جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  250 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  200 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 12 اسفند 1387 02:18
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با قدمهای سریع بطرف مامور که روی زمین افتاده بود رفت. مامور با رنگی به سفیدی گچ روی زمین پخش شده بود و همچنان می لرزید. تره ور به طرف دستگاه موصاف کن سوروس رفت و روی آن نشست:
- یعنی حالا راس راسی مرده؟ قورررررررررررررررررررر!

نارسیسا به تره ور چپ چپ نگاه کرد ولی چیزی نگفت. دفترچۀ مامور را برداشت و به داخل آن نگاهی انداخت:
- امیدوارم راس راسی مرده باشه! ببینین چی نوشته توش!!!

همه با کنجکاوی سرشان را در دفترچه فرو بردند. به جز صفحۀ آخر که توصیف نامطبوعی از کافۀ تفریحات را درخود داشت، سایر صفحات به شرح انواع لباس ها و مایوهای زنانه در سایزها و رنگ ها و مدل های گوناگون پرداخته بود. لرد سیاه با بی توجهی نسبت به خنده های ریز و نخودی مرگخواران، نگاهی به مامور انداخت:
- گمون نکنم اونقدر خوش شانس باشیم که معجون مرگ رو پیدا کرده باشیم، ولی گمونم با دروغایی که توی دفترچۀ خودش نوشته، روح سیاهشو نشون داده. شاید بکنمش دست راست خودم!

سایرین که از دست راست بودن بلیز خبر داشتند، خودشان را به نشنیدن زدند ولی تره ور زبانش را درآورد و جملۀ لرد سیاه را در هوا قاپید:
- فکر خوبیه ارباب! منم میرم بلیزو تا سرای سالمندان مرگخواران مشایعت م یکنم.

سوروس از نزدیک مرد را معاینه کرد:
- داره نفس می کشه. پس نمرده. نفس هاشم داره منظم میشه. پس مردنی نیست!

بلاتریکس با خشم سوروس را کناری زد:
- این چه طرز معاینه کردنه؟ من الان درستش می کنم. کروشیو!

مرد چاق بر اثر کروشیوی بلا یک متر به هوا پرتاب شد و دوباره به زمین افتاد. چشمانش لرزید و کم کم آنها را گشود. کمی بعد به لرد سیاه نگاهی انداخت:
- پسرم! اوه پسرم! من چرا تا حالا نفهمیده بودم که چقدر تو و مادرتو دوست دارم؟ من نباید بهش اونقدر ظلم می کردم. من پشیمونم! می خوام جبران کنم!

همه با تعجب به مرد، و سپس به لرد سیاه نگاه کردند. مورفین با تردید گفت:
- یعنی تو کی هشتی که به خواهرژادۀ من میگی پشرم؟

مرد از جا پرید و مورفین را محکم در آغوش کشید:
- مورفین گانت! برادرزن نازنین و مهربون و دوست داشتنی من! چطور منو نمی شناسی؟ من تام ریدل هستم! شوهر مروپ خوشگله!

فک ملت پایین افتاده بود. لرد سیاه با آشفتگی فریاد زد:
- این دروغه! من خودم وقتی هیفده سالم بود کشتمت! به چه جراتی دوباره زنده شدی؟

مرد با مهربانی به لرد سیاه نگریست:
- می دونم پسرم. تو واقعا کار خیلی خوبی کردی. من مطمئنا حقم بود که به سزای ظلمی که در حق مروپ جونم کرده بودم، برسم. الانم برگشتم پیش تو! می خوام اشتباهاتمو جبران کنم.

نارسیسا در گوش خواهرش زمزمه کرد:
- یعنی تصادفا مای لرد معجون تناسخ رو ساختن؟

- معجون تناسخ؟
بلیز درحالی که از در کافه وارد می شد، این جمله را پراند و ادامه داد:
- یعنی کدوم ابلهی ممکنه به تناسخ اعتقاد داشته باشه؟

نارسیسا با جدیت گفت:
- حقیقت داره! روح مردگان توی دنیا سرگردونه و از هرفرصتی استفاده می کنه تا با دیگران ارتباط برقرار کنه. حالا یا به صورت مدیوم یا تناسخ! می تونی اینو توی کتاب...

بلاتریکس با بی حوصلگی بحثی را که (بدون تردید) می رفت دامنه دار شود، قطع کرد:
- حالا درست یا غلط، انگاری روح بابای لرد که ویلون و سیلون و سرگردون بوده پریده تو تن این مردک! باید ببینیم از این قضیه چطور می تونیم به نفع کافه استفاده کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 12 اسفند 1387 01:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لردسیاه آشپزی کافه را برعهده گرفته ولی دستپختش چندان تعریفی ندارد.طبیعتا کسی جرات گفتن این مطلب را به او ندارد.مشتریهای ناراضی به وزارت سحرو جادو شکایت میکنند و لرد نامه ای از وزارت دریافت میکند مبنی بر اینکه به زودی مامور کنترل کیفیت به کافه خواهد رفت.بلاتریکس و نارسیسا با نگرانی منتظر مامور میشوندواولین مشتری وارد کافه شده و سفارش خون گلاسه و خوراک خفاش میدهد.از طرفی مورفین(مرگخوار معتاد)وارد کافه شده ومرگخواران مجبورند علاوه بر راضی نگه داشتن مشتری جلوی آبروریزیهای مورفین را هم بگیرند.مشتری با دیدن وضع شلوغ و بی نظم کافه مشغول نوشتن دردفترچه ای که در دست دارد میشود.
-------------------------------------------------
بلا به سختی لبخندی زد.
-ارباب حالا نمیشه اونو درست نکنین؟بهش میگیم نداشتیم.

لرد با جدیت مارمولک را روی لیوان گرفت و فشار داد.مامولک کمی تکان خورد و بعد بیحرکت تسلیم دستان لرد شد.

چند دقیقه بعد

بلا لبخند زنان سینی را بطرف مشتری برد.
-بفرمایین.بهترین خوراک خفاش و خون گلاسه مخصوص کافه سیاه.

مشتری نگاه مشکوکانه ای به غذا کرد.
-به نظر زیاد جالب نمیاد ولی باید امتحانش کنم.

قاشق را به دست گرفت و تکه کوچکی از گوشت خفاش را در دهانش گذاشت.هنوز گوشت را کاملا قورت نداده بود که رنگش سفید شد و شروع به لرزیدن کرد.بلا وحشتزده مشتری را تکان داد.
-آقای بازرس..جناب کنترل کیفیت.چی شد؟خواهش میکنم.نمیرین.اینجا نه...حداقل برین بیرون بمیرین.

مشتری نقش زمین شد.

مرگخواران نگران دورش جمع شدند.مورفین کارت کوچکی را به بلا نشان داد.
-هه...اشتباه نکرده بودیما...طرف واقعا مامور کنترل بود.

بلا کارت را گرفت و به آرم وزارت خیره شد.
-دست تو تو جیب اون چیکار میکرد؟زود برو اربابو خبر کن بیاد دسته گلشو ببینه.

مورفین به آرامی بطرف آشپزخانه رفت.
-ارباب.بلا گفت تشریف بیارین دسته گلتونو ببینین.

لرد کفگیر را با حالت تهدید آمیزی بطرف مورفین گرفت.
-چطور جرات میکنین؟

مورفین لبخندی زد.
-ارباب جون طرف هنوز یه لقمه نخورده بود که افقی شد.میشه طرز تهیه اون خوراکو به منم بگین؟از آواداکداورا سریعتر عمل کرد.خطرم نداره که برگرده طرف خودت.

لرد با قدمهای سریع بطرف مامور که روی زمین افتاده بود رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 10 اسفند 1387 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگان با چشم های از کاسه در آمده به نارسیسا زل زد و گفت:هی نارسیسا چرا خالی میبند...!
نارسیسا سریعا پای مورگان را لگد میزند و بعد از فریادی که مورگان کشید گفت:ببخشید گفتین جامتون خالی شده؟الان براتون پرش میکنم!
سوروس دست از ور رفتن با دستگاه جدیدش برداشت و به سمت بلا و نارسیسا رفت.سوروس زیر گوش بلا گفت:بلا نارسیسا چرا اینجوری میکنه؟حالش خوبه؟ببریمش سنت مانگو؟اخه فکر کنم یه چیزیش شده.میگه مورفین معتاد نیست!

بلا دندان هایش را بهم فشار داد و زیر لب گفت:اینقدر فضولی نکنین.هرچی هم نارسیسا و من میگیم تایید کن.وای به حالت اگه غیر از کاری که بهت گفتم انجام بدی.اون وقت خودم تو اجاق آشپزخونه کبابت میکنم!
بعد به مامور نگاهی انداخت و گفت:شما برای چی سرپا وایسادین؟خسته میشین!بفرمایید بشینین سر میزتون.الان غذا اماده میشه!

مامور دهانش را باز کرد و گفت:ولی من میخواستم با این آقایون...
نارسیسا مامور را به سمت صندلی اش هل داد و بعد از اینکه وی را محترمانه به روی صندلی پرتاب کرد گفت:تا چند دقیقه دیگه سفارشتون رو میارم.هر چیزی لازم داشتین خبر بدین.
و بعد نگاه خشانت باری به ملت مرگخوار انداخت و انها که حساب کار دستشان امده بود به طرف پیشخوان حرکت کردند.

بلا صدایش را تا جای ممکن پایین آورد و گفت:خوب گوش کنین ببینین چی میگم.اون یارو که اونجا نشسته مامور وزارت خونه است.اومده سطح کیفی کافه رو بررسی کنه.اگه گزارش منفی درباره اینجا رد کنه در کافه رو گل میگیرن.برای همین باید جلوش ابرو داری کنین.اولین کسی که سوتی بده خودم میکشمش!شیر فهم شد؟

مورفین دماغش را بالا کشید و گفت:ای بابا بلاتریکش ژون.این همه ترش نداره که.خیالت راحت.بشپرش به ما!
نارسیسا با شک به مورفین نگاه کرد و دعا کرد که بتواند به قول او اعتماد کند!
بلا همه گی را به سمت صندلی هاشون هل داد و گفت:خیلی خب حالا برین بشینین سر جاهاتون و سعی کنین ابرومون رو حفظ کنین!

مورفین روی صندلی نشسته بود و در حالی که به مامور زل زده بود گفت:جناب...خیلی مخلشیما!
مامور با تاسف سری تکان داد و به دفترچه اش نگاه کرد.
صدای لرد از درون آشپزخانه بلا را از جا پراند.بلا با عجله به داخل آشپزخانه پرید و گفت:بله ارباب چی شده؟
لرد لبخندی زد و گفت:بیا سفارش این یارو رو ببر.غذاش آماده است!فقط یه دقیقه صبر کن تا معجونش رو هم اماده کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 17 بهمن 1387 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد مشکوکانه به بلا نگاه کرد.بلا که متوجه نگاه لرد شده بود پشت سر هم سرفه کرد و بعد گفت :
-البته که شما همیشه خوب خفاش درست می کنید.من فقط می گم برای این که اذیت نشین اجازه بدید که من و نارسیسا درست کنیم.مطمئن باشید که هیچ کس نمی تونه مثل شما خفاش درست کنه.

لرد سیاه به آن دو نگاه کرد.نارسیسا از خشم سرخ شده بود و بلا با اضطراب پشت سر هم حرف میزد.
-می دونم.آنیتا هم همینو به ارباب میگه.انیتا عشق اول و اخر ارباب.می شناسینش؟

بلاتریکس با ناراحتی به نارسیسا اشاره کرد و بعد هردو از اشپزخانه خارج شدند.لرد لبخندی زد و خفاشی از ردیف سوم برداشت.
-آها تو..تو بودی منو اذیت می کردی.تو بودی جلوی مرگخوارا واسه ارباب زبون در میاوردی؟حالا ببین چی کارت می کنم


در سالن خارج اشپزخانه:

سوروس روی یکی از میز های مقابل پنجره نشسته بود و با دستگاه سبزرنگی بازی می کرد.نارسیسا با عجله به طرفش آمد و با لرزش اندکی که در صدایش بود گفت :

-سوروس؟هزار بار بهت نگفتم که این رفتار اصلا در شان یک اصیل زاده نیست؟برای چی روی میز نشستی؟اصلا اون چیه دستت؟

-این؟چیز خاصی نیست.نگاه کن تکنولوژی پیشرفت کرده،ببین این خود بخود موهامو صاف میکنه و ژل میزنه.

نارسیسا با عصبانیت به سوروس نگاه کرد و بعد به طرف اینیگو رفت که برای هزارمین بار مشغول نوشتن متن استعفایش بود.

در همین لحظه مورگان در حالی که با یک دست تره ور (غورباقه ی مرگخوار) و با دست دیگرش مورفین را می کشید روی یکی از صندلی ها نشست.مورفین فین فین کنان پرسید :
-داداش اینژا کجاشت منو اوردی؟

-اینجا کجاست؟اینجا کافه تفریحات سیاهه.تو که بیست بار اینجا بودی مورفین.

-چـــــــــــــی؟ایژا مواد هم میدم داشم؟

-آره که می دن.جامد ،مایع گاز ..هرکدوم بخوای.

-نه بابا داشم،منژورم مواد بود.یعنی چیژ.

-نه نمیدن.تو واقعا یادت نمی اد قبلا اینجا بوده باشی؟

-چـــــــــــــــــــــــــــی؟نه داشـم.موردیه؟عمو ژون بارتی،اهای با توئم بارتــــــــــی.

با صدای فریاد مورفین ،چرت مامور پاره شد و هشیارانه به مورفین نگاه کردو بعد به ارامی چیزی را یادداشت کرد
-یک معتاد،در کافه تفریحات سیاه.

سپس بلند شد و به طرف مورگان رفت که سعی می کرد مورفین را ساکت کند.

-شما معتاد هستید؟
-آر..

مورگان-آره معتاده.شدید.سالازار کمکش کنه.

-ببخشید شما اینجا توی کافه از مواد مخدر استفاده کردید تا حالا؟

-آر..
مورگان-اره چه جورشم.بیشتر مورفین بهش می سازه.

در همین لحظه بلاتریکس و نارسیسا که تازه متوجه مورفین و مامور شده بودند با عجله به طرف ان ها امدند.نارسیسا بلافاصله گفت :

-ما اصلا توی این جا معتاد نداریم.امیدوارم که نخواین از مورفین بپرسین که شما معتاد هستید یا نه.چون ما اصلا اینجا معتاد نداریم و اصلا هم مورفین معتاد نیست.

بقیــه:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/11/17 16:05:00
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/11/17 16:10:19
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 بهمن 1387 02:10
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا با ناراحتی نگاهی به بلا کرد و گفت:ولی ارباب شما خیلی وقته که دارین کار میکنین.اینجوری خسته میشین.نباید به خودتون فشار...
لرد با عصبانیت قابلمه ای را روی کابینت کوبید و گفت:هنوز من رو نشناختین نه؟لرد سیاه هیچ وقت هیچ کاری رو نا تمام ول نمیکنه.حالا هم از اینجا برین بیرون.وقتی اون مامورهای بوقی رسیدن ازشون حسابی پذیرایی کنین.اگه دلتون هم خواست چندتا طلسم بزنین بهشون!فقط بیرون بیـــــــــــرون!

بلا و نارسیسا با ناراحتی از اشپزخانه بیرون میروند و در حالی که هر کدام به فکر این هستند که در صورت رسیدن ماموران باید چکار کنند صدای در کافه توجهشان رو جلب میکند.جادوگر کوتاه قد و چاقی وارد کافه میشود و روی اولین میز مینشیند.
بلا سیخونکی به نارسیسا میزند و در گوشش میگوید:ببینم یعنی مامور وزارت خونه همینه؟به این زودی پیداش شد؟
نارسیسا سرش را تکان میدهد و میگوید:نمیدونم.اگه خودش باشه که کارمون در اومده!بذار ببینم ماجرا چیه.

نارسیسا به طرف مشتری تازه وارد رفت و گفت:ببخشید قربان چیزی میل داشتین؟
مرد دستی به سیبیل هایش کشید و گفت:اول از همه یه لیوان خون گلاسه.بعدشم برای ناهار یه خوراک خفاش با پنیر هلندی لطفا!
نارسیسا سفارش مرد را یاداست کرد و بعد گفت:هوم...خب شغلتون؟!:دی
مرد نگاهی به نارسیسا انداخت و گفت:ببخشین؟!
نارسیسا نگاهی به اطراف کرد و بعد با لحنی که انگار چیزی به یادش امده است گفت:این یه نظر سنجیه که از مشتری ها به عمل میاریم.چیز خاصی نیست.

مرد چند ورق را که در دستش بود روی میز گذاشت و بعد گفت:بزن هیچی.بیکار.بی عار!
نارسیسا ا اخم هایی گره کرده به سمت بلا رفت و گفت:به نظرم این باید همون ماموره باشه.خیلی مشکوک جواب میده.تازه حاضرم قسم بخورم قبلا یه جایی دیدمش.قیافه نحسش خیلی برام آشناس.
بعد در حالی که با شک و تردید برگه سفارش را به بلا میداد گفت:اینا رو سفارش داده.خون گلاسه و خوراک خفاش.حالا چیکار کنیم؟تو که مزه خوراک های خفاش ارباب رو چشیدی...!

بلا با ترس لیست را گرفت و نگاهی به ان کرد و گفت:خون گلاسه اش مسئله ای نیست.اگه مشکل داشت میتونیم سر راه خودمون پشت پیشخوان عوضش کنیم.فقط نمیدونم با خوراک خفاش چیکار کنیم.اینو باید خود لرد درست کنه!
بلا در حالی که لیست را بدست گرفته بود به داخل آشپرخانه برگشت.لرد که بر روی صندلی نشسته بود با دیدن کاغذ سفارش در دست بلا سریعا با طلسم آن را رو هوا قاپید و بعد گفت:هوم...سفارش خوبی داده.معلومه سلیقه اش بد نیست.البته اینکه سس هلندی خواسته معلومه موجود بوقیه.غذاش تا چند لحظه دیگ حاضره!
و با گفتن این جمله بلا کف دستش را محکم به پیشانی اش کوبید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1387/11/8 2:19:41
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 4 بهمن 1387 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا با عصبانیت گوشی را سر جایش گذاشت.
-امان از این وسایل ارتباط ماگلی.همون جغد خودمون بهتر بود.میرفت طرفو هر جا که بود!!پیدا میکرد و اونقد نوکش میزد تا نامه رو باز کنه و بخونه و همونجا جواب بده.مرلینگاه و تعطیلاتم سرش نمیشد...آآآآآخ...

نارسیسا با برخورد شدید شیئی با سرش دست از سر گوشی برداشت.
-این دیگه چیه؟جغد؟شماها نمیتونین مثل آدم بیایین تو؟حتما باید هر بار یه فاجعه به بار بیارین؟

جغد مورد نظر کمی سرخ شد و با احترام پایش را جلو آورد.نارسیسا کاغذی را که به پای جغد بسته شده بود باز کرد و فورا متوجه مهر وزارت سحر و جادو روی کاغذ شد.با اضطراب نامه را باز کرد.

لیدی نارسیسا بلک مالفوی
احتراما با توجه به شکایات متعددی که طی سه ساعت گذشته از کافه تفریحات سیاه شده است به دستور وزیر اعظم هوکی قهرمان ماموران کنترل کیفیت ما به زودی برای کنترل و بازرسی و بررسی اوضاع کافه و کیفیت غذاها و نوع سرویس دهی شما به کافه مراجعه خواهند کرد.خواهشمندیم با آنها کمال همکاری را داشته باشید.

امضا رئیس بخش کنترل کیفیت



نارسیسا نامه را مچاله و به گوشه ای پرتاب کرد و با عجله به آشپزخانه رفت.لرد سیاه سرگرم شستن ظرفها و بلاتریکس در حالیکه با علاقه به چشمان لرد خیره شده بود سرگرم خشک کردن آنها بود.

-اهم اهم...

-چیه؟سفارش جدید داریم؟

نارسیسا به کافه خالی اشاره کرد.
-نه ارباب.خیلی وقته که حتی یه مشتری هم نیومده.ظاهرا چند نفر شکایت کردن.

لرد سایه دستهایش را شست و با پیشبندش خشک کرد.
-چی؟از غذاهای من؟کی؟به چه جراتی؟بیارشون اینجا تا خودم راضیشون کنم.

بلابا محبت پیشبند لرد را باز کرد.
-ارباب آروم باشین.اونا لیاقت خوردن غذاهای فوق العاده شما رو ندارن.نمیتونن مزه عالی اونا رو درک کنن.

نارسیسابا عصبانیت به بلا نگاه کرد.
-ارباب ظاهرا قراره مامورای وزارت سحروجادوبرای کنترل کیفیت غذاها و سرویس دهی بیان اینجا.میشه اجازه بدین موقتا من و بلا غذا درست کنیم؟

لرد سیاه سرگرم شستن ساقه های کرفس شد.
-هرگز.من وقتی وظیفه ای به عهده میگیرم باید تا آخر انجامش بدم.خودم همه کارا رو انجام میدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 3 بهمن 1387 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا : روش پذیرایی لرد سیاه واقعا قابل تحمل نیست . :no:

بلاتریکس نگاه سرزنش آمیزی به نارسیسا کرد : تو خجالت نمی کشی درمورد ارباب اینجوری حرف می زنی ؟ همونقدر که خیانت تو رو نادیده گرفته خودش خیلیه

نارسیسا دهانش را باز کرد تا اعتراض کند ولی با یادآوری گذشته ی خودش ، دهانش را بست. کمی سکوت کرد . ناگهان جیغی از خوشحالی کشید : هی ! یادم افتاد چیکار کنیم ! از طلسم فرمان استفاده می کنیم و مشتریا رو مجبور می کنیم همه ی غذاها رو بخورن . بعد ازشون امضا می گیریم که از غذاهای اینجا راضین . بعد میدیمش به پیام امروز تا برای کافه تبلیغ کنیم و دوباره آمار مشتری هامون بالا میره .

بلاتریکس کمی فکر کرد . نمی خواست اعتراف کند که نقشه خوبی است . بیشتر از این دلخور بود که چرا زودتر به فکر خودش نرسیده بوده . جواب داد : پس بالاخره تونستی بعد از چندین قرن ، یه کم از اون آموزشایی که بهت دادم استفاده کنی و مختو از آکبندی در بیاری .

نارسیسا:

یه کوچولو بعدتر!!!

تمام مشتری ها غذاهای خود را تمام کرده و با رغبت تمام برگه رضایتنامه را امضا نموده بودند . به محض اینکه از کافه خارج شدند و اثر طلسم از بین رفت به حالت درآمدند . مشتری شماره 13 رو به سایرین کرد : من نمی دونم این چه وضعشه ! ما باید بریم وزارت سحر و جادو و از این نوع سرویس دهی کافه تفریحات سیاه شکایت کنیم .

جمعیت موافقت خود را اعلام نموده ، به سمت وزارت سحر و جادو حرکت نمودند . ( ادامه این ماجرا را ، در وزارت سحر و جادو بخوانید )

داخل کافه

نارسیسا با خیال راحت ، یک گوشی تلفن همراه ماگلی را در دست گرفته و سعی می کند با دفتر روزنامه پیام امروز تماس بگیرد : الو ! اونجا پیام امروزه ؟

- نخیر خانوم ! اینجا قصابی کوتزه ( با احترام به جناب هرژه )

دوباره شماره می گیرید . کمی بعد :

- شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد .

یک ساعت بعد :

- اینجا دفتر پیام امروز . بفرمایید .

- الو ! من نارسیسا مالفوی هستم . ریتا اسکیتر هست ؟ براش یه خبر دست اول دارم !

- نه خانوم . ریتا رفته مرخصیشو توی ویلای محفلی کنار دریا بگذرونه ( نمی دونم ریتا محفلی هست یا نه ) با خبرنگار جانشینش صحبت کنین . مادموازل بریسویت !

- خوب لطفا وصل کنین !

از آنطرف صدای آهنگ به گوش می رسد و پنج دقیق بعد :

- بفرمایید !

- مادموازل بریسویت؟

- ااااا .... برنداشتن گوشی رو ؟ دوباره وصل می کنم

و دوباره آهنگ و باز هم پنج دقیقه بعد :

- مادموازل بریسویت رفتن مرلینگاه . یه ساعت دیگه دوباره تماس بگیرین

نارسیسا ( با خودش ) : مگه یه مرلینگاه رفتن چقدر طول می کشه ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيمفادورا تانکس در 1387/11/3 22:59:15
همه چی فدای رفیق!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 3 بهمن 1387 21:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

لرد سیاه به چههره تک تک مرگخوارا نگاه میکنه:یعنی هیچکدومتون حاضر نیستین؟

مورگان من من کنان دستشو بالا میبره:اجازه ارباب.حاضر که هستیم ولی هممون این هفته ماموریت داریم.واقعا نمیتونیم.

لرد سایه به فکر فرو میره و با خودش میگه:پس چاره ای نیست.باید خودم دست بکار بشم.

ظهر روز بعد

بلاتریکس بند پیشبندشو محکمتر میبنده و بطرف میز شماره سه میره:بفرمایید؟مگه سفارش شما رو براتون نیاوردیم؟

جادوگری مقابل بلا فنجان قوه رو روی میز میکوبه و با عصبانیت به داخلش اشاره میکنه.بلا خم میشه و توی فنجونو نگاه میکنه.مگسی که داره تو قهوه شنا میکنه لبخندی به بلا میزنه.
بلا:ببخشید.من واقعا نمیدونم چطور همچین اتفاق افتاده.اجازه بدین عوضش کنم.

صدای فریادی از میز کناری به گوش میرسه.بلا فورا سراغ مشتری میره:بفرمایین.مشکلی وجود داره؟

مشتری عصبانی بشقابشو بطرف بلا هل میده:بله خانوم.یه قاشق از این پوره خفاش بخورین تا بفهمین مشکل چیه.
لزومی به این کار نبود بوی غذا به اندازه کافی مشکلش رو نشون میداد.

بلا فنجونو به نارسیسا میده.نارسیسا به بزرگترین میز کافه اشاره میکنه و میگه:اونا هم استیکاشونو پس فرستادن.میگن مزه لاستیک میده.میز شماره چهار هم کاسه سوپشو از همونجا پرت کرد اینطرف.

بلا ظرفها رو روی هم میذاره و بطرف آشپزخونه اشاره میکنه.
بلا:آخه چه کاری از دست ما برمیاد؟اون نمیفهمه که غذاهاش افتضاحه.من نمیدونم چه اصراری داره به جای آنی مونی آشپزی کنه.از وقتی اومده مشتریامون نصف شدن.چیزی هم نمیشه بهش گفت که!

نارسیسا با آرامش سرشو خم میکنه. سومین کاسه سوپ پرتاب شده به دیوار اصابت میکنه.بلاتریکس و نارسیسا پشت نزدیکترین میز پناه میگیرن.

نارسیسا:دیگه نمیشه تحمل کرد.باید یه کاری بکنیم.یکی باید به ارباب بفهمونه که آشپزی کار اون نیست.اصلا فکرشو نمیکنه که اگه این موضوع به گوش دیگران برسه آبروی همه ما رفته؟

اینفری نفرت انگیزی در حالیکه سینی بزرگی تو دستشه و تلوتلو میخوره از آشپزخونه بیرون میاد.بلا سینی رو از دستش میگیره و فورا هلش میده تو آشپزخونه.

نارسیسا:روش پذیرایی لرد سیاه واقعا قابل تحمل نیست. :no:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 26 دی 1387 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
دو ثانیه بعد لرد سیاه در خانه ریدل ظاهر شد.
-شماها کجایین؟به چه جراتی در کار من دخالت کردین؟

هیچ صدایی به گوش نمیرسید.هیچکدام از مرگخواران در محوطه خانه ریدل دیده نمیشدند.لرد سیاه چوب دستیش را در دست گرفت و وارد خانه شد.
-حالا دیگه جواب اربابو نمیدین؟یعنی من نمیتونم پیداتون کنم و تک تکتونو به خورد نجینی بدم؟یعنی من نمیتونم یه ارتش سیاه جدید برای خودم دست و پا کنم؟یعنی من نمیتونم...

لرد سیاه به سالن بزرگ خانه ریدل رسید و با صحنه عجیبی مواجه شد.برخلاف تصورش همه مرگخواران در اتاق بودند و به دور چیزی حلقه زده بودند.لرد سعی کرد از لابلای جمعیت سرک بکشد ولی موفق نشد.پس با سرفه کوتاهی ورودش را اعلام کرد.بارتی متوجه حضور لرد شد و به دیگران اطلاع داد.جمعیت کم کم پراکنده شدند و لرد موفق به دیدن شیءعجیب شد.
-فقط یه روزنامه؟همتون دور روزنامه جمع شدین؟اگه میدونستم اینقدر به مطالعه علاقه دارین سفارش میکردم هر روز سی چهل تا بیارن.

لرد سیاه اشاره ای کرد.مورگان با عجله روزنامه را برداشت و به لرد داد.تیتر درشت روزنامه توجه لرد را جلب کرد.

مخفیگاه محفل ققنوس کشف شد.
به دنبال علاقه شدید اعضای محفل ققنوس به اینترنت و چت محل مخفیگاه محفل ققنوس و رمز عبور آن در بین مشنگها پخش شد.طی سه روز تعداد زیادی از مشنگها برای دیدن دیوانگانی که در مسنجر با آنها آشنا شده بودند راهی خانه شماره دوازده گریمالد شدند.به گزارش خبرنگار ما مالی ویزلی با ابراز کمبود موارد غذایی محفل با جدیت تمام از باز کردن در به روی آن همه مهمان خودداری کرد.ولی مشنگهای مشتاق درهای محفل ققنوس راشکسته و وارد مخفیگاه شده اند و تمام اشیای باستانی اعضای محفل به علاوه مسواک تد ریموس لوپین و مادر سیریوس بلک...ببخشید...تابلوی مادر سیریوس بلک را به تاراج برده اند.
به گزارش خبرنگار دوم ما هری پاتر در حالیکه به دامن سه مشنگ آویزان شده بود و ادعا میکرد هر سه آنها مادرش هستند به همراه سیل جمعیت به این طرف و آنطرف کشیده میشد!
شایان ذکر است دامبلدور درحالیکه سعی در جلوگیری از ورود مشنگها داشت به دلایل کاملا نامعلومی!توسط سه پسر نوجوان مورد ضرب و شتم قرار گرفت.جسم مجروح دامبل در بین جمعیت گم شد و دیگر کسی او را ندید.از کسانی که هر گونه اطلاعی از جادوگر پیر محفل دارند خواهشمندیم جغدهای روزنامه را اشغال نکنند.چون ما کارهای مهمتری برای انجام دادن داریم.


لرد سیاه روزنامه را بست.نگاهی به ملت مرگخوار انداخت.
-برین سریع اون وسیله شوم مشنگی و هر چی که مربوط به اونه از کافه خارج کنین.دیگه نمیخوام چشمم بهش بیفته.سیبل تریلانی هم به جرم آوردن این وسیله یک هفته به عنوان گارسون در کافه کار میکنه.

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/10/26 21:58:52
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 26 دی 1387 10:18
نمایش جزئیات
آفلاین
Error
اين ديگه چيه ؟ ا اين سايت ها ديگه واسه چي بسته شدن ؟ اي بابا فکر کنم اين جغد سفيت هم جان داد !

لرد در حالي اين جملات با خود تکرار مي کرد اهي از اعماق وجودش کشيد و گفت : تازه فيلتر شکن پيدا کرده بوديم ها !


بارتي در حالي که سعي مي کرد همچنان دروبين رو از دست بلا دور نگه داره رو به سيبل کرد و گفت : همه چي بسته شده ديگه بابا ولدي فشفه نمي شه اون سايت قشنگا هم بسته شدن .
سيبل گفت : خوب پس جواب داد . بلا اون قيچي رو بنداز دور نارسيسا دست اين بچه رو بگير از اينجا فرار کنيم اگه لرد بفهمه خودت مي دوني چي ميشه .

لرد در حالي که دنبال يک جغد ديگه مي گشت با خود زمزمه مي کرد : اي بابا رقيبهاي مارو نيگا جغدشون چقدر ضعيف بود .اگه مي تونستم جاي جغدا نجيني جونمو بزارم حالا حالا مشکل نداشتم .

ناگهان صداي هو هو هو از پشت سر لرد شنيده شد .

لرد برگشت و به چشمان هدویگ رو به رو شد .وبعد از دقایقی سیم قطع شده .

چشمان لرد از خشم می درخشید .لرد به سرعت به سوی خانه ریدل آپارات کرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !