پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

137
نفر همین الان آنلاین‌اند 75 نفر در «انجمن»
0 عضو 137 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

53 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

زندگی به سبک سیاه

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
آخرین ورود
سه‌شنبه 26 اسفند 1404 17:23
عضویت
1387/05/08
پست‌ها
314
حركت افسون كننده ي انگشتان كشيده و زيباي استلا بر روي سيمهاي بالالايكا، چشمان بيقرار مك را به خودش خيره كرده است. كنار آتش شومينه ي تالار بزرگ عمارت نشسته و درحالي كه توتون تازه ايي درون پيپيش ميريزد، عطر دل انگيز عودي كه در آتش ميسوزد را به مشام ميكشد. آرامش در همه چيز موج ميزند.

مك روي صندلي راحتي به عقب لم داده و با احتياط از پنجره، بيرون را از نظر ميگذراند. به جاي خود برگشته، نگاهي به تد كه كنار در نشسته، چوب جادويش را در يك دست گرفته و با دست ديگرش، بازوي ويكتوريا را نوازش ميكند.

استلا با چشمان پر فروغ و زيبايش، به مك نگاه ميكند و قطعه اي را كه مينواخت، به آخر ميرساند.

ناگهان صداي كوبيده شدن دو دست به يكديگر به نشانه ي تشويق، همه ي آنها را از جا ميپراند. مك در يه واكنش غريزي، از روي صندلي پريده و استلا را مورد حمايت خودش قرار ميدهد. در گوشه ي تاريك اتاق، پيكر سياه پوشي، ظاهر شده و به سمت آنها حركت ميكند.

قلب مك از هيجان و اضطراب، تپشي ديوانه وار دارد. نگهاش به تابلوي شكارش كه در سالن آويخته است مي افتد و خاطرات تلخ آن روز لعنت شده در ذهنش مرور ميشود. اگر فنرير جيره خوار ايگور نبود، اگر ايگور آن همه سياه و مشتاق جادوهاي خطرناكتري نبود؛ اينهمه التهاب و پنهان ماندن استلا در عمارت، كه هميشه آرزويش را داشت، برايش تلخ و ناگوار نبود.

اينكه فنرير براي آلوده كردن استلا موفق نشد، شانسي بود كه نصيبشان شده بود. خشم ايگور از اين ناكامي، به سختي قابل قياس بود. استلا را براي اهداف شومي كه در سر داشت ميخواست و اين به قيمت شكنجه ي شديد فنرير تمام شد.

مك ابر تيره ي آن اتفاق را از مغزش دور كرد و درحالي كه پاهايش در انبوه مخمل سرخ پيراهن استلا گم شده بود، در كنار تد، ويكتوريا و استلا را در پناه خود گرفته بودند، بار ديگر چوب جادويش را لمس كرد. ذهن تد را خواند و از او خواست كه ويكتوريا و استلا را از آنجا دور كند. تد مقاومت ميكرد و اين مك را مي آزرد. ايگور با خنده اي شيطاني به آرامي به آنها نزديك ميشد.

تد با خستگي و نگاهي به مك كرد و دستانش را به سمت آن دو حركت داد كه ناگهان صداي افتادن ويكتوريا از جا پراندش. ايگور با خونسردي برجايش ايستاد. مك مشكوك و بيقرار به استلا نگاه كرد و خودش كنار تد كه بالاي سر ويكتوريا زانو زده بود افتاد و بعد از آن هم تد. هر سه در حالي كه به سختي ميتوانستند تكان بخورند، بي حركت و طلسم شده، چهره ي سخت و چوب جادوي استلا را از نظر ميگذراندند.

ايگور با تمسخري آشكار به استلا زل زد. در حركتي سريع وردي برليان خوش رنگ استلا جاري شد؛ ايگور با واكنشي سريعتر، حمله ي او را دفع كرد. موهاي آشفته ي استلا را نگاه كرد، قدمي به جلو گذاشت و غيب شد. صدايي آمد و استلا گرماي نفسهاي كسي را در پشت گردنش احساس كرد. بيحركت برجاي خود ميخكوب شد. ايگور بازويش را دور گلوي او پيچاند و سرش را به خود نزديكتر كرد. با بيرحمي نوك چوب را به شقيقه ي استلا فشرد.

چوب جادوي استلا از ميان انگشتانش لغزيد و با ضربه روي بالالايكا خورد؛ همراه با صدايي كه ايجاد شد، ايگور طلسم مرگ را به زبان راند. استلا بيجان در ميان بازوان ايگور افتاد. مك پلك زد و با وحشتي كه در حفره ي چشمانش جا خوش كرده بود، ناتوان اشكهايش جاري شد. اثر طلسم استلا براي هميشه از بين رفته بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
آخرین ورود
چهارشنبه 31 تیر 1388 13:28
عضویت
1387/10/10
پست‌ها
242
احساس خفگی ، سردی بی انتها و ...
دانش آموزان با فریادی خفه وارد یکی از هزاران خاطره سیاه ایگور کارکاروف شدند.

جنگلی با درختان کاج ِ کج و کوله و سیاه رنگی مقابل آنها قرار داشت که به طرز رعب انگیزی در میان باد تکان می خوردند.

درست رو به روی دنش آموزان ایگور با آن ریش خوش فرمش دست به سینه ایستاده بود.
_ بسیار خب! پروفسور آلسو از اینجا به بعد با ما نمیاد و من خودم همراهیتون می کنم. خاطره من مربوط به سال 1960 هست... اینجا جنگل لندنه و من برای یکی از کارهای سری خودم به اینجا اومدم! بیاین جلو تر...

دانش آموزان در حالیکه آشفته حال به نظر می رسیدند به دنبال مدیر هاگوارتز به راه افتادند.

سکوت در جنگل مرده حکم رانی میکرد و هرازگاهی بوفی در دور دست ناله ی شومی را سر می داد.
هیچ نشانه ای از تحرک و جریان زندگی مشاهده نمی شد.
هیچ...

تا اینکه دانش آموزان با اشاره دست ایگور ایستادند و وقتی به صحنه ی رو به رویشان نگاه کردند و با اینکه می دانستند این تصاویر هیچ آسیبی به آنها نمی زند به خود لرزیدند.

بلاتریکس لسترنج با آن موهای وزوزی و پرپشت ، با چشمانی درخشان و لبانی که لبخندی شوم بر آنها نقش بسته بود درست مقابل فردی فربه که بر روی زمین زانو زده بود ایستاده و حرف می زد.
_ لوییس... باید وقتی که مرگ خوارای مارو دونه دونه شکار می کردی به فکر این روز هم می بودی!

لوییس هیچ نگفت...
بلاتریکس ادامه داد : و حالا در چنگ منی! مگه نه ایگور؟

ناگهان در یک ثانیه چند اتفاق افتاد.
خنده وحشتناک و سادیستی بلاتریکس ، دیده شدن ایگور کارکاروف که کنار یک درخت سپیدار خشکیده قرار داشت و فریاد دانش آموزان آشفته.

ایگور حقیقی با اشاره دست دانش آموزان را به سکوت واداشت.

ایگور داخل خاطره بسیار جوانتر بود. دیگر موهایش رنگ نقره ای نداشت و چین و چروک های کنار چشمش نیز برطرف شده بود.
_ درسته بلاتریکس! لوییس هیچ وقت کاری رو که ارباب گفت برامون نکرد...

خنده بلاتریکس تمام شد و دوباره موج خشم و نفرت در چشمانش مشاهده شد.
_ کروشیو!

فریادی از ته دل مرد بی نوا برخواست...
لوییس شکنجه می شد. با فریادی بر روی زمین افتاد و از درد به خود پیچید.

طلسم شکنجه برای سه دقیقه متوالی ادامه داشت. دانش آموزان بغض کرده بودند ولی هر دو ایگور دست به سینه بدون تغییر فرم خود شاهد صحنه شکنجه شدن لوییس بودند.

سرانجام با اشاره دست ایگور طلسم متوقف شد. چند لحظه سکوت در جنگل مرده حاکم شد و تنها صدایی که می آمد صدای گریه های بعضی از دانش آموزان بود.

ایگور در حالیکه به طرف مرد بی نوا خم شده بود با آخرین جمله ای که لوییس در عمر خود شنید سکوت را شکاند.
_ هیچ وقت...هیچ وقت... سعی نکن که سیاهی رو نابود چون خودت نابود میشی!

سپس بلند شد. ابروانش در هم رفته بود. با اشاره دست به بلاتریکس فرمانی را داد که انتظار می رفت.

بلاتریکس با لبخندی شوم چوبش را به طرف لوییس گرفته و فریاد کشید.
_آواداکاداورا!

اختر سبزرنگ به طرز مهیبی به سینه مرد فربه خورد و برای چند لحظه جنگل تاریک را روشن کرد.

ایگور برگشت و با اشاره دست به دانش آموزان که از ترس زبانشان بند آمده بود اشاره کرد که هرچه زودتر از خاطره خارج شوند سپس بی توجه به جسد مرد نگون بخت اولین کسی بود که از خاطره خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/12/26 13:10:26
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/12/26 13:14:46
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
آخرین ورود
جمعه 3 شهریور 1391 22:19
عضویت
1387/09/21
پست‌ها
72
ادامه پست ريموس لوپين (پست شماره 140)

............

ننه اندرو که دوباره به هوش امده بود گفت: " اره ننه !" و دوباره از هوش رفت!

محفليون

ملت محفلي مدتها به صورت تعجبيوس ماندند و با صداي گريه ي تدي به موقعيت فعلي خود پي بردند.

محفليون

ريموس: حيف شد! واقعا حيف شد
نيمفا: اره، حيف شد. پسر خوبي بود

دامبلدور نگاهي به مار چمبر زده كرد و گفت :

-اون در راه آسلام فدا شد!

تدي با شنيدن اين حرف دامبلدور چشمانش رو باريك كرد و پس از نگاه خشني به وي، پاهاي كوچكش را با حركتي گولاخي در دهان وي چپاند و دامبلدور را براي مدتي ساكت كرد.

در اتاق با صداي محكمي كوبيده شد و عله هراسان وارد اتاق شد.

-چي شده؟ كي؟ كو؟ كجا؟ بچم؟ جيمزي؟ داداش سه نقطش كاري كرده؟ عله بميره و يه همچين روزي رو نبينه؟... ميگم بچم كجاست؟

ننه كه با صداي جيغه عله براي بار سوم به هوش آمده بود رو به عله گفت"نن جون چته؟ اتفاقي افتاده؟ جيمزي طوريش شده؟"

ريموس بي تفاوت به گفته هاي ننجون روبه عله كرد و با صداي لرزانش كه همرا با بغض بود گفت" جيمزي رفت، دل جيمزي رو شيكوندن"

نيمفا يك پس گردني در گوش ريموس خوابوند! و با عصبانيت گفت: "مگه نگفتم حرف سياسي نزن؟ ها؟ گفتم يا نگفتم" سپس بغضش تركيد و همرا با گريه ادامه داد " ميخواي بلاك شي، تدي بي پدر بمونه
؟"
عله كه جيمزي رو فراموش كرده بود، احساساتش جريحه دار شد و گفت:

-هوم! كي دل پسر منو شيكونده؟ ها؟

سپس منو مديريتش رو بيرون كشيد و مختصات جيمزي رو گرفت و پس از خواندن مختصات، با چهره متعجب به طرف زنبيل ننه اندرو حركت كرد و مار چمبره زده اي را ديد و جيغ خوفناكي كشيد، سپس با صداي حراساني گفت:

-بوقيا اين هنوز نمرده .... .... دامبل...

دامبل كفش هاي تدي را از دهانش بيرون كشيد و وردي را به سمت نجيني فرستاد، جيمزي كه به دليل نرسيدن خون به بدنش رنگش سياه شده بود با ورد ديگري از آغوش نجيني به پرواز در آمد و در آغوش عله جاي گرفت! و با زدن جيخ بنفشي از هوش رفت.

دامبلدور بي اعتنا به جيمز به سمت نجيني رفت و لبخندي حاكي از خوشحالي بر لبانش نقش بست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودلف لسترنج در 1387/12/24 18:20:39
ویرایش شده توسط رودلف لسترنج در 1387/12/24 18:40:08
ویرایش شده توسط رودلف لسترنج در 1387/12/24 18:44:05
آخرین ورود
جمعه 15 مرداد 1395 14:29
عضویت
1387/05/16
پست‌ها
1014
- بچه ها توی دست و پای همدیگه نباشید ، همه باید دید داشته باشند .

صدای پروفسور آسپ در فضای اطراف پیچید ، همگی دانش آموزان با فرمان استادشان از سر راه یکدیگر کنار می‌رفتند تا اتفاقی را که قرار بود تا لحظاتی دیگر رخ دهد را با چشمانی باز نگاه کنند و درسی را که تجربه ارزشمندی برای ایگور کارکاروف بود را بیاموزند .

مرینا : اینجا کجاست ؟
مری : جنگل ممنوع ، فکر میکنم ایگور میخواد بره هاگوارتز !

حدس مری باود درست بود ، ایگور در حالی که از میان غبار های مه آلود در حال حرکت بود ، با کاغذی که هر چند ثانیه یکبار نگاهی برا آن می‌انداخت به طرف ساختمان اصلی هاگوارتز در حرکت بود ، گویی برای ماموریتی بدین محل عزیمت میکرد و برگه ماموریت خود را نیز در دستانش داشت و هر از گاهی برای آنکه موردی را فراموش نکند نگاهی برا آن می‌انداخت .

تقریباً همه دانش آموزان مطمئن شده بودند که ایگور به دنبال کسی به آنجا می‌رود ، اما تا لحظه ای که او به داخل ساختمان نرفت و از آرگوس فیلچ تقاضا نکرد که او را به مدیر مدرسه - استرجس پادمور - معرفی نکند ، هیچ یک از نقشه ای که ایگور در سر خود می‌پروراند آگاه نبود .

اکنون دیگر زمان آن فرا رسیده بود تا دانش آموزان به همراه ایگور که با اجازه‌ی استرجس وارد اتاقش می‌گشت ، داخل اتاق شوند ، مری نیز دست در دستان مرینا به همراه دیگر دانش آموزان حرکت می‌کرد و هر لحظه او را آرامش می‌داد تا از ترسی که در وجودش بوجود آمده بود رهایی یابد .

مرینا : حالا معلوم شد ایگور چرا یکدفعه مدیر هاگوارتز شد ، من از اول هم شک داشتم که باید ...
مری : بهتره ببینی چطور استر رو غافلگیر میکنه ، چون اینطور که من صورت استر رو میبینم برای هر حمله ای آماده است .
مرینا : ولی من بیشتر دوست دارم بدونم کی آن برگه رو براش ...
مری : برگه زیاد مهم نیست !

ایگور با وارد شدن به اتاق برگه را در جیب کناری پالتوی خود قرار داده بود تا از دیدگان همتای خود پنهان بماند ، اما استر به خوبی حس کرده بود که ایگور با اتکا به توانایی شخصی خود پا پیش نگذاشته است و قطعاً کسی یا کسانی او را حمایت می‌کنند .

استر : بفرمایید ، جناب کارکاروف ! پرونده شما رو برای تدریس بررسی کردم . فکر میکنم آمادگی تدریس رو داشته باشید .
ایگور : تو که فکر نمیکنی من فقط برای تدریس یک درس اینجا هستم ؟
استر : حدس میزدم ، قبلاً با آنیت در این مورد صحبت کردم ، ولی من توانایی ...
ایگور : بحث توانایی نیست ، گرچه اگر هم باشه من خیلی سر از تو هستم ، من ترجیح میدم بدون درگیری این اتاق رو ترک کنی . به همه میگیم که مشکلات شخصی داشتی !
استر : در گیری ؟ تو فکر میکنی بتونی ...

اما دیگر دیر شده بود ، ایگور چوبدستی خود را به سرعت از جیب پالتویش بیرون کشید ، آنقدر حرکتش سریع بود که کاغذی را که چند لحظه پیش آنجا پنهان کرده بود با چوبدستی به بیرون جهید و بر روی زمین افتاد .

با وقوع این صحنه دستپاچگی سراسر وجو ایگور را در برگرفت ، اما هر طور که بود خود را کنترل کرد ، نباید می‌گذاشت ذهن استرجس به آن نامه معطوف شود ، باید هر طور که بود سریع کار را تمام میکرد .

ایگور : میخوای بدون مقاومت تسلیم بشی؟
استر : خودت رو آماده کن ... پتریفیکوس توتالوس ...

استرجس نیز به سرعت خود را آماده کرده بود ، اما گویی ایگور واقعاً آماده تر از آن بود که وردهای او برایش اهمیتی داشته باشد با حرکتی طلسمش جا خالی داده و به پشت میزی که در آن نزدیکی قرار داشت پناه برد ، اما در حرکت طلسمی سرخ رنگ را به طرف استرجس روانه ساخت .

استرجس نیز که به طرف لایه دیواری در آن نزدیک می‌رفت تا در برابر دشمن مانعی را پدید آورد ، با بر زبان آوردن طلسمی تاریکی را بر اتاق حکم فرما ساخت . اکنون زمان آن رسیده بود که دو جدوگر همدیگر را در ظلمت مطلق حس کرده و بر یکدیگر یورش ببرند .

استر : فکر نمیکنی که بتونی با چشمای ضعیفت اینجا ...
ایگور : فرامینیوس !
استر : هاهاها ... اینطوری نمیتونی ، باید نور رو توی خودت حس کنی ، در صورتی که تاریکی تمام بدنت رو پر کرده ... هاهاها ...

ایگور لحظه ای بر خود لرزیده بود ، استرجس بدترین حربه را بکار برده بود ، دیگر نمی‌توانست همانند قبل مبارزه کند ، این بدترین نقطه ضعف او بود ، باید راهی برای رسیدن به او پیدا میکرد ، پس در تاریکی و با گامهای آهسته شروع به حرکت کرد . اما این کافی نبود ، بایستی ذهن او را نیز منحرف می‌ساخت تا حرکت او حس نشود .

ایگور : تو دیدیش ، شاید من نتونم اما او میتونه کارت رو تموم کنه !
استر : مطمئن بودم تو تنها اینجا نمیای ، من میدونم کی تو رو کمک میکنه !
ایگور : تو هیچی نمیدونی ... هیچی .
استر : اما این نامه ، وقتی افتاد آنقدر هل شدی که حدس زدم باید مطلب مهمی توش باشه ، اکســـــــــیو !

نامه در هوا بلند شده و به طرف استرجس حرکت کرد ، ایگور دیگر تمامی راههایی را که به پیروزی ختم می‌شد را تمام شده می‌دید اگر نامه به دستان او می‌رسید همه‌ی آنچه که باعث نیروی او بود از بین می‌رفت ، پی بایستی کاری صورت می‌گرفت ...

او که دیگر همه چیز را از دست رفته می‌دید ، به سرعت بر روی هوا بلند شد ، و طلسمی آتشین را به طرف کاغذ روانه ساخت ، کاغذ در آسمان آتش گرفت اما به طرف استرجس در حرکت بود ، استرجس نیز با دیدن ایگور طلسمی سفید رنگ را به طرف او فرستاده بود که بر شانه‌ی ایگور اثابت کرده و او را با تمامی قدرت بر دیوار روبرویی کوباند .

فریاد ایگور به هوا برخاست ، استرجس نامه را گرفته و شعله‌ی آن را خاموش نمود ، با گامهایی مستحکم به طرف قربانیش حرکت کرد و در حالی که با پاهایش بر بدن ایگور ضربه وارد می‎‌نمود نامه را در نور چوب دستیش گرفت تا آن را نظاره کند .

سپس شروع به خونادن آن کرد ...

استر: سلام بر تو دوست عزیز ... اوه اوه چه دوستانی .
من به عنوان یک دوست تو را در این مسیر سخت و طاقت فرسا همراهی خواهم کرد تا بر اهداف هر دویمان نایل آییم
قربانت م

_ آوداکداورا ...

استر : ههههههههههههههههههعععععععععععععععع ...

از گوشه ای دیگر ، در اتاق ، صدایی به گوش رسید ، و طلسمی سیاهرنگ از پشت بر استرجس برخورد کرد و او را در حالی که چشمانش از حدقه بیرون آمده بود بر روی زمین انداخت ...

آسپ : دیدین بچه ها به خاطر طلسم چشماش از حدقه زد ، این رو خوب توجه کنید
مرینا : ولی نه استاد ، من فکر میکنمبه خاطر نامه بود ، باید ببینیم کی آن شخص رو فرستاده بود تا ...
مری : این به ما مربوط نمیشه دختر ، درس ما تا همین جا بود !

مری دستان مرینا را گرفته بود و او را از رفتن به طرف نامه باز ‌می‌داشت ، گویی نمی‌خواست که وارد تجربه تلخ دیگری گردد ، دیگر دانش آموزان هنوزدر بهت رویدادی که شاهد آن بودند قرار داشتند و هیچ یک توان حرکت نداشت .

در این لحظه فرد مرموز از تاریکی بیرون آمده و به طرف ایگور حرکت کرد ...

- فکر نمیکردم به همین راحتی کم بیاری ،خوب شد که به احساسم شک کردم و اومدم .
ایگور : آخه استر تمام نقطه ضعفهای منو میدونست ، ولی تو نباید می‌کشتیش .
- نامه رو دیده بود !


مرینا : دیدی گفتم ، همه اش به خاطر آن نامه بود ...

سپس دستانش را به سرعت از مری جدا نموده و به طرف فرد مرموز حرکت کرد تا از محتویات نامه باخبر شود ، اما همین که در جا حرکت کرد ، نیرویی با تمام قدرت او را در برگرفت و به طرف بالا کشاند ، دور تا دور خود می‌چرخید تا آنکه با شتاب از داخل قدح به بیرون انداخته شد ...

ایگور : خب دیگه تا همین جا کافیه آسپ ، من کلی کار دارم ...

دیگر دانش آموزان نیز به همراه مرینا به بیرون پرتاب شده بودند و هر یک در گوشه ای از کلاس افتاده بود ، ایگور آنها را از خاطراتش برون انداخته بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
آخرین ورود
سه‌شنبه 26 آذر 1392 22:45
عضویت
1387/10/14
پست‌ها
338
بچه ها یکی یکی سر هایشان را در قدح اندیشه فرو برده و همان احساس پرواز در خلا را حس کردند.سرانجام پاهایمان به زمین نرم برخورد کرد و دریافتیم که به مقصد رسیده ایم.بلا فاصله تمام بچه ها مانند خودم دستانشان را جلوی صورت خود گرفتند تا از آفتاب سوزنده در امان بمانند.پس از چند لحظه آسپ در کنار ما ظاهر شد.

او گفت:خب بچه ها.این جا دور هم جمع شدیم تا خاطره ی ایگور را ببینیم.او در خاطره اش دیده که شخصی...
-نه.صبر کن خودم به بچه ها بگم.

کارکاروف که تازه در ما ظاهر شده بود این را گفت.
او ادامه داد:خب همون طور که استادتون گفت ما به این خاطره اومدیم که مرگ یک نفر را با طلسم مرگ ببینیم.بهتره بگم که کسانی که طاقت دیدن مرگ های این جوری رو ندارن از همین جا برگردن به کلاس.

هیچ یک از بچه ها دستش را بلند نکرد.ایگور ادامه داد:خب...حالا دنبال من بیاید.

او با چالاکی از روی یک بوته ی خار گذشت و به سمت بالا ی کوه حرکت کرد.بچه ها تازه دریافتند که کجا هستند.ما در منطقه ی کوهستانی بودیم که منظره ی بسیار قشنگی داشت.در این کوه بوته های خار داری وجود داشت.بچه ها به دنبال ایگور راه افتادند.

آسپ که از همه جلو تر بود صبر کرد تا ایگور به او برسد و چیزی در گوش او گفت.ایگور هم با نشانه ی سرش تایید کرد.
ناگهان آسپ و ایگور برگشتند و با بچه ها روبرو شدند.بچه ها ایستادند تا حرف های معلم خود را گوش کنند.
آسپ به ایگور سقلمه ای زد و ایگور که به خود آمده بود گفت:اِ...راستش ما الان به محل حادثه خیلی نزدیکیم.برای همین میخواستم بگم که اون بالا(او با دستش به بالای کوه اشاره کرد)یک کلبه است.قراره در اون کلبه دوئل دو نفر رو ببینید پس خودتون را آماده کنید.
این را گفت و راه افتاد.
ما بیش از نیم ساعت پیاده روی کردیم تا اینکه به کلبه ی قهوه ای و کثیفی رسیدیم.از بالا ی کلبه دود سیاهی بیرون می آمد.درون کلبه صداهای زیادی می امد.مثل این بود که دو نفر باهم دعوا می کردند.در کلبه نیمه باز بود...ایگور با اشاره ی دستش به بچه ها فهماند که به درون کلبه برویم.بچه ها به کلبه رفتند.

داخل کلبه دو مرد ایستاده بودند و با صدای بلندی دعوا میکردند.یکی از آنها مردی ریز نقش و ریشو بود ولی دیگری...
مرد ریز نقش فریاد کشید: چرا این کارو کردی؟هان؟چرا ایگور؟

گروهی از بچه ها با شنیدن نام ایگور برگشتند و ایگور کارکاروف واقعی را دیدند.
ایگور جوان گفت:گوش کن،من...
-تو چی؟هان؟تو تمام میراث باستانی خانواده ی من رو فروختی!تو یک دزدی!تو...
مرد ریز نقش چوبدستی اش را بیرون کشید و ادامه داد: تو تمام دارو ندار منو کش رفتی و اونا رو فروختی!تو یک دزدی!
ایگور جوان هم چوبدستی اش را کشید و گفت:من برات توضیح می دم من فقطـ...
-دیگه حرفاتو گوش نمی کنم ایگور دیگه نه.حالا باید مثل یک مرد با من دوئل کنی و بمیری!

-نه...من دوئل نمی کنم...می شه با صحبت...حلش کرد...
-نمیشه تو کاری کردی که قابل بخشش نیست...استیوپیفای!
پرتوی نور قرمز رنگی به سمت ایگور کارکاروف آمد.در راه از شکم آسپ عبور کرد و به سمت ایگور رفت...

ایگور با یک حرکت ساده ی چوبدستی طلسم را دور کرد.بعد گفت:ببین آلفرد...من می تونم راحت تو رو بکشـم
-آوداکداورا!

مردی که آلفرد نام داشت طلسمش را به سمت ایگور پرتاب کرد.گروهی از دختر ها جیغ کشیدند.ولی این غیر ممکن بود.اگر قرار بود که طلسم به ایگور بخورد پس...
ایگور میزی را به جلو کشید و طلسم به آن خورد و آن را به آتش کشید.میز سوخت و خاکستر شد.ایگور گفت:من نمی خواستم تو رو بکشم خودت خواستی که بکشمت!
آسپ گفت:بچه ها این جا رو دقت کنید.

من و دوستانم با دقت بیشتری به صحنه نگاه کردیم.
ایگور کارکاروف نعره زد: آوداکداورا!

طلسم سبز رنگ و خیره کننده اش به سمت آلفرد رفت.در راه هر چی بود را نابود کرد و به راه خود ادامه داد.
طلسم با شدت به سینه ی آلفرد برخورد کرد.چوبدستی اش از دستش رها شد.چشم هایش گرد و بیروح شدند.بدنش سست شد و با شدت از پشت بر روی زمین افتاد.

سکوت همه جا را چه در واقعیت و چه در خاطره فرا گرفت.هیچ کس حرف نمی زد.آسپ داشت به بچه ها نگاه می کرد.ایگور کارکاروف جوان داشت به آلفرد مرد نگاه می کرد و ایگور کارکاروف واقعی به زمین چشم دوخته بود.بچه ها همه ساکت بودند.خودم از شدت تعجب دهانم باز مانده بود.
تا اینکه صدای هیجان زده ی آلبوس سوروی پاتر همه را از جا پراند:خب دیگه کافیه...برگردید به کلاس.
بچه ها یکی یکی به کلاس بازگشتند.من هم به همراه دوستانم به کلاس بازگشتم تا حرف های آسپ را در کلاس گوش کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
آخرین ورود
پنجشنبه 13 مهر 1391 17:15
عضویت
1387/07/13
پست‌ها
353
آرنولد وارد قدح اندیشه شد.

ناگهان فضای دور برش محو شده و وارد جنگلی در کناره های هاگزمید شده بود، این یکی از خاطرات ایگور کارکاروف بود پس خود او کجاست چرا اینجا نیست؟

مردی آبی پوش را می دید که کمانی بر دوش دارد و به سمت وسط جنگل می رفت، او نیز به همراه مرد حرکت می کرد، حال متوجه شد که این خاطره باید متعلق به مرد آبی پوش باشد.

مرد به طور ناگهانی ایستاد و خیره به جلو خود نگاه می کرد سنگ های جلو اش داشتند تغییر شکل میدادند و به صورت انسان در می آمدند، او که می دانست آنها چه هستند به سمت عقب برگشت تا فرار کند اما پشت سرش نیز توسط دوزخی ها مسدود بود، راه گریزی نداشت و باید مرگ را می پذیرفت؛ داشت با خودش مقایسه می کرد دستهای سرد و فولادی یا سرمای بیش از اندازه و غیر قابل تحمل کدام مرگ برایش مناسب است.

یکی از آن انسان های مخوف چوبدستی بیرون کشید و انگار فکر مرد را خوانده باشد گفت:

- هیچ کدوم تو میمیری اما نه با دستهای ما نه با سرمای تن دوزخی ها تو با نفرین مرگ میمیری انسان. این را گفت و خنده ی بلندی سر داد.

آرنولد تنها چیزی که توانست تشخیص دهد نور آبی رنگ و پش از آن یک ساحره بود که به آنجا آپارات کرده بود، اما قبل از آنکه بفهمد کجاست و چه باید بکند، نور سبزی از چوبدستی برخاسته و سپس صدای ناله ای جنگل را پر کرد و بعد از آن مرد روی زمین افتاده بود.

اما نفس می کشید شاید آن زن توانسته بود بر نفرین مرگ قلبه کند؛ چند لحظه بعد نور سبزی درخشید و جادوگری از میان آن برخاست.

ساحره رو به مرد تازه وارد گفت:

- تا حالا کجا بودی سالازار پس گودریک و هلگا کوشن

مرد گفت:

-نمی دونم همین حالا باید برسن.

و در حالی که به دوزخی ها و انسانهای روبرو یشان اشاره می کرد گفت:

- با اینا چی کار کنیم روانا

حیوانات جنگل انگار به طرف آنها و حلقه ی محاصره ی دور آنها نزدیک می شدند.

سالازار گفت:

- اینا برای کمک اومدن

- من که اینطور فک نمی کنم

سالازار ناگهان چوبش را بیرون کشید و با تمام وجود فریاد زد:

-دراکو این فایر

تمام دوزخی ها آتش گرفتند و از بین رفتند، نور قرمز و زرد رنگی درخشید و یک ساحره و یک جادوگر نیز وارد میدان شدند؛ حال حیوانات دور برشان داشتند تغییر شکل می دادند و به اشباح سفید رنگی تبدیل می شدند.

سالازار به سرعت یک به یک انسانهای مهاجم را مورد حمله قرار می داد و هر کدام را به طرز وحشتناکی می کشت، نفرین آواداکداورا تنها کلمه ای بود که از دهانش شنیده می شد؛ اما حال آن انسانها هم به شکل اشباح سفیدی که علامت دست سیاهی روی بدن آنها قرار داشت، تبدیل می شدند و این نفرین نیز بی اثر بود.

گودریک جادوگر تازه وارد نفرین دیگری را امتحان کرد، فریادش بلند و رسا بود و کوچک ترین لرزشی در آن دیده نمی شد:

- مولیاس

یکی از آن اشباح مانند شمعی که در آتش می شوزد ذوب شده و به زمین ریخت و روی زمین به اشکال مختلفی در می آمد و به خود می پیچید و دود میشد.

هلگا ساحره ی تازه وارد این ورد را مدام تکرار می کرد و یکی از آن اشباح را می سوزاند.

روانا که می دید تلاش های دوستش بی فایده است و جلوی این جمعیت را نمی تواند بگیرد چوبش را بالا برد و گفت:

-آودامولیاس ردوکتو

انفجار عجیبی انتهای چوبدستی اش رخ داد و تمام مهاجمین ذوب شدند.

هر چهار نفر بالا سر مرد آبی پوش رفتند، او تنها می تواتنست نفس بکشد هیچ کار دیگری از او ساخته نبود؛ سالازار چوبدستی اش را روی شقیقه ی مرد گذاشت و نخ نقره ای رنگی را بیرون کشید و داخل شیشیه ای کوچک انداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود
آخرین ورود
سه‌شنبه 31 مرداد 1396 11:06
عضویت
1387/06/27
پست‌ها
395
نیم ساعت بعد _ جلوی در خانه ریدل

- ننه بیا بریم تو .
جیمز : ننه اندرو ارومتر اگه بفهمن ما اینجایم کلاهمون پس معرکه است !
ننه : نه ننه نترس بیا تو من باهاتم !

جیمز جیغ خفه کن رو ازجیبش دراوردو روی دهنش بست و با خیال راحت یک جیغ بلند زد !


اتاق لرد

ننه اندرو و جیمز با کلی دردسر به اتاق لرد رسیده بودن .

قیژژژژژژژژژژ( افکت باز شدن در )

ننه : در اتاق اینجا چقدر صدا می ده وایستا من یکم این درو روغن کاری کنم .

ننه دست کرد تو زنبیلش و یک روغن دان دراورد و مشغول روغن کاری در شد !
جیمز :

نیم ساعت بعد

ننه : جیمز ننه تموم شد !
جیمز : ننه اندرو ما اومده بودیم اینجا تا مار این کچل رو بدزدیم !
ننه : الزایمر دیگه ننه ، خوب یادم رفت !

جیمز به تخت خواب لرد اشاره کرد و گفت : ننه اونها می بینی اون کچله رو که روی تخت خوابه ؟
ننه: اره ننه .
جیمز : خوب ننه من اینجا وایستادم تا تو بری او مارو بیاری .
ننه : بیتربیت شدی ننه ، من اینجا وایستادم تا تو بری بیاریش !

جیمز اهسته اهسته به طرف تخت لرد و رفت بالای سر نجینی و شروع کرد به بلند کردند نجینی تا اون داخل زنبیل ننه اندرو بندازه و با هم به محفل برگردن !

اما پس چند ثانیه نجینی در خواب شروع کرد به چنبره زدن دور جیمز و ننه هم که از این کار نجینی شوکه شده بود جیمز و نجینی رو همنجوری انداخت تو زنبیل و به سرعت به طرف محفل رفت تا با کمک محفلی ها جیمز رو نجات بدن !

محفل ققنوس

ناگهان در محکم باز شد و ننه اندرو با سرعت باور نکدنی وارد شد و زنبیل رو جلوی البوس گذاشت و خودش غش کرد !

البوس رو به جمعیت کرد و گفت : این چرا غش کرد ؟
نیمفا : خوب احتمالا از مار می ترسیده ، ولی جیمز کو ؟
ملت : نمی دونیم !

ناگهان زنبیل ننه شروع به حرکت کردن کرد و صداهای جیغ های ضعیفی هم به گوش می رسید !

البوس : یعنی جیمز و ماره با هم اون تو هستند؟

ننه اندرو که به هوش امده بود گفت : اره ننه ! و به دوباره از هوش رفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1387/12/20 12:34:03
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
آخرین ورود
جمعه 28 اسفند 1394 19:29
عضویت
1387/05/21
پست‌ها
705
تدی به دامبل نگاهی کرد و بعد دست جیمز را گرفت
- من خیلی شجاعم. جیمزی هم همینطور. همه هم اینو می دونین. اما خب من و جیمزی تصمیم گرفتیم که این فرصت رو به شما بدیم.

ریموس با ذوق به پسرش نگاه کرد
- اوه پسر عزیزم، چقدر تو از خود گذشته ای. چقدر تو مهربونی. چقدر تو نازنینی. تو این جیمز رو هم مثل خودت کردی. اینا همش نتیجه تربیت منه.

ریموس که متوجه چشم غره ی نیمفا شده بود ساکت شد. دامبل دستی به ریش های بلندش کشید
- هوم پس کی این مسئولیت رو قبول می کنه؟ من که نمی تونم برم. جلب توجه میشه.

در همین لحظه در با ضربه ی محکمی باز شد. آندرومیدا در حالی که چادرش را زیر بغل زده بود و با عصایش محکم به در می کوبید به چهره ای خندان به حاضرین لبخند زد!

تدی :
- هووم من فکر می کنم بهتره که مامان نیمفا و بابا ریموس برن.

- باز من از تو تعریف کردم بچه؟ راه کارات رو برای خودت نگه دار

دامبل فکری کرد و سرش را تکان داد
- فکر بدی نیست. ریموس و نیمفا شما باید همین امروز به خانه ی ریدل برید. حالا که من متوجه این ساعت شدم باید بفهمم که در گذشته چه اتفاقی برای ولدی افتاده که این قدر قدرتمند شده.

ریموس :
- آخه چیز...من امشب نمی تونم..اگه می تونستم حتما مثل یک محفلی سفید این کارو انجام می دادم. اما نمیشه!

محفلیون مشکوکانه به ریموس خیره شدند. نیمفا که فهمید اوضاع پس است بلافاصله گفت:
- خب مگه نمی دونین؟ ریموس عزیز من امشب به یک گرگینه تبدیل میشه.

محفلیون به فکر فرو رفتند...

جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ

- فهمیدم. خودشه. چطوره ننه آندرو رو بفرستیم؟

دامبلدور که اخم هایش در هم بود نا گهان چهره بگشاد!! محفلیون در حالی که نیششان تا آخر باز بود به هم نگاه کردند. دامبل لبخندی زد
- ننه! ننه آندرو، می شنوی؟ می خوای امشب بری بیرون یک هوایی بخوری؟

آندرومیدا نیشخندی زد و بعد با صدای لرزانی گفت :
-آره ننه. سالازار خیرت بده. چرا که نه؟ می رم روحم جوون شه. هم فاله هم تماشا!

- آفرین ننه. برات بلیت مجانی هم خریدیم. رفتیم گفتیم یک ننه داریم خیلی خوبه. اونا هم گفتن که چون ننه خوبیه بلیت رو بهش مجانی میدیم.

- حالا این جایی که می گین کجا هس ننه؟

- خانه ریدله. یکمی بری جلوتر بهش می رسی. یک گشت که زدی برو توی اتاقی که روش عکس یک آدمه کچله یک مار کنارش خوابیده. اونو بیار اینجا تا روش اسمتو بنویسم ماله خودت بشه. فقط آروم راه برو چون آدماش خیلی بدن و اگه بیدار بشن نمی ذارن ماره رو برداری! خب دیگه همین ننه برو!

همه چند لحظه ساکت شدند. نیمفا نگاهی به محفلیون کرد و گفت:
- یک نفر باید با ننه بره. وگرنه کار دستمون میده.

آندرومیدا با خوشحالی به طرف جیمز رفت و در حالی که لبخند صورت گردش را احاطه کرده بود با صدایی بلندی گفت:
- جیمزی ننه. من همیشه تو رو بیشتر از بقیه دوست داشتم.

جیمز :
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/12/19 16:00:13
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
تولد نقش
1387/08/11
آخرین ورود
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
عضویت
1386/08/08
پست‌ها
6961
اینجا چه خبره؟چرا اینجا رو تبدیل کردین به تاپیک پستهای تکی؟برای اطلاع ازسبک هر تاپیک میتونین به نقشه خانه ریدل مراجعه کنین.

ادامه از پست شماره 134 پیتر پتی گرو:


خلاصه:
تدی و جیمز بطور اتفاقی معجونی رو از خانه ریدل پیدا میکنند و با کمک دامبلدورمتوجه میشوند که با این معجون قادرند به گذشته سفر کنند.برای انجام این کار باید چند قطره از معجون را روی یکی از وسایل شخصی فردی که قصد سفر به گذشته او را دارند بریزند.محفلی ها برای سفر به گذشته لرد سیاه از یکدست دندان مصنوعی که جیمز و تدی از خانه ریدلها پیدا کرده اند استفاده میکنند.ولی زود متوجه میشوند که بیش از حد لزوم به گذشته رفته اند!
-----------------------------------------------
به دستور دامبلدور ساعت ده دور چرخید وبعد از چند ثانیه دامبلدور و یارانش رویزمین خشک و بی آب و علفی فرود آمدند.دامبلدور از جا بلند شد و نگاهی به اطراف انداخت.
-کچل بی مصرف...آخه اینم گذشتس تو داری؟معلوم نیست خودش کجاست؟!

-تانش ستیابش مهتاحسم بفتامگزم؟

ملت محفلی:

دامبلدور به پسر بچه لاغری که در فاصله کمی سرگرم شخم زدن زمین بود و به زبان ناشناسی با خودش حرف میزد نگاه کرد.
-نه...این نمیتونه تام باشه.بچگی تامو خودم دیده بودم.خوشگلتر از این حرفا بود ها.جیمز تو این دندونا رو از کجا پیدا کردی دقیقا؟

پیر مردی ضعیف و خسته با بقچه ای به پسر بچه نزدیک شد.بقچه را باز کرد و تک ای نان خشک و یک گوجه فرنگی را در مقابلش گذاشت.
-بعهنلحمن ستدایت ایگور!

ملت محفلی با عشق و محبت مفرطی به جیمز خیره شدند.
-آخه این همه آدم...ما رو آوردی گذشته ایگور؟لااقل از فیلم چهار ،صحنه دادگاه که باید حدس میزدی این دندونا فقط میتونه مال ایگور باشه.

به دستور دامبلدور ساعت 50 دور چرخید و ملت محفلی به محفل برگشتند.دامبلدور معجون را روی میز گذاشت.
-خب...پس ما الان وسیله ای از تام نداریم.ماموریت مهمی بهتون محول میکنم.به هر طریقی که شده یکی از وسایل شخصی تام رو برای من بیارین.هر طور شده باید از گذشته این کچل سر در بیارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/11/23
آخرین ورود
جمعه 4 اسفند 1396 12:16
عضویت
1384/05/30
پست‌ها
1540
ياهو



- طلسم مرگ ! ... نابودي ! ... تعظيم روح ! ... آواداكداورا ...
تلقين و يادگيري اين افكار را هيچ وقت دوست نداشتن! ... حسِ غريبي كه نسبت به واژه ي مرگ در من وجود داشت باعث ميشد تا با تمام دست و پا زندن هايي كه بود از منجلاب اين افكار بيرون بكشم!

وقتي به خود آمدم پروفسور آ.س.پاتر در حال تذكر دادن به بچه ها بود:
- " بسيار خب بچه ها ! ... ما بايد از پروفسور كاركاروف نهايت تشكر رو براي اينكه اجازه دادن تا وارد خاطراتشون بشيم داشته باشيم! ... اما من از شما ميخوام كه مثل هميشه تمام حواس و هوشياري خودتون رو روي چيزهاي كوچك و بزرگي كه ميبينن متمركز كنين تا بتونين در پايان نمره ي خوبي از شرح گزارشتون دريافت كنين! "
سپس تكاني به رداي خاكستري رنگش كه روي آستينش نقش هاي نقره اي رنگ زيبايي داشت؛ داد و بچه ها را به سمت قدح انديشه راهنمايي كرد!



چرخش ... هيجاني ناآشنا ... محيطي گنگ ... و باز هم چرخش ... سرعت عبور ما از چيزي شبيه تونل آنقدر زياد بود كه من به زحمت ميتوانستم چشمهايم را باز كنم و اطرافم را ببينم! به همين دليل همه چيز برايم سايه وار تداعي ميشد. به نظر ميرسيد خاطراتِ پروفسور كاركاروف مانندِ دريايي پهناور بود! گاهي آرام و رام و گاهي طوفاني و سركش!
و بلاخره توقف و سكوت ....
به محض تماس با سطح زمين خيس بودن علف هاي هرزه اي كه در محيطي كه بي شباهت به خرابه يا روستايي كه سالها ساكنانش از اينجا گريخته اند توجه ام را به خود جلب كرد! ... همه ي دوستانم در فاصله ي كمي از من قرار داشتند و همچون من با تعجب به تاريكي محضي كه همه جا سايه افكنده بود نگاه ميكردند ؛ گويا آنان منتظر منجي اي بودند تا از روشنايي چشمانشان را برگرداند.
- لوموس !
اين صداي پروفسور آ.س.پاتر بود كه به گوش ما رسيد و جاني تازه به ما داد. سپس نگاهي به دوستانم كه دو به دو دستانشان را از شدت ترس گرفته بودند، لبخندي زد و گفت:
- اين جاي تعجبه كه دانش آموزانِ كلاسِ من اينقدر زود شجاعتشون رو از دست بدن! ... اون هم در يك ماجرايي كه سالها قبل اتفاق افتاده! ... تا چند ساعت ديگه هوا روشن ميشه ! ... پروفسور چشمكي زد و همراه ايگور كاركاروف به راه افتاد!


بعد از چند دقيقه پياده روي و عادت دادن چشمانمان به كورسوي نور، با فرمان " ايست " ايگور كاركاروف همگي ما توقف كرديم و منتظر شنيدن حرفهاي او شديم:
_ " اين خاطره مربوط ميشه به زماني كه تعدادي از گرگينه ها قصد شورش عليه لردسياه رو داشتن! ... البته اون زمان هنوز رهبري مثل فنري بك كه طرفدار لردسياه باشه رئيسشون نبود. اين حمله به فرمان لرد سياه انجام گرفت ما اجازه داشتيم همه ي اونها را بكشيم تا بقيه ي اونا هم حسابِ كار دستشون بياد ...دقيقا بعد از جنگِ امشب اونها خادم لرد خواهند شد! .... وي بلافاصله به جاده ي باريكي كه سمتِ چپ اش قرار داشت اشاره كرد و گفت:
- ما اينجا پنهان شديم تا اون گرگينه ها رو غاقلگير كنيم!... من سكوت ميكنم تا خودتون ببينن! "

- من حتي در وحشتناكترين كابوس هايم هم چنين تصويري را نديده بودم! ... جنگي ميان مرگخواران و گرگينه هاي وحشي!!!!
سكوتِ شب با صداي پاي چندين نفر كه در حال راه رفتن بودند شكسته شد. و من، پروفسور كاركاروف رو ميديدم كه با چشماني كه از شادي برق ميزد غرق در افتخار آن شب بود!
كم كم اندام چندين مرد با ظاهري ژنده پوش و ردايي كثيف و پاره و چهره اي بي رنگ كه گويا تازه بدر كامل ماه را سپري كرده بودند ؛ در ميان محيط نسبتا وسيعي كه ما نيز در قسمت كوچكي از آن بوديم، رويت شد.
مردي كه جلوتر از بقيه حركت ميكرد و " استفان" نام داشت، مكثي كرد و با وسواسِ زيادي به اطرافش خيره شد و گفت:
- هي رفقا ! سكوتِ امشب با شبهاي ديگه فرق داره ! ... بهتره مواظب باشيم! ... چطوره _______
ولي هنوز حرفهايش به پايان نرسيده بود كه لوسيوس مالفوي اولين طلسم رو به سمت اونها فرستاد ! ... در كثري از ثانيه بود كه آن خرابه ي تاريك به محيطي با رنگ هاي مختلف روشن شود.
- استيوپفاي ....
- آواداكداورا ...
- كروشيو ....
- كروشيو ....
- استيوبفاي ... استيوبفاي ...
- آواداكداورا ...

صداي فرياد هاي بي امانِ گرگينه ها كه با وردِ " كروشيو" ي بلاتريكس نعره ميزدند باعث شده بود تا ما گوشهايمان را بگيريم ! ... حالا ديگر فقط دو نفر از گرگينه ها باقي مانده بودند، استفان و دوستش مايكل !
حالا ديگر نويت ايگور بود كه وفاداري بي حد و اندازه اش را به اربابش ابراز كند، به همين دليل لوسيوس را كنار زد و در حالي لبخند كريه بر لب داشت طلسم مرگ را به سمتِ استفان نشانه گرفت، طلسم شومِ مرگ آنقدر سريع به سينه اش خورد و روحش را قبض كرد كه حتي اجازه نداد كه وي دوستش را متوجه خود كند!
مايكل كه همچنان زير طلسم شكنجه ي بلاتريكس دست و پا ميزد و شاك ميريخت به محض ديدن پيكر بي جانِ دوستش چنان نعره اي زد كه باعث شد بلاتريكس يك قدم به عقب بردارد و براي اطمينان خاطر آخرين شاهد اين نبرد را نيز با طلسم آواداكداورا از بين ببرد !!!


قدرت دركِ اين ماجرا آنقدر نياز به زمان داشت كه نه من بلكه همه ي دوستانم را در شوك فرو برده بود ! ... اما پروفسور كاركاروف با بي شرمي لبخندي زد و خواست كه همگي به كلاسِ درس برگرديم! ... حال ديگر چهره ي ايگور كاركاروف برايم چيزي جز خشونت و سنگ دلي را براي به خاطر نمي آورد ! ... با اين حال صداي پروفسور آ.س.پاتر بود كه مرا به خود فراخواند:
- چرا ايستادي دوشيزه پاتر ؟! ... اين چيزها در دنياي ما پيش خواهد اومد ... ميبينن خورشيد داره طلوع ميكنه !!!
و من در مغزم اين سوال وجود داشت كه " چگونه خورشيد پيكر اين انسانها را در زير نور روشنِ خود پنهان خواهد كرد ؟! "



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.