پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

196
نفر همین الان آنلاین‌اند 57 نفر در «انجمن»
1 عضو 195 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

کوچه ناکترن

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
آخرین ورود
شنبه 20 مرداد 1386 21:31
عضویت
1386/04/11
پست‌ها
58
باران نم نم می بارید و باعث میشد که فضای کوچه ناکترن دهشتناک تر از قبل جلوه داده شود.
چندین جادوگر سیاه و بیچاره در حالیکه در گوشه و کنار تاریک خیابان به هم چسبیده بودند تا گرم شوند به خوابی ناآرام فرو رفته بودند.
در میان چک چک باران ، صدای قدم های فردی سیاه پوش به وضوح شنیده میشد.
از برداشتن قدم هایش میشد فهمید که عجله دارد...
درست در پشت او گربه ای خاکستری در حالی که چشمانش از دقت برق می زد به نرمی او را تعقیب میکرد.
در صدای باران و سیاهی شب نه صدایی از آن گربه شنیده میشد و نه بدن خاکستری اش در آن کوچه نفرت انگیز رد میشد.
مرد سیاه پوش ناگهان ایستاد و چرخی زد و چوبش را در کمال تعجب به طرف گربه گرفت و زیر لب گفت : فکر کردی! تا اینجا منو دنبال کردی...ولی اون قدر زرنگ و فرز نیستی!
چوبش را تکانی داد ولی ناگهان گربه محو شد و به جای او تراورز ، یک محفلی نیمه قدیمی ظاهر شد.او نیز چوبش را به طرف فرد مقابل اش گرفته بود : خوب دستتو رو کردم روزیه!؟خیلی زود به باید اعتراف کنی...
و فریاد زد :
_ چرابلس!
همه ی این اتفاقات در چند ثانیه صورت گرفت ولی فردی که گویا روزیه نام داشت ، سریع تر از آنی بود که تراوز فکر میکرد.
_ اکسپلیارموس!
وی ، طلسمی را که از طرف تراورز فرستاده شده بود را دفع کرد و در تعجب او در برابر دیدگانش ، طلسم برگشت و دقیقاً به سینه ی تراورز برخورد کرد و سپس با فریادی گوش خراش بر روی زمین در غلطید.
رعد و برقی بی صدا در آسمان زده شده و باعث شد که پوزخند همراه با پیروزی ای که بر لبان روزیه نشسته بود برای ثانیه ای دیده شود و دوباره همه جا تاریکی.
او در حالی که چوبش را به طرف محفلی بیهوش گرفته بود گفت : درست بود که می خواستی از من اعتراف بکشی ولی طلسم مدافع برای همین موقع ها خوبه.حالا هم شب شده وباید خداحافظیت رو بکنی!
_ آواداکداوارا!
برقی سبز رنگ چندی کوچه را روشن کرد و سپس دوباره خاموشی و فقط صدای پقدم هایی که دوان دوان دور میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
شناسه قدیم من : بورگین
تولد نقش
1396/06/04
آخرین ورود
جمعه 8 فروردین 1399 21:19
عضویت
1384/07/23
پست‌ها
475
يك شب مهتابي بود و قرص كامل ماه سخاوتمندانه به خانه ها درختها و آدمها مي تابيد و باد شادمانه در ميان كوچه ي ناكترن مي وزيد و سنگفرش كف كوچه را نوازش مي كرد و به دور آتش پير مرد مي چرخيد. پيرمردي در مقابل آتش نشسته بود و تعداد زيادي كودك دور او حلقه زده بودند و به داستان بيوولف و گرندل كه او تعريف مي كرد گوش مي كردند. پيرمرد داستان را با آب و تاب زيادي تعريف مي كرد داستان هيولاي گرندل كه به دست بيوولف قهرمان كشته شد.هيولايي كه هزار چهره داشت و هزار سر! ناگهان صداي آه و ناله هاي كودكان برخاست:
-:..اه..نمي شه همشو امشب بگي؟
پيرمردي لبخندي زد و گفت: نه پسر جون الان ديگه خيلي ديره ..اين پيرمرد هم بايد بره بگيره بخوابه...!
-:يعني بيو ولف مي تونه ..گرندل رو بكشه، پدر بزرگ؟!
-: آْلبوس عزيز ...بهتره كه تا فردا صبر كني..
طولي نكشيد كه بچه ها از كنار پيرمرد قصه گو پراكنده شدند و هركدام به سوئي رفتد. پيرمرد هم بلند شد و همزمان آه بلندي كشيد و چوبش را بيرون كشيد و به سمت آتش گرفت تا با وردي آن را خاموش كند، اما:
-: صبر كن پيرمرد مي خوام بدونم ...ديگه چه داستانهايي بلدي..داستانهايي در مورد جادوي سياه ..مي خوام بدونم والفريك هم مي تونه گريندوالد رو شكست بده يا نه؟ مي خوام بدونم خاندان مشهور دامبلدور مي تونن گرينوالد رو شكست بدن يا گرندوالد با اين كار براي خودش شهرتي جاودانه مي خره؟
پيرمرد از حرفهاي اين مرد سياه پوش كه به طور ناگهاني در مقابلش ظاهر شده بود و اينچنين سوالي مي پرسيد يكه خورد. اما خودش را كنترل كرد و با چهره اي گشاده گفت :
-: براي اين كار مي توني بري پيش يه پيشگو ...من كاساندرا تريلاني رو بهت پيشنهاد مي كنم .
-:اما من دوست دارم كه والفريك پير اين ها رو براي من بگه ..بزرگ خاندان دامبلدور ...
پيرمرد به شدت از حرفهاي مرد سياه پوش تعجب كرده بود .اين سوالهاي بي ربط چه معني اي دارد؟ شايد هم دوستش اريك باشد كه باز هم مي خواهد با او شوخي بي مزه اي بكند ! اما چه دليل دارد كه اريك يك همچين شوخي بي مزه و نامربوطي با والفريك قصه گو بكند!؟اگر اين مرد خود گريندوالد باشد چه !؟ اگر اين مرد يك جادوگر سياه باشد چه؟ جواب اين سوال را راحت مي توانست بيابدفقط كافي است كه يك ورد بر زبان بياورد.ذهنش را متمركز كر و و در ذهنش با صداي بلند فرياد زد:
-:چراپلس...!
ناگهان دنيا در مقابل چشمش تيره و تار شد. مرد سياه پوش در مقابل چشمش به هيولايي بزرگ و سياه تبديل شد و صدايي در ذهنش پيچيد: "جادوگر سياه"!!
حالا والفريك پير در مقابل بزرگترين جادوگرسياه ايستاده بود ..جادوگري كه مي خواست با نابود كردن افراد سرشناس هم به شهرت و هم به قدرت برسد.يك جادوگر سياه نوپا اما ماهر و چيره دست!
گريندوالد مهلت نداد تا والفريك پير آرامش خودش را بدست آورد چوبدستي اش را بالا آورد به سمت سينه ي او گرفت و گفت:
-: فكر كنم ديگه منو شناختي پيرمرد..آره ..منو شناختي ..احتمالا زياده روي كردم اما ..خب مشكلي نيست..آواداكداورا!!
پرتو سبز به سمت پيرمرد شليك شد اما پيرمرد در اثر ضعفي كه بر او چيره شده بود تعادلش را از دست داد و به زمين افتاد و در نهايت خوش شانسي پرتو از كنار گوشش رد شد. والفريك پير در اثر اين سقوط ناگهاني كمي به خود آمد.خوشبختانه چوب جادويش در دستش بود.بلافاصله پرتوي به سمت گريندوالد فرستاد اما جادوگر سياه، جوان و چالاك بود. بلافاصله طلسم را منحرف كرد و يك طلسم مرگبار ديگر فرستاد.پيرمرد ناگهان ناپديد شد و طلسم به سنگفرش هاي كف خيابان برخورد كرد.ناگهان با سرعني باور نكردني پرتو قرمزي به سمت گريندوالد آمد و او را به گوشه اي پرت كرد . در نتيجه چوبش از او جدا شد و به گوشه ي ديگري رفت.پيرمرد كه لبخند پهني بر صورتش نقش بسته بود گفت: درس اول جوون هيچ وقت توي دوئل بدون خلع سلاح كردن حريفت طلسم ديگه اي نفرست.
اما ناگهان صداي گريندوالد از پشت سر او شنيده شد:
درس دوم پيرمرد..هيچ وقت به اون چيزي كه مي بيني اطمينان نكن..اون فقط يك تصوير مجازي بود..آواداكداورا..
چشمان والفريك پير از حيرت درشت شد و در نهايت بدنش براي بار دوم بر روي زمين افتاد.اما اين بار بي جان...
========
والفريك پير: آلبوس پرسيوال "والفريك"‌برايان دامبلدور: پدربزرگ آلبوس دامبلدور...
گريندوالد: كسي كه آلبوس دامبلدور اونو شكست داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

آخرین ورود
جمعه 13 آبان 1390 18:39
عضویت
1385/11/19
پست‌ها
527
سوسوی خورشید از میان ابرها بر روی شیشه ی پنجرها نور می انداخت.
درب مغازه ها آرام یکی پس از دیگری باز میشدند و آرام رفت و آمد مردم در کوچه دیاگون شروع شد.
در آن گوشه،درکنار جعبه های کثیف و سیاه،راهی برای ورود به کوچه دیگری وجود داشت.کوچه ای کاملا متفاوت با دیاگون.ويريديان آرام وارد کوچه شد.به دور و ور خود نگاهی انداخت و بعد با توجه به چاله کوچکی که جلوی پایش بود قدمی برداشت.به اولین مغازه ای که رسید وارد شد و بدون سلام از فروشنده پرسید:
ببخشید کجا میتونم معجون سریانوس رو پیدا کنم؟
فروشنده زنی با موهای فرفری و جولیده بود که لباس صورتی رنگی همراه با دمپایی های آبی رنگ پوشیده بود.پروشنده اول نگاهی به ویریدیان کرد بعد با لحن شیرینی گفت:
سلام
و بعد به کنار پنجره رفت و نگاهی به خورشید انداخت و گفت
.به به.امروز آفتاب از کجا درامده که من همچین آدمی رو به مشتری گرفتم؟
خب خب جناب.بفرمایید بشینیداین همه عجله برای چی؟
فروشنده با دستانش ویریدیان رو به نشستن بر روی صندلی قهوه ای رنگ دعوت کرد.
ويريديان هیچ کاری نکرد.حتی از جایش تکان نخورد.
زن که این را دید به آرامی دستی بر موهایش کشید و لیوانی چای به وی داد.
ويريديان که از رفتارش خجالت کشیده بود به آرامی از زن تشکر و لیوان را گرفت.
ويريديان به دعوت فروشنده به بر روی صندلی نشست و لیوان چای را نزدیک دهان خود برد.قبل از این که چای را بنوشد چیز عجیبی دید.یا بهتر چیز عجیبی به مشامش رسید.
چای بوی سم میداد!!
ويريديان چیزی به روی خود نیاورد. و آرام دستش را به سمط چوبش برد.
و بعد:چرابلس
طلسم به زن برخورد کرد.لیوان چای از دست زن افتاد و زن بر روی مبلی ولو شد.
ويريديان نگاهی به زن انداخت و پیش خود گفت:من کتاب طلسمهای جادوگری رو نوشتم ولی هنوز ...ولش کن.باید سریع از اینجا برم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1383/11/19
آخرین ورود
پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
عضویت
1384/05/18
پست‌ها
3736
کوچه ناکترن از همیشه خلوت تر ، تاریک تر و کثیف تر بود ، بوی غذای مانده از همه طرف به مشام میرسید و در صدد بود تا نقش مهمتری در رعب انگیز تر کردن کوچه ایفا کند !
دو جادوگر قدیمی که زمانی با یکدیگر دوست بوده اند ، اکنون در مقابل یکدیگر ایستاده بودند و در حالیکه انگشتانشان را دور چوبدستی هایشان قفل کرده بودند ، با نگاهی سرشار از نفرت به یکدیگر مینگریستند ! ولی اکنون در دیده هایشان اثری از مشاهده دوست قدیمی رویت نمیشد ، تنها چیزی که مشخص بود این بود که آن دو که زمانی یکی از وفادارترین دوستان یکدیگر بودند ، به سمت خوبی و بدی روی برده بودند ؛ گریگور ویچ به سمت خوبی رفته و یکی از جادوگران درست کار بود و کاراکتاکوس بورک به سمت سیاهی و تبهکاری قدم برداشته بود !
تنها چیزی که الان حائز اهمیت بود این بود که آن دو در نظر دارند با یکدیگر دوئل کنند ، دوئلی کوتاه ، ولی در عین حال مهم و سرنوشت ساز !

گریگور در حالیکه به صورت دوست از دست رفته اش خیره شده بود گفت : حاضری شروع کنیم ؟ امروز یکی از ما به دست دیگری از بین خواهیم رفت ! پس بدرود ! ولی فراموش نکن که من حاضرم بمیرم ولی از نفرین های سیاهی که تو استفاده میکنی استفاده نکنم !

کاراکتاکوس لبخند سردی زد و گفت : بدرود ! خواهیم دید ، که مجبور به این کار خواهی شد ! تو از طلسم سیاه استفاده میکنی !

چوبدستی ها همزمان به کار افتاد ، تنها صدایی که به گوش میرسید ، نفرین های دو جادوگر بود : سکتوسمپرا ، اکسپلیارموس ، کروشیو ، پتریفیکوس توتالوس ، ایمپریوس کارس ، ایمپدی منتا ، آواداکداورا ... !
سکوت ناگهانی سراسر کوچه ناکترن را در بر گرفت ! نه ! گریگور در حالیکه سر قول خودش که مبنی بر استفاده نکردن از جادوی سیاه بود ایستاده بود و اکنون بیجان در حالیکه به کاراکتاکوس چشم دوخته بود از این دنیای فانی کوچ کرد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
تولد نقش
1396/07/22
آخرین ورود
امروز ساعت 21:18
عضویت
1384/11/01
پست‌ها
3125
نسیمی میوزید...دو جادوگر با شنل روبه روی یکدیگر ایستاده بودند!آنها در بیابانی قرار داشتند!بیابانی که تا فرسخ ها آنطرف تر اثری از هیچ موجودی زنده ای نبود!حتی کاکتوس هم آن اطراف نبود!

فرد جادوگری که یکی از مرگخواران لرد ولدمورت بود،دارای شنلی سیاه بود و فقط صورتش معلوم بود!علامتهای زخم بر تمام صورتش نمایان بود و موهایش به رنگ قهوه ای به نظر میرسید!چشمانش آبی بود!کمی آنطرف تر ديدالوس ديگل یکی از اعضای محفل ققنوس که طرفدار سرسخت هری پاتر هم بوده است قرار دارد!او هم شنلی مشکی بر تن دارد!ولی او تمام بدنش مشخص بود...بدنی لاغر و دارای موهای سیاه رنگ!چشمانش به رنگ قهوه ای بودند و نیشخندی بر روی لبانش نقش بسته بود!

بالاخره یاکسلی چوبدستیش را در آورد و دیگل هم مثل یک آینه به سرعت همان کار را انجام داد!یاکسلی پیش خود فکر کرد:
-این دوئل نیست!من باید اونو شکست بدم!نامردی هم بکنم هیچی نمیشه!

1..2..
-کریشیو!
ورد به طرف دیگل رفت او هم با با سرعت برگشت و با حرکتی چوب دستی که تا به آن روز فقط از دامبلدور چنین کاری دیده شده بود.
-آوداکداورا
یاکسلی اینبار به جای دفع ورد وردی دیگری به طرف دیگل رفت!از نور قرمز ورد معلوم بود که طلسم فرمان است!دیگل که انگار دستش بسته شده باشد با نگرانی به آن ورد نگاه کرد!عرق سر بر روی پیشانی اش جمع شده بود!بالاخره چند ثانیه ملال آور گذشت و ورد به او برخورد کرد!ابتدا به زمین افتاد ولی با سرعت ایستاد!لبخندی بر روی لبهای یاکسلی نقش بسته بود!
-صدای سگ در بیاور!
-هاپ هاپ هاپ!
یاکسلی زد زیر خنده!به صورت وحشتناکی میخندید و از این کار لذت میبرد!ناگهان به طرف دیگل رفت و چوب دستیش را گرفت!دستانش را گرفت و پق!

حالا آنها بالای یک ساختمان بودند!ساختمانی نیمه کاره!مه همه جا را فرا گرفته بود!دیگل به دستور یاکسلی به طرف لبه ساختمان رفت!یک قدم دیگه بر میداشت از آن ارتفاع به زمین میخورد!مردم با تعجب از آن پایین به او خیره شدند!هر کدام چیزی میگفتند!یاکسلی هنوز میخندید!به دیگل دستور داد که به یک قدم جلوتر برود!او هم یک قدم دیگه برداشت و حالا یاکسلی بالای ساختمان تنها بود!با خنده ای شیطانی و با صدای بلند گفت:
-ارباب ماموریت شما انجام شد!بالاخره من جز یاران وفادار شما میشوم!
حرفش را با صدای آرام تر تکرار کرد و خود را غیب کرد!پایین ساختمان مردم دور دیگل را گرفته بودند!او دیگر در این دنیا نبود!دیگر آن نیشخند بر روی لبانش نبود و جای آن را قطرات خون گرفته بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هر کسی جرات داره بیاد جلو (فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم )
آخرین ورود
پنجشنبه 21 تیر 1386 16:06
عضویت
1386/04/12
پست‌ها
33
برتی بعد از نگاهی به تابلو مغازه ( کافه سیاه در سیاه ) وارد شد و در را به روی نوری که از کوچه ناکترن می رسید بست. شیشیه ها کدر بود و فقط یک چراغ بنفش رنگ در کافه روشن شده بود. برتی خود را در یک اتاق مربع شکل دید که طرف راستش پپیشخوان مغازه قرار داشت و طرف چپ میز و سندلی گذاشته بودن. روبروی در ، در سمت شمالی کافه یک قفسه پر از ظرف و لیوان و بطری قرار داشت. برتی وارد شد و پشت پیشخوان نشست : « یک نوشدنی آلبالو لطفا ! » صاحب کافه مردی با چهره خشن بود! او دستش را درون یک قفسه برد. یک بطری بیرون آورد و جلوی برتی روی میز کوبید ! برتی با ناراحتی گفت : « متشکرم ! » سپس به جادوگر کنار دستش نگاهی انداخت. بیشتر جادوگرانی که در این کافه می آمدند مرگخوار بودند . اما این جادوگر که شنلی سیاه و کلاهی عجیب داشت به نظر مرگخوار نمی آمد. از صورتش مشخص بود که جادوگر خوبی هم نیست. برتی فقط یک راه برای کشف واقعیت دید. به سمت او برگشت و گفت : « ببخشید آقا ، اسم شما چیه ؟ » مرد نگاهی حاکی از تمسخر به او کرد و گفت : « جاگسون ، تو چی هستی ؟ » برتی سعی کرد خودش را کنترل کند و گفت : « من برتی هیگز هستم ! » مرد گفت : « او ... کجا کار می کنی ؟ ما که همچین پول دار نیستیم ! وضع تو چطوره ؟ » این جمله خیلی چیز ها را برای برتی روشن کرد : « وضع من خیلی خوب نیست ! اما بد هم نیست ! ببینم به نظرت کدوم یکی از مغازه های اطراف بهتره ؟ » - « من مغازه بورگین و بارکز رو بیشتر دوست دارم !» شک برتی تبدیل به یقین شد. چوبدستی اش را در حالی که می گفت « من بیشتر به این کافه علاقه دارم !» کشید و زیر لب زمزمه مرد : « چرابلس » نوری بنفش رنگ از چوبدستی خارج شد اما ناگهان برگشت و به برتی خورد و او ناگهان بیهوش شد ! صاحب کافه گنار جاگسون آمد و پرسید : « چی شده رفیق ؟ » - « هیچی ! می خواست من به سیاه بودن اعتراف کنم ! اما نفهمید که من ورد پروتگو رو خوندم !» <*><*><*><*><*><*><*><*><*><*><*><*> دیگه نبینم ضد جادوگران سیاه چیزی بنویسید ها ! ما مرگخواریم ! سیاهیم ! نسل اندر نسل هم سیاه بودیم تا خود سالازار !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حرفی نمونده واسه گفتن

شناسه قبلی من ! پیوز
آخرین ورود
شنبه 21 مهر 1386 06:43
عضویت
1385/08/17
پست‌ها
544
باران به شدت میبارید . اسمان غم زده بود و پشت سر هم صدای رعد و برق در فضا میپیچید . ساحره ی جوانی به اهستگی در خیابان قدم میزد . کوچه ی ناکترن تنها جایی بود که میشد شبها در انجا قدم زد . باز هم صدای رعد و برق امد . قطرات باران به زمین میخورد و بعد کمانه میکرد . ساحره ایستاد . نفس عمیقی کشید و به بالای خیابان نگاه کرد . شخصی از بالای خیابان می امد . قدم هایش نا میزان بود و انگار که به سختی راه میرفت . ساحره ایستاد . دستش را به سمت جیب بارونی خود برد . موهای خیسش در دهانش میرفت . شخص شنل پوش متوجه او شد . بلافاصله انگار که دوست نداشت کسی او را ببیند , که با ان ردای پاره و خون الود و لباسی سرتاسر مشکی انطور لنگ لنگان از انجا میگذشت , چوبدستی اش را کشید و نعره زد :
_ اوداکداورا !
ساحره چنان به سرعت عکس العمل نشان داد که جادوگر , جاخورد .
_ پروتگو !
اما این طلسم زیاد تاثیری نداشت . با این حال شانس هم کمک او بود و این طلسم از کنارش گذشت . ساحره دوباره به خود امد و متوجه شد جادوگر شروع به دویدن کرده است . صدای قدم هایش در فضا میپیچید و در صدای نعره ی رعد گم میشد .... ساحره چوبدستی اش را بالا گرفت و گفت :
_ چرابلس !
با اینکه اطمینان داشت که ان مرد جادوگر سیاه و بدی است این افسون را روانه ی او کرد . نور ابی رنگی لحظه ای چرخید و سپس جادوگر روی زمین افتاد .
_ من بدم ! اره ! من یک ادمکش هستم ! من جادوگری سیاه هستم !
ساحره به سرعت به طرف جادوگر دوید و کنار او نشست . از زانوی او به شدت خون بیرون میزد .
_ چه بلایی سرتون اومده ....
ساحره با اینکه میدانست کمک کردن به او کار درستی نیست , نمیتوانست او را به حال خود رها کند . جادوگر چوبدستی اش را بالا اورد ولی قبل از اینکه بتواند کاری انجام دهد ساعقه ای به شدت به قلب او برخورد کرد . ساحره جیغ زد و به بدن بیجان جادوگر خیره ماند که حالا مثل چوب خشک شده بود .....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
تولد نقش
1396/11/23
آخرین ورود
شنبه 17 اسفند 1392 13:02
عضویت
1385/11/30
پست‌ها
471
- می تونم آقای والد رو ببینم!

این جمله را ساحره ای با صدای نسبتا لرزان از از زنی که با ظاهری خشن در کافه کار می کرد، پرسید. خیلی تلاش کرده بود تا با خودش کنار بیاید و به این محله پا بگذارد. ولی چاره ای نداشت! خیلی ها به او گفته بودند که فقط "والد" است که فرمول ساخت معجون ضد فراموشی را دارد و محله ناکترن جاییست که می توان او را یافت!

به هر حال او مجبور بود! بخاطر شوهرش که همه زندگی اش بود، باید این معجون را بدست می آورد! اما هیچ ذهنیتی از کسی که قرار بود ملاقاتش کند، نداشت. البته فضای رقت بار و کثیف و همچنین مواجه شدن با افرادی که برخوردهای زننده ای داشتند، از ابتدای ورودش به این محله، مسلما نوید بخش نبود!

شلیک خنده از سوی ساحره کافه چی، باعث شد که یکه بخورد:

- آقای والد....آقای والد..... اگه گریندی* بفهمه که تو آقا صداش کردی، حتما عاشقت می شه خانوم کوچولو!

و بعد لبخند زشتش را به او نشان داد و به میزی در انتهای کافه اشاره کرد! جایی که یک جادوگر جوان، نشسته بود و دودستی یک لیوان نوشیدنی را می فشرد!

باور نکردنی بود! یک فرد آراسته و موقر! آن هم در آن محله! ..... این باعث شد که ورونیکا* با اعتماد به نفس بیشتری به طرف میز برود....

- می دونم برای چی اومدی! یعنی توی کل ناکترن الان می دونن که یه ساحره خوش چهره، می خواد گریندی رو ببینه!

آرامش صدای والد، باعث می شد ترسناک به نظر برسد! آرامشی مخوف! و وحشت آورتر اینکه از وقتو وارد ناکترن شده بود، فقط از یک نفر سراغ والد را گرفته بود و اکنون می دید والد منتظرش بوده! ..... دیگر نمی دانست که می نواند به او اعتماد کند، یا خیر! همه می دانستند که جادوگران سیاه در این محله کم نیستند.

- تو معجون مخصوص منو می خوای! باشه!بهت می دمش!

او دستش را در جیب ردایش فرو برد و یک شیشه معجون را روی میز گذاشت! این در حالی بود که هنوز یک کلمه هم از دهان ورونیکا خارج نشده بود!

- معجون من برای به خیلیا کمک کرده! من استاد امور مربوط به مغز هستم! مغز و حافظه! کسی تا حالا نتونسته جلوی من چفت شدگی رو اجرا کنه!

نمی دانست، چه کند! مردی مشکوک روبرویش نشسته بود و به رایگان معجونی را که او مدت ها به دنبالش بود، به او تعارف می کرد! اما اگر او یک جادوگر سیاه بود، می توانست با معجون داخل شیشه، جان شوهرش را بگیرد! باید وردی را که یاد گرفته بود، به زبان می راند. یا سیاه بودن والد مشخص می شد و یا..... مهم نبود! چند ساعت بیهوشی به کل ماجرا می ارزید!

پس فریاد زد:
- چرابلس!

و دیگر هیچ.....!
---------------------------------------------------------
*گریندل والد
*ورونيكا اسمتلي


پ.ن. در این داستان جادوگر سیاهی وجود نداشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
آخرین ورود
یکشنبه 26 اسفند 1386 16:59
عضویت
1386/01/14
پست‌ها
198
.:| تكليف كلاس دفاع در برابر جادوي سياه |:.

كوچه ي ناكترن بسيار خلوت بود و فرگوس فينيگان جوان به سرعت در آن حركت مي كرد و به سمت ديگر كوچه مي رفت كه ...
- ببخشيد آقا .
- اشكالي نداره !!!
- بازم معذرت مي خوام . ك ...
- چقدر آشنايي برام !
- نمي دونم كجا منو ديدين ! ولي شما هم يكم اشنا مي زنين .
- مثل اينكه گشنه به نظر مياي . اگه بخواي مي توني به خونه ي من كه همين دو خونه اونور تره بريم و يه چيزي بخوريم .
- نه ممنون !!!
- باشه . فقط يه تقاضا بود ... نظر نظره خودته . ولي اگه ميومدي خوشحال مي شدم و راضي !
- راضي ؟ راضي براي چي ؟
- براي اينكه من بهت خوردم و تو رو ناراحت كردم .
- نه اشتباه از من بود . خب ... باشه من ميام . خيلي هم ممنون .
- خب پس بيا .
و آنها با آرامش به سمت خانه ي شماره ي 37 رفتند و مرد در را به سختي باز كرد و گفت :
- اين درم يكمي مشكل داره . خيلي وقته دنبال يه ورد خوب مي گردم تا درستش كنم .
فرگوس كمي فكر كرد و گفت :
- من وردشو بلدم . صبر كنين درستش كنم .
و ورد را گفت و در را در باطن درست كرد ولي در ظاهر هيچ تغييري نكرد و لي صداي :
- تقي !!!
از قفل در آمد و مرد با خوشحالي گفت :
- خيلي ممنون . اينطور كه پيداس درس شده . بفرما داخل .
و هر دو. داخل شدند و به سمت آشپزخانه ي اوپن خانه رفتند و مرد براي فرگوس غذايي آورد گفت :
- تا مي توني بخور .
و فرگوس به غذا نگاهي كرد و شروع كرد به خوردن ... بعد از 10 دقيقه كه غذا تمام شد فرگوس احساسي ناخوشايند در معده اش داشت و گفت :
- من يكم حالم بده و ...
مرد شروع كرد به خنده و گفت :
- اشكالي نداره . حتما غذا سنگين بوده .
فرگوس كه به خنده ي مرد مشكوك شده بود با خود گفت :
- نكنه اون يه جادوگر سياهي چيزي باشه . نه !!! چرا ممكنه . من راهشو بلدم .
و چوبدستي را با سرعت بيرون كشيد و گفت :
- چرابلس !!!
پرتوي نوراني به طرف مرد رفت و پس از برخورد او گفت :
- من جادوگر سياه هستم !!!
و فرگوس چوبدستي را به طرف مرد گرفت كه چوبدستي را بيرون كشيده بود و فرياد زد :
- اكسپليارموس !!!
و ورد به مرد اصابت كرد و چوبدستيش در هوا چرخي زد و بر روي زمين افتاد و فرگوس با وردي ديگر دست و پاي او را بست و با نامه اي به كارْآگاهان وزارتخانه خبر داد .
------------------------------------------------------------------------------------------------
ببخشيد اگه يكم بلند شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيوت اسكمندر در 1386/4/12 21:14:09
تولد نقش
1396/11/23
آخرین ورود
جمعه 4 اسفند 1396 12:16
عضویت
1384/05/30
پست‌ها
1540
ياهو



.:. تكليف كلاس دفاع در برابر جادوس سياه .:.

شب بود ، باران مي باريد ، سخت ، كوبنده و با شدت تا پاك كند پليدي را از جهان هستي؛ اما انگار پس از چند دقيقه فهميد كه نبرد بين سياهي و سپيدي تا جهان استوار است پايدار ميماند !

آب ، جوي هاي داخل كوجه ي ناكترن رو پر كرده بود و همه ي آشغالها را روي پياده رو جاري ساخته بود ، ديگر صداي عابر شنيده نميشد ، باران همه را در خانه هايي كه در و ديوارش از جنس غم و بناءش بي رحمي است ساخته شده بود پنهان شده بودند ، گروهي ديگر هم كه جايي نداشتند براي خود با افسونهاي گوناگون سقفي مجازي ساختند تا لحظه اي را در آن استراحت كنند.

اندكي گذشت ، صداي سرفه اي خفيف مردي را كه كنار مغازه ي بورگين چمبره زده بود را هوشيار ساخت . عابر لحظه به لحظه همراه با عصايي كه در دست داشت نزديكتر ميشد ، سپس نگاهي به مرد كرد و گفت:
- ماندن در اينجا خطرناك است ! ... بهتر است به منزل خود برويد!!
مرد تا اين را شنيد تكاني به رداي نمورش داد و در حالي كه با لبخندي آكنده از خوشحالي به مرد سالخورده اي كه ردايي صورمه اي رنگ و زيبا به تن داشت كرد و گفت:
- همينطور است دوسته من !
بنجی فنویک* نگاهي از سر محبت و به گمان اينكه آن فرد مستمندي بيش نيست به وي كرد و گفت:
- بهتر است امشب را به مكاني امن برويم ! سپس در حالي كه خودش در تاريكي شب ناپديد ميشد گفت: همراه من بيا !
واگاواگا* كه برق چشمانش در تاريكي نيز نمايان بود چوبدستي اش را كمي نزديكتر به دستانش آورد و دنبال بنجي راه افتاد !

.:. اندكي بعد .:.
آن دو به داخل كافه ي كوچكي كه در امتداد خيابان اصلي قرار داشت رفتند ، كافه اي كه در آن جز چند عدد صندلي شكسته و خاك گرفته چيزي ديگري نداشت . بنجي به سمت پيشخوان رفت و بعد از آنكه چندين مرتبه گفت : "اينجا كسي نيست " ! بلاخره مردي كه بيش از نيمي از موهايش سفيد شده بود ، پرده اي را كنار زد و در حالي كه اخم كرده بود به تهيه ي سفارش بنجي پرداخت .
- شما اينجا تنهاييد آقا ؟!
بنجي در حالي كه سعي داشت عصايش را به صندلي اش تكيه دهد گفت:
- تنها ؟! آه بله ! ... چند سالي ميشه خانواده ام رو از دست دادم !
واگاواگا نگاهي به اطراف كرد و گفت:
- من ميتونم براتون كار كنم آقا !!!
بنجي چيزي نگفت و به خوردن قهوه اش مشغول شد ! ... سپس از جا برخواست تا هزينه اي اين دو فنجان قهوه را بپردازد كه واگاواگا از خود بي خود شد و زماني كه يك كيسه پر ار گاليون را در دستان بنجي ديد با افسون " مُبیلاردس " سعي در به دست آوردن آن كرد !
در همين حال بود كه واگاواگا كيسه را گرفت و به سرعت از كافه خارج شد و به دنبال آن بنجي نيز به راه افتاد .


هر دو در حال دويدن بودند كه واگاوداگا ايستاد و كيسه را در جبب ردايش گذاشت و چوبدستيش را بيرون آورد و در ذهنش افسون "ریداکتور " را اجرا كرد تا ديوار مخروبه اي كه در نزديكي بنجي بود را روي سرش خراب كند ، اما قبل از آن بنجي از افسون " محافظ" استفاده كرد بود و از اين طلسم مصون ماند !
- مطمئنن دزد نيستي ، يك دزد هيچ وقت به اين خوبي ورد نميگه !!... سپس تمام نيرويش را جمع كرد و فرياد زد " چرابلس " .
چند ثانيه بعد و زماني كه افسوس چرابلس به واگاواگا برخورد كرد ، رنگ از چهره اش پريد و در حالي كه " من جادوگر سیاه هستم" را بر زبان ميآورد روي زمين افتاد .در همين حال بود كه بنجي قدم زنان به سمت وي رفت و كيسه ي پر از گاليونش را پس گرفت و دور شد .


شب بود ، باران مي باريد ، سخت ، كوبنده و با شدت تا پاك كند پليدي را از جهان هستي !

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*
اميدوارم كسل كننده نشده باشه ! شرمنده !
واگاواگا : يكي از گرگينه ها كه گيليدي ادعا ميكرد اون رو شكست داده!
بنجي فنوبك : يكي از اعضاي قديمي محفل ققنوس !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1386/4/12 15:56:21

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.