هيچ وقت آنتن نمي دن!!...ببين استر جون اگه صدامو داري جواب بده!...زنگ زدم بگم پس كي پستاي از جلو نظامو ويريش مي كني؟!...الو....بوووووووووووووق...ناظر مورد نظر در دسترس نمي باشد.اعضاي سيريش لطفاً در ايام عيد مزاحم نشويد!بووووووووق...الو!استر چرا صداتو نازك كردي...
الوووووووو....
منم مثل آبرفورث در چه حدي؟!!

مشترک مورد نظر در دسترس اومد ...
خوبه فکر نمیکردم انقدر خوب نوشته باشی ... تایید میشه ... این پست هیچ ربطی به عید نداره ...
واقعا خوب بود ...
تایید شد!!!
آرم شما به زودی به همراه چند تازه وارد داده میشه (پادمور)
زن و مرد جواني در حاليكه مشغول صحبت با يكديگر بودند به جايي در ميان خانه هاي شماره 11 و 13 نزديك مي شدند.
_«وزش باد يه كم تند شده.مطمئني سردت نيست؟»
زن درحاليكه رداي ارغواني رنگش را محكم تر دور خود مي پيچيد جواب داد:
_«نه سردم نيست...مي دوني اون چيزي كه بيشتر از وزش باد منو نگران مي كنه آپارات هاي پشت سر همه...جيمز فكر نمي كني اين همه جسم يابي در طول هفته براي بچه خطرناك باشه؟درمانگر سنت مانگو مي گفت توي ماههاي آخر بايد بيشتر از هميشه احتياط كنم...»
جيمز سرش را به نشانه ي تأييد تكان داد:
_«حق با توئه.فكر مي كنم توي ماه آخر تو به يه مرخصي احتياج داشته باشي .در اين مورد با دامبلدور صحبت مي كنم...فرانك لانگ باتم مي گفت آليس هم مثل تو از آپارات هاي طولاني ناراضيه.به نظر من دامبلدور در اين موارد كمي بي ملاحظه ست....بعد از اومدن بچه فعاليت براي محفل مطمئناً از اين هم دشوار تر مي شه امّا چاره اي نيست...راستي فكر مي كني جلسه ي اضطراري امشب به خاطر چيه؟بازم يه مأموريت جديد؟!»
_«نمي دونم...به هر حال حتماً كار مهمي بوده كه دامبلدور اين موقع از شب احضارمون كرده»
جيمز شانه هايش را به نشانه ي بي اطلاعي بالا انداخت و زنگ خانه شماره ي 12 را فشار داد.
***********************
«ليلي چقدر ديگه مونده؟من دارم از اشتياق بغل كردن پسر كوچولوي جيمز ديوونه مي شم!يه كم سريع تر لطفاً!»
_«متأسفم سيريوس.حداقل بايد تا آخر ماه صبر كني.ضمناً چي باعث مي شه كه فكر كني اون يه پسره؟!شايد...»
_«دست بردار ليلي!من مطمئنم كه پسره!تو هم به جاي بجث كردن روي جنسيت بچه بهتره سعي كني يه خورده زودتر ما رو از اين انتظار بيرون بياري!»
جيمز در حاليكه به سيريوس لبخند مي زد با صدايي آرام رو به ليلي گفت:
«دامبلدور به نظر ناراحت و عصبي مي رسه.فكر مي كني اتفاق به خصوصي افتاده؟»
ليلي نگاهي به چهره ي گرفته ي دامبلدور كه در آنسوي ميز نشسته بود انداخت:
_«فكر كنم به خاطر تأخير مودي ناراحته.اون هميشه با بي برنامگي هاش وقت بقيه رو تلف مي كنه»
_«نمي دونم...شايد هم از غيبت آليس ناراحت شده.فرانك مي گفت امشب حالش خوب نبوده و مونده خونه تا استراحت كنه»
در همين موقع صداي زنگ در بلند شد و با فريادهاي مادر سيريوس به هم آميخت.
سيريوس در حاليكه سعي مي كرد صدايش بلند تر از صداي مادرش باشد با كلافگي فرياد زد:«يكي اون پرده رو بكشه!من مي رم درو باز كنم .بالاخره سروكله ي مودي پيدا شد!»
بعد از ورود مودي چند دقيقه طول كشيد تا ريموس و سيريوس با كمك هم توانستند تابلوي مادر سيريوس را ساكت كنند.
دامبلدور در آنسوي ميز كماكان با چهره اي گرفته به جمع نگاه مي كرد.
مودي در حاليكه جرأت شكستن سكوت را به خود مي داد به آرامي پرسيد:«آلبوس اتفاقي افتاده؟»
دامبلدور آه بلندي كشيد و در حاليكه به آرامي تك تك اعضاء محفل را از نظر مي گذراند نگاهش روي ليلي ثابت ماند.
ليلي با نگراني به جيمزنگاه كرد.
جيمز سعي داشت با نگاهي اطمينان بخشش او را آرام كند امّا احساس مي كرد موجي از اضطراب وجود پر تلاطم خودش را نيز در بر گرفته است.
بعد از چند دقيقه سكوت طاقت فرسا دامبلدور بالاخره شروع به صحبت كرد:
«متأسفانه خبر خوبي براي شما ندارم.امشب من در جريان يك پيشگويي از حقايقي با خبر شدم كه بازگو كردنش واقعاً برام دشواره...فرصتي براي مقدمه چيني بيشتر نيست.به جاي توضيحات اضافه،متن پيشگويي رو عيناً براتون تكرار مي كنم:
آمدن كسي كه قدرت غلبه بر لرد سياه را دارد،نزديك است.او فرزند كساني است كه قبلاً سه بار با او جنگيده اند.در اواخر ماه هفتم به دنيا مي آيد.لرد سياه او را با خود برابر مي داند.قدرت او را با قدرت خود مشابه مي داند.اما او قدرتي دارد كه لرد سياه نمي داند و يكي از آنها به دست ديگري كشته مي شود...و وقتي يكي از آنها زنده است ديگري نمي تواند زنده بماند.كسي كه قدرت غلبه بر لرد سياه را دارد،در اواخر هفتمين ماه سال به دنيا مي آيد.»
دامبلدور بعد از چند دقيقه سكوت با صدايي گرفته ادامه داد:«متأسفم از اينكه بايد بگم ولدمورت هم از موضوع پيشگويي باخبره»
هيچ كس توانايي بيان كلامي را نداشت .
ليلي با صدايي كه به سختي قابل تشخيص بود آرام زمزمه كرد:«اواخر هفتمين ماه سال...اواخر هفتمين ماه سال...»
جيمز در حاليكه سعي مي كرد بر خود مسلط باشد دستش را بر شانه هاي ليلي گذاشت.
در آنسوي ميز صداي شكستن چيزي به گوش رسيد.جام لانگ باتم از دستان لرزانش به زمين افتاده بود و خرده هاي شيشه در اطراف صندلي ها مي درخشيد.
---------------------------------------------------------------------------
مطمئن نيستم جلسات محفل در اون سالها هم توي خونه ي شماره 12 گريمالد تشكيل مي شده.با اين وجود همين لوكيشن رو انتخاب كردم چون هممون باهاش آشنا تريم.





:phone:الوووو ناظر؟!...الو الو...صدا مياد؟!....الو قطع و وصل مي شه...از دست اين موبايلا كه هيچ وقت آنتن نمي دن!!...ببين استر جون اگه صدامو داري جواب بده!...زنگ زدم بگم پس كي پستاي از جلو نظامو ويريش مي كني؟!...الو....بوووووووووووووق...ناظر مورد نظر در دسترس نمي باشد.اعضاي سيريش لطفاً در ايام عيد مزاحم نشويد!بووووووووق...الو!استر چرا صداتو نازك كردي...
الوووووووو....منم مثل آبرفورث در چه حدي؟!!


مشترک مورد نظر در دسترس اومد ...
خوبه فکر نمیکردم انقدر خوب نوشته باشی ... تایید میشه ... این پست هیچ ربطی به عید نداره ...
واقعا خوب بود ...
تایید شد!!!
آرم شما به زودی به همراه چند تازه وارد داده میشه (پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1386/1/2 12:46:25
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/2 20:21:42
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/2 20:21:42
لیلی هم طوری به نظر می رسید که انگار دوباره تنبلی را کنار گذاشته! البته همه فهمیده بودند که لیلی گاهی اینطوری می شود، ولی می دانستند که زود خوب می شود و به همان تنبلی گذشته باز می گردد! به هر حال باعث شده بود همه یک تکانی بخورند! بعضی ها هم به او تهمت اعتیاد به آبنبات چوبی را می زدند، ولی همیشه آن را تکذیب می کرد!
لارتن کرپسلی، بالاتر از توهم، (جادوگران: سنه ی یکهزار و سیصدو هشتاد و شش) ، 70
لارتن کرپسلی، بالاتر از توهم، (جادوگران: سنه ی یکهزار و سیصدو هشتاد و شش) ، 70
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج