جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
16 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
2
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- دروازه ورودی جادوگران
- ایستگاه کینگزکراس
- [[educate]] کارگاه داستاننویسی
جزئیات کاربر

تصویر دامبلدور و شمشیر گریفندور
هوا گرم بود خیلی خیلی گرم .
ولدمورت با سر کچل و صیقلی اش روی یکی از مبل های خانه ی ریدل ولو شده بود و با زبان ماری اش به گرمی هوا بد و بیراه می گفت.
ازطرفی دامبلدور در قرارگاه محفل در حال بافتن ریش هایش زیر پنکه سقفی راحت و خنک نشسته و به هری مشاوره می داد.
متاسفانه به دلیل گرمای هوا تعداد کثیری از مرگخواران به هلاکت رسیده و بوی گند جنازه خانه را پرکرده بود.
بوی سوپ خانم ویزلی هم دست کمی از بوی جنازه ها نداشت و دامبلدور را به فکر عمل دماغ به مدل(ولدمورت سربالا) افتاده و از طریق شبکه ملی فراگیر جادوگری(اینترنت) در حال رزرو وقت عمل دکتر کشکول سربالاکن بود.
در همین هنگام یکی از مرگخواران سرشناس که موهایش هم بلند و غیر قابل جمع کردن بود جلوی زانوی ولدمورت زانو زد و با صدایی که به زور شنیده می شد گفت:(میگما ارباب بیاید یه کاری بکنیم نظرتون چیه ؟)
ولدمورت به زور چشمانش را باز کرد و گفت :(احمق از دهان مبارکمان کار نکش بگو چه می خواهی؟
)
-ارباب میگما بیاید یه نامه خوف و خفن بنویسید بفرستیم واسه پشمک بهش بگید یکی از پنکه هاشون رو بفرستن اینجا.نظرتون چیه؟
ولدمورت چشمانش را که برق امیدی در آن سوسو میزد بازکرد و گفت:کشکول اگر ما توان گرفتن قلم داشتیم الان مانند زالو اینجا نیفتاده بودیم.
مرگخوار نگاهی دقیق به وضعیت می اندازد و می گوید خودمان می نویسیم شما هم قفلش کنید تا نتواند بازش کند.
-
***
-پروفسور پروفسور !
دامبلدور نگاهی به نامه ای که دست هری بود می اندازد و می گوید:وقت عملم مشخص شد؟
نامه را از دست هری میگیرد و سعی می کند آن را باز کند اما نامه به طرز خفنی توسط ارباب جهان قفل شده است و دامبلدور هرچه می کند نمیتواند آن را باز کند.
در همین حین هرمیون که معلوم نیست از کجا فهمیده می گویید:پروفسور با شمشیر بازش کنید.
دامبلدور هم شمشیر گریفندور را گرفته و نامه را باز میکند.
دامبلدور آنقدر مهربان است که یکی از پنکه ها را به خانه ریدل فرستاده و سپاه ظلم و ستم را به این روش از هلاکت نجات میدهد.
پایان
درود بر تو فرزندم.
لطفا در توصیفاتت از شکلک استفاده نکن.
دیالوگ هارو هم به یک شکل بنویس، مثلا:
ولدمورت زانو زد و با صدایی که به زور شنیده می شد گفت:
- میگما ارباب بیاید یه کاری بکنیم نظرتون چیه ؟
و اما بعد از دیالوگ ها که میخوای توصیف بنویس دوتا اینتر بزن.
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
هوا گرم بود خیلی خیلی گرم .
ولدمورت با سر کچل و صیقلی اش روی یکی از مبل های خانه ی ریدل ولو شده بود و با زبان ماری اش به گرمی هوا بد و بیراه می گفت.
ازطرفی دامبلدور در قرارگاه محفل در حال بافتن ریش هایش زیر پنکه سقفی راحت و خنک نشسته و به هری مشاوره می داد.
متاسفانه به دلیل گرمای هوا تعداد کثیری از مرگخواران به هلاکت رسیده و بوی گند جنازه خانه را پرکرده بود.
بوی سوپ خانم ویزلی هم دست کمی از بوی جنازه ها نداشت و دامبلدور را به فکر عمل دماغ به مدل(ولدمورت سربالا) افتاده و از طریق شبکه ملی فراگیر جادوگری(اینترنت) در حال رزرو وقت عمل دکتر کشکول سربالاکن بود.
در همین هنگام یکی از مرگخواران سرشناس که موهایش هم بلند و غیر قابل جمع کردن بود جلوی زانوی ولدمورت زانو زد و با صدایی که به زور شنیده می شد گفت:(میگما ارباب بیاید یه کاری بکنیم نظرتون چیه ؟)
ولدمورت به زور چشمانش را باز کرد و گفت :(احمق از دهان مبارکمان کار نکش بگو چه می خواهی؟
)-ارباب میگما بیاید یه نامه خوف و خفن بنویسید بفرستیم واسه پشمک بهش بگید یکی از پنکه هاشون رو بفرستن اینجا.نظرتون چیه؟
ولدمورت چشمانش را که برق امیدی در آن سوسو میزد بازکرد و گفت:کشکول اگر ما توان گرفتن قلم داشتیم الان مانند زالو اینجا نیفتاده بودیم.
مرگخوار نگاهی دقیق به وضعیت می اندازد و می گوید خودمان می نویسیم شما هم قفلش کنید تا نتواند بازش کند.
-
***
-پروفسور پروفسور !
دامبلدور نگاهی به نامه ای که دست هری بود می اندازد و می گوید:وقت عملم مشخص شد؟
نامه را از دست هری میگیرد و سعی می کند آن را باز کند اما نامه به طرز خفنی توسط ارباب جهان قفل شده است و دامبلدور هرچه می کند نمیتواند آن را باز کند.
در همین حین هرمیون که معلوم نیست از کجا فهمیده می گویید:پروفسور با شمشیر بازش کنید.
دامبلدور هم شمشیر گریفندور را گرفته و نامه را باز میکند.
دامبلدور آنقدر مهربان است که یکی از پنکه ها را به خانه ریدل فرستاده و سپاه ظلم و ستم را به این روش از هلاکت نجات میدهد.
پایان
درود بر تو فرزندم.
لطفا در توصیفاتت از شکلک استفاده نکن.
دیالوگ هارو هم به یک شکل بنویس، مثلا:
ولدمورت زانو زد و با صدایی که به زور شنیده می شد گفت:
- میگما ارباب بیاید یه کاری بکنیم نظرتون چیه ؟
و اما بعد از دیالوگ ها که میخوای توصیف بنویس دوتا اینتر بزن.
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/3/26 1:08:52
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/3/26 1:10:17
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/3/26 1:10:17
جزئیات کاربر

دراکو مالفوی و میرتل
صدای گریه خفیفی توجه میرتل رو جلب کرد از مخفیگاهش بیرون اومد سمت صدا رفت
پسر با موهای بلوند و ردای اسلیترین اوه اون قطعا باید دراکو مالفوی باشه
میرتل با احتیاط بهش نزدیک شد حرفایی درباره اینکه پسر خطرناکیه شنیده بود .
- هی اینجا چیکار میکنی ؟
دراکو به سرعت برگشت و چوب دستیشو بیرون اورد نزدیک نشو من خوب بلدم ورد بخونم و نابودت کنم
میرتل خندید گفت : من همین الانشم از بین رفتم من فقط یه روحم . تو اومدی جایی که خونه منه فک میکنم میتونی باهام حرف بزنی و بگی چی باعث شده دراکو مالفوی مغرور بیاد اینجا و گریه کنه ؟!
- من گریه نمیکنم
میرتل گفت : اوه بیخیال میدونی که من حرفی به کسی نمیزنم درواقع کسی نمیاد از من چیزی بپرسه و باهام حرف بزنه ! و بعد اه کشید
دراکو دماغشو بالا کشید و گفت : خب ...درباره پدرمه ... اون میخواد منو مثل خودش باربیاره میخواد مثل خودش یه ادم بی روح باشم که هیچکی ازش خوشش نیاد تنها دوستای من کراپ و گویل ان . که هیچی جز خوردن براشون مهم نیست . من دلم میخواد عاشق بشم دوستایی مثل دوستای هری داشته باشم اما من توی زندونم . از اینکه توی اسلیترینم متنفرم از اینکه به عنوان یه شخصیت منفی شناخته میشم بدم میاد هیچکی واقعا علاقه ای نداره که باهام دوست بشه
میرتل با چهره غمگین نگاهش کرد کنارش نشست و گفت : هی مالفوی تو ادم بده نیستی تو میتونی خودتو عوض کنی . میتونی خودت باشی تو یه جادوگر قدرتمندی ...
_ نه من نمیتونم ! من زندگیم ساخته شده برام تصمیما گرفته شده من فقط یه بازیکنم اینجا . اصلن ... اصلن نباید دربارش حرفی میزدم _ از روی زمین بلند شد و چوب دستیشو به دسمت میرتل گرفت و ادامه داد _ نباید کسی از ماجرای امشب بویی ببره وگرنه ... وگرنه یه بلایی سرت میارم باور کن . دراکو اینو گفت و به سرعت از اونجا بیرون رفت
میرتل به پسری مو طلایی که رداش از شونه هاش افتاده بودو خاکی شده بود و با سرعت به سمت اتاقش میرفت نگاه کرد و با خودش گفت تو هم یه مالفویی دیگه عجیب و پیچیده !
دراکو مالفوی و میرتل
درود به تو فرزندم.
رولت؛ رول خوبی بود اما یه کمی با اینتر بیشتر آشتی کن. بین دیالوگ ها و توصیفاتت فاصله بذار. این طوری:
دراکو به سرعت برگشت و چوب دستیشو بیرون اورد.
- نزدیک نشو من خوب بلدم ورد بخونم و نابودت کنم.
میرتل خندید گفت:
- من همین الانشم از بین رفتم من فقط یه روحم . تو اومدی جایی که خونه منه فک میکنم میتونی باهام حرف بزنی و بگی چی باعث شده دراکو مالفوی مغرور بیاد اینجا و گریه کنه ؟!
مطمئنم با ورود به ایفا پیشرفت خواهی کرد.
تایید شد!
مرحله بعد: گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/3/22 23:27:38
?after all this time
ALWAYS
ALWAYS
جزئیات کاربر

تصویر شماره 5 :
خب کلا موضوع داستان رو عوض کردم ....
هری :وای بچه ها نگاه کنید اون دختره چه موهای مشکی براقی داره ، همه همزمان به طرف ایوانا بر میگردن ،دختری که موهایی به سیاهی شب پوستی به سفیدی برف داشت ...همه با تعجب به ایوانا نگاه میگردن براشون جای تعجب داشت این دختر کی میتونه باشه ؟!
امروز روزی بود که همه بچه های برای گروه بندی باید آماده میشدند
هری و رون یه جا وایساده بودند تا نوبت شون شه هری رو به رون میگه : رون به نظرت اون دختره که اونجا وایساده کی میتونه باشه ؟
رون : نمیدونم شایعات در موردش زیاده بعضیا میگن از نواده گان روونا ریونکلاو هست ....هری تو میدونی ممکنه این دختر خون آشام باشه
هری : با تعجب به سمت رون بر میگرده میگه شوخی میکنی مگه میشه یه خون آشام اون هم بین ما آدما
پرفسور : همه بچه ها لطفا به صف بشید کلاه میخواد گروه بندی شما رو انجام بده ...
همه بچه ها به صف شدند و یکی یکی به گروهای مدرسه در آمدند تا کلاه گروه بندی میرسه به ....ایوانا ...
کلاه گروه بندی : خب خب با توجه به این تو خون آشامی ولی خوی انسانیت بشتر از خوی خون آشامیته .....اوههههه نواده روونا ریونکلاو که هستی .....
ایوانا : من بفرست به گریفندور گریفندوووور .
کلاه : چرا تو جات باید ریونکلاو باشه جد بزرگت اون گروه تاسیس کرد تو باهوشی با اقتداری و همچنین زیرک
ایوانا:نه من میخوام به گریفندور برم
کلاه :بعد کلی فکر کردن گفت گریفندور و به ایوانا گفت یه رازی پشت این انتخاب تو هست ...
همه گریفندوریها از این انتخاب تعجب کرده بودند یه ریونکلاوی اون هم نیمه خون آشام تو گریفندور
هری و رون با تعجب به هم نگاه کردند...
درود دوباره به تو فرزندم
رول تو هنوز ایراداتی از قبیل عدم توصیف و فضاسازی کافی و پاراگراف بندی رو داره؛ اما چون میتونم اراده و انگیزه قوی تو رو ببینم پس قطعا توی ایفا میتونی پیشرفت کنی. امیدوارم همین طور بشه که انتظار دارم.
تایید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی
خب کلا موضوع داستان رو عوض کردم ....
هری :وای بچه ها نگاه کنید اون دختره چه موهای مشکی براقی داره ، همه همزمان به طرف ایوانا بر میگردن ،دختری که موهایی به سیاهی شب پوستی به سفیدی برف داشت ...همه با تعجب به ایوانا نگاه میگردن براشون جای تعجب داشت این دختر کی میتونه باشه ؟!
امروز روزی بود که همه بچه های برای گروه بندی باید آماده میشدند
هری و رون یه جا وایساده بودند تا نوبت شون شه هری رو به رون میگه : رون به نظرت اون دختره که اونجا وایساده کی میتونه باشه ؟
رون : نمیدونم شایعات در موردش زیاده بعضیا میگن از نواده گان روونا ریونکلاو هست ....هری تو میدونی ممکنه این دختر خون آشام باشه
هری : با تعجب به سمت رون بر میگرده میگه شوخی میکنی مگه میشه یه خون آشام اون هم بین ما آدما
پرفسور : همه بچه ها لطفا به صف بشید کلاه میخواد گروه بندی شما رو انجام بده ...
همه بچه ها به صف شدند و یکی یکی به گروهای مدرسه در آمدند تا کلاه گروه بندی میرسه به ....ایوانا ...
کلاه گروه بندی : خب خب با توجه به این تو خون آشامی ولی خوی انسانیت بشتر از خوی خون آشامیته .....اوههههه نواده روونا ریونکلاو که هستی .....
ایوانا : من بفرست به گریفندور گریفندوووور .
کلاه : چرا تو جات باید ریونکلاو باشه جد بزرگت اون گروه تاسیس کرد تو باهوشی با اقتداری و همچنین زیرک
ایوانا:نه من میخوام به گریفندور برم
کلاه :بعد کلی فکر کردن گفت گریفندور و به ایوانا گفت یه رازی پشت این انتخاب تو هست ...
همه گریفندوریها از این انتخاب تعجب کرده بودند یه ریونکلاوی اون هم نیمه خون آشام تو گریفندور
هری و رون با تعجب به هم نگاه کردند...
درود دوباره به تو فرزندم
رول تو هنوز ایراداتی از قبیل عدم توصیف و فضاسازی کافی و پاراگراف بندی رو داره؛ اما چون میتونم اراده و انگیزه قوی تو رو ببینم پس قطعا توی ایفا میتونی پیشرفت کنی. امیدوارم همین طور بشه که انتظار دارم.
تایید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/3/18 13:31:17
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/3/18 13:31:49
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/3/18 13:31:49
اگر واقعا میخواهی کسی را بشناسی، ببین با زیردستانش چطور رفتار میکند، نه با آدمهای همسطح خود.
(سیریوس بلک )
(سیریوس بلک )
جزئیات کاربر

تصویر شماره هفت
هری و اسنیپ
اسنیپ :هری هری هری پسری که همه فکر میکنن میتونه اسمش رو نبر رو از بین ببره ؟! واقعا فکر میکنی این طور باشه پاتر؟!
هری : من مممم ن ن ن اسنیپ چی فکر میکنی فکر میکنی با این کارا میتونی جلو منو بگیری ولدمورت رو از بین نبرم ؟!
اسنیپ : ولدمورت ولدمورت نه هری اسم واقعیشو اینجا نبر
پاتر تو هنوز بچه ای فکر کردی تا الان تونستی دو مرتبه جون سالم بدر کنی شاهکار کردی نه پسر من باید به تو بفهمونم که زندگی اون چیزی که تو فکر میکنی نیست ..
همیشه دامبلدور پشتت نیست همیشه پرفسور نمیتونه تو رو از زمانی که تو نباید تو اون محیط باشی ولی هستی نجات بده.
هری به این فکر کرد تا الان باید از مدرسه اخراج میشد اسنیپ داره درست میگه همیشه سرکله پرفسور زمانی که به مشکل میخورد پیدا میشد
هری : امااااا شما که میدونید من هیچ کدوم از اون کارا نکردم ..!!
اسنیپ : من میدونم تو هیچ کدوم از اون کارها رو انجام ندادی اما بقیه که نمیدونن هرررری
من امروز به تو گفتم اینجا بیای چون یه سری کار با تو دارم
دامبلدور از من خواسته با استفاده از جادو برتری به تو آموزش بدم چطووور مقابل دشمنت ایستادگی کنی .
هری اماااا دامبلدور به من گفت قراره هاگرید با من تو جنگل تمرین کنهه
اسنیپ با خنده شیطانی
پشت به هری میگه : هاگرید ها ها هااااا اون حیوون غول پیکر چی فکر کردی تو واقعا اون میتونه به تو یاد بده از خودت دفاع کنی ؟!
هری : پرفسور در مورد هاگرید درست صحبت کنید ...
اسنیپ : چیه ناراحت شدی ؟! من درست میگم اون کله پوک نمیتونه به تو هیچی از جادوی برتری رو بگه ....
هری با حالت عصبانی به سمت اسنیپ یورش میکنه ...
و اسنیپ ورد قفل کردن بدنو رو هری انجام میده ....
همین که داره هری رو شکنجه میکنه
در اتاق به صدا در میاد
کسی پشت در نیست جززززز....
درود بر تو فرزندم.
هوم... اول اینکه بین توصیفات از شکلک استفاده نمیشه.
اول اینکه وقتی دیالوگ تموم شد، خواستی توصیف کنی، دوتا اینتر بزن.
و اما اشکال اصلی این پست از نظر سوژه پردازی بود. منظورم اینه که اسنیپ هیچوقت انقدر آروم نیست. همیشه شروع میکنه به تحقیر خانواده هری.
و البته یه مشکل دیگه هم کمبود توصیفاتت بود. خیلی خیلی کم توصیف کردی. نتونستی احساسات پست رو اصلا منتقل کنی.
و اینکه یه علامت تعجب هم کافیه در انتهای جملات یا دیالوگ ها.
پس فعلا تایید نشد، تا این پست رو بهترش کنی یه مقدار، بعدش تایید بشی.
هری و اسنیپ
اسنیپ :هری هری هری پسری که همه فکر میکنن میتونه اسمش رو نبر رو از بین ببره ؟! واقعا فکر میکنی این طور باشه پاتر؟!
هری : من مممم ن ن ن اسنیپ چی فکر میکنی فکر میکنی با این کارا میتونی جلو منو بگیری ولدمورت رو از بین نبرم ؟!
اسنیپ : ولدمورت ولدمورت نه هری اسم واقعیشو اینجا نبر
پاتر تو هنوز بچه ای فکر کردی تا الان تونستی دو مرتبه جون سالم بدر کنی شاهکار کردی نه پسر من باید به تو بفهمونم که زندگی اون چیزی که تو فکر میکنی نیست ..
همیشه دامبلدور پشتت نیست همیشه پرفسور نمیتونه تو رو از زمانی که تو نباید تو اون محیط باشی ولی هستی نجات بده.
هری به این فکر کرد تا الان باید از مدرسه اخراج میشد اسنیپ داره درست میگه همیشه سرکله پرفسور زمانی که به مشکل میخورد پیدا میشد
هری : امااااا شما که میدونید من هیچ کدوم از اون کارا نکردم ..!!
اسنیپ : من میدونم تو هیچ کدوم از اون کارها رو انجام ندادی اما بقیه که نمیدونن هرررری
من امروز به تو گفتم اینجا بیای چون یه سری کار با تو دارم
دامبلدور از من خواسته با استفاده از جادو برتری به تو آموزش بدم چطووور مقابل دشمنت ایستادگی کنی .
هری اماااا دامبلدور به من گفت قراره هاگرید با من تو جنگل تمرین کنهه
اسنیپ با خنده شیطانی
پشت به هری میگه : هاگرید ها ها هااااا اون حیوون غول پیکر چی فکر کردی تو واقعا اون میتونه به تو یاد بده از خودت دفاع کنی ؟!هری : پرفسور در مورد هاگرید درست صحبت کنید ...
اسنیپ : چیه ناراحت شدی ؟! من درست میگم اون کله پوک نمیتونه به تو هیچی از جادوی برتری رو بگه ....
هری با حالت عصبانی به سمت اسنیپ یورش میکنه ...
و اسنیپ ورد قفل کردن بدنو رو هری انجام میده ....
همین که داره هری رو شکنجه میکنه
در اتاق به صدا در میاد
کسی پشت در نیست جززززز....
درود بر تو فرزندم.
هوم... اول اینکه بین توصیفات از شکلک استفاده نمیشه.
اول اینکه وقتی دیالوگ تموم شد، خواستی توصیف کنی، دوتا اینتر بزن.
و اما اشکال اصلی این پست از نظر سوژه پردازی بود. منظورم اینه که اسنیپ هیچوقت انقدر آروم نیست. همیشه شروع میکنه به تحقیر خانواده هری.
و البته یه مشکل دیگه هم کمبود توصیفاتت بود. خیلی خیلی کم توصیف کردی. نتونستی احساسات پست رو اصلا منتقل کنی.
و اینکه یه علامت تعجب هم کافیه در انتهای جملات یا دیالوگ ها.

پس فعلا تایید نشد، تا این پست رو بهترش کنی یه مقدار، بعدش تایید بشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/3/16 21:02:45
اگر واقعا میخواهی کسی را بشناسی، ببین با زیردستانش چطور رفتار میکند، نه با آدمهای همسطح خود.
(سیریوس بلک )
(سیریوس بلک )
جزئیات کاربر

هر چهار غارتگر وارد محوطه ی دلباز و گرم هاگوارتز شدند. جیمز که خودش را خیلی خوشتیپ میدانست, دستی به موهایش کشید و استین هایش را بالا زد. بعد اسنیچی را که از صندوق توپ های کوییدیچ کش رفته بود از جیبش در اورد وبه بالا و پایین پرتاب میکرد. لیلی زیر سایه ی درخت نشسته بود. رابطه ی لیلی و سوروس شکر اب شده بود. چون از انجایی که سوروس مرگخوار شده بود و علامت نحس ولدمورت را روی دستش گذاشت دیگر با لیلی رفت و امد نداشت. در واقع لیلی این تمایل را نداشت. جیمز گفت:
-میگم پانمدی, اگه بهت یچیزی بگم ناراحت نمیشی؟
سیریوس گفت:
-بستگی داره چی باشه...
جیمز دستش را به سمت گوشه ای دراز کرد. لوسیوس و نارسیسا در حالی که دستشان را در دست هم قفل کرده بودند راه میرفتند. ابروهای سیریوس در هم گره خورد. اعصابش به هم ریخت. هم میخواست جیمز را کتک بزند هم لوسیوس را خفه کند. سیریوس از بچگی نارسیسا را دوست داشت. منتها بخاطر عموی نازنینش
هیچ وقت نتوانست محبت ابراز کند. الان هم داشت کفرش در میامد. با مشت به بازوی جیمز کوبید و به سمت لوسیوس و نارسیسا دوید. هیکل لوسیوس دوبرابر سیریوس میشد و درگیری با او پایان خوبی نداشت...
جیمز ,ریموس را به گوشه ای کشید و گفت:
-ببین مهتابی, چند روز دیگه تغییر شکل توعه. ازت میخوام روی کمک ما حساب کنی. ما الان دیگه یه جانورنم...
-اهم اهم!
صدای سوروس بود. معلوم بود چیز هایی بو برده. او هیچ چیز از جانور نما بودن غارتگران نمیدانست.جیمز گفت
-مامانت بهت یاد نداده گوش دادن به حرفای خصوصی بقیه زشته زرزروس؟
-عه؟پس خصوصی بوده اره؟ باشه! اگه فردا پرتتون کردن توی ازکابان بدونین همون کسایی که به حرای بقیه گوش میدن, رفتن چوقولی تونو کردن!
رویش را برگرداند و با گام های بلند رفت.
جیمز چوبدستی اش را در اورد. اما تا قبل از اینکه ورد ها بر زبانش جاری شود سوروس فریاد زد
-سکتوم سمپرا!
جیمز از پشت روی زمین افتاد, خون از سینه اش فواره میزد. دختر ها جیغ میزدند. لیلی حس عحیبی داشت.ناخوداگاه به سمت جیمز دوید و به زخم های باز او خیره شد.بغضش گرفت. چطور سوروس میتوانست اینقدر بی رحم باشد؟ با جیغ بلندی گفت
-قاتل! چطور تونستی این کارو بکنی؟ مگه جیمز دشمنته؟ مگه چیکارت کرده؟ها؟ جواب بده!
ناگهان دستی گلو و دهان لیلی را گرفت.صدای بی روح لوسیوس میگفت:
-کسی از تو نظر نخواست گندزاده!
بعد استین دست چپش را کمی بالا زد. علامت مرگخواری پررنگ و متحرک بود... عکس شماره 9
سلام به تو فرزندم.
یادت باشه که ما توی توصیفاتمون از شکلک استفاده نمیکنیم.
تایید شد!
-میگم پانمدی, اگه بهت یچیزی بگم ناراحت نمیشی؟
سیریوس گفت:
-بستگی داره چی باشه...
جیمز دستش را به سمت گوشه ای دراز کرد. لوسیوس و نارسیسا در حالی که دستشان را در دست هم قفل کرده بودند راه میرفتند. ابروهای سیریوس در هم گره خورد. اعصابش به هم ریخت. هم میخواست جیمز را کتک بزند هم لوسیوس را خفه کند. سیریوس از بچگی نارسیسا را دوست داشت. منتها بخاطر عموی نازنینش
هیچ وقت نتوانست محبت ابراز کند. الان هم داشت کفرش در میامد. با مشت به بازوی جیمز کوبید و به سمت لوسیوس و نارسیسا دوید. هیکل لوسیوس دوبرابر سیریوس میشد و درگیری با او پایان خوبی نداشت...جیمز ,ریموس را به گوشه ای کشید و گفت:
-ببین مهتابی, چند روز دیگه تغییر شکل توعه. ازت میخوام روی کمک ما حساب کنی. ما الان دیگه یه جانورنم...
-اهم اهم!
صدای سوروس بود. معلوم بود چیز هایی بو برده. او هیچ چیز از جانور نما بودن غارتگران نمیدانست.جیمز گفت
-مامانت بهت یاد نداده گوش دادن به حرفای خصوصی بقیه زشته زرزروس؟
-عه؟پس خصوصی بوده اره؟ باشه! اگه فردا پرتتون کردن توی ازکابان بدونین همون کسایی که به حرای بقیه گوش میدن, رفتن چوقولی تونو کردن!
رویش را برگرداند و با گام های بلند رفت.
جیمز چوبدستی اش را در اورد. اما تا قبل از اینکه ورد ها بر زبانش جاری شود سوروس فریاد زد
-سکتوم سمپرا!
جیمز از پشت روی زمین افتاد, خون از سینه اش فواره میزد. دختر ها جیغ میزدند. لیلی حس عحیبی داشت.ناخوداگاه به سمت جیمز دوید و به زخم های باز او خیره شد.بغضش گرفت. چطور سوروس میتوانست اینقدر بی رحم باشد؟ با جیغ بلندی گفت
-قاتل! چطور تونستی این کارو بکنی؟ مگه جیمز دشمنته؟ مگه چیکارت کرده؟ها؟ جواب بده!
ناگهان دستی گلو و دهان لیلی را گرفت.صدای بی روح لوسیوس میگفت:
-کسی از تو نظر نخواست گندزاده!
بعد استین دست چپش را کمی بالا زد. علامت مرگخواری پررنگ و متحرک بود... عکس شماره 9
سلام به تو فرزندم.
یادت باشه که ما توی توصیفاتمون از شکلک استفاده نمیکنیم.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/3/13 18:48:11
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/06/25
تولد نقش: 1396/03/13
آخرین ورود: شنبه 14 خرداد 1401 10:21
از: پشت بوم محفل!
پستها:
503

بسم الله الرحمن الرحیم
تصویر شماره 5:
"گریفندور!"
جیمز پاتر با خوشحالی به سمت میز گریفندور دوید.
"-سیموس کُوِست" " -اسلایترین!"
"-وندی کوین!" "-هافلپاف!"
"لیندا ریورز!"
لیندا با ترس به سمت کلاه گروهبندی حرکت کرد. وقتی روی صندلی نشست، نگاهش به کاترینا افتاد که سعی میکرد با اشاره به او بفهماند:"...کلاه... انتخابتو... درنظر... می گیره...!"
اما ظاهرا در این مورد، کلاه سعی می کرد نظرش را به او تحمیل کند:"تو خیلی باهوش هستی! استعدادهای تو تنها در ریونکلاو شکوفا میشن! اونجا به هرچی بخوای میرسی!"
اما لیندا فقط کلمه گریفندور را زمزمه میکرد.
همه دوستانش در گریفندور بودند و حتی فکر کردن به اینکه قرار بود از آنها جدا شود، برایش مشکل بود؛ امّا ظاهرا کلاه قرار نبود حتی یک ثانیه نظر اورا در نظر بگیرد:" ریونکلاو بهترین جا برای توست!"
"-اما من هیچ دوستی اونجا ندارم!"
"-در ریونکلاو، دوستانی خواهی داشت که تورو به سوی موفقیت سوق میدن!"
پس از کمی وقفه...
"بله... همه ش اینجا، توی سرت هست... تو به گریفندور تعلق نداری!"
لیندا کم کم میخواست به اشک هایش اجازه سرازیر شدن بدهد:"چی؟! چرا؟؟"
"-تو حساسی، احساساتی، کنجکاو و این ویژگیها رو هر کسی می تونه داشته باشه! شهامت کافی برای رو به رو شدن با مشکلات و شجاعت کافی برای هر ریسکی، ویژگیهای بارز یک گریفندوری هستن و تو هیچکدوم رو نداری!" قبل از اینکه لیندا بخواهد چیزی بگوید، کلاه ادامه داد:" اما برعکس، درایت و هوش بی نظیر و توانایی ذهنی بی همتا و خلاقیت بی مثالت، ویژگیهایی هستن که خواه، ناخواه، تو رو به یه ریونکلاوی عالی تبدیل میکنن!"
جیمز (روی میز گریفندور)، سرش را خم کرد و طوری که فقط کاترینا و وکتور بشنوند، به ساعتش اشاره کرد:" اگه چند ثانیه دیگه طول بکشه، لیندا متاخر کلاه میشه!"
کاترینا با نگرانی سرش را بالا برد و به لیندا نگاه کرد. وکتور که گیج شده بود، رو به جیمز پرسید:" جیمی، متاخر کلاه چیه؟!"
همه با هیجان و اضطراب منتظر بودند ببینند آیا لیندا هم به جمع محدود و انگشت شمار متاخرین کلاه ملحق می شود یا خیر؟
کلاه شمارش معکوس را شروع کرد:" 22،21... با متاخر کلاه شدن تنها 18 ثانیه فاصله داری!"
لیندا (با تعجب):"متاخر...؟؟" اما کلاه فورا حرفش را قطع کرد:" پس هردو موافقیم..."
"-نه صبر کن!"
"-ریونکلاو!"
صدای تشویق از میز ریونکلاو بلند شد. پروفسور هاتسون کلاه را از روی سر لیندا برداشت و لیندا که سعی میکرد ناراحتی اش را پنهان و اشک هایش را پاک کند و به نگاه های مبهوت جیمز، وکتور و کاترینا توجه نکند، به سمت میز ریونکلاو حرکت کرد.
درود بر تو!
اول این که سعی کن دیالوگ هاتو به یک شکل بنویسی یعنی یا جلوی جمله و یا به صورت اینتر و خط تیره؛ و حتما بعد دیالوگ هایی که مینویسی، اینتر بزن:
اما ظاهرا در این مورد، کلاه سعی می کرد نظرش را به او تحمیل کند.
-تو خیلی باهوش هستی! استعدادهای تو تنها در ریونکلاو شکوفا میشن! اونجا به هرچی بخوای میرسی!
اما لیندا فقط کلمه گریفندور را زمزمه میکرد.
میتونستی سوژه ی بهتر و جذاب تری برای رولت انتخاب کنی؛ که مطمئنم با ورود به ایفا بهتر میشه.
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
تصویر شماره 5:
"گریفندور!"
جیمز پاتر با خوشحالی به سمت میز گریفندور دوید.
"-سیموس کُوِست" " -اسلایترین!"
"-وندی کوین!" "-هافلپاف!"
"لیندا ریورز!"
لیندا با ترس به سمت کلاه گروهبندی حرکت کرد. وقتی روی صندلی نشست، نگاهش به کاترینا افتاد که سعی میکرد با اشاره به او بفهماند:"...کلاه... انتخابتو... درنظر... می گیره...!"
اما ظاهرا در این مورد، کلاه سعی می کرد نظرش را به او تحمیل کند:"تو خیلی باهوش هستی! استعدادهای تو تنها در ریونکلاو شکوفا میشن! اونجا به هرچی بخوای میرسی!"
اما لیندا فقط کلمه گریفندور را زمزمه میکرد.
همه دوستانش در گریفندور بودند و حتی فکر کردن به اینکه قرار بود از آنها جدا شود، برایش مشکل بود؛ امّا ظاهرا کلاه قرار نبود حتی یک ثانیه نظر اورا در نظر بگیرد:" ریونکلاو بهترین جا برای توست!"
"-اما من هیچ دوستی اونجا ندارم!"
"-در ریونکلاو، دوستانی خواهی داشت که تورو به سوی موفقیت سوق میدن!"
پس از کمی وقفه...
"بله... همه ش اینجا، توی سرت هست... تو به گریفندور تعلق نداری!"
لیندا کم کم میخواست به اشک هایش اجازه سرازیر شدن بدهد:"چی؟! چرا؟؟"
"-تو حساسی، احساساتی، کنجکاو و این ویژگیها رو هر کسی می تونه داشته باشه! شهامت کافی برای رو به رو شدن با مشکلات و شجاعت کافی برای هر ریسکی، ویژگیهای بارز یک گریفندوری هستن و تو هیچکدوم رو نداری!" قبل از اینکه لیندا بخواهد چیزی بگوید، کلاه ادامه داد:" اما برعکس، درایت و هوش بی نظیر و توانایی ذهنی بی همتا و خلاقیت بی مثالت، ویژگیهایی هستن که خواه، ناخواه، تو رو به یه ریونکلاوی عالی تبدیل میکنن!"
جیمز (روی میز گریفندور)، سرش را خم کرد و طوری که فقط کاترینا و وکتور بشنوند، به ساعتش اشاره کرد:" اگه چند ثانیه دیگه طول بکشه، لیندا متاخر کلاه میشه!"
کاترینا با نگرانی سرش را بالا برد و به لیندا نگاه کرد. وکتور که گیج شده بود، رو به جیمز پرسید:" جیمی، متاخر کلاه چیه؟!"
همه با هیجان و اضطراب منتظر بودند ببینند آیا لیندا هم به جمع محدود و انگشت شمار متاخرین کلاه ملحق می شود یا خیر؟
کلاه شمارش معکوس را شروع کرد:" 22،21... با متاخر کلاه شدن تنها 18 ثانیه فاصله داری!"
لیندا (با تعجب):"متاخر...؟؟" اما کلاه فورا حرفش را قطع کرد:" پس هردو موافقیم..."
"-نه صبر کن!"
"-ریونکلاو!"
صدای تشویق از میز ریونکلاو بلند شد. پروفسور هاتسون کلاه را از روی سر لیندا برداشت و لیندا که سعی میکرد ناراحتی اش را پنهان و اشک هایش را پاک کند و به نگاه های مبهوت جیمز، وکتور و کاترینا توجه نکند، به سمت میز ریونکلاو حرکت کرد.
درود بر تو!
اول این که سعی کن دیالوگ هاتو به یک شکل بنویسی یعنی یا جلوی جمله و یا به صورت اینتر و خط تیره؛ و حتما بعد دیالوگ هایی که مینویسی، اینتر بزن:
اما ظاهرا در این مورد، کلاه سعی می کرد نظرش را به او تحمیل کند.
-تو خیلی باهوش هستی! استعدادهای تو تنها در ریونکلاو شکوفا میشن! اونجا به هرچی بخوای میرسی!
اما لیندا فقط کلمه گریفندور را زمزمه میکرد.
میتونستی سوژه ی بهتر و جذاب تری برای رولت انتخاب کنی؛ که مطمئنم با ورود به ایفا بهتر میشه.
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/3/13 18:31:31
جزئیات کاربر

روز بعد از مجازات من و اسنیپ و تهدید اسنیپ با من و اما انگاری اما خیلی ترسیده بود چون خیلی مواظب حرف زدنش بود اما بالاخره توی کلاس اسنیپ یه سوتی داد. بهش گفت پروفسور دماغ 👃
وای باورتون میشه یه لحظه کپ کرد وای معلوم نیست چرا هردومونو مجازات کرد. مرلین می دونه امشب باید منتظر چی بود !!
امشب هر قدمم به سوی دفتر اسنیپ با کراهت بود و به جرئت می توانم بگویم که اما از من خیلی کراهت بیشتری داشت. وقتی به دفتر اسنیپ رسیدیم من به اما گفتم: در بزن دیگه. اما گفت: چرا خودت در نمی زنی؟ منم گفتم: چون تو سوتی دادی. اونم گفت: اما... باشه من در می زنم. و در زد. صدای بم پروفسور اسنیپ از پشت در آمد: بله؟ اما هم گفت: پروفسور ماییم مجازات داریم. کلمه آخر را خیلی آروم گفت اما انگار اسنیپ صدایش را شنید چون گفت: بیاین تو.... من و اما با کراهت ده برابر داخل رفتیم. اسنیپ داشت روی کاغذ پوستی تندتند چیزی می نوشت. بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: بشینید.
من و اما هم اطاعت کردیم و روی دو عدد صندلی که روبه روی میزش بود نشستیم. می توانستم تصورکنم که اگر جای اسنیپ نشسته بودم حتی پلک زدنو تنفس دونفر روبه روییم را حس می کردم.
پس از چند دقیقه پروفسور اسنیپ سرش را از روی کاغذ پوستی بلند کرد و با نگاه نافذش من و اما را نگاه کرد. جرئت نداشتم مستقیم درون چشمانش نگاه کنم. چون مطمئن بودم ممکن است خودم را خیس کنم. شاید نزدیک سی ثانیه به من و اما نگاه کرد با این که من و او سرمان پایین بود اما سنگینی نگاهش را روی خودمان حس می کردیم.
بالاخره اسنیپ با صدای بمش شروع به حرف زدن کرد: مثل این که دوشیزه پاتر مجازات دفعه پیششون رو فراموش کردند و گریه هاشونو ..
منم سریع تو حرفش پریدم و گفتم: ولی پروفسور من که به شما بی احترامی نکردم اما کرد و اگر.....
اسنیپ با لحن بسیار بلند و هشداردهنده پرید توی حرفم و گفت: من به شما گفته بودم که اگه دوشیزه ویزلی هم نتونه دهن خودشو جمع کنه هردوتون مجازات می شین. درسته؟
من هم با صدای بسیار بسیار آرام گفتم: بله
اسنیپ گفت: خوبه دوشیزه پاتر لااقل دروغگو نیستید. خب حالا چی کار کنیم؟
سکوت
اسنیپ گفت: خب پس نمی خواین خودتون مجازاتتونو انتخاب کنید پس من مجبور می شوم مجازات مورد نظر خودمو اعمال کنم ..
بعد از گفتن این جمله از اتاق بیرون رفت. وقتی از دفترش رفت بیرون من روبه اما کردم و گفتم: بیچاره شدیم حالا می خواد چی کار کنه؟ نمی دونم!!! کاشکی یه ذره زبونتو نگه می داشتی!!!
اما یهو پرید وسط حرفم و گفت: نکنه تقصیر من بود. من گفتم: په نه په تقصیر من بود!! اما با عصبانیت گفت: من کاری نکردم فقط....فقط.. از دهنم پرید. وایییییی ببخشید یهو کنترل خودمو از دست دادم. و اشک هاش ریخت روی گونه هاش و سعی کرد کاری کند که من اشکهاشو نبینم. منم یهو مهربون شدم و گفتم: عیب نداره اتفاقه دیگه ولی ..
همان موقع اسنیپ در را باز کرد و داخل شد و به ما نزدیک شد و گفت دنبالم بیاین. من و اما هم اطاعت کردیم و دنبال اسنیپ راه افتادیم. من تا به حال یاد ندارم که انقدر ترسیده باشم. قلبم تندتند می زد و منتظر بودم ببینم که مجازات چیه..... بالاخره اسنیپ ما را جلوی کلاس جادوی سیاه نگه داشت و گفت: برین تو.. اونجا فقط دوتا میز بود که روی هرکدام از آن سه تا ظرف بود. در ظرف بزرگتر تا خرخره سوسک و کرم فلوبر بود. دقیقا مثل دفعه قبل مجازات. من و اما همچنان دم در خشکمان زده بود. اسنیپ گفت: برین تو زود !! من و اما دم در خشکمان زده بود. اما گفت: پ.....پر......پروفسور من خ....خیلی س..عی ککرد...م ز...ز بو..نمو نگههه دا...رم و..لی ن....ش..د. تروخدا ببخشید. و زد زیر گریه انگار هیچ ابایی نداشت که اسنیپ اشکاشو ببینه. اسنیپ هم کاملا جدی گفت: متاسفم دوشیزه ویزلی دیگه هیچ بخششی در کار نیست. زود باشین برین تو وگرنه ...
همون لحظه پروفسور مگ گونگال آمد و روبه پروفسور اسنیپ کرد و گفت: سوروس اتفاقی افتاده؟ اسنیپ هم تمام ماجرا را برای پروفسورمک گونگال تعریف کرد. پروفسور مک گونگال که داشت از خشم می لرزید روبه من و اما کرد و گفت البته روی صحبتش به اسنیپ بود اما به ما نگاه می کرد: پروفسور واقعا لطف کردین اگر من بودم از مدرسه اخراجشون می کردم چون اینا لیاقت هاگوارتزو ندارن و ..
منم یهو طاقتم طاق شد و پریدم وسط حرف مک گونگال و گفتم: پروفسور من به پروفسور اسنیپ بی احترامی نکردم اما کرد و اگر پرو ..
- ساااااااکت .
پروفسور مک گونگال با صدای بلند این را گفت و باعث قطع حرفم شد.
- به نظر من هر دوتون مستحق جریمه ای فراتر از مجازاتید و
پروفسور اسنیپ حرف مک گونگال را قطع کرد و گفت: مجازاتی که من در نظر گرفتم کافیه پروفسور. پروفسور مک گونگال گفت: واقعا؟ میشه منم در جریان بذارید پروفسور؟ اسنیپ گفت: بله پروفسور حتما.و ادامه داد: باید کرم های فلوبر و سوسک ها را با دست جدا کنند و در دو ظرف مجزا بگذارند. مک گونگال گفت: ولی با این حال من به نظرم مجازاتتون خیلی کمه پروفسور ولی هرجور راحتید فعلا!!!
و روی پاشنه پا چرخید و از آنجا دور شد. اسنیپ گفت: برین تو تا دوباره پروفسور مک گونگالو صدا نکردم!!! ما هم بالاخره وارد کلاس شدیم و پشت میز های معین نشستیم. اسنیپ گفت: شروع کنید. من و اما واقعا نمی توانستیم شروع کنیم اما بالاخره من تسلیم شدم و شروع کردم. اسنیپ داشت نگاهمون می کرد. چشمامو بستم و دستم را درون ظرف کردم!!
یه موجود در دستام وول وول می خورد. واااای اون یه کرم فلوبر بود و.............................................. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
اسنیپ با غیافه عصبانی گفت:ساکت دوشیزه پاتر. ده امتیاز از گرییفیندور کم می شه. منم گفتم: ولی اینا گاز میگیرن!!! اسنیپ هم با همون غیافه عصبانی گفت: می دونم. مجازات یعنی این!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
منم وای نسادم تا حرفش تموم شه تا شروع کنم. دستو تو ظرف کردم و دومین کرم فلوبر را در آوردم و توی اون یکی ظرف انداختم. وااای اونا گاز می گرفتن. انقدر درد داشت که می تونم بگم تا به حال همچین دردی را تجربه نکرده بودم. و ناگهان چیزی را متوجه شدم!!! ظرف پرتر می شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
روبه اسنیپ کردمو پرسیدم: ببخشید پروفسور چرا این ظرف پرتر می شه؟ اسنیپ انگار که خیلی سوال احمقانه ای پرسیده بودم جواب داد: چون هر وقت خودم خواستم کارتو تموم کنی. راستی سوسک هم بردار چون در آخر باید کرم های فلوبر و سوسک ها هم اندازه باشند. راستی دوشیزه ویزلی نمی خواید شروع کنید؟
اما که داشت مثل ابر بهار گریه می کرد با هق هق جواب داد: تتتروو ................ت ترو خداا پ پرر..وف...سسور غلط کردم ترووخدا. من می خواستم همون موقع اون جارو ترک کنم. نه به خاطر مجازات به خاطر ظجه های اما. واقعا جیگرمو می سوزوند. اما اسنیپ انگار اصلا احساسات نداره چون با عصبانیت از روی صندلیش بلند شد و روبه اما کرد و گفت: دنبالم بیا. من امشب تکلیف تو رو روشن می کنم. و وقتی داشت می رفت روبه من کرد و گفت: تو کارتو انجام می دی وگرنه تو هم به سرنوشت دوشیزه ویزلی مبتلا می شی !! من که خشکم زده بود گفتم: بله پروفسور. اسنیپ با اما از در بیرون رفت و من مشغول شدم.
بعد از حدود یک ربع اسنیپ برگشت اما بدون اما ! من که دهنم واز مونده بود گفتم: ببخشید پروفسور پس اما کجاست؟ اسنیپ گفت: این به شما ارتباطی نداره. درسته دوشیزه پاتر؟ کافیه بدونید که امشب دوشیزه ویزلی مجازاتشون را با پروفسور مگ گونگال می گذرونن.
سه ساعت بعد اسنیپ گذاشت برم. اصلا به دستای خونیم دقت نمی کردم فقط می خواستم اما رو پیدا کنم. اول رفتم به دفتر پروفسور مک گونگال و در زدم. پروفسور گفت: بله؟ منم سریع گفتم: لیلیم.یعنی پاترم.
پروفسور هم گفت: بیا تو. من سریع در را باز کردم و داخل رفتم. ولییییییی
واااای خددددایا
اما آن جا نبود. سریع روبه پروفسور مک گونگال کردم و گفتم: پروفسور پس اما کوشش؟ او هم جواب داد: در دفتر پروفسور دامبلدور هست. من هم گفتم: مرسی و دویدم پیش پروفسور دامبلدور. در اتاق را که زدم. صدای مهربان و آرامی گفت: بله؟ منم گفتم: پروفسور منم لیلی پاتر. پروفسور دامبلدور با همان صدای مهربان و آرامش گفت: بفرمایید تو دوشیزه پاتر. منم سریع رفتم تو و اما را اون جا دیدم روی صندلی نشسته بود و شکلات داغ می خورد. منم سریع رفتتم تو و همدیگرو در آغوش گرفتیم. من انگار که اصلا پروفسور دامبلدور را ندیدم . بعد از این که به خودم اومدم پروفسور دامبلدور گفت: دوشیزه پاتر به نظرم بهتره برین درمانگاه. منم که تازه متوجه دستم شدم که داشت خونریزی می کرد منم در جواب پروفسور دامبلدور گفتم: آه بله پروفسور ببخشید الان میرم. دامبلدور گفت: بعدش مستقیم برین خوابگاه چون دوشیزه ویزلی هم الان میان. و بعد لبخندی مهربان زد. منم رفتم بیرون و به درمانگاه رفتم.
خانوم پامفری که چشاش داشت از حدقه در می اومد در همون حالتی که داشت دستمو باندپیچی می کرد گفت: پروفسور اسنیپ می خوان رکورد دست های خونی رو ثبت کنن. من نمی دونستم که رکورد دست های خونی چیه اون لحظه فقط فکرم پیش اما بود و دوست داشتم داستان امشبشو بشنوم.
درود بر تو فرزندم.
در ابتدای کار اینکه سعی کن دیالوگ رو از متن به این شکل جدا کنی:
بالاخره اسنیپ با صدای بمش شروع به حرف زدن کرد:
- مثل این که دوشیزه پاتر مجازات دفعه پیششون رو فراموش کردند و گریه هاشونو...
و اینکه در انتهای همین دیالوگ توی متنی که نوشتی من دیدم .. گذاشتی. نداریم ما همچین علامتی، همون سه نقطه بذار پس که رستگار شی.
و اینکه از شکلک هم در توصیفاتت استفاده نکن. شکلک برای این استفاده میشه که احساسات دیالوگ هارو بهتر بهمون برسونه.
سوژه هم بدک نبود... مطمئنم با ورود به ایفای نقش بهتر هم میشه.
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
وای باورتون میشه یه لحظه کپ کرد وای معلوم نیست چرا هردومونو مجازات کرد. مرلین می دونه امشب باید منتظر چی بود !!
امشب هر قدمم به سوی دفتر اسنیپ با کراهت بود و به جرئت می توانم بگویم که اما از من خیلی کراهت بیشتری داشت. وقتی به دفتر اسنیپ رسیدیم من به اما گفتم: در بزن دیگه. اما گفت: چرا خودت در نمی زنی؟ منم گفتم: چون تو سوتی دادی. اونم گفت: اما... باشه من در می زنم. و در زد. صدای بم پروفسور اسنیپ از پشت در آمد: بله؟ اما هم گفت: پروفسور ماییم مجازات داریم. کلمه آخر را خیلی آروم گفت اما انگار اسنیپ صدایش را شنید چون گفت: بیاین تو.... من و اما با کراهت ده برابر داخل رفتیم. اسنیپ داشت روی کاغذ پوستی تندتند چیزی می نوشت. بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: بشینید.
من و اما هم اطاعت کردیم و روی دو عدد صندلی که روبه روی میزش بود نشستیم. می توانستم تصورکنم که اگر جای اسنیپ نشسته بودم حتی پلک زدنو تنفس دونفر روبه روییم را حس می کردم.
پس از چند دقیقه پروفسور اسنیپ سرش را از روی کاغذ پوستی بلند کرد و با نگاه نافذش من و اما را نگاه کرد. جرئت نداشتم مستقیم درون چشمانش نگاه کنم. چون مطمئن بودم ممکن است خودم را خیس کنم. شاید نزدیک سی ثانیه به من و اما نگاه کرد با این که من و او سرمان پایین بود اما سنگینی نگاهش را روی خودمان حس می کردیم.
بالاخره اسنیپ با صدای بمش شروع به حرف زدن کرد: مثل این که دوشیزه پاتر مجازات دفعه پیششون رو فراموش کردند و گریه هاشونو ..
منم سریع تو حرفش پریدم و گفتم: ولی پروفسور من که به شما بی احترامی نکردم اما کرد و اگر.....
اسنیپ با لحن بسیار بلند و هشداردهنده پرید توی حرفم و گفت: من به شما گفته بودم که اگه دوشیزه ویزلی هم نتونه دهن خودشو جمع کنه هردوتون مجازات می شین. درسته؟
من هم با صدای بسیار بسیار آرام گفتم: بله
اسنیپ گفت: خوبه دوشیزه پاتر لااقل دروغگو نیستید. خب حالا چی کار کنیم؟
سکوت
اسنیپ گفت: خب پس نمی خواین خودتون مجازاتتونو انتخاب کنید پس من مجبور می شوم مجازات مورد نظر خودمو اعمال کنم ..
بعد از گفتن این جمله از اتاق بیرون رفت. وقتی از دفترش رفت بیرون من روبه اما کردم و گفتم: بیچاره شدیم حالا می خواد چی کار کنه؟ نمی دونم!!! کاشکی یه ذره زبونتو نگه می داشتی!!!
اما یهو پرید وسط حرفم و گفت: نکنه تقصیر من بود. من گفتم: په نه په تقصیر من بود!! اما با عصبانیت گفت: من کاری نکردم فقط....فقط.. از دهنم پرید. وایییییی ببخشید یهو کنترل خودمو از دست دادم. و اشک هاش ریخت روی گونه هاش و سعی کرد کاری کند که من اشکهاشو نبینم. منم یهو مهربون شدم و گفتم: عیب نداره اتفاقه دیگه ولی ..
همان موقع اسنیپ در را باز کرد و داخل شد و به ما نزدیک شد و گفت دنبالم بیاین. من و اما هم اطاعت کردیم و دنبال اسنیپ راه افتادیم. من تا به حال یاد ندارم که انقدر ترسیده باشم. قلبم تندتند می زد و منتظر بودم ببینم که مجازات چیه..... بالاخره اسنیپ ما را جلوی کلاس جادوی سیاه نگه داشت و گفت: برین تو.. اونجا فقط دوتا میز بود که روی هرکدام از آن سه تا ظرف بود. در ظرف بزرگتر تا خرخره سوسک و کرم فلوبر بود. دقیقا مثل دفعه قبل مجازات. من و اما همچنان دم در خشکمان زده بود. اسنیپ گفت: برین تو زود !! من و اما دم در خشکمان زده بود. اما گفت: پ.....پر......پروفسور من خ....خیلی س..عی ککرد...م ز...ز بو..نمو نگههه دا...رم و..لی ن....ش..د. تروخدا ببخشید. و زد زیر گریه انگار هیچ ابایی نداشت که اسنیپ اشکاشو ببینه. اسنیپ هم کاملا جدی گفت: متاسفم دوشیزه ویزلی دیگه هیچ بخششی در کار نیست. زود باشین برین تو وگرنه ...
همون لحظه پروفسور مگ گونگال آمد و روبه پروفسور اسنیپ کرد و گفت: سوروس اتفاقی افتاده؟ اسنیپ هم تمام ماجرا را برای پروفسورمک گونگال تعریف کرد. پروفسور مک گونگال که داشت از خشم می لرزید روبه من و اما کرد و گفت البته روی صحبتش به اسنیپ بود اما به ما نگاه می کرد: پروفسور واقعا لطف کردین اگر من بودم از مدرسه اخراجشون می کردم چون اینا لیاقت هاگوارتزو ندارن و ..
منم یهو طاقتم طاق شد و پریدم وسط حرف مک گونگال و گفتم: پروفسور من به پروفسور اسنیپ بی احترامی نکردم اما کرد و اگر پرو ..
- ساااااااکت .
پروفسور مک گونگال با صدای بلند این را گفت و باعث قطع حرفم شد.
- به نظر من هر دوتون مستحق جریمه ای فراتر از مجازاتید و
پروفسور اسنیپ حرف مک گونگال را قطع کرد و گفت: مجازاتی که من در نظر گرفتم کافیه پروفسور. پروفسور مک گونگال گفت: واقعا؟ میشه منم در جریان بذارید پروفسور؟ اسنیپ گفت: بله پروفسور حتما.و ادامه داد: باید کرم های فلوبر و سوسک ها را با دست جدا کنند و در دو ظرف مجزا بگذارند. مک گونگال گفت: ولی با این حال من به نظرم مجازاتتون خیلی کمه پروفسور ولی هرجور راحتید فعلا!!!
و روی پاشنه پا چرخید و از آنجا دور شد. اسنیپ گفت: برین تو تا دوباره پروفسور مک گونگالو صدا نکردم!!! ما هم بالاخره وارد کلاس شدیم و پشت میز های معین نشستیم. اسنیپ گفت: شروع کنید. من و اما واقعا نمی توانستیم شروع کنیم اما بالاخره من تسلیم شدم و شروع کردم. اسنیپ داشت نگاهمون می کرد. چشمامو بستم و دستم را درون ظرف کردم!!
یه موجود در دستام وول وول می خورد. واااای اون یه کرم فلوبر بود و.............................................. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
اسنیپ با غیافه عصبانی گفت:ساکت دوشیزه پاتر. ده امتیاز از گرییفیندور کم می شه. منم گفتم: ولی اینا گاز میگیرن!!! اسنیپ هم با همون غیافه عصبانی گفت: می دونم. مجازات یعنی این!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
منم وای نسادم تا حرفش تموم شه تا شروع کنم. دستو تو ظرف کردم و دومین کرم فلوبر را در آوردم و توی اون یکی ظرف انداختم. وااای اونا گاز می گرفتن. انقدر درد داشت که می تونم بگم تا به حال همچین دردی را تجربه نکرده بودم. و ناگهان چیزی را متوجه شدم!!! ظرف پرتر می شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
روبه اسنیپ کردمو پرسیدم: ببخشید پروفسور چرا این ظرف پرتر می شه؟ اسنیپ انگار که خیلی سوال احمقانه ای پرسیده بودم جواب داد: چون هر وقت خودم خواستم کارتو تموم کنی. راستی سوسک هم بردار چون در آخر باید کرم های فلوبر و سوسک ها هم اندازه باشند. راستی دوشیزه ویزلی نمی خواید شروع کنید؟
اما که داشت مثل ابر بهار گریه می کرد با هق هق جواب داد: تتتروو ................ت ترو خداا پ پرر..وف...سسور غلط کردم ترووخدا. من می خواستم همون موقع اون جارو ترک کنم. نه به خاطر مجازات به خاطر ظجه های اما. واقعا جیگرمو می سوزوند. اما اسنیپ انگار اصلا احساسات نداره چون با عصبانیت از روی صندلیش بلند شد و روبه اما کرد و گفت: دنبالم بیا. من امشب تکلیف تو رو روشن می کنم. و وقتی داشت می رفت روبه من کرد و گفت: تو کارتو انجام می دی وگرنه تو هم به سرنوشت دوشیزه ویزلی مبتلا می شی !! من که خشکم زده بود گفتم: بله پروفسور. اسنیپ با اما از در بیرون رفت و من مشغول شدم.
بعد از حدود یک ربع اسنیپ برگشت اما بدون اما ! من که دهنم واز مونده بود گفتم: ببخشید پروفسور پس اما کجاست؟ اسنیپ گفت: این به شما ارتباطی نداره. درسته دوشیزه پاتر؟ کافیه بدونید که امشب دوشیزه ویزلی مجازاتشون را با پروفسور مگ گونگال می گذرونن.
سه ساعت بعد اسنیپ گذاشت برم. اصلا به دستای خونیم دقت نمی کردم فقط می خواستم اما رو پیدا کنم. اول رفتم به دفتر پروفسور مک گونگال و در زدم. پروفسور گفت: بله؟ منم سریع گفتم: لیلیم.یعنی پاترم.
پروفسور هم گفت: بیا تو. من سریع در را باز کردم و داخل رفتم. ولییییییی
واااای خددددایا
اما آن جا نبود. سریع روبه پروفسور مک گونگال کردم و گفتم: پروفسور پس اما کوشش؟ او هم جواب داد: در دفتر پروفسور دامبلدور هست. من هم گفتم: مرسی و دویدم پیش پروفسور دامبلدور. در اتاق را که زدم. صدای مهربان و آرامی گفت: بله؟ منم گفتم: پروفسور منم لیلی پاتر. پروفسور دامبلدور با همان صدای مهربان و آرامش گفت: بفرمایید تو دوشیزه پاتر. منم سریع رفتم تو و اما را اون جا دیدم روی صندلی نشسته بود و شکلات داغ می خورد. منم سریع رفتتم تو و همدیگرو در آغوش گرفتیم. من انگار که اصلا پروفسور دامبلدور را ندیدم . بعد از این که به خودم اومدم پروفسور دامبلدور گفت: دوشیزه پاتر به نظرم بهتره برین درمانگاه. منم که تازه متوجه دستم شدم که داشت خونریزی می کرد منم در جواب پروفسور دامبلدور گفتم: آه بله پروفسور ببخشید الان میرم. دامبلدور گفت: بعدش مستقیم برین خوابگاه چون دوشیزه ویزلی هم الان میان. و بعد لبخندی مهربان زد. منم رفتم بیرون و به درمانگاه رفتم.
خانوم پامفری که چشاش داشت از حدقه در می اومد در همون حالتی که داشت دستمو باندپیچی می کرد گفت: پروفسور اسنیپ می خوان رکورد دست های خونی رو ثبت کنن. من نمی دونستم که رکورد دست های خونی چیه اون لحظه فقط فکرم پیش اما بود و دوست داشتم داستان امشبشو بشنوم.
درود بر تو فرزندم.
در ابتدای کار اینکه سعی کن دیالوگ رو از متن به این شکل جدا کنی:
بالاخره اسنیپ با صدای بمش شروع به حرف زدن کرد:
- مثل این که دوشیزه پاتر مجازات دفعه پیششون رو فراموش کردند و گریه هاشونو...
و اینکه در انتهای همین دیالوگ توی متنی که نوشتی من دیدم .. گذاشتی. نداریم ما همچین علامتی، همون سه نقطه بذار پس که رستگار شی.

و اینکه از شکلک هم در توصیفاتت استفاده نکن. شکلک برای این استفاده میشه که احساسات دیالوگ هارو بهتر بهمون برسونه.
سوژه هم بدک نبود... مطمئنم با ورود به ایفای نقش بهتر هم میشه.
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/3/11 20:06:06
جزئیات کاربر

عکس شماره 7
صدای سنگین سکوت در سرسرا پیچیده بود! (همیشه از کلاس دوم دبیرستان دوست داشتم این جمله رو استفاده کنم! مرلینا شکرت!
)
هری، رون و هرمیون به سبک ضایع همه ی کتاب ها داشتن برای یک کار احتمالا فرا تخیلی توی راهرو های هاگوارتز پرسه میزدن. بسیار عجیب بود که 7 تا کتاب نوشته شده بود و اصلاً هیچ کس اعتراض نکرد که آقا مگه این هرمیون آقا و ننه نداره که شب و نصف شب راه میفته دنبال این عنتر و منتر و از این ور به اون ور میره؟ نکنه ایشون از لای بُته (همون بوته خودمون!) عمل اومده؟ آخه دختر حسابی پس فردا فک می کنی خود این رون میاد بگیرتت؟ نه عزیز من! تجربه نشون داده پسر ها به دختر های نجیب و پا نَده علاقه ی بیشتری دارن! برو استغفار کن خواهر من. برو دو تا کار حسابی بکن! جان؟ چی؟ آهان... آخرش رون هرمیون رو گرفت؟
خب پس با این حساب کلاً قضیه ی بالا کنسله! راحت باشین! 
القصه این که هری و رون و هرمیون زیر شنل نامرئی داشتن از این سر هاگوارتز به اون سر هاگوارتز می رفتن و هی اون صدای سنگین سکوت که دو سه دفعه عرض کردم رو به فاج میدادن! حال اینجا شاید برای شما سوال پیش بیاد که یعنی چی به فاج می دادن؟
در دنیای جادوگری، شخصی بود به نام کورنلیوس فاج که کلاً آدم ضایعی بود. این آقا وزیر سحر و جادو بود و کلاً هیچ عرضه ای نداشت. یعنی تو 5 تا کتاب آزگار، یه حرکت از این آقا ما ندیدیم که دلمون خوش بشه این هیپوگریف یه غلطی کرد. نکته ی جالب این که توی کل این 5 تا کتاب دوباره یه سوال هم برای ملت پیش نیومد که چرا این آقا باید وزیر سحر و جادو بشه؟ آخه این ویزنگاموت چه غلطی می کرده وقتی فاج رو انتخاب کرده؟
حالا از اصل قضیه دور نشیم. کلاً حالا هر دفعه یکی یه چیزی رو خراب می کنه میگن فلانی، فلان چیز رو به فاج داده.
بگذریم. همینطور که این 3 تا که هنوز فکر می کردن مثل سال اولشون جسه های کوچیک دارن، زیر شنل نامرئی بودن، تقریباً از کمربند به پایین ـشون مشخص بود. حالا اگه هم پیدا نبود همچین با همدیگه حرف میزدن و داد و بیداد می کردن که خواجه بیدل نقال هم فهمیده بود اینا دارن یه غلطی می کنن.
خلاصه این که طبق معمول فلیچ پیداشون کرد و با چک و لگد که توی سر و صورتشون میزد فرستادشون سمت دفتر اسنیپ!
- پروفسور اسنیپ، دوباره این 3 تا کره بُز داشتن توی راهرو ها پرسه میزدن.
اسنیپ که سعی می کرد زیر شلواری آبی راه راه ـش رو با ربدوشام خوشگل سبز رنگش بپوشونه یه دستش هم به موهاش کشید و گفت:
- ممنون آرگوس. بذارشون همونجا و برو. من درستشون می کنم.
به محض این که فلیچ از دفتر بیرون رفت، صدای آه و ناله و جیغ و داد هری توی دفتر پیچید!
- آخ... مرلـــین! سرم درد می کنه! زخمم پوکید! آی دَدَ، وای دَدَ! یکی به فریادم برسه! ولدمورت الان میاد!
اسنیپ سری تکون داد و نگاهی به رون و هرمیون انداخت که اون بندگان خدا هم از خجالت سرشون رو زیر انداخته بودن. یعنی تاکتیک دفاعی خَز تر از این توی تاریخ بشریت تا حالا استفاده نشده بود!
پروفسور اسنیپ صداش رو صاف کرد و گفت:
- پاتر، قرتی بازی در نیار. بشین روی صندلی میخوام یه چیزی بهت بگم!
هری که از لحن خیلی آروم و تا حدودی گرم اسنیپ تعجب کرده بود بیخیال کولی بازی شد و نشست روی صندلی تا ببینه پروفسور مشکی پوش چی میخواد بهش بگه!
پروفسور اسنیپ شروع به حرف زدن کرد:
- هری! می دونستی من با مادرت یک روابط احساسی داشتیم؟
- بله می دونم تو نخش بودی و هر چی میخواستی مخ ـش رو بزنی بهت پا نداد!
-زارت!
عزیزم من و مامانت خیلی روابط گرم و صمیمی داشتیم و اگه بخوام بهت حقیقت رو بگم تو پسر منی! بیا بغل بابا!
کلاً جو اتاق یه لحظه پوکید! دقایقی همه به سکوت محض فرو رفتن! دوباره صدای سنگین سکوتی که توی سرسرا پیچیده بود اینجا هم پیچیده شد!
دقایق به ساعت تبدیل شد و همچنان هیچکس نمی دونست باید چی بگه! تا اینکه بالاخره باهوش ترین فرد جمع شروع به صحبت کرد. هرمیون با صدایی آهسته گفت:
- آقا من میگم تا این نویسنده برای ورود به ایفای نقش، کل داستان و ابهت هری پاتر رو به فاج نداده و ازش سریال ترکی نساخته، پروفسور اسنیپ یه داد سر هری بزنه کار سریع جمع شه بره!
با تأیید همگان و در حالی که نویسنده هوش و درایت و اهل معامله بودن هرمیون رو تحسین می کرد، اسنیپ داد ـش رو زد و داستان تموم شد!
جالب بود.
منتها در توصیفاتت از شکلک استفاده نکن.
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
صدای سنگین سکوت در سرسرا پیچیده بود! (همیشه از کلاس دوم دبیرستان دوست داشتم این جمله رو استفاده کنم! مرلینا شکرت!
)هری، رون و هرمیون به سبک ضایع همه ی کتاب ها داشتن برای یک کار احتمالا فرا تخیلی توی راهرو های هاگوارتز پرسه میزدن. بسیار عجیب بود که 7 تا کتاب نوشته شده بود و اصلاً هیچ کس اعتراض نکرد که آقا مگه این هرمیون آقا و ننه نداره که شب و نصف شب راه میفته دنبال این عنتر و منتر و از این ور به اون ور میره؟ نکنه ایشون از لای بُته (همون بوته خودمون!) عمل اومده؟ آخه دختر حسابی پس فردا فک می کنی خود این رون میاد بگیرتت؟ نه عزیز من! تجربه نشون داده پسر ها به دختر های نجیب و پا نَده علاقه ی بیشتری دارن! برو استغفار کن خواهر من. برو دو تا کار حسابی بکن! جان؟ چی؟ آهان... آخرش رون هرمیون رو گرفت؟
خب پس با این حساب کلاً قضیه ی بالا کنسله! راحت باشین! 
القصه این که هری و رون و هرمیون زیر شنل نامرئی داشتن از این سر هاگوارتز به اون سر هاگوارتز می رفتن و هی اون صدای سنگین سکوت که دو سه دفعه عرض کردم رو به فاج میدادن! حال اینجا شاید برای شما سوال پیش بیاد که یعنی چی به فاج می دادن؟
در دنیای جادوگری، شخصی بود به نام کورنلیوس فاج که کلاً آدم ضایعی بود. این آقا وزیر سحر و جادو بود و کلاً هیچ عرضه ای نداشت. یعنی تو 5 تا کتاب آزگار، یه حرکت از این آقا ما ندیدیم که دلمون خوش بشه این هیپوگریف یه غلطی کرد. نکته ی جالب این که توی کل این 5 تا کتاب دوباره یه سوال هم برای ملت پیش نیومد که چرا این آقا باید وزیر سحر و جادو بشه؟ آخه این ویزنگاموت چه غلطی می کرده وقتی فاج رو انتخاب کرده؟
حالا از اصل قضیه دور نشیم. کلاً حالا هر دفعه یکی یه چیزی رو خراب می کنه میگن فلانی، فلان چیز رو به فاج داده.

بگذریم. همینطور که این 3 تا که هنوز فکر می کردن مثل سال اولشون جسه های کوچیک دارن، زیر شنل نامرئی بودن، تقریباً از کمربند به پایین ـشون مشخص بود. حالا اگه هم پیدا نبود همچین با همدیگه حرف میزدن و داد و بیداد می کردن که خواجه بیدل نقال هم فهمیده بود اینا دارن یه غلطی می کنن.
خلاصه این که طبق معمول فلیچ پیداشون کرد و با چک و لگد که توی سر و صورتشون میزد فرستادشون سمت دفتر اسنیپ!
- پروفسور اسنیپ، دوباره این 3 تا کره بُز داشتن توی راهرو ها پرسه میزدن.
اسنیپ که سعی می کرد زیر شلواری آبی راه راه ـش رو با ربدوشام خوشگل سبز رنگش بپوشونه یه دستش هم به موهاش کشید و گفت:
- ممنون آرگوس. بذارشون همونجا و برو. من درستشون می کنم.
به محض این که فلیچ از دفتر بیرون رفت، صدای آه و ناله و جیغ و داد هری توی دفتر پیچید!
- آخ... مرلـــین! سرم درد می کنه! زخمم پوکید! آی دَدَ، وای دَدَ! یکی به فریادم برسه! ولدمورت الان میاد!
اسنیپ سری تکون داد و نگاهی به رون و هرمیون انداخت که اون بندگان خدا هم از خجالت سرشون رو زیر انداخته بودن. یعنی تاکتیک دفاعی خَز تر از این توی تاریخ بشریت تا حالا استفاده نشده بود!
پروفسور اسنیپ صداش رو صاف کرد و گفت:
- پاتر، قرتی بازی در نیار. بشین روی صندلی میخوام یه چیزی بهت بگم!
هری که از لحن خیلی آروم و تا حدودی گرم اسنیپ تعجب کرده بود بیخیال کولی بازی شد و نشست روی صندلی تا ببینه پروفسور مشکی پوش چی میخواد بهش بگه!
پروفسور اسنیپ شروع به حرف زدن کرد:
- هری! می دونستی من با مادرت یک روابط احساسی داشتیم؟
- بله می دونم تو نخش بودی و هر چی میخواستی مخ ـش رو بزنی بهت پا نداد!
-زارت!
عزیزم من و مامانت خیلی روابط گرم و صمیمی داشتیم و اگه بخوام بهت حقیقت رو بگم تو پسر منی! بیا بغل بابا!
کلاً جو اتاق یه لحظه پوکید! دقایقی همه به سکوت محض فرو رفتن! دوباره صدای سنگین سکوتی که توی سرسرا پیچیده بود اینجا هم پیچیده شد!
دقایق به ساعت تبدیل شد و همچنان هیچکس نمی دونست باید چی بگه! تا اینکه بالاخره باهوش ترین فرد جمع شروع به صحبت کرد. هرمیون با صدایی آهسته گفت:
- آقا من میگم تا این نویسنده برای ورود به ایفای نقش، کل داستان و ابهت هری پاتر رو به فاج نداده و ازش سریال ترکی نساخته، پروفسور اسنیپ یه داد سر هری بزنه کار سریع جمع شه بره!
با تأیید همگان و در حالی که نویسنده هوش و درایت و اهل معامله بودن هرمیون رو تحسین می کرد، اسنیپ داد ـش رو زد و داستان تموم شد!

جالب بود.
منتها در توصیفاتت از شکلک استفاده نکن.
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/3/9 13:22:45
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/03/07
تولد نقش: 1396/03/09
آخرین ورود: پنجشنبه 10 اسفند 1396 23:40
از: یو ویش!
پستها:
127


یک بعد از ظهر آفتابی در هاگوارتز بود. بیشتر دانش آموزان در محوطه اطراف مدرسه قدم میزدند و یا لب دریاچه بساط پیک نیک به پا کرده بودند. جینی ویزلی اما در کتابخانه نشسته بود و سرسختانه سعی می کرد تمرکزش را هوای زیبای بهاری پس بگیرد و در عوض نکات مهم را از تل کتاب های روبرویش بیرون بکشد. امسال سال امتحان های سمج جینی بود و جینی میدانست اگر قرار باشد بتواند از پس سمج هایش بر بیاید بهتر است راهی بهتر از فرد و جرج پیش بگیرد. فکر فرد و جرج و یادآوری ناراحتی مادرش از ترک تحصیل آنها بار دیگر حواسش را از نکات مهم شورش اجنه پرت کرد. مادر این روزها مرتب نگران و ناراحت بود. جینی هم نگران بود ولی دیگر زیاد نمی ترسید. از وقتی با هری بیرون میرفت انگار انگیزه ی دوباره ای برای همه چیز داشت. از به یاد آوردن دیروز که با هم جارو سواری و تمرین کوییدیچ کردند لبخند به روی لب های جینی نشست. دوباره حواسش را روی اجنه لعنتی متمرکز کرد. تازه داشت اسم چند اجنه شورشی را یادداشت میکرد که:
"هی ویزلی چرا تنها نشستی؟ نکنه دیگه با هری پاتر نمی چرخی؟ مادرت خیلی ناراحت میشه آخه این تنها شانس خانوادتونه که یه پولی به دست بیارین."
جینی سرش را از روی کتاب بلند کرد. دراکو مالفوی کنارش ایستاده بود و حالت متکبرانه صورتش مثل همیشه بود. جینی اخمی کرد و دوباره سرش را روی کتاب خم کرد. آخرین چیزی که لازم داشت پرت کردن حواسش به مزخرفات مالفوی بود.
"یا نکنه پدر مشنگ پرستت بلاخره قراره تو وزارتخونه ترفیع بگیره. یادم باشه به پدرم بگم مطمئن شه یه وقت وزارتخونه همچین اشتباهی نکنه."
عصبانیت و خشم در جینی شعله ور شد. کی جادوگرهای متکبر یاد میگیرند که اصالت و پول چیزهایی نیستند که بشود به آنها افتخار کرد. مالفوی در حال خندیدن با کراب و گویل دور می شد که:
"هی مالفوی تو فقط بلدی حرف مفت زیاد بزنی اما پای عمل یه راسو کوچولوی ترسویی" جینی ایستاده بود و چوبدستی اش را بیرون کشیده بود. همه دانش آموزان با حیرت نگاه می کردند و چندتایی به مالفوی پوزخند میزدند. کاملا معلوم بود جینی ویزلی هواداران زیادی دارد. مالفوی جواب داد:
"ساکت باش دختره ی احمق اینجا کتابخانه است. تو که نمیخوای اینجا جادو کنی و چند امتیاز از گریفندور کم کنی؟"
"نه مالفوی. اینجا نه. اما یه دوئل چطوره؟ پنج بعد از ظهر زمین کوییدیچ" سپس سرش را چرخاند به امید اینکه یکی از گریفندوری ها را ببیند، و صد البته یک گریفندوری که جینی خوب میشناخت بیشتر اوقات در کتابخانه بود.
"هرماینی شاهد منه. تو کی رو میاری؟"
دهن هرماینی از تعجب باز مانده بود. قیافه مالفوی وضع بهتری نداشت. جینی می توانست کلنجار رفتن ذهنش را از پشت چین های پیشانی رنگ پریده اش ببیند: از طرفی اگر دوئل را نمی پذیرفت جلوی همه ی دانش آموزان به عنوان ترسو شناخته میشد. اگر هم می پذیرفت شانس طلسم شدن توسط جینی را هم می پذیرفت و مالفوی به اندازه کافی از دختر های گریفندور کتک خورده بود. هرماینی گرنجر و جینی ویزلی هر دو در طلسم بسیار ماهر بودند.
سر آخر مالفوی جواب داد: "پنج بعد از ظهر. شاهد من گویله" سپس با قیافه ای کمتر متکبر کتابخانه را ترک کرد.
هرماینی با ناراحتی به جینی گفت: "ولی جینی تو نباید میگذاشتی مالفوی اینجوری از کوره درت ببره. دوئل تو مدرسه غیر قانونیه! اگه مک گونگال بفهمه! این راه درستی نیست."
-"هرماینی تو خودت همیشه به من یاد دادی مهم نیست اصیل زاده و پولدار باشی، مهم اینه که درست رفتار کنی. میدونم تو هم از طعنه های مالفوی خسته ای، یه درس حسابی بهش میدیم که دیگه جرات نکنه به کسی توهین کنه".
-"ولی جینی من ارشدم!"
-"باشه مهم نیست خودم تنهایی میرم".
هرماینی چیزی زیر لب گفت با محتوای اینکه منظورش این نبود.
ساعت ده دقیقه به پنج جینی شتابزده به سمت در سرسرا می رفت. هرماینی پشت سرش با قدم های تند در حرکت بود. قیافه هرماینی جوری بود که گویا از تفکر کاری که قبول کرده بود در وحشت بود. جینی حاضر بود قسم بخورد هرماینی دارد چهره تک تک معلم های هاگوارتز را در حالی که سر دوئل مچشان را گرفته اند تجسم میکند. اما هرماینی بعد از کتابخانه دیگر حرفی برای عوض کردن نظر جینی نزد و جینی از این بابت خیلی ممنون بود. بلاخره به زمین کوییدیچ رسیدند. اثری از مالفوی و گویل نبود.
-"حدس میزدم نیاد. ترسوی بی خاصیت."
بلاخره هیکل دو نفر از دور پیدا شد. جینی چوبدستی اش را بیرون آورد. اما...
-"صبر کن ببینم گویل آنقدر لاغر نیست."
-"مالفوی هم آنقدر بلند نیست."
دو پیکر نزدیک تر شدند و جینی حالا میتوانست ببیند آنها هری و رون هستند.
تقریبا هر چهار نفر همزمان با هم پرسیدند:
"شما اینجا چیکار میکنید؟"
جینی سریع گفت: "هیچی"
رون که قیافه اش مشکوک به نظر میرسید گفت: "ما اومدیم هواخوری."
هری گفت: "میخواستیم کوییدیچ تمرین کنیم اما مالفوی و گویل مزاحممون شدن".
جینی و هرماینی نگاه معنی داری رد و بدل کردند. جینی پرسید: "بعدش چی شد؟"
رون گفت: "هیچی اصرار می کردن ما از زمین کوییدیچ بیرون بریم. میگفتن اینجا کار دارن. ما هم طاقتمون طاق شد جفتشون رو طلسم کردیم. الان جفتشون دارن مثل کانگورو تو حاشیه جنگل ممنوع میدوون. گویل یه کیسه هم مثل کانگورو در آورده."
هرماینی و جینی که انگار بار سنگینی از روی شانه هایشان برداشته شده بود ناخودآگاه زدند زیر خنده. سپس دست هم را گرفتند و به سوی قلعه راه افتادند.
-"هری تو فهمیدی این دوتا چشونه؟
اندکی صبر... اینتر نزدیک است.

لطفا بعد از دیالوگ هات، وقتی میخوای توصیف کنی، توصیفاتت رو با دو تا اینتر از دیالوگ جدا کن.
خوب بود غیر از اون.
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/3/7 22:51:38
کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!

?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"

قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"
جزئیات کاربر

تصویر شماره 10:
آجر های سرخ رنگ با تنبلی از جاشون بیرون می اومدن و به کناری می رفتن، تا منظره ای از کوچه تنگ و پر جنب و جوش در معرض دید قرار بگیره. مرد ها و زن هایی که با رداهای بلند از این طرف به اون طرف می رفتن و با هیجان راجع به مرقوبیت فضله های اژدها بحث می کردن و این که چه قدر خوب بود که شیر گاو رو با اون قاطی نمی کردن. بچه ها با هیجان صورت هاشون رو به ویترین مغازه ها می دوختند.
در این بین، چند نفر به زحمت خودشون رو از دریچه تازه گشوده شده بیرون کشیدن و بدون این که به عقب نگاهی بندازن در حالیکه کیسه هایشان را به سینه چسبونده بودن، راجع به مرد گنده ای که جلوی در بود غرولند کردن. پشت سر مرد پسر بچه ای ایستاده بود با عینک های گرد و لباسی که دست کم یک سایز ازش بزرگتر بود.
پسربچه در سکوت امتداد کت مرد درشت هیکل را چسبیده و در پس قدم های مرد می دوید تا بتواند فاصله اش را با خود حفظ کند که ناگهان به پشت پای مرد خورد و به پشت، روی زمین افتاد.
- خو دیگه رسیدیم!
پسرک به سختی سرش را دراز کرد تا بتواند از بالای سر مرد، عنوان تابلوی مکانی که مقابلش بود، را بخواند. جایی که با حروف درشت طلایی نوشته شده بود «پیام امروز».
مرد درشت هیکل سرش را به عقب برگداند و پسربچه را که هنوز روی زمین بود نگاه کرد:
- دِ! واس چی رو زمین نشسی هری؟!
سپس دستش را دراز کرد و پس یقه هری را گرفت و بلندش کرد. چند ضربه به باسنش زد تا خاک شلوارش را بتکاند که البته باعث شدند، اینبار روی صورت به زمین پرت شود و دست آخر با قبول معذرت خواهی و رد کردن تقاضای کمک هاگرید مشغول تمیز کردن خودش شد و سرانجام وارد ساختمان پیام امروز شدند.
ساعتی بعد، هاگرید در حالی که کیفی سنگین از گالیون رو در دست داشت، به هری بیچاره که در میان خبرنگاران گرفتار شده بود نگاه می کرد و اشک می ریخت و در کنارش مسئولین آن ها را لعن و نفرین می کرد. نور فلش دوربین ها به صورت ها تابیده و در اشک های هاگرید بازتاب می شد. کسی نمی دانست هاگرید چرا و چه طور فریب پیام امروزی ها را خورد. کسانی که ناجوانمردانه بر خلاف قراردادی که هاگرید با آن ها بسته بودند، وی را در عکس های هری راه نمی دادند...
اصول اولیه نوشتن رو بلدید که این خیلی عالیه. مطمئنم با ورود به ایفای نقش خیلی از اینهم بهتر میشید.
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
آجر های سرخ رنگ با تنبلی از جاشون بیرون می اومدن و به کناری می رفتن، تا منظره ای از کوچه تنگ و پر جنب و جوش در معرض دید قرار بگیره. مرد ها و زن هایی که با رداهای بلند از این طرف به اون طرف می رفتن و با هیجان راجع به مرقوبیت فضله های اژدها بحث می کردن و این که چه قدر خوب بود که شیر گاو رو با اون قاطی نمی کردن. بچه ها با هیجان صورت هاشون رو به ویترین مغازه ها می دوختند.
در این بین، چند نفر به زحمت خودشون رو از دریچه تازه گشوده شده بیرون کشیدن و بدون این که به عقب نگاهی بندازن در حالیکه کیسه هایشان را به سینه چسبونده بودن، راجع به مرد گنده ای که جلوی در بود غرولند کردن. پشت سر مرد پسر بچه ای ایستاده بود با عینک های گرد و لباسی که دست کم یک سایز ازش بزرگتر بود.
پسربچه در سکوت امتداد کت مرد درشت هیکل را چسبیده و در پس قدم های مرد می دوید تا بتواند فاصله اش را با خود حفظ کند که ناگهان به پشت پای مرد خورد و به پشت، روی زمین افتاد.
- خو دیگه رسیدیم!
پسرک به سختی سرش را دراز کرد تا بتواند از بالای سر مرد، عنوان تابلوی مکانی که مقابلش بود، را بخواند. جایی که با حروف درشت طلایی نوشته شده بود «پیام امروز».
مرد درشت هیکل سرش را به عقب برگداند و پسربچه را که هنوز روی زمین بود نگاه کرد:
- دِ! واس چی رو زمین نشسی هری؟!
سپس دستش را دراز کرد و پس یقه هری را گرفت و بلندش کرد. چند ضربه به باسنش زد تا خاک شلوارش را بتکاند که البته باعث شدند، اینبار روی صورت به زمین پرت شود و دست آخر با قبول معذرت خواهی و رد کردن تقاضای کمک هاگرید مشغول تمیز کردن خودش شد و سرانجام وارد ساختمان پیام امروز شدند.
ساعتی بعد، هاگرید در حالی که کیفی سنگین از گالیون رو در دست داشت، به هری بیچاره که در میان خبرنگاران گرفتار شده بود نگاه می کرد و اشک می ریخت و در کنارش مسئولین آن ها را لعن و نفرین می کرد. نور فلش دوربین ها به صورت ها تابیده و در اشک های هاگرید بازتاب می شد. کسی نمی دانست هاگرید چرا و چه طور فریب پیام امروزی ها را خورد. کسانی که ناجوانمردانه بر خلاف قراردادی که هاگرید با آن ها بسته بودند، وی را در عکس های هری راه نمی دادند...
اصول اولیه نوشتن رو بلدید که این خیلی عالیه. مطمئنم با ورود به ایفای نقش خیلی از اینهم بهتر میشید.
تایید شد!
مرحله بعد: کلاه گروهبندی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/3/6 14:46:36
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج