باران نم نم می بارید و باعث میشد که فضای کوچه ناکترن دهشتناک تر از قبل جلوه داده شود.
چندین جادوگر سیاه و بیچاره در حالیکه در گوشه و کنار تاریک خیابان به هم چسبیده بودند تا گرم شوند به خوابی ناآرام فرو رفته بودند.
در میان چک چک باران ، صدای قدم های فردی سیاه پوش به وضوح شنیده میشد.
از برداشتن قدم هایش میشد فهمید که عجله دارد...
درست در پشت او گربه ای خاکستری در حالی که چشمانش از دقت برق می زد به نرمی او را تعقیب میکرد.
در صدای باران و سیاهی شب نه صدایی از آن گربه شنیده میشد و نه بدن خاکستری اش در آن کوچه نفرت انگیز رد میشد.
مرد سیاه پوش ناگهان ایستاد و چرخی زد و چوبش را در کمال تعجب به طرف گربه گرفت و زیر لب گفت : فکر کردی! تا اینجا منو دنبال کردی...ولی اون قدر زرنگ و فرز نیستی!
چوبش را تکانی داد ولی ناگهان گربه محو شد و به جای او تراورز ، یک محفلی نیمه قدیمی ظاهر شد.او نیز چوبش را به طرف فرد مقابل اش گرفته بود : خوب دستتو رو کردم روزیه!؟خیلی زود به باید اعتراف کنی...
و فریاد زد :
_ چرابلس!
همه ی این اتفاقات در چند ثانیه صورت گرفت ولی فردی که گویا روزیه نام داشت ، سریع تر از آنی بود که تراوز فکر میکرد.
_ اکسپلیارموس!
وی ، طلسمی را که از طرف تراورز فرستاده شده بود را دفع کرد و در تعجب او در برابر دیدگانش ، طلسم برگشت و دقیقاً به سینه ی تراورز برخورد کرد و سپس با فریادی گوش خراش بر روی زمین در غلطید.
رعد و برقی بی صدا در آسمان زده شده و باعث شد که پوزخند همراه با پیروزی ای که بر لبان روزیه نشسته بود برای ثانیه ای دیده شود و دوباره همه جا تاریکی.
او در حالی که چوبش را به طرف محفلی بیهوش گرفته بود گفت : درست بود که می خواستی از من اعتراف بکشی ولی طلسم مدافع برای همین موقع ها خوبه.حالا هم شب شده وباید خداحافظیت رو بکنی!
_ آواداکداوارا!
برقی سبز رنگ چندی کوچه را روشن کرد و سپس دوباره خاموشی و فقط صدای پقدم هایی که دوان دوان دور میشد.
چندین جادوگر سیاه و بیچاره در حالیکه در گوشه و کنار تاریک خیابان به هم چسبیده بودند تا گرم شوند به خوابی ناآرام فرو رفته بودند.
در میان چک چک باران ، صدای قدم های فردی سیاه پوش به وضوح شنیده میشد.
از برداشتن قدم هایش میشد فهمید که عجله دارد...
درست در پشت او گربه ای خاکستری در حالی که چشمانش از دقت برق می زد به نرمی او را تعقیب میکرد.
در صدای باران و سیاهی شب نه صدایی از آن گربه شنیده میشد و نه بدن خاکستری اش در آن کوچه نفرت انگیز رد میشد.
مرد سیاه پوش ناگهان ایستاد و چرخی زد و چوبش را در کمال تعجب به طرف گربه گرفت و زیر لب گفت : فکر کردی! تا اینجا منو دنبال کردی...ولی اون قدر زرنگ و فرز نیستی!
چوبش را تکانی داد ولی ناگهان گربه محو شد و به جای او تراورز ، یک محفلی نیمه قدیمی ظاهر شد.او نیز چوبش را به طرف فرد مقابل اش گرفته بود : خوب دستتو رو کردم روزیه!؟خیلی زود به باید اعتراف کنی...
و فریاد زد :
_ چرابلس!
همه ی این اتفاقات در چند ثانیه صورت گرفت ولی فردی که گویا روزیه نام داشت ، سریع تر از آنی بود که تراوز فکر میکرد.
_ اکسپلیارموس!
وی ، طلسمی را که از طرف تراورز فرستاده شده بود را دفع کرد و در تعجب او در برابر دیدگانش ، طلسم برگشت و دقیقاً به سینه ی تراورز برخورد کرد و سپس با فریادی گوش خراش بر روی زمین در غلطید.
رعد و برقی بی صدا در آسمان زده شده و باعث شد که پوزخند همراه با پیروزی ای که بر لبان روزیه نشسته بود برای ثانیه ای دیده شود و دوباره همه جا تاریکی.
او در حالی که چوبش را به طرف محفلی بیهوش گرفته بود گفت : درست بود که می خواستی از من اعتراف بکشی ولی طلسم مدافع برای همین موقع ها خوبه.حالا هم شب شده وباید خداحافظیت رو بکنی!
_ آواداکداوارا!
برقی سبز رنگ چندی کوچه را روشن کرد و سپس دوباره خاموشی و فقط صدای پقدم هایی که دوان دوان دور میشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!



(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم
)
