هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۲۰:۴۴ جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵

الکسا بردلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۷ یکشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۵۳ دوشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۹
از اينجا... شايدم اونجا... شايدم هيچ جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 366
آفلاین
ریون پیکچرز تقدیم می کند:
سهم من (با اقتباس از رمانی به همین نام)
ژانر:تخیلی-مفهومی-سیاسی-اجتماعی
کارگردان: ققی کیفسون
تهیه کننده:فنگول سگ توله
بازیگران: هری پاتر در نقش عامل استکبار
کوییرل در نقش حامی عامل استکبار
کاچار در نقش عامل ضد استکبار
برودریک بود در نقش عامل خودشیرین
سرژ در نقش عامل خفن
اسکی در نقش عامل بی گناه ولی مشکوک
آنیتا در نقش عامل ناراحت!
بینز در نقش عامل روح
الکسا در نقش عامل فحش دهنده به در و دیوار
پنه لوپه کلیر واتر در نقش عامل ناظر حساس
رزی در نقش عامل ناظر تشنه ی قدرت
و ...
صفحه در ابتدا سیاهه ! صدای تلق تولوقی به گوش میرسه و بعد از اون صدای صحبت چند نفر با همدیگه:
- این جوری نمیشه ادامه داد! باید جلوشونو بگیریم!
-آره موافقم!
-خدمتکار! به افتخار این موفقیت دو تا گیلاس شرا...
صدای اهم حاکی از خشمی به گوش میرسه!
-بله بله! منظورم اینه که دو تا لیوان نوشیدنی کره ای برای ما بیار!
=======
روز بعد، تالار عمومی ریون کلاو
همه ی اعضای تالار ریون کنار شومینه جمع شدن و دارن صحبت و گفتگو (ازون لحاظ نه! ازون لحاظ!) می کنن . همه دور هم خوشحالن و جمع راحت و صمیمی ای به نظر می رسه. هر از گاهی از هر سو صدای قهقهه ای به گوش می رسه و بعد به صورت اپیدمی، همه گیر میشه و همه به حالت خنده غلتان در میان!
دوربین که با مشاهده ی این جمعیت الکی خوش احساس تهوع بهش دست داده، می چرخه و از در ورودی فیلم برداری می کنه . بعد از چند ثانیه در تکان خفیفی می خوره و هیکلی که به دلیل وجود نور زیاد در بک گراندش ضد نور به نظر میرسه وارد میشه. کم کم تصویر واضح تر میشه و دوربین چهره ی تکیده و درازی رو که بی شباهت به چوب اسکی دستمال دار(!) نبود نشون میده!
صحبت بچه ها خیلی گرم بوده و هیچکس متوجه ورود یه آدم تازه وارد به جمعشون نمیشه! تازه وارد نفس عمیقی می کشه و داد می زنه:
-سلام بچه ها! من اسکاور یا اسکی یا همون دامبل قدیمی هستم! اومدم اینجا تا با هم و به کمک هم سایتو بترکونیم! همه تونو دوست دارم!
هیچ کس از جاش تکون نمی خوره و تنها حرکت، حرکت یه لیوانه که از روی میز عسلی به زمین می افته!(نشون دهنده ی شوک افراده مثلا! این حرکت نمادینه!)
اسکی:خب خوشحالی در چشمان همه تون موج میزنه کاملا مشهوده! سلام سرژ رفیق قدیمی چطوری ؟! اوه خدای من بری تو هنوزم خل و چل موندی نه؟! اونجا رو ببین آوریل رو! یادته چه دورانی با هم داشتیم ؟! اوه کریچ...
کل افراد همچنان ساکت موندن و دارن به حرکات اسکی نگاه می کنن! اسکی در حالیکه صداش رو به خاموشی میره سرشو می اندازه پایین و یه گوشه می شینه و با دستمالاش مشغول میشه!
بچه ها باز هم مشغول صحبت کردن میشن و در حالیکه نگاه های مشکوکیوسانه ای به اسکی می اندازن با شک و تردید اون رو هم در جمع خودشون راه میدن و با همدیگه مشغول صحبت و اینا میشن!
ناگهان صدای رعد و برقی به گوش میرسه و برقا میره! صدای نفس نفس بچه ها شنیده میشه و کم کم صدای پچ پچی شنیده میشه و در با صدای ناله مانندی باز و بسته میشه!
پچ پچ حاکی از اعتراض اعضا:
- یعنی کی میتونه باشه این موقع شب؟!
-همه ی بچه ها که هستن که!
-من یکی که حوصله ی یه عضو تازه وارد دیگه رو ندارم!
...
ســـــــــــــــــــــــــــــاکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت!!!!!!
بچه ها در حالی که هم عصبانی شدن و هم کنجکاو سکوت می کنن!
برقا دوباره میاد و تلار دوباره نورانی میشه! نور شدید چشم بچه ها رو میزنه و برای چند لحظه همه دستشونو میگیرن جلوی چشمشون تا به نور عادت کنن . بعد از حدود ده ثانیه همه می تونن فرد یا افرادی رو که جلوشون وایسادن رو ببینن!
و اونا کسی نیستن به جز... بابای من و عمه م! خب این صحنه برای افزایش هیجان بود و قصد دیگه ای از نوشتن این خط در اینجا نبوده! تکرار میکنیم! ضبط میشه....3...2...1!
و اونا کسی نیستن به جز... کوئیرل و هری در حالی که فیگور بتمن و رابین رو گرفتن با حالت تکبر آمیزی به اعضا نگاه می کنن!
کریچ: ببخشید....شما؟!
هری: معرفی می کنم کارآگاه شمسی و اینم دستیارم مادام...یعنی مستر...چیزه! نه! اشتباه شد منظورم اینه که من ناظر جدید بیدم اومدم که بر تالار شما نظارت داشته باشم شنیدم بی ناموسی توش زیاد هست و من بسیار مخالفم! ایشون هم اشانتیون هستن که همراه منه در این تالار که دور هم بخندیم و خوشحال باشیم!
ملت:
پنی: یعنی چی آقا مگه ما اینجا نقش بوقو ایفا می کنیم خب ما هم نظارت می کنیم دیگه یعنی چه ؟! شما با این حرکات به ما توهین می کنین اصلا من دیگه نمی خوام ناظر باشم!
و اشک هاش مثل قطرات الماس(همون فواره!) بر زمین میریزه!
رزی:نه تو چقد خنگی پنی ما الان باید با اینا همکاری کنیم! می دونی اگه همکاری کنیم چی میشه ؟! اون وقت من مدیر میشم و تو... تو هیچی همون جوری ناظر می مونی اما می دونی چقد باحال میشه اگه من مدیر بشم؟! می دونی ؟! بعد پولدار میشم دیگه هم جلو اسکی کم نمیارم!
پنی همچنان اشک میریزه!
برودریک در حالی که نقش شاعر برره ای رو بر عهده داره: چه سری چه دمی عجب پایی! چقد تو جیگری هانی! نفس من بیدی! اون منو مدیریتو رد کن بده بیاد!!! یالا....بیا پیشم یالا...دل من تنگه...برای تووووووو!
فرد ریش دار مشکوکی در حالی که عینک آفتابی زده و کلاه شاپو گذاشته و سیگار برگ میکشه(تیریپ این رئیسای مافیا) به صورت مشکوکی نگاهی به دور و برش می اندازه و از تو جیبش یه واکی تاکی در میاره!
-الو ققی! این بری خیلی نامرده! خیلی زیرآب زنه! آبروی هر چی حذبیه برده...آره! الانم داره پاچه ی عله رو می خارونه! ...منم همین فکرو می کنم! به نظرم تاریخ مصرفش گذشته... دیگه جاش تو حذب نیست...تمام!
بعد از مدتی هری در تالار کنگر می خوره و لنگر می اندازه و تمام اعضای تالار برای راحتی هر چه بیشتر اون در تکاپوئن و در ظاهر از اومدنش خوشحالن!! اما عله هیچوقت متوجه اعلامیه هایی که در ساعاتی که اون خوابه در بین اعضا پخش میشه()، نمیشه!
بعد از مدتی! کجا؟! خونه ی آقا شجاع! خب همونجایی که قبلا بودیم دیگه خنگول!
=====
عله: شما دیگه حق ندارین ترین ها رو برگزار کنین! بعدشم اینکه شما نباید یه تاپیکه مخصوص گفت و گو داشته باشین! همه ش رول!! همین که گفتم! حرف نباشه!
کاچار:نــــــــــــــــــــه! نمیشه که یعنی چی این چه وضعیتیه!!!
الکسا: آره موافقم بوقی بووووووووق بوووق بوق!!
عله: چیزی گفتی شما؟!
الکسا: بله! با کاچار بودم! میگم که این کاچار چرا انقد مزخرف میگه؟!
کاچار:چی؟!
الکسا:ولم کنین بابا با خودم بودم!!
آنیتا:آقا رول های شما بی ناموسیه من نمی خوام حضور داشته باشم شماها منو اذیت می کنین!
بینز: تو چی میگی اصلا؟! هووو!(این هو در حقیقت به منی Ho میباشد!) می زنمتا!!! هوووووووو هوووووووووو(اما این هو به معنی Hou می باشد که نام آوای ارواح است!)
عله: شما هیچ حقی نداری! من دولت تعیین می کتم! من استکبارم! من زیر بار قانون نمیرم!! هر چی میگم شما باید بگین چشم!!
اسکی در حالی که در چشمانش برق معصومیت موج می زند:
-پس سهم ما چی؟!
عله: شماها هیچ حقی ندارین! همه تونو می زنم! موهاااااااااااااااااا
اعضا همه گی آه عمیقی می کشن و مشغول کار های روزانه شون میشن ، با این تفاوت که جرقه ای در ذهن همه شون روشن شده، جرقه ای که به یک چیز منجر میشه...
انقلاب!
(صدای شر شر آب و چهچهه ی پرندگان به گوش میرسد!)


ویرایش شده توسط الکسا بردلی در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۱۳ ۲۰:۴۷:۴۷

[b][siz


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۷:۵۰ جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵

گودریک گریفیندورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۳۵ پنجشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۵:۲۶:۲۰ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹
از Hogwarts
گروه:
کاربران عضو
پیام: 320
آفلاین
شادی در عین غمگینی

هری ایستاده بود و منتظر بود تا از خواب بیدار شود. دیگران هم وضعی بهتر از او نداشتند.بعد از چند لحظه هری متوجه وضعیت دامبلدور شد. صورت او شادابی گذشته را نداشت و زیر چشمانش گود رفته بود روی صورتش جای چند زخم کوچک بود و دستش دوباره سیاه شده بود. اما همچنان سعی میکرد لبخند بزند.
خوشحالی هری وصف ناپذیر بود او دوباره میتوانست با دامبلدور دنبال جاودانه سازها بگردد. بعد از یک لحظه فریاد شادی همه به هوا رفت.و هری قبل از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد در بقل دامبلدور بود.دامبلدور با صدایی که انگار در این چند روز شکسته شده بود گفت: هری دلم خیلی برات تنگ شده بود.
این اولین باری نبود که هری اشکهای دامبلدور را میدید. بعد از چند لحظه هری از آغوش گرم و آرامش بخش و پدرانه دامبلدور جدا شد. وقتی به بقیه نگاه کرد دید که همه سرها به سمت او برگشته و همه او را مانند یتیمی نگاه میکنند که پدرش را دوباره یافته.لوپین این سکوت را شکست و پرسید:پرفسور ما دیدیم که شما مردید!
دامبلدور لبخندی زد و گفت: نه ریموس شما ندیدید هری دید!در ضمن خودت چی فکر میکنی؟ دامبلدور وقتی جوابی نشنید گفت: بذارید تعریف کنم البته بعضی چیزها باید بین من وهری باشه (وبا این حرف نگاهی به هری انداخت):
یک روز فکری به سرم زد و از سوروس خواستم تا معجون همه کاره ای برای خودم و خودش بسازه تا قیافه هامون رو عوض کنیم. بعد سوروس با هری به جایی رفت البته با ظاهر من و من با ظاهر سوروس در هاگوارتز ماندم. وقتی حمله شد. من پایین آمدم و با رضایت سوروس و هماهنگی قبلی اونو کشتم!(در اینجا صدای دامبلدور گرفت و چیزی نمانده بود گریه کند) سوروس کمک بزرگی به من کرد.
دامبلدور که حالا به خودش آمده بود گفت: بعد من با دراکو پیش ولدمورت رفتیم من برای مدتی نزدیکترین فرد به اون بودم و بعد کاری که میخواستم کردم ولی ولد مورت فهمید و من با اون درگیر شدم. اون شب هم با دراکو و مادرش اومدیم اینجا.و حالا از شما میخوام که این موضوع بین خودمون بمونه چون اگه وزارت خونه بفهمه من از نفرین مرگ استفاده کردم جام تو آزکابانه.خب حالا لطفا بنشینید.
بعد همه جایی که قبلا بودند نشستند و دامبلدور با اشاره به هری گفت که پیش اون برود.وقتی هری به دامبلدور رسید دامبلدور شروع کرد:هری میخوام وقتی همه خوابیدن بیای پیش پیش من.
هری پرسید:پرفسور میتونم دوستام رو هم بیارم؟
دامبلدور گفت: البته هری.
درکل شب زیبایی بود هری بقیه شب را با رون و هرمیون مشغول صحبت در مورد جاودانه سازها بود.سرانجام شب پایان گرفت و میهمانان به خانه خودشان بازگشتند. اینبار بچه ها وقتی خانم ویزلی گفت که باید بخوابند نه تنها ناراحت نشدند بلکه خوشحال هم شدند.(دامبلدور کمی قبل از اینکه آنها بخوابند چشمکی به آنها زد و به اتاقش رفته بود)
با بسته شدن در توسط خانم ویزلی هری و رون از جایشان بلند شدند. قرار بود تا وقتی که از خواب بودن همه مطمئن نشده بودند حرکت نکنند. وقتی هری و رون از اتاق بیرون رفتند هرمیون و جینی را در پاگرد بالا یافتند.جینی که کمی بد خلق شده بود گفت: کجا بودید تا حالا؟خیلی وقته همه خوابیدن.
وقتی به اتاق دامبلدور رسیدند رون در زد.صدای دامبلدور آمد:بفرمایئد تو.
اتاق خیلی کثیف و تاریک بود. هری تا حالا آنجا را ندیده بود. احتمالا اینجا جایی بوده که سیریوس باک بیک را نگه میداشته.
دامبلدور بدون مقدمه گفت: بشینید تا همه چیز رو براتون تعریف کنم.
آنجا چهار صندلی از قبل برای آنها آماده بود.
دامبلدور گفت: خب هری با این چیزهایی که امروز فهمیدی فکر کنم سوال های زیادی داشته باشی.
هری گفت: بله پرفسور اول اینکه این کارها در کل چه سودی به شما رساند؟ منظور کشتن پرفسور اسنیپ بود و کارهای دیگه.
واینکه وقتی از مدرسه رفتید پیش ولدمورت چه اتفاقی افتاد؟ شما چه کاری کردید؟
دامبلدور در حالی که با نگرانی به هری نگاه میکرد گفت: هری فکر میکردم تا حالا فهمیده باشی. خب من وقتی با دراکو رفتم به مقر مرگخوارها آپارات کردیم. ولدمورت آنجا بود وخیلی هم خوشحال بود. و از اینجا من فهمیدم که خبر مرگ من به اون رسیده. پس یک جاسوس در مدرسه بود. کمی که فکر کردم فهمیدم تنها کسی که در جنگ حضور نداشت پرفسور فیلت ویک بود. و تنها اون میتونست یک جاسوس باشه.
هرمیون و رون با هم گفتند: پرفسور فیلت ویک؟!
دامبلدور ادامه داد: بله. وبعد از چند روز فهمیدم که گردنبند هافلپاف توی گودریک هالو هست. همچنین تونستم در روز آخر قبل از اینکه ولدمورت قصدمو بفهمه ناجینی رو نابود کنم که همونطور که حدس میزدم یک جاودانه ساز بود.ولی هنوز از جام اسلیترین و جاودانه ساز آخر چیزی نمیدونم.
رون پرسید: ولی پرفسور چرا سراغ گردنبند نرفتید؟
دامبلدور با آرامش خاصی گفت: من وقت کافی نداشتم درضمن مالفوی ها با من بودند.
هرمیون پرسید:برای همین دستتان سیاه شده؟
دامبلدور گفت: بله و نابود کردن اونها رو هم از پرفسور اسنیپ یاد گرفتم.
هری گفت: ولی اونجایی که من با پرفسور اسنیپ رفتیم جاودانه سازی نبود.فقط یک برگ بود که با خودم اوردمش.
دامبلدور گفت :عالیه هری حالا لطفا اونو بده به من.
چند دقیقه ای میشد که دامبلدور به نامه خیره شده بود در آخر گفت: هنوز حدسی نمیتونم بزنم که این کار چه کسی بوده. ولی یک چیزی هست که باید بهت بگم.
هر چهار نفر آنها که امیدوار شده بودند به دامبلدور خیره شدند.
_: هری حتما میدونی که پرفسور اسنیپ مرده و پرفسور فیلت ویک در آزکابانه.راستش من برای تدریس خیلی پیرم. البته برای درس طلسمها شخصی رو در نظر دارم.و از تو میخوام که امسال درس دفاع دربرابر جادوهای سیاه رو تدریس کنی.


آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۷:۱۵ سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۵

گودریک گریفیندورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۳۵ پنجشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۵:۲۶:۲۰ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹
از Hogwarts
گروه:
کاربران عضو
پیام: 320
آفلاین
کارخانه معتبر پت گودریک تقدیم می کند:
آبرفورث
بازیگرن: هری و دامبلدور و....
کارگردان و فیلنامه نویس:گودریک گریفیندور(رئیس شرکت پت گودریک)

هری وقتی به هوش آمد دست وپایش را بسته دید کنار او دامبلدور هم همان وضع را داشت.جلوی آنها ولدمورت و چندین نفر از مرگخوارانش که هری از بین آنها فقط ویکتور کرام را میشناخت ایستاده بودند.وجود کرام در بین آنها کمی قابل حدس زد بود اما نفر دیگری که هری او را شناخت باعث شد که او با اینکه دست وپایش بسته بود چند سانتی متری از جایش بپرد.چو چانگ با لبخندی موذیانه که هری در سالهای گذشته از او ندیده بود پشت سر ولدمورت ایستاده بود.با توجه به خستگی دامبلدور و تعداد زیاد مرگ خوارها مشخص بود که دامبلدور از آنها شکست خورده است.
هری گفت:ویکتور،چو شما اینجا چکار میکنید؟
کرام داد زد:ساکت پاتر هیچ وقت قبل از لرد بزرگ حرف نزن.
چو گفت:آره پاتر پس چی فکر کردی اینا همش یه نقشه بود برای گیر انداختن تو البته...
ولدمورت با صدای سرد وتیزش به آرامی گفت:خفه شو چانگ!میخوام اینبار خودم حساب این پیرمرد رو قبل از اینکه بقیه برسن یکسره کنم و بعد از اون پاترو.
صدای جنگ در طبقه پایین کمتر شده بود. هری امیدوار بود کسی به کمکشان برسد.ولدمورت به سمت دامبلدور رفت.
_:تو پیرمرد احمق فکر کردی میذارم سر از کارهای من در بیاری.تو این چند سال خیلی من رو اذیت کردی.حالا هم مجازاتت مرگه با زجر وعذاب.ولی راهی هست که راحت بمیری،به من تعظیم کن!
دامبلدور با صدایی که از آن خستگی در عین حال آرامش میبارید برای اولین بار گفت:تام،تو از بچگی در مسیر بدی قدم برداشتی!
ولدمورت داد زد:تو حق نداری منو تام صدا کنی.
بعد مثل اینکه چیزی را به یاد می آورد گفت:حالا من جلوی چشمهای تو پاتر را میکشم.بازش کنید.
حالا نگاه دامبلدور پر از خشم و ترس آمیخته بود.وقتی هری را باز کردند ولدمورت گفت:پاتر باز هم تو مورد بخشش لرد ولدمورت قرار میگیری و میتونی با من دوئل کنی تا بمیری،ولی ایندفعه زیاد طولش نده چون من ارتباط اینجا رو با وزارتخونه قطع کردم و هیچکس به کمکت نمیاد. البته شاید کسی از اون احمق هایی که پایین هستند بیاد بالا که در اون صورت هم من میکشمش.
با گفتن این جمله ولدمورت و مرگ خوارانش خنده ای وحشیانه سر دادند.ولدمورت شروع کرد، همان تعظیمی که سه سال پیش هم قبل از دوئل از او دیده بود.هری تعظیم نکرد.ولی ولدمورت عکس العملی نشان نداد.مشخص بود که میخواهد هرچه زودتر هری را بکشد.اولین نفرین ولدمورت اواداکداورا بود.هری جا خالی داد.لحظه ای نگاهش با چشمان دامبلدور که سرشار از دلهره و اضطراب بود طلاقی کرد.ناگهان نیرویی را خود حس کرد.چوبش را به سمت ولدمورت گرفت و در ذهنش گفت:سکتو سمپرا.
حالا دیگر کاملا میتوانست بدون کلام طلسمی را به کار ببرد.
ولدمورت طلسم را منحرف کرد و گفت:اوه پاتر فقط همین چیزها رو بلدی.
ولی کاملا مشخص بود که از اینکه هری چنین طلسمی را بلد است جا خورده.هری خواست بار دیگر حمله کند که ناگهان همان کسی که در پایین با طلسم بنفشی آلکتو را زده بود در آستانه در دید.عجب قیافه آشنایی داشت. دماغی کشیده و مو و ریشی بلند البته نه به بلندی دامبلدور.
با صدایی که هری را یاد شخصی می انداخت ولی هری آن لحظه فرصتی برای فکر کردن به آن نداشت گفت:تام!چند وقت بود تو رو ندیده بودم.خیلی دوست داشتم باهات دوئل کنم ولی انگار خیلی ضعیف شدی که داری با یک نوجوان هفده ساله مبارزه میکنی.دوست داری با من هم کمی دست وپنجه نرم کنی؟
با گفتن این حرف تعظیمی به شیوه خود ولدمورت کرد و یک حرکت چوب دستی همه مرگ خواران را بیهوش کرد.هری داشت از تعجب شاخ در می آورد. چنین جسارت و قدرتی را فقط در دامبلدور سراغ داشت.اما او که بود که به ولدمورت تام میگفت و اینطور که به نظر میرسید قبلا او را شکست داده بود.
ولدمورت که انگار خاطرات بدی را به یاد می آورد گفت:اینبار نمیذارم منو شکست بدی.
و او هم تعظیمی کرد.هری از پیش آنها کنار رفت و دست و پای دامبلدور را که با طنابی نامرئی پیچیده شده بود باز کرد. برخلاف انتظار هری دامبلدور بلند شد و جنگی که میان آنها در گرفته بود را مثل یک فیلم سینمایی تماشا کرد.
هری گفت: پرفسور...
دمبلدور با خیالی راحت و لبخندی روی لب گفت:هری فقط تماشا کن!
جنگ بین آن دو فرد حدود ده دقیقه طول کشید. در این بین هری چیزهایی دید که تا بحال در دنیای جادوگری ندیده بود. نفرین هایی با رنگهای عجیب و مختلف.بعد از مدتی بالاخره ولدمورت که عرق از سر و رویش میریخت تسلیم شد.بعد نگاهی به هری و دامبلدور انداخت و گفت:باز هم شانس آوردید ولی دفعه بعد نمی تونید از چنگ من فرار کنید. و در لحظه ای غیب شد.
دامبلدور همه مرگ خوارها را با طنابی نامرئی بست. آن مرد با لبخندی به پهنای دهانش به سمت هری و دامبلدور رفت، با هری دست داد و رو به دامبلدور کرد و گفت:خوب بود آلبوس؟
دامبلدور نگاهی با تحسین به او انداخت و گفت: عالی بود.معلوم شد که همه چیز رو از من خیلی خوب یاد گرفتی.
بعد رو به هری کرد و گفت: هری این برادرم آبرفورثه.


آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۷:۰۴ سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۵

گودریک گریفیندورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۳۵ پنجشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۵:۲۶:۲۰ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹
از Hogwarts
گروه:
کاربران عضو
پیام: 320
آفلاین
کارخانه معتبر پت گودریک تقدیم می کند:
تعجب
بازیگران:هری و رون و هرمیون و...
کارگردان و فیلنامه نویس:گودریک گریفیندور
............................................................

‘دوباره همه ی سرها به طرف هری برگشت بیشتر بچه ها با تحسین نگاه می کردن .
هری هری ....اه هری حواست کجاست ؟
هری با تعجب به هرمیون نگاه کرد و گفت چیزی گفتی مگه؟

هری حالت همه ی بچه ها اومدن سر میز می خوان اسمشان رو بنویسی

هان !!!برای چی؟

اه هری عاشق شودی قاتی کردی برای کلاسای دفاع در برار ولدمورت دیگه!!

آهان خیلی خوب من می رم پیش دذامبلدور نمی خوام تو اتاق نیازمندیها کلاسارو برگزار کنیم که بچه ها جاشو بدونن میرم ببینم کدوم کلاسو می ده بهم باشه؟



هرمیون قبول کرد و شروع به نوشتن اسمهاکرد تقریبا تمام بچه های مدرسه غعیر از اسلیتیرین ها برای ثبت نام آمده بودند .



هری به طرف دامبلدور رفت وقتی با هم به توافق رسیدند که کلاس خود پروفسور رو با هم به استفاده برسونن اما در زمانای مختلف وقتی هری مطمئن شد و اجازه خواست تا برود دامبلدور گفت:

هری برو حاضر شو و با من بیا

کجا؟

با هم پیش رئیس تیم ایرلند میریم

اِ چشم پروفسور الان میام

هری با عجله به طرف خوابگاه حرکت کرد یادش نمی اومد باری جی میره به خوابگاه وقتی روبروی بانوی چاق استاد تازه فهمید که اومد آذرخششو ورداره .

خوب رمزو بگو داری وقت تلف میکنی

هری ناگهان متوجه شد که الان چند دقیقس جلوی بانوی چاق استاده و دارد فکر می کنه..

اولین و آخرین شم سال جدید

هه اسم رمز عوض شده

هری من می دونم صبر کن

اِ جینی مرسی خیلی ممنون

-ستاره ی نورانی

بانوی چاق گفت :چه عجب بفرمایید

هری به طرف خوابگاه پسران رفت و چوب آذرخش را برداشت.

وقتی از سالن گریفیندور بیرون اومد پروفسور دامبلدور و دو مرد دیگر که لوپین و مودی بودند را همراه انان دید دامبلدور:

هری تو که با مودی لوپین آشنا هستی ما با ترستر ها میریم هاگرید برای ما اماده کرده.

سلام هری

سلام پروفسور مودی سلام لوپین چقدر از دیدنتون خوشحالم

ما هم همین طور هری هر 4 نفر به طر در خروجی حرکت کردند بچه با نگاهانها را دنبال میکرند بعضی ها با سر به لوپین و مودی سلام میکردند هر 4 نفر سوار کالسگه ای شدند که 3 تلستر به آنها بسته شده بود البته همشون می تونستند ببینند .

سلام هری حالت چطوره؟
مرسی هاگرید تو چطوری؟
مرسی هری امیدوارم موفق بشی

و با دست محکم به پشت هری زد هری صدای استخوان هی پشتش را شنید بلاخره کالسکه به هوا رفت و دلشوره دل هری را فرا گرفت.

Bye


ویرایش شده توسط گودریک گریفندور در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۱۰ ۷:۰۶:۰۴

آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۲:۲۱ جمعه ۶ بهمن ۱۳۸۵

گودریک گریفیندورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۳۵ پنجشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۵:۲۶:۲۰ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹
از Hogwarts
گروه:
کاربران عضو
پیام: 320
آفلاین
کارخانه پت گودریگ تقدیم میکند:
اتحاد
بازیگران:هری، مک گونگال و...

آن طور كه هري تشخيص مي داد مك گونگال به سمت دفتر سابق دامبلدور مي رفت. با صدايي آرام گفت :
_ شما فقط بايد براي مدرسه و وزارت سحر و جادو دردسر درست كنيد... چرا اين موضوع رو با اعضاي محفل درميان نگذاشتيد.
مك گونگال اخمي كرد و به راهش ادامه داد. آنها به اژدهاي كله اژدري رسيدند. مك گونگال رو به آن گفت: _ كيوپيد.
مجسمه به دور خودش چرخيد و راه را باز كرد. مك گونگال داخل شد و هري و رون و هرميون هم به دنبال او داخل شدند. مك گونگال در حالي كه در را باز مي كرد گفت:
_ شما فكر كرديد تنهايي هركاري مي تونيد بكنيد ولي خيال كرديد. اگر هم در اين موقعيت ها پيروز شديد يا از شانستون بوده يا حمايت ديگران. ماجراي سازمان اسرار رو كسي يادش نرفته... ولي خيال كرديد در حال حاضر گروهي از افراد محفل ققنوس در محل هاگزهد حاضر هستند تا به صورت گروهي اين جستجو را آغاز كنيد.
دراين لحظه يك كتري زنگ زده را برداشت.
_ و در حال حاضر قرار شده تا من اين كتري را به رمزتاز ( پورتكي ) تبديل كنم و شما رو به هاگزهد بفرستم در آنجا همه چيز براي شما توضيح داده خواهد شد. در يك اقدام عجيب نامه اي به محفل رسيد. كه چيزهايي راجه به جان پيچ ها و ... چيزهاي بسيار ديگري از جمله خاطراتي درباره ولدمورت كه چند مورد آنها مال آلبوس بود. در دفتر آلبوس هم يادداشت هاي بسياري درباره جان پيچ ها پيدا كرديم. وسرنخ هايي درباره محل جان پيچ ها... هم چنين مي دونيم كه...
هري حرف او را قطع كرد و گفت:
_ من همه اين چيزها را مي دانم. در خاطره اي هم كه در جلسه عمومي محفل به نمايش گذاشته شد. به اين نكات اشاره شده بود...
_ ولي پاتر هنوز هم مي گم اين خاطره ساختگيه... فقط يه چيزي بگو اون شبي كه با آلبوس از مدرسه خارج شديد به جستجوي جان پيچ ها رفته بوديد.
هري سري به علامت تاييد تكان داد. پروفسور مك گونگال گفت:
_ بسيار خوب حرف ديگه بسه...
و چوبدستيش را به سمت كتري گرفت : پورتوس
در اين لحظه كتري برقي زد و به رمزتاز تبديل شد.
مك گونگال گفت: بسيار خب. ديگه وقت رفتنه...
هرميون گفت:
_ پروفسور مدت هاست كه سوالي ذهن مرا مشغول كرده... مي خواستم بدونم حالا كه پروفسور دامبلدور مرده هنوز هم طلسم رازداري خانه گريمولد پابرجاست...
مك گونگال گفت:
_ بله. اما به غير از كساني كه تا حالا پايگاه محفل ققنوس بهشون معرفي شده شخص ديگري نمي تواند وارد شود. ما طلسم آلبوس را لغو كرديم و الستور مودي رازدار جديد محفل شده.
همه دور رمزتاز حلقه زدند. دستشان را روي آن گذاشتند و پرواز كردند و وارد كافه كهنه و رنگ و رورفته هاگزهد شدند. بيش از بيست جادوگر در اين مكان گرد هم آمده بودند. قبل از همه ابرفورت جلو آمد و گفت:
_ ما همه اين جا جمع شديم تا شما را در اين جستجو ياري كنيم.
به به غير از ابرفورت ، افرادي چون ريموس لوپين ، الستور مودي ، بيل ويزلي ، چارلي ويزلي ، روبيوس هاگريد ، ماندانگاس فلچر ، ديدالوس ديگل.
تعداد ديگري هم بودند كه براي بچه ها ناآشنا بودند...
نام آنها: ورونيكا اسمتلي ، گلديس گاجيون ، ديوي گاجيون.
كه اسم هر سه آنها براي هري آشنا بود ولي هيچ يك از آنها را به درستي به ياد نمي آورد. ابرفورت گفت:
_ هري همه ما اينجا جمع شديم تا تورو در وضعيتي كه هستي و در انجام وظايفت ياري بدهيم. بر طبق سرنخ هاي ما جان پيچ ها عبارتند از:
_ انگشتر ماروولو... قاب آويز اسليترين... فنجان هافلپاف
مار ولدمورت... دفتر خاطرات ريدل... و احتمالا اثري از ريونكلا كه طبق گزارش جاسوسان ما مي باشد. و يكي از آن ها را هم دو سال پيش وارد بدن خودش كرده تا به حيات دوباره برسد.
هري با خود فكر كرد كه اعضاي محفل پيشرفت بسيار زيادي داشته اند...
_ انگشتر ماروولو را آلبوس از بين برد... دفتر خاطرات ريدل را هم خودت از بين بردي... و من مسرورم كه اين خبر را بهتون برسونم كه قاب آويز اسليترين در گنجه جن خانگي خانه شماره 12 ميدان گريمولد پيدا شده و من نابودش كردم. تنها چهارتا از آنها باقي مانده...
هري به هرميون نگاه كرد. هري صدايش را صاف كرد.
_ جناب دامبلدور مي خواستم بدونم. ر.ا.ب همون ريگولس بلك هست؟
دامبلدور با تعجب گفت:
_ر.ا.ب ديگه كيه؟ ما فقط مي دونيم كه...
هري حرف او را قطع كرد و گفت:
_ اون شبي كه من و پروفسور دامبلدور از مدرسه خارج شديم. به جايي رفتيم كه پروفسور دامبلدور احتمال مي داد يكي از جان پيچ هاي ولدمورت آنجا پنهان شده است ما به جستجوي آن رفتيم و با لشكري از دوزخي ها روبه رو شديم... پروفسور دامبلدور مجبور شد براي به دست آوردن جان پيچ معجوني با عنوان معجون مرگ تدريجي را نوشيد...
در اين لحظه همه نفسشان در سينه حبس شد. هري ادامه داد:
_ پس از آن جان پيچ تقلبي را برداشتيم و به هاگوارتز برگشتيم پروفسور دامبلدور خيلي ضعيف شده بود كه به همين راحتي تسليم مرگ شد... پس از آن ما جان پيچ را باز كرديم و اين يادداشت را بيرون آورديم كه يادداشت شخصي به نام ر.ا.ب بود.
در اين لحظه يادداشتي را از جيبش به ابرفورت داد. ابرفورت يادداشت را خواند و اخمي كرد.
_ طبق اطلاعات ما ريگولس بلك بود كه اين جان پيچ رو ربوده ولي معجون مرگ تدريجي او را از پاي در مي آورد. او اين قاب آويز را به كريچر جن سپرده و بعد مرده. ما به زور اونو پس گرفتيم.
هري اخمي كرد. تقريبا عصباني شد با تلاش فراوان دامبلدور همه محفل فهميده بودند و اكنون ارتشي براي جستجوي جان پيچ ها تشكيل شده بود.
ابرفورت گفت:
_ خب، ديگه بهتره كه همگي استراحت كنيم تا فردا جستجو را آغاز كنيم. با خيال راحت استراحت كنيد اين مكان با طلسم هاي ويژه اي حفاظت شده است.
هري و رون و هرميون دور هم جمع شدند. رون گفت :
_ چقدر خوب شد راستش خودم مي ترسيدم. ولي حالا خيالم راحته...
در اين لحظه لوپين گفت:
_ واسه همين بود كه ابرفورت دستور تشكيل اين يگان رو
داد... حالا همه با هم ، هم پيمان مي شيم تا ولدمورتو از ميان برداريم. هري تو هم بهتره اينقدر ناراحت نباشي ...
هري به قول دامبلدور : مواقعي تاريك و سخت پيش رويت هستند ... بزودي ما بايد با انتخاب مواجه شويم ...
بين آنچه درست است و آنچه آسان است ...


آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۸:۱۲ یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۵

بیگانه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۸ سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۵۵ سه شنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۸
از بعد از پل, دست راست دومين كوچه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 182
آفلاین
مهلت ارسال فيلم تمام شد.

به جز كساني كه لينك فيلم هاي قديمي شون رو برام مي فرستن. عرضم به حضورتون كه...
آهان! اگه لينك فيلم مي فرستين خودتون كلاهتون رو قاضي كنين ببينين كه شانس داره يا نه... چون يه بدبختي كه من باشم بايد بخونمش! نكته ي مهم:
اگر لينك مي فرستيد فقط به پيام شخصي! بفرستيد. اينجا چيزي نزنيد. !!!!

از اين پس هم هرگونه فعاليت در اين تاپيك.... بنابر نظر "بارون خون آلود" مشروط به داشتن يك آرم شركت فيلم سازي مي باشد. (مث گذشته)



Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۹:۲۶ شنبه ۳۰ دی ۱۳۸۵

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۴۵ دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۱
از خونمون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 256
آفلاین
چرخ

_______

کارگردان:حاضر به آوردن اسمش نشد!

نویسنده:دوست کارگردان بود،بازم راضی نشد چیزی بگه!

بازیگران:

کریچر

بیگانه

ققی

نگهبان



صحنه اول:(تصویر سیاه سفید و خسته! سی دی خش دار. از اونا که اعصاب آدمو به نحو احسن به هم میریزه.)

کریچر در سایز کوچک(small) داره دور خونه میدوه و داد و فریاد میکنه!و توپش رو به دیوار میکوبه و توپ به طرف خودش برمیگرده،مادر کریچر نزدیک حوض آب در حال شستن ظرفها!(صدای در زدن یک نفر به گوش میرسه!)

-هورااااااا!هورااااااااااا! (صدای شادی!ذوق مرگی)

مامی کریچر:کاچار بپر درو باز کن اول جهش!بدو!

کریچر با یه جهش در رو باز میکنه و بابای کریچر با یه سه چرخه میاد توی حیاط! با صدای آلن دلون میگه: بگیر پسرم! آفرین به تو که تجدید نشدی! اینم جایزت!

چهره ی کریچر:()

---------------

صحنه دوم:(بازم تصویر سیاه و سفیده! کریچر توی حیاط با ققی و سه چرخه سواری(!) میکنه.)

ققی:ببین من تا اونجا که در خونمونه ،بازم هست میرم! بعد میرم توی خونمون با سه چرخه ت بعد درو میبندم، برمیگردم!باشه؟

کریچر(به نقطه ای زل زده و فکر میکند): نه!اول من برم توی اتاقم بیام بعد!

(از جا بلند شده و فورا به طرف اتاقش میره! با فاصله ی 5 دقیقه برمیگرده،توی حیاط نگاهی به دور و بر میندازه و چیزی نمیبینه ققی به همراه سه چرخه مفقود شده!بارون شروع به باریدن میکنه و کریچر توی بارون نشسته و داره گریه میکنه)

مامی کریچ: کاچار بدو بیا تو! سرما میخوری که میخوری به کی چه؟! چته؟ چرا زر میزنی؟

کریچر:مـــــــــــــــــامـــــــــــــــــــــــــــــــــان ! سه چرخه م!

مامی کریچر یه نگاه به چرخی که توی دست اونه میکنه و میگه:تو با همین چرخم میتونی چرخ صنعتو بچرخونی پسرم!

-راست میگی؟

-چرا که نه!الآن برو امتحان کن!

--------------------------

صحنه سوم(تصویر رنگی میشه! به به! خوب شاهد کریچر در سایز بزرگ تری هستیم در حالی که تکنولوژی پیشرفت شایانی کرده و کریچ هنوز داره با یه چرخ توی خیابون میگرده ،وسط خیابان کریچر بیگانه رو از دور میبینه)

بیگانه به کریچ:کریچ تو الآن چه نقشی رو داری؟

کریچر:به دنبال صنعتیم که بچرخونمش! این چرخه روی دستم باد کرده خفنگ!دیگه چیزی نیست برم اختراع کنم! این پادشاه بد جنسم که همش ظلم میکنه! میبینی برادر؟

بیگانه:آره! بریم انقلاب بکنیم ؟

کریچر بعد از دو ثانیه مکث:آره! .......ولی....صنعت چی؟!

بیگانه: صنعت دیگه خز شده! چیزیم نیست بخوایم اختراع کنیم! پس بریم تو کار انقلاب!

(فورا ناپدید میشن!و تصویر پر از دود و آتش میشه!)

---------------

صحنه چهارم:( کریچ چرخ به دست! بیگانه از دور داره از چرخ مورد نظر حفاظت میکنه و سوت بلبلی میزنه!مکان:زندان انفرادی! (نکته :هردو با هم توی انفرادین دیگه!)کریچر در سمت راست تصویر سرش رو تکیه میده به چرخ،و بیگانه گوشه ی سمت چپ روی دیوار با گچ در حال طراحی هستش!)

بیگانه:دیدی؟چه پادشاه ظالمی! پاشو یه تریپ دیگه انقلاب کنیم!

کریچ:صنعتی؟

-نه بابا! این پادشاه ستمگر!

ولی درست همین موقع یکی در رو باز میکنه میاد داخل!

نگهبان:پاشید!

-برای چی؟

-آزادین!

(هر دو رو میگیره و پرت میکنه بیرون)

----------------------------

صحنه آخر:هر دو در خیابان مشغول راه رفتن هستن و این چرخ هم همین جوری برای خودش میچرخه!)

کریچ:دیدی انقلاب صنعتی شد؟من هیچ کاری نکردم؟

بیگانه:ما نقش مهمی رو توی این انقلاب داشتیم! ما از دور از اونا حمایت میکنیم! چرخو بده من حالا!

(توی خیابون برای پیدا کردن یه صنعت به راه میفتن ، دوربین از دور اونها رو زیر نظر داره که همین طور پیش میرن و کوچک و کوچک تر میشن ،تا اینکه دگه دیده نمیشن!تصویر از اطراف سیاه میشه و درست وسط تصویر یه دایره سیاه روشن میمونه!)


===

تیتراژ پایانی در حین حرکت بیگانه و کریچر:

صدای چرخ سه چرخه که روی زمین داره قل میخوره!

باتشکر از کلانتری محل

اهالی محل

و دوستان محل

و محل!


همه چیز همینه...
Only Raven


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۹:۱۸ شنبه ۳۰ دی ۱۳۸۵

پروفسور کويیرل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۲ چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۳۱:۵۴ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
از مدرسه جادوگری هاگوارتز
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 2961 | خلاصه ها: 1
آفلاین
بازیگران:
هری پاتر در نقش ناظر
بارون خون آلود در نقش روح خون آلود
باک بیک در نقش نقاشی روی میز
مونالیزا در نقش تابلو روی دیوار
کریچر در نقش خودش
پروفسور کوییرل در نقش دوربین
بیل ویزلی در نقش بیلیوس ویزلی
اسکاور در نقش تازه وارد
و با هنرمندی جمعی از اعضای راونکلاو

هاگوارتز، تالار خصوصی راونکلاو، شماره یازده
با نگاهی به کتاب هری پاتر و محفل ققنوس نوشته جی کی رولینگ

نویسنده و کارگردان:پروفسور کوییرل


هاگوارتز:
چیزی قابل رویت نبود.حرکت آرام دوربین در سیاهی شب به سمت جلو حرکت میکرد و سعی داشت تصویر روشنی را جستجو کند، شاید نور خفیف شمعی را در یکی از پنجره های بسته هاگوارتز.
بعد از چند دقیقه حرکت و سپس چرخی در اطراف قلعه، بالاخره دوربین راهی را برای نفوذ به داخل یافت و از همان مسیر وارد یکی از راهروهای مدرسه شد.
همه جا تاریک بود و هر از گاهی صدایه نفسهای مردان و زنان خفته در تابلوها، ترس را به این سکوت اضافه می کرد.

از انتهای راهرو نور ملایمی نمایان شد.در نگاه اول بنظر نمیرسید که در پشت این نور چه کسی پنهان شده.سایه بلند و باریکش که چندین قدم دور تر از خودش بر روی دیوار در حرکت بود همانند نگهبانی او را دنبال می کرد.
دوربین در جای خود خشک شده بود و فقط با چرخشی نور و سایه را از نمایه پایین دنبال میکرد.
از آن ناحیه فقط میشد اینطور تصور کرد که دارنده نور پسرکی خوش اندام و جوان است که با اطمینان قدم برمیدارد.هیچ ترسی در حرکتش و یا طرز نگاهش نمیتوانست پیدا کرد.محکم و با اعتماد فقط به جلو حرکت میکرد و گاهی در یکی از پلکانها می پیچید تا به سمت دیگری راه را ادامه دهد.در موقع بالا رفتن از پلکان، میشد نوار قرمز و طلایی دور ردایش را دید.
بالاخره ایستاد.نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست.فکرش را فقط بر روی یک جمله متمرکز کرد.حروف نقره ای رنگی در ذهنش به کلمه، و کلمات به جمله تبدیل شد:
قرارگاه محفل ققنوس را می توانید در هاگوارتز، تالار خصوصی راونکلاو، شماره یازده بیابید.

درست در برابرش تابلوی کهنه و رنگ و رو رفته ای ظاهر شد که تصویر عقاب بزرگی بر روی آن نقش بسته بود.
در درون تابلو شروع به جستجو کرد تا در گوشه سمت چپ آن جادوگری را دید.شخص درون تابلو یکی از چشمانش را تا نیمه باز کرد و گفت:
-"اسم رمز"
-گل خرزهره
تابلو با صدای دلخراشی به جلو باز شد و پسرک بعد از بر زبان آوردن طلسم "ناکس" از آن بالا رفت.

تالار خصوصی راونکلاو:
محیط نه چندان مرتب، اما گرمی بود.از هر نوع موجوی در آنجا یک نمونه را میتوانست پیدا کرد.کمی تا قسمتی شبیه کشتی نوح بود.فضایی کوچک، پر ازدحام اما صمیمی.
برخلاف سکوت سنگین حاکم در مدرسه، در تالار تنها چیزی که شنیده نمیشد همین سکوت بود.

هنوز کسی متوجه ورود پسرک نشده بود برای همین تصمیم گرفت خیلی آرام بدون جلب توجه کسی، در اطراف قدم بزند.
چشمش به شومینه در آنسوی تالار افتاد جاییکه تعدادی از اعضا در روی مبلهای آبی رنگ آن لمیده بودند و مشغول صحبت بودند.
دوربین از پایین وی را نشان میداد که به سمت شومینه قدم برمیداشت.صدای قدمهای او همچون نواختن گرزی در طبلی فلزی شنیده میشد و آن زمان بود که همه اعضای تالار خصوصی راونکلاو، احساس تجاوز به حریم خصوصیشان را با سکوتشان پاسخ دادند.

پسرک همچنان در حرکت بود و بدون توجه به نگاه های مضطرب اطرافیان، بر روی یکی از مبلها در کنار شومینه نشست.
سرش را بالا و عینکش را بر روی بینی اش صاف کرد و در آن زمان بود که همه متوجه علامت زخمی بر بالای پیشانی اش شدند.
-من هری پاتر به عنوان ناظر چند روزی در خدمت شما هستم.ممنون میشم اگه همکاریهای لازم رو با من داشته باشید تا هرچه زودتر مشکل تالارتون در پی جریاناتی، حل بشه.

نگاهای تنفر آمیزی در میان اعضا رد و بدل شد و کسی جرات اعتراض نداشت.در آخر یکی از اعضا که تقریبا چیزی از روحش نیز باقی نمانده بود سینه اش را صاف کرد و با لبخندی تصنعی گفت:
-البته ما خیلی خوشحالیم که شما رو در جمع خودمون میبینیم ولی باید در این رابطه با رهبر گروهمون صحبت کنیم که آیا ایشون...
-فکر نمیکنم لزومی به اینکار باشه چون من این قدرت رو دارم که با توجه به گروهم بر همه قسمتهای هاگوارتز نظارت کنم.در ضمن یاد آور میشم که شکایاتی از این تالار در مورد توهین به دانش آموزان و اساتید شده که به این راحتیها نمیشه ازشون گذشت.من کارم رو از همین لحظه آغاز میکنم و فقط به یه همراه برای آشنایی با تالار نیاز دارم.

پسرک چشمانش را کمی تنگ کرد و به اعضا نگاهی انداخت.چشمانش بر روی موجود سبز رنگ با چشمانی درشت، ایستاد.
-کریچر!؟... چرا تو آشپزخونه نیستی؟فکر کنم دستور اربابت رو به این زودی فراموش کردی.من خیلی واضح گفتم که میخوام....
- جسارت کریچر رو باید هری پاتر ببخشه.من فقط اومده بودم اینجا ...
-کافیه...بعدا در این مورد صحبت میکنم.بهتره اول به کارهایه واجب بپردازیم.

هری از روی کاناپه بلند شد و تکه کاغذ کهنه ای را از جیبش خارج کرد.چیزی را آرام در زیر لب زمزمه و با نوک چوبدستی ضربه ای به آن زد.
- میریم به جایی که نوشته قرار گاه محفل ققنوس

هری به همراه جن کوچک سبز رنگ به سمت راهرویه باریکی حرکت کردند که به سمت پایین هدایت میشد.کریچر در پشت هری راه میرفت و سعی میکرد چندان به اون نزدیک نشود.
هر چه بیشتر به سمت پایین میرفتند فضا تنگ تر و سردتر میشد.برای از بین بردن سکوت، هری تصمیم گرفت با کریچر در مورد اتفاقات این مدت صحبت کند.
دوربین همراه با قدمهاییه هر دو ، درست در مقابلشان به سمت عقب پیش میرفت و نمایی به سبک هالی وودی را از هری نشان میداد که قسمتی از سر و بدن کریچر نیز مشخص بود.
-خب یکم برام از این محفل بگو.شنیدم تمامی دانش آموزان آشوب طلب عضون در اینجا...درسته؟
کریچر ابروهایش را به هم نزدیک کرد و زمزمه کنان گفت:هری پاتر خیلی فضوله.نباید در کار تالار ما دخالت کنه.کریچر به ارباب بزرگ حتما گزارش میده....
-چی داری میگی؟
- کریچر با خودش صحبت میکنه بخاطر اینکار خودش رو سرزنش نمیکنه یا مثل اون دابی احمق خودش رو برای یه جادوگر مرده تنبیه نمیکنه...
-جادوگر مرده؟
کریچر سکوت میکنه و بعد از مدتی ادامه میده: کریچر همچین حرفی هیچوقت نزد...هر چی میگه دروغه هری پاتر نباید به حرفاش اهمیتی بده
-خیلی خب حالا در مورد محفل بگو...دارم بهت دستور میدم پس زودتر جواب بده
کریچر بعد از اینکه زیر لب چند تا حرف زشت نثار هری پاتر میکنه به سقف نگاه میکنه.

شماره یازده:
حدود ده دقیقه بعد درست در مقابل در سیاه رنگ و کهنه ای قرار میگیرند که پر از خراشیدگی بود و شماره یازده به طرز ناشیانه ای روی آن کنده شده بود..کاملا مشخص بود که به دلیل عدم وجود سوراخ کلید و یا دستگیره کسانیکه میخواستند قبل از ورود، در بزنند با چنگالهایشان و یا منقار و یا شایدم سمهایشان بر آن ضربه زدند.هری با چوبدستیش به در نواخت و داخل شد.
درون اتاق میز گردی به تعداد بیست نفر قرار گرفته بود و جز آن چیز دیگری در آنجا وجود نداشت.
روی میز طرحی از یک هیپوگریف نقاشی شده بود که به سختی قابل دید بود.در راس میز درست در بالاترین نقظه پرنده سرخ رنگی نشسته بود و در سمت راستش جن عجیب الخلقه ای که ریش داشت و درست در کنار او سگ بزرگی در حال تکان دادن دمش بود.
افراد دیگری نیز در دور میز قرار گرفته بودن که دوربین با حرکت دوار به دور میز چهره تک تک آنها را نمایان میکند...چوچانگ با لبخندی به هری، شاید سعی میکرد خاطرات دوران گذشته را یاد آوری کند.آن طرفتر فلور در کنار بیلیوس ویزلی، برودیک بود و مرد پشمالویی نشسته بود که بنظر نمیرسید جادوگر باشد.اسکاور نیز در این بین حضور داشت و تعدادی دیگر از جادوگران و ساحره ها.
در آن سوی میز صندلی خالی به چشم میخورد که رویش را غبار گرفته بود.بر روی دیوار درست در پشت سر ققنوس تابلویی از تصویر یه زن آویخته شده بود که با لبخندش تمام نظرها را به خود جلب میکرد.هری متوجه روح خون آلودی در کنار تصویر زن شد که به سرعت از تابلو خارج شد.

هری به سمت میز رفت و قبل از اینکه کسی در مورد ورودش به این جمع خصوصی اظهار نظری بکند گفت: شنیدم در اینجا در زیر سایه محفل ققنوس با نام آشنایه حذب دست به کارهایی میزنید که باعث نارضایتی برخی از مدیران هاگوارتز شده.اگه از تغییر گروه برخی از دوستان حاضر در جمع بگذریم باز هم تعداد خلافهایی که در این تالار صورت گرفته چندان کم نیست.
ققنوس بالهایش را تکانی داد و با طعنه گفت: اوه هری فکر میکنم خودتم مرتکب خطا شدی اینو از نوار طلایی دور ردات کاملا میشه تشخیص داد...تو نمیتونی کارهای تالار خصوصی ما رو زیر نظر بگیری چون خلاف قوانین هست.در ضمن اگه نیازی به بازرس باشه ما اسکاور رو داریم که تازه به جمع ما پیوسته و همینطور کریچر رو که متعلق به خودته.پس نیازی به وجود شما نیست...فنگ در خروج رو نشونشون بده
-ممنون راه رو بلدم فقط خواستم اطلاع بدم که چند روزی مهمان شمام تا اوضاع رو اونطور که شایسته این گروهه اصلاح کنم.با توجه به اینکه خوابگاه پسران به دلیل وجود تمام دختران راونکلاو اشغال شده ترجیح میدم در خوابگاه دختران اقامت کنم...فعلا شب خوش

قبل از اینکه به سمت در خروج حرکت کند با لبخندی مرموز به تمامی حاضرین در آن محفل گفت:راستی در این جمع حضور تمامی مدیران هاگوارتز احساس میشه پس مراقب حرفاهایی که میزنید باشید.

اعضایه راونکلاو با نگاهای متعجبشان هری پاتر را به سمت در خروج بدرقه کردند.شاید در آن لحظه به تنها چیزی که فکر میکردند انتقام بود...





Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۷:۰۲ شنبه ۳۰ دی ۱۳۸۵

جاگسن اون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۳۹ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۳۸ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۸
از سوسک می ترسم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 303
آفلاین
کمپانی کجد پیکچرز تقدیم می کند:
خشم وزارت
با شرکت :
جاگسن اون-گری گوری گویل-بادراد ریشو(همون جن زشت ریشو)-هدویگ –کالین کریوی-ققنوس-لوسیوس مالفوی- تمام وزارتیان و اطرافیان- کارگران کارخانه های بوق سازی و آفتابه سازی و چکش سازی

تهیه کننده :
لرد ولدومورد(همون مونتاگ)


نویسنده ها :
جاگسن اون – آناکین مونتاگ (همون ولدومورد)- ادوارد جک


صدا بردار:
بلیز زابینی


فیلم بردار :
رابستن لسترنج


گریمر :
مالدبر مادولین زاده

کارگردان :
جاگسن اون

این داستان برگرفته شده از واقعیت است...
*دیدن این فیلم برای افراد بالای 12 سال ممنوع می باشد.
____________________________________
ملت در حال کار و فعالیت های تولیدی در کارخونه ی آفتابه سازی هستن
عنوان آفتابه ها ی آبی و قرمز و سبز و زرد در رنگ ها و طرح های مختلف
یهو یه صدایی از کارخونه ی بقلی میاد از کارخونه ی بوق سازی صدای جیغ و داد و هوار و بوق
ملت آفتابه ساز همه با هم و در یک حرکت ارزشی از کارخونه میریزن بیرون و جالب اینجاست که کالین به عنوان مدیر عامل آفتابه سازان پیشاپیش ملت از کارخونه خارج میشه
اول چیزی که میبینن اینه که یه جن کوچولو ی بیریخت رفته روی شونه ی یه غول واساده و داره یه اعلامیه میخونه
جن زشت ریشو : از این به بعد این کارخانه به دلیل حال نکردن وزیر باهاش بسته میشه هر کسی جرات داره حرف بزنه
یکی از ملت ارزشی: آخه چه دلیلی داره ؟ چرا کارخونه رو بستی؟ چرا این کار گر ها رو بیکار کردی؟
جن زشت از اون بالا به یه چیزی تو آسمون اشاره میکنه که یه کاری بکنه و بعد شروع میکنه به حرف زدن: هیچ دلیلی نداره. همینجوری بیکار بودم گفتم یه پست بزنم پست هام زیاد بشه شما مشکلی داری؟
قبل از اینکه طرف بیاد جواب بده یه چیز سفید گنده از آسمون میاد پایین و با چنگولاش طرف رو بلند میکنه میبره آزکابان ( چه ارزشی)
ملت همه با هم: هووووووووووووووووووووووووو
یکی از اون وسط: زندانی سیاسی آزاد باید گردد
همه ی ملت با هم شعار میدن: زندانی سیاسی آزاد باید گردد - زندانی سیاسی آزاد باید گردد - زندانی سیاسی آزاد باید گردد
جن زشت ریشو : این یه شورشه؟
ملت : اره اره اره
شورش علیه وزیر؟
ملت آزادی خواه: بله بله بله
جن زشت ریشو دو تا سوت میزنه یه سری آدم که نقاب و چماغ دارن و همه هم مثل خودش ریش دارن میرین وسط و شروع میکنن به با چماغ مردم رو میزنن
ريشو ها وارد جمع ميشن همشون ريشو و زشتن(قابل توجه اونجا كه گفته بودين ريشو ها نقاب دارن بايد عرض كنم من هيكل شناسم از هيكلاشون فهميدم زشتن)
_بوق بوق هميشه بدون بوق نميشه
اما اي ريشو قدرت افتابه ستم مرلينو دست كم گرفتن
ضد گلوله نيست كه هست
در قزوين توليد نشده كه هست يعني شده
كارگران ساده افتابه سازي كه مشتي و جوات و يه دو ستا ارزشي باز هستن و بقيه يه چيز ديگه باز هستن..با ريشو ها در گير ميشن
از يه طرف ميگن:زنداني سياسي ازاد بايد گردد...تا خون در رگ ماست بوق سازي حمايتت ميكنيم..بوق بوق هميشه بدون بوق نميشه..چو بوقي نباشد تن من مباد
با اضافه شدن ريشوهاو عمل به جمله مرد جنگ مرد فرار هم بايد باشد نيروهاي خط افتابه يك متفرق شدند
ريشو جن زشت جلو رفت و يه اعلاميه بزرگم دم در كارخونه بوق سازي چسبوند مضمون بر اينكه (بدون شرح)
و در اونجا را مهرو موم كرد اما ريشو خبر نداشت نداشت كه يه ارزشي ورزشي در دستشويي كارخانه
مشغول باز كردن تفكر خودشه
بله اون ارزشی ورزشی جاگسن اون بود.
جاگسن که در حال فکر کردن بود که کارخانه را از وضع نابسامان در بیاره .
در همین لحظه رشته افکارش باز میشه(البته با صدایی که از بیرون از کارخانه میاد.)
جاگسن که می خواهد بفهمه چه اتفاقی در حال روی دادن است میره بیرون از کارخانه و می بینه ملت رو اینجوری میشه.
ملت : مرگ بر وزارت . مرگ بر غیر ارزشیان . تا خون در رگ ماست جاگسن رهبر ماست. بوق بوق بوق سازی بوق بوق بوق سازی.
جاگسن تو فکرش : چقدر کارخونمون و خودمون طرفدار داشت نمی دونستیم.
بالاخره جاگسن هم وارد معرکه میشه .
در همین لحظه ققنوس و وزارتیان هم داشتن با چکش و انواع وسایل کارخانه رو خراب می کردند.
جاگسن : نه این کار رو نکنید . شما معنای واقعی این کارخانه رو نمی دونین . معناش اونی که تو سایته نیست . معناش یه چیز دیگست . معناش همون بوقیه که موگولها دارن.
ملت وزارت چند لحظه دست از کار می کشن .
بادراد : شروع کنین . این این چیزها رو میگه که شما رو خر کنه . زود باشین شروع کنین.
دوباره ملت وزارت شروع می کنن به خراب کردن کارخانه .
از آن طرف ملت کارخانه بوق سازی و آفتابه سازی در حال جدال با جنها بودند که ملت کارخانه چکش سازی که اونور کارخانه بوق سازی بود وارد جدال میشن . با چی ؟
این رو جاگسن میگه .
گویل : با همون چکشهایی که روشون بوق نصب کردیم.
ملت چکش ساز هم شروع می کنن با چکش زدن تو سر دشمن .
ملت بوق ساز شروع می کنن به تشویق ملت چکش ساز و ملت آفتابه ساز هم شروع می کنن به آب پاشیدن به سمت جنها . از اون طرف هم هدویگ و لوسیوس هم وارد جنگ جهانی سوم شدند .
آنها با ملت وزارت هم پیمان شده بودند.
هدویگ : به فرمان من جغدها حمله.
بعد از اینکه ملت آفتابه ساز و چکش ساز و بوق ساز به نیروی جنها و جغدها پیروز می شوند با یک صحنه بد روبه رو می شون .
ملت :
جاگسن : مرگ بر وزارت . این جوانهای مردم رو از کارکردن میندازه و ما هم از بوق سازی . تازه می خواستم تو امضام بذارم که : فقط بوق ساختن وجود داره که کسانی از اون عاجزند.
15دقیقه بعد که جاگسن همه راز و نیازهایش رو با خداش می کنه که یه جوری کارحخانش ساخته بشه میگه : ملت نگاه کنید این
حرکت کاملا انتحاری وزارت مثل اینکه به کارخانه های شما هم خصارت زده
____________________________________________
و این چنین شد که کارخانه بوق سازی هم بسته شد.


ویرایش شده توسط جاگسن اون در تاریخ ۱۳۸۵/۱۰/۳۰ ۱۷:۴۴:۴۰
ویرایش شده توسط جاگسن اون در تاریخ ۱۳۸۵/۱۰/۳۰ ۱۷:۵۰:۳۵
ویرایش شده توسط جاگسن اون در تاریخ ۱۳۸۵/۱۰/۳۰ ۱۷:۵۶:۱۶

من یه شبح و�


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳ شنبه ۳۰ دی ۱۳۸۵

تدی اسنیپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۳ شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۲۹ پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۴
از یه جای خوب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 67
آفلاین
شب بود ظلمت در یکی از کوچه های تنگ محله ی فقیر نشین لندن حکمفرما بود . فقط نور سوسوزن یک کافه ی قدیمی قسمتی از زمین خیس از باران کوچه را روشن می کرد .صدای جرو بحث چند مرد به گوش می رسید.
کمپانی برادران وارنر تقدیم می کند
در به شدت باز شد و مرد جوانی با لباسهای مندرس از کافه بیرون پرت شد. او با مشت و لگد به در می کوبید : هی اوستا من پنج ساله که برات کار می کنم عوضی. تو نمی تونی به این آسونی منوبندازی بیرون.
صدایی از درون کافه پاسخ داد : حالا که تونستم. مرد جوان لگد محکمی به در زد : لعنتی .
به کارگردانی تدی اسنیپ
مرد با لحن نرمتری گفت: گوش کن اوستا به جون اون دختر خوشکلت تقصیر من نبود. حداقل حقوقمو بده شب یه گوری بخوابم. سه پوند از شکاف در بیرون افتاد.
و با هنرمندی جیمی براون
مرد با درماندگی روی زمین نشست . به سه اسکناس مچاله شده که زیر باران خیس می شد نگاهی انداخت . سرش رو روی دستهاش گذاشت و آهی کشید.
( دوربین به طرف آسمون می ره. کلمات درخشانی روی آسمان ابری نقش می بندد: )
غریبه
بازیگران:
آلبوس دامبلدور
مینروا مک گونگال
تام گتز
* * *

با لگدی که به پهلویش خورد از جا پرید. نور صبحگاهی چشمانش را زد.
_ هی جیمی مگه نگفتم گورتو از اینجا گم کن؟
جیمی با عصبانیت از جا بلند شد. مستقیم توی چشمای ریز مرد زل زد. آروم گفت: باشه.دارم میرم. و پشتش رو به مرد کرد .
مرد گفت: بهتر . دیگه دوست ندارم ولگردایی مثل تو دور و بر دخترم بپلکن.
جیمی از خشم لرزید. برگشت و محکم با مشت توی صورت مرد کوبید و شروع به دویدن کرد. مرد در حالی که بینی خون آلودشو گرفته بود بر سر رهگذران فریاد کشید : بگیریدش . اون آشغالو بگیرید.
جیمی سر پیچ در حالی که می خندید برگشت و برای مرد دست تکون داد. تا سر خیابون دوید. کسی دنبالش نبود. نفس نفس زنان به دیوار تکیه داد.
***
جیمی با ناامیدی به سه پوند توی جیبش دست کشید . دو ساعت طولانی بود که او روی نیمکت پارک لم داده بود و به مردم که با عجله به سمت مقصدشون می رفتن چشم دوخته بود. با بی حالی مسیر پرنده ی کوچکی رو که جلوش پرواز می کرد دنبال کرد. این دیگه چه جور پرنده ایه؟ اه .. یه جغد. بدشانسیام تکمیل شد. اون اصلا اینجا چیکار می کنه . ناگهان صدای تیر اونو از جا پروند. او بهت زده به جغد در حال سقوط چشم دوخت. برگشت و پشت سرشو نگاه کرد.
پسرکی با تفنگش آنجا ایستاده بود. جیمی فریاد زد: چرا این کارو کردی؟ پسر نیشخندی زد و گفت : داشتم تفنگمو امتحان می کردم. ببخشید. فامیل شما بود ؟ خدا رحمتش کنه.
جیمی اونو هل داد و غرید : عوضی.
جغد رو جایی بین علفا پیدا کرد. خون گرمش قسمتی از سینه شو پوشونده بود. کمی اون ورتر کاغذ لوله شده ای افتاده بود. جیمی آنرا برداشت و باز کرد. بعد از چند لحظه نامه رو بست. به دور و برش نگاهی انداخت تا ببینه کسی به او زل نزده باشه. تند و تند سه بار صلیب کشید و آروم زمزمه کرد: یا مریم مقدس.
***
جیمی با نگرانی کنار باجه ی تلفن ایستاده بود.همون جایی که توی نامه نوشته شده بود محل ملاقات.جیمی کم کم داشت فکر کرد که حسابی سر کارش گذاشتن.یک ساعت تمام بود که به هر عابری زل زده بود. حالا دیگه خسته شده بود و داشت قید صد گالیون طلا رو می زد .معلوم نبود واحد پول چه کشوریه ولی هر چی بود طلا بود. ناگهان مردی که کلاه بزرگی سرش گذاشته بود جلو آمد و با تردید گفت: ببینم شما رو تصادفا پروفسور ریچارد تامپسون نفرستاده؟
جیمی هول شد و گفت: من معذرت می خوام آقا . شما رو نشناختم. بله من توسط نامه ی پروفسورتامپسون اینجا هستم. از دیدنتون خوشحالم.
مرد گفت: من هم همین طور . مطمئنم که انتخاب پروفسور حتما خوبه آقای....
جیمی لبخند ملیحی زد و گفت: براون. جیمی براون.
_ من هم پروفسور همیلتون هستم. معلم ماگل شناسی. البته معلم سابق . حالا دیگه بازنشسته شدم.از این به بعد شما استاد ماگل شناسی هستید. شما باید یک فشفشه باشید .
جیمی در حالی که در دلش به این لغت مسخره می خندید گفت: ام م م م .... بله. من همون هستم.
پروفسور چیزی شبیه یک بلیط و یک گوی سرد رو در دستش قرار داد.
_این بلیط شماست و این طلسم هم به شما اجازه ی عبور از سکو رو می ده. روز خوش.
جیمی گفت : هی پروفسور یه لحظه صبر کنید. بلیط کجا؟
***
جیمی برای چندمین بار به سکو دست کشید . مطمئنا هیچ راه مخفی ای وجود نداشت. غرید: لعنتی . و لگدی حواله ی سکو کرد. اما پاش به راحتی عبور کرد.با خودش گفت: رمزش همینه. سرعت.
چند قدم عقب رفت و شروع به دویدن کرد. به طرز معجزه آسایی از سکو رد شد. جیمی فریاد کشید : هورااااااااااااااا .
وقتی به خودش اومد حدود دو هزارچشم جوری به اون زل زده بودند که انگار با مازیک قرمز روی پیشونیش نوشته بودن : من یه دیوونه ی زنجیری هستم.
***
جیمی سعی داشت بدون این که کسی متوجه بشه با یه انگشت ظرف وسوسه انگیز بستنی رو به طرف خودش می کشید دامبلدورچند ذقیقه به جیمی خیره شد بعد با نگرانی نگاهی به مک گونگال کرد. مک گونگال گفت:شما رو پرفسور همیلتون فرستاده؟
جیمی از لای دندانهای کلید شده اش گفت:بیا دیگه....
مک گونگال بلند تر گفت:پروفسور...؟؟؟
جیمی از جا پرید : چی؟ ها همون یارو ..اسمش همیل...همیلتون بود .
دامبلدور گفت : شما باید ماگل شناسی درس بدید برای کلاسهاتون چه برنامه ای دارید .
_راستش برنامه های بزرگی دارم .ولی متا سفانه سری هستن .جیمی لبخندی زد وادامه داد : شما که انتظار ندارین ما اسرار کارمون روبرای شما فاش کنیم.
یه دفعه ظرف بستنی از جلوی جیمی حرکت کرد و به طرف آخر میزشتاب گرفت .
جیمی با عصبانیت فریاد کشید : کی این ظرف رو برد؟
صدایی از ته سالن جواب داد:ببخشید لازمش داشتین؟ چند ثانیه بعد ظرف بستنی روی صورت جیمی فرود اومد.
*****************
جیمی چند نفس عمیق کشید. زمزمه کرد : می ری اون تو و مودبانه مثل یه معلم با وقار سلام می کنی . خودتو معرفی می کنی و کمی در مورد درست توضیح می دی. جیمی سعی کرد این فکرو که همیشه از معلمای مودب بدش میومده از سرش بیرون کنه.
قلب جیمی به شدت در سینه اش می تپید. آروم در رو باز کرد و وارد شد.
بعد از اینکه با کلی تپق خودشو معرفی کرد یکی از بچه ها ازش پرسید : پروفسور درس امروز چیه ؟
جیمی به فکر فرو رفت.
***
پروفسور مک ایوان در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود در دفتر آلبوس دامبلدور را به شدت باز کرد. مدیر مدرسه رو به پنجره ایستاده بود. با آرامش پرسید: پروفسورمشکلی پیش اومده؟
مک ایوان تقریبا فریاد کشید: این وقاحته. چنین بی شرمی ای در تاریخ هاگوارتز سابقه نداشته. اون احمق داره کوییدیچ رو نابود می کنه.
دامبلدور لبخندی زد و گفت: به نظر من اون احمق فقط داره بچه ها رو شاد می کنه.
_ شما متوجه نیستید. اون داره توی هاگوارتز یه ورزش ماگلی به بچه ها یاد می ده.جایی که قراره بهترین جادوگرای دنیا تربیت بشن.
_ بله. اما من فکر می کنم بهترین جادوگرای دنیا هم احتیاج به کمی تفریح دارن.
پروفسور با عصبانیت دو چندان در رو به هم کوبید و بیرون رفت.
دامبلدور با لبخندهنوز بچه ها را تماشا می کرد. آرزو کرد که ای کاش کمی جوان تر بود.
***
جیمی عکسی را بالای تخته آویزان کرد.
_خوب بچه ها کی می دونه این چیه؟
تام گتز پسرک عینکی که همیشه ساکت بود با شرمندگی دستشو بالا گرفت.
_ سینماست قربان .
عالیه تشویقش کنین.
لبخند محوی روی لبهای پسرک نقش بست.
الکس که خیلی با غرور نشسته بود گفت: معلومه که یه خون فاسد می دونه اون چیه.
***
این ضبط صوته . با استفاده از اون ماگلا موسیقی گوش می کنن و. خوب اصیلا دستشونو بگیرن بالا.
این اولین بار بود که الکس سر کلاس جیمی با شور و اشتیاق دستشو بالا می گرفت.
چشمان جیمی از شیطنت برقی زد و گفت: خوب الکس تاهفته ی دیگه وقت داری که توی هاگوارتز کارش بندازی.
الکس گفت: نه .من به وسایل ماگلی دست نمی زنم.
جیمی گفت : خوب حدس می زدم که عرضه شو نداشته باشی. تام تو می تونی ؟
هنوز تام دهنشو باز نکرده بود که الکس گفت: خودم این کارو می کنم.
جیمی لبخندی زد و ضبط صوت رو به او داد.
***
در دفتر دامبلدور همه ی معلمها دور هم جمع شده بودند مک ایوان گفت:شما که می دونستید اون یه ماگله چرا گذاشتید دو ماه تموم اینجا درس بده ؟
اسپراوت گفت:این وحشتناکه اون بچه ها رو به شهر برده تا قوانین راهنمایی رانندگی رو بهشون یاد بده .
مک گونگال سعی کرد اونا رو آروم کنه :ما هممون اینا رو می دونیم از شما خواستیم بیاین اینجا که به ما بگین باید با اون چی کار کنیم ؟
مک ایوان گفت:این که پرسیدن نداره اخراجش می کنیم.
فلیت ویک گفت:ولی بچه ها خیلی اونو دوست دارن نمی شه بدون دلیل اخراجش کرد .
دوباره همه با هم شروع به حرف زدن کردند .
مک گونگال گفت:خیلی خوب ما یه رای گیری از معلما جلوی چشم بچه ها توی تالار اصلی ترتیب می دیم تا اگه اخراج شد کسی نتونه اعتراض کنه.
***
همه ی معلما توی جایگاه نشسته بودند و منتظر اومدن جیمی بودند جیمی در حالی که چمدونش آماده بود وارد شد و سر میز هافلپاف نشست دامبلدور گفت:تشریف نمیارین پرفسور ؟
جیمی لبخندی زد و گفت:نه اینجا راحتترم . _بسیار خوب
***
رای گیری تازه تموم شده بود بچه هادور جیمی حلقه زده بودند دامبلدور گفت:خیلی خوب حالا رای ها رو می خونیم و مشخص می شه پرفسور براون می تونن به تدریسشون توی مدرسه ادامه بدن یا نه.
دستی شانه ی جیمی رو فشرد اون سرشو بالا گرفت و با دیدن الکس لبخند غمگینی زد .
._خوب یه رای موافق و .........1..2...3..4..بله سیزده رای ممتنع.
_یییوههههههههههههههوووو
صدای ضبط صوت در سالن پیچید: پرفسور براون بهترین معلم دنیاست.


فردا خواهد آمد خواهید دید هر کس آنچه نیست که می بینید
و اما پشت دریا ها یقین شهری ست رویایی

[img]http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/watermark.php?[/img]







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.